پرش به محتوا
Logo-r1rviff5byylx7a7u4w6868y7whz9qbkfoprejq9yg
  • خانه
  • حافظ
  • سعدی
  • مولانا
  • فردوسی
  • خیام
  • صائب
  • عطار
  • نظامی
  • پروین اعتصامی
  • سنایی
  • خاقانی
  • منوچهری
  • ناصرخسرو
  • رودکی
  • انوری
  • وحشی بافقی
  • عراقی
  • خواجوی کرمانی
  • مسعود سعد سلمان
  • اوحدی
  • ابوسعید ابوالخیر
  • باباطاهر
  • ملک‌الشعرا بهار
  • هاتف اصفهانی
  • جامی
  • test API

المقالة العشرون : سالک آمد پیش دریای پر آب

الحكایة و التمثیل : این سخن نقل است زاسکندر که گفت

الحكایة و التمثیل : خواجه اکافی درآمد در سخن

الحكایة و التمثیل : شبلی آن کز مغز معنی راز گفت

الحكایة و التمثیل : گفت ایاز آمد بر سلطان پگاه

الحكایة و التمثیل : کرد درویشی ز درویشی سؤال

الحكایة و التمثیل : عاشقی روزی مگر خون میگریست

الحكایة و التمثیل : بود مجنونی همیشه بی کلاه

الحكایة و التمثیل : در رهی میرفت شبلی دردناک

شمارهٔ ۱ : ای پاکی تو منزّه از هر پاکی

شمارهٔ ۱ : صاحب نظری که هیچ افکنده نبود

شمارهٔ ۱ : صدری که به صدق، صدر ثقلین او بود

شمارهٔ ۱ : بحری که در آسمان زمین خواهد بود

شمارهٔ ۱ : ماییم که نیست غیر ما، اینْت کمال!

شمارهٔ ۱ : صد دریا نوش کرده اندر عجبیم

شمارهٔ ۱ : آن دید بقا که جز بقا هیچ ندید

شمارهٔ ۱ : آنها که در این پرده سرایند پدید

شمارهٔ ۱ : آن راه که راه عالم عرفان است

شمارهٔ ۱ : ای بلبلِ روح مبتلا ماندهای

شمارهٔ ۱ : میپنداری که جان توانی دیدن

شمارهٔ ۱ : چندان که تو اسرار حقیقت خواهی

شمارهٔ ۱ : هر جان که بدان سرِّ معما نرسید

شمارهٔ ۱ : تا کی ز جهان رنج و ستم باید دید

شمارهٔ ۱ : دل خون شد و کس محرم این راز نیافت

شمارهٔ ۱ : خواهی که ز پرده محرم آیی بیرون،

شمارهٔ ۱ : ذوق شکر از چشیدن آمد حاصل

شمارهٔ ۱ : خواهی که دلت محرم اسرار آید

شمارهٔ ۱ : تا هیچ پراکنده توانی بودن

شمارهٔ ۱ : جان سوخته سرفکنده میباید بود

شمارهٔ ۱ : آنجا که نه جان رسید ونه تن آنجا

شمارهٔ ۱ : دنیا که برای ره گذر باید داشت

شمارهٔ ۱ : چون نشنودی ز یک مسافر که چه بود

شمارهٔ ۱ : شیر اجلت چو درکمین خواهد بود

شمارهٔ ۱ : آن ماه که از کنار شد بیرونم

شمارهٔ ۱ : چون جان دلم ز سیر،‌چون برق شدند

شمارهٔ ۱ : دردا که دلم بوی دوایی نشنود

شمارهٔ ۱ : تیرِ طلبِ عشق، روان، میانداز

شمارهٔ ۱ : جانی دارم عاشق و شوریده و مست

شمارهٔ ۱ : از بس که امید و بیم میبینم من

شمارهٔ ۱ : چندین در بسته بی کلیدست چه سود

شمارهٔ ۱ : نه همچو منت به مهر یاری خیزد

شمارهٔ ۱ : خورشید رخت ملک جهان میبخشد

شمارهٔ ۱ : دوش آمد و برگشاد صد پردهٔ راز

شمارهٔ ۱ : چون روی تو در همه جهان روی کراست

شمارهٔ ۱ : هر روز سرِ زلفِ تو کاری نهدم

شمارهٔ ۱ : بر لب، خط فستقیش، پیوسته بماند

شمارهٔ ۱ : لعلت که خجل کرد گل رعنا را

شمارهٔ ۱ : گفتم که «ترا عقل مه تابان گفت»

شمارهٔ ۱ : گر خورشیدی چرخ برینت نرسد

شمارهٔ ۱ : عشقت که به صد هزار جان ارزانی است

شمارهٔ ۱ : خونِ من خاکی که بریزد آخر

شمارهٔ ۱ : خواهی که ز شغل دو جهان فرد شوی

شمارهٔ ۱ : ما رندان را حلقه به گوش آمدهایم

شمارهٔ ۱ : بنگر ز صبا دامنِ گل چاک شده

شمارهٔ ۱ : ای صبح به یک نَفَس سبق چون بُردی

شمارهٔ ۱ : بس آب که بگذشته ز سر از تو مراست

شمارهٔ ۱ : شمع آمد و گفت: هر دم آتش بیش است

شمارهٔ ۱ : پروانه به شمع گفت: ای در سر سوز

شمارهٔ ۱ : ای دوست بدان کاین فلک پیروزه

شمارهٔ ۲ : در وصفِ تو، عقل، طبعِ دیوانه گرفت

شمارهٔ ۲ : صدری که ز هرچه بود برتر او بود

شمارهٔ ۲ : آن پیشروی، که شرع از او نام گرفت

شمارهٔ ۲ : آن بحر که در یگانگی اوست یکی

شمارهٔ ۲ : چون ما به وجود خود هویدا باشیم

شمارهٔ ۲ : این سودایی که میدواند ما را

شمارهٔ ۲ : میپنداری که در همه کون کسی است

شمارهٔ ۲ : هرچیز که آن برای ما خواهد بود

شمارهٔ ۲ : هر ذات که در تصرّف دوران است

شمارهٔ ۲ : ای روح! تویی به عقل موصوف آخر

شمارهٔ ۲ : هرگه که تو طالب گهر خواهی بود

شمارهٔ ۲ : اول میلم چو از همه سویی بود

شمارهٔ ۲ : هر دل که بجان طریق دمساز نیافت

شمارهٔ ۲ : دریاست جهان که تخت اینجا بنهد

شمارهٔ ۲ : دل را همه عمر محرمی دست نداد

شمارهٔ ۲ : تدبیر تو چیست بغض با حب کردن

شمارهٔ ۲ : فرّخ دل آن که مُرد حیران و نگفت

شمارهٔ ۲ : هر چند که در ره دراز استادی

شمارهٔ ۲ : تا تفرقه میبود به هر سوی از تو

شمارهٔ ۲ : گر جان ببرد عشق توام جان آنست

شمارهٔ ۲ : می نرهانی مرا ز من، من چکنم

شمارهٔ ۲ : گر مرد رهی،‌رَخْت به دریا انداز

شمارهٔ ۲ : گاه از سر طاعتی برون آیی تو

شمارهٔ ۲ : گیرم که ترا لطف الاهی آمد

شمارهٔ ۲ : ماهی که چو برق کم بقا آمده بود

شمارهٔ ۲ : در عشق مرا چه کار با پردهٔ راز

شمارهٔ ۲ : گردل گویم به منتهایی نرسید

شمارهٔ ۲ : تا دولت برگشته چه خواهد کردن

شمارهٔ ۲ : جز تشنگی تو هوسم مینکند

شمارهٔ ۲ : اول بنگر به جانِ چون برقِ همه

شمارهٔ ۲ : کس از می معرفت ندادست نشان

شمارهٔ ۲ : چون من به خلاف تو نکردم کاری

شمارهٔ ۲ : ای هر نفسی جلوهگری افزونت

شمارهٔ ۲ : دوش آمد و گفت: روز و شب میجوشی

شمارهٔ ۲ : بی موی تونیست موی کس موئی راست

شمارهٔ ۲ : لعلت به صواب هیچ کس دم نزند

شمارهٔ ۲ : ای مورچهٔ خط! بدمیدی آخر

شمارهٔ ۲ : چون دیده به روی تو نظر بگشاید

شمارهٔ ۲ : ای ماه! گشاده کن به وصلت گره‌ام

شمارهٔ ۲ : از درد تو ای ماهِ دل افروز آخر

شمارهٔ ۲ : نی در ره تو گرد تو میبینم من

شمارهٔ ۲ : بی چهرهٔ تو چشم کرادارم من

شمارهٔ ۲ : در عشق اگر جان بدهی جان اینست

شمارهٔ ۲ : ما خرقهٔ رسم، از سرانداختهایم

شمارهٔ ۲ : گل بین که به غنج و ناز خواهد خندید

شمارهٔ ۲ : ای صبح چو امشب تو ز اهلِ حَرَمی

شمارهٔ ۲ : با عشق تو جان خویش در خواهم باخت

شمارهٔ ۲ : شمع آمد و گفت: موسی جمع منم

شمارهٔ ۲ : پروانه به شمع گفت: چند افروزی

شمارهٔ ۲ : جبریل به پرِّ جان ما پرّیدست

شمارهٔ ۳ : ای هشت بهشت، یک نثارِ درِ تو

شمارهٔ ۳ : صدری که ز هر دو کون، در بیشی بود

شمارهٔ ۳ : ای آن که حیا و حلم، قانون تو بود

شمارهٔ ۳ : گردِ تو درآمده چنین دریایی

شمارهٔ ۳ : ما را باشی بهْ که هوا را باشی

شمارهٔ ۳ : زین بحر که در سینهٔ ما پیدا گشت

شمارهٔ ۳ : در سایهٔ فقر صد جهان، وانهمه هیچ

شمارهٔ ۳ : تا هستی تو نصیب میخواهد جست

شمارهٔ ۳ : چندان که نگاه میکنم حیرانی است

شمارهٔ ۳ : ای مرغ عجب! ستارگان چینهٔ تست

شمارهٔ ۳ : آن نقطه که کیمیای دولت آن است

شمارهٔ ۳ : ناکرده وجودم بدل اینجا چه کنم

شمارهٔ ۳ : سنگی که نه در فروغِ خور خواهد ماند

شمارهٔ ۳ : هر کز پی دنیای دنی خواهد بود

شمارهٔ ۳ : سرمایهٔ عالم درمی بیش نبود

شمارهٔ ۳ : تو خسته نهیی ز عشق، ور خستهئییی

شمارهٔ ۳ : خود را به طریق چاره میباید کرد

شمارهٔ ۳ : نه جان تو با سرّ الاهی پرداخت

شمارهٔ ۳ : ای مانده ز خویش در بلایی که مپرس

شمارهٔ ۳ : تا نفس بود ز سِرِّ جان نتوان گفت

شمارهٔ ۳ : پیوسته دلم به جانت میخواهد جُست

شمارهٔ ۳ : چون مرگ در افکند به غرقاب ترا

شمارهٔ ۳ : خون شد همه جانها و جگرها همه ریش

شمارهٔ ۳ : چون روی تو در هلاک خواهد بودن

شمارهٔ ۳ : کس بر سر جیحون رقمی جوید باز

شمارهٔ ۳ : دریای دلم گرچه بسی میآشفت

شمارهٔ ۳ : هر چیز تو را همی جمالی دگر است

شمارهٔ ۳ : تا کی باشم گِردِ جهان در تک و تاز

شمارهٔ ۳ : نه دل دارم نه چشم ره بین چکنم

شمارهٔ ۳ : گفتم:‌چه شود چو لطف ذاتی داری

شمارهٔ ۳ : چون نیست رهی به هیچ سوئی کس را

شمارهٔ ۳ : گر با غم تو مرا شماری نبود

شمارهٔ ۳ : از بس که شکر فشاند عشق تونخست

شمارهٔ ۳ : دوش آمد و دل ازو کبابی میگشت

شمارهٔ ۳ : تا روی ز زیرِ پرده بنمودی تو

شمارهٔ ۳ : چشمِ سیهت که فتنهٔ آفاق است

شمارهٔ ۳ : بی برگ گلش جامه قبا خواهم کرد

شمارهٔ ۳ : جانم که به لب از لب لعل تو رسید

شمارهٔ ۳ : ای عقل ز شوق تو فغان در بسته

شمارهٔ ۳ : بر خاکِ درت پای در آتش بودن

شمارهٔ ۳ : بر باطل نیست گر دلم دیوانه است

شمارهٔ ۳ : تاکی بی تو زاری پیوست کنم

شمارهٔ ۳ : کم گوی که ترک حرف میباید کرد

شمارهٔ ۳ : تا دل به غم عشق تو در خواهد بود

شمارهٔ ۳ : ابری که رخ باغ کنون خواهد شست

شمارهٔ ۳ : ای صبح به جز نام تو را صادق نیست

شمارهٔ ۳ : ای در سر ذرّه ذرّه سودا از تو

شمارهٔ ۳ : شمع آمد و گفت: جان فشان آمدهام

شمارهٔ ۳ : پروانه به شمع گفت: «از روزِ نخست

شمارهٔ ۳ : بحر کرم و گنج وفا در دل ماست

شمارهٔ ۴ : وصفت نه به اندازهٔ عقلِ کَهُن است

شمارهٔ ۴ : زان پیش که نُه خیمهٔ افلاک زدند

شمارهٔ ۴ : صدری که گلِ طارمِ معنی او رُفت

شمارهٔ ۴ : یک روی به صد روی همی باید دید

شمارهٔ ۴ : عمرت که میان جان و تن گرداند

شمارهٔ ۴ : دل گفت که ما چو قطرهای مسکینیم

شمارهٔ ۴ : با دانش او بیخبری داند بود

شمارهٔ ۴ : تا نفس کم و کاست نخواهد آمد

شمارهٔ ۴ : بنشین که اگر بسی گذر خواهی کرد

شمارهٔ ۴ : گه در غم روزگار و گه در قهری

شمارهٔ ۴ : قومی ز محال در جنون افتادند

شمارهٔ ۴ : آواز آمد مرا که در جستن دوست

شمارهٔ ۴ : مردند همه، در هوسی، چتوان کرد

شمارهٔ ۴ : دنیای دنی چیست سرای ستمی

شمارهٔ ۴ : دردا که درین سوز و گدازم کس نیست

شمارهٔ ۴ : تا کی هنر خویش پدیدار کنی

شمارهٔ ۴ : امروز دلی سخن نیوش اولیتر

شمارهٔ ۴ : گر میخواهی که مرد مقبول شوی

شمارهٔ ۴ : نه جان صفت رضای او میگیرد

شمارهٔ ۴ : گفتی که نشان راه چیست ای درویش

شمارهٔ ۴ : چندانکه مرا میل به رفتن بیش است

شمارهٔ ۴ : چون هرچه بود اندک و بسیار نبود

شمارهٔ ۴ : آن کس که تمام متّقی خواهد بود

شمارهٔ ۴ : از آتش دل چو دود بر خواهی خاست

شمارهٔ ۴ : پیمانهٔ خاک گشت آن چشمهٔ نوش

شمارهٔ ۴ : خون دل من که هر دم افزون گردد

شمارهٔ ۴ : این بادیهٔ تو را سری پیدا نه

شمارهٔ ۴ : بر دل گرهی بستم و بر جان باری

شمارهٔ ۴ : امروز منم وصل به هجران داده

شمارهٔ ۴ : گفتم:‌به غمم قیام کی بود ترا

شمارهٔ ۴ : دل سوختگان که نفس میفرسایند

شمارهٔ ۴ : ای گشته دلم بی تو چو آتشگاهی

شمارهٔ ۴ : گاهی به سخن قوت روانم بخشی

شمارهٔ ۴ : دوش آمد و گفت: چندم آواز دهی

شمارهٔ ۴ : در کوی تو آفتاب منزل بگرفت

شمارهٔ ۴ : هر دم به حیل زخمِ دگر سانم زن

شمارهٔ ۴ : گفتم: دل من ببردی ای جادو وش!

شمارهٔ ۴ : زلفِ تو سرِ درازدستی دارد

شمارهٔ ۴ : جانا چو برت حریر میبینم من

شمارهٔ ۴ : گفتی که «ترا چو خاک گردانم پست

شمارهٔ ۴ : نه مرد و نه نامرد توام میدانی

شمارهٔ ۴ : خواهم که همی عاشق رویت میرم

شمارهٔ ۴ : عاشق ز همه کار جهان فرد بود

شمارهٔ ۴ : زانگه که مرا عشق تودرکار آورد

شمارهٔ ۴ : از دست گلابگر گل عشوه پرست

شمارهٔ ۴ : ای صبح قدم به جایگه بایدداشت

شمارهٔ ۴ : تا چند ز سودای تو در سوز و گداز

شمارهٔ ۴ : شمع آمد و گفت: جانِ من میسوزد

شمارهٔ ۴ : پروانه به شمع گفت: عیدِ تو خوش است

شمارهٔ ۴ : بگذشت ز فرق دو جهان گوهر ما

شمارهٔ ۵ : جان، محو شد و به هیچ رویت نشناخت

شمارهٔ ۵ : هم رحمت عالمی ز ما ارسلناک

شمارهٔ ۵ : ای ماه ز حسن خلق تو یافته بهر

شمارهٔ ۵ : راهی که همه سلوک وی باید کرد

شمارهٔ ۵ : با خویش همیشه عشقِ خود میبازیم

شمارهٔ ۵ : تا چشم دلم به نور حق بینا گشت

شمارهٔ ۵ : در حضرت توحید پس و پیش مدان

شمارهٔ ۵ : آن را که درین دایره جانی عجب است

شمارهٔ ۵ : بر بوی یقین درین بیابان رفتیم

شمارهٔ ۵ : ای جان! چو تو از عالم بیچون آیی

شمارهٔ ۵ : جانهاست در آن جهان بر انبار زده

شمارهٔ ۵ : عمری چو فلک ز تگ نمیفرسودم

شمارهٔ ۵ : کو دل که بداند نفسی اسرارش

شمارهٔ ۵ : چون هست جهان جایگه رسوایی

شمارهٔ ۵ : کو مستمعی تا سخنش برگویم

شمارهٔ ۵ : بد چند کنی کار نکو کن، بنشین

شمارهٔ ۵ : ای دل چو شراب معرفت کردی نوش

شمارهٔ ۵ : در راه طلب مرد بهمت باید

شمارهٔ ۵ : چون نیست کسی را سر مویی غم تو

شمارهٔ ۵ : عشقش به کشیدن بلا آید راست

شمارهٔ ۵ : راهی به خودم که مینماید آخر

شمارهٔ ۵ : دیدی تو که محنت زده و شاد بمرد

شمارهٔ ۵ : چندان که ز مرگ میبگویم دل را

شمارهٔ ۵ : زان پیش که در عینِ هلاکت فکنند

شمارهٔ ۵ : دردا که گلم میان گلزار بریخت

شمارهٔ ۵ : شب نیست که خون از دل غمناک نریخت

شمارهٔ ۵ : عشق تو که ذرّه ذرّه تابنده بدوست

شمارهٔ ۵ : هر چند نیم در ره او بر کاری

شمارهٔ ۵ : جسمی است هزار چشمه خون زاده درو

شمارهٔ ۵ : گفتم: چه کنم ز پای در میآیم

شمارهٔ ۵ : آنها که به عشق گوی بردند همه

شمارهٔ ۵ : از دل گرمی که در هوای تو مراست

شمارهٔ ۵ : ای خوش دلی هر دو جهانم غم تو

شمارهٔ ۵ : دوش آمد و گفت: چند تنها باشی

شمارهٔ ۵ : ای واقعهٔ عشقِ تو کاری مشکل

شمارهٔ ۵ : هم زلف تو از برونِ دل در تاب است

شمارهٔ ۵ : گفتم: ز خط تو بوی خون میآید

شمارهٔ ۵ : ای کرده پسند از دو جهان چاره منت

شمارهٔ ۵ : من بی سر و سامان تو خواهم آمد

شمارهٔ ۵ : پیوسته به آرزو ترا باید خواست

شمارهٔ ۵ : در عشق تو پیوسته به جان میگردم

شمارهٔ ۵ : گاه از غم تو مست و خرابم بینی

شمارهٔ ۵ : بس سر که به زیر تیغ خواهد بودن

شمارهٔ ۵ : در عشق تو دین خویش نو خواهم کرد

شمارهٔ ۵ : با گل گفتم چو یوسفِ کنعانی

شمارهٔ ۵ : ای شب مزن از ستاره چندینی جوش

شمارهٔ ۵ : خونی که ز تو درجگرم میگردد

شمارهٔ ۵ : شمع آمد و گفت: این چه عذاب است مرا

شمارهٔ ۵ : پروانه به شمع گفت: یارم باشی

شمارهٔ ۵ : شد در همه آفاق عَلَم شیوهٔ ما

شمارهٔ ۶ : دل زنده شود کز تو حیاتی طلبد

شمارهٔ ۶ : آن حسن که در پردهٔ غیبست نهان

شمارهٔ ۶ : ای گوهر کانِ فضل و دریای علوم

شمارهٔ ۶ : آخر روزی دلت به درگه برسد

شمارهٔ ۶ : از عالمِ بیچون به سکون باید شد

شمارهٔ ۶ : هر دم که دلم به فکر در کار آید

شمارهٔ ۶ : گر بر در آفتاب روشن باشم

شمارهٔ ۶ : هرگه که بدان بحر محقّق برسی

شمارهٔ ۶ : گر عقل مرا مصلحت اندیش آمد

شمارهٔ ۶ : ای روح! درین عالم غربت چونی

شمارهٔ ۶ : از ذرّه ز اندازهٔ ذرّات مپرس

شمارهٔ ۶ : هرچند دریغ صدهزار است هنوز

شمارهٔ ۶ : گر دیدهوری مرد لقا باید شد

شمارهٔ ۶ : دود است همه جهان، جهان دود انگار

شمارهٔ ۶ : این سوز که خاست با که بتوانم گفت

شمارهٔ ۶ : تا بر ره خلق مینشینی ای دل

شمارهٔ ۶ : تا چند زنی ای دلِ برخاسته جوش

شمارهٔ ۶ : ای مرد رونده مرد بیچاره مباش

شمارهٔ ۶ : شد از تو جهان بیرخ آن ماه سیاه

شمارهٔ ۶ : هر دل که طلب کند چنین یاری را

شمارهٔ ۶ : گر تن گویم به خویشتن مینرود

شمارهٔ ۶ : عمری به هوس گذاشتی خیز و برو

شمارهٔ ۶ : گر تن گویم عظیم سست افتادست

شمارهٔ ۶ : تا کی به نظارهٔ جهان خواهی زیست

شمارهٔ ۶ : ماهی که چو مهر عالم آرای افتاد

شمارهٔ ۶ : این شیوه مصیبت که مرا اکنون است

شمارهٔ ۶ : دردا که دلم سایهٔ اقبال ندید

شمارهٔ ۶ : در اصل چو مقبول ونه مهمل بودم

شمارهٔ ۶ : چون کس بنداند آنچه من دانم ازو

شمارهٔ ۶ : گفتم: دل و جان در سر کارت کردم

شمارهٔ ۶ : عقلی که کمال در جنون میبیند

شمارهٔ ۶ : عشق تو که همچو شمع میسوخت مرا

شمارهٔ ۶ : در هر چیزی که بود دل بستگیم

شمارهٔ ۶ : دوش آمد و گفت: «در درون ما را باش

شمارهٔ ۶ : عشقت به هزار پادشاهی ارزد

شمارهٔ ۶ : در عشقِ تو عقل و هوش مینتوان داشت

شمارهٔ ۶ : گه در خط دلبران شیرین نگرم

شمارهٔ ۶ : بنگر که دلم چه گونه مظلوم نمود

شمارهٔ ۶ : با روی تو ماه را محل نتوان یافت

شمارهٔ ۶ : در عشق تو جز بلا و غم ناید راست

شمارهٔ ۶ : هم بر جانم این همه غم میدانی

شمارهٔ ۶ : جانا! تو کجائی که نیازم بینی

شمارهٔ ۶ : برقی که ز سوی دوست ناگه برود

شمارهٔ ۶ : سودای توام بیدل و دین میخواهد

شمارهٔ ۶ : بلبل که به عشق یک هم آواز نیافت

شمارهٔ ۶ : ای صبح اگر دم به هوس خواهی زد

شمارهٔ ۶ : جان پیش رخت نثار خواهم آورد

شمارهٔ ۶ : شمع آمد و گفت: تا تنم زنده بود

شمارهٔ ۶ : پروانه به شمع گفت: من بیش از تو

شمارهٔ ۶ : یک قطره ز فقرِ دل سوی صحرا شد

شمارهٔ ۷ : عقلی که جهان کمینه سرمایهٔ اوست

شمارهٔ ۷ : فرماندهِ ملکِ انبیا کیست تویی

شمارهٔ ۷ : هر چیز که هست در دو عالم کم و بیش

شمارهٔ ۷ : ماییم که جز درگهِ ما درگه نیست

شمارهٔ ۷ : در قعرِ دلِ خود سفرم میباید

شمارهٔ ۷ : عشقش به وجود متّهم کرد تو را

شمارهٔ ۷ : گر اول کار، آتش افزون گردد

شمارهٔ ۷ : احوالِ جهان سخت عجیب افتادهست

شمارهٔ ۷ : ای باز خرد! مباش گمراه آخر

شمارهٔ ۷ : در عقل اصول شرع از جان بپذیر

شمارهٔ ۷ : گفتم که شد از نفس پلیدم، دل، پاک

شمارهٔ ۷ : چون می بتوان به پادشاهی مردن

شمارهٔ ۷ : این دنیای غدار چه خواهی کردن

شمارهٔ ۷ : چشم من دلخسته به هر انجمنی

شمارهٔ ۷ : ای دل هر دم غمی دگرگون میخور

شمارهٔ ۷ : تا چشم ز دیدارِ جهان در بستیم

شمارهٔ ۷ : تا مرغ دل تو بال وپر نگشاید

شمارهٔ ۷ : بس رنج و بلا کاین دل آغشته کشید

شمارهٔ ۷ : این کار که صد عالم پنهان ارزد

شمارهٔ ۷ : تا چند به پای جان و تن خواهم رفت

شمارهٔ ۷ : دانی تو که هر که زادناچار بمرد

شمارهٔ ۷ : چون خواهد بود در کمین افتادن

شمارهٔ ۷ : گاهی به قبولِ خلق خواهی آویخت

شمارهٔ ۷ : آه از غم آن که زود برگشت و برفت

شمارهٔ ۷ : گر دل بشناختی که من کیستمی

شمارهٔ ۷ : جانم چو ز کنهِ کار آگاه نبود

شمارهٔ ۷ : گر دست دهد به زندگانم مردن

شمارهٔ ۷ : من این دل بسته را کجا خواهم برد

شمارهٔ ۷ : گفتم: چو تو بردی سبق اندر خوبی

شمارهٔ ۷ : دل با غمِ عشق پای ناوُرد آخر

شمارهٔ ۷ : گر هیچ نظر کنی به روی ما کن

شمارهٔ ۷ : یک ذرّه ز عشق تو به صحرا آمد

شمارهٔ ۷ : دوش آمد و گفت: خانهٔ ما آخر

شمارهٔ ۷ : ای زلفِ تو صد دامِ ستم افکنده

شمارهٔ ۷ : تا ابروی طاقِ تو کماندار افتاد

شمارهٔ ۷ : زین خط که لعل تو کنون میآرد

شمارهٔ ۷ : لعل تو براتِ کامرانی دهدم

شمارهٔ ۷ : جائی که چنان خطّ سیه رنگ آید

شمارهٔ ۷ : از بس که تو خود به خویشتن مینازی

شمارهٔ ۷ : چندان که غم تو میشود انبوهم

شمارهٔ ۷ : در عشق تو راه این دل غافل گم کرد

شمارهٔ ۷ : کو جان که به چاره چارهٔ جان کنمش

شمارهٔ ۷ : آن رفت که گفتمی من از زهد سخن

شمارهٔ ۷ : بلبل همه شب شرحِ وصالت میخواند

شمارهٔ ۷ : بیهمدم اگر دمی زنی نقصان است

شمارهٔ ۷ : گه عشق توام چو شمع گرینده کند

شمارهٔ ۷ : شمع آمد و گفت: آمده جانم به لب است

شمارهٔ ۷ : پروانه به شمع گفت: چون خوش افتاد

شمارهٔ ۷ : رفتیم و ز ما زمانه آشفته بماند

شمارهٔ ۸ : وصف تو که سرگشتهٔ او هر فلکی است

شمارهٔ ۸ : بر درگه حق کراست این عز که تراست

شمارهٔ ۸ : عالم همه گفت و گوی خود میبیند

شمارهٔ ۸ : ای آن که بلی گوی الست از مایی

شمارهٔ ۸ : عمری به امید در طلب بنشستیم

شمارهٔ ۸ : این هر دو جهان عکس کمالی پندار

شمارهٔ ۸ : فانی شده، تا بود، مشوّش نشود

شمارهٔ ۸ : مائیم و نصیب جز جگر خواری نه

شمارهٔ ۸ : ای جانِ شریف! ترک این دنیی گیر

شمارهٔ ۸ : قسمی که ز چرخ پرده در داشتهای

شمارهٔ ۸ : تا با سگ نفس همنشین خواهم بود

شمارهٔ ۸ : ای در طلب گره گشائی مرده

شمارهٔ ۸ : از شعبدهٔ جهان چه برخواهد خاست

شمارهٔ ۸ : چندانکه به درد عشق میپویم من

شمارهٔ ۸ : چون درد ترا تا به ابد درمان نیست

شمارهٔ ۸ : ای دل شب و روز چند جوشی، بنشین

شمارهٔ ۸ : تا کی دل تو گرد جهان بر پرّد

شمارهٔ ۸ : هر چند که بیرون و درون خواهی دید

شمارهٔ ۸ : دل عزت خویش جمله از خواری یافت

شمارهٔ ۸ : از خود نتوان راه معانی کردن

شمارهٔ ۸ : چون قاعدهٔ بقای ما عین فناست

شمارهٔ ۸ : گر دل بر امید رهنمون بنشیند

شمارهٔ ۸ : گر در کوهی مقیم و گر در دشتی

شمارهٔ ۸ : میگریم ازان مهوشم و میگریم

شمارهٔ ۸ : گر جان گویم جای خرابش بنماند

شمارهٔ ۸ : تا خرقهٔ سروری ز سر بفکندیم

شمارهٔ ۸ : گفتم که اگرچه هست کارم بنظام

شمارهٔ ۸ : چون مرغ دلم به دام هستی در شد

شمارهٔ ۸ : چون یار نمیکند همی یاد از من

شمارهٔ ۸ : گاهی ز سلوک عقل چون نسناسیم

شمارهٔ ۸ : تا جان دارم سر وفا دارم من

شمارهٔ ۸ : در هر چیزی ترا جمالی دگرست

شمارهٔ ۸ : دوش آمد و گفت: ای شب و روزت غمِ من

شمارهٔ ۸ : جانا غم عشقت دل و دینم نگذاشت

شمارهٔ ۸ : دردی که ز تو به حاصلم میآید

شمارهٔ ۸ : از تیرِ غمت بسی جگر دوختهای

شمارهٔ ۸ : چون توبهٔ تو گناه خواهد افتاد

شمارهٔ ۸ : نه دل به تمنای تو در بر گنجد

شمارهٔ ۸ : دل بی تو ز اختیار بر خواهد خاست

شمارهٔ ۸ : وقت است که بیقراری ما بینی

شمارهٔ ۸ : در عشق تو من گرد جنون میگردم

شمارهٔ ۸ : دل را چو به دردِ عشق افسون کردم

شمارهٔ ۸ : معشوقه نه سر،‌نه سروری میخواهد

شمارهٔ ۸ : گل بین که بر اطراف چمن مینازد

شمارهٔ ۸ : چون هم نفسِ همه کسی هر جاییست

شمارهٔ ۸ : در عشق تو از نفع و ضرر نندیشم

شمارهٔ ۸ : شمع آمد و گفت: از تنِ سرکشِ خویش

شمارهٔ ۸ : پروانه به شمع گفت: کیفر بردیم

شمارهٔ ۸ : ای بس که به خار مژه خارا سفتیم

شمارهٔ ۹ : بر وصف تو دستِ عقل دانانرسد

شمارهٔ ۹ : ای رحمت عالمین، رحمت از تست

شمارهٔ ۹ : پیوسته دلی گرفته از غیرت باد!

شمارهٔ ۹ : آن چیز کزو عالم و آدم بینم

شمارهٔ ۹ : آن قطره که آب جمله از دریا خورد

شمارهٔ ۹ : بگذر ز حس و خیال،‌ای طالب حال

شمارهٔ ۹ : عاشق ز کسی نکاهد و نفزاید

شمارهٔ ۹ : دانی که چهایم نه بزرگیم نه خُرد

شمارهٔ ۹ : ای بلبل روح چند باشی مگسی

شمارهٔ ۹ : تا عالِمِ جهل خود نگردی به نخست

شمارهٔ ۹ : هر دم سگ نفس با دلم باز نهد

شمارهٔ ۹ : ای همچو سگی به استخوانی قانع

شمارهٔ ۹ : دنیا که جوی وفا ندارد در پوست

شمارهٔ ۹ : آنکس که غمِ کهنه و نو میداند

شمارهٔ ۹ : ای دل همه چارهٔ تو بیچارگی است

شمارهٔ ۹ : تا کی زنی ای دل خسته جوش

شمارهٔ ۹ : تا چند نه آرام ونه بشتافتنت

شمارهٔ ۹ : گر جان تو در پردهٔ دین خواهد بود

شمارهٔ ۹ : بهتر ز گشادگی گرفتاری من

شمارهٔ ۹ : خواهی که ز اضطرار و خواری برهی

شمارهٔ ۹ : کارت همه چون که خوردن و خفتن بود

شمارهٔ ۹ : پیوسته چو ابر این دل بیخویش که هست

شمارهٔ ۹ : چون رفتنِ بیقیاس داری در پی

شمارهٔ ۹ : ای دل بگری بر من مسکین و مپرس

شمارهٔ ۹ : هر شب چو غمی ز چشم من خون ریزد

شمارهٔ ۹ : چون دیده سپید شد نظر چند کنیم

شمارهٔ ۹ : جانا! نظری در دل درویشم کن

شمارهٔ ۹ : نه بستهٔ پیوند توانم بودن

شمارهٔ ۹ : تشنه بکشد مرا و آبم ندهد

شمارهٔ ۹ : دستی که برین شاخ برومند رسد

شمارهٔ ۹ : تاکی نفسی از سر صد درد زدن

شمارهٔ ۹ : سرگشتهٔ تست، نُه فلک، میدانی

شمارهٔ ۹ : دوش آمد و گفت: گردِ تو حلقه کنیم

شمارهٔ ۹ : زلف و رخِ تو که قصدِ جان دارندم

شمارهٔ ۹ : تا غمزهٔ چشم رهزنت راهم زد

شمارهٔ ۹ : گفتی: «خطم از لبم جدا خواهد شد

شمارهٔ ۹ : زانگه که مرا سوی تو آهنگ افتاد

شمارهٔ ۹ : ای عشق توام کار به جان آورده

شمارهٔ ۹ : ای عشق رخت واقعهٔ مشکل من

شمارهٔ ۹ : سودای ترا پشت سپه میدارم

شمارهٔ ۹ : در عشقِ تو رسوای جهان آمدهایم

شمارهٔ ۹ : دل چون دل من غم زده نتواند بود

شمارهٔ ۹ : چون با سرو دستار نمیپردازم

شمارهٔ ۹ : نی حال من و تو ماهوش میگوید

شمارهٔ ۹ : ای صبح اگر از پرده عَلَم خواهی زد

شمارهٔ ۹ : جان روی دل افروزِ تُرا باید داشت

شمارهٔ ۹ : شمع آمد و گفت: من به صد جان نرهم

شمارهٔ ۹ : پروانه به شمع گفت: گرینده مباش

شمارهٔ ۹ : اینک جانم به پیشِ جانان شدهام

شمارهٔ ۱۰ : ای از تو فلک بی خور و بی خواب شده

شمارهٔ ۱۰ : در امت تو اگر مطیعی نبود،

شمارهٔ ۱۰ : خود را، سوی خود،‌رهگذری باید کرد

شمارهٔ ۱۰ : ماییم که با ما نبود هیچ روا

شمارهٔ ۱۰ : هر گه که دلم ز پرده پیدا آید

شمارهٔ ۱۰ : هر دل که به توحید ز درویشان است

شمارهٔ ۱۰ : چندین امل تو ای دل غافل چیست

شمارهٔ ۱۰ : مائیم در اوفتاده چون مرغ به دام

شمارهٔ ۱۰ : بر جان و تنِ بیش بها میگریم

شمارهٔ ۱۰ : نه در صفِ صاحبنظران خواهی مُرد

شمارهٔ ۱۰ : نفسی دارم که هر نفس مِه گردد

شمارهٔ ۱۰ : ای جان تو در ذُلِّ جدائی قانع

شمارهٔ ۱۰ : دنیا چه کنی چو بیوفا خواهد بود

شمارهٔ ۱۰ : کی باشد و کی که من مانم و او

شمارهٔ ۱۰ : زین شیوه که اکنون دل دیوانه گرفت

شمارهٔ ۱۰ : ای دل به سخن مگرد در خون پس ازین

شمارهٔ ۱۰ : از غیب گرت هست نشان آوردن

شمارهٔ ۱۰ : او را خواهی از زن و فرزند ببر

شمارهٔ ۱۰ : امروز منم نه کفر و نه ایمانی

شمارهٔ ۱۰ : جان محرم درگاه همی باید برد

شمارهٔ ۱۰ : تو بیخبری و تا خبر خواهد بود

شمارهٔ ۱۰ : عمری که ز رفتنش چنین بیخبرم

شمارهٔ ۱۰ : ره بس دور است توشه بردار و برو

شمارهٔ ۱۰ : دی بر سر خاک دلبری با دل ریش

شمارهٔ ۱۰ : چون دریائی کنار من از جا خاست

شمارهٔ ۱۰ : عمری به هوس نخل معانی بستم

شمارهٔ ۱۰ : عمریست که شرح حال تو میگویم

شمارهٔ ۱۰ : ما هر ساعت ذخیرهٔ جان بنهیم

شمارهٔ ۱۰ : چون هیچ کسی ندیدهام در خوردش

شمارهٔ ۱۰ : عاشق تن خود با غم پیوست دهد

شمارهٔ ۱۰ : ناکرده به پرِّ پشهای دمسازی

شمارهٔ ۱۰ : ای یاد تو آب زندگانی جان را

شمارهٔ ۱۰ : دوش آمد و گفت: گِردِ اِعزاز مگرد

شمارهٔ ۱۰ : ای روی چو آفتابِ تو پشت سیاه

شمارهٔ ۱۰ : چون خطِّ رخت هست روان چندینی

شمارهٔ ۱۰ : ای زلفِ تو دامن قمر بگرفته

شمارهٔ ۱۰ : فرسودنِ لعلِ آبدارت بر من

شمارهٔ ۱۰ : وقت است که دل از دو جهان برگیریم

شمارهٔ ۱۰ : آن کس که ترا عزیزتر ازجان دید

شمارهٔ ۱۰ : جانا ز رهت نصیب من گردی نیست

شمارهٔ ۱۰ : جان سوخته پای بست آمد بی تو

شمارهٔ ۱۰ : چندان که به جهد اسب جان میرانم

شمارهٔ ۱۰ : در عشق بزرگیم به خردی بدهم

شمارهٔ ۱۰ : گل بی سر و پای خویشتن میانداخت

شمارهٔ ۱۰ : وقت است که ساقی سرِ می بگشاید

شمارهٔ ۱۰ : دل شمع تو شد به یک نفس مرده شود

شمارهٔ ۱۰ : شمع آمد و گفت: شخصم آغشته که بود

شمارهٔ ۱۰ : پروانه به شمع گفت: میسوزم خویش

شمارهٔ ۱۰ : صد دُر به اشارتی بسفتیم و شدیم

شمارهٔ ۱۱ : خورشید، که او زیر و زبر میگردد

شمارهٔ ۱۱ : چون هست شفیع چون تو صاحب کرمی

شمارهٔ ۱۱ : هر جان که به راه رهنمون مینگرد

شمارهٔ ۱۱ : با اینهمه اختلاف و تمییز که هست

شمارهٔ ۱۱ : در عالمِ پُر علم سفر خواهم کرد

شمارهٔ ۱۱ : ای پردهٔ پندار پسندیدهٔ تو

شمارهٔ ۱۱ : تا کی گردی ای دل غمناک به خون

شمارهٔ ۱۱ : از آرزوی یقین چو مینتوان زیست

شمارهٔ ۱۱ : با ما بنشین که هر دو همدم بودیم

شمارهٔ ۱۱ : هر چند ز ننگِ خود خبردار نهایم

شمارهٔ ۱۱ : از آتش شهوت جگرم میسوزد

شمارهٔ ۱۱ : هرگاه که سِرِّ معرفت یابی باز

شمارهٔ ۱۱ : ای دل تَبَعِ دُنیی غدّار مشو

شمارهٔ ۱۱ : آنکس که نه غم خوارگیم خواهد کرد

شمارهٔ ۱۱ : جانا دل من خویش به دریا انداخت

شمارهٔ ۱۱ : گر بحرنهای، ز جوش بنشین آخر

شمارهٔ ۱۱ : گر مرد رهی راه نهان باید رفت

شمارهٔ ۱۱ : گر میخواهی که باشدت خوش آنجا

شمارهٔ ۱۱ : چون در ره دین نیامدی در دستم

شمارهٔ ۱۱ : گر در سفر یگانگی خواهی بود

شمارهٔ ۱۱ : چون مردن تو چارهٔ یکبارگی است

شمارهٔ ۱۱ : دیرست که جان خویشتن میسوزم

شمارهٔ ۱۱ : هر رنگ که ممکن است آمیخته گیر

شمارهٔ ۱۱ : ای ماه زمین به برج افلاک شدی

شمارهٔ ۱۱ : هر چند که پشت و روی دارم کاری

شمارهٔ ۱۱ : عمری بدویدم از سر بیخبری

شمارهٔ ۱۱ : جانا! نه نکو نه نانکو آمدهام

شمارهٔ ۱۱ : جان تشنگی همه جهان میآرد

شمارهٔ ۱۱ : هان ای دل چونی به چه پشتی ما را

شمارهٔ ۱۱ : هر دل که ز ذوق آن حقیقت جان یافت

شمارهٔ ۱۱ : خون ناخوردن به از وبالست ترا

شمارهٔ ۱۱ : با جان چه کنم که عشق تو جانم بس

شمارهٔ ۱۱ : دوش آمد و گفت: مرغِ دل عاجز نیست

شمارهٔ ۱۱ : ای پیش تو سرو و ماه پیوسته رهی

شمارهٔ ۱۱ : زلفِ تو به هم در اوفتاده عجب است

شمارهٔ ۱۱ : یا رب چه خط است این که درآوردی تو

شمارهٔ ۱۱ : ای جانِ همه جهان زکوةِ لبِ تو

شمارهٔ ۱۱ : بی روی تو مه راهِ تماشا نگرفت

شمارهٔ ۱۱ : گر از تو مرا کفر و اگر ایمان است

شمارهٔ ۱۱ : زان روز که بوی پیرهن بی تو رسید

شمارهٔ ۱۱ : ای شمع چگل! تاتو برفتی ز برم

شمارهٔ ۱۱ : بیم است که نُه پردهٔ گردون سحری

شمارهٔ ۱۱ : ترسابچهای که توبه بشکست مرا

شمارهٔ ۱۱ : چون برگِ گلت بدید گلبرگِ طری

شمارهٔ ۱۱ : آوازِ خروس صبح در سمع افتاد

شمارهٔ ۱۱ : تن جز به هوای تو قدم مینزند

شمارهٔ ۱۱ : شمع آمد وگفت: در دلم خون افتاد

شمارهٔ ۱۱ : پروانه به شمع گفت: میسوزم زار

شمارهٔ ۱۱ : گلهای حقیقت بنرُفتیم یکی

شمارهٔ ۱۲ : عالم که فنای محض، سرمایهٔ اوست

شمارهٔ ۱۲ : تا هست ز انگشت تو مه را راهی

شمارهٔ ۱۲ : یک چیز که آن نه یک و چیز است آن چیز

شمارهٔ ۱۲ : بس سرکش را کز سر مویی کُشتم

شمارهٔ ۱۲ : از بس که دلم در بُنِ این قلزم گشت

شمارهٔ ۱۲ : چون محرم هم نفس نهای، تو چه کنی

شمارهٔ ۱۲ : ای دل همگی خویش در جانان باز

شمارهٔ ۱۲ : ای دل هر دم غم دگرگون میخور

شمارهٔ ۱۲ : دل را که هزار باره در خون کشمش

شمارهٔ ۱۲ : دردا که دلم واقف آن راز نشد

شمارهٔ ۱۲ : خون شد جگرم ز غصّهٔ خویش مرا

شمارهٔ ۱۲ : چون مرغ دلم حوصلهٔ راز نیافت

شمارهٔ ۱۲ : گر هر دو جهان فی المثل انگشتری است

شمارهٔ ۱۲ : در پای بلا فتادهام، چتوان کرد

شمارهٔ ۱۲ : اوّل دل من بر سر غوغا بنشست

شمارهٔ ۱۲ : گر نام ونشان من توانستی بود

شمارهٔ ۱۲ : خواهی که به عقبی به بقایی برسی

شمارهٔ ۱۲ : با عشق، وجود خود برانداخته به

شمارهٔ ۱۲ : نه دین حق و نه دین زردشت مرا

شمارهٔ ۱۲ : آن را که ز حق روزفزون آید کار

شمارهٔ ۱۲ : چون پنداری در بُنهٔ ما افتاد

شمارهٔ ۱۲ : گاهی ز غم نفس وخرد میگریم

شمارهٔ ۱۲ : گیرم که جهان به کام دیدی وشدی

شمارهٔ ۱۲ : ای پشت بداده رفته هم روز نخست

شمارهٔ ۱۲ : گفتم ای چشم خواب میباید برد

شمارهٔ ۱۲ : گر من فلکم به مرتبت ور ملخم

شمارهٔ ۱۲ : نی از سر زلفت خبری میرسدم

شمارهٔ ۱۲ : جانا! جانی عاشق روی تو مراست

شمارهٔ ۱۲ : با کس بنسازی همه بی کس باشی

شمارهٔ ۱۲ : چون کس نرسد به وصل دلخواه ای دل!

شمارهٔ ۱۲ : شب نیست که دل حزین ندارم از تو

شمارهٔ ۱۲ : چون روی تو مینبینم ای شمع طراز

شمارهٔ ۱۲ : دوش آمد و گفت: بی یقین مینرسی

شمارهٔ ۱۲ : چون ماه، به قطع، آب روی تو نداشت

شمارهٔ ۱۲ : چشمِ خوشِ تو که مذهبِ عبهر داشت

شمارهٔ ۱۲ : تا خط تو پشت بر قمر آوردست

شمارهٔ ۱۲ : دل نیست کز آن ماه برنجد هرگز

شمارهٔ ۱۲ : تا چند مرا خوار و خجل خواهی داشت

شمارهٔ ۱۲ : تادل دارم همدم تو باید داشت

شمارهٔ ۱۲ : در عشقِ تو برخویشتنم فرمان نیست

شمارهٔ ۱۲ : کس را چه خبر ز آهِ دلسوزِ دلم

شمارهٔ ۱۲ : نه در سرِ من سَرِسری بینی تو

شمارهٔ ۱۲ : در پیش رخ تو آفتاب افسانهست

شمارهٔ ۱۲ : ای صبح مرو دم پراکنده مزن

شمارهٔ ۱۲ : ای جان و دلم به جان و دل مولایت

شمارهٔ ۱۲ : شمع آمد و گفت: عزّت من بنگر:

شمارهٔ ۱۲ : پروانه به شمع گفت: چندی سوزم

شمارهٔ ۱۲ : چون چنگ، همه خروش میباید بود

شمارهٔ ۱۳ : هر دل که ز لطف تو نشان یابد باز

شمارهٔ ۱۳ : هم چار گهر،‌ چاکر دربان تواند

شمارهٔ ۱۳ : چیزی که دمی نه تو درآنی و نه من

شمارهٔ ۱۳ : گر هست دلی، ز عشق، دیوانه به است

شمارهٔ ۱۳ : بستیم میان و خون دل بگشادیم

شمارهٔ ۱۳ : شایستهٔ این هوس نهای، تو چه کنی

شمارهٔ ۱۳ : هم راه تن و هم ره جان او گیرد

شمارهٔ ۱۳ : این درد چه دردیست که درمانش نیست

شمارهٔ ۱۳ : ای آن که به قدر برتر از افلاکی

شمارهٔ ۱۳ : هم عقل درین واقعه مضطر افتاد

شمارهٔ ۱۳ : دل را که نه دنیا و نه دین میبینم

شمارهٔ ۱۳ : ای مرد فسرده راز مینشناسی

شمارهٔ ۱۳ : ای دل ای دل غم جهان چند خوری

شمارهٔ ۱۳ : دردا که ز درد ناکسی میمیرم

شمارهٔ ۱۳ : در راه تعب ترک طرب باید کرد

شمارهٔ ۱۳ : چون لوح دل از دو کون بستردم من

شمارهٔ ۱۳ : رعنائی و نازکی رها باید کرد

شمارهٔ ۱۳ : دیوانه اگر مقید زنجیرست

شمارهٔ ۱۳ : چون من مگسم سایهٔ طوبی چکنم

شمارهٔ ۱۳ : در عشق دلی خراب چتواند کرد

شمارهٔ ۱۳ : بر لوحِ دلت نقشِ دو عالم رقم است

شمارهٔ ۱۳ : زان میترسم که در بلام اندازند

شمارهٔ ۱۳ : ای آنکه ز نفسِ شوم در آکفتی

شمارهٔ ۱۳ : بر خاک تو چون بنفشهام سر در بر

شمارهٔ ۱۳ : آن دل که نشان غمگساری میجست

شمارهٔ ۱۳ : از حادثهٔ آب و گلم هیچ آمد

شمارهٔ ۱۳ : روزی که ز خود شوی توناچیز آخر

شمارهٔ ۱۳ : در هر دو جهان گر آرزویی جویم

شمارهٔ ۱۳ : سرگشتهٔ روز و شبم آنجا که منم

شمارهٔ ۱۳ : ای دل ز پی دلیل نتوانی شد

شمارهٔ ۱۳ : در کوی تو جان گوشه نشین میدانم

شمارهٔ ۱۳ : هر شب که نیاوری شبیخون غمت

شمارهٔ ۱۳ : دوش آمد و گفت: خویش را دشمن باش

شمارهٔ ۱۳ : گر پرده ز روی دلستان برگیری

شمارهٔ ۱۳ : از زلفِ شکن بر شکنت میترسم

شمارهٔ ۱۳ : چون خط تو باعث گنه خواهد شد

شمارهٔ ۱۳ : ای ماه به چهره یا گلی یا سمنی

شمارهٔ ۱۳ : تا چند مرا سوخته خرمن نگری

شمارهٔ ۱۳ : آن راز که دل به دیده میگوید باز

شمارهٔ ۱۳ : جانا! دل من زیر و زبر خواهد شد

شمارهٔ ۱۳ : در عشق، خلاصهٔ جنون از من خواه

شمارهٔ ۱۳ : تا در بُنهٔ خویش مقام است ترا

شمارهٔ ۱۳ : گل بین که گلابِ ابر میدارد دوست

شمارهٔ ۱۳ : ای صبح چرا اسبِ ستیز انگیزی

شمارهٔ ۱۳ : بر خویش بسی چو شمع بگریستهام

شمارهٔ ۱۳ : شمع آمد و گفت: در دلم خونم سوخت

شمارهٔ ۱۳ : پروانه به شمع گفت: آخر نظری

شمارهٔ ۱۳ : از نادره، نادر جهانیم امروز

شمارهٔ ۱۴ : هر نقطه که در دایرهٔ قسمت تست

شمارهٔ ۱۴ : آن ماه که بر هر دو جهان میتابد

شمارهٔ ۱۴ : زان روز که ما به زندگانی مُردیم

شمارهٔ ۱۴ : هیچ است همه، وسوسهٔ خاطر چند

شمارهٔ ۱۴ : گر در هیچی مایهٔ شادی و بقاست

شمارهٔ ۱۴ : حالِ دلِ باژگونه مینتوان گفت

شمارهٔ ۱۴ : ای آن که در این ره صفتاندیش نهای

شمارهٔ ۱۴ : از معنی عشق اسم میبینم و بس

شمارهٔ ۱۴ : از جان سیرم ازانک تن میخواهد

شمارهٔ ۱۴ : از مال همه جهان جوی داری تو

شمارهٔ ۱۴ : چون نیست درین چاه بلا دسترسیت

شمارهٔ ۱۴ : پیوسته زبون روزگار آمدهام

شمارهٔ ۱۴ : درعالم مرگ زندگانی دور است

شمارهٔ ۱۴ : در فقر، سیاه پوشیم اولیتر

شمارهٔ ۱۴ : کو راه روی که ره نوردش گویم

شمارهٔ ۱۴ : تا چند ترا ز پرده بیش آوردن

شمارهٔ ۱۴ : ای دل نه به کفر ونه به دین خواهی مرد

شمارهٔ ۱۴ : کارتو، نکو، او بتواند کردن

شمارهٔ ۱۴ : گر مرد رهی، حدیث عالم چه کنی

شمارهٔ ۱۴ : تن کیست که سرنگون همی باید کرد

شمارهٔ ۱۴ : بس کس که ز کوچهٔ هوس برنامد

شمارهٔ ۱۴ : رفتی و مرا خار شکستی در دل

شمارهٔ ۱۴ : ای دل هر دم دست به خون نتوان برد

شمارهٔ ۱۴ : آن دل که سراسیمهٔ عالم بودی

شمارهٔ ۱۴ : از عشق تو در جگر ندارم آبی

شمارهٔ ۱۴ : در پرده درونِ دل ریشت بینم

شمارهٔ ۱۴ : گر روشنی جمال خودب نمائی

شمارهٔ ۱۴ : اندر طلب حضرت جاوید آخر

شمارهٔ ۱۴ : تا کی رانی از در خود دربدرم

شمارهٔ ۱۴ : من عاشق روی تو ز دیری گاهم

شمارهٔ ۱۴ : دوش آمد و گفت: «در بلا پیوستی

شمارهٔ ۱۴ : ای گم شده درحسنِ تو هر دیدهوری

شمارهٔ ۱۴ : گر عفو کنی به لطف جرمی که مراست

شمارهٔ ۱۴ : اندیشهٔ ابروی تو پیوسته مراست

شمارهٔ ۱۴ : از وعدهٔ کژ دل به غمت میافتد

شمارهٔ ۱۴ : آن است همه آرزویم عمر دراز

شمارهٔ ۱۴ : ای ابر هوای عشق تو بس خون بار

شمارهٔ ۱۴ : تا کی طلبم ز هر کسی پیوستت

شمارهٔ ۱۴ : گر مرد رهی همدم و همدردم باش

شمارهٔ ۱۴ : تا چند ز زاهد ریائی آخر

شمارهٔ ۱۴ : گل گفت که رفتنم یقین افتادست

شمارهٔ ۱۴ : ای صبح مرا به صد عذاب اندازی

شمارهٔ ۱۴ : کارم که چو زلف تو مشوش دارم

شمارهٔ ۱۴ : شمع آمد و گفت: هر زمان چون قلمم

شمارهٔ ۱۴ : پروانه به شمع گفت: کم سوز مرا

شمارهٔ ۱۴ : در فقر دلم عزم سیاهی دارد

شمارهٔ ۱۵ : هم گوهر بحر لطف بیپایانی

شمارهٔ ۱۵ : چیزی که ورای دانش و تمییز است

شمارهٔ ۱۵ : روزی که به دریای فنا در تازم

شمارهٔ ۱۵ : تا چند ازین غرور بسیار تو را

شمارهٔ ۱۵ : دلشاد مشو ز وصل اگر در طربی

شمارهٔ ۱۵ : دل از همه عالم به کنار آمد باز

شمارهٔ ۱۵ : چیزی که توئی زین تن مسکین تو نهای

شمارهٔ ۱۵ : جان گرچه درین بادیه بسیار شتافت

شمارهٔ ۱۵ : گاهم ز سگ نفس مشوش بودن

شمارهٔ ۱۵ : کو عقل که قصد آن جلالت کردی

شمارهٔ ۱۵ : یک حاجت بیدلی روا مینکنند

شمارهٔ ۱۵ : یک دم دل محنت کشم آسوده نشد

شمارهٔ ۱۵ : مردی چه بود رند و مقامر بودن

شمارهٔ ۱۵ : در عشق تو از بس که خروش آوردیم

شمارهٔ ۱۵ : جان را که ز تن رحیل میباید کرد

شمارهٔ ۱۵ : پیوستن تو به یک به یک بسیاریست

شمارهٔ ۱۵ : خود را به محال خود دچار آیی تو

شمارهٔ ۱۵ : عالم چو زکاف و نون توان آوردن

شمارهٔ ۱۵ : ای دل صفت نفس بد اندیش مگیر

شمارهٔ ۱۵ : گفتم شب و روز از پی این کار شوم

شمارهٔ ۱۵ : قومی که به خاک مرگ سر بازنهند

شمارهٔ ۱۵ : ای کرده شب باز پسین ماتم خویش

شمارهٔ ۱۵ : ای دل ز هوای عشق کیفر میبر

شمارهٔ ۱۵ : گر قصد فلک کنم به پیشان نرسم

شمارهٔ ۱۵ : گر تو سر موئی سر من داشتیی

شمارهٔ ۱۵ : از چشم خوشت بسی شکایت دارم

شمارهٔ ۱۵ : یک روز به صلح کارسازی میکن

شمارهٔ ۱۵ : دل گم شد و در ره الاهی اِستاد

شمارهٔ ۱۵ : چون دل ز غم عشق تو یک ره جان برد

شمارهٔ ۱۵ : درد تو که در دلم به جای جان بود

شمارهٔ ۱۵ : دوش آمد و گفت: روز و شب غمناکی

شمارهٔ ۱۵ : تا دیده بر آن عارضِ گلگون افتاد

شمارهٔ ۱۵ : از زلفِ تو دل چو در عقابین افتاد

شمارهٔ ۱۵ : از پستهٔ تو سبزهٔ خط بر رسته است

شمارهٔ ۱۵ : آنجا که سر زلف تو جانها ببرد

شمارهٔ ۱۵ : جانا! چو ز سر تا قدمت جمله نکوست

شمارهٔ ۱۵ : از درد منت اگر خبر خواهد بود

شمارهٔ ۱۵ : جان گِردِ تو از میان جان میگردد

شمارهٔ ۱۵ : ای قوم! اگر همدم این مسکینید

شمارهٔ ۱۵ : از بس که دلم بسوخت زین کاردرشت

شمارهٔ ۱۵ : گل گفت: اگرچه ابر صدگاهم شُست

شمارهٔ ۱۵ : دوش از برِ من یار گریزان میرفت

شمارهٔ ۱۵ : ای رفته به آسمان نفیرم بی تو

شمارهٔ ۱۵ : شمع آمد و گفت:‌چند سرگشته شوم

شمارهٔ ۱۵ : پروانه به شمع گفت: دمسازی من

شمارهٔ ۱۵ : درویشی را به هر چه خواهی ندهم

شمارهٔ ۱۶ : نه عقل به کُنْهِ لایزال تو رسد

شمارهٔ ۱۶ : آن کی آید در اسم، شب خوش بادت!

شمارهٔ ۱۶ : صعب است به ذرّهای نگاهی کردن

شمارهٔ ۱۶ : این قالب اگر بلند دیدی ور پست

شمارهٔ ۱۶ : مرد آن باشد که هر نفس پاکتر است

شمارهٔ ۱۶ : دردا که به جز درد مرا کار نبود

شمارهٔ ۱۶ : بندیش که بر زمین نهای آن که تویی

شمارهٔ ۱۶ : دل در پی راز عشق، دلمرده بماند

شمارهٔ ۱۶ : این نفس کم انگاشته آید آخر

شمارهٔ ۱۶ : چون حوصله نیست تا خبر خواهد شد

شمارهٔ ۱۶ : جان رفت و به ذوق زندگانی نرسید

شمارهٔ ۱۶ : ای آن که بکلّی دل و جان داده نهای

شمارهٔ ۱۶ : از جزو به سوی کل سفر باید کرد

شمارهٔ ۱۶ : هر چند که نیست هیچ از حق خالی

شمارهٔ ۱۶ : تا چند ز نیستی و هستی ای دل

شمارهٔ ۱۶ : آن را که بخود بر سر یک موی سر است

شمارهٔ ۱۶ : ای تن دل ناموافقت میداند

شمارهٔ ۱۶ : ای دوست ز اندوه دل ریش چه سود

شمارهٔ ۱۶ : چون بسیارست ضعف در ایمانت

شمارهٔ ۱۶ : چون نیست طریقی که به مقصود رسم

شمارهٔ ۱۶ : دو چشم ز اشک خیره میباید کرد

شمارهٔ ۱۶ : رفتی تو و خون جگریست از تو مرا

شمارهٔ ۱۶ : هر سیل که از خون جگر خواهد خاست

شمارهٔ ۱۶ : در حیرت و سودا چه توانم کردن

شمارهٔ ۱۶ : عشق تو که همچو آتشم میآید

شمارهٔ ۱۶ : جانا! مددی به عمر کوتاهم ده

شمارهٔ ۱۶ : نه چارهٔ این عاشق بیچاره کنی

شمارهٔ ۱۶ : نه هیچ کسی به زندگانیش گرفت

شمارهٔ ۱۶ : در عشق تو من گرد جنون میگردم

شمارهٔ ۱۶ : گر ماه نه زیر میغ میداشتیی

شمارهٔ ۱۶ : دوش آمد و گفت: در جنون میفکنیم

شمارهٔ ۱۶ : گر در همه عمر آرزوئیم بوَد

شمارهٔ ۱۶ : خطّت دام است و خالت او را دانه است

شمارهٔ ۱۶ : تا خط تو بر خون جگر میخوانم

شمارهٔ ۱۶ : آن خندهٔ خوش اگرچه پیوسته بهَست

شمارهٔ ۱۶ : ای مونسِ جانِ همه کس! در من خند!

شمارهٔ ۱۶ : ای عشقِ تو عینِ عالم حیرانی

شمارهٔ ۱۶ : خود را ز تو بیگناه مینتوان داشت

شمارهٔ ۱۶ : اندیشهٔ عالمی مرا افتادست

شمارهٔ ۱۶ : زین دَرد که جز غصهٔ جان میندهد

شمارهٔ ۱۶ : گل گفت که دست زرفشان آوردم

شمارهٔ ۱۶ : ای صبح اگر عزیمتِ خنده کنی

شمارهٔ ۱۶ : هر لحظه در آتشِ غمم اندازی

شمارهٔ ۱۶ : شمع آمد و گفت: با چنین کار درشت

شمارهٔ ۱۶ : پروانه به شمع گفت: غم بیشستی

شمارهٔ ۱۶ : که کرد چو بازی مگسی را هرگز

شمارهٔ ۱۷ : نه عقل، بدان حضرت جاوید رسد

شمارهٔ ۱۷ : آن بحر که هر لحظه دگرگون آید

شمارهٔ ۱۷ : تا عقل من از عقیله آزادی یافت

شمارهٔ ۱۷ : دل از می عشق مست میپنداری

شمارهٔ ۱۷ : آن بهٔ که زخود کرانه بینی خود را

شمارهٔ ۱۷ : آن میخواهم که جایگاهی گیرم

شمارهٔ ۱۷ : ای وهم و خیال و حسِّ تو رهزن تو

شمارهٔ ۱۷ : دل بر سرِ این راه خطرناک بسوخت

شمارهٔ ۱۷ : چون نفس سگیست بدگمان چتوان کرد

شمارهٔ ۱۷ : چون بسیارم تجربه افتاد از خویش

شمارهٔ ۱۷ : هر دم که زنم چو جانم آید به لبم

شمارهٔ ۱۷ : هر دل که نه در زمانه روز افزون شد

شمارهٔ ۱۷ : هر پرده که بند پرده در خواهد خاست

شمارهٔ ۱۷ : چون برفکنند از همه چیزی سرپوش

شمارهٔ ۱۷ : جانی دگرست و جانفزایی دگرست

شمارهٔ ۱۷ : شایستهٔ آن کمال مینتوان شد

شمارهٔ ۱۷ : گه در وصف دین یگانهای میجویی

شمارهٔ ۱۷ : تقدیر چو سابق است تعلیم چه سود

شمارهٔ ۱۷ : گفتی تو که مرگ چیست ای بینایی

شمارهٔ ۱۷ : تا کی باشم گرد جهان در تک و تاز

شمارهٔ ۱۷ : تا چند ز مرگِ خویش غمناک شوی

شمارهٔ ۱۷ : ای نور رخت خاک سیه بگرفته

شمارهٔ ۱۷ : خونی که مرا در دل و جان اکنون هست

شمارهٔ ۱۷ : زین پیش دلم بستهٔ پندار آمد

شمارهٔ ۱۷ : عاشق به غم تو کار افتاده خوش است

شمارهٔ ۱۷ : تن زیر امانت تو خاکِ در شد

شمارهٔ ۱۷ : جان در غمت از خانه به کوی افتادهست

شمارهٔ ۱۷ : آن ذوق که در شکر چشیدن باشد

شمارهٔ ۱۷ : گه درد توام ز پرده آرد بیرون

شمارهٔ ۱۷ : رنج تو به صد گنج مسلم ندهم

شمارهٔ ۱۷ : دوش آمد و صبر از دلِ درویشم رفت

شمارهٔ ۱۷ : ای تُرک! دلم غاشیه بر دوش تو شد

شمارهٔ ۱۷ : گفتم: خط مشکین تو بر ماه خطاست

شمارهٔ ۱۷ : آن پسته میان مغز چون افتادست

شمارهٔ ۱۷ : آن دل که ز دست من کنون خواهی برد

شمارهٔ ۱۷ : سهل است اگر کار مرا ساز دهی

شمارهٔ ۱۷ : جانا صد ره بمُردم از حیرانی

شمارهٔ ۱۷ : مهری که ز تو در دل من بنهفته است

شمارهٔ ۱۷ : هر لحظه دل و جان به غمی تازه درند

شمارهٔ ۱۷ : گر زهد کنی سوز وگدازت ببرد

شمارهٔ ۱۷ : گل گفت که تا روی گشادند مرا

شمارهٔ ۱۷ : ای صبح هنوز ماهتاب است، مخند

شمارهٔ ۱۷ : از آتشِ عشق چون تو جان افروزی

شمارهٔ ۱۷ : شمع آمد و گفت: چون منم دشمنِ من

شمارهٔ ۱۷ : پروانه که شمع دلگشایش افتاد

شمارهٔ ۱۷ : عیسی چو شرابِ لطف در کامم ریخت

شمارهٔ ۱۸ : آنجا که تویی هیچ مبارز نرسد

شمارهٔ ۱۸ : غوّاص در اوّل قدم از فرق کند

شمارهٔ ۱۸ : در عشق دل من چو پریشانی گشت

شمارهٔ ۱۸ : جان شیفتهٔ الست میپنداری

شمارهٔ ۱۸ : گر مرد رهی ز ننگ خود پاک بباش

شمارهٔ ۱۸ : هر روز غمی به امتحانم آمد

شمارهٔ ۱۸ : آن ذات که جسم و جوهرش اسم بود

شمارهٔ ۱۸ : دل خون شد و سررشتهٔ این راز نیافت

شمارهٔ ۱۸ : هر دل که ز سرِّ کار آگاهی داشت

شمارهٔ ۱۸ : جانا جانم غرقهٔ دریای تو بود

شمارهٔ ۱۸ : بویی که به جان ممتحن میآید

شمارهٔ ۱۸ : هر انجمنی، در انجمن ماندهاند

شمارهٔ ۱۸ : گر دریائی ز شور بنشانندت

شمارهٔ ۱۸ : دل در پی راز عشق، پویان میدار

شمارهٔ ۱۸ : آن گنج که من در طلب آن گنجم

شمارهٔ ۱۸ : هر لحظه هزار مشکلم پیوسته است

شمارهٔ ۱۸ : چون کرد شراب شرک و غفلت مستت

شمارهٔ ۱۸ : از کارِ قضا در تب و در تفت چه سود

شمارهٔ ۱۸ : ای جان سبک روح! گران سنگی چیست

شمارهٔ ۱۸ : در هر دو جهان یک تنهای میجویم

شمارهٔ ۱۸ : ماتم زدگان عالم خاک هنوز

شمارهٔ ۱۸ : چون گریهٔ من ابر بهاری نبود

شمارهٔ ۱۸ : یک همنفسی کو که برو گریم من

شمارهٔ ۱۸ : آن سالکِ گرمرو که نامش جان است

شمارهٔ ۱۸ : تا کی بی تو زاری پیوست کنم

شمارهٔ ۱۸ : بی چهرهٔ تو در نظری نتوان دید

شمارهٔ ۱۸ : هر چند نیم به هیچ رو محرم تو

شمارهٔ ۱۸ : ای مانده به زیرِ پرده! او کی باشی

شمارهٔ ۱۸ : دیوانه شدم زلف تو زنجیر کنم

شمارهٔ ۱۸ : پیوسته به جان و تن ترا خواهم خواست

شمارهٔ ۱۸ : دوش آمد و گفت: بی قراری شب و روز

شمارهٔ ۱۸ : تا حلقهٔ آن زلف مشوّش دیدم

شمارهٔ ۱۸ : گفتم: «کس را روی تو و موی تو نیست

شمارهٔ ۱۸ : دوش آمد و گفت: «آمدهام حور سرشت

شمارهٔ ۱۸ : بر شاخِ دل شکسته یک برگم نیست

شمارهٔ ۱۸ : بر خاک چو بادم ای دل افزای هنوز

شمارهٔ ۱۸ : چون حسن و جمال جاودان داری تو

شمارهٔ ۱۸ : تا عشق نشست ناگهی در سر من

شمارهٔ ۱۸ : برخاست دلم چنانکه در غم بنشست

شمارهٔ ۱۸ : خواهی که ز خود به رایگان باز رهی

شمارهٔ ۱۸ : گل گفت که تا چشم گشادند مرا

شمارهٔ ۱۸ : ای شب تو طریقِ زلفِ جانان داری

شمارهٔ ۱۸ : ای کاش هزار موی بشکافتمی

شمارهٔ ۱۸ : شمع آمد و گفتا: منِ مجنون باری

شمارهٔ ۱۸ : چون شمعِ جمال خود به پروانه نمود

شمارهٔ ۱۸ : گه یک نفسم هر دوجهان میگیرد

شمارهٔ ۱۹ : نه لایق کوی تست سیری که بود

شمارهٔ ۱۹ : جایی که درو نه شیب ونه بالا بود

شمارهٔ ۱۹ : عمری به طلب در همه راهی گشتیم

شمارهٔ ۱۹ : جانت به گُوِ تنی در افتاد و برفت

شمارهٔ ۱۹ : تا چند به خود درنگری چندینی

شمارهٔ ۱۹ : دردا که ز خود بیخبرم باید مرد

شمارهٔ ۱۹ : گر مرغِ دلت کارِ روش ساز کند

شمارهٔ ۱۹ : این دل که بسوخت روز و شب در تک و تاز

شمارهٔ ۱۹ : آنها که مدام از پس این کار شوند

شمارهٔ ۱۹ : این کار که عشق تو مرا پیش آورد

شمارهٔ ۱۹ : گه خستهٔ لن ترانیم موسی وار

شمارهٔ ۱۹ : قومی که زمین به یک زمان بگرفتند

شمارهٔ ۱۹ : تا کی باشی چو آسمان در تک و تاز

شمارهٔ ۱۹ : در عالم توحید به کس هیچ مگوی

شمارهٔ ۱۹ : مرغ دل من که بود چون شیدایی

شمارهٔ ۱۹ : نابرده می عشق، قرارت ای دل

شمارهٔ ۱۹ : تا چند به فکر نفس مشغول شوی

شمارهٔ ۱۹ : گر دوزخی و اگر بهشتی امروز

شمارهٔ ۱۹ : در عالم محنت به طرب آمدهیی

شمارهٔ ۱۹ : جان رفت و ندید محرمی در همه عمر

شمارهٔ ۱۹ : دنیا مطلب مباش مغرور ازو

شمارهٔ ۱۹ : ای محرم من کیست کنون محرم تو

شمارهٔ ۱۹ : گفتم:‌دل من که خانهٔ جان اینست

شمارهٔ ۱۹ : در آرزوی چشمهٔ حیوان مردم

شمارهٔ ۱۹ : هم بادیهٔ عشق تو بی پایان است

شمارهٔ ۱۹ : گفتم که درین غمم بنگذاری تو

شمارهٔ ۱۹ : چو مهرهٔ مِهر بازی ای سرو سهی

شمارهٔ ۱۹ : امروز چنین بر سر غوغای توام

شمارهٔ ۱۹ : ای بس که دلم بر در تو خون بگریست

شمارهٔ ۱۹ : دوش آمد و گفت: اگر وفا خواهی کرد

شمارهٔ ۱۹ : در جنب رخت چو ماه میننماید

شمارهٔ ۱۹ : چون غمزهٔ تو جادویی آغاز نهد

شمارهٔ ۱۹ : از خجلت خط، رخت اگر پر عرق است

شمارهٔ ۱۹ : چون گشت لبت به یک شکر ارزانی

شمارهٔ ۱۹ : گفتم که اگر دلِ تو یک رنگ آید

شمارهٔ ۱۹ : در راه تو دانش و خرد مینرسد

شمارهٔ ۱۹ : بی عشق نفس زدن حرام است مرا

شمارهٔ ۱۹ : گر مملکت درد مسلم بکنم

شمارهٔ ۱۹ : خون شد جگرم بیار جام ای ساقی

شمارهٔ ۱۹ : گل گفت: کسم عمر به دریوزه نداد

شمارهٔ ۱۹ : ای صبح دمی به خنده بگشای لبی

شمارهٔ ۱۹ : آن دل که چو موم نرمم آمدبی تو

شمارهٔ ۱۹ : شمع آمد و گفت: چند باشم سرکش

شمارهٔ ۱۹ : از دفترِ عشقم ورقی بنهادم

شمارهٔ ۲۰ : گر با تو به هم دگر نباشد چه بود

شمارهٔ ۲۰ : آن بحر که دم به دم فزون میجوشد

شمارهٔ ۲۰ : روزی دو سه خانه در عدم باید داشت

شمارهٔ ۲۰ : جمشید به گلخنی در افتاد و برفت

شمارهٔ ۲۰ : آن بهٔ که زعقل خود جنون یابی باز

شمارهٔ ۲۰ : زانگه که بقا روی نمودست مرا

شمارهٔ ۲۰ : ای بس که فلک در صف انجم گردد

شمارهٔ ۲۰ : دل شیوهٔ عشق یک نفس باز نیافت

شمارهٔ ۲۰ : آنجا که فنای نامداران باید

شمارهٔ ۲۰ : در بادیهٔ تو منزلی میباید

شمارهٔ ۲۰ : هر روز درین دایره سرگشتهترم

شمارهٔ ۲۰ : با قوّت پیل، مور میباید بود

شمارهٔ ۲۰ : گر همچو فلک سالک پیوسته شوی

شمارهٔ ۲۰ : تا برجایی بجای میباش و خموش!

شمارهٔ ۲۰ : نه جان رهِ جان فزای خود یابد باز

شمارهٔ ۲۰ : بگذر ز خیال آن و این، کار اینست

شمارهٔ ۲۰ : هر دل که تمام از سردردی برخاست

شمارهٔ ۲۰ : دی حکم حیات با اجل راندهاند

شمارهٔ ۲۰ : ای آنکه همیشه نفس خشنود کنی

شمارهٔ ۲۰ : از مال جهان جز جگری ریشم نیست

شمارهٔ ۲۰ : خلقند به خاک بیعدد آورده

شمارهٔ ۲۰ : برخیز که ابر خاک را میشوید

شمارهٔ ۲۰ : از شرم رخت سرخی گل میبشود

شمارهٔ ۲۰ : چندان که دل من به سفر بیش دَرَست

شمارهٔ ۲۰ : در عشق تو دل زیر و زبر باید برد

شمارهٔ ۲۰ : گفتم: شب و روز از تو چرا میسوزم

شمارهٔ ۲۰ : گر بندِ امیدِ وصلِ او بست ترا

شمارهٔ ۲۰ : جانا ره بدخویی ناساز مگیر

شمارهٔ ۲۰ : دلها که به جمع آرزوی تو کنند

شمارهٔ ۲۰ : دوش آمد و گفت: کارِ ما خواهی کرد

شمارهٔ ۲۰ : بی عشق تو زیستن دریغم آید

شمارهٔ ۲۰ : دایم گهر وصل تو میجویم باز

شمارهٔ ۲۰ : از عشقِ خط تو سرنگون میگردم

شمارهٔ ۲۰ : زهرم آید شکرستان بی لبِ تو

شمارهٔ ۲۰ : بی یاد تو من سرزبان را بزنم

شمارهٔ ۲۰ : گر قلب نبرد بایدت اینک دل

شمارهٔ ۲۰ : عمری به هوس در تک و تاز آمد دل

شمارهٔ ۲۰ : در پیشِ نظر این همه میغم ز چه خاست

شمارهٔ ۲۰ : از تفِّ دلم می به صباح ای ساقی

شمارهٔ ۲۰ : گل گفت: ز رخ نقاب باید انداخت

شمارهٔ ۲۰ : تا کی ز شبِ دراز گریان گردم

شمارهٔ ۲۰ : در راه غمِ تو جسم و جوهر بنماند

شمارهٔ ۲۰ : شمع آتش را گفت که طبعی که تر است

شمارهٔ ۲۰ : آمد دلم و کام روا کرد و برفت

شمارهٔ ۲۱ : ای غیر تو درهمه جهان موئی نه

شمارهٔ ۲۱ : بحری که در او دو کون ناپیدا بود

شمارهٔ ۲۱ : ما روی ز هر دو کون برتافتهایم

شمارهٔ ۲۱ : در فرع کجا مشبّهی افتاده است

شمارهٔ ۲۱ : گر میخواهی که بازیابی این راز

شمارهٔ ۲۱ : امروز منم ذوقِ خرد نادیده

شمارهٔ ۲۱ : جانی که به نورِ حق ندارد امّید

شمارهٔ ۲۱ : رازی که دل من است سرگشتهٔ آن

شمارهٔ ۲۱ : ای نفس فرو گرفته سر تا سر تو

شمارهٔ ۲۱ : گر یک دم پاک می برآید از من

شمارهٔ ۲۱ : تا کی باشم عاجز و مضطر مانده

شمارهٔ ۲۱ : با اهل، توان قصد معانی کردن

شمارهٔ ۲۱ : هر روز مرا غمی دگر پیش آید

شمارهٔ ۲۱ : هر چند ترا محرم اسراری نیست

شمارهٔ ۲۱ : وقتی است که دیدهیی به دیدار کنم

شمارهٔ ۲۱ : گر میخواهی که وقت خودداری گوش

شمارهٔ ۲۱ : گر خاصه نیی تو، عام میباید بود

شمارهٔ ۲۱ : هر دل که زحکم رفته فرسوده شود

شمارهٔ ۲۱ : بر هر وجهی که بستهٔ اسبابی

شمارهٔ ۲۱ : اشکم پس و پیش منزلم بگرفتهست

شمارهٔ ۲۱ : چون رفت ز جسم جوهر روشن ما

شمارهٔ ۲۱ : از مرگِ تو هر دمی دگرگون باشم

شمارهٔ ۲۱ : ای عشق توأم در تک و تاب افکنده

شمارهٔ ۲۱ : گاهی به کمال برتر از خورشیدم

شمارهٔ ۲۱ : جان پیش تو بر میان کمر خواهم داشت

شمارهٔ ۲۱ : محجوبم و از حجاب من آزادی

شمارهٔ ۲۱ : هم هر ساعت در ره تاریکتری

شمارهٔ ۲۱ : جانا بگذر به کوی ما یک باری

شمارهٔ ۲۱ : جانم، ز میان جان، وفای تو کند

شمارهٔ ۲۱ : دوش آمدو ره بر دل و جانم در بست

شمارهٔ ۲۱ : ای حسن تو درحدّ کمال افتاده

شمارهٔ ۲۱ : خال تو که جاودان بدو بتوان دید

شمارهٔ ۲۱ : چشمت که سبق به دلربائی او راست

شمارهٔ ۲۱ : گفتم: «ز میان جان شوم خاک درش

شمارهٔ ۲۱ : تا دل به غمت فرو شد و برنامد

شمارهٔ ۲۱ : گر دل گویم به پای غم پست افتاد

شمارهٔ ۲۱ : دردی که مرا در دل بی درمان است

شمارهٔ ۲۱ : شمع است و شراب و ماهتاب ای ساقی

شمارهٔ ۲۱ : گل گفت: که گه زخم زند صد خارم

شمارهٔ ۲۱ : ای صبح! مدم، مخند و مپسند آخر

شمارهٔ ۲۱ : جان بر گرهِ زلفِ تو آموخته گیر

شمارهٔ ۲۱ : شمع آمد و گفت: نیست اینجا جایم

شمارهٔ ۲۱ : جمشید یقین شدم ز پیدایی خویش

شمارهٔ ۲۲ : کس نیست که در دو کون ما دون تونیست

شمارهٔ ۲۲ : هر دل که درین دایرهٔ بی سر و پاست

شمارهٔ ۲۲ : زان روز که آفتاب حضرت دیدیم

شمارهٔ ۲۲ : آخر ره دورت به کناری برسد

شمارهٔ ۲۲ : اول باری پشت به آفاق آور

شمارهٔ ۲۲ : آگاه نیم از دل و جانم که چه بود

شمارهٔ ۲۲ : جانی که نهفت زنگ دنیی او را

شمارهٔ ۲۲ : شد رنجِ دلم فَرِهْ چه تدبیر کنم

شمارهٔ ۲۲ : ای در غم نان و جامه و آز و نیاز

شمارهٔ ۲۲ : در عشق رخت علم و خرد باختهام

شمارهٔ ۲۲ : روزی نه که دل قصهٔ دمساز نخواند

شمارهٔ ۲۲ : من، توبهٔ عامی، به گناهی نخرم

شمارهٔ ۲۲ : تا کی به سخن زبان خروشان داری

شمارهٔ ۲۲ : با قوّت عشق تو به جان میکوشم

شمارهٔ ۲۲ : ای آن که تو یک نفس خوداندیش نیی

شمارهٔ ۲۲ : ای در رهِ دین و کارِ کفر آمده سُست

شمارهٔ ۲۲ : گر مردِ حقی مخالف باطل باش

شمارهٔ ۲۲ : تا کی ز غم زیان وسودت آخر

شمارهٔ ۲۲ : تا کی بینم به هر دمی تیماری

شمارهٔ ۲۲ : بس داغ که چرخ بر دلِ ریش کشید

شمارهٔ ۲۲ : گل بیرخ گلرنگ تو خاریست مرا

شمارهٔ ۲۲ : تا کی ریزم ز چشمِ خون پالا اشک

شمارهٔ ۲۲ : ای دل غم جان محنت اندیش ببین

شمارهٔ ۲۲ : گر دیده به تو راه توانستی کرد

شمارهٔ ۲۲ : چون باد ز من میگذری چه تْوان کرد

شمارهٔ ۲۲ : گر گنج به تو رسید پنهان میدار

شمارهٔ ۲۲ : دل بِهْ ز تو دمساز نیابد هرگز

شمارهٔ ۲۲ : چندان که دلم سوی تو بشتابد باز

شمارهٔ ۲۲ : دوش آمد و گفت: حسن دنییست امشب

شمارهٔ ۲۲ : خورشید که چرخ در نکوئیش آورد

شمارهٔ ۲۲ : کس مثل تو در جهانِ جان ماه نیافت

شمارهٔ ۲۲ : یا رب چه دمم بود که دمساز نداد

شمارهٔ ۲۲ : گاهی چو گهر ز تیغ میتابی تو

شمارهٔ ۲۲ : زانگه که دلم بر آن سمن بر بگذشت

شمارهٔ ۲۲ : چون خیل بلا ز پیش و از پس بودم

شمارهٔ ۲۲ : همچون من و تو علی الیقین ای ساقی

شمارهٔ ۲۲ : گل گفت: مرا خون جگر خواهد ریخت

شمارهٔ ۲۲ : ای صبح! چو دیدی بر من سیم تنی

شمارهٔ ۲۲ : از بس که ز غم سوختم ای شمع طراز

شمارهٔ ۲۲ : شمع آمد و گفت: من نیم قلب مجاز

شمارهٔ ۲۲ : رفتم که زبان را سر انشا بنماند

شمارهٔ ۲۳ : ای پیش تو صد هزار جان یک سرِ‌موی

شمارهٔ ۲۳ : هر جان که به بحر رهنمون اندوزد

شمارهٔ ۲۳ : از فوق، ورای آسمان بودم من

شمارهٔ ۲۳ : هر چند که نیستی کمت خواهد بود

شمارهٔ ۲۳ : آنجا که روی به پا و سر نتوان رفت

شمارهٔ ۲۳ : چون عمر بشد زادِ رهم از «چه کنم»

شمارهٔ ۲۳ : هر دیده که راه بینشانی نشناخت

شمارهٔ ۲۳ : دل والِه و عقل مست و جان حیران است

شمارهٔ ۲۳ : بد چند کنی کار نکو کن بنشین

شمارهٔ ۲۳ : دل در طلب وصال تو جان میباخت

شمارهٔ ۲۳ : امروز منم به جان و تن درمانده

شمارهٔ ۲۳ : هرکو سخنی شنود، یکبار، از من

شمارهٔ ۲۳ : تا چند زنی منادی، ای سر که فروش!

شمارهٔ ۲۳ : در عشق تو هردلی که مردانه بود

شمارهٔ ۲۳ : بی فکر دلی که هست خرّم دارش

شمارهٔ ۲۳ : هر چند که رنج بیشتر خواهی برد

شمارهٔ ۲۳ : تا رخت وجودت به عدم در نکشند

شمارهٔ ۲۳ : دردا که به درد ناگهان خواهی شد

شمارهٔ ۲۳ : نه از تن خود به هیچ خشنودم من

شمارهٔ ۲۳ : دل کز سرِ عمر سرنگون بر میخاست

شمارهٔ ۲۳ : گفتم همه عمر نازنینت بینم

شمارهٔ ۲۳ : چون دردِ دلم تو میپسندی بسیار

شمارهٔ ۲۳ : که گفت ترا که راه اندوهش گیر

شمارهٔ ۲۳ : کو پای که از دست تو بگریختمی

شمارهٔ ۲۳ : بی پیش و پسی تو و پس و پیش تراست

شمارهٔ ۲۳ : ذرات جهان در اشتیاقند همه

شمارهٔ ۲۳ : گر جان گویم هست پس پردهٔ تست

شمارهٔ ۲۳ : دیرست که سودای تو در سر دارم

شمارهٔ ۲۳ : آن بت که دلم عاشقِ جانبازش بود

شمارهٔ ۲۳ : ای نرگسِ صفرا زده سودائی تو

شمارهٔ ۲۳ : من بی سر و سامانِ تو میخواهم زیست

شمارهٔ ۲۳ : گفتم: «چو تنم ضعیف و لاغر باشد

شمارهٔ ۲۳ : گر دل گویم ز غایت مشتاقی

شمارهٔ ۲۳ : چون درد و دریغ از دل ریشم بنشد

شمارهٔ ۲۳ : ره نیست بدان دانه کِشتند مرا

شمارهٔ ۲۳ : دل گشت ز معصیت سیاه ای ساقی

شمارهٔ ۲۳ : گل گفت که چند اوفتم در پستی

شمارهٔ ۲۳ : امشب ز دمیدن تو ترسم ای صبح

شمارهٔ ۲۳ : تادور فتادهام از آن نادره کار

شمارهٔ ۲۳ : شمع آمد وگفت: جاودان افتادن

شمارهٔ ۲۳ : دل نیست که نور حق بر او تافته نیست

شمارهٔ ۲۴ : در وصف تو عقل و دانش مانرسد

شمارهٔ ۲۴ : تا نفس پرستی تو را غم بیش است

شمارهٔ ۲۴ : چون من نه منم چه جان و تن باشم و بس

شمارهٔ ۲۴ : چون هستی را نیست کسی اولیتر

شمارهٔ ۲۴ : عاشق شدن مرد زبون آمدنست

شمارهٔ ۲۴ : بس رنج کشم طرب نمیدانم چیست

شمارهٔ ۲۴ : گر نفس تو بسملی شود تا دانی

شمارهٔ ۲۴ : دل او کاکح دیدار نداشت

شمارهٔ ۲۴ : هر دل که به نفس ره به آگاهی برد

شمارهٔ ۲۴ : چون طاقت عشق تو ندارم آخر

شمارهٔ ۲۴ : در عشق چو من کسی نه بیچاره شود

شمارهٔ ۲۴ : گر خواهی تو که وقت خود داری گوش

شمارهٔ ۲۴ : درعشق گمان خود عیان باید کرد

شمارهٔ ۲۴ : عمری که نه در حضور جان خواهد بود

شمارهٔ ۲۴ : ای دل اگر از کار دگرگون آیی

شمارهٔ ۲۴ : آنجا که قرار کار عالم دادند

شمارهٔ ۲۴ : چون قاعدهٔ وجود پنداشتن است

شمارهٔ ۲۴ : ای تن ز زمانه سر نگون مینشوی

شمارهٔ ۲۴ : زین بحر که در نهاد آمد تا سر

شمارهٔ ۲۴ : کو کس که دل از مرگِ تو خون مینکند

شمارهٔ ۲۴ : تا جان دارم حلقِ من و خنجر تو

شمارهٔ ۲۴ : دردا که دلم به هیچ درمان نرسید

شمارهٔ ۲۴ : چون درد ترا من به دعا میطلبم

شمارهٔ ۲۴ : در عشق تو سوختم چه میسازی تو

شمارهٔ ۲۴ : ای کاش ترا دیدهٔ دیدن بودی

شمارهٔ ۲۴ : بس طیره بماندم ز طنّازی تو

شمارهٔ ۲۴ : ای قاعدهٔ عشق تو جان افزایی

شمارهٔ ۲۴ : دوش از درِ دل درآمد آن بینایی

شمارهٔ ۲۴ : لعلت که بلای دل و دین آید هم

شمارهٔ ۲۴ : چون گِرد مه از مشک سیه مور آورد

شمارهٔ ۲۴ : دوش آمد و دادِ دلِ سرمستم داد

شمارهٔ ۲۴ : جانا! ز غمت این دل دیوانه بسوخت

شمارهٔ ۲۴ : ماهی که به حسن، عالم آرای افتاد

شمارهٔ ۲۴ : چون هست غمت غمی دگر حاجت نیست

شمارهٔ ۲۴ : هم سبزهٔ سرمست برُست ای ساقی

شمارهٔ ۲۴ : گل گفت: نقاب برگشادیم و شدیم

شمارهٔ ۲۴ : امشب که دمی هم نفس جانانم

شمارهٔ ۲۴ : دل در غم عشقِ دلفروزم همه شب

شمارهٔ ۲۴ : شمع آمد و گفت: بر تن خویشتنم

شمارهٔ ۲۴ : ای دل به سخن مثل محال است تُرا

شمارهٔ ۲۵ : در معرفت تو دم زدن نقصان است

شمارهٔ ۲۵ : هر دل که به بحرِ بینشانی افتاد

شمارهٔ ۲۵ : عمرم دایم ز روز و شب بیرون است

شمارهٔ ۲۵ : ای بس که دل تو بیم دارد در پیش

شمارهٔ ۲۵ : گر تو بر او ز تنگ دستی آئی

شمارهٔ ۲۵ : چون چارهٔ خویش میندانم چه کنم

شمارهٔ ۲۵ : سِرّی که به تو رسد ز خود پنهان دار

شمارهٔ ۲۵ : آن قوم که جامه لاجوردی کردند

شمارهٔ ۲۵ : از کس چو سخن نمیپذیری آخر

شمارهٔ ۲۵ : چون خون دلم بی تو بخوردم آخر

شمارهٔ ۲۵ : تا کی خود را ز هجر دلبند کشم

شمارهٔ ۲۵ : اجزای تو جمله گوش میباید و بس

شمارهٔ ۲۵ : گر مرد رهی میان خون باید رفت

شمارهٔ ۲۵ : گر یک سرِ موی سرِّ جانان بینی

شمارهٔ ۲۵ : امروز چو جمله عمر ضایع کردی

شمارهٔ ۲۵ : نفست چه کند چو بند نگشایندش

شمارهٔ ۲۵ : دل از طربِ زمانه برداشتنیست

شمارهٔ ۲۵ : چون نیست سری این غم بیپایان را

شمارهٔ ۲۵ : بس خون که دلم اول این کار بریخت

شمارهٔ ۲۵ : بی روی تو در ماه سیاهی آمد

شمارهٔ ۲۵ : ای از رخ چون گلت گلابِ دیده

شمارهٔ ۲۵ : جانان آمد قصد دل و جانم کرد

شمارهٔ ۲۵ : یا در پیشم چو شمع بنشان و بکش

شمارهٔ ۲۵ : تاکی باشم چو حلقه بر در بی تو

شمارهٔ ۲۵ : تا جان دارم همچو فلک میپویم

شمارهٔ ۲۵ : تا چند من سوخته را رنجانی

شمارهٔ ۲۵ : در عشق تو جان قویم میباید

شمارهٔ ۲۵ : دوش از سر لطفی بنشاندست مرا

شمارهٔ ۲۵ : تا روی چو آفتاب جانان بفروخت

شمارهٔ ۲۵ : زان پسته که شیرینی جان میخیزد

شمارهٔ ۲۵ : گر جان خواهد از بن دندان بدهم

شمارهٔ ۲۵ : دل بی تو چو بی سلامتی برخیزد

شمارهٔ ۲۵ : چون گل بشکفت در بهار ای ساقی

شمارهٔ ۲۵ : گل گفت: چنین که من کنون میآیم

شمارهٔ ۲۵ : امشب اگر از تو بی قراری نرود

شمارهٔ ۲۵ : تا آتشِ عشقِ او برافروخت مرا

شمارهٔ ۲۵ : شمع آمد و گفت: من نیم عهد شکن

شمارهٔ ۲۵ : موج سخنم ز اوج پروین بگذشت

شمارهٔ ۲۶ : گردون زتو، بی سر و بنی بیش نبود

شمارهٔ ۲۶ : آن کل که بدو جنبش اجزا دیدم

شمارهٔ ۲۶ : با هستی و نیستیم بیگانگیست

شمارهٔ ۲۶ : درویشی چیست مست و مفلس بودن

شمارهٔ ۲۶ : گر از همگی خویشتن فرد شوی

شمارهٔ ۲۶ : دل نیست مرا، یکی مصیبت خانهست

شمارهٔ ۲۶ : در هر دو جهان هر چه عجب داشتهای

شمارهٔ ۲۶ : جان معنی لطف و قهر نتواند بود

شمارهٔ ۲۶ : ای عقلِ تو کرده مبتلای خویشت

شمارهٔ ۲۶ : در قلزم عشق تو که دیار نماند

شمارهٔ ۲۶ : هر دم دل من زچرخ بندی دارد

شمارهٔ ۲۶ : آن به که نفس ز کارِ عالم نزنی

شمارهٔ ۲۶ : هر لحظه ز چرخ بیش میباید رفت

شمارهٔ ۲۶ : گر مرد رهی، روی به فریادرس آر

شمارهٔ ۲۶ : نه در ره اقرار، قراری داری

شمارهٔ ۲۶ : از هستی خود دمِ تولاّ چه زنیم

شمارهٔ ۲۶ : آن چیست مرا از غم و تیمار که نیست

شمارهٔ ۲۶ : چون من بگذشتهام بجان زین دو سرا

شمارهٔ ۲۶ : در حبسِ وجود از چه افتادم من

شمارهٔ ۲۶ : ناگاه چو رخ به راه میآوردی

شمارهٔ ۲۶ : چون چشم به یارِ سیم تن میافتد

شمارهٔ ۲۶ : هر لحظه می یی به جان سرمست دهد

شمارهٔ ۲۶ : از خود خبرم ده که ز خود بیخبرم

شمارهٔ ۲۶ : هر روز ز نو پردهٔ دیگر سازی

شمارهٔ ۲۶ : گر بشتابم نه روی بشتافتن است

شمارهٔ ۲۶ : نه مرهم خون خوارهٔ خود خواهی کرد

شمارهٔ ۲۶ : گه جان مرا غرق ملاهی میدار

شمارهٔ ۲۶ : دوش از برِ خویش سرنگونم میتاخت

شمارهٔ ۲۶ : گل را به چمن گونهٔ رخسار تو نیست

شمارهٔ ۲۶ : در عشق دلم هیچ نمیسنجد از او

شمارهٔ ۲۶ : از بس که بخورد خون من بیدادی

شمارهٔ ۲۶ : دردی که ز تو رسد دوا نتوان کرد

شمارهٔ ۲۶ : تاکی شوم از زمانه پست ای ساقی

شمارهٔ ۲۶ : گل گفت: کسم هیچ فسون مینکند

شمارهٔ ۲۶ : امشب چه شود که لب ببندی ای صبح

شمارهٔ ۲۶ : در عشق چو شمع من به سوزم زنده

شمارهٔ ۲۶ : شمع آمد و گفت: هر دمم میسوزند

شمارهٔ ۲۶ : اینها که زنظم و نثرِ خود میلافند

شمارهٔ ۲۷ : یک لحظه که در گفت و شنید آئی تو

شمارهٔ ۲۷ : مرغی که بدید از می این دریا دُرد

شمارهٔ ۲۷ : المنة للّه که نیم هر نفسی

شمارهٔ ۲۷ : جز بیذاتی لایق درویشان نیست

شمارهٔ ۲۷ : آنرا که نظر در آن جهان باید کرد

شمارهٔ ۲۷ : سرگردانی بسوخت جانم چه کنم

شمارهٔ ۲۷ : پنهان گهریست در پسِ پردهٔ راز

شمارهٔ ۲۷ : هم قصّهٔ یار میبنتوان گفتن

شمارهٔ ۲۷ : دردا که دلی که در جهان کار نداشت

شمارهٔ ۲۷ : جان نتواند ز عشق بر جای بُدن

شمارهٔ ۲۷ : بر دل ز غم زمانه باری دارم

شمارهٔ ۲۷ : نردِ هوسِ وصال میباید باخت

شمارهٔ ۲۷ : تا با تو، تویی بود، کجا گیری تو

شمارهٔ ۲۷ : خود را چو زخواب و خور نمیداری باز

شمارهٔ ۲۷ : جانی اگر از حق خبری میداری

شمارهٔ ۲۷ : جانی است درین راه خطرناک شده

شمارهٔ ۲۷ : امروز منم خسته ازین بحر فضول

شمارهٔ ۲۷ : تن از دو جهان بس که حجابی برداشت

شمارهٔ ۲۷ : از ناز چه سود چون بسودی آخر

شمارهٔ ۲۷ : تن خاک نشین چشم یار آمده گیر

شمارهٔ ۲۷ : ای دل! تو چو مردان به رهِ پرخطری

شمارهٔ ۲۷ : خورشید رخ تو در نظر خواهم داشت

شمارهٔ ۲۷ : ای آمده از شوق تو جان بر لب من

شمارهٔ ۲۷ : دردا که ز بی نشان نشانم نرسید

شمارهٔ ۲۷ : هر کاو نه به جان کناره جوید از تو

شمارهٔ ۲۷ : از بس که شدم ز عشق تو دور اندیش

شمارهٔ ۲۷ : دل دوش ز لعلِ همچو قندش میسوخت

شمارهٔ ۲۷ : عشق رخ تو که کیمیای خطرست

شمارهٔ ۲۷ : گفتم:‌«شکری از دهنت، درگذری

شمارهٔ ۲۷ : تا از غم تب دلش به صد درد افتاد

شمارهٔ ۲۷ : هم عاشق آن روی چو مه خواهم بود

شمارهٔ ۲۷ : سلطان، تو، به می دهندگی ای ساقی

شمارهٔ ۲۷ : گل گفت: گلابگر چو تابم ببرد

شمارهٔ ۲۷ : ای چرخ ز دریوزهٔ تو میگریم

شمارهٔ ۲۷ : تا روی به روی دلفروز آوردیم

شمارهٔ ۲۷ : شمع آمد و گفت: نی غمم میبرسد

شمارهٔ ۲۷ : خورشید چو رخ نمود انجم برخاست

شمارهٔ ۲۸ : بی تو به وجود آرمیدن نتوان

شمارهٔ ۲۸ : هر جان که بجان نیست گرفتار او را

شمارهٔ ۲۸ : تا شاگردم به قطع استادترم

شمارهٔ ۲۸ : با درویشان، «کن و مکن» نتوان گفت

شمارهٔ ۲۸ : چون نیستی تو محض اقرار بود

شمارهٔ ۲۸ : سبحان الله! بر صفتی حیرانم

شمارهٔ ۲۸ : از پردهٔ خود برون شدن عین خطاست

شمارهٔ ۲۸ : نه هیچ کس از قالب دین مغز چشید

شمارهٔ ۲۸ : مائیم به امر، پای ناآورده

شمارهٔ ۲۸ : آهی که ز دست غم برآرم بی تو

شمارهٔ ۲۸ : جز بیخبری هیچ خبر نیست مرا

شمارهٔ ۲۸ : بنشستهای و بسی سفر داری تو

شمارهٔ ۲۸ : چون بحر، ز شوق راز جان، میجوشم

شمارهٔ ۲۸ : آنها که به علم و عقل در پیشانند

شمارهٔ ۲۸ : از عمر، تمام بهره، برداشته گیر

شمارهٔ ۲۸ : آن مرغ که بود از می معنی مست

شمارهٔ ۲۸ : خلقی که درین جهان پدیدار شدند

شمارهٔ ۲۸ : جان را چو ز رفتن تو آگاهی شد

شمارهٔ ۲۸ : جانا!‌غم تو با تن چون مویم داشت

شمارهٔ ۲۸ : هر چند که این حدیث جستی تو بسی

شمارهٔ ۲۸ : چون من به تو در همه جهانم زنده

شمارهٔ ۲۸ : گر در سخنم باتو سخن را چه کنی

شمارهٔ ۲۸ : نه دل دارم نه جان نه تن چتوان کرد

شمارهٔ ۲۸ : از آهِ درون کام و زبانم بمسوز

شمارهٔ ۲۸ : کو هیچ رهی که پیش آن سدّی نیست

شمارهٔ ۲۸ : دی میشد و دل رها نمیکرد به کس

شمارهٔ ۲۸ : گاهی ز سرِ زلفِ سیاهت ترسم

شمارهٔ ۲۸ : دل، مست بتی عهدشکن دارم من

شمارهٔ ۲۸ : ماهی که دلم زو به بلا افتادست

شمارهٔ ۲۸ : جانا! غم تو فکند در کوی مرا

شمارهٔ ۲۸ : تا کی گوئی ز چار و هفت ای ساقی

شمارهٔ ۲۸ : گل گفت: که با گلابگر هر سحری

شمارهٔ ۲۸ : صبحا! ندمی تو تا که بندی نکنی

شمارهٔ ۲۸ : هر دل که ره چنان جمالی یابد

شمارهٔ ۲۸ : شمع آمد و گفت: جانم آتشخانه است

شمارهٔ ۲۸ : در وقت بیان،‌عقل سخن سنج مراست

شمارهٔ ۲۹ : از بس که در انتظار تو گردون گشت

شمارهٔ ۲۹ : صد قطره که یک آب نماید جمله

شمارهٔ ۲۹ : چیزی است عجب در دل و جانم که مپرس

شمارهٔ ۲۹ : خلقان همه در آینهای مینگرند

شمارهٔ ۲۹ : یا شادی دو کون غم انگار همه

شمارهٔ ۲۹ : از پای در آمدم ز سرگردانی

شمارهٔ ۲۹ : هر چند که کارهای تو بسیاریست

شمارهٔ ۲۹ : این درد جگرسوز که در سینه مراست

شمارهٔ ۲۹ : گاهی به هوس حرف فنا میخوانیم

شمارهٔ ۲۹ : هر روز ره عشق تو از سر گیرم

شمارهٔ ۲۹ : با نااهلی که نان خورم خون شمرم

شمارهٔ ۲۹ : چون تو غم بیشمار خودخواهی داشت

شمارهٔ ۲۹ : چون بحر،‌دلی هزار جوش است مرا

شمارهٔ ۲۹ : تا چند کنم گناه در گردن خویش

شمارهٔ ۲۹ : هر دیده که روی در معانی آورد

شمارهٔ ۲۹ : جانا چو به نیستی فتادم برهم

شمارهٔ ۲۹ : بس عمر عزیز ای دل مسکین که گذشت

شمارهٔ ۲۹ : تا خاک تو گشت غم گسارم بی تو

شمارهٔ ۲۹ : چون شمع، ز بس سوز، خور و خوابم شد

شمارهٔ ۲۹ : جانی که به راه رهنمون دارد رای

شمارهٔ ۲۹ : جان رسته ازین قالب صد لون به است

شمارهٔ ۲۹ : ای خون شده در غمت دل پاک همه

شمارهٔ ۲۹ : تا چند غم این ره پر بیم کشیم

شمارهٔ ۲۹ : در ششدرهٔ غمم بمگداز آخر

شمارهٔ ۲۹ : از خود برهان مرا که بس ممتحنم

شمارهٔ ۲۹ : دوش آمد و گفت: مردمِ دوراندیش

شمارهٔ ۲۹ : کوثر که لبِ ترا ندیم افتادهست

شمارهٔ ۲۹ : گفتم که «چنان شیفتهٔ آن دهنم

شمارهٔ ۲۹ : ماهی که به قد سرو روانم آمد

شمارهٔ ۲۹ : زان روز که عشق تو به من درنگریست

شمارهٔ ۲۹ : گل روی نمود از چمن ای ساقی

شمارهٔ ۲۹ : گل گفت: منم فتاده صد کار امروز

شمارهٔ ۲۹ : امشب بر ماست آن صنمِ جان افروز

شمارهٔ ۲۹ : با دل گفتم که راه دلبر گیرم

شمارهٔ ۲۹ : شمع آمد و گفت: جان نگر بر لبِ من

شمارهٔ ۲۹ : تا کی سخن لطیف نیکو گویم

شمارهٔ ۳۰ : در مُلکتِ تو نیست دویی، ای همه تو

شمارهٔ ۳۰ : گه جان، دل خویش، غرق خون مانده دید

شمارهٔ ۳۰ : ما جوهر پاک خویش بشناختهایم

شمارهٔ ۳۰ : درها به فنا گشادهاند، اینت عجب!

شمارهٔ ۳۰ : گر فقر شود ای که چه خوش خواهد بود

شمارهٔ ۳۰ : از دنیی فانیم جوی نیست پدید

شمارهٔ ۳۰ : هر جان که ز حق حمایتی افتادهست

شمارهٔ ۳۰ : از دست بشد تن و توانم چه کنم

شمارهٔ ۳۰ : مائیم که نه سوخته و نه خامیم

شمارهٔ ۳۰ : هر کس که ز زلف تو ندارد تابی

شمارهٔ ۳۰ : بگرفت ز نااهل جهانی غم ازین

شمارهٔ ۳۰ : ای آن که هزار گونه سودا داری

شمارهٔ ۳۰ : تا چند روی بیهده از هر سویی

شمارهٔ ۳۰ : عشاق که قصّهٔ دل افروز کنند

شمارهٔ ۳۰ : گه گم شدهٔ هزار کارم داری

شمارهٔ ۳۰ : دردا که جفای چرخ پیوسته بماند

شمارهٔ ۳۰ : از کفر بتر بی تو غنودن ما را

شمارهٔ ۳۰ : تا کی ز تو روی بر زمین باید داشت

شمارهٔ ۳۰ : چون هر نفسی ز درد مهجورتری

شمارهٔ ۳۰ : چون دل غم تو به جان توانست کشید

شمارهٔ ۳۰ : اندهگن توییم از دیری گاه

شمارهٔ ۳۰ : چون یار نمیکند دمی همدمیم

شمارهٔ ۳۰ : هر لحظه همی بیشترم میسوزی

شمارهٔ ۳۰ : عشقت ز ابد تا به ازل میبینم

شمارهٔ ۳۰ : دی گفت: کجا شدی،‌چنین میباید

شمارهٔ ۳۰ : ماهی که ز رخ یک سرِ مویم ننمود

شمارهٔ ۳۰ : گفتم: «شکریم ده مسلمانی نیست»

شمارهٔ ۳۰ : دل در غم تو غرقهٔ خونِ جگر است

شمارهٔ ۳۰ : بس قصّه که بر خلق شمردم ز غمت

شمارهٔ ۳۰ : پر کن شکمی به اشتها ای ساقی

شمارهٔ ۳۰ : گل گفت: چو نیست هفتهای روی نشست

شمارهٔ ۳۰ : ای صبح!‌اگر تو یاریی خواهی کرد

شمارهٔ ۳۰ : امشب به صفت شمع دلفروزم من

شمارهٔ ۳۰ : شمع آمد و گفت: می بر افروزندم

شمارهٔ ۳۰ : تا روی چو آفتاب دلدار بتافت

شمارهٔ ۳۱ : یا رب! همه اسرار، تو میدانی تو

شمارهٔ ۳۱ : آن بحر که موجش گهر انداز آید

شمارهٔ ۳۱ : امروز چو من شفیته و مجنون کیست

شمارهٔ ۳۱ : تا کی غم یک قطرهٔ خوناب خوریم

شمارهٔ ۳۱ : راهی که درو پای ز سر باید کرد

شمارهٔ ۳۱ : نه در سفرم یک دم و نی در حضرم

شمارهٔ ۳۱ : آنجا که فروغ عالم جان بینی

شمارهٔ ۳۱ : در حیرانی بنده وآزاد هنوز

شمارهٔ ۳۱ : یک عاشق پاک و یک دل زنده کجاست

شمارهٔ ۳۱ : از بس که غم دنیی مردار خوری

شمارهٔ ۳۱ : بی حکم تو هیچ کار نتواند بود

شمارهٔ ۳۱ : هر روز ز دل بر سرِ آتش میباش

شمارهٔ ۳۱ : جز غوّاصی هوس ندارم چکنم

شمارهٔ ۳۱ : ای دل دانی که کار دنیا گذریست

شمارهٔ ۳۱ : در خاک ترا وطن نمیدانستم

شمارهٔ ۳۱ : بس سیل که خاست هر نفس چشمم را

شمارهٔ ۳۱ : دل در ره او تصرّف خویش ندید

شمارهٔ ۳۱ : در عشق تو از بس که جنون آرم من

شمارهٔ ۳۱ : چون هر روزیت بیشتر دیدم ناز

شمارهٔ ۳۱ : من عاشقِ زارِ روی یارم چکنم

شمارهٔ ۳۱ : تا در دل من آتش عشقِ تو فروخت

شمارهٔ ۳۱ : در عشق تو اسبِ جان بسر خواهم تاخت

شمارهٔ ۳۱ : دوشش دیدم چو زلف خود در تابی

شمارهٔ ۳۱ : آن ماه که سجده بُرد انجم او را

شمارهٔ ۳۱ : گفتم که «هزار رونق افزون گیری

شمارهٔ ۳۱ : در عشق توام هم نفس اندوه تو بس

شمارهٔ ۳۱ : تا چند ازین بی خبران ای ساقی

شمارهٔ ۳۱ : گل گفت ز تفِّ دل عرق خواهم کرد

شمارهٔ ۳۱ : ای صبح! امشب علاج دیگر نبرم

شمارهٔ ۳۱ : خورشید ز سوزِ من سراسیمه بسوخت

شمارهٔ ۳۱ : شمع آمد و گفت:‌چون مرا نیست قرار

شمارهٔ ۳۱ : دل میبینم عاشق وآشفته ازو

شمارهٔ ۳۲ : ذاتت ز ازل تا به ابد قائم بس

شمارهٔ ۳۲ : چندان که تو این بحر گهر خواهی دید

شمارهٔ ۳۲ : مرغ دل من ز بس که پرواز آورد

شمارهٔ ۳۲ : دعوی وجود از سر مستی شوم است

شمارهٔ ۳۲ : آن جوهر پوشیده به هر جان نرسد

شمارهٔ ۳۲ : چندان که بدین قصه فرو مینگرم

شمارهٔ ۳۲ : چون آینه پشت و رو شود یکسانت

شمارهٔ ۳۲ : تیری که ز شستِ حکمِ جانان گذرد

شمارهٔ ۳۲ : دردا که غرور بود و بسیاری بود

شمارهٔ ۳۲ : از دورِ فلک زیر و زبر خواهی شد

شمارهٔ ۳۲ : ترسم که چو بیش ازین جهانت ندهند

شمارهٔ ۳۲ : تا چند درِ فتوح جان دربندی

شمارهٔ ۳۲ : چون دل ز طلب در ره جانان استاد

شمارهٔ ۳۲ : هر ذره که در وادی و در کهساریست

شمارهٔ ۳۲ : تا چند کشم ز مرگ تو درد از تو

شمارهٔ ۳۲ : زان روی که در روی تو چشمم نگریست

شمارهٔ ۳۲ : در بادیهای که عقل را راهی نیست

شمارهٔ ۳۲ : گه پیش در تو در سجود آمدهام

شمارهٔ ۳۲ : هر جان که فدای روی اونتوان کرد

شمارهٔ ۳۲ : تا کی دل و جان دردمندم سوزی

شمارهٔ ۳۲ : گه در عشقت بی سر و پا میسوزیم

شمارهٔ ۳۲ : امشب بَرِ ما مست که آورد ترا

شمارهٔ ۳۲ : بی لعلِ لبش شکرستان میچکنم

شمارهٔ ۳۲ : گفتم:‌«بردی از لب و دندان جانم

شمارهٔ ۳۲ : در عشق تو من با دل پرخون چکنم

شمارهٔ ۳۲ : هرگز نه جهانِ کهنه نو خواهد شد

شمارهٔ ۳۲ : گل بر سر پای غرقهٔ خون زانست

شمارهٔ ۳۲ : ای صبح! هزار پرده در پیش انداز

شمارهٔ ۳۲ : تا چند قفا ز نیک و بد خواهم خورد

شمارهٔ ۳۲ : شمع آمد و گفت: چند از افروختنم

شمارهٔ ۳۲ : یا رب ز خور و خفت چه میباید دید

شمارهٔ ۳۳ : کو عقل که در ره تو پوید آخر

شمارهٔ ۳۳ : هر جان که به بحر رهنمون آید زود

شمارهٔ ۳۳ : ما را نه به شهر و نه به منزل کاری است

شمارهٔ ۳۳ : درویشِ تو را توانگری میبایست

شمارهٔ ۳۳ : از پس منشین یک دم و در پیش مباش

شمارهٔ ۳۳ : امروز منم شیفتهای حیرانی

شمارهٔ ۳۳ : هر راز که هم پردهٔ جان تو شود

شمارهٔ ۳۳ : گاه از شادی چو شمع میافروزم

شمارهٔ ۳۳ : بیچاره دلم که خویش حُرْ میپنداشت

شمارهٔ ۳۳ : هر چند که دریای پر آب آمد پیش

شمارهٔ ۳۳ : هم تن ز وجودِ جان فرو خواهد ماند

شمارهٔ ۳۳ : یک ذره چو آن حکم دگرگون نشود

شمارهٔ ۳۳ : اجزاء زمین تن خردمندان است

شمارهٔ ۳۳ : دردا که بر چون سمنت میریزد

شمارهٔ ۳۳ : آن ماه، مرا چو خاک در کوی افکند

شمارهٔ ۳۳ : ای دل! دانی که او سزاوار تو نیست

شمارهٔ ۳۳ : کو کوی تو تا به فرق بشتافتمی

شمارهٔ ۳۳ : دل تحفهٔ دلنواز نتوان آورد

شمارهٔ ۳۳ : من با تو بدی نکردم ای بینایی

شمارهٔ ۳۳ : افتان خیزان در ره تو میپوییم

شمارهٔ ۳۳ : امشب ز پگاهی به خروش آمدهای

شمارهٔ ۳۳ : بگشاده رخ و بسته قبا میآید

شمارهٔ ۳۳ : میآمد و بر زلف شکن میانداخت

شمارهٔ ۳۳ : تن را که در آتش عذاب افتاده است

شمارهٔ ۳۳ : برخاست دلم، چوباده در خم بنشست

شمارهٔ ۳۳ : یارب صفت رایحهٔ نسرین چیست

شمارهٔ ۳۳ : ای صبح! اگر بلندیت هست امشب

شمارهٔ ۳۳ : زین کار که در گردنِ من خواهد بود

شمارهٔ ۳۳ : شمع آمد و گفت: از چه دل خوش دارم

شمارهٔ ۳۳ : تا بود مجال گفت، جان، دُرها سفت

شمارهٔ ۳۴ : ای عین بقا! در چه بقائی که نهای

شمارهٔ ۳۴ : معنی چو ز کل به جزو بیرون آید

شمارهٔ ۳۴ : مستم ز می عشق و خراب افتاده

شمارهٔ ۳۴ : گر ما به هزار تک بخواهیم دوید

شمارهٔ ۳۴ : تا کی باشی بی سر و بن، هیچ مباش

شمارهٔ ۳۴ : امروز منم ز خان و از مان بیرون

شمارهٔ ۳۴ : تن از پی کارِ خویش سرگردان است

شمارهٔ ۳۴ : جانا! ز غم عشق تو فریاد مرا

شمارهٔ ۳۴ : مسکین دل من تخم طلب کاشته بود

شمارهٔ ۳۴ : کی نیک افتد ترا که بد میباشی

شمارهٔ ۳۴ : گر دیدهوری جمله نکو باید دید

شمارهٔ ۳۴ : دیرست که دور آسمان میگردد

شمارهٔ ۳۴ : هر خاک که در جهان کسی فرسوده است

شمارهٔ ۳۴ : ای آن که به گِل، گُل چمن پوشیدی

شمارهٔ ۳۴ : چون ایندل غم کشم وطن در خون دید

شمارهٔ ۳۴ : گر در همه عمر در سفر خواهی بود

شمارهٔ ۳۴ : جانا چو نه پنهان و نه پیدا باشی

شمارهٔ ۳۴ : گنجت باید به رنج خو باید کرد

شمارهٔ ۳۴ : هم رهبر این عاشق گمراهی تو

شمارهٔ ۳۴ : بی روی تو چشم بر چه خواهم انداخت

شمارهٔ ۳۴ : دوش آمد و گفت: هیچ آزرمت نیست

شمارهٔ ۳۴ : آن روز که روی دلستان نتوان دید

شمارهٔ ۳۴ : ترکم همه کارم به خلل خواهد کرد

شمارهٔ ۳۴ : خوش خوش بربود نیکوئی تو مرا

شمارهٔ ۳۴ : وقت است که در بر آشنائی بزنیم

شمارهٔ ۳۴ : افکند گلابگر ز بیدادگری

شمارهٔ ۳۴ : ای صبح! اگر طلوع خواهی کردن

شمارهٔ ۳۴ : چون عین بریدگی بود دوختنم

شمارهٔ ۳۴ : شمع آمد و در آتش سرکش پیوست

شمارهٔ ۳۴ : در هر سخنی که سر بدان آوردم

شمارهٔ ۳۵ : در ذات تو سالها سخن راندهایم

شمارهٔ ۳۵ : آن نور که بیرون و درون میتابد

شمارهٔ ۳۵ : زین راز که در سینهٔ ما میگردد

شمارهٔ ۳۵ : در عشق مرا چون عدم محض فزود

شمارهٔ ۳۵ : آن به که همی سوزی و پیدا نکنی

شمارهٔ ۳۵ : گه چون مه از آرزوی حق کاستهایم

شمارهٔ ۳۵ : کردم ورقِ وجودِّ تو با تو بیان

شمارهٔ ۳۵ : زلفت که از او نفع و ضرر در غیب است

شمارهٔ ۳۵ : گه خلوت بینِ هفت گلشن بودم

شمارهٔ ۳۵ : ای دوست اگر تو دوستدار خویشی

شمارهٔ ۳۵ : گر عقل تو کامل است کم خور غم خویش

شمارهٔ ۳۵ : از واقعهٔ روز پسین میترسم

شمارهٔ ۳۵ : لاله ز رخی چو ماه میبینم من

شمارهٔ ۳۵ : در ماتم تو چرخ سیه پوش بماند

شمارهٔ ۳۵ : روزی که دل شکسته پیش تو کشم

شمارهٔ ۳۵ : ای دل بندی بس استوارت افتاد

شمارهٔ ۳۵ : نه غیر تو را با تو اثر میبینم

شمارهٔ ۳۵ : دل در طلبش بجان گرفتار آمد

شمارهٔ ۳۵ : گر بی تو دمی خون جگر مینخورم

شمارهٔ ۳۵ : دوش آمد و گفت اگر دل ما داری

شمارهٔ ۳۵ : دوش آمد و گفت: ای وطن بگرفته

شمارهٔ ۳۵ : شرطِ رَهِ عشق چیست، درخون گشتن

شمارهٔ ۳۵ : عشقش ز وجودم عدمی میسازد

شمارهٔ ۳۵ : جانا! دل و جانم آتش افروز از تست

شمارهٔ ۳۵ : ترسم که چو پیش ازین کم از کم نرسیم

شمارهٔ ۳۵ : بلبل به سحرگه غزلی تر میخواند

شمارهٔ ۳۵ : ای صبح! مخند امشب و لب بر لب باش

شمارهٔ ۳۵ : شمعم که خوشی میان سوزم بکُشند

شمارهٔ ۳۵ : شمع آمد و گفت: ماندهام بی سر و پای

شمارهٔ ۳۵ : بر دل ز هوا اگر چه بند است تُرا

شمارهٔ ۳۶ : در راه تو معرفت خطا دانستیم

شمارهٔ ۳۶ : این عین مکان همان مکان است که بود

شمارهٔ ۳۶ : چون مرغِ دلم زین قفسِ تنگ برفت

شمارهٔ ۳۶ : چون در ره این کار مرا دید فزود

شمارهٔ ۳۶ : گر تو همه داری همه در آتش باش

شمارهٔ ۳۶ : گر برکشم از سینهٔ پرخون آهی

شمارهٔ ۳۶ : هر سر که درین هر دو جهان داشتهاند

شمارهٔ ۳۶ : بیچاره دلم که راحت جان میجست

شمارهٔ ۳۶ : اوّل قدمت دولت انبوه مجوی

شمارهٔ ۳۶ : میترسم و بیقیاس میترسم من

شمارهٔ ۳۶ : پیش از من و تو پیر و جوانی بودست

شمارهٔ ۳۶ : از مرگ تو فاش گشت رازم چکنم

شمارهٔ ۳۶ : با دل گفتم بسی زیان میبینم

شمارهٔ ۳۶ : هر روز به عالمی دگرگون برسی

شمارهٔ ۳۶ : در بند نیم ز هیچ کس میدانی

شمارهٔ ۳۶ : چون نیست دلم را جز ازو دلجویی

شمارهٔ ۳۶ : گه راندهٔ دربدرم میداری

شمارهٔ ۳۶ : ای بی سر و بن گشته جهانی از تو

شمارهٔ ۳۶ : دوش آمد و گفت: اگر چه کم میآیم

شمارهٔ ۳۶ : ای باد به سوی زلفِ آن یار بتاز

شمارهٔ ۳۶ : دوشم غم تو وداع جان میفرمود

شمارهٔ ۳۶ : ای هم نفسان فعل اجل میدانید

شمارهٔ ۳۶ : زین شیوه که اکنون گل تر میخیزد

شمارهٔ ۳۶ : امشب که مرا نه تاب و نه تب بودست

شمارهٔ ۳۶ : شمعم که غذای من ز من خواهد بود

شمارهٔ ۳۶ : شمع آمد زار زار و میگفت به راز

شمارهٔ ۳۶ : بس دُرِّ یقین که میبسفتم با تو

شمارهٔ ۳۷ : کو چشم که ذرّهای جمالت بیند

شمارهٔ ۳۷ : سریست برون زین همه اسرار که هست

شمارهٔ ۳۷ : هر روز ز چرخ بیش میخواهم گشت

شمارهٔ ۳۷ : از بس که در آثار نمیبینم من

شمارهٔ ۳۷ : گر بودِ خود از عشق نبودی بینی

شمارهٔ ۳۷ : از هم نفسانم اثری نیست امروز

شمارهٔ ۳۷ : گاه از غم اودست ز جان میشویی

شمارهٔ ۳۷ : هم شیوهٔ سودای تو نتوان دانست

شمارهٔ ۳۷ : ای بیخبران دلی به جان دربندید

شمارهٔ ۳۷ : چون پنجه سال خویشتن را کُشتم

شمارهٔ ۳۷ : دی خاک همی نمود با من تندی

شمارهٔ ۳۷ : ای رفته و ما را به هلاک آورده

شمارهٔ ۳۷ : از گریهٔ خود بسی نکویی دارم

شمارهٔ ۳۷ : هر چند که اهل راز میباید گشت

شمارهٔ ۳۷ : چون راه تو را هیچ سر و پایان نیست

شمارهٔ ۳۷ : کو کس که چو بوده گشت نابوده نشد

شمارهٔ ۳۷ : گاهی به بر خویشتنم میخوانی

شمارهٔ ۳۷ : گه پیش تو چون قلم بسر میآییم

شمارهٔ ۳۷ : دی گفت: چو تو صد به زیانی سوزم

شمارهٔ ۳۷ : دوش آمد و بنشست به صد زیبایی

شمارهٔ ۳۷ : در عشق تو خوف و خطرم بسیارست

شمارهٔ ۳۷ : خوش باش دلا که نیک وبد میبرسد

شمارهٔ ۳۷ : تاگل ز گریبان چمن سر بر کرد

شمارهٔ ۳۷ : ای صبح! جهان فروز عالم تو نیی

شمارهٔ ۳۷ : شمعم که چنین زار و نزار آمدهام

شمارهٔ ۳۷ : شمع آمد و گفت: کیست گمراه چو من

شمارهٔ ۳۷ : جانم دُرِ این قلزم بیپایان سفت

شمارهٔ ۳۸ : اسرار تو در حروف نتواند بود

شمارهٔ ۳۸ : در دریایی که نه سر و نه پا داشت

شمارهٔ ۳۸ : زین پیش دم از سر جنون میزدهام

شمارهٔ ۳۸ : هیچم همه تا با خود و با خویشتنم

شمارهٔ ۳۸ : گر با من خویش خاک این در آئی

شمارهٔ ۳۸ : دل هرچه که دید خشک لب دید همه

شمارهٔ ۳۸ : ای از تن منقلب گذر ناکرده

شمارهٔ ۳۸ : پای از تو فرو شد به گِلم میدانی

شمارهٔ ۳۸ : تو خفته وعاشقان او بیدارند

شمارهٔ ۳۸ : چون روی به پنجاه و به شصت آوردیم

شمارهٔ ۳۸ : هر کوزه که بیخود به دهان باز نهم

شمارهٔ ۳۸ : از گریهٔ زار ابر، گل تازه و پاک

شمارهٔ ۳۸ : شبرنگ خطت که رام افسونم بود

شمارهٔ ۳۸ : گاه از مویی مشوشت باید شد

شمارهٔ ۳۸ : گر دل خواهی بیا و بپذیر و بگیر

شمارهٔ ۳۸ : ای دل چو حجاب و پرده در کار بسی است

شمارهٔ ۳۸ : ای عشقِ تو کیمیای سرگردانی

شمارهٔ ۳۸ : جانا ز غم عشق تو سرگردانم

شمارهٔ ۳۸ : دی گفت: حجب ز پیش برنگرفتم

شمارهٔ ۳۸ : از بادهٔ عشق تو خماری دارم

شمارهٔ ۳۸ : دل نیست که از عشق تو خون مینشود

شمارهٔ ۳۸ : بر چهرهٔ گل شبنم نوروز خوشست

شمارهٔ ۳۸ : ای گل به دریغِ عمر دل پُر خون کن

شمارهٔ ۳۸ : جانم به مرادِ دل رسیدست امشب

شمارهٔ ۳۸ : گر میسوزم مرا مکن چندین عیب

شمارهٔ ۳۸ : شمع آمد و گفت: آتش و گازست عظیم

شمارهٔ ۳۸ : آن را که ز سلطان یقین تمکین نیست

شمارهٔ ۳۹ : ای آن که ز کفر، دین، تو بیرون آری

شمارهٔ ۳۹ : کس نیست که دریا همه او را افتاد

شمارهٔ ۳۹ : من بیخبر از جان و تنم، اینت عجب!

شمارهٔ ۳۹ : نه فخر ز سرفرازیم میآید

شمارهٔ ۳۹ : گاهی ز خیال دلبر آئی زنده

شمارهٔ ۳۹ : چندان که مرا عقل و بصر خواهد بود

شمارهٔ ۳۹ : خوش باش که دل تمام میباز رهد

شمارهٔ ۳۹ : آنها که درین درد مرا میبینند

شمارهٔ ۳۹ : ای پای ز دست داده در پی نرسی

شمارهٔ ۳۹ : گر هیچ ندیدم من و گر دیدم من

شمارهٔ ۳۹ : بر بستر خاک خفتگان میبینم

شمارهٔ ۳۹ : بس زود به مرگ کردی آهنگ آخر

شمارهٔ ۳۹ : از رشک تو، کاغذین کنم پیراهن

شمارهٔ ۳۹ : جانا زغمت بسوختی جان، ما را

شمارهٔ ۳۹ : تا جاندارم گردِ تو میخواهم تاخت

شمارهٔ ۳۹ : همچون شمعی چند گدازم چکنم

شمارهٔ ۳۹ : هر لحظه به سوی من شبیخون آری

شمارهٔ ۳۹ : در درد خودم چو چرخ سرگردان کن

شمارهٔ ۳۹ : دل، خستهٔ چشم ناوک انداز مدار

شمارهٔ ۳۹ : در دست جفای تو زبون است دلم

شمارهٔ ۳۹ : چون پرتو شمع بر شراب است امشب

شمارهٔ ۳۹ : گرچه گل تر درآمدن سر تیز است

شمارهٔ ۳۹ : گر صبح شبی واقعهٔ من دیدی

شمارهٔ ۳۹ : گفتی چه کنم تا شب من گردد روز

شمارهٔ ۳۹ : شمع آمد و گفت: مانده در سوز و گداز

شمارهٔ ۳۹ : ای خلق فرو مانده کجایید همه

شمارهٔ ۴۰ : عالم که پر از حکمتِ تو میبینم

شمارهٔ ۴۰ : هر چیز که آن ز نیستی در پیوست

شمارهٔ ۴۰ : چون سنگ وجود لعل شد کانم را

شمارهٔ ۴۰ : من ماندهام و لیک بی من منییی

شمارهٔ ۴۰ : ای مانده به جان این جهانی زنده

شمارهٔ ۴۰ : چندان که مرا عقل به تن خواهد بود

شمارهٔ ۴۰ : دانی تو که مرگ چیست از تن رستن

شمارهٔ ۴۰ : دل سِرّ تو در نو و کهن بازنیافت

شمارهٔ ۴۰ : دل بستهٔ روی چون نگار او کن

شمارهٔ ۴۰ : دردا که جوانی ز بَرَم دور رسید

شمارهٔ ۴۰ : هر سبزه و گل که از زمین بیرون رُست

شمارهٔ ۴۰ : زین پس ناید ز دیدگانم دیدن

شمارهٔ ۴۰ : چون هر مویم نوحه گر آید بی تو

شمارهٔ ۴۰ : گر جان گویم برآمد و حیران شد

شمارهٔ ۴۰ : ما نقطهٔ جان وقف بلای تو کنیم

شمارهٔ ۴۰ : درداکه قرار از دل سرمستم رفت

شمارهٔ ۴۰ : گه با من دلخسته کنی دمسازی

شمارهٔ ۴۰ : سر با تو ببازم، کلِه من اینست

شمارهٔ ۴۰ : اول که به پیشِ خویشتن راهم داد

شمارهٔ ۴۰ : دانی تو که از حلقهٔ زلفت چونم

شمارهٔ ۴۰ : چون گل بشکفت ساعتی برخیزیم

شمارهٔ ۴۰ : میریخت گل و ز خاک مفرش میکرد

شمارهٔ ۴۰ : آن شب که بود وصال جان افروزم

شمارهٔ ۴۰ : دانی تو که شمع را چرا افروزند

شمارهٔ ۴۰ : شمع آمد و گفت: ماندهام بی سر و پا

شمارهٔ ۴۰ : دیدی که چِه‌ها با منِ شیدا کردی

شمارهٔ ۴۱ : ای رحمت و جودِ بینهایت از تو

شمارهٔ ۴۱ : آن روز که آفتاب انجم میریخت

شمارهٔ ۴۱ : چون وصل، غمم بر غمِ هجران بفزود

شمارهٔ ۴۱ : زان روز که در صدر خودی بنشستم

شمارهٔ ۴۱ : تا هیچ وجود و عدمت میماند

شمارهٔ ۴۱ : چون بیخبرم از آنکه تقدیرم چیست

شمارهٔ ۴۱ : مرگ است خلاص عالم فانی را

شمارهٔ ۴۱ : جز درد تو درمان دل ریشم نیست

شمارهٔ ۴۱ : گر هست درین راه سر بهبودت

شمارهٔ ۴۱ : شد عقل ز دست و سخت مضطر افتاد

شمارهٔ ۴۱ : بر فرق تو هر حادثه تیغی دگرست

شمارهٔ ۴۱ : چون مردن تو از پی این زادن بود

شمارهٔ ۴۱ : دل را که شد از یک نظر دیده خراب

شمارهٔ ۴۱ : اینجا که منم، پردهٔ پندار بسی است

شمارهٔ ۴۱ : قومی که به هم میبنشینند ترا

شمارهٔ ۴۱ : گفتم: جانا هیچ کسی جانان یافت

شمارهٔ ۴۱ : ای هر نفست عزم جگرخواری بیش

شمارهٔ ۴۱ : در راه تو، دل واقعهٔ مشکل خواست

شمارهٔ ۴۱ : زلف تو برفت از نظرم چه توان کرد

شمارهٔ ۴۱ : گر سبز خطی است، گوشهای خالی گیر

شمارهٔ ۴۱ : بشکفت به صد هزار خوبی گل مست

شمارهٔ ۴۱ : دوش آن بت مستم به طلب آمده بود

شمارهٔ ۴۱ : ای دل دیدی که هر که شد زنده بمُرد

شمارهٔ ۴۱ : شمع آمد و گفت: کشتهام هر سحری

شمارهٔ ۴۱ : هان ای دل بیدار بخفتی آخر

شمارهٔ ۴۲ : ای شمّهٔ لطف تو بهشت افروزی

شمارهٔ ۴۲ : گاهی ز نو و گه ز کهن میگویند

شمارهٔ ۴۲ : تا چند ز اندیشه به جان خواهم گشت

شمارهٔ ۴۲ : اول همه نیستی است تا اول کار

شمارهٔ ۴۲ : پیوسته به چشم دل نظر باید کرد

شمارهٔ ۴۲ : نی کس خبری میدهد از پیشانم

شمارهٔ ۴۲ : یک یک نفست زمان تو خواهد بود

شمارهٔ ۴۲ : حالم ز من سوخته خرمن بمپرس

شمارهٔ ۴۲ : هر دل که ز سِرِّ کار آگاهی یافت

شمارهٔ ۴۲ : آن رفت که عیشِ این جهانی خوش بود

شمارهٔ ۴۲ : ای اهل قبور! خاک گشتید و غبار

شمارهٔ ۴۲ : رفتی تو به خاک و یاسمن بی تو رسید

شمارهٔ ۴۲ : اول دل من، عشق رخت در جان داشت

شمارهٔ ۴۲ : در عالم خوف روزگاری دارم

شمارهٔ ۴۲ : چون نعره زنان قصد به کوی تو کنیم

شمارهٔ ۴۲ : ای دل به امید هم نفس چند روی

شمارهٔ ۴۲ : گه حملهٔ عشق بر دل مجنون آر

شمارهٔ ۴۲ : هم بی دو جهان تویی و هم در دو جهان

شمارهٔ ۴۲ : دل دادم و ترکِ کفر ودینش کردم

شمارهٔ ۴۲ : بر آب روان و سبزه ای شمع طراز

شمارهٔ ۴۲ : غنچه که چو پسته لب شود خندانش

شمارهٔ ۴۲ : دوش آمد و گفت: چند جانت سوزم

شمارهٔ ۴۲ : امروز منم عهد مصیبت بسته

شمارهٔ ۴۲ : شمع آمد و گفت: این کرا تاب بود

شمارهٔ ۴۲ : مرغی دیدم نشسته بر ویرانی

شمارهٔ ۴۳ : هم بر کف ودود، مُلْک بتوانی راند

شمارهٔ ۴۳ : در عالم جان نه مرد پیداست نه زن

شمارهٔ ۴۳ : هرگاه که در پردهٔ راز آیم من

شمارهٔ ۴۳ : عمری به فنا بر دلم آوردم دست

شمارهٔ ۴۳ : در قرب تو گر هست دل دیوانهست

شمارهٔ ۴۳ : هر لحظه تحیر به شبیخون آید

شمارهٔ ۴۳ : چون اصلِ اصول هست در نقطهٔ جان

شمارهٔ ۴۳ : هجرِ تو هلاکِ من بگوید با تو

شمارهٔ ۴۳ : بی ره رفتن، رموز میاندیشی

شمارهٔ ۴۳ : تا کی به هوس چارهٔ بهبود کنیم

شمارهٔ ۴۳ : از مرگ، چو آب روی دلخواهم شد

شمارهٔ ۴۳ : گل خندان شد ز گریهٔ ابر بهار

شمارهٔ ۴۳ : گر دل نه چنین عاشق شیدا بودی

شمارهٔ ۴۳ : گر شادی تو معتبرم میآید

شمارهٔ ۴۳ : عاشق که همه جهان به روی تو بداد

شمارهٔ ۴۳ : چون وصل نیامد به کسی اولیتر

شمارهٔ ۴۳ : در راه فکندهای مرا در تک و تاز

شمارهٔ ۴۳ : هر روز مرا با تو حسابی دگرست

شمارهٔ ۴۳ : زلف تو که بود آرزوئی همه را

شمارهٔ ۴۳ : مهتاب به نور دامن شب بشکافت

شمارهٔ ۴۳ : با گل گفتم که داد بستان و برو

شمارهٔ ۴۳ : چندان که به ناله میگشایم لب را

شمارهٔ ۴۳ : مائیم ز غم سوخته خوش خوش چون شمع

شمارهٔ ۴۳ : شمع آمد و گفت: اگر لبم پُرخنده است

شمارهٔ ۴۳ : عالم که امان نداد کس را نفسی

شمارهٔ ۴۴ : ای آن که کمال خرده دانان دانی

شمارهٔ ۴۴ : میپرسیدی که چیست این نقش مجاز

شمارهٔ ۴۴ : چندان که ز عالم پس و پیشش دیدم

شمارهٔ ۴۴ : هیچم من و در گفت و شنید آمدهام

شمارهٔ ۴۴ : در عشق تو سودا و جنون بنهادیم

شمارهٔ ۴۴ : چندان که ز هر شیوه سخن میگویم

شمارهٔ ۴۴ : تا مرغ دلم شیوهٔ دمساز شناخت

شمارهٔ ۴۴ : غم کشته و رنج دیده خواهم مردن

شمارهٔ ۴۴ : گر باز نماید سَرِ یک موی به تو

شمارهٔ ۴۴ : دردا که ز خواب بس دل غافل ما

شمارهٔ ۴۴ : روزی که ز خاک من برون آید خار

شمارهٔ ۴۴ : خونی که من از دیده به در میریزم

شمارهٔ ۴۴ : تا زلف تو چون کمند میبینم من

شمارهٔ ۴۴ : با عشق تو ملک جاودان میچکنم

شمارهٔ ۴۴ : این گنبد خاکستری پر اخگر

شمارهٔ ۴۴ : ای در غم عشق تو رهی نیست شده

شمارهٔ ۴۴ : جانا! جانم ز قعر دریای حضور

شمارهٔ ۴۴ : دل در خم آن زلف چو زنجیر بماند

شمارهٔ ۴۴ : چون عهده نمیکند کسی فردا را

شمارهٔ ۴۴ : بلبل سخنی گفت به گل آهسته

شمارهٔ ۴۴ : گر زلفِ بتم نیی تو ای شب بسر آی

شمارهٔ ۴۴ : در خفیه بسوختم بسی بی آتش

شمارهٔ ۴۴ : شمع آمد و گفت: بیسرم باید مُرد

شمارهٔ ۴۴ : زین کژ که به راستی نکو میگردد

شمارهٔ ۴۵ : ای آن که به حکم، ملک میرانی تو

شمارهٔ ۴۵ : آن سیل که از قوّت خود جوشان بود

شمارهٔ ۴۵ : خواهی که ببینی تو به پیدایی راز

شمارهٔ ۴۵ : این بیخودیی که من در آن افتادم

شمارهٔ ۴۵ : در عشق تو رازی و نیاز آوردیم

شمارهٔ ۴۵ : در بادیهٔ جهان دری بنمایید

شمارهٔ ۴۵ : چون کار ز دست رفت گفتار چه سود

شمارهٔ ۴۵ : یادست ازین هوس بمی باید داشت

شمارهٔ ۴۵ : افسوس که بی فایده فرسوده شدیم

شمارهٔ ۴۵ : جانا رفتم بر دل پاکم بگری

شمارهٔ ۴۵ : آن دل که دمی بی تو سر جانش نبود

شمارهٔ ۴۵ : ای گم شده از جای به صد جای پدید

شمارهٔ ۴۵ : شوقی که مرا در طلب روی تو خاست

شمارهٔ ۴۵ : ای بس که ز شوق چرخ دوّار بگشت

شمارهٔ ۴۵ : عشق تو که سر چون قلمم اندازد

شمارهٔ ۴۵ : سر در سر سودای تو خواهم کردن

شمارهٔ ۴۵ : جانا! ز همه جهان نشستم برتر

شمارهٔ ۴۵ : ای دل چو درین راه خطرناک شوی

شمارهٔ ۴۵ : گل گفت که در خاک چرا ننشینم

شمارهٔ ۴۵ : چون نیست نصیبِ من به جز غمخواری

شمارهٔ ۴۵ : شمع آمد و گفت: اگر میسر گردد

شمارهٔ ۴۵ : ماییم به صد هزار غم رفته به خاک

شمارهٔ ۴۶ : جان حمد تو از میانِ جان میگوید

شمارهٔ ۴۶ : آن سر عجب نه توبدانی ونه من

شمارهٔ ۴۶ : اینجا شکرم مگس فرو میگیرد

شمارهٔ ۴۶ : ای دل! دیدی که هرچه دیدی هیچ است

شمارهٔ ۴۶ : در عشق تو زاری وندم آوردیم

شمارهٔ ۴۶ : یک بیدل و بیرأی چو من بنمایید

شمارهٔ ۴۶ : گر جان گویم عاشق آن دیدار است

شمارهٔ ۴۶ : پیوسته به دست خود گرفتاری تو

شمارهٔ ۴۶ : جان را خطرِ روزِ پسین بایددید

شمارهٔ ۴۶ : گرچه غمم از گریستن بیرونست

شمارهٔ ۴۶ : از عشق تو روی بر زمینم بنشین

شمارهٔ ۴۶ : هم عقل طلسم جسم و جان باز نیافت

شمارهٔ ۴۶ : صد بار کشیدم و به سرباری بار

شمارهٔ ۴۶ : گر من نه چنین عاشق و شوریدهامی

شمارهٔ ۴۶ : تا در سر زلفت خم و چین افکندی

شمارهٔ ۴۶ : بر روی گل از ابر گلاب است هنوز

شمارهٔ ۴۶ : بلبل به سحر نعره زنان میآشفت

شمارهٔ ۴۶ : تا چند روم که این ره کوته نیست

شمارهٔ ۴۶ : شمع آمد و گفت: زود بیرون رفتم

شمارهٔ ۴۶ : با زهر اجل چو نیست تریاکم روی

شمارهٔ ۴۷ : گر دست دهد غم تو یک دم، آن به

شمارهٔ ۴۷ : حل کردن آن نه تو توانی و نه من

شمارهٔ ۴۷ : هر روز حجاب بیقراران بیش است

شمارهٔ ۴۷ : ای بود تو پیوسته بنا بود آخر

شمارهٔ ۴۷ : ما هر دو جهان زیر قدم آوردیم

شمارهٔ ۴۷ : دل رفت و جگر با دل ریش آمد باز

شمارهٔ ۴۷ : دل رفت و نگفت دلستانم که چه بود

شمارهٔ ۴۷ : هر گاه که گوهر محبّت جویی

شمارهٔ ۴۷ : تا در بُنِ بحر عشق غرقاب شدیم

شمارهٔ ۴۷ : چون با غم تو دل مرا تاب نماند

شمارهٔ ۴۷ : نادیده ترا دیدهٔ من دل برخاست

شمارهٔ ۴۷ : جانا رخ چون تویی به حس نتوان دید

شمارهٔ ۴۷ : آن را که ز دریای تو گوهر بایست

شمارهٔ ۴۷ : تاکی باشم بستهٔ هستی بی تو

شمارهٔ ۴۷ : زلف تو که چون مشک به هر سوی افتاد

شمارهٔ ۴۷ : دل گرچه ز عمر پیش خوردی دارد

شمارهٔ ۴۷ : در غنچه نگاه کن که چون میجوشد

شمارهٔ ۴۷ : پیوسته ز عشق جان و تن میسوزم

شمارهٔ ۴۷ : شمع آمد و گفت: جان غم کش دارم

شمارهٔ ۴۷ : عطار به درد از جهان بیرون شد

شمارهٔ ۴۸ : هم در بر خود خواندگان داری تو

شمارهٔ ۴۸ : در بادیهای که پا ز سر باید کرد

شمارهٔ ۴۸ : دایم ز طلب کردن خود در عجبم

شمارهٔ ۴۸ : گر ما همگی خویش چون ذرّه کنیم

شمارهٔ ۴۸ : من زین دل بیخبر بجان آمدهام

شمارهٔ ۴۸ : عمری دل این سوخته تن در خون داد

شمارهٔ ۴۸ : ای خلق چرا در تب و تفتید آخر

شمارهٔ ۴۸ : دردا که ز دُردی جهان مَست شدیم

شمارهٔ ۴۸ : ای تیرگی زلف توام دین افروز

شمارهٔ ۴۸ : چون باد همی نیاید از سوی تو بر

شمارهٔ ۴۸ : در عشق تو ای خلاصهٔ زیبایی

شمارهٔ ۴۸ : دل را ز غمت بی سر و پا میدارم

شمارهٔ ۴۸ : دل گفت: «رهِ زلف تو چون کوتاهی است»

شمارهٔ ۴۸ : روزی که بود روز هلاک من و تو

شمارهٔ ۴۸ : چون شور ز گل در دل بلبل افتاد

شمارهٔ ۴۸ : سر رفت به باد و من کله میدارم

شمارهٔ ۴۸ : شمع آمد و گفت: اینهمه بیچارگیم

شمارهٔ ۴۸ : گاهی سخنم به صد جنون بنویسند

شمارهٔ ۴۹ : ای گم شده دیوانه وعاقل، در تو

شمارهٔ ۴۹ : کاریست ز پیری و جوانی برتر

شمارهٔ ۴۹ : زان روز که دل پردهٔ این راز شناخت

شمارهٔ ۴۹ : جانا ز غم عشق تو جانم خون شد

شمارهٔ ۴۹ : جز جان، صفت جان، که تواند گفتن

شمارهٔ ۴۹ : آن را که کلید مشکلی میباید

شمارهٔ ۴۹ : رفتیم و نبود هیچ کس محرم ما

شمارهٔ ۴۹ : گفتم به بر سوختهٔ خویش آیی

شمارهٔ ۴۹ : جان نتواند هیچ سزاوار تو گشت

شمارهٔ ۴۹ : از عشق فرو گرفتهای پیش و پسم

شمارهٔ ۴۹ : هرگه که میخوری خروشی بزنی

شمارهٔ ۴۹ : شب نیست که جان بی تو به لب مینرسد

شمارهٔ ۴۹ : ساقی به صبوحی می ناب اندر ده

شمارهٔ ۴۹ : گل قصّهٔ بی خویشتنی خواهد گفت

شمارهٔ ۴۹ : چون صبح به خنده یک نفس خرسندم

شمارهٔ ۴۹ : شمع آمد و گفت: رختِ رفتن بستم

شمارهٔ ۵۰ : هم عقل ز کُنْه تو نشان میجوید

شمارهٔ ۵۰ : در بند گرهگشای میباید بود

شمارهٔ ۵۰ : در عشق مرا عقل شد و رای نماند

شمارهٔ ۵۰ : تا شد دلم از بوی می عشق تو مست

شمارهٔ ۵۰ : جانی که به رمز، قصّهٔ جانان گفت

شمارهٔ ۵۰ : گه پیشرو نبرد میباید بود

شمارهٔ ۵۰ : ای دل همه را بیازمودیم و شدیم

شمارهٔ ۵۰ : ای لعل توام به حکم ایمان داده

شمارهٔ ۵۰ : آواز به عشق در جهان خواهم داد

شمارهٔ ۵۰ : شرطست ز تو بی سر و بی پا که روم

شمارهٔ ۵۰ : جانا! همه راه، بر زبانم بودی

شمارهٔ ۵۰ : در زلف اگرچه جایگاهی سازی

شمارهٔ ۵۰ : مائیم به عقل ناصواب افتاده

شمارهٔ ۵۰ : با گل گفتم: چو چشم آن میدارم

شمارهٔ ۵۰ : شمعم که ز خود نهان فرو میگریم

شمارهٔ ۵۰ : شمع آمد و گفت: دل گرفت از خلقم

شمارهٔ ۵۱ : چون نیست کسی در دو جهان دمسازت

شمارهٔ ۵۱ : تخمی که درو مغز جهان پنهان بود

شمارهٔ ۵۱ : چون بحر وجود روی بنمود مرا

شمارهٔ ۵۱ : با هستی خویش داوری خواهم کرد

شمارهٔ ۵۱ : در فقر، دل و روی سیه باید داشت

شمارهٔ ۵۱ : گه دستخوشِ زمانه خواهیم شدن

شمارهٔ ۵۱ : آن غم که ز تو بر دل پرخون منست

شمارهٔ ۵۱ : گر در طلبت ز روی تو مانم باز

شمارهٔ ۵۱ : گه عشق تو چون حلقهٔ در میبَرَدم

شمارهٔ ۵۱ : زان خط که به گردِ شکر آوردی تو

شمارهٔ ۵۱ : خواهی که غم از دل تو یک دم بشود

شمارهٔ ۵۱ : بشکفت گل و رونق شمشاد ببرد

شمارهٔ ۵۱ : ما بحرِ بلا پیش گرفتیم و شدیم

شمارهٔ ۵۱ : شمع آمد و گفت: این سفر افتاد مرا

شمارهٔ ۵۲ : چون حاضر غایبی فغان بر چه نهم

شمارهٔ ۵۲ : جانی که درو تیره و روشن تو بوَد

شمارهٔ ۵۲ : هر جان که چو جان من گرفتار آید

شمارهٔ ۵۲ : جانا چو ره تو راه ذُلّ و عِزْ نیست

شمارهٔ ۵۲ : سرّی که دلِ دو کَوْن خون داند کرد

شمارهٔ ۵۲ : از آز و طمع بیخور و خفتیم همه

شمارهٔ ۵۲ : در عشق تو نیم ذرّه سرگردانی

شمارهٔ ۵۲ : هر کو گهر وصل تو در خواهد خواست

شمارهٔ ۵۲ : سودای توام به سر برون گردانید

شمارهٔ ۵۲ : بوئی که ز زلف مشکبوی تو رسد

شمارهٔ ۵۲ : گل جلوه همی کند به بستان ای دوست

شمارهٔ ۵۲ : گل از پی عمری به طلب میآید

شمارهٔ ۵۲ : شمعم که حریف آتشم میآید

شمارهٔ ۵۲ : شمع آمد و گفت: شهر پر خندهٔ ماست

شمارهٔ ۵۳ : ای خلق دو کون ذکر گویندهٔ تو

شمارهٔ ۵۳ : آن قوم که دروحدت کل آن دارند

شمارهٔ ۵۳ : در قلزمِ توحید دو عالم کم گیر

شمارهٔ ۵۳ : در بحر فنا به آب در خواهم شد

شمارهٔ ۵۳ : هرگز ره دین براستی نسپردیم

شمارهٔ ۵۳ : در عشق تو عقل با جنون خواهم کرد

شمارهٔ ۵۳ : هرگه که من از وصل تو بابی شنوم

شمارهٔ ۵۳ : سودای تو کارم به خطر خواهد کرد

شمارهٔ ۵۳ : چون گشت دل من از سر زلف تو مست

شمارهٔ ۵۳ : بشکفت گل تازه به بستان ای دوست

شمارهٔ ۵۳ : گل عمر بسی کرد طلب پس چه کند

شمارهٔ ۵۳ : هر لحظه مرا چو شمع سوز افزون شد

شمارهٔ ۵۳ : شمع آمد و گفت: دادِ من باید خواست

شمارهٔ ۵۴ : ای آن که چنانکه مصلحت میدانی

شمارهٔ ۵۴ : چون نور منوّرِ سُبُل یابی باز

شمارهٔ ۵۴ : ماییم بدین پردهٔ بیرونی در

شمارهٔ ۵۴ : بنگر که چه غم بیتو کشیدم آخر

شمارهٔ ۵۴ : کو تن که ز پای در فتادست امروز

شمارهٔ ۵۴ : تا بتوانم ازان جمال اندیشم

شمارهٔ ۵۴ : چون وصل تو یک ذرّه نیفتاد به دست

شمارهٔ ۵۴ : عشق تو به هر دمم هزار افسون کرد

شمارهٔ ۵۴ : در عشق رخت چون رخ تو بیشم نیست

شمارهٔ ۵۴ : آن لحظه که از اجل گریزان گردیم

شمارهٔ ۵۴ : با گل گفتم که با چنین عمر که هست

شمارهٔ ۵۴ : داری سرِ عشق کار از سردرگیر

شمارهٔ ۵۴ : شمع آمد وگفت: آمدهام شب پیمای

شمارهٔ ۵۵ : چون ذُلِّ من از من است و چون عزّ از تو

شمارهٔ ۵۵ : آن راز که هست در پس صد سرپوش

شمارهٔ ۵۵ : در وادی عشق بیقراری است مرا

شمارهٔ ۵۵ : در عشق نشان و خبر من برسید

شمارهٔ ۵۵ : از عمر گذشته عبرتی بیش نماند

شمارهٔ ۵۵ : بی روی تو یک لحظه نمیشاید زیست

شمارهٔ ۵۵ : ای کاش دلم را سر آهی بودی

شمارهٔ ۵۵ : گه نعره زن قلندر آیم با تو

شمارهٔ ۵۵ : گر لعل لب تو آب حیوانم داد

شمارهٔ ۵۵ : جانا گل بین جامهٔ چاک آورده

شمارهٔ ۵۵ : گل بین که به صد غنج و به صدناز رسید

شمارهٔ ۵۵ : تا هیچ چو شمعت سر و کار خویش است

شمارهٔ ۵۵ : شمع آمد و گفت: سوزِ من گر دانی

شمارهٔ ۵۶ : گه تحفه به نالهٔ سحرگاه دهی

شمارهٔ ۵۶ : در حضرت حق، جمله ادب باید بود

شمارهٔ ۵۶ : آنجا که منم هیچکس آنجا نرسد

شمارهٔ ۵۶ : دل از طمع خام چنان بریان شد

شمارهٔ ۵۶ : چون رفتن جان پاک آمد در پیش

شمارهٔ ۵۶ : ای بس که به هر تکی دویدم بی تو

شمارهٔ ۵۶ : این خود چه عجایبست کامیختهای

شمارهٔ ۵۶ : گاهی به خودم بار دهد مستی مست

شمارهٔ ۵۶ : هرکاو رخ تو بدید حیران ماند

شمارهٔ ۵۶ : چون صبح دمید ودامن شب شد چاک

شمارهٔ ۵۶ : تا پرده ز روی گلِ تر باز افتاد

شمارهٔ ۵۶ : گر عیاری خشک و ترت سوختنی است

شمارهٔ ۵۶ : شمع آمد و گفت: یارِ من خواهد بود

شمارهٔ ۵۷ : در ملک دو کون پادشاهی میکن

شمارهٔ ۵۷ : گر تشنهٔ بحری به گهر ایمان دار

شمارهٔ ۵۷ : صد مرحله زان سوی خرد خواهم شد

شمارهٔ ۵۷ : هر لحظه دهد عشق توام سرشوئی

شمارهٔ ۵۷ : دل در سر درد شد به درمان نرسید

شمارهٔ ۵۷ : جانا ز ره دراز میآیم من

شمارهٔ ۵۷ : آنها که ز باغ عشق گل میرُفتند

شمارهٔ ۵۷ : زان بگرفته است لشکری پیش و پسم

شمارهٔ ۵۷ : ای خاصیتِ لعل تو جان پروردن

شمارهٔ ۵۷ : صبح از پس کوه روی بنمود ای دوست

شمارهٔ ۵۷ : آن نقد نگر که در میان دارد گل

شمارهٔ ۵۷ : تا تو به بلای عشق تن در ندهی

شمارهٔ ۵۷ : شمع آمد و گفت: میفروزم همه شب

شمارهٔ ۵۸ : ای در دلِ من نشسته جانی یا نه

شمارهٔ ۵۸ : چون بحر شدی گهر میانِ جان دار

شمارهٔ ۵۸ : کس را دیدی ز خود نفور افتاده

شمارهٔ ۵۸ : گفتم: ز فناء خود چنانم که مپرس

شمارهٔ ۵۸ : هم کار ز دست رفت در بی کاری

شمارهٔ ۵۸ : در عشق تو کارم به هوس برناید

شمارهٔ ۵۸ : حاصل ز غم عشق توام بدنامیست

شمارهٔ ۵۸ : چون داد دلم دل گسلم میندهد

شمارهٔ ۵۸ : دل در سر زلف چون توحسن افروزی

شمارهٔ ۵۸ : هر روز برآنم که کنم شب توبه

شمارهٔ ۵۸ : گر هست دلت سوختهٔ جان افروز

شمارهٔ ۵۸ : شمع‌ آمد و گفت: میروم حیران من

شمارهٔ ۵۹ : ملکِ غم تو هر دو جهان بیش ارزد

شمارهٔ ۵۹ : کی پشه تواند که ثریا بیند

شمارهٔ ۵۹ : عمری دل من غرقهٔ خون آمده بود

شمارهٔ ۵۹ : هر لحظه ز عشق در سجودی دگرم

شمارهٔ ۵۹ : دردا که دلم را تن بَطّال بکشت

شمارهٔ ۵۹ : با عشق تو دست در کمر خواهم کرد

شمارهٔ ۵۹ : نادیده ترا شرح سروپات خوش است

شمارهٔ ۵۹ : جان میسوزد هر نفسم تا کی ازین

شمارهٔ ۵۹ : مشکین رسنت چو پردهٔ ماه شود

شمارهٔ ۵۹ : می خور که فلک بهر هلاک من و تو

شمارهٔ ۵۹ : ای آن که دل زندهٔ تو مُرد از تو

شمارهٔ ۵۹ : شمع آمد و گفت: حالتی خوش دیدم

شمارهٔ ۶۰ : جانا دایم میان جان بودی تو

شمارهٔ ۶۰ : گر باخبرست مرد و گر بیخبرست

شمارهٔ ۶۰ : زآنروز که دل نه شادی و نه غم دید

شمارهٔ ۶۰ : سر تا پایم نقطهٔ آرام کنید

شمارهٔ ۶۰ : افسوس که روزگارم از دست بشد

شمارهٔ ۶۰ : گه نعره زن قلندرت خواهم بود

شمارهٔ ۶۰ : گاهی ببریدی و گهی پیوستی

شمارهٔ ۶۰ : چه عشوه و دم بود که دلدارنداد

شمارهٔ ۶۰ : چون چشمِ تو تیرِ غمزه محکم انداخت

شمارهٔ ۶۰ : زان آتشِ تر که خیمه برکِشت زنند

شمارهٔ ۶۰ : چون شمع به یک نفس فرو مرده مباش

شمارهٔ ۶۰ : شمع آمد و گفت: اگر تنم غم کش خاست

شمارهٔ ۶۱ : هر قطره به کُنْهِ دُرِّ دریا نرسد

شمارهٔ ۶۱ : برخیز و به بحرِ عشقِ دلدار درای

شمارهٔ ۶۱ : نه سوختگی شناسم و نه خامی

شمارهٔ ۶۱ : از بس که دلم به بینشان داشت نیاز

شمارهٔ ۶۱ : از گلشن دل نصیب من خار رسید

شمارهٔ ۶۱ : چون عاشق روی تو شدم اینم بس

شمارهٔ ۶۱ : من بی دلم و اگر مرا دل بودی

شمارهٔ ۶۱ : هم دیده بر آن روی چو مه باید داشت

شمارهٔ ۶۱ : گفتی که اگر میطلبی تدبیری

شمارهٔ ۶۱ : مهتاب افتاد در گلستان امشب

شمارهٔ ۶۱ : آن را که درین حبسِ فنا باید مُرد

شمارهٔ ۶۱ : شمع آمد و گفت: این تن لاغر همه سوخت

شمارهٔ ۶۲ : سی سال به صد هزار تک بدویدیم

شمارهٔ ۶۲ : بحری که همه عمر به یکدم بینی

شمارهٔ ۶۲ : آرام ز جانِ حاضرم میبینم

شمارهٔ ۶۲ : وقتست که بیزحمت جان بنشینم

شمارهٔ ۶۲ : چون لایق گنج نیست ویرانهٔ عمر

شمارهٔ ۶۲ : عمری دل من غرقهٔ خون بی تو بزیست

شمارهٔ ۶۲ : تا پاک نگردد دل این نفس پرست

شمارهٔ ۶۲ : دل روی بدان زلفِ سرافراز آورد

شمارهٔ ۶۲ : مائیم به میخانه شده جمع امشب

شمارهٔ ۶۲ : در عشق چو شمع با خطر نتوان زیست

شمارهٔ ۶۲ : شمع آمد و گفت: جان من پُردرد است

شمارهٔ ۶۳ : کردم تک و پوی بی عدد بسیاری

شمارهٔ ۶۳ : گر تو دل خویش بیسیاهی بینی

شمارهٔ ۶۳ : چون بادیهٔ عشق، مرا پیش آمد

شمارهٔ ۶۳ : از ننگ وجودم که رهاند بازم

شمارهٔ ۶۳ : امروز منم نشسته نه نیست نه هست

شمارهٔ ۶۳ : چون هست همه به روی تو آرزویم

شمارهٔ ۶۳ : هر دم ز تو درد بیشتر خواهم برد

شمارهٔ ۶۳ : گه لعلِ تو از قند دلم خواهد تافت

شمارهٔ ۶۳ : جانا! می ده که با دلی غمناکم

شمارهٔ ۶۳ : چون گل به دل افروخته میباید بود

شمارهٔ ۶۳ : شمع آمد و گفت: آنِ عشقم همه شب

شمارهٔ ۶۴ : ای خورده غم تو یک به یک چندینی

شمارهٔ ۶۴ : گردیدهوری تو دیده بر کار انداز

شمارهٔ ۶۴ : آن دم که چو بحر کل شود ذات مرا

شمارهٔ ۶۴ : بی جان و تنم جان و تنم میباید

شمارهٔ ۶۴ : رفتم که بنای عمر نامحکم بود

شمارهٔ ۶۴ : از عشقِ تو در جهان عَلَم خواهم شد

شمارهٔ ۶۴ : در عشق تو با خاک یکی خواهم شد

شمارهٔ ۶۴ : تا زلف ترا به خونِ دل، رای افتاد

شمارهٔ ۶۴ : زهرست غم این دل غمناک همه

شمارهٔ ۶۴ : در عشق چو شمع سوز باید آورد

شمارهٔ ۶۴ : شمع آمد و گفت: بر تنِ لاغر خویش

شمارهٔ ۶۵ : جانها چو ز شوق تو بسوزند همه

شمارهٔ ۶۵ : گرچه دل تو زین همه غم تنگ شود

شمارهٔ ۶۵ : یک قطرهٔ بحرم من و یک قطره نیم

شمارهٔ ۶۵ : خوش خواهدبود، اگر فنا خواهد بود

شمارهٔ ۶۵ : رفتم خط عشق وبندگی نادیده

شمارهٔ ۶۵ : در کوی تو چون میگذرم، اینت عجب!

شمارهٔ ۶۵ : جان بوی تو جست ازدل ناشاد و نیافت

شمارهٔ ۶۵ : در زلفِ تو صد حلقهٔ دیگرگون است

شمارهٔ ۶۵ : این نوحه که از چنگ کنون میآید

شمارهٔ ۶۵ : چون تن زده سر به راه میباید داشت

شمارهٔ ۶۵ : شمع آمد و گفت: هر که مردی بودست

شمارهٔ ۶۶ : جان از طلب روی تو آبی گردد

شمارهٔ ۶۶ : در بند خیال غیر یک ذرّه مباش

شمارهٔ ۶۶ : زان گشت دلم خراب از هر ذرّه

شمارهٔ ۶۶ : کارم ز دل گرم و دم سرد گذشت

شمارهٔ ۶۶ : چندان که ترا حجاب میخواهد بود

شمارهٔ ۶۶ : زان روز که حسنت علم عشق افراخت

شمارهٔ ۶۶ : ای بیخبر از رنج و گرفتاری من

شمارهٔ ۶۶ : مائیم و میی و مطربی مشکین خال

شمارهٔ ۶۶ : در شمع نگر فتاده در سوز و گداز

شمارهٔ ۶۶ : شمع آمد و گفت: دامنی تر داری

شمارهٔ ۶۷ : دل خون کن اگر سَرِ بلای تو نداشت

شمارهٔ ۶۷ : تا کی خود را ز پای و سراندیشی

شمارهٔ ۶۷ : هر یک ز دگر یک نگران میبینم

شمارهٔ ۶۷ : شد عمر و دل از کرده پشیمان آمد

شمارهٔ ۶۷ : تا یک نفسی دسترسم میماند

شمارهٔ ۶۷ : چون گل یابم بوی تو زو میبویم

شمارهٔ ۶۷ : گر کشته شوم کشته به نامِ تو شوم

شمارهٔ ۶۷ : برخیز که ماه میزند خیمه ز شب

شمارهٔ ۶۷ : شمعی که ز درد او کسی باز نگفت

شمارهٔ ۶۷ : شمع آمد و گفت: آمدهام رنگ آمیز

شمارهٔ ۶۸ : کاری که ورای کفر و دین میدانم

شمارهٔ ۶۸ : هر جان که به نور قدس پیش اندیش است

شمارهٔ ۶۸ : در عشق نه پیدا و نه پنهانم من

شمارهٔ ۶۸ : آن شد که دلم را غمِ جانانی بود

شمارهٔ ۶۸ : با روی تو ماه را منوّر ننهم

شمارهٔ ۶۸ : ای جمله اشارات و رموزم از تو

شمارهٔ ۶۸ : چون نیست ز عقل ذرّهای توفیرم

شمارهٔ ۶۸ : برخیز که کار ما چو زر خواهد شد

شمارهٔ ۶۸ : از دل غم دلفروز میباید دید

شمارهٔ ۶۸ : شمع آمد و گفت: زاتش افسر دارم

شمارهٔ ۶۹ : هرجان که طریق پردهٔ راز نیافت

شمارهٔ ۶۹ : چون نیست ترا کار ز سودا بیرون

شمارهٔ ۶۹ : در عشق وجود و عدمم یک سان است

شمارهٔ ۶۹ : زین شیوه که ازعمر برآوردم گرد

شمارهٔ ۶۹ : دیرست که در کوی تو دارم گذری

شمارهٔ ۶۹ : هرچند که نیست در رهت دولت یافت

شمارهٔ ۶۹ : تا زلفِ زره ورت به هم تافته شد

شمارهٔ ۶۹ : یک دم به طرب بادهٔ خوش لَوْن دهید

شمارهٔ ۶۹ : بس شب که چو شمع با سحر باید بُرد

شمارهٔ ۶۹ : شمع آمد و گفت: انجمنم باید ساخت

شمارهٔ ۷۰ : از سرِّ تو هر که با نشان خواهد بود

شمارهٔ ۷۰ : گر پرده ز روی کار بر میداری!

شمارهٔ ۷۰ : در عالم عشق محو و ناچیز شدیم

شمارهٔ ۷۰ : تن پست شد از درد اگر پست نبود

شمارهٔ ۷۰ : ما درد تو را به جای درمان داریم

شمارهٔ ۷۰ : در عشق تودل هزار جان تاوان داد

شمارهٔ ۷۰ : تا در سرِ زلفت خم و تاب افکندی

شمارهٔ ۷۰ : دل در غم همدمی بفرسود و نیافت

شمارهٔ ۷۰ : شمعی که ز سوز خویش بر خود بگریست

شمارهٔ ۷۰ : شمع آمد و گفت: پا و سر باید سوخت

شمارهٔ ۷۱ : گم گشتن خود، از تونشان بس بودم

شمارهٔ ۷۱ : تا چند کنی عزیمت دریا ساز

شمارهٔ ۷۱ : ای بس که چه دشوار و چه آسان مُردیم

شمارهٔ ۷۱ : افسوس که ناچار بمی باید مرد

شمارهٔ ۷۱ : چون نیست ره هجرِ ترا پایان باز

شمارهٔ ۷۱ : چون مشکِ خط تو سایه ور میافتد

شمارهٔ ۷۱ : تا چند درین مقام بیدادگران

شمارهٔ ۷۱ : گفتم: شمعا! چند گدازی مگداز

شمارهٔ ۷۱ : شمع آمد و گفت: خویشتن میتابم

شمارهٔ ۷۲ : بی یادِ تو دل چو سایه در خورشید است

شمارهٔ ۷۲ : هر جانی را که غرق انعام بود

شمارهٔ ۷۲ : در واقعهای سخت عجب افتادم

شمارهٔ ۷۲ : دل رفت و ز آتش طرب دود ندید

شمارهٔ ۷۲ : اول ز همه کار جهان پاک شدم

شمارهٔ ۷۲ : زلف تودگر ز دست نگذارم من

شمارهٔ ۷۲ : مخموران را پیالهٔ می در ده

شمارهٔ ۷۲ : گفتم:‌شمعا! چون همه شب در کاری

شمارهٔ ۷۲ : شمع آمد و گفت: بنده میباید بود

شمارهٔ ۷۳ : چون مونسِ من ز عالم اندوه تو بود

شمارهٔ ۷۳ : چون بدنامی به روزگاری افتد

شمارهٔ ۷۳ : آن وقت که گفتمی که ناشاد منم

شمارهٔ ۷۳ : هان ای دل خسته کاروان میگذرد

شمارهٔ ۷۳ : مینشناسد کسی زبان من و تو

شمارهٔ ۷۳ : ای پردهٔ دل پرده نوازت بوده

شمارهٔ ۷۳ : جانا! می خور که چون گل تازه شکفت

شمارهٔ ۷۳ : ای شمع سرافراز چه پنداشتهای

شمارهٔ ۷۳ : شمع آمد و گفت: کار باید کرد

شمارهٔ ۷۴ : ای عقل شده در صفت ذات تو پست

شمارهٔ ۷۴ : چون نیست، گر از پیش روی، پیشانت

شمارهٔ ۷۴ : تن، سایهٔ جان رنج پروردهٔ ماست

شمارهٔ ۷۴ : عمری که گذشت زود انگار نبود

شمارهٔ ۷۴ : یکتا بودم دوتائی افتاد مرا

شمارهٔ ۷۴ : بیچاره دلِ من که غمِ جانش نیست

شمارهٔ ۷۴ : چون جلوهٔ گل ز گلستان پیدا شد

شمارهٔ ۷۴ : ای شمع! فروختی و لاف آوردی

شمارهٔ ۷۴ : شمع آمد و گفت: تا مرا یافتهاند

شمارهٔ ۷۵ : چون عفو تو میتوان مسلم کردن

شمارهٔ ۷۵ : ور راه ز پس قطع کنی پایانت

شمارهٔ ۷۵ : آن مرغ عجب در آشیان کی گنجد

شمارهٔ ۷۵ : بنیاد جهان غرور و سوداست همه

شمارهٔ ۷۵ : چون وصل تو تخم آشنائی انداخت

شمارهٔ ۷۵ : گر لعلِ لبِ تو دَرِّ شهوارم داد

شمارهٔ ۷۵ : ای ترک قلندری شرابی در ده

شمارهٔ ۷۵ : چون شمع دمی نبود خشنود از خویش

شمارهٔ ۷۵ : شمع آمد و گفت: اگر خطا سوختمی

شمارهٔ ۷۶ : گر فضلِ تو عقل را یقین مینشود

شمارهٔ ۷۶ : گر برخیزد ز پیش چشم تو منی

شمارهٔ ۷۶ : آن راز که پیوسته از آن میپرسم

شمارهٔ ۷۶ : با این دلِ چون قیر چه خواهی کردن

شمارهٔ ۷۶ : هم عمر به بوی تو به آخر بردیم

شمارهٔ ۷۶ : تا کی کمرِ عهد و وفا باید بست

شمارهٔ ۷۶ : برخیز که گل کیسهٔ زر خواهد ریخت

شمارهٔ ۷۶ : میپرسیدم دوش ز شمع آهسته

شمارهٔ ۷۶ : شمع‌ آمد و گفت: بر نمیباید خاست

شمارهٔ ۷۷ : یک ذره هدایتِ تو میباید و بس

شمارهٔ ۷۷ : آن را که به چشم کشف پیداست یقین

شمارهٔ ۷۷ : دل سوختهٔ جمال او میبینم

شمارهٔ ۷۷ : میپنداری که بیخبر بتوان زیست

شمارهٔ ۷۷ : تا بی رخ یار محرمم بنشسته

شمارهٔ ۷۷ : چندان که نگاه میکنم هر سوئی

شمارهٔ ۷۷ : شمع از در جمع چون درآمد حالی

شمارهٔ ۷۷ : شمع آمد و گفت: گر بما زد پر باز

شمارهٔ ۷۸ : چون دردِ تو چاره ساز آمد جان را

شمارهٔ ۷۸ : بنگر بنگر، ای دل! اگر مرد رهی

شمارهٔ ۷۸ : ما مذهبِ عشقِ روی آن مه داریم

شمارهٔ ۷۸ : گه قصد دل ممتحنم میداری

شمارهٔ ۷۸ : آتش همه با شمع جفا خواهد کرد

شمارهٔ ۷۸ : شمع آمد و گفت: در بلا باید سوخت

شمارهٔ ۷۹ : جانا که به جای تو تواند بودن

شمارهٔ ۷۹ : میپنداری که حق هویدا گردد

شمارهٔ ۷۹ : پیوسته حریفِ جان فزایم باید

شمارهٔ ۷۹ : از روغنِ شمع بوی خون میآید

شمارهٔ ۷۹ : شمع آمد و گفت: سوز پروانه جداست

شمارهٔ ۸۰ : من بی تو دمی قرار نتوانم کرد

شمارهٔ ۸۰ : هر دیده که اسرار جهان مطلق دید

شمارهٔ ۸۰ : بر خاک بسی نشستم از غمناکی

شمارهٔ ۸۰ : ای شمع! تُرا نیست ز سوز آگاهی

شمارهٔ ۸۰ : شمع آمد و گفت: کشته بنشینم نیز

شمارهٔ ۸۱ : چون بیخبرم که چیست تقدیر مرا

شمارهٔ ۸۱ : تا چند ازین نقش برآورده که هست

شمارهٔ ۸۱ : میآیم و بس چون خجلی میآیم

شمارهٔ ۸۱ : ای شمع! برو که سوختن حدّ من است

شمارهٔ ۸۱ : شمع آمد و گفت: زخم خوردم بر سر

شمارهٔ ۸۲ : نه در صفِ صادقان قراری دارم

شمارهٔ ۸۲ : آنجا که زمین را فلکی بینی تو

شمارهٔ ۸۲ : چون چهرهٔ خورشید وَشَش روشن تافت

شمارهٔ ۸۲ : ای شمع! تُرا ز سوز محروم کنند

شمارهٔ ۸۲ : شمع آمد و گفت: کشتهٔ هر روزم

شمارهٔ ۸۳ : یا رب ما را راندهٔ درگاه مکن

شمارهٔ ۸۳ : هر جان که ز حکم مرکز دوران رفت

شمارهٔ ۸۳ : در محو دلم ز خویشتن مانَد باز

شمارهٔ ۸۳ : ای شمع! تویی علی الیقین دشمنِ تو

شمارهٔ ۸۳ : شمع آمد و گفت: دولتم دوری بود

شمارهٔ ۸۴ : روئی که به روز پنج ره میشوئیم

شمارهٔ ۸۴ : آن سالک گرم روْ که در شیب و فراز

شمارهٔ ۸۴ : از عشق تو آمدم به جان چتوان کرد

شمارهٔ ۸۴ : ای شمع! چو از آتش افسر کردی

شمارهٔ ۸۴ : شمع آمد و گفت: چون گرفتم کم خویش

شمارهٔ ۸۵ : زان روز که از عدم پدید آمدهایم

شمارهٔ ۸۵ : هان ای دل بیخبر! کجاییم بیا

شمارهٔ ۸۵ : گه عشق تو در میان جان دارم من

شمارهٔ ۸۵ : ای شمع! اگرچه مجلس افروختهای

شمارهٔ ۸۵ : شمع آمد و گفت: دوربین باید بود

شمارهٔ ۸۶ : یا رب چو به صد زاری زار آمدهایم

شمارهٔ ۸۶ : دل را نه ز آدم و نه حواست نسب

شمارهٔ ۸۶ : چون نیست زمانی سر خویشم بی تو

شمارهٔ ۸۶ : ای شمع! چو تو هیچ کس آشفته ندید

شمارهٔ ۸۶ : شمع آمد و گفت: دائماً در سفرم

شمارهٔ ۸۷ : ای دایرهٔ حکم تو سرگردانی

شمارهٔ ۸۷ : عشق آمد و نام کفر و ایمان نگذاشت

شمارهٔ ۸۷ : چون دوست به دست روح، پیغامم داد

شمارهٔ ۸۷ : ای شمع! مگر چنان گمانْت افتادست

شمارهٔ ۸۷ : شمع آمد و گفت: اگر شماری دارم

شمارهٔ ۸۸ : ای آن که همه گشایش بندِ منی

شمارهٔ ۸۸ : در عشق نماند عقل و تمییز که بود

شمارهٔ ۸۸ : پیوسته دلم شیفتهٔ آن راز است

شمارهٔ ۸۸ : از آه دلم کام و زبان میسوزد

شمارهٔ ۸۸ : شمع آمد و گفت: اگر بمی باید رفت

شمارهٔ ۸۹ : سیر این دل خسته کی شود ازتو مرا

شمارهٔ ۸۹ : آن دل که ز شوق نور اکبر میتافت

شمارهٔ ۸۹ : نقدی که مراست قیمتش هست بسی

شمارهٔ ۸۹ : ای شمع! بلا در تو اثر خواهد کرد

شمارهٔ ۸۹ : شمع آمد و گفت: کار در کار افتاد

شمارهٔ ۹۰ : ای جانِ من سوخته دل زندهٔ تو

شمارهٔ ۹۰ : از بس که بدیدم ز تو اسرار عجب

شمارهٔ ۹۰ : ای آن که درین حبس جهان ماندهای

شمارهٔ ۹۰ : در شمع نگاه کن که جان میسوزد

شمارهٔ ۹۰ : شمع آمد و گفت: عمر خوش خوش بگذشت

شمارهٔ ۹۱ : یا رب تو مرا مدد کن از یارِی خویش

شمارهٔ ۹۱ : یارب چه نهان چه آشکارا که تویی

شمارهٔ ۹۱ : گاهی بیخود، بی سر و بی پا برویم

شمارهٔ ۹۱ : شمع است که همچو سرکشی میخندد

شمارهٔ ۹۱ : شمع آمد و گفت: جمع اگر بنشینند

شمارهٔ ۹۲ : از هیبت تو این دل غم خواره بسوخت

شمارهٔ ۹۲ : هر روز به حسن بیشتر خواهی بود

شمارهٔ ۹۲ : هر سر زدهای ز سرِّ ما آگه نیست

شمارهٔ ۹۲ : شمعی که به یک دو شب فرو میگذرد

شمارهٔ ۹۲ : شمع آمد وگفت: چون درآمد آتش

شمارهٔ ۹۳ : ای یادِ تو مرهم دل خستهٔ من

شمارهٔ ۹۳ : جانا غمِ عشق تو بجان نتوان داد

شمارهٔ ۹۳ : چندین که روی و نیک یا بد بینی

شمارهٔ ۹۳ : ای آتش شمع سوز ناساز مشو

شمارهٔ ۹۳ : شمع آمد و گفت: خیز و جانبازی بین

شمارهٔ ۹۴ : یا رب غم تو چگونه تقدیر کنم

شمارهٔ ۹۴ : در راه تو گم گشت دویی اینت عجب!

شمارهٔ ۹۴ : مردان می معرفت به اقبال کشند

شمارهٔ ۹۴ : ای شمع! دمی از دل مضطر میزن

شمارهٔ ۹۴ : شمع آمد و گفت: کشتهٔ ایامم

شمارهٔ ۹۵ : هم حلهٔ فضل در برم میداری

شمارهٔ ۹۵ : آن دیده که توحید قوی میبیند

شمارهٔ ۹۵ : در عشقِ تو عقل و سمع میباید باخت

شمارهٔ ۹۵ : شمع آمد وگفت: سوز جان خواهم داشت

شمارهٔ ۹۶ : ای بندگی تو پادشاهی کردن

شمارهٔ ۹۶ : جانا ز میانِ من و تو دست کراست

شمارهٔ ۹۶ : ماتم زدهٔ تو جانِ سرگشتهٔ ماست

شمارهٔ ۹۶ : شمع آمد و گفت: گه دلم مُرده شود

شمارهٔ ۹۷ : یا رب جان را بیم گنه کاران هست

شمارهٔ ۹۷ : جانا نه یکیام نه دوام اینت عجب!

شمارهٔ ۹۷ : روی تو که عقل ازو خجل میآید

شمارهٔ ۹۷ : شمع آمد و گفت: جور عالم برسد

شمارهٔ ۹۸ : گر من به هزار اهرمن مانم باز

شمارهٔ ۹۸ : دل خستهٔ سال و بستهٔ ماه نماند

شمارهٔ ۹۸ : چون شمع ز سوختن دمی دم نزنم

شمارهٔ ۹۸ : شمع آمد و گفت: از سر دردی که مراست

شمارهٔ ۹۹ : ای در هر دم دو صد جهان پر چاره

شمارهٔ ۹۹ : چون باز دلم غمِ ترا زقّه نهاد

شمارهٔ ۹۹ : تا از سر‍ زلفت خبرم میماند

شمارهٔ ۹۹ : شمع آمد و گفت: ماندهام بیخور و خَفْت

شمارهٔ ۱۰۰ : جان دردو جهان کسی بجای تو نداشت

شمارهٔ ۱۰۰ : در عشق توام شادی و غم هیچ نبود

شمارهٔ ۱۰۰ : من شمع توام که گر بسوزم صد بار

شمارهٔ ۱۰۰ : شمع آمد و گفت: سخت کوشم امشب

شمارهٔ ۱۰۱ : هم درد توام مایهٔ درمان بودست

شمارهٔ ۱۰۱ : بر بوی وصال میدویدم همه سال

شمارهٔ ۱۰۱ : شمع آمد وگفت: جان من میببرند

شمارهٔ ۱۰۲ : یا رب! برهان زنفس دشمن صفتم

شمارهٔ ۱۰۲ : پیوسته کتاب هجر میخواهم خواند

شمارهٔ ۱۰۳ : تا چند تنم پردهٔ بیچارگیم

شمارهٔ ۱۰۳ : در اشک خود از فرقت آن یار که بود

شمارهٔ ۱۰۴ : چون جملهٔ راه، کاروان من و تست

شمارهٔ ۱۰۴ : گفتم:‌جانا! عهد و قرارت این است

شمارهٔ ۱۰۵ : کو دل که بلای روزگارِ تو کشد

شمارهٔ ۱۰۵ : دل بی غم دلفروز نتوان آورد

شمارهٔ ۱۰۶ : یا رب به حجاب زین جهانم نبری

شمارهٔ ۱۰۶ : دی میگفتم دستِ من و دامنِ او

شمارهٔ ۱۰۷ : میآیم و با دلی سیه میآیم

شمارهٔ ۱۰۷ : امروز منم فتاده زان دلکش باز

شمارهٔ ۱۰۸ : یا رب چو مرا ز نفسِ خود سود نبود

شمارهٔ ۱۰۸ : چون نیست امید غمگسارم نفسی

شمارهٔ ۱۰۹ : ای هفت زمین و آسمانها ز تو پُر

شمارهٔ ۱۰۹ : ای شمع! کسی که چون تو آغشته بود

شمارهٔ ۱۱۰ : گر من زگنه توبه کنم بسیاری

شمارهٔ ۱۱۰ : ای شمعِ جهان فروز! در هر نفسی

شمارهٔ ۱۱۱ : نه در بتری نه در بهی میمیرم

شمارهٔ ۱۱۱ : ای آتشِ شمع بر تنِ لاغرِ او

شمارهٔ ۱۱۲ : چون شمع یک آغشتهٔ تنها بنمای

دسته‌بندی محتوا

  • کتاب چاپی
  • کتاب‌های دانلودی
  • کتاب‌های چندرسانه‌ای

خدمات مشتریان

  • تحویل محصول
  • پرسش‌های متداول
  • شرایط و قوانین
  • حریم خصوصی

اطلاعات تماس

  • درباره ما
  • تماس با ما
  • همکاری با ما
  • فروشگاه ستیغ
logo-samandehi

© 2025 ستـیغ – تمامی حقوق برای Soheil Ghassemi محفوظ است.