المقالة العشرون : سالک آمد پیش دریای پر آب
الحكایة و التمثیل : این سخن نقل است زاسکندر که گفت
الحكایة و التمثیل : خواجه اکافی درآمد در سخن
الحكایة و التمثیل : شبلی آن کز مغز معنی راز گفت
الحكایة و التمثیل : گفت ایاز آمد بر سلطان پگاه
الحكایة و التمثیل : کرد درویشی ز درویشی سؤال
الحكایة و التمثیل : عاشقی روزی مگر خون میگریست
الحكایة و التمثیل : بود مجنونی همیشه بی کلاه
الحكایة و التمثیل : در رهی میرفت شبلی دردناک
شمارهٔ ۱ : ای پاکی تو منزّه از هر پاکی
شمارهٔ ۱ : صاحب نظری که هیچ افکنده نبود
شمارهٔ ۱ : صدری که به صدق، صدر ثقلین او بود
شمارهٔ ۱ : بحری که در آسمان زمین خواهد بود
شمارهٔ ۱ : ماییم که نیست غیر ما، اینْت کمال!
شمارهٔ ۱ : صد دریا نوش کرده اندر عجبیم
شمارهٔ ۱ : آن دید بقا که جز بقا هیچ ندید
شمارهٔ ۱ : آنها که در این پرده سرایند پدید
شمارهٔ ۱ : آن راه که راه عالم عرفان است
شمارهٔ ۱ : ای بلبلِ روح مبتلا ماندهای
شمارهٔ ۱ : میپنداری که جان توانی دیدن
شمارهٔ ۱ : چندان که تو اسرار حقیقت خواهی
شمارهٔ ۱ : هر جان که بدان سرِّ معما نرسید
شمارهٔ ۱ : تا کی ز جهان رنج و ستم باید دید
شمارهٔ ۱ : دل خون شد و کس محرم این راز نیافت
شمارهٔ ۱ : خواهی که ز پرده محرم آیی بیرون،
شمارهٔ ۱ : ذوق شکر از چشیدن آمد حاصل
شمارهٔ ۱ : خواهی که دلت محرم اسرار آید
شمارهٔ ۱ : تا هیچ پراکنده توانی بودن
شمارهٔ ۱ : جان سوخته سرفکنده میباید بود
شمارهٔ ۱ : آنجا که نه جان رسید ونه تن آنجا
شمارهٔ ۱ : دنیا که برای ره گذر باید داشت
شمارهٔ ۱ : چون نشنودی ز یک مسافر که چه بود
شمارهٔ ۱ : شیر اجلت چو درکمین خواهد بود
شمارهٔ ۱ : آن ماه که از کنار شد بیرونم
شمارهٔ ۱ : چون جان دلم ز سیر،چون برق شدند
شمارهٔ ۱ : دردا که دلم بوی دوایی نشنود
شمارهٔ ۱ : تیرِ طلبِ عشق، روان، میانداز
شمارهٔ ۱ : جانی دارم عاشق و شوریده و مست
شمارهٔ ۱ : از بس که امید و بیم میبینم من
شمارهٔ ۱ : چندین در بسته بی کلیدست چه سود
شمارهٔ ۱ : نه همچو منت به مهر یاری خیزد
شمارهٔ ۱ : خورشید رخت ملک جهان میبخشد
شمارهٔ ۱ : دوش آمد و برگشاد صد پردهٔ راز
شمارهٔ ۱ : چون روی تو در همه جهان روی کراست
شمارهٔ ۱ : هر روز سرِ زلفِ تو کاری نهدم
شمارهٔ ۱ : بر لب، خط فستقیش، پیوسته بماند
شمارهٔ ۱ : لعلت که خجل کرد گل رعنا را
شمارهٔ ۱ : گفتم که «ترا عقل مه تابان گفت»
شمارهٔ ۱ : گر خورشیدی چرخ برینت نرسد
شمارهٔ ۱ : عشقت که به صد هزار جان ارزانی است
شمارهٔ ۱ : خونِ من خاکی که بریزد آخر
شمارهٔ ۱ : خواهی که ز شغل دو جهان فرد شوی
شمارهٔ ۱ : ما رندان را حلقه به گوش آمدهایم
شمارهٔ ۱ : بنگر ز صبا دامنِ گل چاک شده
شمارهٔ ۱ : ای صبح به یک نَفَس سبق چون بُردی
شمارهٔ ۱ : بس آب که بگذشته ز سر از تو مراست
شمارهٔ ۱ : شمع آمد و گفت: هر دم آتش بیش است
شمارهٔ ۱ : پروانه به شمع گفت: ای در سر سوز
شمارهٔ ۱ : ای دوست بدان کاین فلک پیروزه
شمارهٔ ۲ : در وصفِ تو، عقل، طبعِ دیوانه گرفت
شمارهٔ ۲ : صدری که ز هرچه بود برتر او بود
شمارهٔ ۲ : آن پیشروی، که شرع از او نام گرفت
شمارهٔ ۲ : آن بحر که در یگانگی اوست یکی
شمارهٔ ۲ : چون ما به وجود خود هویدا باشیم
شمارهٔ ۲ : این سودایی که میدواند ما را
شمارهٔ ۲ : میپنداری که در همه کون کسی است
شمارهٔ ۲ : هرچیز که آن برای ما خواهد بود
شمارهٔ ۲ : هر ذات که در تصرّف دوران است
شمارهٔ ۲ : ای روح! تویی به عقل موصوف آخر
شمارهٔ ۲ : هرگه که تو طالب گهر خواهی بود
شمارهٔ ۲ : اول میلم چو از همه سویی بود
شمارهٔ ۲ : هر دل که بجان طریق دمساز نیافت
شمارهٔ ۲ : دریاست جهان که تخت اینجا بنهد
شمارهٔ ۲ : دل را همه عمر محرمی دست نداد
شمارهٔ ۲ : تدبیر تو چیست بغض با حب کردن
شمارهٔ ۲ : فرّخ دل آن که مُرد حیران و نگفت
شمارهٔ ۲ : هر چند که در ره دراز استادی
شمارهٔ ۲ : تا تفرقه میبود به هر سوی از تو
شمارهٔ ۲ : گر جان ببرد عشق توام جان آنست
شمارهٔ ۲ : می نرهانی مرا ز من، من چکنم
شمارهٔ ۲ : گر مرد رهی،رَخْت به دریا انداز
شمارهٔ ۲ : گاه از سر طاعتی برون آیی تو
شمارهٔ ۲ : گیرم که ترا لطف الاهی آمد
شمارهٔ ۲ : ماهی که چو برق کم بقا آمده بود
شمارهٔ ۲ : در عشق مرا چه کار با پردهٔ راز
شمارهٔ ۲ : گردل گویم به منتهایی نرسید
شمارهٔ ۲ : تا دولت برگشته چه خواهد کردن
شمارهٔ ۲ : جز تشنگی تو هوسم مینکند
شمارهٔ ۲ : اول بنگر به جانِ چون برقِ همه
شمارهٔ ۲ : کس از می معرفت ندادست نشان
شمارهٔ ۲ : چون من به خلاف تو نکردم کاری
شمارهٔ ۲ : ای هر نفسی جلوهگری افزونت
شمارهٔ ۲ : دوش آمد و گفت: روز و شب میجوشی
شمارهٔ ۲ : بی موی تونیست موی کس موئی راست
شمارهٔ ۲ : لعلت به صواب هیچ کس دم نزند
شمارهٔ ۲ : ای مورچهٔ خط! بدمیدی آخر
شمارهٔ ۲ : چون دیده به روی تو نظر بگشاید
شمارهٔ ۲ : ای ماه! گشاده کن به وصلت گرهام
شمارهٔ ۲ : از درد تو ای ماهِ دل افروز آخر
شمارهٔ ۲ : نی در ره تو گرد تو میبینم من
شمارهٔ ۲ : بی چهرهٔ تو چشم کرادارم من
شمارهٔ ۲ : در عشق اگر جان بدهی جان اینست
شمارهٔ ۲ : ما خرقهٔ رسم، از سرانداختهایم
شمارهٔ ۲ : گل بین که به غنج و ناز خواهد خندید
شمارهٔ ۲ : ای صبح چو امشب تو ز اهلِ حَرَمی
شمارهٔ ۲ : با عشق تو جان خویش در خواهم باخت
شمارهٔ ۲ : شمع آمد و گفت: موسی جمع منم
شمارهٔ ۲ : پروانه به شمع گفت: چند افروزی
شمارهٔ ۲ : جبریل به پرِّ جان ما پرّیدست
شمارهٔ ۳ : ای هشت بهشت، یک نثارِ درِ تو
شمارهٔ ۳ : صدری که ز هر دو کون، در بیشی بود
شمارهٔ ۳ : ای آن که حیا و حلم، قانون تو بود
شمارهٔ ۳ : گردِ تو درآمده چنین دریایی
شمارهٔ ۳ : ما را باشی بهْ که هوا را باشی
شمارهٔ ۳ : زین بحر که در سینهٔ ما پیدا گشت
شمارهٔ ۳ : در سایهٔ فقر صد جهان، وانهمه هیچ
شمارهٔ ۳ : تا هستی تو نصیب میخواهد جست
شمارهٔ ۳ : چندان که نگاه میکنم حیرانی است
شمارهٔ ۳ : ای مرغ عجب! ستارگان چینهٔ تست
شمارهٔ ۳ : آن نقطه که کیمیای دولت آن است
شمارهٔ ۳ : ناکرده وجودم بدل اینجا چه کنم
شمارهٔ ۳ : سنگی که نه در فروغِ خور خواهد ماند
شمارهٔ ۳ : هر کز پی دنیای دنی خواهد بود
شمارهٔ ۳ : سرمایهٔ عالم درمی بیش نبود
شمارهٔ ۳ : تو خسته نهیی ز عشق، ور خستهئییی
شمارهٔ ۳ : خود را به طریق چاره میباید کرد
شمارهٔ ۳ : نه جان تو با سرّ الاهی پرداخت
شمارهٔ ۳ : ای مانده ز خویش در بلایی که مپرس
شمارهٔ ۳ : تا نفس بود ز سِرِّ جان نتوان گفت
شمارهٔ ۳ : پیوسته دلم به جانت میخواهد جُست
شمارهٔ ۳ : چون مرگ در افکند به غرقاب ترا
شمارهٔ ۳ : خون شد همه جانها و جگرها همه ریش
شمارهٔ ۳ : چون روی تو در هلاک خواهد بودن
شمارهٔ ۳ : کس بر سر جیحون رقمی جوید باز
شمارهٔ ۳ : دریای دلم گرچه بسی میآشفت
شمارهٔ ۳ : هر چیز تو را همی جمالی دگر است
شمارهٔ ۳ : تا کی باشم گِردِ جهان در تک و تاز
شمارهٔ ۳ : نه دل دارم نه چشم ره بین چکنم
شمارهٔ ۳ : گفتم:چه شود چو لطف ذاتی داری
شمارهٔ ۳ : چون نیست رهی به هیچ سوئی کس را
شمارهٔ ۳ : گر با غم تو مرا شماری نبود
شمارهٔ ۳ : از بس که شکر فشاند عشق تونخست
شمارهٔ ۳ : دوش آمد و دل ازو کبابی میگشت
شمارهٔ ۳ : تا روی ز زیرِ پرده بنمودی تو
شمارهٔ ۳ : چشمِ سیهت که فتنهٔ آفاق است
شمارهٔ ۳ : بی برگ گلش جامه قبا خواهم کرد
شمارهٔ ۳ : جانم که به لب از لب لعل تو رسید
شمارهٔ ۳ : ای عقل ز شوق تو فغان در بسته
شمارهٔ ۳ : بر خاکِ درت پای در آتش بودن
شمارهٔ ۳ : بر باطل نیست گر دلم دیوانه است
شمارهٔ ۳ : تاکی بی تو زاری پیوست کنم
شمارهٔ ۳ : کم گوی که ترک حرف میباید کرد
شمارهٔ ۳ : تا دل به غم عشق تو در خواهد بود
شمارهٔ ۳ : ابری که رخ باغ کنون خواهد شست
شمارهٔ ۳ : ای صبح به جز نام تو را صادق نیست
شمارهٔ ۳ : ای در سر ذرّه ذرّه سودا از تو
شمارهٔ ۳ : شمع آمد و گفت: جان فشان آمدهام
شمارهٔ ۳ : پروانه به شمع گفت: «از روزِ نخست
شمارهٔ ۳ : بحر کرم و گنج وفا در دل ماست
شمارهٔ ۴ : وصفت نه به اندازهٔ عقلِ کَهُن است
شمارهٔ ۴ : زان پیش که نُه خیمهٔ افلاک زدند
شمارهٔ ۴ : صدری که گلِ طارمِ معنی او رُفت
شمارهٔ ۴ : یک روی به صد روی همی باید دید
شمارهٔ ۴ : عمرت که میان جان و تن گرداند
شمارهٔ ۴ : دل گفت که ما چو قطرهای مسکینیم
شمارهٔ ۴ : با دانش او بیخبری داند بود
شمارهٔ ۴ : تا نفس کم و کاست نخواهد آمد
شمارهٔ ۴ : بنشین که اگر بسی گذر خواهی کرد
شمارهٔ ۴ : گه در غم روزگار و گه در قهری
شمارهٔ ۴ : قومی ز محال در جنون افتادند
شمارهٔ ۴ : آواز آمد مرا که در جستن دوست
شمارهٔ ۴ : مردند همه، در هوسی، چتوان کرد
شمارهٔ ۴ : دنیای دنی چیست سرای ستمی
شمارهٔ ۴ : دردا که درین سوز و گدازم کس نیست
شمارهٔ ۴ : تا کی هنر خویش پدیدار کنی
شمارهٔ ۴ : امروز دلی سخن نیوش اولیتر
شمارهٔ ۴ : گر میخواهی که مرد مقبول شوی
شمارهٔ ۴ : نه جان صفت رضای او میگیرد
شمارهٔ ۴ : گفتی که نشان راه چیست ای درویش
شمارهٔ ۴ : چندانکه مرا میل به رفتن بیش است
شمارهٔ ۴ : چون هرچه بود اندک و بسیار نبود
شمارهٔ ۴ : آن کس که تمام متّقی خواهد بود
شمارهٔ ۴ : از آتش دل چو دود بر خواهی خاست
شمارهٔ ۴ : پیمانهٔ خاک گشت آن چشمهٔ نوش
شمارهٔ ۴ : خون دل من که هر دم افزون گردد
شمارهٔ ۴ : این بادیهٔ تو را سری پیدا نه
شمارهٔ ۴ : بر دل گرهی بستم و بر جان باری
شمارهٔ ۴ : امروز منم وصل به هجران داده
شمارهٔ ۴ : گفتم:به غمم قیام کی بود ترا
شمارهٔ ۴ : دل سوختگان که نفس میفرسایند
شمارهٔ ۴ : ای گشته دلم بی تو چو آتشگاهی
شمارهٔ ۴ : گاهی به سخن قوت روانم بخشی
شمارهٔ ۴ : دوش آمد و گفت: چندم آواز دهی
شمارهٔ ۴ : در کوی تو آفتاب منزل بگرفت
شمارهٔ ۴ : هر دم به حیل زخمِ دگر سانم زن
شمارهٔ ۴ : گفتم: دل من ببردی ای جادو وش!
شمارهٔ ۴ : زلفِ تو سرِ درازدستی دارد
شمارهٔ ۴ : جانا چو برت حریر میبینم من
شمارهٔ ۴ : گفتی که «ترا چو خاک گردانم پست
شمارهٔ ۴ : نه مرد و نه نامرد توام میدانی
شمارهٔ ۴ : خواهم که همی عاشق رویت میرم
شمارهٔ ۴ : عاشق ز همه کار جهان فرد بود
شمارهٔ ۴ : زانگه که مرا عشق تودرکار آورد
شمارهٔ ۴ : از دست گلابگر گل عشوه پرست
شمارهٔ ۴ : ای صبح قدم به جایگه بایدداشت
شمارهٔ ۴ : تا چند ز سودای تو در سوز و گداز
شمارهٔ ۴ : شمع آمد و گفت: جانِ من میسوزد
شمارهٔ ۴ : پروانه به شمع گفت: عیدِ تو خوش است
شمارهٔ ۴ : بگذشت ز فرق دو جهان گوهر ما
شمارهٔ ۵ : جان، محو شد و به هیچ رویت نشناخت
شمارهٔ ۵ : هم رحمت عالمی ز ما ارسلناک
شمارهٔ ۵ : ای ماه ز حسن خلق تو یافته بهر
شمارهٔ ۵ : راهی که همه سلوک وی باید کرد
شمارهٔ ۵ : با خویش همیشه عشقِ خود میبازیم
شمارهٔ ۵ : تا چشم دلم به نور حق بینا گشت
شمارهٔ ۵ : در حضرت توحید پس و پیش مدان
شمارهٔ ۵ : آن را که درین دایره جانی عجب است
شمارهٔ ۵ : بر بوی یقین درین بیابان رفتیم
شمارهٔ ۵ : ای جان! چو تو از عالم بیچون آیی
شمارهٔ ۵ : جانهاست در آن جهان بر انبار زده
شمارهٔ ۵ : عمری چو فلک ز تگ نمیفرسودم
شمارهٔ ۵ : کو دل که بداند نفسی اسرارش
شمارهٔ ۵ : چون هست جهان جایگه رسوایی
شمارهٔ ۵ : کو مستمعی تا سخنش برگویم
شمارهٔ ۵ : بد چند کنی کار نکو کن، بنشین
شمارهٔ ۵ : ای دل چو شراب معرفت کردی نوش
شمارهٔ ۵ : در راه طلب مرد بهمت باید
شمارهٔ ۵ : چون نیست کسی را سر مویی غم تو
شمارهٔ ۵ : عشقش به کشیدن بلا آید راست
شمارهٔ ۵ : راهی به خودم که مینماید آخر
شمارهٔ ۵ : دیدی تو که محنت زده و شاد بمرد
شمارهٔ ۵ : چندان که ز مرگ میبگویم دل را
شمارهٔ ۵ : زان پیش که در عینِ هلاکت فکنند
شمارهٔ ۵ : دردا که گلم میان گلزار بریخت
شمارهٔ ۵ : شب نیست که خون از دل غمناک نریخت
شمارهٔ ۵ : عشق تو که ذرّه ذرّه تابنده بدوست
شمارهٔ ۵ : هر چند نیم در ره او بر کاری
شمارهٔ ۵ : جسمی است هزار چشمه خون زاده درو
شمارهٔ ۵ : گفتم: چه کنم ز پای در میآیم
شمارهٔ ۵ : آنها که به عشق گوی بردند همه
شمارهٔ ۵ : از دل گرمی که در هوای تو مراست
شمارهٔ ۵ : ای خوش دلی هر دو جهانم غم تو
شمارهٔ ۵ : دوش آمد و گفت: چند تنها باشی
شمارهٔ ۵ : ای واقعهٔ عشقِ تو کاری مشکل
شمارهٔ ۵ : هم زلف تو از برونِ دل در تاب است
شمارهٔ ۵ : گفتم: ز خط تو بوی خون میآید
شمارهٔ ۵ : ای کرده پسند از دو جهان چاره منت
شمارهٔ ۵ : من بی سر و سامان تو خواهم آمد
شمارهٔ ۵ : پیوسته به آرزو ترا باید خواست
شمارهٔ ۵ : در عشق تو پیوسته به جان میگردم
شمارهٔ ۵ : گاه از غم تو مست و خرابم بینی
شمارهٔ ۵ : بس سر که به زیر تیغ خواهد بودن
شمارهٔ ۵ : در عشق تو دین خویش نو خواهم کرد
شمارهٔ ۵ : با گل گفتم چو یوسفِ کنعانی
شمارهٔ ۵ : ای شب مزن از ستاره چندینی جوش
شمارهٔ ۵ : خونی که ز تو درجگرم میگردد
شمارهٔ ۵ : شمع آمد و گفت: این چه عذاب است مرا
شمارهٔ ۵ : پروانه به شمع گفت: یارم باشی
شمارهٔ ۵ : شد در همه آفاق عَلَم شیوهٔ ما
شمارهٔ ۶ : دل زنده شود کز تو حیاتی طلبد
شمارهٔ ۶ : آن حسن که در پردهٔ غیبست نهان
شمارهٔ ۶ : ای گوهر کانِ فضل و دریای علوم
شمارهٔ ۶ : آخر روزی دلت به درگه برسد
شمارهٔ ۶ : از عالمِ بیچون به سکون باید شد
شمارهٔ ۶ : هر دم که دلم به فکر در کار آید
شمارهٔ ۶ : گر بر در آفتاب روشن باشم
شمارهٔ ۶ : هرگه که بدان بحر محقّق برسی
شمارهٔ ۶ : گر عقل مرا مصلحت اندیش آمد
شمارهٔ ۶ : ای روح! درین عالم غربت چونی
شمارهٔ ۶ : از ذرّه ز اندازهٔ ذرّات مپرس
شمارهٔ ۶ : هرچند دریغ صدهزار است هنوز
شمارهٔ ۶ : گر دیدهوری مرد لقا باید شد
شمارهٔ ۶ : دود است همه جهان، جهان دود انگار
شمارهٔ ۶ : این سوز که خاست با که بتوانم گفت
شمارهٔ ۶ : تا بر ره خلق مینشینی ای دل
شمارهٔ ۶ : تا چند زنی ای دلِ برخاسته جوش
شمارهٔ ۶ : ای مرد رونده مرد بیچاره مباش
شمارهٔ ۶ : شد از تو جهان بیرخ آن ماه سیاه
شمارهٔ ۶ : هر دل که طلب کند چنین یاری را
شمارهٔ ۶ : گر تن گویم به خویشتن مینرود
شمارهٔ ۶ : عمری به هوس گذاشتی خیز و برو
شمارهٔ ۶ : گر تن گویم عظیم سست افتادست
شمارهٔ ۶ : تا کی به نظارهٔ جهان خواهی زیست
شمارهٔ ۶ : ماهی که چو مهر عالم آرای افتاد
شمارهٔ ۶ : این شیوه مصیبت که مرا اکنون است
شمارهٔ ۶ : دردا که دلم سایهٔ اقبال ندید
شمارهٔ ۶ : در اصل چو مقبول ونه مهمل بودم
شمارهٔ ۶ : چون کس بنداند آنچه من دانم ازو
شمارهٔ ۶ : گفتم: دل و جان در سر کارت کردم
شمارهٔ ۶ : عقلی که کمال در جنون میبیند
شمارهٔ ۶ : عشق تو که همچو شمع میسوخت مرا
شمارهٔ ۶ : در هر چیزی که بود دل بستگیم
شمارهٔ ۶ : دوش آمد و گفت: «در درون ما را باش
شمارهٔ ۶ : عشقت به هزار پادشاهی ارزد
شمارهٔ ۶ : در عشقِ تو عقل و هوش مینتوان داشت
شمارهٔ ۶ : گه در خط دلبران شیرین نگرم
شمارهٔ ۶ : بنگر که دلم چه گونه مظلوم نمود
شمارهٔ ۶ : با روی تو ماه را محل نتوان یافت
شمارهٔ ۶ : در عشق تو جز بلا و غم ناید راست
شمارهٔ ۶ : هم بر جانم این همه غم میدانی
شمارهٔ ۶ : جانا! تو کجائی که نیازم بینی
شمارهٔ ۶ : برقی که ز سوی دوست ناگه برود
شمارهٔ ۶ : سودای توام بیدل و دین میخواهد
شمارهٔ ۶ : بلبل که به عشق یک هم آواز نیافت
شمارهٔ ۶ : ای صبح اگر دم به هوس خواهی زد
شمارهٔ ۶ : جان پیش رخت نثار خواهم آورد
شمارهٔ ۶ : شمع آمد و گفت: تا تنم زنده بود
شمارهٔ ۶ : پروانه به شمع گفت: من بیش از تو
شمارهٔ ۶ : یک قطره ز فقرِ دل سوی صحرا شد
شمارهٔ ۷ : عقلی که جهان کمینه سرمایهٔ اوست
شمارهٔ ۷ : فرماندهِ ملکِ انبیا کیست تویی
شمارهٔ ۷ : هر چیز که هست در دو عالم کم و بیش
شمارهٔ ۷ : ماییم که جز درگهِ ما درگه نیست
شمارهٔ ۷ : در قعرِ دلِ خود سفرم میباید
شمارهٔ ۷ : عشقش به وجود متّهم کرد تو را
شمارهٔ ۷ : گر اول کار، آتش افزون گردد
شمارهٔ ۷ : احوالِ جهان سخت عجیب افتادهست
شمارهٔ ۷ : ای باز خرد! مباش گمراه آخر
شمارهٔ ۷ : در عقل اصول شرع از جان بپذیر
شمارهٔ ۷ : گفتم که شد از نفس پلیدم، دل، پاک
شمارهٔ ۷ : چون می بتوان به پادشاهی مردن
شمارهٔ ۷ : این دنیای غدار چه خواهی کردن
شمارهٔ ۷ : چشم من دلخسته به هر انجمنی
شمارهٔ ۷ : ای دل هر دم غمی دگرگون میخور
شمارهٔ ۷ : تا چشم ز دیدارِ جهان در بستیم
شمارهٔ ۷ : تا مرغ دل تو بال وپر نگشاید
شمارهٔ ۷ : بس رنج و بلا کاین دل آغشته کشید
شمارهٔ ۷ : این کار که صد عالم پنهان ارزد
شمارهٔ ۷ : تا چند به پای جان و تن خواهم رفت
شمارهٔ ۷ : دانی تو که هر که زادناچار بمرد
شمارهٔ ۷ : چون خواهد بود در کمین افتادن
شمارهٔ ۷ : گاهی به قبولِ خلق خواهی آویخت
شمارهٔ ۷ : آه از غم آن که زود برگشت و برفت
شمارهٔ ۷ : گر دل بشناختی که من کیستمی
شمارهٔ ۷ : جانم چو ز کنهِ کار آگاه نبود
شمارهٔ ۷ : گر دست دهد به زندگانم مردن
شمارهٔ ۷ : من این دل بسته را کجا خواهم برد
شمارهٔ ۷ : گفتم: چو تو بردی سبق اندر خوبی
شمارهٔ ۷ : دل با غمِ عشق پای ناوُرد آخر
شمارهٔ ۷ : گر هیچ نظر کنی به روی ما کن
شمارهٔ ۷ : یک ذرّه ز عشق تو به صحرا آمد
شمارهٔ ۷ : دوش آمد و گفت: خانهٔ ما آخر
شمارهٔ ۷ : ای زلفِ تو صد دامِ ستم افکنده
شمارهٔ ۷ : تا ابروی طاقِ تو کماندار افتاد
شمارهٔ ۷ : زین خط که لعل تو کنون میآرد
شمارهٔ ۷ : لعل تو براتِ کامرانی دهدم
شمارهٔ ۷ : جائی که چنان خطّ سیه رنگ آید
شمارهٔ ۷ : از بس که تو خود به خویشتن مینازی
شمارهٔ ۷ : چندان که غم تو میشود انبوهم
شمارهٔ ۷ : در عشق تو راه این دل غافل گم کرد
شمارهٔ ۷ : کو جان که به چاره چارهٔ جان کنمش
شمارهٔ ۷ : آن رفت که گفتمی من از زهد سخن
شمارهٔ ۷ : بلبل همه شب شرحِ وصالت میخواند
شمارهٔ ۷ : بیهمدم اگر دمی زنی نقصان است
شمارهٔ ۷ : گه عشق توام چو شمع گرینده کند
شمارهٔ ۷ : شمع آمد و گفت: آمده جانم به لب است
شمارهٔ ۷ : پروانه به شمع گفت: چون خوش افتاد
شمارهٔ ۷ : رفتیم و ز ما زمانه آشفته بماند
شمارهٔ ۸ : وصف تو که سرگشتهٔ او هر فلکی است
شمارهٔ ۸ : بر درگه حق کراست این عز که تراست
شمارهٔ ۸ : عالم همه گفت و گوی خود میبیند
شمارهٔ ۸ : ای آن که بلی گوی الست از مایی
شمارهٔ ۸ : عمری به امید در طلب بنشستیم
شمارهٔ ۸ : این هر دو جهان عکس کمالی پندار
شمارهٔ ۸ : فانی شده، تا بود، مشوّش نشود
شمارهٔ ۸ : مائیم و نصیب جز جگر خواری نه
شمارهٔ ۸ : ای جانِ شریف! ترک این دنیی گیر
شمارهٔ ۸ : قسمی که ز چرخ پرده در داشتهای
شمارهٔ ۸ : تا با سگ نفس همنشین خواهم بود
شمارهٔ ۸ : ای در طلب گره گشائی مرده
شمارهٔ ۸ : از شعبدهٔ جهان چه برخواهد خاست
شمارهٔ ۸ : چندانکه به درد عشق میپویم من
شمارهٔ ۸ : چون درد ترا تا به ابد درمان نیست
شمارهٔ ۸ : ای دل شب و روز چند جوشی، بنشین
شمارهٔ ۸ : تا کی دل تو گرد جهان بر پرّد
شمارهٔ ۸ : هر چند که بیرون و درون خواهی دید
شمارهٔ ۸ : دل عزت خویش جمله از خواری یافت
شمارهٔ ۸ : از خود نتوان راه معانی کردن
شمارهٔ ۸ : چون قاعدهٔ بقای ما عین فناست
شمارهٔ ۸ : گر دل بر امید رهنمون بنشیند
شمارهٔ ۸ : گر در کوهی مقیم و گر در دشتی
شمارهٔ ۸ : میگریم ازان مهوشم و میگریم
شمارهٔ ۸ : گر جان گویم جای خرابش بنماند
شمارهٔ ۸ : تا خرقهٔ سروری ز سر بفکندیم
شمارهٔ ۸ : گفتم که اگرچه هست کارم بنظام
شمارهٔ ۸ : چون مرغ دلم به دام هستی در شد
شمارهٔ ۸ : چون یار نمیکند همی یاد از من
شمارهٔ ۸ : گاهی ز سلوک عقل چون نسناسیم
شمارهٔ ۸ : تا جان دارم سر وفا دارم من
شمارهٔ ۸ : در هر چیزی ترا جمالی دگرست
شمارهٔ ۸ : دوش آمد و گفت: ای شب و روزت غمِ من
شمارهٔ ۸ : جانا غم عشقت دل و دینم نگذاشت
شمارهٔ ۸ : دردی که ز تو به حاصلم میآید
شمارهٔ ۸ : از تیرِ غمت بسی جگر دوختهای
شمارهٔ ۸ : چون توبهٔ تو گناه خواهد افتاد
شمارهٔ ۸ : نه دل به تمنای تو در بر گنجد
شمارهٔ ۸ : دل بی تو ز اختیار بر خواهد خاست
شمارهٔ ۸ : وقت است که بیقراری ما بینی
شمارهٔ ۸ : در عشق تو من گرد جنون میگردم
شمارهٔ ۸ : دل را چو به دردِ عشق افسون کردم
شمارهٔ ۸ : معشوقه نه سر،نه سروری میخواهد
شمارهٔ ۸ : گل بین که بر اطراف چمن مینازد
شمارهٔ ۸ : چون هم نفسِ همه کسی هر جاییست
شمارهٔ ۸ : در عشق تو از نفع و ضرر نندیشم
شمارهٔ ۸ : شمع آمد و گفت: از تنِ سرکشِ خویش
شمارهٔ ۸ : پروانه به شمع گفت: کیفر بردیم
شمارهٔ ۸ : ای بس که به خار مژه خارا سفتیم
شمارهٔ ۹ : بر وصف تو دستِ عقل دانانرسد
شمارهٔ ۹ : ای رحمت عالمین، رحمت از تست
شمارهٔ ۹ : پیوسته دلی گرفته از غیرت باد!
شمارهٔ ۹ : آن چیز کزو عالم و آدم بینم
شمارهٔ ۹ : آن قطره که آب جمله از دریا خورد
شمارهٔ ۹ : بگذر ز حس و خیال،ای طالب حال
شمارهٔ ۹ : عاشق ز کسی نکاهد و نفزاید
شمارهٔ ۹ : دانی که چهایم نه بزرگیم نه خُرد
شمارهٔ ۹ : ای بلبل روح چند باشی مگسی
شمارهٔ ۹ : تا عالِمِ جهل خود نگردی به نخست
شمارهٔ ۹ : هر دم سگ نفس با دلم باز نهد
شمارهٔ ۹ : ای همچو سگی به استخوانی قانع
شمارهٔ ۹ : دنیا که جوی وفا ندارد در پوست
شمارهٔ ۹ : آنکس که غمِ کهنه و نو میداند
شمارهٔ ۹ : ای دل همه چارهٔ تو بیچارگی است
شمارهٔ ۹ : تا کی زنی ای دل خسته جوش
شمارهٔ ۹ : تا چند نه آرام ونه بشتافتنت
شمارهٔ ۹ : گر جان تو در پردهٔ دین خواهد بود
شمارهٔ ۹ : بهتر ز گشادگی گرفتاری من
شمارهٔ ۹ : خواهی که ز اضطرار و خواری برهی
شمارهٔ ۹ : کارت همه چون که خوردن و خفتن بود
شمارهٔ ۹ : پیوسته چو ابر این دل بیخویش که هست
شمارهٔ ۹ : چون رفتنِ بیقیاس داری در پی
شمارهٔ ۹ : ای دل بگری بر من مسکین و مپرس
شمارهٔ ۹ : هر شب چو غمی ز چشم من خون ریزد
شمارهٔ ۹ : چون دیده سپید شد نظر چند کنیم
شمارهٔ ۹ : جانا! نظری در دل درویشم کن
شمارهٔ ۹ : نه بستهٔ پیوند توانم بودن
شمارهٔ ۹ : تشنه بکشد مرا و آبم ندهد
شمارهٔ ۹ : دستی که برین شاخ برومند رسد
شمارهٔ ۹ : تاکی نفسی از سر صد درد زدن
شمارهٔ ۹ : سرگشتهٔ تست، نُه فلک، میدانی
شمارهٔ ۹ : دوش آمد و گفت: گردِ تو حلقه کنیم
شمارهٔ ۹ : زلف و رخِ تو که قصدِ جان دارندم
شمارهٔ ۹ : تا غمزهٔ چشم رهزنت راهم زد
شمارهٔ ۹ : گفتی: «خطم از لبم جدا خواهد شد
شمارهٔ ۹ : زانگه که مرا سوی تو آهنگ افتاد
شمارهٔ ۹ : ای عشق توام کار به جان آورده
شمارهٔ ۹ : ای عشق رخت واقعهٔ مشکل من
شمارهٔ ۹ : سودای ترا پشت سپه میدارم
شمارهٔ ۹ : در عشقِ تو رسوای جهان آمدهایم
شمارهٔ ۹ : دل چون دل من غم زده نتواند بود
شمارهٔ ۹ : چون با سرو دستار نمیپردازم
شمارهٔ ۹ : نی حال من و تو ماهوش میگوید
شمارهٔ ۹ : ای صبح اگر از پرده عَلَم خواهی زد
شمارهٔ ۹ : جان روی دل افروزِ تُرا باید داشت
شمارهٔ ۹ : شمع آمد و گفت: من به صد جان نرهم
شمارهٔ ۹ : پروانه به شمع گفت: گرینده مباش
شمارهٔ ۹ : اینک جانم به پیشِ جانان شدهام
شمارهٔ ۱۰ : ای از تو فلک بی خور و بی خواب شده
شمارهٔ ۱۰ : در امت تو اگر مطیعی نبود،
شمارهٔ ۱۰ : خود را، سوی خود،رهگذری باید کرد
شمارهٔ ۱۰ : ماییم که با ما نبود هیچ روا
شمارهٔ ۱۰ : هر گه که دلم ز پرده پیدا آید
شمارهٔ ۱۰ : هر دل که به توحید ز درویشان است
شمارهٔ ۱۰ : چندین امل تو ای دل غافل چیست
شمارهٔ ۱۰ : مائیم در اوفتاده چون مرغ به دام
شمارهٔ ۱۰ : بر جان و تنِ بیش بها میگریم
شمارهٔ ۱۰ : نه در صفِ صاحبنظران خواهی مُرد
شمارهٔ ۱۰ : نفسی دارم که هر نفس مِه گردد
شمارهٔ ۱۰ : ای جان تو در ذُلِّ جدائی قانع
شمارهٔ ۱۰ : دنیا چه کنی چو بیوفا خواهد بود
شمارهٔ ۱۰ : کی باشد و کی که من مانم و او
شمارهٔ ۱۰ : زین شیوه که اکنون دل دیوانه گرفت
شمارهٔ ۱۰ : ای دل به سخن مگرد در خون پس ازین
شمارهٔ ۱۰ : از غیب گرت هست نشان آوردن
شمارهٔ ۱۰ : او را خواهی از زن و فرزند ببر
شمارهٔ ۱۰ : امروز منم نه کفر و نه ایمانی
شمارهٔ ۱۰ : جان محرم درگاه همی باید برد
شمارهٔ ۱۰ : تو بیخبری و تا خبر خواهد بود
شمارهٔ ۱۰ : عمری که ز رفتنش چنین بیخبرم
شمارهٔ ۱۰ : ره بس دور است توشه بردار و برو
شمارهٔ ۱۰ : دی بر سر خاک دلبری با دل ریش
شمارهٔ ۱۰ : چون دریائی کنار من از جا خاست
شمارهٔ ۱۰ : عمری به هوس نخل معانی بستم
شمارهٔ ۱۰ : عمریست که شرح حال تو میگویم
شمارهٔ ۱۰ : ما هر ساعت ذخیرهٔ جان بنهیم
شمارهٔ ۱۰ : چون هیچ کسی ندیدهام در خوردش
شمارهٔ ۱۰ : عاشق تن خود با غم پیوست دهد
شمارهٔ ۱۰ : ناکرده به پرِّ پشهای دمسازی
شمارهٔ ۱۰ : ای یاد تو آب زندگانی جان را
شمارهٔ ۱۰ : دوش آمد و گفت: گِردِ اِعزاز مگرد
شمارهٔ ۱۰ : ای روی چو آفتابِ تو پشت سیاه
شمارهٔ ۱۰ : چون خطِّ رخت هست روان چندینی
شمارهٔ ۱۰ : ای زلفِ تو دامن قمر بگرفته
شمارهٔ ۱۰ : فرسودنِ لعلِ آبدارت بر من
شمارهٔ ۱۰ : وقت است که دل از دو جهان برگیریم
شمارهٔ ۱۰ : آن کس که ترا عزیزتر ازجان دید
شمارهٔ ۱۰ : جانا ز رهت نصیب من گردی نیست
شمارهٔ ۱۰ : جان سوخته پای بست آمد بی تو
شمارهٔ ۱۰ : چندان که به جهد اسب جان میرانم
شمارهٔ ۱۰ : در عشق بزرگیم به خردی بدهم
شمارهٔ ۱۰ : گل بی سر و پای خویشتن میانداخت
شمارهٔ ۱۰ : وقت است که ساقی سرِ می بگشاید
شمارهٔ ۱۰ : دل شمع تو شد به یک نفس مرده شود
شمارهٔ ۱۰ : شمع آمد و گفت: شخصم آغشته که بود
شمارهٔ ۱۰ : پروانه به شمع گفت: میسوزم خویش
شمارهٔ ۱۰ : صد دُر به اشارتی بسفتیم و شدیم
شمارهٔ ۱۱ : خورشید، که او زیر و زبر میگردد
شمارهٔ ۱۱ : چون هست شفیع چون تو صاحب کرمی
شمارهٔ ۱۱ : هر جان که به راه رهنمون مینگرد
شمارهٔ ۱۱ : با اینهمه اختلاف و تمییز که هست
شمارهٔ ۱۱ : در عالمِ پُر علم سفر خواهم کرد
شمارهٔ ۱۱ : ای پردهٔ پندار پسندیدهٔ تو
شمارهٔ ۱۱ : تا کی گردی ای دل غمناک به خون
شمارهٔ ۱۱ : از آرزوی یقین چو مینتوان زیست
شمارهٔ ۱۱ : با ما بنشین که هر دو همدم بودیم
شمارهٔ ۱۱ : هر چند ز ننگِ خود خبردار نهایم
شمارهٔ ۱۱ : از آتش شهوت جگرم میسوزد
شمارهٔ ۱۱ : هرگاه که سِرِّ معرفت یابی باز
شمارهٔ ۱۱ : ای دل تَبَعِ دُنیی غدّار مشو
شمارهٔ ۱۱ : آنکس که نه غم خوارگیم خواهد کرد
شمارهٔ ۱۱ : جانا دل من خویش به دریا انداخت
شمارهٔ ۱۱ : گر بحرنهای، ز جوش بنشین آخر
شمارهٔ ۱۱ : گر مرد رهی راه نهان باید رفت
شمارهٔ ۱۱ : گر میخواهی که باشدت خوش آنجا
شمارهٔ ۱۱ : چون در ره دین نیامدی در دستم
شمارهٔ ۱۱ : گر در سفر یگانگی خواهی بود
شمارهٔ ۱۱ : چون مردن تو چارهٔ یکبارگی است
شمارهٔ ۱۱ : دیرست که جان خویشتن میسوزم
شمارهٔ ۱۱ : هر رنگ که ممکن است آمیخته گیر
شمارهٔ ۱۱ : ای ماه زمین به برج افلاک شدی
شمارهٔ ۱۱ : هر چند که پشت و روی دارم کاری
شمارهٔ ۱۱ : عمری بدویدم از سر بیخبری
شمارهٔ ۱۱ : جانا! نه نکو نه نانکو آمدهام
شمارهٔ ۱۱ : جان تشنگی همه جهان میآرد
شمارهٔ ۱۱ : هان ای دل چونی به چه پشتی ما را
شمارهٔ ۱۱ : هر دل که ز ذوق آن حقیقت جان یافت
شمارهٔ ۱۱ : خون ناخوردن به از وبالست ترا
شمارهٔ ۱۱ : با جان چه کنم که عشق تو جانم بس
شمارهٔ ۱۱ : دوش آمد و گفت: مرغِ دل عاجز نیست
شمارهٔ ۱۱ : ای پیش تو سرو و ماه پیوسته رهی
شمارهٔ ۱۱ : زلفِ تو به هم در اوفتاده عجب است
شمارهٔ ۱۱ : یا رب چه خط است این که درآوردی تو
شمارهٔ ۱۱ : ای جانِ همه جهان زکوةِ لبِ تو
شمارهٔ ۱۱ : بی روی تو مه راهِ تماشا نگرفت
شمارهٔ ۱۱ : گر از تو مرا کفر و اگر ایمان است
شمارهٔ ۱۱ : زان روز که بوی پیرهن بی تو رسید
شمارهٔ ۱۱ : ای شمع چگل! تاتو برفتی ز برم
شمارهٔ ۱۱ : بیم است که نُه پردهٔ گردون سحری
شمارهٔ ۱۱ : ترسابچهای که توبه بشکست مرا
شمارهٔ ۱۱ : چون برگِ گلت بدید گلبرگِ طری
شمارهٔ ۱۱ : آوازِ خروس صبح در سمع افتاد
شمارهٔ ۱۱ : تن جز به هوای تو قدم مینزند
شمارهٔ ۱۱ : شمع آمد وگفت: در دلم خون افتاد
شمارهٔ ۱۱ : پروانه به شمع گفت: میسوزم زار
شمارهٔ ۱۱ : گلهای حقیقت بنرُفتیم یکی
شمارهٔ ۱۲ : عالم که فنای محض، سرمایهٔ اوست
شمارهٔ ۱۲ : تا هست ز انگشت تو مه را راهی
شمارهٔ ۱۲ : یک چیز که آن نه یک و چیز است آن چیز
شمارهٔ ۱۲ : بس سرکش را کز سر مویی کُشتم
شمارهٔ ۱۲ : از بس که دلم در بُنِ این قلزم گشت
شمارهٔ ۱۲ : چون محرم هم نفس نهای، تو چه کنی
شمارهٔ ۱۲ : ای دل همگی خویش در جانان باز
شمارهٔ ۱۲ : ای دل هر دم غم دگرگون میخور
شمارهٔ ۱۲ : دل را که هزار باره در خون کشمش
شمارهٔ ۱۲ : دردا که دلم واقف آن راز نشد
شمارهٔ ۱۲ : خون شد جگرم ز غصّهٔ خویش مرا
شمارهٔ ۱۲ : چون مرغ دلم حوصلهٔ راز نیافت
شمارهٔ ۱۲ : گر هر دو جهان فی المثل انگشتری است
شمارهٔ ۱۲ : در پای بلا فتادهام، چتوان کرد
شمارهٔ ۱۲ : اوّل دل من بر سر غوغا بنشست
شمارهٔ ۱۲ : گر نام ونشان من توانستی بود
شمارهٔ ۱۲ : خواهی که به عقبی به بقایی برسی
شمارهٔ ۱۲ : با عشق، وجود خود برانداخته به
شمارهٔ ۱۲ : نه دین حق و نه دین زردشت مرا
شمارهٔ ۱۲ : آن را که ز حق روزفزون آید کار
شمارهٔ ۱۲ : چون پنداری در بُنهٔ ما افتاد
شمارهٔ ۱۲ : گاهی ز غم نفس وخرد میگریم
شمارهٔ ۱۲ : گیرم که جهان به کام دیدی وشدی
شمارهٔ ۱۲ : ای پشت بداده رفته هم روز نخست
شمارهٔ ۱۲ : گفتم ای چشم خواب میباید برد
شمارهٔ ۱۲ : گر من فلکم به مرتبت ور ملخم
شمارهٔ ۱۲ : نی از سر زلفت خبری میرسدم
شمارهٔ ۱۲ : جانا! جانی عاشق روی تو مراست
شمارهٔ ۱۲ : با کس بنسازی همه بی کس باشی
شمارهٔ ۱۲ : چون کس نرسد به وصل دلخواه ای دل!
شمارهٔ ۱۲ : شب نیست که دل حزین ندارم از تو
شمارهٔ ۱۲ : چون روی تو مینبینم ای شمع طراز
شمارهٔ ۱۲ : دوش آمد و گفت: بی یقین مینرسی
شمارهٔ ۱۲ : چون ماه، به قطع، آب روی تو نداشت
شمارهٔ ۱۲ : چشمِ خوشِ تو که مذهبِ عبهر داشت
شمارهٔ ۱۲ : تا خط تو پشت بر قمر آوردست
شمارهٔ ۱۲ : دل نیست کز آن ماه برنجد هرگز
شمارهٔ ۱۲ : تا چند مرا خوار و خجل خواهی داشت
شمارهٔ ۱۲ : تادل دارم همدم تو باید داشت
شمارهٔ ۱۲ : در عشقِ تو برخویشتنم فرمان نیست
شمارهٔ ۱۲ : کس را چه خبر ز آهِ دلسوزِ دلم
شمارهٔ ۱۲ : نه در سرِ من سَرِسری بینی تو
شمارهٔ ۱۲ : در پیش رخ تو آفتاب افسانهست
شمارهٔ ۱۲ : ای صبح مرو دم پراکنده مزن
شمارهٔ ۱۲ : ای جان و دلم به جان و دل مولایت
شمارهٔ ۱۲ : شمع آمد و گفت: عزّت من بنگر:
شمارهٔ ۱۲ : پروانه به شمع گفت: چندی سوزم
شمارهٔ ۱۲ : چون چنگ، همه خروش میباید بود
شمارهٔ ۱۳ : هر دل که ز لطف تو نشان یابد باز
شمارهٔ ۱۳ : هم چار گهر، چاکر دربان تواند
شمارهٔ ۱۳ : چیزی که دمی نه تو درآنی و نه من
شمارهٔ ۱۳ : گر هست دلی، ز عشق، دیوانه به است
شمارهٔ ۱۳ : بستیم میان و خون دل بگشادیم
شمارهٔ ۱۳ : شایستهٔ این هوس نهای، تو چه کنی
شمارهٔ ۱۳ : هم راه تن و هم ره جان او گیرد
شمارهٔ ۱۳ : این درد چه دردیست که درمانش نیست
شمارهٔ ۱۳ : ای آن که به قدر برتر از افلاکی
شمارهٔ ۱۳ : هم عقل درین واقعه مضطر افتاد
شمارهٔ ۱۳ : دل را که نه دنیا و نه دین میبینم
شمارهٔ ۱۳ : ای مرد فسرده راز مینشناسی
شمارهٔ ۱۳ : ای دل ای دل غم جهان چند خوری
شمارهٔ ۱۳ : دردا که ز درد ناکسی میمیرم
شمارهٔ ۱۳ : در راه تعب ترک طرب باید کرد
شمارهٔ ۱۳ : چون لوح دل از دو کون بستردم من
شمارهٔ ۱۳ : رعنائی و نازکی رها باید کرد
شمارهٔ ۱۳ : دیوانه اگر مقید زنجیرست
شمارهٔ ۱۳ : چون من مگسم سایهٔ طوبی چکنم
شمارهٔ ۱۳ : در عشق دلی خراب چتواند کرد
شمارهٔ ۱۳ : بر لوحِ دلت نقشِ دو عالم رقم است
شمارهٔ ۱۳ : زان میترسم که در بلام اندازند
شمارهٔ ۱۳ : ای آنکه ز نفسِ شوم در آکفتی
شمارهٔ ۱۳ : بر خاک تو چون بنفشهام سر در بر
شمارهٔ ۱۳ : آن دل که نشان غمگساری میجست
شمارهٔ ۱۳ : از حادثهٔ آب و گلم هیچ آمد
شمارهٔ ۱۳ : روزی که ز خود شوی توناچیز آخر
شمارهٔ ۱۳ : در هر دو جهان گر آرزویی جویم
شمارهٔ ۱۳ : سرگشتهٔ روز و شبم آنجا که منم
شمارهٔ ۱۳ : ای دل ز پی دلیل نتوانی شد
شمارهٔ ۱۳ : در کوی تو جان گوشه نشین میدانم
شمارهٔ ۱۳ : هر شب که نیاوری شبیخون غمت
شمارهٔ ۱۳ : دوش آمد و گفت: خویش را دشمن باش
شمارهٔ ۱۳ : گر پرده ز روی دلستان برگیری
شمارهٔ ۱۳ : از زلفِ شکن بر شکنت میترسم
شمارهٔ ۱۳ : چون خط تو باعث گنه خواهد شد
شمارهٔ ۱۳ : ای ماه به چهره یا گلی یا سمنی
شمارهٔ ۱۳ : تا چند مرا سوخته خرمن نگری
شمارهٔ ۱۳ : آن راز که دل به دیده میگوید باز
شمارهٔ ۱۳ : جانا! دل من زیر و زبر خواهد شد
شمارهٔ ۱۳ : در عشق، خلاصهٔ جنون از من خواه
شمارهٔ ۱۳ : تا در بُنهٔ خویش مقام است ترا
شمارهٔ ۱۳ : گل بین که گلابِ ابر میدارد دوست
شمارهٔ ۱۳ : ای صبح چرا اسبِ ستیز انگیزی
شمارهٔ ۱۳ : بر خویش بسی چو شمع بگریستهام
شمارهٔ ۱۳ : شمع آمد و گفت: در دلم خونم سوخت
شمارهٔ ۱۳ : پروانه به شمع گفت: آخر نظری
شمارهٔ ۱۳ : از نادره، نادر جهانیم امروز
شمارهٔ ۱۴ : هر نقطه که در دایرهٔ قسمت تست
شمارهٔ ۱۴ : آن ماه که بر هر دو جهان میتابد
شمارهٔ ۱۴ : زان روز که ما به زندگانی مُردیم
شمارهٔ ۱۴ : هیچ است همه، وسوسهٔ خاطر چند
شمارهٔ ۱۴ : گر در هیچی مایهٔ شادی و بقاست
شمارهٔ ۱۴ : حالِ دلِ باژگونه مینتوان گفت
شمارهٔ ۱۴ : ای آن که در این ره صفتاندیش نهای
شمارهٔ ۱۴ : از معنی عشق اسم میبینم و بس
شمارهٔ ۱۴ : از جان سیرم ازانک تن میخواهد
شمارهٔ ۱۴ : از مال همه جهان جوی داری تو
شمارهٔ ۱۴ : چون نیست درین چاه بلا دسترسیت
شمارهٔ ۱۴ : پیوسته زبون روزگار آمدهام
شمارهٔ ۱۴ : درعالم مرگ زندگانی دور است
شمارهٔ ۱۴ : در فقر، سیاه پوشیم اولیتر
شمارهٔ ۱۴ : کو راه روی که ره نوردش گویم
شمارهٔ ۱۴ : تا چند ترا ز پرده بیش آوردن
شمارهٔ ۱۴ : ای دل نه به کفر ونه به دین خواهی مرد
شمارهٔ ۱۴ : کارتو، نکو، او بتواند کردن
شمارهٔ ۱۴ : گر مرد رهی، حدیث عالم چه کنی
شمارهٔ ۱۴ : تن کیست که سرنگون همی باید کرد
شمارهٔ ۱۴ : بس کس که ز کوچهٔ هوس برنامد
شمارهٔ ۱۴ : رفتی و مرا خار شکستی در دل
شمارهٔ ۱۴ : ای دل هر دم دست به خون نتوان برد
شمارهٔ ۱۴ : آن دل که سراسیمهٔ عالم بودی
شمارهٔ ۱۴ : از عشق تو در جگر ندارم آبی
شمارهٔ ۱۴ : در پرده درونِ دل ریشت بینم
شمارهٔ ۱۴ : گر روشنی جمال خودب نمائی
شمارهٔ ۱۴ : اندر طلب حضرت جاوید آخر
شمارهٔ ۱۴ : تا کی رانی از در خود دربدرم
شمارهٔ ۱۴ : من عاشق روی تو ز دیری گاهم
شمارهٔ ۱۴ : دوش آمد و گفت: «در بلا پیوستی
شمارهٔ ۱۴ : ای گم شده درحسنِ تو هر دیدهوری
شمارهٔ ۱۴ : گر عفو کنی به لطف جرمی که مراست
شمارهٔ ۱۴ : اندیشهٔ ابروی تو پیوسته مراست
شمارهٔ ۱۴ : از وعدهٔ کژ دل به غمت میافتد
شمارهٔ ۱۴ : آن است همه آرزویم عمر دراز
شمارهٔ ۱۴ : ای ابر هوای عشق تو بس خون بار
شمارهٔ ۱۴ : تا کی طلبم ز هر کسی پیوستت
شمارهٔ ۱۴ : گر مرد رهی همدم و همدردم باش
شمارهٔ ۱۴ : تا چند ز زاهد ریائی آخر
شمارهٔ ۱۴ : گل گفت که رفتنم یقین افتادست
شمارهٔ ۱۴ : ای صبح مرا به صد عذاب اندازی
شمارهٔ ۱۴ : کارم که چو زلف تو مشوش دارم
شمارهٔ ۱۴ : شمع آمد و گفت: هر زمان چون قلمم
شمارهٔ ۱۴ : پروانه به شمع گفت: کم سوز مرا
شمارهٔ ۱۴ : در فقر دلم عزم سیاهی دارد
شمارهٔ ۱۵ : هم گوهر بحر لطف بیپایانی
شمارهٔ ۱۵ : چیزی که ورای دانش و تمییز است
شمارهٔ ۱۵ : روزی که به دریای فنا در تازم
شمارهٔ ۱۵ : تا چند ازین غرور بسیار تو را
شمارهٔ ۱۵ : دلشاد مشو ز وصل اگر در طربی
شمارهٔ ۱۵ : دل از همه عالم به کنار آمد باز
شمارهٔ ۱۵ : چیزی که توئی زین تن مسکین تو نهای
شمارهٔ ۱۵ : جان گرچه درین بادیه بسیار شتافت
شمارهٔ ۱۵ : گاهم ز سگ نفس مشوش بودن
شمارهٔ ۱۵ : کو عقل که قصد آن جلالت کردی
شمارهٔ ۱۵ : یک حاجت بیدلی روا مینکنند
شمارهٔ ۱۵ : یک دم دل محنت کشم آسوده نشد
شمارهٔ ۱۵ : مردی چه بود رند و مقامر بودن
شمارهٔ ۱۵ : در عشق تو از بس که خروش آوردیم
شمارهٔ ۱۵ : جان را که ز تن رحیل میباید کرد
شمارهٔ ۱۵ : پیوستن تو به یک به یک بسیاریست
شمارهٔ ۱۵ : خود را به محال خود دچار آیی تو
شمارهٔ ۱۵ : عالم چو زکاف و نون توان آوردن
شمارهٔ ۱۵ : ای دل صفت نفس بد اندیش مگیر
شمارهٔ ۱۵ : گفتم شب و روز از پی این کار شوم
شمارهٔ ۱۵ : قومی که به خاک مرگ سر بازنهند
شمارهٔ ۱۵ : ای کرده شب باز پسین ماتم خویش
شمارهٔ ۱۵ : ای دل ز هوای عشق کیفر میبر
شمارهٔ ۱۵ : گر قصد فلک کنم به پیشان نرسم
شمارهٔ ۱۵ : گر تو سر موئی سر من داشتیی
شمارهٔ ۱۵ : از چشم خوشت بسی شکایت دارم
شمارهٔ ۱۵ : یک روز به صلح کارسازی میکن
شمارهٔ ۱۵ : دل گم شد و در ره الاهی اِستاد
شمارهٔ ۱۵ : چون دل ز غم عشق تو یک ره جان برد
شمارهٔ ۱۵ : درد تو که در دلم به جای جان بود
شمارهٔ ۱۵ : دوش آمد و گفت: روز و شب غمناکی
شمارهٔ ۱۵ : تا دیده بر آن عارضِ گلگون افتاد
شمارهٔ ۱۵ : از زلفِ تو دل چو در عقابین افتاد
شمارهٔ ۱۵ : از پستهٔ تو سبزهٔ خط بر رسته است
شمارهٔ ۱۵ : آنجا که سر زلف تو جانها ببرد
شمارهٔ ۱۵ : جانا! چو ز سر تا قدمت جمله نکوست
شمارهٔ ۱۵ : از درد منت اگر خبر خواهد بود
شمارهٔ ۱۵ : جان گِردِ تو از میان جان میگردد
شمارهٔ ۱۵ : ای قوم! اگر همدم این مسکینید
شمارهٔ ۱۵ : از بس که دلم بسوخت زین کاردرشت
شمارهٔ ۱۵ : گل گفت: اگرچه ابر صدگاهم شُست
شمارهٔ ۱۵ : دوش از برِ من یار گریزان میرفت
شمارهٔ ۱۵ : ای رفته به آسمان نفیرم بی تو
شمارهٔ ۱۵ : شمع آمد و گفت:چند سرگشته شوم
شمارهٔ ۱۵ : پروانه به شمع گفت: دمسازی من
شمارهٔ ۱۵ : درویشی را به هر چه خواهی ندهم
شمارهٔ ۱۶ : نه عقل به کُنْهِ لایزال تو رسد
شمارهٔ ۱۶ : آن کی آید در اسم، شب خوش بادت!
شمارهٔ ۱۶ : صعب است به ذرّهای نگاهی کردن
شمارهٔ ۱۶ : این قالب اگر بلند دیدی ور پست
شمارهٔ ۱۶ : مرد آن باشد که هر نفس پاکتر است
شمارهٔ ۱۶ : دردا که به جز درد مرا کار نبود
شمارهٔ ۱۶ : بندیش که بر زمین نهای آن که تویی
شمارهٔ ۱۶ : دل در پی راز عشق، دلمرده بماند
شمارهٔ ۱۶ : این نفس کم انگاشته آید آخر
شمارهٔ ۱۶ : چون حوصله نیست تا خبر خواهد شد
شمارهٔ ۱۶ : جان رفت و به ذوق زندگانی نرسید
شمارهٔ ۱۶ : ای آن که بکلّی دل و جان داده نهای
شمارهٔ ۱۶ : از جزو به سوی کل سفر باید کرد
شمارهٔ ۱۶ : هر چند که نیست هیچ از حق خالی
شمارهٔ ۱۶ : تا چند ز نیستی و هستی ای دل
شمارهٔ ۱۶ : آن را که بخود بر سر یک موی سر است
شمارهٔ ۱۶ : ای تن دل ناموافقت میداند
شمارهٔ ۱۶ : ای دوست ز اندوه دل ریش چه سود
شمارهٔ ۱۶ : چون بسیارست ضعف در ایمانت
شمارهٔ ۱۶ : چون نیست طریقی که به مقصود رسم
شمارهٔ ۱۶ : دو چشم ز اشک خیره میباید کرد
شمارهٔ ۱۶ : رفتی تو و خون جگریست از تو مرا
شمارهٔ ۱۶ : هر سیل که از خون جگر خواهد خاست
شمارهٔ ۱۶ : در حیرت و سودا چه توانم کردن
شمارهٔ ۱۶ : عشق تو که همچو آتشم میآید
شمارهٔ ۱۶ : جانا! مددی به عمر کوتاهم ده
شمارهٔ ۱۶ : نه چارهٔ این عاشق بیچاره کنی
شمارهٔ ۱۶ : نه هیچ کسی به زندگانیش گرفت
شمارهٔ ۱۶ : در عشق تو من گرد جنون میگردم
شمارهٔ ۱۶ : گر ماه نه زیر میغ میداشتیی
شمارهٔ ۱۶ : دوش آمد و گفت: در جنون میفکنیم
شمارهٔ ۱۶ : گر در همه عمر آرزوئیم بوَد
شمارهٔ ۱۶ : خطّت دام است و خالت او را دانه است
شمارهٔ ۱۶ : تا خط تو بر خون جگر میخوانم
شمارهٔ ۱۶ : آن خندهٔ خوش اگرچه پیوسته بهَست
شمارهٔ ۱۶ : ای مونسِ جانِ همه کس! در من خند!
شمارهٔ ۱۶ : ای عشقِ تو عینِ عالم حیرانی
شمارهٔ ۱۶ : خود را ز تو بیگناه مینتوان داشت
شمارهٔ ۱۶ : اندیشهٔ عالمی مرا افتادست
شمارهٔ ۱۶ : زین دَرد که جز غصهٔ جان میندهد
شمارهٔ ۱۶ : گل گفت که دست زرفشان آوردم
شمارهٔ ۱۶ : ای صبح اگر عزیمتِ خنده کنی
شمارهٔ ۱۶ : هر لحظه در آتشِ غمم اندازی
شمارهٔ ۱۶ : شمع آمد و گفت: با چنین کار درشت
شمارهٔ ۱۶ : پروانه به شمع گفت: غم بیشستی
شمارهٔ ۱۶ : که کرد چو بازی مگسی را هرگز
شمارهٔ ۱۷ : نه عقل، بدان حضرت جاوید رسد
شمارهٔ ۱۷ : آن بحر که هر لحظه دگرگون آید
شمارهٔ ۱۷ : تا عقل من از عقیله آزادی یافت
شمارهٔ ۱۷ : دل از می عشق مست میپنداری
شمارهٔ ۱۷ : آن بهٔ که زخود کرانه بینی خود را
شمارهٔ ۱۷ : آن میخواهم که جایگاهی گیرم
شمارهٔ ۱۷ : ای وهم و خیال و حسِّ تو رهزن تو
شمارهٔ ۱۷ : دل بر سرِ این راه خطرناک بسوخت
شمارهٔ ۱۷ : چون نفس سگیست بدگمان چتوان کرد
شمارهٔ ۱۷ : چون بسیارم تجربه افتاد از خویش
شمارهٔ ۱۷ : هر دم که زنم چو جانم آید به لبم
شمارهٔ ۱۷ : هر دل که نه در زمانه روز افزون شد
شمارهٔ ۱۷ : هر پرده که بند پرده در خواهد خاست
شمارهٔ ۱۷ : چون برفکنند از همه چیزی سرپوش
شمارهٔ ۱۷ : جانی دگرست و جانفزایی دگرست
شمارهٔ ۱۷ : شایستهٔ آن کمال مینتوان شد
شمارهٔ ۱۷ : گه در وصف دین یگانهای میجویی
شمارهٔ ۱۷ : تقدیر چو سابق است تعلیم چه سود
شمارهٔ ۱۷ : گفتی تو که مرگ چیست ای بینایی
شمارهٔ ۱۷ : تا کی باشم گرد جهان در تک و تاز
شمارهٔ ۱۷ : تا چند ز مرگِ خویش غمناک شوی
شمارهٔ ۱۷ : ای نور رخت خاک سیه بگرفته
شمارهٔ ۱۷ : خونی که مرا در دل و جان اکنون هست
شمارهٔ ۱۷ : زین پیش دلم بستهٔ پندار آمد
شمارهٔ ۱۷ : عاشق به غم تو کار افتاده خوش است
شمارهٔ ۱۷ : تن زیر امانت تو خاکِ در شد
شمارهٔ ۱۷ : جان در غمت از خانه به کوی افتادهست
شمارهٔ ۱۷ : آن ذوق که در شکر چشیدن باشد
شمارهٔ ۱۷ : گه درد توام ز پرده آرد بیرون
شمارهٔ ۱۷ : رنج تو به صد گنج مسلم ندهم
شمارهٔ ۱۷ : دوش آمد و صبر از دلِ درویشم رفت
شمارهٔ ۱۷ : ای تُرک! دلم غاشیه بر دوش تو شد
شمارهٔ ۱۷ : گفتم: خط مشکین تو بر ماه خطاست
شمارهٔ ۱۷ : آن پسته میان مغز چون افتادست
شمارهٔ ۱۷ : آن دل که ز دست من کنون خواهی برد
شمارهٔ ۱۷ : سهل است اگر کار مرا ساز دهی
شمارهٔ ۱۷ : جانا صد ره بمُردم از حیرانی
شمارهٔ ۱۷ : مهری که ز تو در دل من بنهفته است
شمارهٔ ۱۷ : هر لحظه دل و جان به غمی تازه درند
شمارهٔ ۱۷ : گر زهد کنی سوز وگدازت ببرد
شمارهٔ ۱۷ : گل گفت که تا روی گشادند مرا
شمارهٔ ۱۷ : ای صبح هنوز ماهتاب است، مخند
شمارهٔ ۱۷ : از آتشِ عشق چون تو جان افروزی
شمارهٔ ۱۷ : شمع آمد و گفت: چون منم دشمنِ من
شمارهٔ ۱۷ : پروانه که شمع دلگشایش افتاد
شمارهٔ ۱۷ : عیسی چو شرابِ لطف در کامم ریخت
شمارهٔ ۱۸ : آنجا که تویی هیچ مبارز نرسد
شمارهٔ ۱۸ : غوّاص در اوّل قدم از فرق کند
شمارهٔ ۱۸ : در عشق دل من چو پریشانی گشت
شمارهٔ ۱۸ : جان شیفتهٔ الست میپنداری
شمارهٔ ۱۸ : گر مرد رهی ز ننگ خود پاک بباش
شمارهٔ ۱۸ : هر روز غمی به امتحانم آمد
شمارهٔ ۱۸ : آن ذات که جسم و جوهرش اسم بود
شمارهٔ ۱۸ : دل خون شد و سررشتهٔ این راز نیافت
شمارهٔ ۱۸ : هر دل که ز سرِّ کار آگاهی داشت
شمارهٔ ۱۸ : جانا جانم غرقهٔ دریای تو بود
شمارهٔ ۱۸ : بویی که به جان ممتحن میآید
شمارهٔ ۱۸ : هر انجمنی، در انجمن ماندهاند
شمارهٔ ۱۸ : گر دریائی ز شور بنشانندت
شمارهٔ ۱۸ : دل در پی راز عشق، پویان میدار
شمارهٔ ۱۸ : آن گنج که من در طلب آن گنجم
شمارهٔ ۱۸ : هر لحظه هزار مشکلم پیوسته است
شمارهٔ ۱۸ : چون کرد شراب شرک و غفلت مستت
شمارهٔ ۱۸ : از کارِ قضا در تب و در تفت چه سود
شمارهٔ ۱۸ : ای جان سبک روح! گران سنگی چیست
شمارهٔ ۱۸ : در هر دو جهان یک تنهای میجویم
شمارهٔ ۱۸ : ماتم زدگان عالم خاک هنوز
شمارهٔ ۱۸ : چون گریهٔ من ابر بهاری نبود
شمارهٔ ۱۸ : یک همنفسی کو که برو گریم من
شمارهٔ ۱۸ : آن سالکِ گرمرو که نامش جان است
شمارهٔ ۱۸ : تا کی بی تو زاری پیوست کنم
شمارهٔ ۱۸ : بی چهرهٔ تو در نظری نتوان دید
شمارهٔ ۱۸ : هر چند نیم به هیچ رو محرم تو
شمارهٔ ۱۸ : ای مانده به زیرِ پرده! او کی باشی
شمارهٔ ۱۸ : دیوانه شدم زلف تو زنجیر کنم
شمارهٔ ۱۸ : پیوسته به جان و تن ترا خواهم خواست
شمارهٔ ۱۸ : دوش آمد و گفت: بی قراری شب و روز
شمارهٔ ۱۸ : تا حلقهٔ آن زلف مشوّش دیدم
شمارهٔ ۱۸ : گفتم: «کس را روی تو و موی تو نیست
شمارهٔ ۱۸ : دوش آمد و گفت: «آمدهام حور سرشت
شمارهٔ ۱۸ : بر شاخِ دل شکسته یک برگم نیست
شمارهٔ ۱۸ : بر خاک چو بادم ای دل افزای هنوز
شمارهٔ ۱۸ : چون حسن و جمال جاودان داری تو
شمارهٔ ۱۸ : تا عشق نشست ناگهی در سر من
شمارهٔ ۱۸ : برخاست دلم چنانکه در غم بنشست
شمارهٔ ۱۸ : خواهی که ز خود به رایگان باز رهی
شمارهٔ ۱۸ : گل گفت که تا چشم گشادند مرا
شمارهٔ ۱۸ : ای شب تو طریقِ زلفِ جانان داری
شمارهٔ ۱۸ : ای کاش هزار موی بشکافتمی
شمارهٔ ۱۸ : شمع آمد و گفتا: منِ مجنون باری
شمارهٔ ۱۸ : چون شمعِ جمال خود به پروانه نمود
شمارهٔ ۱۸ : گه یک نفسم هر دوجهان میگیرد
شمارهٔ ۱۹ : نه لایق کوی تست سیری که بود
شمارهٔ ۱۹ : جایی که درو نه شیب ونه بالا بود
شمارهٔ ۱۹ : عمری به طلب در همه راهی گشتیم
شمارهٔ ۱۹ : جانت به گُوِ تنی در افتاد و برفت
شمارهٔ ۱۹ : تا چند به خود درنگری چندینی
شمارهٔ ۱۹ : دردا که ز خود بیخبرم باید مرد
شمارهٔ ۱۹ : گر مرغِ دلت کارِ روش ساز کند
شمارهٔ ۱۹ : این دل که بسوخت روز و شب در تک و تاز
شمارهٔ ۱۹ : آنها که مدام از پس این کار شوند
شمارهٔ ۱۹ : این کار که عشق تو مرا پیش آورد
شمارهٔ ۱۹ : گه خستهٔ لن ترانیم موسی وار
شمارهٔ ۱۹ : قومی که زمین به یک زمان بگرفتند
شمارهٔ ۱۹ : تا کی باشی چو آسمان در تک و تاز
شمارهٔ ۱۹ : در عالم توحید به کس هیچ مگوی
شمارهٔ ۱۹ : مرغ دل من که بود چون شیدایی
شمارهٔ ۱۹ : نابرده می عشق، قرارت ای دل
شمارهٔ ۱۹ : تا چند به فکر نفس مشغول شوی
شمارهٔ ۱۹ : گر دوزخی و اگر بهشتی امروز
شمارهٔ ۱۹ : در عالم محنت به طرب آمدهیی
شمارهٔ ۱۹ : جان رفت و ندید محرمی در همه عمر
شمارهٔ ۱۹ : دنیا مطلب مباش مغرور ازو
شمارهٔ ۱۹ : ای محرم من کیست کنون محرم تو
شمارهٔ ۱۹ : گفتم:دل من که خانهٔ جان اینست
شمارهٔ ۱۹ : در آرزوی چشمهٔ حیوان مردم
شمارهٔ ۱۹ : هم بادیهٔ عشق تو بی پایان است
شمارهٔ ۱۹ : گفتم که درین غمم بنگذاری تو
شمارهٔ ۱۹ : چو مهرهٔ مِهر بازی ای سرو سهی
شمارهٔ ۱۹ : امروز چنین بر سر غوغای توام
شمارهٔ ۱۹ : ای بس که دلم بر در تو خون بگریست
شمارهٔ ۱۹ : دوش آمد و گفت: اگر وفا خواهی کرد
شمارهٔ ۱۹ : در جنب رخت چو ماه میننماید
شمارهٔ ۱۹ : چون غمزهٔ تو جادویی آغاز نهد
شمارهٔ ۱۹ : از خجلت خط، رخت اگر پر عرق است
شمارهٔ ۱۹ : چون گشت لبت به یک شکر ارزانی
شمارهٔ ۱۹ : گفتم که اگر دلِ تو یک رنگ آید
شمارهٔ ۱۹ : در راه تو دانش و خرد مینرسد
شمارهٔ ۱۹ : بی عشق نفس زدن حرام است مرا
شمارهٔ ۱۹ : گر مملکت درد مسلم بکنم
شمارهٔ ۱۹ : خون شد جگرم بیار جام ای ساقی
شمارهٔ ۱۹ : گل گفت: کسم عمر به دریوزه نداد
شمارهٔ ۱۹ : ای صبح دمی به خنده بگشای لبی
شمارهٔ ۱۹ : آن دل که چو موم نرمم آمدبی تو
شمارهٔ ۱۹ : شمع آمد و گفت: چند باشم سرکش
شمارهٔ ۱۹ : از دفترِ عشقم ورقی بنهادم
شمارهٔ ۲۰ : گر با تو به هم دگر نباشد چه بود
شمارهٔ ۲۰ : آن بحر که دم به دم فزون میجوشد
شمارهٔ ۲۰ : روزی دو سه خانه در عدم باید داشت
شمارهٔ ۲۰ : جمشید به گلخنی در افتاد و برفت
شمارهٔ ۲۰ : آن بهٔ که زعقل خود جنون یابی باز
شمارهٔ ۲۰ : زانگه که بقا روی نمودست مرا
شمارهٔ ۲۰ : ای بس که فلک در صف انجم گردد
شمارهٔ ۲۰ : دل شیوهٔ عشق یک نفس باز نیافت
شمارهٔ ۲۰ : آنجا که فنای نامداران باید
شمارهٔ ۲۰ : در بادیهٔ تو منزلی میباید
شمارهٔ ۲۰ : هر روز درین دایره سرگشتهترم
شمارهٔ ۲۰ : با قوّت پیل، مور میباید بود
شمارهٔ ۲۰ : گر همچو فلک سالک پیوسته شوی
شمارهٔ ۲۰ : تا برجایی بجای میباش و خموش!
شمارهٔ ۲۰ : نه جان رهِ جان فزای خود یابد باز
شمارهٔ ۲۰ : بگذر ز خیال آن و این، کار اینست
شمارهٔ ۲۰ : هر دل که تمام از سردردی برخاست
شمارهٔ ۲۰ : دی حکم حیات با اجل راندهاند
شمارهٔ ۲۰ : ای آنکه همیشه نفس خشنود کنی
شمارهٔ ۲۰ : از مال جهان جز جگری ریشم نیست
شمارهٔ ۲۰ : خلقند به خاک بیعدد آورده
شمارهٔ ۲۰ : برخیز که ابر خاک را میشوید
شمارهٔ ۲۰ : از شرم رخت سرخی گل میبشود
شمارهٔ ۲۰ : چندان که دل من به سفر بیش دَرَست
شمارهٔ ۲۰ : در عشق تو دل زیر و زبر باید برد
شمارهٔ ۲۰ : گفتم: شب و روز از تو چرا میسوزم
شمارهٔ ۲۰ : گر بندِ امیدِ وصلِ او بست ترا
شمارهٔ ۲۰ : جانا ره بدخویی ناساز مگیر
شمارهٔ ۲۰ : دلها که به جمع آرزوی تو کنند
شمارهٔ ۲۰ : دوش آمد و گفت: کارِ ما خواهی کرد
شمارهٔ ۲۰ : بی عشق تو زیستن دریغم آید
شمارهٔ ۲۰ : دایم گهر وصل تو میجویم باز
شمارهٔ ۲۰ : از عشقِ خط تو سرنگون میگردم
شمارهٔ ۲۰ : زهرم آید شکرستان بی لبِ تو
شمارهٔ ۲۰ : بی یاد تو من سرزبان را بزنم
شمارهٔ ۲۰ : گر قلب نبرد بایدت اینک دل
شمارهٔ ۲۰ : عمری به هوس در تک و تاز آمد دل
شمارهٔ ۲۰ : در پیشِ نظر این همه میغم ز چه خاست
شمارهٔ ۲۰ : از تفِّ دلم می به صباح ای ساقی
شمارهٔ ۲۰ : گل گفت: ز رخ نقاب باید انداخت
شمارهٔ ۲۰ : تا کی ز شبِ دراز گریان گردم
شمارهٔ ۲۰ : در راه غمِ تو جسم و جوهر بنماند
شمارهٔ ۲۰ : شمع آتش را گفت که طبعی که تر است
شمارهٔ ۲۰ : آمد دلم و کام روا کرد و برفت
شمارهٔ ۲۱ : ای غیر تو درهمه جهان موئی نه
شمارهٔ ۲۱ : بحری که در او دو کون ناپیدا بود
شمارهٔ ۲۱ : ما روی ز هر دو کون برتافتهایم
شمارهٔ ۲۱ : در فرع کجا مشبّهی افتاده است
شمارهٔ ۲۱ : گر میخواهی که بازیابی این راز
شمارهٔ ۲۱ : امروز منم ذوقِ خرد نادیده
شمارهٔ ۲۱ : جانی که به نورِ حق ندارد امّید
شمارهٔ ۲۱ : رازی که دل من است سرگشتهٔ آن
شمارهٔ ۲۱ : ای نفس فرو گرفته سر تا سر تو
شمارهٔ ۲۱ : گر یک دم پاک می برآید از من
شمارهٔ ۲۱ : تا کی باشم عاجز و مضطر مانده
شمارهٔ ۲۱ : با اهل، توان قصد معانی کردن
شمارهٔ ۲۱ : هر روز مرا غمی دگر پیش آید
شمارهٔ ۲۱ : هر چند ترا محرم اسراری نیست
شمارهٔ ۲۱ : وقتی است که دیدهیی به دیدار کنم
شمارهٔ ۲۱ : گر میخواهی که وقت خودداری گوش
شمارهٔ ۲۱ : گر خاصه نیی تو، عام میباید بود
شمارهٔ ۲۱ : هر دل که زحکم رفته فرسوده شود
شمارهٔ ۲۱ : بر هر وجهی که بستهٔ اسبابی
شمارهٔ ۲۱ : اشکم پس و پیش منزلم بگرفتهست
شمارهٔ ۲۱ : چون رفت ز جسم جوهر روشن ما
شمارهٔ ۲۱ : از مرگِ تو هر دمی دگرگون باشم
شمارهٔ ۲۱ : ای عشق توأم در تک و تاب افکنده
شمارهٔ ۲۱ : گاهی به کمال برتر از خورشیدم
شمارهٔ ۲۱ : جان پیش تو بر میان کمر خواهم داشت
شمارهٔ ۲۱ : محجوبم و از حجاب من آزادی
شمارهٔ ۲۱ : هم هر ساعت در ره تاریکتری
شمارهٔ ۲۱ : جانا بگذر به کوی ما یک باری
شمارهٔ ۲۱ : جانم، ز میان جان، وفای تو کند
شمارهٔ ۲۱ : دوش آمدو ره بر دل و جانم در بست
شمارهٔ ۲۱ : ای حسن تو درحدّ کمال افتاده
شمارهٔ ۲۱ : خال تو که جاودان بدو بتوان دید
شمارهٔ ۲۱ : چشمت که سبق به دلربائی او راست
شمارهٔ ۲۱ : گفتم: «ز میان جان شوم خاک درش
شمارهٔ ۲۱ : تا دل به غمت فرو شد و برنامد
شمارهٔ ۲۱ : گر دل گویم به پای غم پست افتاد
شمارهٔ ۲۱ : دردی که مرا در دل بی درمان است
شمارهٔ ۲۱ : شمع است و شراب و ماهتاب ای ساقی
شمارهٔ ۲۱ : گل گفت: که گه زخم زند صد خارم
شمارهٔ ۲۱ : ای صبح! مدم، مخند و مپسند آخر
شمارهٔ ۲۱ : جان بر گرهِ زلفِ تو آموخته گیر
شمارهٔ ۲۱ : شمع آمد و گفت: نیست اینجا جایم
شمارهٔ ۲۱ : جمشید یقین شدم ز پیدایی خویش
شمارهٔ ۲۲ : کس نیست که در دو کون ما دون تونیست
شمارهٔ ۲۲ : هر دل که درین دایرهٔ بی سر و پاست
شمارهٔ ۲۲ : زان روز که آفتاب حضرت دیدیم
شمارهٔ ۲۲ : آخر ره دورت به کناری برسد
شمارهٔ ۲۲ : اول باری پشت به آفاق آور
شمارهٔ ۲۲ : آگاه نیم از دل و جانم که چه بود
شمارهٔ ۲۲ : جانی که نهفت زنگ دنیی او را
شمارهٔ ۲۲ : شد رنجِ دلم فَرِهْ چه تدبیر کنم
شمارهٔ ۲۲ : ای در غم نان و جامه و آز و نیاز
شمارهٔ ۲۲ : در عشق رخت علم و خرد باختهام
شمارهٔ ۲۲ : روزی نه که دل قصهٔ دمساز نخواند
شمارهٔ ۲۲ : من، توبهٔ عامی، به گناهی نخرم
شمارهٔ ۲۲ : تا کی به سخن زبان خروشان داری
شمارهٔ ۲۲ : با قوّت عشق تو به جان میکوشم
شمارهٔ ۲۲ : ای آن که تو یک نفس خوداندیش نیی
شمارهٔ ۲۲ : ای در رهِ دین و کارِ کفر آمده سُست
شمارهٔ ۲۲ : گر مردِ حقی مخالف باطل باش
شمارهٔ ۲۲ : تا کی ز غم زیان وسودت آخر
شمارهٔ ۲۲ : تا کی بینم به هر دمی تیماری
شمارهٔ ۲۲ : بس داغ که چرخ بر دلِ ریش کشید
شمارهٔ ۲۲ : گل بیرخ گلرنگ تو خاریست مرا
شمارهٔ ۲۲ : تا کی ریزم ز چشمِ خون پالا اشک
شمارهٔ ۲۲ : ای دل غم جان محنت اندیش ببین
شمارهٔ ۲۲ : گر دیده به تو راه توانستی کرد
شمارهٔ ۲۲ : چون باد ز من میگذری چه تْوان کرد
شمارهٔ ۲۲ : گر گنج به تو رسید پنهان میدار
شمارهٔ ۲۲ : دل بِهْ ز تو دمساز نیابد هرگز
شمارهٔ ۲۲ : چندان که دلم سوی تو بشتابد باز
شمارهٔ ۲۲ : دوش آمد و گفت: حسن دنییست امشب
شمارهٔ ۲۲ : خورشید که چرخ در نکوئیش آورد
شمارهٔ ۲۲ : کس مثل تو در جهانِ جان ماه نیافت
شمارهٔ ۲۲ : یا رب چه دمم بود که دمساز نداد
شمارهٔ ۲۲ : گاهی چو گهر ز تیغ میتابی تو
شمارهٔ ۲۲ : زانگه که دلم بر آن سمن بر بگذشت
شمارهٔ ۲۲ : چون خیل بلا ز پیش و از پس بودم
شمارهٔ ۲۲ : همچون من و تو علی الیقین ای ساقی
شمارهٔ ۲۲ : گل گفت: مرا خون جگر خواهد ریخت
شمارهٔ ۲۲ : ای صبح! چو دیدی بر من سیم تنی
شمارهٔ ۲۲ : از بس که ز غم سوختم ای شمع طراز
شمارهٔ ۲۲ : شمع آمد و گفت: من نیم قلب مجاز
شمارهٔ ۲۲ : رفتم که زبان را سر انشا بنماند
شمارهٔ ۲۳ : ای پیش تو صد هزار جان یک سرِموی
شمارهٔ ۲۳ : هر جان که به بحر رهنمون اندوزد
شمارهٔ ۲۳ : از فوق، ورای آسمان بودم من
شمارهٔ ۲۳ : هر چند که نیستی کمت خواهد بود
شمارهٔ ۲۳ : آنجا که روی به پا و سر نتوان رفت
شمارهٔ ۲۳ : چون عمر بشد زادِ رهم از «چه کنم»
شمارهٔ ۲۳ : هر دیده که راه بینشانی نشناخت
شمارهٔ ۲۳ : دل والِه و عقل مست و جان حیران است
شمارهٔ ۲۳ : بد چند کنی کار نکو کن بنشین
شمارهٔ ۲۳ : دل در طلب وصال تو جان میباخت
شمارهٔ ۲۳ : امروز منم به جان و تن درمانده
شمارهٔ ۲۳ : هرکو سخنی شنود، یکبار، از من
شمارهٔ ۲۳ : تا چند زنی منادی، ای سر که فروش!
شمارهٔ ۲۳ : در عشق تو هردلی که مردانه بود
شمارهٔ ۲۳ : بی فکر دلی که هست خرّم دارش
شمارهٔ ۲۳ : هر چند که رنج بیشتر خواهی برد
شمارهٔ ۲۳ : تا رخت وجودت به عدم در نکشند
شمارهٔ ۲۳ : دردا که به درد ناگهان خواهی شد
شمارهٔ ۲۳ : نه از تن خود به هیچ خشنودم من
شمارهٔ ۲۳ : دل کز سرِ عمر سرنگون بر میخاست
شمارهٔ ۲۳ : گفتم همه عمر نازنینت بینم
شمارهٔ ۲۳ : چون دردِ دلم تو میپسندی بسیار
شمارهٔ ۲۳ : که گفت ترا که راه اندوهش گیر
شمارهٔ ۲۳ : کو پای که از دست تو بگریختمی
شمارهٔ ۲۳ : بی پیش و پسی تو و پس و پیش تراست
شمارهٔ ۲۳ : ذرات جهان در اشتیاقند همه
شمارهٔ ۲۳ : گر جان گویم هست پس پردهٔ تست
شمارهٔ ۲۳ : دیرست که سودای تو در سر دارم
شمارهٔ ۲۳ : آن بت که دلم عاشقِ جانبازش بود
شمارهٔ ۲۳ : ای نرگسِ صفرا زده سودائی تو
شمارهٔ ۲۳ : من بی سر و سامانِ تو میخواهم زیست
شمارهٔ ۲۳ : گفتم: «چو تنم ضعیف و لاغر باشد
شمارهٔ ۲۳ : گر دل گویم ز غایت مشتاقی
شمارهٔ ۲۳ : چون درد و دریغ از دل ریشم بنشد
شمارهٔ ۲۳ : ره نیست بدان دانه کِشتند مرا
شمارهٔ ۲۳ : دل گشت ز معصیت سیاه ای ساقی
شمارهٔ ۲۳ : گل گفت که چند اوفتم در پستی
شمارهٔ ۲۳ : امشب ز دمیدن تو ترسم ای صبح
شمارهٔ ۲۳ : تادور فتادهام از آن نادره کار
شمارهٔ ۲۳ : شمع آمد وگفت: جاودان افتادن
شمارهٔ ۲۳ : دل نیست که نور حق بر او تافته نیست
شمارهٔ ۲۴ : در وصف تو عقل و دانش مانرسد
شمارهٔ ۲۴ : تا نفس پرستی تو را غم بیش است
شمارهٔ ۲۴ : چون من نه منم چه جان و تن باشم و بس
شمارهٔ ۲۴ : چون هستی را نیست کسی اولیتر
شمارهٔ ۲۴ : عاشق شدن مرد زبون آمدنست
شمارهٔ ۲۴ : بس رنج کشم طرب نمیدانم چیست
شمارهٔ ۲۴ : گر نفس تو بسملی شود تا دانی
شمارهٔ ۲۴ : دل او کاکح دیدار نداشت
شمارهٔ ۲۴ : هر دل که به نفس ره به آگاهی برد
شمارهٔ ۲۴ : چون طاقت عشق تو ندارم آخر
شمارهٔ ۲۴ : در عشق چو من کسی نه بیچاره شود
شمارهٔ ۲۴ : گر خواهی تو که وقت خود داری گوش
شمارهٔ ۲۴ : درعشق گمان خود عیان باید کرد
شمارهٔ ۲۴ : عمری که نه در حضور جان خواهد بود
شمارهٔ ۲۴ : ای دل اگر از کار دگرگون آیی
شمارهٔ ۲۴ : آنجا که قرار کار عالم دادند
شمارهٔ ۲۴ : چون قاعدهٔ وجود پنداشتن است
شمارهٔ ۲۴ : ای تن ز زمانه سر نگون مینشوی
شمارهٔ ۲۴ : زین بحر که در نهاد آمد تا سر
شمارهٔ ۲۴ : کو کس که دل از مرگِ تو خون مینکند
شمارهٔ ۲۴ : تا جان دارم حلقِ من و خنجر تو
شمارهٔ ۲۴ : دردا که دلم به هیچ درمان نرسید
شمارهٔ ۲۴ : چون درد ترا من به دعا میطلبم
شمارهٔ ۲۴ : در عشق تو سوختم چه میسازی تو
شمارهٔ ۲۴ : ای کاش ترا دیدهٔ دیدن بودی
شمارهٔ ۲۴ : بس طیره بماندم ز طنّازی تو
شمارهٔ ۲۴ : ای قاعدهٔ عشق تو جان افزایی
شمارهٔ ۲۴ : دوش از درِ دل درآمد آن بینایی
شمارهٔ ۲۴ : لعلت که بلای دل و دین آید هم
شمارهٔ ۲۴ : چون گِرد مه از مشک سیه مور آورد
شمارهٔ ۲۴ : دوش آمد و دادِ دلِ سرمستم داد
شمارهٔ ۲۴ : جانا! ز غمت این دل دیوانه بسوخت
شمارهٔ ۲۴ : ماهی که به حسن، عالم آرای افتاد
شمارهٔ ۲۴ : چون هست غمت غمی دگر حاجت نیست
شمارهٔ ۲۴ : هم سبزهٔ سرمست برُست ای ساقی
شمارهٔ ۲۴ : گل گفت: نقاب برگشادیم و شدیم
شمارهٔ ۲۴ : امشب که دمی هم نفس جانانم
شمارهٔ ۲۴ : دل در غم عشقِ دلفروزم همه شب
شمارهٔ ۲۴ : شمع آمد و گفت: بر تن خویشتنم
شمارهٔ ۲۴ : ای دل به سخن مثل محال است تُرا
شمارهٔ ۲۵ : در معرفت تو دم زدن نقصان است
شمارهٔ ۲۵ : هر دل که به بحرِ بینشانی افتاد
شمارهٔ ۲۵ : عمرم دایم ز روز و شب بیرون است
شمارهٔ ۲۵ : ای بس که دل تو بیم دارد در پیش
شمارهٔ ۲۵ : گر تو بر او ز تنگ دستی آئی
شمارهٔ ۲۵ : چون چارهٔ خویش میندانم چه کنم
شمارهٔ ۲۵ : سِرّی که به تو رسد ز خود پنهان دار
شمارهٔ ۲۵ : آن قوم که جامه لاجوردی کردند
شمارهٔ ۲۵ : از کس چو سخن نمیپذیری آخر
شمارهٔ ۲۵ : چون خون دلم بی تو بخوردم آخر
شمارهٔ ۲۵ : تا کی خود را ز هجر دلبند کشم
شمارهٔ ۲۵ : اجزای تو جمله گوش میباید و بس
شمارهٔ ۲۵ : گر مرد رهی میان خون باید رفت
شمارهٔ ۲۵ : گر یک سرِ موی سرِّ جانان بینی
شمارهٔ ۲۵ : امروز چو جمله عمر ضایع کردی
شمارهٔ ۲۵ : نفست چه کند چو بند نگشایندش
شمارهٔ ۲۵ : دل از طربِ زمانه برداشتنیست
شمارهٔ ۲۵ : چون نیست سری این غم بیپایان را
شمارهٔ ۲۵ : بس خون که دلم اول این کار بریخت
شمارهٔ ۲۵ : بی روی تو در ماه سیاهی آمد
شمارهٔ ۲۵ : ای از رخ چون گلت گلابِ دیده
شمارهٔ ۲۵ : جانان آمد قصد دل و جانم کرد
شمارهٔ ۲۵ : یا در پیشم چو شمع بنشان و بکش
شمارهٔ ۲۵ : تاکی باشم چو حلقه بر در بی تو
شمارهٔ ۲۵ : تا جان دارم همچو فلک میپویم
شمارهٔ ۲۵ : تا چند من سوخته را رنجانی
شمارهٔ ۲۵ : در عشق تو جان قویم میباید
شمارهٔ ۲۵ : دوش از سر لطفی بنشاندست مرا
شمارهٔ ۲۵ : تا روی چو آفتاب جانان بفروخت
شمارهٔ ۲۵ : زان پسته که شیرینی جان میخیزد
شمارهٔ ۲۵ : گر جان خواهد از بن دندان بدهم
شمارهٔ ۲۵ : دل بی تو چو بی سلامتی برخیزد
شمارهٔ ۲۵ : چون گل بشکفت در بهار ای ساقی
شمارهٔ ۲۵ : گل گفت: چنین که من کنون میآیم
شمارهٔ ۲۵ : امشب اگر از تو بی قراری نرود
شمارهٔ ۲۵ : تا آتشِ عشقِ او برافروخت مرا
شمارهٔ ۲۵ : شمع آمد و گفت: من نیم عهد شکن
شمارهٔ ۲۵ : موج سخنم ز اوج پروین بگذشت
شمارهٔ ۲۶ : گردون زتو، بی سر و بنی بیش نبود
شمارهٔ ۲۶ : آن کل که بدو جنبش اجزا دیدم
شمارهٔ ۲۶ : با هستی و نیستیم بیگانگیست
شمارهٔ ۲۶ : درویشی چیست مست و مفلس بودن
شمارهٔ ۲۶ : گر از همگی خویشتن فرد شوی
شمارهٔ ۲۶ : دل نیست مرا، یکی مصیبت خانهست
شمارهٔ ۲۶ : در هر دو جهان هر چه عجب داشتهای
شمارهٔ ۲۶ : جان معنی لطف و قهر نتواند بود
شمارهٔ ۲۶ : ای عقلِ تو کرده مبتلای خویشت
شمارهٔ ۲۶ : در قلزم عشق تو که دیار نماند
شمارهٔ ۲۶ : هر دم دل من زچرخ بندی دارد
شمارهٔ ۲۶ : آن به که نفس ز کارِ عالم نزنی
شمارهٔ ۲۶ : هر لحظه ز چرخ بیش میباید رفت
شمارهٔ ۲۶ : گر مرد رهی، روی به فریادرس آر
شمارهٔ ۲۶ : نه در ره اقرار، قراری داری
شمارهٔ ۲۶ : از هستی خود دمِ تولاّ چه زنیم
شمارهٔ ۲۶ : آن چیست مرا از غم و تیمار که نیست
شمارهٔ ۲۶ : چون من بگذشتهام بجان زین دو سرا
شمارهٔ ۲۶ : در حبسِ وجود از چه افتادم من
شمارهٔ ۲۶ : ناگاه چو رخ به راه میآوردی
شمارهٔ ۲۶ : چون چشم به یارِ سیم تن میافتد
شمارهٔ ۲۶ : هر لحظه می یی به جان سرمست دهد
شمارهٔ ۲۶ : از خود خبرم ده که ز خود بیخبرم
شمارهٔ ۲۶ : هر روز ز نو پردهٔ دیگر سازی
شمارهٔ ۲۶ : گر بشتابم نه روی بشتافتن است
شمارهٔ ۲۶ : نه مرهم خون خوارهٔ خود خواهی کرد
شمارهٔ ۲۶ : گه جان مرا غرق ملاهی میدار
شمارهٔ ۲۶ : دوش از برِ خویش سرنگونم میتاخت
شمارهٔ ۲۶ : گل را به چمن گونهٔ رخسار تو نیست
شمارهٔ ۲۶ : در عشق دلم هیچ نمیسنجد از او
شمارهٔ ۲۶ : از بس که بخورد خون من بیدادی
شمارهٔ ۲۶ : دردی که ز تو رسد دوا نتوان کرد
شمارهٔ ۲۶ : تاکی شوم از زمانه پست ای ساقی
شمارهٔ ۲۶ : گل گفت: کسم هیچ فسون مینکند
شمارهٔ ۲۶ : امشب چه شود که لب ببندی ای صبح
شمارهٔ ۲۶ : در عشق چو شمع من به سوزم زنده
شمارهٔ ۲۶ : شمع آمد و گفت: هر دمم میسوزند
شمارهٔ ۲۶ : اینها که زنظم و نثرِ خود میلافند
شمارهٔ ۲۷ : یک لحظه که در گفت و شنید آئی تو
شمارهٔ ۲۷ : مرغی که بدید از می این دریا دُرد
شمارهٔ ۲۷ : المنة للّه که نیم هر نفسی
شمارهٔ ۲۷ : جز بیذاتی لایق درویشان نیست
شمارهٔ ۲۷ : آنرا که نظر در آن جهان باید کرد
شمارهٔ ۲۷ : سرگردانی بسوخت جانم چه کنم
شمارهٔ ۲۷ : پنهان گهریست در پسِ پردهٔ راز
شمارهٔ ۲۷ : هم قصّهٔ یار میبنتوان گفتن
شمارهٔ ۲۷ : دردا که دلی که در جهان کار نداشت
شمارهٔ ۲۷ : جان نتواند ز عشق بر جای بُدن
شمارهٔ ۲۷ : بر دل ز غم زمانه باری دارم
شمارهٔ ۲۷ : نردِ هوسِ وصال میباید باخت
شمارهٔ ۲۷ : تا با تو، تویی بود، کجا گیری تو
شمارهٔ ۲۷ : خود را چو زخواب و خور نمیداری باز
شمارهٔ ۲۷ : جانی اگر از حق خبری میداری
شمارهٔ ۲۷ : جانی است درین راه خطرناک شده
شمارهٔ ۲۷ : امروز منم خسته ازین بحر فضول
شمارهٔ ۲۷ : تن از دو جهان بس که حجابی برداشت
شمارهٔ ۲۷ : از ناز چه سود چون بسودی آخر
شمارهٔ ۲۷ : تن خاک نشین چشم یار آمده گیر
شمارهٔ ۲۷ : ای دل! تو چو مردان به رهِ پرخطری
شمارهٔ ۲۷ : خورشید رخ تو در نظر خواهم داشت
شمارهٔ ۲۷ : ای آمده از شوق تو جان بر لب من
شمارهٔ ۲۷ : دردا که ز بی نشان نشانم نرسید
شمارهٔ ۲۷ : هر کاو نه به جان کناره جوید از تو
شمارهٔ ۲۷ : از بس که شدم ز عشق تو دور اندیش
شمارهٔ ۲۷ : دل دوش ز لعلِ همچو قندش میسوخت
شمارهٔ ۲۷ : عشق رخ تو که کیمیای خطرست
شمارهٔ ۲۷ : گفتم:«شکری از دهنت، درگذری
شمارهٔ ۲۷ : تا از غم تب دلش به صد درد افتاد
شمارهٔ ۲۷ : هم عاشق آن روی چو مه خواهم بود
شمارهٔ ۲۷ : سلطان، تو، به می دهندگی ای ساقی
شمارهٔ ۲۷ : گل گفت: گلابگر چو تابم ببرد
شمارهٔ ۲۷ : ای چرخ ز دریوزهٔ تو میگریم
شمارهٔ ۲۷ : تا روی به روی دلفروز آوردیم
شمارهٔ ۲۷ : شمع آمد و گفت: نی غمم میبرسد
شمارهٔ ۲۷ : خورشید چو رخ نمود انجم برخاست
شمارهٔ ۲۸ : بی تو به وجود آرمیدن نتوان
شمارهٔ ۲۸ : هر جان که بجان نیست گرفتار او را
شمارهٔ ۲۸ : تا شاگردم به قطع استادترم
شمارهٔ ۲۸ : با درویشان، «کن و مکن» نتوان گفت
شمارهٔ ۲۸ : چون نیستی تو محض اقرار بود
شمارهٔ ۲۸ : سبحان الله! بر صفتی حیرانم
شمارهٔ ۲۸ : از پردهٔ خود برون شدن عین خطاست
شمارهٔ ۲۸ : نه هیچ کس از قالب دین مغز چشید
شمارهٔ ۲۸ : مائیم به امر، پای ناآورده
شمارهٔ ۲۸ : آهی که ز دست غم برآرم بی تو
شمارهٔ ۲۸ : جز بیخبری هیچ خبر نیست مرا
شمارهٔ ۲۸ : بنشستهای و بسی سفر داری تو
شمارهٔ ۲۸ : چون بحر، ز شوق راز جان، میجوشم
شمارهٔ ۲۸ : آنها که به علم و عقل در پیشانند
شمارهٔ ۲۸ : از عمر، تمام بهره، برداشته گیر
شمارهٔ ۲۸ : آن مرغ که بود از می معنی مست
شمارهٔ ۲۸ : خلقی که درین جهان پدیدار شدند
شمارهٔ ۲۸ : جان را چو ز رفتن تو آگاهی شد
شمارهٔ ۲۸ : جانا!غم تو با تن چون مویم داشت
شمارهٔ ۲۸ : هر چند که این حدیث جستی تو بسی
شمارهٔ ۲۸ : چون من به تو در همه جهانم زنده
شمارهٔ ۲۸ : گر در سخنم باتو سخن را چه کنی
شمارهٔ ۲۸ : نه دل دارم نه جان نه تن چتوان کرد
شمارهٔ ۲۸ : از آهِ درون کام و زبانم بمسوز
شمارهٔ ۲۸ : کو هیچ رهی که پیش آن سدّی نیست
شمارهٔ ۲۸ : دی میشد و دل رها نمیکرد به کس
شمارهٔ ۲۸ : گاهی ز سرِ زلفِ سیاهت ترسم
شمارهٔ ۲۸ : دل، مست بتی عهدشکن دارم من
شمارهٔ ۲۸ : ماهی که دلم زو به بلا افتادست
شمارهٔ ۲۸ : جانا! غم تو فکند در کوی مرا
شمارهٔ ۲۸ : تا کی گوئی ز چار و هفت ای ساقی
شمارهٔ ۲۸ : گل گفت: که با گلابگر هر سحری
شمارهٔ ۲۸ : صبحا! ندمی تو تا که بندی نکنی
شمارهٔ ۲۸ : هر دل که ره چنان جمالی یابد
شمارهٔ ۲۸ : شمع آمد و گفت: جانم آتشخانه است
شمارهٔ ۲۸ : در وقت بیان،عقل سخن سنج مراست
شمارهٔ ۲۹ : از بس که در انتظار تو گردون گشت
شمارهٔ ۲۹ : صد قطره که یک آب نماید جمله
شمارهٔ ۲۹ : چیزی است عجب در دل و جانم که مپرس
شمارهٔ ۲۹ : خلقان همه در آینهای مینگرند
شمارهٔ ۲۹ : یا شادی دو کون غم انگار همه
شمارهٔ ۲۹ : از پای در آمدم ز سرگردانی
شمارهٔ ۲۹ : هر چند که کارهای تو بسیاریست
شمارهٔ ۲۹ : این درد جگرسوز که در سینه مراست
شمارهٔ ۲۹ : گاهی به هوس حرف فنا میخوانیم
شمارهٔ ۲۹ : هر روز ره عشق تو از سر گیرم
شمارهٔ ۲۹ : با نااهلی که نان خورم خون شمرم
شمارهٔ ۲۹ : چون تو غم بیشمار خودخواهی داشت
شمارهٔ ۲۹ : چون بحر،دلی هزار جوش است مرا
شمارهٔ ۲۹ : تا چند کنم گناه در گردن خویش
شمارهٔ ۲۹ : هر دیده که روی در معانی آورد
شمارهٔ ۲۹ : جانا چو به نیستی فتادم برهم
شمارهٔ ۲۹ : بس عمر عزیز ای دل مسکین که گذشت
شمارهٔ ۲۹ : تا خاک تو گشت غم گسارم بی تو
شمارهٔ ۲۹ : چون شمع، ز بس سوز، خور و خوابم شد
شمارهٔ ۲۹ : جانی که به راه رهنمون دارد رای
شمارهٔ ۲۹ : جان رسته ازین قالب صد لون به است
شمارهٔ ۲۹ : ای خون شده در غمت دل پاک همه
شمارهٔ ۲۹ : تا چند غم این ره پر بیم کشیم
شمارهٔ ۲۹ : در ششدرهٔ غمم بمگداز آخر
شمارهٔ ۲۹ : از خود برهان مرا که بس ممتحنم
شمارهٔ ۲۹ : دوش آمد و گفت: مردمِ دوراندیش
شمارهٔ ۲۹ : کوثر که لبِ ترا ندیم افتادهست
شمارهٔ ۲۹ : گفتم که «چنان شیفتهٔ آن دهنم
شمارهٔ ۲۹ : ماهی که به قد سرو روانم آمد
شمارهٔ ۲۹ : زان روز که عشق تو به من درنگریست
شمارهٔ ۲۹ : گل روی نمود از چمن ای ساقی
شمارهٔ ۲۹ : گل گفت: منم فتاده صد کار امروز
شمارهٔ ۲۹ : امشب بر ماست آن صنمِ جان افروز
شمارهٔ ۲۹ : با دل گفتم که راه دلبر گیرم
شمارهٔ ۲۹ : شمع آمد و گفت: جان نگر بر لبِ من
شمارهٔ ۲۹ : تا کی سخن لطیف نیکو گویم
شمارهٔ ۳۰ : در مُلکتِ تو نیست دویی، ای همه تو
شمارهٔ ۳۰ : گه جان، دل خویش، غرق خون مانده دید
شمارهٔ ۳۰ : ما جوهر پاک خویش بشناختهایم
شمارهٔ ۳۰ : درها به فنا گشادهاند، اینت عجب!
شمارهٔ ۳۰ : گر فقر شود ای که چه خوش خواهد بود
شمارهٔ ۳۰ : از دنیی فانیم جوی نیست پدید
شمارهٔ ۳۰ : هر جان که ز حق حمایتی افتادهست
شمارهٔ ۳۰ : از دست بشد تن و توانم چه کنم
شمارهٔ ۳۰ : مائیم که نه سوخته و نه خامیم
شمارهٔ ۳۰ : هر کس که ز زلف تو ندارد تابی
شمارهٔ ۳۰ : بگرفت ز نااهل جهانی غم ازین
شمارهٔ ۳۰ : ای آن که هزار گونه سودا داری
شمارهٔ ۳۰ : تا چند روی بیهده از هر سویی
شمارهٔ ۳۰ : عشاق که قصّهٔ دل افروز کنند
شمارهٔ ۳۰ : گه گم شدهٔ هزار کارم داری
شمارهٔ ۳۰ : دردا که جفای چرخ پیوسته بماند
شمارهٔ ۳۰ : از کفر بتر بی تو غنودن ما را
شمارهٔ ۳۰ : تا کی ز تو روی بر زمین باید داشت
شمارهٔ ۳۰ : چون هر نفسی ز درد مهجورتری
شمارهٔ ۳۰ : چون دل غم تو به جان توانست کشید
شمارهٔ ۳۰ : اندهگن توییم از دیری گاه
شمارهٔ ۳۰ : چون یار نمیکند دمی همدمیم
شمارهٔ ۳۰ : هر لحظه همی بیشترم میسوزی
شمارهٔ ۳۰ : عشقت ز ابد تا به ازل میبینم
شمارهٔ ۳۰ : دی گفت: کجا شدی،چنین میباید
شمارهٔ ۳۰ : ماهی که ز رخ یک سرِ مویم ننمود
شمارهٔ ۳۰ : گفتم: «شکریم ده مسلمانی نیست»
شمارهٔ ۳۰ : دل در غم تو غرقهٔ خونِ جگر است
شمارهٔ ۳۰ : بس قصّه که بر خلق شمردم ز غمت
شمارهٔ ۳۰ : پر کن شکمی به اشتها ای ساقی
شمارهٔ ۳۰ : گل گفت: چو نیست هفتهای روی نشست
شمارهٔ ۳۰ : ای صبح!اگر تو یاریی خواهی کرد
شمارهٔ ۳۰ : امشب به صفت شمع دلفروزم من
شمارهٔ ۳۰ : شمع آمد و گفت: می بر افروزندم
شمارهٔ ۳۰ : تا روی چو آفتاب دلدار بتافت
شمارهٔ ۳۱ : یا رب! همه اسرار، تو میدانی تو
شمارهٔ ۳۱ : آن بحر که موجش گهر انداز آید
شمارهٔ ۳۱ : امروز چو من شفیته و مجنون کیست
شمارهٔ ۳۱ : تا کی غم یک قطرهٔ خوناب خوریم
شمارهٔ ۳۱ : راهی که درو پای ز سر باید کرد
شمارهٔ ۳۱ : نه در سفرم یک دم و نی در حضرم
شمارهٔ ۳۱ : آنجا که فروغ عالم جان بینی
شمارهٔ ۳۱ : در حیرانی بنده وآزاد هنوز
شمارهٔ ۳۱ : یک عاشق پاک و یک دل زنده کجاست
شمارهٔ ۳۱ : از بس که غم دنیی مردار خوری
شمارهٔ ۳۱ : بی حکم تو هیچ کار نتواند بود
شمارهٔ ۳۱ : هر روز ز دل بر سرِ آتش میباش
شمارهٔ ۳۱ : جز غوّاصی هوس ندارم چکنم
شمارهٔ ۳۱ : ای دل دانی که کار دنیا گذریست
شمارهٔ ۳۱ : در خاک ترا وطن نمیدانستم
شمارهٔ ۳۱ : بس سیل که خاست هر نفس چشمم را
شمارهٔ ۳۱ : دل در ره او تصرّف خویش ندید
شمارهٔ ۳۱ : در عشق تو از بس که جنون آرم من
شمارهٔ ۳۱ : چون هر روزیت بیشتر دیدم ناز
شمارهٔ ۳۱ : من عاشقِ زارِ روی یارم چکنم
شمارهٔ ۳۱ : تا در دل من آتش عشقِ تو فروخت
شمارهٔ ۳۱ : در عشق تو اسبِ جان بسر خواهم تاخت
شمارهٔ ۳۱ : دوشش دیدم چو زلف خود در تابی
شمارهٔ ۳۱ : آن ماه که سجده بُرد انجم او را
شمارهٔ ۳۱ : گفتم که «هزار رونق افزون گیری
شمارهٔ ۳۱ : در عشق توام هم نفس اندوه تو بس
شمارهٔ ۳۱ : تا چند ازین بی خبران ای ساقی
شمارهٔ ۳۱ : گل گفت ز تفِّ دل عرق خواهم کرد
شمارهٔ ۳۱ : ای صبح! امشب علاج دیگر نبرم
شمارهٔ ۳۱ : خورشید ز سوزِ من سراسیمه بسوخت
شمارهٔ ۳۱ : شمع آمد و گفت:چون مرا نیست قرار
شمارهٔ ۳۱ : دل میبینم عاشق وآشفته ازو
شمارهٔ ۳۲ : ذاتت ز ازل تا به ابد قائم بس
شمارهٔ ۳۲ : چندان که تو این بحر گهر خواهی دید
شمارهٔ ۳۲ : مرغ دل من ز بس که پرواز آورد
شمارهٔ ۳۲ : دعوی وجود از سر مستی شوم است
شمارهٔ ۳۲ : آن جوهر پوشیده به هر جان نرسد
شمارهٔ ۳۲ : چندان که بدین قصه فرو مینگرم
شمارهٔ ۳۲ : چون آینه پشت و رو شود یکسانت
شمارهٔ ۳۲ : تیری که ز شستِ حکمِ جانان گذرد
شمارهٔ ۳۲ : دردا که غرور بود و بسیاری بود
شمارهٔ ۳۲ : از دورِ فلک زیر و زبر خواهی شد
شمارهٔ ۳۲ : ترسم که چو بیش ازین جهانت ندهند
شمارهٔ ۳۲ : تا چند درِ فتوح جان دربندی
شمارهٔ ۳۲ : چون دل ز طلب در ره جانان استاد
شمارهٔ ۳۲ : هر ذره که در وادی و در کهساریست
شمارهٔ ۳۲ : تا چند کشم ز مرگ تو درد از تو
شمارهٔ ۳۲ : زان روی که در روی تو چشمم نگریست
شمارهٔ ۳۲ : در بادیهای که عقل را راهی نیست
شمارهٔ ۳۲ : گه پیش در تو در سجود آمدهام
شمارهٔ ۳۲ : هر جان که فدای روی اونتوان کرد
شمارهٔ ۳۲ : تا کی دل و جان دردمندم سوزی
شمارهٔ ۳۲ : گه در عشقت بی سر و پا میسوزیم
شمارهٔ ۳۲ : امشب بَرِ ما مست که آورد ترا
شمارهٔ ۳۲ : بی لعلِ لبش شکرستان میچکنم
شمارهٔ ۳۲ : گفتم:«بردی از لب و دندان جانم
شمارهٔ ۳۲ : در عشق تو من با دل پرخون چکنم
شمارهٔ ۳۲ : هرگز نه جهانِ کهنه نو خواهد شد
شمارهٔ ۳۲ : گل بر سر پای غرقهٔ خون زانست
شمارهٔ ۳۲ : ای صبح! هزار پرده در پیش انداز
شمارهٔ ۳۲ : تا چند قفا ز نیک و بد خواهم خورد
شمارهٔ ۳۲ : شمع آمد و گفت: چند از افروختنم
شمارهٔ ۳۲ : یا رب ز خور و خفت چه میباید دید
شمارهٔ ۳۳ : کو عقل که در ره تو پوید آخر
شمارهٔ ۳۳ : هر جان که به بحر رهنمون آید زود
شمارهٔ ۳۳ : ما را نه به شهر و نه به منزل کاری است
شمارهٔ ۳۳ : درویشِ تو را توانگری میبایست
شمارهٔ ۳۳ : از پس منشین یک دم و در پیش مباش
شمارهٔ ۳۳ : امروز منم شیفتهای حیرانی
شمارهٔ ۳۳ : هر راز که هم پردهٔ جان تو شود
شمارهٔ ۳۳ : گاه از شادی چو شمع میافروزم
شمارهٔ ۳۳ : بیچاره دلم که خویش حُرْ میپنداشت
شمارهٔ ۳۳ : هر چند که دریای پر آب آمد پیش
شمارهٔ ۳۳ : هم تن ز وجودِ جان فرو خواهد ماند
شمارهٔ ۳۳ : یک ذره چو آن حکم دگرگون نشود
شمارهٔ ۳۳ : اجزاء زمین تن خردمندان است
شمارهٔ ۳۳ : دردا که بر چون سمنت میریزد
شمارهٔ ۳۳ : آن ماه، مرا چو خاک در کوی افکند
شمارهٔ ۳۳ : ای دل! دانی که او سزاوار تو نیست
شمارهٔ ۳۳ : کو کوی تو تا به فرق بشتافتمی
شمارهٔ ۳۳ : دل تحفهٔ دلنواز نتوان آورد
شمارهٔ ۳۳ : من با تو بدی نکردم ای بینایی
شمارهٔ ۳۳ : افتان خیزان در ره تو میپوییم
شمارهٔ ۳۳ : امشب ز پگاهی به خروش آمدهای
شمارهٔ ۳۳ : بگشاده رخ و بسته قبا میآید
شمارهٔ ۳۳ : میآمد و بر زلف شکن میانداخت
شمارهٔ ۳۳ : تن را که در آتش عذاب افتاده است
شمارهٔ ۳۳ : برخاست دلم، چوباده در خم بنشست
شمارهٔ ۳۳ : یارب صفت رایحهٔ نسرین چیست
شمارهٔ ۳۳ : ای صبح! اگر بلندیت هست امشب
شمارهٔ ۳۳ : زین کار که در گردنِ من خواهد بود
شمارهٔ ۳۳ : شمع آمد و گفت: از چه دل خوش دارم
شمارهٔ ۳۳ : تا بود مجال گفت، جان، دُرها سفت
شمارهٔ ۳۴ : ای عین بقا! در چه بقائی که نهای
شمارهٔ ۳۴ : معنی چو ز کل به جزو بیرون آید
شمارهٔ ۳۴ : مستم ز می عشق و خراب افتاده
شمارهٔ ۳۴ : گر ما به هزار تک بخواهیم دوید
شمارهٔ ۳۴ : تا کی باشی بی سر و بن، هیچ مباش
شمارهٔ ۳۴ : امروز منم ز خان و از مان بیرون
شمارهٔ ۳۴ : تن از پی کارِ خویش سرگردان است
شمارهٔ ۳۴ : جانا! ز غم عشق تو فریاد مرا
شمارهٔ ۳۴ : مسکین دل من تخم طلب کاشته بود
شمارهٔ ۳۴ : کی نیک افتد ترا که بد میباشی
شمارهٔ ۳۴ : گر دیدهوری جمله نکو باید دید
شمارهٔ ۳۴ : دیرست که دور آسمان میگردد
شمارهٔ ۳۴ : هر خاک که در جهان کسی فرسوده است
شمارهٔ ۳۴ : ای آن که به گِل، گُل چمن پوشیدی
شمارهٔ ۳۴ : چون ایندل غم کشم وطن در خون دید
شمارهٔ ۳۴ : گر در همه عمر در سفر خواهی بود
شمارهٔ ۳۴ : جانا چو نه پنهان و نه پیدا باشی
شمارهٔ ۳۴ : گنجت باید به رنج خو باید کرد
شمارهٔ ۳۴ : هم رهبر این عاشق گمراهی تو
شمارهٔ ۳۴ : بی روی تو چشم بر چه خواهم انداخت
شمارهٔ ۳۴ : دوش آمد و گفت: هیچ آزرمت نیست
شمارهٔ ۳۴ : آن روز که روی دلستان نتوان دید
شمارهٔ ۳۴ : ترکم همه کارم به خلل خواهد کرد
شمارهٔ ۳۴ : خوش خوش بربود نیکوئی تو مرا
شمارهٔ ۳۴ : وقت است که در بر آشنائی بزنیم
شمارهٔ ۳۴ : افکند گلابگر ز بیدادگری
شمارهٔ ۳۴ : ای صبح! اگر طلوع خواهی کردن
شمارهٔ ۳۴ : چون عین بریدگی بود دوختنم
شمارهٔ ۳۴ : شمع آمد و در آتش سرکش پیوست
شمارهٔ ۳۴ : در هر سخنی که سر بدان آوردم
شمارهٔ ۳۵ : در ذات تو سالها سخن راندهایم
شمارهٔ ۳۵ : آن نور که بیرون و درون میتابد
شمارهٔ ۳۵ : زین راز که در سینهٔ ما میگردد
شمارهٔ ۳۵ : در عشق مرا چون عدم محض فزود
شمارهٔ ۳۵ : آن به که همی سوزی و پیدا نکنی
شمارهٔ ۳۵ : گه چون مه از آرزوی حق کاستهایم
شمارهٔ ۳۵ : کردم ورقِ وجودِّ تو با تو بیان
شمارهٔ ۳۵ : زلفت که از او نفع و ضرر در غیب است
شمارهٔ ۳۵ : گه خلوت بینِ هفت گلشن بودم
شمارهٔ ۳۵ : ای دوست اگر تو دوستدار خویشی
شمارهٔ ۳۵ : گر عقل تو کامل است کم خور غم خویش
شمارهٔ ۳۵ : از واقعهٔ روز پسین میترسم
شمارهٔ ۳۵ : لاله ز رخی چو ماه میبینم من
شمارهٔ ۳۵ : در ماتم تو چرخ سیه پوش بماند
شمارهٔ ۳۵ : روزی که دل شکسته پیش تو کشم
شمارهٔ ۳۵ : ای دل بندی بس استوارت افتاد
شمارهٔ ۳۵ : نه غیر تو را با تو اثر میبینم
شمارهٔ ۳۵ : دل در طلبش بجان گرفتار آمد
شمارهٔ ۳۵ : گر بی تو دمی خون جگر مینخورم
شمارهٔ ۳۵ : دوش آمد و گفت اگر دل ما داری
شمارهٔ ۳۵ : دوش آمد و گفت: ای وطن بگرفته
شمارهٔ ۳۵ : شرطِ رَهِ عشق چیست، درخون گشتن
شمارهٔ ۳۵ : عشقش ز وجودم عدمی میسازد
شمارهٔ ۳۵ : جانا! دل و جانم آتش افروز از تست
شمارهٔ ۳۵ : ترسم که چو پیش ازین کم از کم نرسیم
شمارهٔ ۳۵ : بلبل به سحرگه غزلی تر میخواند
شمارهٔ ۳۵ : ای صبح! مخند امشب و لب بر لب باش
شمارهٔ ۳۵ : شمعم که خوشی میان سوزم بکُشند
شمارهٔ ۳۵ : شمع آمد و گفت: ماندهام بی سر و پای
شمارهٔ ۳۵ : بر دل ز هوا اگر چه بند است تُرا
شمارهٔ ۳۶ : در راه تو معرفت خطا دانستیم
شمارهٔ ۳۶ : این عین مکان همان مکان است که بود
شمارهٔ ۳۶ : چون مرغِ دلم زین قفسِ تنگ برفت
شمارهٔ ۳۶ : چون در ره این کار مرا دید فزود
شمارهٔ ۳۶ : گر تو همه داری همه در آتش باش
شمارهٔ ۳۶ : گر برکشم از سینهٔ پرخون آهی
شمارهٔ ۳۶ : هر سر که درین هر دو جهان داشتهاند
شمارهٔ ۳۶ : بیچاره دلم که راحت جان میجست
شمارهٔ ۳۶ : اوّل قدمت دولت انبوه مجوی
شمارهٔ ۳۶ : میترسم و بیقیاس میترسم من
شمارهٔ ۳۶ : پیش از من و تو پیر و جوانی بودست
شمارهٔ ۳۶ : از مرگ تو فاش گشت رازم چکنم
شمارهٔ ۳۶ : با دل گفتم بسی زیان میبینم
شمارهٔ ۳۶ : هر روز به عالمی دگرگون برسی
شمارهٔ ۳۶ : در بند نیم ز هیچ کس میدانی
شمارهٔ ۳۶ : چون نیست دلم را جز ازو دلجویی
شمارهٔ ۳۶ : گه راندهٔ دربدرم میداری
شمارهٔ ۳۶ : ای بی سر و بن گشته جهانی از تو
شمارهٔ ۳۶ : دوش آمد و گفت: اگر چه کم میآیم
شمارهٔ ۳۶ : ای باد به سوی زلفِ آن یار بتاز
شمارهٔ ۳۶ : دوشم غم تو وداع جان میفرمود
شمارهٔ ۳۶ : ای هم نفسان فعل اجل میدانید
شمارهٔ ۳۶ : زین شیوه که اکنون گل تر میخیزد
شمارهٔ ۳۶ : امشب که مرا نه تاب و نه تب بودست
شمارهٔ ۳۶ : شمعم که غذای من ز من خواهد بود
شمارهٔ ۳۶ : شمع آمد زار زار و میگفت به راز
شمارهٔ ۳۶ : بس دُرِّ یقین که میبسفتم با تو
شمارهٔ ۳۷ : کو چشم که ذرّهای جمالت بیند
شمارهٔ ۳۷ : سریست برون زین همه اسرار که هست
شمارهٔ ۳۷ : هر روز ز چرخ بیش میخواهم گشت
شمارهٔ ۳۷ : از بس که در آثار نمیبینم من
شمارهٔ ۳۷ : گر بودِ خود از عشق نبودی بینی
شمارهٔ ۳۷ : از هم نفسانم اثری نیست امروز
شمارهٔ ۳۷ : گاه از غم اودست ز جان میشویی
شمارهٔ ۳۷ : هم شیوهٔ سودای تو نتوان دانست
شمارهٔ ۳۷ : ای بیخبران دلی به جان دربندید
شمارهٔ ۳۷ : چون پنجه سال خویشتن را کُشتم
شمارهٔ ۳۷ : دی خاک همی نمود با من تندی
شمارهٔ ۳۷ : ای رفته و ما را به هلاک آورده
شمارهٔ ۳۷ : از گریهٔ خود بسی نکویی دارم
شمارهٔ ۳۷ : هر چند که اهل راز میباید گشت
شمارهٔ ۳۷ : چون راه تو را هیچ سر و پایان نیست
شمارهٔ ۳۷ : کو کس که چو بوده گشت نابوده نشد
شمارهٔ ۳۷ : گاهی به بر خویشتنم میخوانی
شمارهٔ ۳۷ : گه پیش تو چون قلم بسر میآییم
شمارهٔ ۳۷ : دی گفت: چو تو صد به زیانی سوزم
شمارهٔ ۳۷ : دوش آمد و بنشست به صد زیبایی
شمارهٔ ۳۷ : در عشق تو خوف و خطرم بسیارست
شمارهٔ ۳۷ : خوش باش دلا که نیک وبد میبرسد
شمارهٔ ۳۷ : تاگل ز گریبان چمن سر بر کرد
شمارهٔ ۳۷ : ای صبح! جهان فروز عالم تو نیی
شمارهٔ ۳۷ : شمعم که چنین زار و نزار آمدهام
شمارهٔ ۳۷ : شمع آمد و گفت: کیست گمراه چو من
شمارهٔ ۳۷ : جانم دُرِ این قلزم بیپایان سفت
شمارهٔ ۳۸ : اسرار تو در حروف نتواند بود
شمارهٔ ۳۸ : در دریایی که نه سر و نه پا داشت
شمارهٔ ۳۸ : زین پیش دم از سر جنون میزدهام
شمارهٔ ۳۸ : هیچم همه تا با خود و با خویشتنم
شمارهٔ ۳۸ : گر با من خویش خاک این در آئی
شمارهٔ ۳۸ : دل هرچه که دید خشک لب دید همه
شمارهٔ ۳۸ : ای از تن منقلب گذر ناکرده
شمارهٔ ۳۸ : پای از تو فرو شد به گِلم میدانی
شمارهٔ ۳۸ : تو خفته وعاشقان او بیدارند
شمارهٔ ۳۸ : چون روی به پنجاه و به شصت آوردیم
شمارهٔ ۳۸ : هر کوزه که بیخود به دهان باز نهم
شمارهٔ ۳۸ : از گریهٔ زار ابر، گل تازه و پاک
شمارهٔ ۳۸ : شبرنگ خطت که رام افسونم بود
شمارهٔ ۳۸ : گاه از مویی مشوشت باید شد
شمارهٔ ۳۸ : گر دل خواهی بیا و بپذیر و بگیر
شمارهٔ ۳۸ : ای دل چو حجاب و پرده در کار بسی است
شمارهٔ ۳۸ : ای عشقِ تو کیمیای سرگردانی
شمارهٔ ۳۸ : جانا ز غم عشق تو سرگردانم
شمارهٔ ۳۸ : دی گفت: حجب ز پیش برنگرفتم
شمارهٔ ۳۸ : از بادهٔ عشق تو خماری دارم
شمارهٔ ۳۸ : دل نیست که از عشق تو خون مینشود
شمارهٔ ۳۸ : بر چهرهٔ گل شبنم نوروز خوشست
شمارهٔ ۳۸ : ای گل به دریغِ عمر دل پُر خون کن
شمارهٔ ۳۸ : جانم به مرادِ دل رسیدست امشب
شمارهٔ ۳۸ : گر میسوزم مرا مکن چندین عیب
شمارهٔ ۳۸ : شمع آمد و گفت: آتش و گازست عظیم
شمارهٔ ۳۸ : آن را که ز سلطان یقین تمکین نیست
شمارهٔ ۳۹ : ای آن که ز کفر، دین، تو بیرون آری
شمارهٔ ۳۹ : کس نیست که دریا همه او را افتاد
شمارهٔ ۳۹ : من بیخبر از جان و تنم، اینت عجب!
شمارهٔ ۳۹ : نه فخر ز سرفرازیم میآید
شمارهٔ ۳۹ : گاهی ز خیال دلبر آئی زنده
شمارهٔ ۳۹ : چندان که مرا عقل و بصر خواهد بود
شمارهٔ ۳۹ : خوش باش که دل تمام میباز رهد
شمارهٔ ۳۹ : آنها که درین درد مرا میبینند
شمارهٔ ۳۹ : ای پای ز دست داده در پی نرسی
شمارهٔ ۳۹ : گر هیچ ندیدم من و گر دیدم من
شمارهٔ ۳۹ : بر بستر خاک خفتگان میبینم
شمارهٔ ۳۹ : بس زود به مرگ کردی آهنگ آخر
شمارهٔ ۳۹ : از رشک تو، کاغذین کنم پیراهن
شمارهٔ ۳۹ : جانا زغمت بسوختی جان، ما را
شمارهٔ ۳۹ : تا جاندارم گردِ تو میخواهم تاخت
شمارهٔ ۳۹ : همچون شمعی چند گدازم چکنم
شمارهٔ ۳۹ : هر لحظه به سوی من شبیخون آری
شمارهٔ ۳۹ : در درد خودم چو چرخ سرگردان کن
شمارهٔ ۳۹ : دل، خستهٔ چشم ناوک انداز مدار
شمارهٔ ۳۹ : در دست جفای تو زبون است دلم
شمارهٔ ۳۹ : چون پرتو شمع بر شراب است امشب
شمارهٔ ۳۹ : گرچه گل تر درآمدن سر تیز است
شمارهٔ ۳۹ : گر صبح شبی واقعهٔ من دیدی
شمارهٔ ۳۹ : گفتی چه کنم تا شب من گردد روز
شمارهٔ ۳۹ : شمع آمد و گفت: مانده در سوز و گداز
شمارهٔ ۳۹ : ای خلق فرو مانده کجایید همه
شمارهٔ ۴۰ : عالم که پر از حکمتِ تو میبینم
شمارهٔ ۴۰ : هر چیز که آن ز نیستی در پیوست
شمارهٔ ۴۰ : چون سنگ وجود لعل شد کانم را
شمارهٔ ۴۰ : من ماندهام و لیک بی من منییی
شمارهٔ ۴۰ : ای مانده به جان این جهانی زنده
شمارهٔ ۴۰ : چندان که مرا عقل به تن خواهد بود
شمارهٔ ۴۰ : دانی تو که مرگ چیست از تن رستن
شمارهٔ ۴۰ : دل سِرّ تو در نو و کهن بازنیافت
شمارهٔ ۴۰ : دل بستهٔ روی چون نگار او کن
شمارهٔ ۴۰ : دردا که جوانی ز بَرَم دور رسید
شمارهٔ ۴۰ : هر سبزه و گل که از زمین بیرون رُست
شمارهٔ ۴۰ : زین پس ناید ز دیدگانم دیدن
شمارهٔ ۴۰ : چون هر مویم نوحه گر آید بی تو
شمارهٔ ۴۰ : گر جان گویم برآمد و حیران شد
شمارهٔ ۴۰ : ما نقطهٔ جان وقف بلای تو کنیم
شمارهٔ ۴۰ : درداکه قرار از دل سرمستم رفت
شمارهٔ ۴۰ : گه با من دلخسته کنی دمسازی
شمارهٔ ۴۰ : سر با تو ببازم، کلِه من اینست
شمارهٔ ۴۰ : اول که به پیشِ خویشتن راهم داد
شمارهٔ ۴۰ : دانی تو که از حلقهٔ زلفت چونم
شمارهٔ ۴۰ : چون گل بشکفت ساعتی برخیزیم
شمارهٔ ۴۰ : میریخت گل و ز خاک مفرش میکرد
شمارهٔ ۴۰ : آن شب که بود وصال جان افروزم
شمارهٔ ۴۰ : دانی تو که شمع را چرا افروزند
شمارهٔ ۴۰ : شمع آمد و گفت: ماندهام بی سر و پا
شمارهٔ ۴۰ : دیدی که چِهها با منِ شیدا کردی
شمارهٔ ۴۱ : ای رحمت و جودِ بینهایت از تو
شمارهٔ ۴۱ : آن روز که آفتاب انجم میریخت
شمارهٔ ۴۱ : چون وصل، غمم بر غمِ هجران بفزود
شمارهٔ ۴۱ : زان روز که در صدر خودی بنشستم
شمارهٔ ۴۱ : تا هیچ وجود و عدمت میماند
شمارهٔ ۴۱ : چون بیخبرم از آنکه تقدیرم چیست
شمارهٔ ۴۱ : مرگ است خلاص عالم فانی را
شمارهٔ ۴۱ : جز درد تو درمان دل ریشم نیست
شمارهٔ ۴۱ : گر هست درین راه سر بهبودت
شمارهٔ ۴۱ : شد عقل ز دست و سخت مضطر افتاد
شمارهٔ ۴۱ : بر فرق تو هر حادثه تیغی دگرست
شمارهٔ ۴۱ : چون مردن تو از پی این زادن بود
شمارهٔ ۴۱ : دل را که شد از یک نظر دیده خراب
شمارهٔ ۴۱ : اینجا که منم، پردهٔ پندار بسی است
شمارهٔ ۴۱ : قومی که به هم میبنشینند ترا
شمارهٔ ۴۱ : گفتم: جانا هیچ کسی جانان یافت
شمارهٔ ۴۱ : ای هر نفست عزم جگرخواری بیش
شمارهٔ ۴۱ : در راه تو، دل واقعهٔ مشکل خواست
شمارهٔ ۴۱ : زلف تو برفت از نظرم چه توان کرد
شمارهٔ ۴۱ : گر سبز خطی است، گوشهای خالی گیر
شمارهٔ ۴۱ : بشکفت به صد هزار خوبی گل مست
شمارهٔ ۴۱ : دوش آن بت مستم به طلب آمده بود
شمارهٔ ۴۱ : ای دل دیدی که هر که شد زنده بمُرد
شمارهٔ ۴۱ : شمع آمد و گفت: کشتهام هر سحری
شمارهٔ ۴۱ : هان ای دل بیدار بخفتی آخر
شمارهٔ ۴۲ : ای شمّهٔ لطف تو بهشت افروزی
شمارهٔ ۴۲ : گاهی ز نو و گه ز کهن میگویند
شمارهٔ ۴۲ : تا چند ز اندیشه به جان خواهم گشت
شمارهٔ ۴۲ : اول همه نیستی است تا اول کار
شمارهٔ ۴۲ : پیوسته به چشم دل نظر باید کرد
شمارهٔ ۴۲ : نی کس خبری میدهد از پیشانم
شمارهٔ ۴۲ : یک یک نفست زمان تو خواهد بود
شمارهٔ ۴۲ : حالم ز من سوخته خرمن بمپرس
شمارهٔ ۴۲ : هر دل که ز سِرِّ کار آگاهی یافت
شمارهٔ ۴۲ : آن رفت که عیشِ این جهانی خوش بود
شمارهٔ ۴۲ : ای اهل قبور! خاک گشتید و غبار
شمارهٔ ۴۲ : رفتی تو به خاک و یاسمن بی تو رسید
شمارهٔ ۴۲ : اول دل من، عشق رخت در جان داشت
شمارهٔ ۴۲ : در عالم خوف روزگاری دارم
شمارهٔ ۴۲ : چون نعره زنان قصد به کوی تو کنیم
شمارهٔ ۴۲ : ای دل به امید هم نفس چند روی
شمارهٔ ۴۲ : گه حملهٔ عشق بر دل مجنون آر
شمارهٔ ۴۲ : هم بی دو جهان تویی و هم در دو جهان
شمارهٔ ۴۲ : دل دادم و ترکِ کفر ودینش کردم
شمارهٔ ۴۲ : بر آب روان و سبزه ای شمع طراز
شمارهٔ ۴۲ : غنچه که چو پسته لب شود خندانش
شمارهٔ ۴۲ : دوش آمد و گفت: چند جانت سوزم
شمارهٔ ۴۲ : امروز منم عهد مصیبت بسته
شمارهٔ ۴۲ : شمع آمد و گفت: این کرا تاب بود
شمارهٔ ۴۲ : مرغی دیدم نشسته بر ویرانی
شمارهٔ ۴۳ : هم بر کف ودود، مُلْک بتوانی راند
شمارهٔ ۴۳ : در عالم جان نه مرد پیداست نه زن
شمارهٔ ۴۳ : هرگاه که در پردهٔ راز آیم من
شمارهٔ ۴۳ : عمری به فنا بر دلم آوردم دست
شمارهٔ ۴۳ : در قرب تو گر هست دل دیوانهست
شمارهٔ ۴۳ : هر لحظه تحیر به شبیخون آید
شمارهٔ ۴۳ : چون اصلِ اصول هست در نقطهٔ جان
شمارهٔ ۴۳ : هجرِ تو هلاکِ من بگوید با تو
شمارهٔ ۴۳ : بی ره رفتن، رموز میاندیشی
شمارهٔ ۴۳ : تا کی به هوس چارهٔ بهبود کنیم
شمارهٔ ۴۳ : از مرگ، چو آب روی دلخواهم شد
شمارهٔ ۴۳ : گل خندان شد ز گریهٔ ابر بهار
شمارهٔ ۴۳ : گر دل نه چنین عاشق شیدا بودی
شمارهٔ ۴۳ : گر شادی تو معتبرم میآید
شمارهٔ ۴۳ : عاشق که همه جهان به روی تو بداد
شمارهٔ ۴۳ : چون وصل نیامد به کسی اولیتر
شمارهٔ ۴۳ : در راه فکندهای مرا در تک و تاز
شمارهٔ ۴۳ : هر روز مرا با تو حسابی دگرست
شمارهٔ ۴۳ : زلف تو که بود آرزوئی همه را
شمارهٔ ۴۳ : مهتاب به نور دامن شب بشکافت
شمارهٔ ۴۳ : با گل گفتم که داد بستان و برو
شمارهٔ ۴۳ : چندان که به ناله میگشایم لب را
شمارهٔ ۴۳ : مائیم ز غم سوخته خوش خوش چون شمع
شمارهٔ ۴۳ : شمع آمد و گفت: اگر لبم پُرخنده است
شمارهٔ ۴۳ : عالم که امان نداد کس را نفسی
شمارهٔ ۴۴ : ای آن که کمال خرده دانان دانی
شمارهٔ ۴۴ : میپرسیدی که چیست این نقش مجاز
شمارهٔ ۴۴ : چندان که ز عالم پس و پیشش دیدم
شمارهٔ ۴۴ : هیچم من و در گفت و شنید آمدهام
شمارهٔ ۴۴ : در عشق تو سودا و جنون بنهادیم
شمارهٔ ۴۴ : چندان که ز هر شیوه سخن میگویم
شمارهٔ ۴۴ : تا مرغ دلم شیوهٔ دمساز شناخت
شمارهٔ ۴۴ : غم کشته و رنج دیده خواهم مردن
شمارهٔ ۴۴ : گر باز نماید سَرِ یک موی به تو
شمارهٔ ۴۴ : دردا که ز خواب بس دل غافل ما
شمارهٔ ۴۴ : روزی که ز خاک من برون آید خار
شمارهٔ ۴۴ : خونی که من از دیده به در میریزم
شمارهٔ ۴۴ : تا زلف تو چون کمند میبینم من
شمارهٔ ۴۴ : با عشق تو ملک جاودان میچکنم
شمارهٔ ۴۴ : این گنبد خاکستری پر اخگر
شمارهٔ ۴۴ : ای در غم عشق تو رهی نیست شده
شمارهٔ ۴۴ : جانا! جانم ز قعر دریای حضور
شمارهٔ ۴۴ : دل در خم آن زلف چو زنجیر بماند
شمارهٔ ۴۴ : چون عهده نمیکند کسی فردا را
شمارهٔ ۴۴ : بلبل سخنی گفت به گل آهسته
شمارهٔ ۴۴ : گر زلفِ بتم نیی تو ای شب بسر آی
شمارهٔ ۴۴ : در خفیه بسوختم بسی بی آتش
شمارهٔ ۴۴ : شمع آمد و گفت: بیسرم باید مُرد
شمارهٔ ۴۴ : زین کژ که به راستی نکو میگردد
شمارهٔ ۴۵ : ای آن که به حکم، ملک میرانی تو
شمارهٔ ۴۵ : آن سیل که از قوّت خود جوشان بود
شمارهٔ ۴۵ : خواهی که ببینی تو به پیدایی راز
شمارهٔ ۴۵ : این بیخودیی که من در آن افتادم
شمارهٔ ۴۵ : در عشق تو رازی و نیاز آوردیم
شمارهٔ ۴۵ : در بادیهٔ جهان دری بنمایید
شمارهٔ ۴۵ : چون کار ز دست رفت گفتار چه سود
شمارهٔ ۴۵ : یادست ازین هوس بمی باید داشت
شمارهٔ ۴۵ : افسوس که بی فایده فرسوده شدیم
شمارهٔ ۴۵ : جانا رفتم بر دل پاکم بگری
شمارهٔ ۴۵ : آن دل که دمی بی تو سر جانش نبود
شمارهٔ ۴۵ : ای گم شده از جای به صد جای پدید
شمارهٔ ۴۵ : شوقی که مرا در طلب روی تو خاست
شمارهٔ ۴۵ : ای بس که ز شوق چرخ دوّار بگشت
شمارهٔ ۴۵ : عشق تو که سر چون قلمم اندازد
شمارهٔ ۴۵ : سر در سر سودای تو خواهم کردن
شمارهٔ ۴۵ : جانا! ز همه جهان نشستم برتر
شمارهٔ ۴۵ : ای دل چو درین راه خطرناک شوی
شمارهٔ ۴۵ : گل گفت که در خاک چرا ننشینم
شمارهٔ ۴۵ : چون نیست نصیبِ من به جز غمخواری
شمارهٔ ۴۵ : شمع آمد و گفت: اگر میسر گردد
شمارهٔ ۴۵ : ماییم به صد هزار غم رفته به خاک
شمارهٔ ۴۶ : جان حمد تو از میانِ جان میگوید
شمارهٔ ۴۶ : آن سر عجب نه توبدانی ونه من
شمارهٔ ۴۶ : اینجا شکرم مگس فرو میگیرد
شمارهٔ ۴۶ : ای دل! دیدی که هرچه دیدی هیچ است
شمارهٔ ۴۶ : در عشق تو زاری وندم آوردیم
شمارهٔ ۴۶ : یک بیدل و بیرأی چو من بنمایید
شمارهٔ ۴۶ : گر جان گویم عاشق آن دیدار است
شمارهٔ ۴۶ : پیوسته به دست خود گرفتاری تو
شمارهٔ ۴۶ : جان را خطرِ روزِ پسین بایددید
شمارهٔ ۴۶ : گرچه غمم از گریستن بیرونست
شمارهٔ ۴۶ : از عشق تو روی بر زمینم بنشین
شمارهٔ ۴۶ : هم عقل طلسم جسم و جان باز نیافت
شمارهٔ ۴۶ : صد بار کشیدم و به سرباری بار
شمارهٔ ۴۶ : گر من نه چنین عاشق و شوریدهامی
شمارهٔ ۴۶ : تا در سر زلفت خم و چین افکندی
شمارهٔ ۴۶ : بر روی گل از ابر گلاب است هنوز
شمارهٔ ۴۶ : بلبل به سحر نعره زنان میآشفت
شمارهٔ ۴۶ : تا چند روم که این ره کوته نیست
شمارهٔ ۴۶ : شمع آمد و گفت: زود بیرون رفتم
شمارهٔ ۴۶ : با زهر اجل چو نیست تریاکم روی
شمارهٔ ۴۷ : گر دست دهد غم تو یک دم، آن به
شمارهٔ ۴۷ : حل کردن آن نه تو توانی و نه من
شمارهٔ ۴۷ : هر روز حجاب بیقراران بیش است
شمارهٔ ۴۷ : ای بود تو پیوسته بنا بود آخر
شمارهٔ ۴۷ : ما هر دو جهان زیر قدم آوردیم
شمارهٔ ۴۷ : دل رفت و جگر با دل ریش آمد باز
شمارهٔ ۴۷ : دل رفت و نگفت دلستانم که چه بود
شمارهٔ ۴۷ : هر گاه که گوهر محبّت جویی
شمارهٔ ۴۷ : تا در بُنِ بحر عشق غرقاب شدیم
شمارهٔ ۴۷ : چون با غم تو دل مرا تاب نماند
شمارهٔ ۴۷ : نادیده ترا دیدهٔ من دل برخاست
شمارهٔ ۴۷ : جانا رخ چون تویی به حس نتوان دید
شمارهٔ ۴۷ : آن را که ز دریای تو گوهر بایست
شمارهٔ ۴۷ : تاکی باشم بستهٔ هستی بی تو
شمارهٔ ۴۷ : زلف تو که چون مشک به هر سوی افتاد
شمارهٔ ۴۷ : دل گرچه ز عمر پیش خوردی دارد
شمارهٔ ۴۷ : در غنچه نگاه کن که چون میجوشد
شمارهٔ ۴۷ : پیوسته ز عشق جان و تن میسوزم
شمارهٔ ۴۷ : شمع آمد و گفت: جان غم کش دارم
شمارهٔ ۴۷ : عطار به درد از جهان بیرون شد
شمارهٔ ۴۸ : هم در بر خود خواندگان داری تو
شمارهٔ ۴۸ : در بادیهای که پا ز سر باید کرد
شمارهٔ ۴۸ : دایم ز طلب کردن خود در عجبم
شمارهٔ ۴۸ : گر ما همگی خویش چون ذرّه کنیم
شمارهٔ ۴۸ : من زین دل بیخبر بجان آمدهام
شمارهٔ ۴۸ : عمری دل این سوخته تن در خون داد
شمارهٔ ۴۸ : ای خلق چرا در تب و تفتید آخر
شمارهٔ ۴۸ : دردا که ز دُردی جهان مَست شدیم
شمارهٔ ۴۸ : ای تیرگی زلف توام دین افروز
شمارهٔ ۴۸ : چون باد همی نیاید از سوی تو بر
شمارهٔ ۴۸ : در عشق تو ای خلاصهٔ زیبایی
شمارهٔ ۴۸ : دل را ز غمت بی سر و پا میدارم
شمارهٔ ۴۸ : دل گفت: «رهِ زلف تو چون کوتاهی است»
شمارهٔ ۴۸ : روزی که بود روز هلاک من و تو
شمارهٔ ۴۸ : چون شور ز گل در دل بلبل افتاد
شمارهٔ ۴۸ : سر رفت به باد و من کله میدارم
شمارهٔ ۴۸ : شمع آمد و گفت: اینهمه بیچارگیم
شمارهٔ ۴۸ : گاهی سخنم به صد جنون بنویسند
شمارهٔ ۴۹ : ای گم شده دیوانه وعاقل، در تو
شمارهٔ ۴۹ : کاریست ز پیری و جوانی برتر
شمارهٔ ۴۹ : زان روز که دل پردهٔ این راز شناخت
شمارهٔ ۴۹ : جانا ز غم عشق تو جانم خون شد
شمارهٔ ۴۹ : جز جان، صفت جان، که تواند گفتن
شمارهٔ ۴۹ : آن را که کلید مشکلی میباید
شمارهٔ ۴۹ : رفتیم و نبود هیچ کس محرم ما
شمارهٔ ۴۹ : گفتم به بر سوختهٔ خویش آیی
شمارهٔ ۴۹ : جان نتواند هیچ سزاوار تو گشت
شمارهٔ ۴۹ : از عشق فرو گرفتهای پیش و پسم
شمارهٔ ۴۹ : هرگه که میخوری خروشی بزنی
شمارهٔ ۴۹ : شب نیست که جان بی تو به لب مینرسد
شمارهٔ ۴۹ : ساقی به صبوحی می ناب اندر ده
شمارهٔ ۴۹ : گل قصّهٔ بی خویشتنی خواهد گفت
شمارهٔ ۴۹ : چون صبح به خنده یک نفس خرسندم
شمارهٔ ۴۹ : شمع آمد و گفت: رختِ رفتن بستم
شمارهٔ ۵۰ : هم عقل ز کُنْه تو نشان میجوید
شمارهٔ ۵۰ : در بند گرهگشای میباید بود
شمارهٔ ۵۰ : در عشق مرا عقل شد و رای نماند
شمارهٔ ۵۰ : تا شد دلم از بوی می عشق تو مست
شمارهٔ ۵۰ : جانی که به رمز، قصّهٔ جانان گفت
شمارهٔ ۵۰ : گه پیشرو نبرد میباید بود
شمارهٔ ۵۰ : ای دل همه را بیازمودیم و شدیم
شمارهٔ ۵۰ : ای لعل توام به حکم ایمان داده
شمارهٔ ۵۰ : آواز به عشق در جهان خواهم داد
شمارهٔ ۵۰ : شرطست ز تو بی سر و بی پا که روم
شمارهٔ ۵۰ : جانا! همه راه، بر زبانم بودی
شمارهٔ ۵۰ : در زلف اگرچه جایگاهی سازی
شمارهٔ ۵۰ : مائیم به عقل ناصواب افتاده
شمارهٔ ۵۰ : با گل گفتم: چو چشم آن میدارم
شمارهٔ ۵۰ : شمعم که ز خود نهان فرو میگریم
شمارهٔ ۵۰ : شمع آمد و گفت: دل گرفت از خلقم
شمارهٔ ۵۱ : چون نیست کسی در دو جهان دمسازت
شمارهٔ ۵۱ : تخمی که درو مغز جهان پنهان بود
شمارهٔ ۵۱ : چون بحر وجود روی بنمود مرا
شمارهٔ ۵۱ : با هستی خویش داوری خواهم کرد
شمارهٔ ۵۱ : در فقر، دل و روی سیه باید داشت
شمارهٔ ۵۱ : گه دستخوشِ زمانه خواهیم شدن
شمارهٔ ۵۱ : آن غم که ز تو بر دل پرخون منست
شمارهٔ ۵۱ : گر در طلبت ز روی تو مانم باز
شمارهٔ ۵۱ : گه عشق تو چون حلقهٔ در میبَرَدم
شمارهٔ ۵۱ : زان خط که به گردِ شکر آوردی تو
شمارهٔ ۵۱ : خواهی که غم از دل تو یک دم بشود
شمارهٔ ۵۱ : بشکفت گل و رونق شمشاد ببرد
شمارهٔ ۵۱ : ما بحرِ بلا پیش گرفتیم و شدیم
شمارهٔ ۵۱ : شمع آمد و گفت: این سفر افتاد مرا
شمارهٔ ۵۲ : چون حاضر غایبی فغان بر چه نهم
شمارهٔ ۵۲ : جانی که درو تیره و روشن تو بوَد
شمارهٔ ۵۲ : هر جان که چو جان من گرفتار آید
شمارهٔ ۵۲ : جانا چو ره تو راه ذُلّ و عِزْ نیست
شمارهٔ ۵۲ : سرّی که دلِ دو کَوْن خون داند کرد
شمارهٔ ۵۲ : از آز و طمع بیخور و خفتیم همه
شمارهٔ ۵۲ : در عشق تو نیم ذرّه سرگردانی
شمارهٔ ۵۲ : هر کو گهر وصل تو در خواهد خواست
شمارهٔ ۵۲ : سودای توام به سر برون گردانید
شمارهٔ ۵۲ : بوئی که ز زلف مشکبوی تو رسد
شمارهٔ ۵۲ : گل جلوه همی کند به بستان ای دوست
شمارهٔ ۵۲ : گل از پی عمری به طلب میآید
شمارهٔ ۵۲ : شمعم که حریف آتشم میآید
شمارهٔ ۵۲ : شمع آمد و گفت: شهر پر خندهٔ ماست
شمارهٔ ۵۳ : ای خلق دو کون ذکر گویندهٔ تو
شمارهٔ ۵۳ : آن قوم که دروحدت کل آن دارند
شمارهٔ ۵۳ : در قلزمِ توحید دو عالم کم گیر
شمارهٔ ۵۳ : در بحر فنا به آب در خواهم شد
شمارهٔ ۵۳ : هرگز ره دین براستی نسپردیم
شمارهٔ ۵۳ : در عشق تو عقل با جنون خواهم کرد
شمارهٔ ۵۳ : هرگه که من از وصل تو بابی شنوم
شمارهٔ ۵۳ : سودای تو کارم به خطر خواهد کرد
شمارهٔ ۵۳ : چون گشت دل من از سر زلف تو مست
شمارهٔ ۵۳ : بشکفت گل تازه به بستان ای دوست
شمارهٔ ۵۳ : گل عمر بسی کرد طلب پس چه کند
شمارهٔ ۵۳ : هر لحظه مرا چو شمع سوز افزون شد
شمارهٔ ۵۳ : شمع آمد و گفت: دادِ من باید خواست
شمارهٔ ۵۴ : ای آن که چنانکه مصلحت میدانی
شمارهٔ ۵۴ : چون نور منوّرِ سُبُل یابی باز
شمارهٔ ۵۴ : ماییم بدین پردهٔ بیرونی در
شمارهٔ ۵۴ : بنگر که چه غم بیتو کشیدم آخر
شمارهٔ ۵۴ : کو تن که ز پای در فتادست امروز
شمارهٔ ۵۴ : تا بتوانم ازان جمال اندیشم
شمارهٔ ۵۴ : چون وصل تو یک ذرّه نیفتاد به دست
شمارهٔ ۵۴ : عشق تو به هر دمم هزار افسون کرد
شمارهٔ ۵۴ : در عشق رخت چون رخ تو بیشم نیست
شمارهٔ ۵۴ : آن لحظه که از اجل گریزان گردیم
شمارهٔ ۵۴ : با گل گفتم که با چنین عمر که هست
شمارهٔ ۵۴ : داری سرِ عشق کار از سردرگیر
شمارهٔ ۵۴ : شمع آمد وگفت: آمدهام شب پیمای
شمارهٔ ۵۵ : چون ذُلِّ من از من است و چون عزّ از تو
شمارهٔ ۵۵ : آن راز که هست در پس صد سرپوش
شمارهٔ ۵۵ : در وادی عشق بیقراری است مرا
شمارهٔ ۵۵ : در عشق نشان و خبر من برسید
شمارهٔ ۵۵ : از عمر گذشته عبرتی بیش نماند
شمارهٔ ۵۵ : بی روی تو یک لحظه نمیشاید زیست
شمارهٔ ۵۵ : ای کاش دلم را سر آهی بودی
شمارهٔ ۵۵ : گه نعره زن قلندر آیم با تو
شمارهٔ ۵۵ : گر لعل لب تو آب حیوانم داد
شمارهٔ ۵۵ : جانا گل بین جامهٔ چاک آورده
شمارهٔ ۵۵ : گل بین که به صد غنج و به صدناز رسید
شمارهٔ ۵۵ : تا هیچ چو شمعت سر و کار خویش است
شمارهٔ ۵۵ : شمع آمد و گفت: سوزِ من گر دانی
شمارهٔ ۵۶ : گه تحفه به نالهٔ سحرگاه دهی
شمارهٔ ۵۶ : در حضرت حق، جمله ادب باید بود
شمارهٔ ۵۶ : آنجا که منم هیچکس آنجا نرسد
شمارهٔ ۵۶ : دل از طمع خام چنان بریان شد
شمارهٔ ۵۶ : چون رفتن جان پاک آمد در پیش
شمارهٔ ۵۶ : ای بس که به هر تکی دویدم بی تو
شمارهٔ ۵۶ : این خود چه عجایبست کامیختهای
شمارهٔ ۵۶ : گاهی به خودم بار دهد مستی مست
شمارهٔ ۵۶ : هرکاو رخ تو بدید حیران ماند
شمارهٔ ۵۶ : چون صبح دمید ودامن شب شد چاک
شمارهٔ ۵۶ : تا پرده ز روی گلِ تر باز افتاد
شمارهٔ ۵۶ : گر عیاری خشک و ترت سوختنی است
شمارهٔ ۵۶ : شمع آمد و گفت: یارِ من خواهد بود
شمارهٔ ۵۷ : در ملک دو کون پادشاهی میکن
شمارهٔ ۵۷ : گر تشنهٔ بحری به گهر ایمان دار
شمارهٔ ۵۷ : صد مرحله زان سوی خرد خواهم شد
شمارهٔ ۵۷ : هر لحظه دهد عشق توام سرشوئی
شمارهٔ ۵۷ : دل در سر درد شد به درمان نرسید
شمارهٔ ۵۷ : جانا ز ره دراز میآیم من
شمارهٔ ۵۷ : آنها که ز باغ عشق گل میرُفتند
شمارهٔ ۵۷ : زان بگرفته است لشکری پیش و پسم
شمارهٔ ۵۷ : ای خاصیتِ لعل تو جان پروردن
شمارهٔ ۵۷ : صبح از پس کوه روی بنمود ای دوست
شمارهٔ ۵۷ : آن نقد نگر که در میان دارد گل
شمارهٔ ۵۷ : تا تو به بلای عشق تن در ندهی
شمارهٔ ۵۷ : شمع آمد و گفت: میفروزم همه شب
شمارهٔ ۵۸ : ای در دلِ من نشسته جانی یا نه
شمارهٔ ۵۸ : چون بحر شدی گهر میانِ جان دار
شمارهٔ ۵۸ : کس را دیدی ز خود نفور افتاده
شمارهٔ ۵۸ : گفتم: ز فناء خود چنانم که مپرس
شمارهٔ ۵۸ : هم کار ز دست رفت در بی کاری
شمارهٔ ۵۸ : در عشق تو کارم به هوس برناید
شمارهٔ ۵۸ : حاصل ز غم عشق توام بدنامیست
شمارهٔ ۵۸ : چون داد دلم دل گسلم میندهد
شمارهٔ ۵۸ : دل در سر زلف چون توحسن افروزی
شمارهٔ ۵۸ : هر روز برآنم که کنم شب توبه
شمارهٔ ۵۸ : گر هست دلت سوختهٔ جان افروز
شمارهٔ ۵۸ : شمع آمد و گفت: میروم حیران من
شمارهٔ ۵۹ : ملکِ غم تو هر دو جهان بیش ارزد
شمارهٔ ۵۹ : کی پشه تواند که ثریا بیند
شمارهٔ ۵۹ : عمری دل من غرقهٔ خون آمده بود
شمارهٔ ۵۹ : هر لحظه ز عشق در سجودی دگرم
شمارهٔ ۵۹ : دردا که دلم را تن بَطّال بکشت
شمارهٔ ۵۹ : با عشق تو دست در کمر خواهم کرد
شمارهٔ ۵۹ : نادیده ترا شرح سروپات خوش است
شمارهٔ ۵۹ : جان میسوزد هر نفسم تا کی ازین
شمارهٔ ۵۹ : مشکین رسنت چو پردهٔ ماه شود
شمارهٔ ۵۹ : می خور که فلک بهر هلاک من و تو
شمارهٔ ۵۹ : ای آن که دل زندهٔ تو مُرد از تو
شمارهٔ ۵۹ : شمع آمد و گفت: حالتی خوش دیدم
شمارهٔ ۶۰ : جانا دایم میان جان بودی تو
شمارهٔ ۶۰ : گر باخبرست مرد و گر بیخبرست
شمارهٔ ۶۰ : زآنروز که دل نه شادی و نه غم دید
شمارهٔ ۶۰ : سر تا پایم نقطهٔ آرام کنید
شمارهٔ ۶۰ : افسوس که روزگارم از دست بشد
شمارهٔ ۶۰ : گه نعره زن قلندرت خواهم بود
شمارهٔ ۶۰ : گاهی ببریدی و گهی پیوستی
شمارهٔ ۶۰ : چه عشوه و دم بود که دلدارنداد
شمارهٔ ۶۰ : چون چشمِ تو تیرِ غمزه محکم انداخت
شمارهٔ ۶۰ : زان آتشِ تر که خیمه برکِشت زنند
شمارهٔ ۶۰ : چون شمع به یک نفس فرو مرده مباش
شمارهٔ ۶۰ : شمع آمد و گفت: اگر تنم غم کش خاست
شمارهٔ ۶۱ : هر قطره به کُنْهِ دُرِّ دریا نرسد
شمارهٔ ۶۱ : برخیز و به بحرِ عشقِ دلدار درای
شمارهٔ ۶۱ : نه سوختگی شناسم و نه خامی
شمارهٔ ۶۱ : از بس که دلم به بینشان داشت نیاز
شمارهٔ ۶۱ : از گلشن دل نصیب من خار رسید
شمارهٔ ۶۱ : چون عاشق روی تو شدم اینم بس
شمارهٔ ۶۱ : من بی دلم و اگر مرا دل بودی
شمارهٔ ۶۱ : هم دیده بر آن روی چو مه باید داشت
شمارهٔ ۶۱ : گفتی که اگر میطلبی تدبیری
شمارهٔ ۶۱ : مهتاب افتاد در گلستان امشب
شمارهٔ ۶۱ : آن را که درین حبسِ فنا باید مُرد
شمارهٔ ۶۱ : شمع آمد و گفت: این تن لاغر همه سوخت
شمارهٔ ۶۲ : سی سال به صد هزار تک بدویدیم
شمارهٔ ۶۲ : بحری که همه عمر به یکدم بینی
شمارهٔ ۶۲ : آرام ز جانِ حاضرم میبینم
شمارهٔ ۶۲ : وقتست که بیزحمت جان بنشینم
شمارهٔ ۶۲ : چون لایق گنج نیست ویرانهٔ عمر
شمارهٔ ۶۲ : عمری دل من غرقهٔ خون بی تو بزیست
شمارهٔ ۶۲ : تا پاک نگردد دل این نفس پرست
شمارهٔ ۶۲ : دل روی بدان زلفِ سرافراز آورد
شمارهٔ ۶۲ : مائیم به میخانه شده جمع امشب
شمارهٔ ۶۲ : در عشق چو شمع با خطر نتوان زیست
شمارهٔ ۶۲ : شمع آمد و گفت: جان من پُردرد است
شمارهٔ ۶۳ : کردم تک و پوی بی عدد بسیاری
شمارهٔ ۶۳ : گر تو دل خویش بیسیاهی بینی
شمارهٔ ۶۳ : چون بادیهٔ عشق، مرا پیش آمد
شمارهٔ ۶۳ : از ننگ وجودم که رهاند بازم
شمارهٔ ۶۳ : امروز منم نشسته نه نیست نه هست
شمارهٔ ۶۳ : چون هست همه به روی تو آرزویم
شمارهٔ ۶۳ : هر دم ز تو درد بیشتر خواهم برد
شمارهٔ ۶۳ : گه لعلِ تو از قند دلم خواهد تافت
شمارهٔ ۶۳ : جانا! می ده که با دلی غمناکم
شمارهٔ ۶۳ : چون گل به دل افروخته میباید بود
شمارهٔ ۶۳ : شمع آمد و گفت: آنِ عشقم همه شب
شمارهٔ ۶۴ : ای خورده غم تو یک به یک چندینی
شمارهٔ ۶۴ : گردیدهوری تو دیده بر کار انداز
شمارهٔ ۶۴ : آن دم که چو بحر کل شود ذات مرا
شمارهٔ ۶۴ : بی جان و تنم جان و تنم میباید
شمارهٔ ۶۴ : رفتم که بنای عمر نامحکم بود
شمارهٔ ۶۴ : از عشقِ تو در جهان عَلَم خواهم شد
شمارهٔ ۶۴ : در عشق تو با خاک یکی خواهم شد
شمارهٔ ۶۴ : تا زلف ترا به خونِ دل، رای افتاد
شمارهٔ ۶۴ : زهرست غم این دل غمناک همه
شمارهٔ ۶۴ : در عشق چو شمع سوز باید آورد
شمارهٔ ۶۴ : شمع آمد و گفت: بر تنِ لاغر خویش
شمارهٔ ۶۵ : جانها چو ز شوق تو بسوزند همه
شمارهٔ ۶۵ : گرچه دل تو زین همه غم تنگ شود
شمارهٔ ۶۵ : یک قطرهٔ بحرم من و یک قطره نیم
شمارهٔ ۶۵ : خوش خواهدبود، اگر فنا خواهد بود
شمارهٔ ۶۵ : رفتم خط عشق وبندگی نادیده
شمارهٔ ۶۵ : در کوی تو چون میگذرم، اینت عجب!
شمارهٔ ۶۵ : جان بوی تو جست ازدل ناشاد و نیافت
شمارهٔ ۶۵ : در زلفِ تو صد حلقهٔ دیگرگون است
شمارهٔ ۶۵ : این نوحه که از چنگ کنون میآید
شمارهٔ ۶۵ : چون تن زده سر به راه میباید داشت
شمارهٔ ۶۵ : شمع آمد و گفت: هر که مردی بودست
شمارهٔ ۶۶ : جان از طلب روی تو آبی گردد
شمارهٔ ۶۶ : در بند خیال غیر یک ذرّه مباش
شمارهٔ ۶۶ : زان گشت دلم خراب از هر ذرّه
شمارهٔ ۶۶ : کارم ز دل گرم و دم سرد گذشت
شمارهٔ ۶۶ : چندان که ترا حجاب میخواهد بود
شمارهٔ ۶۶ : زان روز که حسنت علم عشق افراخت
شمارهٔ ۶۶ : ای بیخبر از رنج و گرفتاری من
شمارهٔ ۶۶ : مائیم و میی و مطربی مشکین خال
شمارهٔ ۶۶ : در شمع نگر فتاده در سوز و گداز
شمارهٔ ۶۶ : شمع آمد و گفت: دامنی تر داری
شمارهٔ ۶۷ : دل خون کن اگر سَرِ بلای تو نداشت
شمارهٔ ۶۷ : تا کی خود را ز پای و سراندیشی
شمارهٔ ۶۷ : هر یک ز دگر یک نگران میبینم
شمارهٔ ۶۷ : شد عمر و دل از کرده پشیمان آمد
شمارهٔ ۶۷ : تا یک نفسی دسترسم میماند
شمارهٔ ۶۷ : چون گل یابم بوی تو زو میبویم
شمارهٔ ۶۷ : گر کشته شوم کشته به نامِ تو شوم
شمارهٔ ۶۷ : برخیز که ماه میزند خیمه ز شب
شمارهٔ ۶۷ : شمعی که ز درد او کسی باز نگفت
شمارهٔ ۶۷ : شمع آمد و گفت: آمدهام رنگ آمیز
شمارهٔ ۶۸ : کاری که ورای کفر و دین میدانم
شمارهٔ ۶۸ : هر جان که به نور قدس پیش اندیش است
شمارهٔ ۶۸ : در عشق نه پیدا و نه پنهانم من
شمارهٔ ۶۸ : آن شد که دلم را غمِ جانانی بود
شمارهٔ ۶۸ : با روی تو ماه را منوّر ننهم
شمارهٔ ۶۸ : ای جمله اشارات و رموزم از تو
شمارهٔ ۶۸ : چون نیست ز عقل ذرّهای توفیرم
شمارهٔ ۶۸ : برخیز که کار ما چو زر خواهد شد
شمارهٔ ۶۸ : از دل غم دلفروز میباید دید
شمارهٔ ۶۸ : شمع آمد و گفت: زاتش افسر دارم
شمارهٔ ۶۹ : هرجان که طریق پردهٔ راز نیافت
شمارهٔ ۶۹ : چون نیست ترا کار ز سودا بیرون
شمارهٔ ۶۹ : در عشق وجود و عدمم یک سان است
شمارهٔ ۶۹ : زین شیوه که ازعمر برآوردم گرد
شمارهٔ ۶۹ : دیرست که در کوی تو دارم گذری
شمارهٔ ۶۹ : هرچند که نیست در رهت دولت یافت
شمارهٔ ۶۹ : تا زلفِ زره ورت به هم تافته شد
شمارهٔ ۶۹ : یک دم به طرب بادهٔ خوش لَوْن دهید
شمارهٔ ۶۹ : بس شب که چو شمع با سحر باید بُرد
شمارهٔ ۶۹ : شمع آمد و گفت: انجمنم باید ساخت
شمارهٔ ۷۰ : از سرِّ تو هر که با نشان خواهد بود
شمارهٔ ۷۰ : گر پرده ز روی کار بر میداری!
شمارهٔ ۷۰ : در عالم عشق محو و ناچیز شدیم
شمارهٔ ۷۰ : تن پست شد از درد اگر پست نبود
شمارهٔ ۷۰ : ما درد تو را به جای درمان داریم
شمارهٔ ۷۰ : در عشق تودل هزار جان تاوان داد
شمارهٔ ۷۰ : تا در سرِ زلفت خم و تاب افکندی
شمارهٔ ۷۰ : دل در غم همدمی بفرسود و نیافت
شمارهٔ ۷۰ : شمعی که ز سوز خویش بر خود بگریست
شمارهٔ ۷۰ : شمع آمد و گفت: پا و سر باید سوخت
شمارهٔ ۷۱ : گم گشتن خود، از تونشان بس بودم
شمارهٔ ۷۱ : تا چند کنی عزیمت دریا ساز
شمارهٔ ۷۱ : ای بس که چه دشوار و چه آسان مُردیم
شمارهٔ ۷۱ : افسوس که ناچار بمی باید مرد
شمارهٔ ۷۱ : چون نیست ره هجرِ ترا پایان باز
شمارهٔ ۷۱ : چون مشکِ خط تو سایه ور میافتد
شمارهٔ ۷۱ : تا چند درین مقام بیدادگران
شمارهٔ ۷۱ : گفتم: شمعا! چند گدازی مگداز
شمارهٔ ۷۱ : شمع آمد و گفت: خویشتن میتابم
شمارهٔ ۷۲ : بی یادِ تو دل چو سایه در خورشید است
شمارهٔ ۷۲ : هر جانی را که غرق انعام بود
شمارهٔ ۷۲ : در واقعهای سخت عجب افتادم
شمارهٔ ۷۲ : دل رفت و ز آتش طرب دود ندید
شمارهٔ ۷۲ : اول ز همه کار جهان پاک شدم
شمارهٔ ۷۲ : زلف تودگر ز دست نگذارم من
شمارهٔ ۷۲ : مخموران را پیالهٔ می در ده
شمارهٔ ۷۲ : گفتم:شمعا! چون همه شب در کاری
شمارهٔ ۷۲ : شمع آمد و گفت: بنده میباید بود
شمارهٔ ۷۳ : چون مونسِ من ز عالم اندوه تو بود
شمارهٔ ۷۳ : چون بدنامی به روزگاری افتد
شمارهٔ ۷۳ : آن وقت که گفتمی که ناشاد منم
شمارهٔ ۷۳ : هان ای دل خسته کاروان میگذرد
شمارهٔ ۷۳ : مینشناسد کسی زبان من و تو
شمارهٔ ۷۳ : ای پردهٔ دل پرده نوازت بوده
شمارهٔ ۷۳ : جانا! می خور که چون گل تازه شکفت
شمارهٔ ۷۳ : ای شمع سرافراز چه پنداشتهای
شمارهٔ ۷۳ : شمع آمد و گفت: کار باید کرد
شمارهٔ ۷۴ : ای عقل شده در صفت ذات تو پست
شمارهٔ ۷۴ : چون نیست، گر از پیش روی، پیشانت
شمارهٔ ۷۴ : تن، سایهٔ جان رنج پروردهٔ ماست
شمارهٔ ۷۴ : عمری که گذشت زود انگار نبود
شمارهٔ ۷۴ : یکتا بودم دوتائی افتاد مرا
شمارهٔ ۷۴ : بیچاره دلِ من که غمِ جانش نیست
شمارهٔ ۷۴ : چون جلوهٔ گل ز گلستان پیدا شد
شمارهٔ ۷۴ : ای شمع! فروختی و لاف آوردی
شمارهٔ ۷۴ : شمع آمد و گفت: تا مرا یافتهاند
شمارهٔ ۷۵ : چون عفو تو میتوان مسلم کردن
شمارهٔ ۷۵ : ور راه ز پس قطع کنی پایانت
شمارهٔ ۷۵ : آن مرغ عجب در آشیان کی گنجد
شمارهٔ ۷۵ : بنیاد جهان غرور و سوداست همه
شمارهٔ ۷۵ : چون وصل تو تخم آشنائی انداخت
شمارهٔ ۷۵ : گر لعلِ لبِ تو دَرِّ شهوارم داد
شمارهٔ ۷۵ : ای ترک قلندری شرابی در ده
شمارهٔ ۷۵ : چون شمع دمی نبود خشنود از خویش
شمارهٔ ۷۵ : شمع آمد و گفت: اگر خطا سوختمی
شمارهٔ ۷۶ : گر فضلِ تو عقل را یقین مینشود
شمارهٔ ۷۶ : گر برخیزد ز پیش چشم تو منی
شمارهٔ ۷۶ : آن راز که پیوسته از آن میپرسم
شمارهٔ ۷۶ : با این دلِ چون قیر چه خواهی کردن
شمارهٔ ۷۶ : هم عمر به بوی تو به آخر بردیم
شمارهٔ ۷۶ : تا کی کمرِ عهد و وفا باید بست
شمارهٔ ۷۶ : برخیز که گل کیسهٔ زر خواهد ریخت
شمارهٔ ۷۶ : میپرسیدم دوش ز شمع آهسته
شمارهٔ ۷۶ : شمع آمد و گفت: بر نمیباید خاست
شمارهٔ ۷۷ : یک ذره هدایتِ تو میباید و بس
شمارهٔ ۷۷ : آن را که به چشم کشف پیداست یقین
شمارهٔ ۷۷ : دل سوختهٔ جمال او میبینم
شمارهٔ ۷۷ : میپنداری که بیخبر بتوان زیست
شمارهٔ ۷۷ : تا بی رخ یار محرمم بنشسته
شمارهٔ ۷۷ : چندان که نگاه میکنم هر سوئی
شمارهٔ ۷۷ : شمع از در جمع چون درآمد حالی
شمارهٔ ۷۷ : شمع آمد و گفت: گر بما زد پر باز
شمارهٔ ۷۸ : چون دردِ تو چاره ساز آمد جان را
شمارهٔ ۷۸ : بنگر بنگر، ای دل! اگر مرد رهی
شمارهٔ ۷۸ : ما مذهبِ عشقِ روی آن مه داریم
شمارهٔ ۷۸ : گه قصد دل ممتحنم میداری
شمارهٔ ۷۸ : آتش همه با شمع جفا خواهد کرد
شمارهٔ ۷۸ : شمع آمد و گفت: در بلا باید سوخت
شمارهٔ ۷۹ : جانا که به جای تو تواند بودن
شمارهٔ ۷۹ : میپنداری که حق هویدا گردد
شمارهٔ ۷۹ : پیوسته حریفِ جان فزایم باید
شمارهٔ ۷۹ : از روغنِ شمع بوی خون میآید
شمارهٔ ۷۹ : شمع آمد و گفت: سوز پروانه جداست
شمارهٔ ۸۰ : من بی تو دمی قرار نتوانم کرد
شمارهٔ ۸۰ : هر دیده که اسرار جهان مطلق دید
شمارهٔ ۸۰ : بر خاک بسی نشستم از غمناکی
شمارهٔ ۸۰ : ای شمع! تُرا نیست ز سوز آگاهی
شمارهٔ ۸۰ : شمع آمد و گفت: کشته بنشینم نیز
شمارهٔ ۸۱ : چون بیخبرم که چیست تقدیر مرا
شمارهٔ ۸۱ : تا چند ازین نقش برآورده که هست
شمارهٔ ۸۱ : میآیم و بس چون خجلی میآیم
شمارهٔ ۸۱ : ای شمع! برو که سوختن حدّ من است
شمارهٔ ۸۱ : شمع آمد و گفت: زخم خوردم بر سر
شمارهٔ ۸۲ : نه در صفِ صادقان قراری دارم
شمارهٔ ۸۲ : آنجا که زمین را فلکی بینی تو
شمارهٔ ۸۲ : چون چهرهٔ خورشید وَشَش روشن تافت
شمارهٔ ۸۲ : ای شمع! تُرا ز سوز محروم کنند
شمارهٔ ۸۲ : شمع آمد و گفت: کشتهٔ هر روزم
شمارهٔ ۸۳ : یا رب ما را راندهٔ درگاه مکن
شمارهٔ ۸۳ : هر جان که ز حکم مرکز دوران رفت
شمارهٔ ۸۳ : در محو دلم ز خویشتن مانَد باز
شمارهٔ ۸۳ : ای شمع! تویی علی الیقین دشمنِ تو
شمارهٔ ۸۳ : شمع آمد و گفت: دولتم دوری بود
شمارهٔ ۸۴ : روئی که به روز پنج ره میشوئیم
شمارهٔ ۸۴ : آن سالک گرم روْ که در شیب و فراز
شمارهٔ ۸۴ : از عشق تو آمدم به جان چتوان کرد
شمارهٔ ۸۴ : ای شمع! چو از آتش افسر کردی
شمارهٔ ۸۴ : شمع آمد و گفت: چون گرفتم کم خویش
شمارهٔ ۸۵ : زان روز که از عدم پدید آمدهایم
شمارهٔ ۸۵ : هان ای دل بیخبر! کجاییم بیا
شمارهٔ ۸۵ : گه عشق تو در میان جان دارم من
شمارهٔ ۸۵ : ای شمع! اگرچه مجلس افروختهای
شمارهٔ ۸۵ : شمع آمد و گفت: دوربین باید بود
شمارهٔ ۸۶ : یا رب چو به صد زاری زار آمدهایم
شمارهٔ ۸۶ : دل را نه ز آدم و نه حواست نسب
شمارهٔ ۸۶ : چون نیست زمانی سر خویشم بی تو
شمارهٔ ۸۶ : ای شمع! چو تو هیچ کس آشفته ندید
شمارهٔ ۸۶ : شمع آمد و گفت: دائماً در سفرم
شمارهٔ ۸۷ : ای دایرهٔ حکم تو سرگردانی
شمارهٔ ۸۷ : عشق آمد و نام کفر و ایمان نگذاشت
شمارهٔ ۸۷ : چون دوست به دست روح، پیغامم داد
شمارهٔ ۸۷ : ای شمع! مگر چنان گمانْت افتادست
شمارهٔ ۸۷ : شمع آمد و گفت: اگر شماری دارم
شمارهٔ ۸۸ : ای آن که همه گشایش بندِ منی
شمارهٔ ۸۸ : در عشق نماند عقل و تمییز که بود
شمارهٔ ۸۸ : پیوسته دلم شیفتهٔ آن راز است
شمارهٔ ۸۸ : از آه دلم کام و زبان میسوزد
شمارهٔ ۸۸ : شمع آمد و گفت: اگر بمی باید رفت
شمارهٔ ۸۹ : سیر این دل خسته کی شود ازتو مرا
شمارهٔ ۸۹ : آن دل که ز شوق نور اکبر میتافت
شمارهٔ ۸۹ : نقدی که مراست قیمتش هست بسی
شمارهٔ ۸۹ : ای شمع! بلا در تو اثر خواهد کرد
شمارهٔ ۸۹ : شمع آمد و گفت: کار در کار افتاد
شمارهٔ ۹۰ : ای جانِ من سوخته دل زندهٔ تو
شمارهٔ ۹۰ : از بس که بدیدم ز تو اسرار عجب
شمارهٔ ۹۰ : ای آن که درین حبس جهان ماندهای
شمارهٔ ۹۰ : در شمع نگاه کن که جان میسوزد
شمارهٔ ۹۰ : شمع آمد و گفت: عمر خوش خوش بگذشت
شمارهٔ ۹۱ : یا رب تو مرا مدد کن از یارِی خویش
شمارهٔ ۹۱ : یارب چه نهان چه آشکارا که تویی
شمارهٔ ۹۱ : گاهی بیخود، بی سر و بی پا برویم
شمارهٔ ۹۱ : شمع است که همچو سرکشی میخندد
شمارهٔ ۹۱ : شمع آمد و گفت: جمع اگر بنشینند
شمارهٔ ۹۲ : از هیبت تو این دل غم خواره بسوخت
شمارهٔ ۹۲ : هر روز به حسن بیشتر خواهی بود
شمارهٔ ۹۲ : هر سر زدهای ز سرِّ ما آگه نیست
شمارهٔ ۹۲ : شمعی که به یک دو شب فرو میگذرد
شمارهٔ ۹۲ : شمع آمد وگفت: چون درآمد آتش
شمارهٔ ۹۳ : ای یادِ تو مرهم دل خستهٔ من
شمارهٔ ۹۳ : جانا غمِ عشق تو بجان نتوان داد
شمارهٔ ۹۳ : چندین که روی و نیک یا بد بینی
شمارهٔ ۹۳ : ای آتش شمع سوز ناساز مشو
شمارهٔ ۹۳ : شمع آمد و گفت: خیز و جانبازی بین
شمارهٔ ۹۴ : یا رب غم تو چگونه تقدیر کنم
شمارهٔ ۹۴ : در راه تو گم گشت دویی اینت عجب!
شمارهٔ ۹۴ : مردان می معرفت به اقبال کشند
شمارهٔ ۹۴ : ای شمع! دمی از دل مضطر میزن
شمارهٔ ۹۴ : شمع آمد و گفت: کشتهٔ ایامم
شمارهٔ ۹۵ : هم حلهٔ فضل در برم میداری
شمارهٔ ۹۵ : آن دیده که توحید قوی میبیند
شمارهٔ ۹۵ : در عشقِ تو عقل و سمع میباید باخت
شمارهٔ ۹۵ : شمع آمد وگفت: سوز جان خواهم داشت
شمارهٔ ۹۶ : ای بندگی تو پادشاهی کردن
شمارهٔ ۹۶ : جانا ز میانِ من و تو دست کراست
شمارهٔ ۹۶ : ماتم زدهٔ تو جانِ سرگشتهٔ ماست
شمارهٔ ۹۶ : شمع آمد و گفت: گه دلم مُرده شود
شمارهٔ ۹۷ : یا رب جان را بیم گنه کاران هست
شمارهٔ ۹۷ : جانا نه یکیام نه دوام اینت عجب!
شمارهٔ ۹۷ : روی تو که عقل ازو خجل میآید
شمارهٔ ۹۷ : شمع آمد و گفت: جور عالم برسد
شمارهٔ ۹۸ : گر من به هزار اهرمن مانم باز
شمارهٔ ۹۸ : دل خستهٔ سال و بستهٔ ماه نماند
شمارهٔ ۹۸ : چون شمع ز سوختن دمی دم نزنم
شمارهٔ ۹۸ : شمع آمد و گفت: از سر دردی که مراست
شمارهٔ ۹۹ : ای در هر دم دو صد جهان پر چاره
شمارهٔ ۹۹ : چون باز دلم غمِ ترا زقّه نهاد
شمارهٔ ۹۹ : تا از سر زلفت خبرم میماند
شمارهٔ ۹۹ : شمع آمد و گفت: ماندهام بیخور و خَفْت
شمارهٔ ۱۰۰ : جان دردو جهان کسی بجای تو نداشت
شمارهٔ ۱۰۰ : در عشق توام شادی و غم هیچ نبود
شمارهٔ ۱۰۰ : من شمع توام که گر بسوزم صد بار
شمارهٔ ۱۰۰ : شمع آمد و گفت: سخت کوشم امشب
شمارهٔ ۱۰۱ : هم درد توام مایهٔ درمان بودست
شمارهٔ ۱۰۱ : بر بوی وصال میدویدم همه سال
شمارهٔ ۱۰۱ : شمع آمد وگفت: جان من میببرند
شمارهٔ ۱۰۲ : یا رب! برهان زنفس دشمن صفتم
شمارهٔ ۱۰۲ : پیوسته کتاب هجر میخواهم خواند
شمارهٔ ۱۰۳ : تا چند تنم پردهٔ بیچارگیم
شمارهٔ ۱۰۳ : در اشک خود از فرقت آن یار که بود
شمارهٔ ۱۰۴ : چون جملهٔ راه، کاروان من و تست
شمارهٔ ۱۰۴ : گفتم:جانا! عهد و قرارت این است
شمارهٔ ۱۰۵ : کو دل که بلای روزگارِ تو کشد
شمارهٔ ۱۰۵ : دل بی غم دلفروز نتوان آورد
شمارهٔ ۱۰۶ : یا رب به حجاب زین جهانم نبری
شمارهٔ ۱۰۶ : دی میگفتم دستِ من و دامنِ او
شمارهٔ ۱۰۷ : میآیم و با دلی سیه میآیم
شمارهٔ ۱۰۷ : امروز منم فتاده زان دلکش باز
شمارهٔ ۱۰۸ : یا رب چو مرا ز نفسِ خود سود نبود
شمارهٔ ۱۰۸ : چون نیست امید غمگسارم نفسی
شمارهٔ ۱۰۹ : ای هفت زمین و آسمانها ز تو پُر
شمارهٔ ۱۰۹ : ای شمع! کسی که چون تو آغشته بود
شمارهٔ ۱۱۰ : گر من زگنه توبه کنم بسیاری
شمارهٔ ۱۱۰ : ای شمعِ جهان فروز! در هر نفسی
شمارهٔ ۱۱۱ : نه در بتری نه در بهی میمیرم
شمارهٔ ۱۱۱ : ای آتشِ شمع بر تنِ لاغرِ او
شمارهٔ ۱۱۲ : چون شمع یک آغشتهٔ تنها بنمای