حکایت : چو الپ ارسلان جان به جان‌بخش داد

حکایت : یکی را خری در گل افتاده بود

حکایت : طبیبی پری چهره در مرو بود

حکایت : شکر خنده‌ای انگبین می‌فروخت

حکایت : گدایی شنیدم که در تنگ جای

مثل : شتر بچه با مادر خویش گفت:

حکایت : دوکس گرد دیدند و آشوب و جنگ

مثل : پلیدی کند گربه بر جای پاک

حکایت : سیه چرده‌ای را کسی زشت خواند

ایضا : رضینا من وصالک بالوعود

ایضا : یا ندیمی قم تنبه واسقنی واسق الندامی

غزل ۱ : اول دفتر به نام ایزد دانا

غزل ۱ : ثنا و حمد بی‌پایان خدا را

تکه ۱ : ز حد بگذشت مشتاقی و صبر اندر غمت یارا

بیت ۱ : دانی چه گفته‌اند بنی عوف در عرب

بخش ۱ : مال از بهر آسایش عمرست نه عمر از بهر گرد کردن مال عاقلی را پرسیدند نیک بخت کیست و بدبختی چست گفت نیک بخت آن که خورد و کشت و بدبخت آنکه مرد و هشت

غزل ۲ : ما قلم در سر کشیدیم اختیار خویش را

تکه ۲ : می‌ندانم چکنم چاره من این دستان را

بیت ۲ : خیری که برآیدت به توفیق از دست

غزل ۳ : روی تو خوش می‌نماید آینه ما

غزل ۳ : ای که انکار کنی عالم درویشان را

تکه ۳ : ای مسلمانان فغان زان نرگس جادو فریب

بیت ۳ : گر سفله به مال و جاه از آزاده بهست

حکایت شمارهٔ ۳ : ملک زاده ای را شنیدم که کوتاه بود و حقیر و دیگر برادران بلند و خوب روی باری پدر به کراهت و استحقار درو نظر می‌کرد پسر به فراست استبصار به جای آورد و گفت ای پدر کوتاه خردمند به که نادان بلند نه هر چه به قامت مهتر به قیمت بهتر

حکایت شمارهٔ ۳ : درویشی را شنیدم که در آتش فاقه میسوخت و رقعه بر خرقه همی‌دوخت و تسکین خاطر مسکین را همی‌گفت

حکایت شمارهٔ ۳ : پارسایی را دیدم به محبت شخصی گرفتار نه طاقت صبر و نه یارای گفتار. چندانکه ملامت دیدی و غرامتکشیدی ترک تصابی نگفتی و گفتی

غزل ۴ : اگر تو فارغی از حال دوستان یارا

غزل ۴ : غافلند از زندگی مستان خواب

تکه ۴ : قیامتست سفر کردن از دیار حبیب

بیت ۴ : کس نیست که مهر تو درو شاید بست

حکایت شمارهٔ ۴ : طایفه دزدان عرب بر سر کوهی نشسته بودند و منفذ کاروان بسته و رعیت بلدان از مکاید ایشان مرعوب و لشکر سلطان مغلوب به حکم آنکه ملاذی منیع از قلّه کوهی گرفته بودند و ملجأ و مأوای خود ساخته مدبران ممالک آن طرف در دفع مضرّت ایشان مشاورت همی‌کردند که اگر این طایفه هم برین نسق روزگاری مداومت نمایند مقاومت ممتنع گردد

حکایت شمارهٔ ۴ : دزدی به خانه پارسایی در آمد چندانکه جست چیزی نیافت دل تنگ شد پارسا خبر شد گلیمی که بر آن خفته بود در راه دزد انداخت تا محروم نشود

حکایت شمارهٔ ۴ : یکی را دل از دست رفته بود و ترک جان کرده و مطمح نظرش جایی خطرناک و مظنه هلاک نه لقمه‌ای که مصور شدی که به کام آید یا مرغی که به دام افتد. باری به نصیحتش گفتند: ازین خیال محال تجنب کن که خلقی هم بدین هوس که تو داری اسیرند و پای در زنجیر

غزل ۵ : شب فراق نخواهم دواج دیبا را

غزل ۵ : دریغ صحبت دیرین و حق دید و شناخت

بیت ۵ : دولت جاوید به طاعت درست

حکایت شمارهٔ ۵ : سرهنگ زاده ای را بر در سرای اغلمش دیدم که عقل و کیاستی و فهم و فراستی زاید الوصف داشت هم از عهد خردی آثار بزرگی در ناصیه او پیدا

حکایت شمارهٔ ۵ : در سیرت اردشیر بابکان آمده است که حکیم عرب را پرسید که روزی چه مایه طعام باید خوردن گفت صد درم سنگ کفایت است گفت این قدر چه قوّت دهد گفت

حکایت شمارهٔ ۵ : یکی را از متعلمان کمال بهجتی بود و معلم از آنجا که حس بشریت است با حسن کبیره او معاملتی داشت و وقتی که به خلوتش دریافتی گفتی

غزل ۶ : پیش ما رسم شکستن نبود عهد وفا را

غزل ۶ : ای یار ناگزیر که دل در هوای تست

تکه ۶ : حالم از شرح غمت افسانه ایست

بیت ۶ : گوینده را چه غم که نصیحت قبول نیست

حکایت شمارهٔ ۶ : یکی را از ملوک عجم حکایت کنند که دست تطاول به مال رعیت دراز کرده بود و جور و اذیت آغاز کرده تا به جایی که خلق از مکاید فعلش به جهان برفتند و از کربت جورش راه غربت گرفتند چون رعیت کم شد ارتفاع ولایت نقصان پذیرفت و خزانه تهی ماند و دشمنان زور آوردند

حکایت شمارهٔ ۶ : زاهدی مهمان پادشاهی بود چون به طعام بنشستند کمتر از آن خورد که ارادت او بود و چون به نماز برخاستند بیش از آن کرد که عادت او تا ظنّ صلاحیت در حق او زیادت کنند

حکایت شمارهٔ ۶ : دو درویش خراسانی ملازم صحبت یکدیگر سفر کردندی یکی ضعیف بود که هر بدو شب افطار کردی و دیگر قوی که روزی سه بار خوردی اتفاقاً بر در شهری به تهمت جاسوسی گرفتار آمدند هر دو را به خانه‌ای کردن و در به گل بر آوردند بعد از دو هفته معلوم شد که بی گناهند در گشادند قوی را دیدند مرده و ضعیف جان به سلامت برده

حکایت شمارهٔ ۶ : شبی یاد دارم که یاری عزیز از در در آمد چنان بیخود از جای بر جستم که چراغم به آستین کشته شد

غزل ۷ : مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا

غزل ۷ : مقصود عاشقان دو عالم لقای تست

تکه ۷ : خستهٔ تیغ فراقم سخت مشتاقم به غایت

بیت ۷ : رفتن چو ضرورتست و منزل بگذاشت

حکایت شمارهٔ ۷ : پادشاهی با غلامی عجمی در کشتی نشست و غلام دیگر دریا را ندیده بود و محنت کشتی نیازموده گریه و زاری در نهاد و لرزه بر اندامش اوفتاد چندان که ملاطفت کردند آرام نمی‌گرفت و عیش ملک ازو منغص بود چاره ندانستند. حکیمی در آن کشتی بود، ملک را گفت اگر فرمان دهی من او را به طریقی خامُش گردانم گفت غایت لطف و کرم باشد

حکایت شمارهٔ ۷ : یکی دوستی را که زمانها ندیده بود گفت کجایی که مشتاق بوده‌ام گفت مشتاقی به که ملولی

حکایت شمارهٔ ۷ : توانگری بخیل را پسری رنجور بود، نیک خواهان گفتندش مصلحت آنست که ختم قرآنی کنی از بهر وی یا بذل قربانی. لختی به اندیشه فرو رفت و گفت مصحف مهجور اولیتر است که گله دور

غزل ۸ : ز اندازه بیرون تشنه‌ام ساقی بیار آن آب را

غزل ۸ : درد عشق از تندرستی خوشترست

تکه ۸ : می‌روم با درد و حسرت از دیارت خیر باد

بیت ۸ : هر که گوید کلاغ چون بازست

حکایت شمارهٔ ۸ : یکی را از بزرگان به محفلی اندر همی‌ستودند و در اوصاف جمیلش مبالغه می‌کردند سر بر آورد و گفت من آنم که من دانم

بخش ۸ : خامشی به که ضمیر دل خویش

غزل ۹ : گر ماه من برافکند از رخ نقاب را

غزل ۹ : منزل عشق از جهانی دیگرست

تکه ۹ : ما ترک سر بگفتیم، تا دردسر نباشد

بیت ۹ : گر راه نمایی همه عالم راهست

حکایت شمارهٔ ۹ : جوانمردی را در جنگ تاتار جراحتی هول رسید کسی گفت فلان بازرگان نوشدارو دارد اگر بخواهی باشد که دریغ ندارد گویند آن بازرگان به بخل معروف بود

بخش ۹ : امروز بکش چو می‌توان کشت

غزل ۱۰ : با جوانی سر خوش است این پیر بی تدبیر را

تکه ۱۰ : بخت و دولت به برم زآب روان باز آمد

بیت ۱۰ : خواهی که به طبعت همه کس دارد دوست

حکایت شمارهٔ ۱۰ : بر بالین تربت یحیی پیغامبر(ع) معتکف بودم در جامع دمشق که یکی از ملوک عرب که به بی انصافی منسوب بود اتفاقاً به زیارت آمد و نماز و دعا کرد و حاجت خواست

حکایت شمارهٔ ۱۰ : یکی از علما خورنده بسیار داشت و کفاف اندک یکی را از بزرگان که در او معتقد بود بگفت روی از توقع او درهم کشید و تعرّض سؤال از اهل ادب در نظرش قبیح آمد

حکایت شمارهٔ ۱۰ : یکی از شعرا پیش امیر دزدان رفت، و ثنایی برو بگفت. فرمود تا جامه ازو برکنند، و از ده بدر کنند. مسکین برهنه به سرما همی‌رفت، سگان در قفای وی افتادند خواست تا سنگی بردارد و سگان را دفع کند. در زمین یخ گرفته بود عاجز شد. گفت: این چه حرامزاده مردمانند سگ را گشاده‌اند و سنگ را بسته. امیر از غرفه بدید و بشنید و بخندید. گفت ای حکیم از من چیزی بخواه. گفت جامه خود می‌خواهم اگر انعام فرمایی

غزل ۱۱ : وقت طرب خوش یافتم آن دلبر طناز را

غزل ۱۱ : آن را که جای نیست همه شهر جای اوست

بیت ۱۱ : اگر بواب و سرهنگان هم از درگه برانندت

حکایت شمارهٔ ۱۱ : در جامع بعلبک وقتی کلمه ای همی‌گفتم به طریق وعظ با جماعتی افسرده دل مرده ره از عالم صورت به عالم معنی نبرده دیدم که نفسم در نمی‌گیرد و آتشم در هیزم تر اثر نمی‌کند دریغ آمدم تربیت ستوران و آینه داری در محلت کوران و لیکن در معنی باز بود و سلسله سخن دراز در معانی این آیت که

حکایت شمارهٔ ۱۱ : درویشی را ضرورتی پیش آمد کسی گفت فلان نعمتی دارد بی قیاس اگر بر حاجت تو واقف گردد همانا که در قضای آن توقف روا ندارد. گفت من او را ندانم گفت مَنَت رهبری کنم

حکایت شمارهٔ ۱۱ : طفل بودم که بزرگی را پرسیدم از بلوغ گفت در مسطور آمده است که سه نشان دارد یکی پانزده سالگی و دیگر احتلام و سیّم بر آمدن موی پیش اما در حقیقت یک نشان دارد:

بخش ۱۱ : بشوی ای خردمند از آن دوست دست

غزل ۱۲ : دوست می‌دارم من این نالیدن دلسوز را

غزل ۱۲ : آن به که چون منی نرسد در وصال دوست

بیت ۱۲ : این بار نه بانگ چنگ و نای و دهلست

حکایت شمارهٔ ۱۲ : شبی در بیابان مکه از بی خوابی پای رفتنم نماند سر بنهادم و شتربان را گفتم دست از من بدار

حکایت شمارهٔ ۱۲ : خشکسالی در اسکندریه عنان طاقت درویش از دست رفته بود درهای آسمان بر زمین بسته و فریاد اهل زمین به آسمان پیوسته

غزل ۱۳ : وه که گر من بازبینم روی یار خویش را

غزل ۱۳ : به جهان خرم از آنم که جهان خرم ازوست

حکایت شمارهٔ ۱۳ : حاتم طایی را گفتند از تو بزرگ همت تر در جهان دیده‌ای یا شنیده‌ای گفت بلی روزی چهل شتر قربان کرده بودم امرای عرب را پس به گوشه صحرایی به حاجتی برون رفته بودم ،خارکنی را دیدم پشته فراهم آورده. گفتمش به مهمانی حاتم چرا نروی که خلقی بر سماط او گرد آمده‌اند؟ گفت

حکایت شمارهٔ ۱۳ : یکی در مسجد سنجار، به تطوّع بانگ گفتی. به ادایی که مستمعان را ازو نفرت بودی و صاحب مسجد امیری بود عادل، نیک سیرت، نمی‌خواستش که دل آزرده گردد. گفت: ای جوانمرد این مسجد را مؤذنانند قدیم. هر یکی را پنج دینار مرتب داشته‌ام. ترا ده دینار می‌دهم تا جایی دیگر روی

بخش ۱۳ : تا کار بزر بر می‌آید جان در خطر افکندن نشاید

غزل ۱۴ : امشب سبکتر می‌زنند این طبل بی‌هنگام را

غزل ۱۴ : از جان برون نیامده جانانت آرزوست

تکه ۱۴ : باد بهاری وزید، از طرف مرغزار

بیت ۱۴ : گمان مبر که جهان اعتماد را شاید

حکایت شمارهٔ ۱۴ : یکی از پادشاهان پیشین در رعایت مملکت سستی کردی و لشکر به سختی داشتی لاجرم دشمنی صعب روی نهاد همه پشت بدادند

حکایت شمارهٔ ۱۴ : موسی علیه السلام درویشی را دید از برهنگی به ریگ اندر شده گفت ای موسی دعا کن تا خدا عزّوجلّ مرا کفافی دهد که از بی طاقتی به جان آمدم موسی دعا کرد و برفت. پس از چند روز که باز آمد از مناجات مرد را دید گرفتار و خلقی انبوه برو گرد آمده گفت این چه حالتست؟ گفتند خمر خورده و عربده کرده و کسی را کشته اکنون به قصاص فرموده‌اند

غزل ۱۵ : برخیز تا یک سو نهیم این دلق ازرق فام را

تکه ۱۵ : ایا نسیم سحر بوی زلف یار بیار

بیت ۱۵ : بیچاره که در میان دریا افتاد

حکایت شمارهٔ ۱۵ : یکی از وزرا معزول شد و به حلقه درویشان درآمد اثر برکت صحبت ایشان در او سرایت کرد و جمعیت خاطرش دست داد ملک بار دیگر برو دل خوش کرد و عمل فرمود قبولش نیامد و گفت معزولی به نزد خردمندان بهتر که مشغولی

حکایت شمارهٔ ۱۵ : یکی را زنی صاحب جمال جوان در گذشت و مادر زن فرتوت به علت کابین در خانه متمکن بماند و مرد از محاورت او به جان رنجیدی و از مجاورت او چاره ندیدی تا گروهی آشنایان بپرسیدن آمدنش

غزل ۱۶ : تا بود بار غمت بر دل بی‌هوش مرا

غزل ۱۶ : خوشتر از دوران عشق ایام نیست

تکه ۱۶ : اگر چه دل به کسی داد، جان ماست هنوز

بیت ۱۶ : توان نان خورد اگر دندان نباشد

حکایت شمارهٔ ۱۶ : یکی از رفیقان شکایت روزگار نامساعد به نزد من آورد که کفاف اندک دارم و عیال بسیار و طاقت بار فاقه نمی‌آرم و بارها در دلم آمد که به اقلیمی دیگر نقل کنم تا در هر آن صورت که زندگانی کرده شود کسی را بر نیک و بد من اطلاع نباشد

حکایت شمارهٔ ۱۶ : پارسایی بر یکی از خداوندن نعمت گذر کرد که بنده ای را دست و پای استوار بسته عقوبت همی‌کرد گفت ای پسر همچو تو مخلوقی را خدای عزّوجل اسیر حکم تو گردانیده است و ترا بر وی فضیلت داده شکر نعمت باری تعالی بجای آر و چندین جفا بر وی مپسند نباید که فردای قیامت به از تو باشد و شرمساری بری

غزل ۱۷ : چه کند بنده که گردن ننهد فرمان را

غزل ۱۷ : چون عیش گدایان به جهان سلطنتی نیست

تکه ۱۷ : چه درد دلست اینچه من درفتادم

بیت ۱۷ : چه کندمالک مختار که فرمان ندهد

حکایت شمارهٔ ۱۷ : پیاده ای سر و پا برهنه با کاروان حجاز از کوفه بدر آمد و همراه ما شد و معلومی نداشت و خرامان همی‌رفت و می‌گفت

حکایت شمارهٔ ۱۷ : سالی که محمد خوارزمشاه رحمة الله علیه با ختا برای مصلحتی صلح اختیار کرد به جامع کاشغر در آمدم، پسری دیدم نحوی به غایت اعتدال و نهایت جمال چنان که در امثال او گویند

حکایت شمارهٔ ۱۷ : سالی از بلخ بامیانم سفر بود و راه از حرامیان پر خطر، جوانی بدرقه همراه من شد سپر باز چرخ انداز سلحشور بیش زور که بده مرد توانا کمان او زه کردندی و زور آوران روی زمین پشت او بر زمین نیاوردندی ولیکن چنانکه دانی متنعم بود و سایه پرورده نه جهان دیده و سفر کرده. رعد کوس دلاوران به گوشش نرسیده و برق شمشیر سواران ندیده. اتفاقاً من و این جوان هر دو در پی هم دوان هر آن دیوار قدیمش که پیش آمدی به قوّت بازو بیفکندی و هر درخت عظیم که دیدی به زور سرپنجه بر کندی و تفاخر کنان گفتی

غزل ۱۸ : ساقی بده آن کوزه یاقوت روان را

غزل ۱۸ : تن آدمی شریف است به جان آدمیت

تکه ۱۸ : من از تو هیچ نبریدم که هستی یار دلبندم

بیت ۱۸ : وقتی دل دوستان به جنگ آزارند

غزل ۱۹ : کمان سخت که داد آن لطیف بازو را

غزل ۱۹ : صبحدمی که برکنم، دیده به روشناییت

تکه ۱۹ : من این نامه که اکنون می‌نویسم

بیت ۱۹ : گفتم که برآید آبی از چاه امید

حکایت شمارهٔ ۱۹ : یکی را از ملوک عرب حدیث مجنون لیلی و شورش حال او بگفتند که با کمال فضل و بلاغت سر در بیابان نهاده است و زمام عقل از دست داده به فرمودش تا حاضر آوردند و ملامت کردن گرفت که در شرف نفس انسان چه خلل دیدی که خوی بهایم گرفتی و ترک عشرت مردم گفتی؟ گفت

حکایت شمارهٔ ۱۹ : بزرگی را پرسیدم در معنی این حدیث که اَعدی عدوِّک نَفسُک الَّتی بینَ جَنبیکَ گفت به حکم آن که هران دشمنی را که با وی احسان کنی دوست گردد مگر نفس را که چندان که مدارا بیش کنی مخالفت زیادت کند

غزل ۲۰ : لاابالی چه کند دفتر دانایی را

غزل ۲۰ : دنیی آن قدر ندارد که برو رشک برند

تکه ۲۰ : دیدی ای دل که دگر باره چه آمد پیشم

حکایت شمارهٔ ۲۰ : غافلی را شنیدم که خانه رعیت خراب کردی تا خزانه سلطان آباد کند بی خبر از قول حکیمان که گفته‌اند هر که خدای را عزّوجلّ بیازارد تا دل خلقی به دست آرد خداوند تعالی همان خلق را برو گمارد تا دمار از روزگارش بر آرد

حکایت شمارهٔ ۲۰ : چندان که مرا شیخ اجلّ ابوالفرج بن جوزی رحمة الله علیه ترک سماع فرمودی و به خلوت و عزلت اشارت کردی عنفوان شبابم غالب آمدی و هوا و هوس طالب ناچار به خلاف رای مربّی قدمی برفتمی و از سماع و مجالست حظی برگرفتمی و چون نصیحت شیخم یاد آمدی گفتمی

حکایت شمارهٔ ۲۰ : قاضی همدان را حکایت کنند که با نعلبند پسری سر خوش بود و نعل دلش در آتش روزگاری در طلبش متلهّف بود و پویان و مترصّد و جویان و بر حسب واقعه گویان

بخش ۲۰ : در خاک بیلقان برسیدم به عابدی، گفتم مرا به تربیت از جهل پاک کن

غزل ۲۱ : نادر از عالم توحید کسی برخیزد

تکه ۲۱ : بیا بیا که ز عشقت چنان پریشانم

بیت ۲۱ : غریب شهر کسان تا نبوده باشد مرد

حکایت شمارهٔ ۲۱ : بازرگانی را شنیدم که صد و پنجاه شتر بار داشت و چهل بنده خدمتکار شبی در جزیره کیش مرا به حجره خویش در آورد همه شب نیارمید از سخنهای پریشان گفتن که فلان انبازم به ترکستان و فلان بضاعت به هندوستان است و این قباله فلان زمین است و فلان چیز را فلان ضمین، گاه گفتی خاطر اسکندری دارم که هوایی خوشست باز گفتی نه که دریای مغرب مشوشست سعدیا سفری دیگرم در پیشست اگر آن کرده شود بقیت عمر خویش به گوشه بنشینم. گفتم آن کدام سفرست? گفت گوگرد پارسی خواهم بردن به چین که شنیدم قیمتی عظیم دارد و از آنجا کاسه چینی بروم آرم و دیبای رومی به هند و فولاد هندی به حلب و آبگینه حلبی به یمن و برد یمانی به پارس و زان پس ترک تجارت کنم و بدکانی بنشینم

بخش ۲۱ : بدخوی در دست دشمنی گرفتارست که هر کجا رود از چنگ عقوبت او خلاص نیابد

غزل ۲۲ : من بدین خوبی و زیبایی ندیدم روی را

غزل ۲۲ : ذوق شراب انست، وقتی اگر بباشد

تکه ۲۲ : من خسته چون ندارم، نفسی قرار بی‌تو

بیت ۲۲ : سلطان که به منزل گدایان آید

غزل ۲۳ : رفتیم اگر ملول شدی از نشست ما

غزل ۲۳ : نه هر چه جانورند آدمیتی دارند

تکه ۲۳ : ای یار ناسامان من از من چرا رنجیده‌ای؟

بیت ۲۳ : در طالع من نیست که نزدیک تو باشم

حکایت شمارهٔ ۲۳ : یکی از بندگان عمرولیث گریخته بود کسان در عقبش برفتند و باز آوردند، وزیر را با وی غرضی بود و اشارت به کشتن فرمود تا دگر بندگان چنین فعل روا ندارند. بنده پیش عمرو سر بر زمین نهاد و گفت

حکایت شمارهٔ ۲۳ : صیادی ضعیف را ماهی قوی به دام اندر افتاد طاقت حفظ آن نداشت ماهی برو غالب آمد و دام از دستش در ربود و برفت

غزل ۲۴ : وقتی دل سودایی می‌رفت به بستان‌ها

بیت ۲۴ : نیافرید خدایت به خلق حاجتمند

غزل ۲۵ : اگر تو برفکنی در میان شهر نقاب

غزل ۲۵ : اگر خدای نباشد ز بنده‌ای خشنود

غزل ۲۶ : شرف نفس به جودست و کرامت به سجود

بیت ۲۶ : در گرگ نگه مکن که بزغاله برد

حکایت شمارهٔ ۲۶ : ظالمی را حکایت کنند که هیزم درویشان خریدی به حیف و توانگران را دادی به طرح، صاحب دلی برو گذر کرد و گفت

غزل ۲۷ : بسیار سالها به سر خاک ما رود

بیت ۲۷ : بشنو که من نصیحت پیران شنیده‌ام

حکایت شمارهٔ ۲۷ : مشت زنی را حکایت کنند که از دهر مخالف به فغان آمده و حلق فراخ از دست تنگ به جان رسیده شکایت پیش پدر برده و اجازت خواست که عزم سفر دارم مگر به قوّت بازو دامن کامی فرا چنگ آرم

غزل ۲۸ : وقت آنست که ضعف آید و نیرو برود

حکایت شمارهٔ ۲۸ : درویشی مجرد به گوشه ای نشسته بود پادشاهی برو بگذشت درویش از آن جا که فراغ ملک قناعت است سر نیاورد و التفات نکرد. سلطان از آن جا که سطوت سلطنت است برنجید و گفت این طایفه خرقه پوشان امثال حیوان اند و اهلیت و آدمیت ندارند وزیر نزدیکش آمد و گفت ای جوان مرد سلطان روی زمین بر تو گذر کرد چرا خدمتی نکردی و شرط ادب به جای نیاوردی؟ گفت سلطان را بگوی توقع خدمت از کسی دار که توقع نعمت از تو دارد و دیگر بدان که ملوک از بهر پاس رعیت اند نه رعیت از بهر طاعت ملوک گرچه رامش به فرّ دولت اوست

غزل ۲۹ : متناسبند و موزون حرکات دلفریبت

غزل ۲۹ : روی در مسجد و دل ساکن خمار چه سود؟

بیت ۲۹ : خورشید که بر جامهٔ درویش افتد

حکایت شمارهٔ ۲۹ : ابوهریره رضی الله عنه هر روز به خدمت مصطفی صلی الله علیه آمدی گفت یا اباهریره زُرنی غِبّاً تَزْدَد حُباً هر روز میا تا محبت زیادت شود

غزل ۳۰ : هر که خصم اندر او کمند انداخت

غزل ۳۰ : هر کسی در حرم عشق تو محرم نشود

بیت ۳۰ : تواضع گر چه محبوبست و فضل بیکران دارد

غزل ۳۱ : چه فتنه بود که حسن تو در جهان انداخت

غزل ۳۱ : از صومعه رختم به خرابات برآرید

بیت ۳۱ : نه هر بیرون که بپسندی درونش همچنان باشد

غزل ۳۲ : معلمت همه شوخی و دلبری آموخت

غزل ۳۲ : تا بدین غایت که رفت از من نیامد هیچ کار

حکایت شمارهٔ ۳۲ : شیّادی گیسوان بافت یعنی علویست و با قافله حجاز به شهری در آمد که از حج همی‌آیم و قصیده ای پیش ملک برد که من گفته‌ام. نعمت بسیارش فرمود و اکرام کرد تا یکی از ندمای حضرت پادشاه که در آن سال از سفر دریا آمده بود گفت من او را عید اضحی در بصره دیدم. معلوم شد که حاجی نیست دیگری گفتا پدرش نصرانی بود در ملطیه پس او شریف چگونه صورت بندد و شعرش را به دیوان انوری دریافتند ملک فرمود تا بزنندش و نفی کنند تا چندین دروغ درهم چرا گفت

حکایت شمارهٔ ۳۲ : یکی از پادشاهان عابدی را پرسید که عیالان داشت اوقات عزیز چگونه می‌گذرد گفت همه شب در مناجات و سحر در دعای حاجات و همه روز در بند اخراجات

غزل ۳۳ : کهن شود همه کس را به روزگار ارادت

غزل ۳۳ : ره به خرابات برد، عابد پرهیزگار

غزل ۳۴ : دل هر که صید کردی نکشد سر از کمندت

غزل ۳۴ : گناه کردن پنهان به از عبادت فاش

بیت ۳۴ : گر هیمه عود گردد و گر سنگ در شود

حکایت شمارهٔ ۳۴ : یکی از پسران هارون الرشید پیش پدر آمد خشم آلود که فلان سرهگ زاده مرا دشنام مادر داد. هارون ارکان دولت را گفت جزای چنین کس چه باشد یکی اشاره به کشتن کرد و دیگری به زبان بریدن و دیگری به مصادره و نفی، هارون گفت ای پسر کرم آن است که عفو کنی و گر نتوانی تو نیزش دشنام مادر ده نه چندان که انتقام از حد درگذرد آن گاه ظلم از طرف ما باشد و دعوی از قِبل خصم دمان پیکار جوید

حکایت شمارهٔ ۳۴ : مطابق این سخن پادشاهی را مهمی پیش آمد گفت اگر این حالت به مراد من بر آید چندین درم دهم زاهدان را چون حاجتش بر آمد و تشویش خاطرش برفت وفای نذرش به وجود شرط لازم آمد یکی را از بندگان خاص کیسه درم داد تا صرف کند بر زاهدان. گویند غلامی عاقل هشیار بود همه روز بگردید و شبانگه باز آمد و درم‌ها بوسه داد و پیش ملک بنهاد و گفت زاهدان را چندان که گردیدم نیافتم

بخش ۳۴ : مردمان را عیب نهانی پیدا مکن که مر ایشان را رسوا کنی و خود را بی اعتماد هر که علم خواند و عمل نکند بدان ماند که گاو راند و تخم نیفشاند

غزل ۳۵ : دوست دارم که بپوشی رخ همچون قمرت

غزل ۳۵ : هر که با یار آشنا شد گو ز خود بیگانه باش

بیت ۳۵ : هر که دندان به خویشتن بنهاد

حکایت شمارهٔ ۳۵ : با طایفه بزرگان به کشتی در نشسته بودم زورقی در پی ما غرقه شد دو برادر بگردابی در افتادند. یکی از بزرگان گفت ملاح را که بگیر این هر دو را که بهر یکی پنجاه دینارت دهم ملاح در آب افتاد و تا یکی را برهانید آن دیگر هلاک شد گفتم بقیت عمرش نمانده بود ازین سبب در گرفتن او تأخیر کرد و در آن دگر تعجیل ملاح بخندید و گفت آن چه تو گفتی یقین است و دگر میل خاطر برهانیدن این بیشتر بود که وقتی در بیابانی مانده بودم، مرا بر شتری نشانده و ز دست آن دگر تازیانه ای خورده‌ام در طفلی

بخش ۳۵ : بس قامت خوش که زیر چادر باشد

غزل ۳۶ : گر مرا دنیا نباشد خاکدانی گو مباش

بیت ۳۶ : بخت در اول فطرت چو نباشد مسعود

غزل ۳۷ : صاحبا عمر عزیزست غنیمت دانش

بیت ۳۷ : ناامید از در رحمت به کجا شاید رفت

حکایت شمارهٔ ۳۷ : کسی مژده پیش انوشیروان عادل آورد گفت شنیدم که فلان دشمن ترا خدای عزّوجل برداشت گفت هیچ شنیدی که مرا بگذاشت

غزل ۳۸ : چه دل‌ها بردی ای ساقی به ساق فتنه‌انگیزت

غزل ۳۸ : ای روبهک چرا ننشینی به جای خویش

بیت ۳۸ : سفله را قوت مده چندانکه مستولی شود

حکایت شمارهٔ ۳۸ : یکی بر سر راهی مست خفته بود و زمام اختیار از دست رفته عابدی بر وی گذر کرد و در آن حالت مستقبح او نظر کرد جوان از خواب مستی سر بر آورد و گفت

غزل ۳۹ : برخیز تا تفرج بستان کنیم و باغ

بیت ۳۹ : نهاد بد نپسندد خدای نیکوکار

غزل ۴۰ : چنان به موی تو آشفته‌ام به بوی تو مست

غزل ۴۰ : عمرها در سینه پنهان داشتیم اسرار دل

غزل ۴۱ : دوش در صحرای خلوت گوی تنهایی زدم

غزل ۴۲ : بر سر آنم که پای صبر در دامن کشم

بیت ۴۲ : دو عاشق را به هم بهتر بود روز

بخش ۴۲ : گر جور شکم نیستی هیچ مرغ در دام صیاد نیوفتادی بلکه صیاد خود دام ننهادی. حکیمان دیر دیر خورند و عابدان نیم سیر و زاهدان سدّ رمق و جوانان تا طبق بر گیرند و پیران تا عرق بکنند اما قلندران چندان که در معده جای نفس نماند و بر سفره روزی کس

غزل ۴۳ : اگر مراد تو ای دوست بی مرادی ماست

غزل ۴۳ : در میان صومعه سالوس پر دعوی منم

بیت ۴۳ : به شکر آنکه تو در خانه‌ای و اهلت پیش

حکایت شمارهٔ ۴۳ : آورده اند که فقیهی دختری داشت به غایت زشت به جای زنان رسیده و با وجود جهاز و نعمت کسی در مناکحت او رغبت نمینمود

غزل ۴۴ : باد گلبوی سحر خوش می‌وزد خیز ای ندیم

بیت ۴۴ : جایی نرسد کس به توانایی خویش

حکایت شمارهٔ ۴۴ : پادشاهی به دیده استحقار در طایفه درویشان نظر کرد یکی زان میان به فراست به جای آورد و گفت ای ملک ما درین دنیا به جیش از تو کمتریم و به عیش خوشتر و به مرگ برابر و به قیامت بهتر

غزل ۴۵ : خوش می‌رود این پسر که برخاست

غزل ۴۵ : ما امید از طاعت و چشم از ثواب افکنده‌ایم

بیت ۴۵ : زنده‌دل از مرده نصیحت نیوش

غزل ۴۶ : دیگر نشنیدیم چنین فتنه که برخاست

غزل ۴۶ : ساقیا می ده که ما دردی کش میخانه‌ایم

بیت ۴۶ : یار بیگانه نگیرد هر که دارد یار خویش

غزل ۴۷ : سلسلهٔ موی دوست حلقه دام بلاست

غزل ۴۷ : خرما نتوان خوردن ازین خار که کشتیم

بیت ۴۷ : کوته‌نظران را نبود جز غم خویش

غزل ۴۸ : صبر کن ای دل که صبر سیرت اهل صفاست

غزل ۴۹ : خرم آن بقعه که آرامگه یار آنجاست

غزل ۴۹ : تو پس پرده و ما خون جگر می‌ریزیم

بیت ۴۹ : گر خود همه عالم بگشایی تو به تیغ

بخش ۴۹ : مشک آنست که ببوید نه آنکه عطار بگوید. دانا چو طبله عطارست خاموش و هنر نمای و نادان خود طبل غازی، بلند آواز و میان تهی

غزل ۵۰ : عشق ورزیدم و عقلم به ملامت برخاست

غزل ۵۰ : برخیز تا به عهد امانت وفا کنیم

غزل ۵۱ : آن نه زلف است و بناگوش که روز است و شب است

غزل ۵۱ : برخیز تا طریق تکلف رها کنیم

بیت ۵۱ : با هر کسی به مذهب وی باید اتفاق

غزل ۵۲ : خلاف راستی باشد، خلاف رای درویشان

بخش ۵۲ : عقل در دست نفس چنان گرفتار است که مرد عاجز با زن گریز رای. رای بی قوت مکر و فسونست و قوت بی رای جهل و جنون

غزل ۵۳ : عشقبازی چیست سر در پای جانان باختن

بیت ۵۳ : ای پیک نامه بر که خبر می‌بری به دوست

بخش ۵۳ : جوانمرد که بخورد و بدهد به از عابد که روزه دارد و بنهد. هر که ترک شهوت از بهر خلق داده است از شهوتی حلال، در شهوتی حرام افتاده است

غزل ۵۴ : سرو چمن پیش اعتدال تو پست است

غزل ۵۵ : مجنون عشق را دگر امروز حالت است

غزل ۵۵ : شبی در خرقه رندآسا، گذر کردم به میخانه

بخش ۵۵ : عالم را نشاید که سفاهت از عامی به حلم در گذراند که هر دو طرف را زیان دارد هیبت این کم شود و جهل آن مستحکم

غزل ۵۶ : ای کآب زندگانی من در دهان توست

غزل ۵۶ : ای صوفی سرگردان، در بند نکونامی

بیت ۵۶ : خفتی و به خفتنت پراکنده شدیم

غزل ۵۷ : هر صبحدم نسیم گل از بوستان توست

غزل ۵۷ : آستین بر روی و نقشی در میان افکنده‌ای

بیت ۵۷ : دلت خوش باد و چشم از بخت روشن

غزل ۵۸ : اتفاقم به سر کوی کسی افتاده‌ست

غزل ۵۸ : چو کسی درآمد از پای و تو دستگاه داری

غزل ۵۹ : آن تویی یا سرو بستانی به رفتار آمده‌ست

غزل ۵۹ : یارب از ما چه فلاح آید اگر تو نپذیری

بیت ۵۹ : به نیکی و بدی آوازه در بسیط جهان

غزل ۶۰ : شب فراق که داند که تا سحر چند است

غزل ۶۰ : هر روز باد می‌برد از بوستان گلی

غزل ۶۱ : افسوس بر آن دیده که روی تو ندیده‌ست

غزل ۶۱ : پاکیزه روی را که بود پاکدامنی

غزل ۶۲ : ای لعبت خندان لب لعلت که مزیده‌ست؟

غزل ۶۳ : از هر چه می‌رود سخن دوست خوشتر است

بیت ۶۳ : کرم به جای فروماندگان چو نتوانی

غزل ۶۴ : این بوی روح پرور از آن خوی دلبر است

غزل ۶۴ : یاری آنست که زهر از قبلش نوش کنی

بیت ۶۴ : ز خیرت خیر پیش آید، بکن چندانکه بتوانی

غزل ۶۵ : مبارک ساعتی باشد که با منظور بنشینی

غزل ۶۶ : هر کسی را نتوان گفت که صاحب نظر است

بیت ۶۶ : نداند آنکه درآورد دوستان از پای

بیت ۶۷ : این باد و بروت و نخوت اندر بینی

غزل ۶۸ : چشمت خوشست و بر اثر خواب خوشترست

غزل ۶۹ : عشرت خوش است و بر طرف جوی خوشتر است

بیت ۶۹ : مردی نه به قوتست و شمشیرزنی

غزل ۷۰ : ای که از سرو روان قد تو چالاکترست

بیت ۷۰ : به پارسایی و رندی و فسق و مستوری

غزل ۷۱ : دلی که عاشق و صابر بود مگر سنگ است

بیت ۷۱ : چو نفس آرام می‌گیرد چه در قصری چه در غاری

بخش ۷۲ : امید عافیت آنگه بود موافق عقل

غزل ۷۳ : دیده از دیدار خوبان برگرفتن مشکلست

بیت ۷۳ : تو با این لطف دلبندی چرا با ما نپیوندی

بیت ۷۴ : نقاب از بهر آن باشد که بربندند روی زشت

غزل ۷۵ : کارم چو زلف یار پریشان و درهمست

بیت ۷۵ : از دست کسی بستده هر روز عطایی

غزل ۷۶ : یارا بهشت صحبت یاران همدمست

غزل ۷۷ : بر من که صبوحی زده‌ام خرقه حرام است

بیت ۷۷ : کدام قوت و مردانگی و برنایی

غزل ۷۸ : امشب به راستی شب ما روز روشن است

بیت ۷۸ : خدا را در فراخی خوان و در عیش و تن آسانی

بیت ۷۹ : گهی کاندر بلا مانی … … … خدا خوانی

بخش ۸۰ : سگی را لقمه‌ای هرگز فراموش

غزل ۸۱ : چه روی است آن که پیش کاروان است

غزل ۸۲ : هزار سختی اگر بر من آید آسان است

غزل ۸۳ : مگر نسیم سحر بوی زلف یار منست

غزل ۸۴ : ز من مپرس که در دست او دلت چونست

غزل ۸۶ : بخت جوان دارد آن که با تو قرینست

غزل ۸۷ : گر کسی سرو شنیده‌ست که رفته‌ست این است

غزل ۸۸ : با خردمندی و خوبی پارسا و نیکخوست

غزل ۸۹ : بتا هلاک شود دوست در محبت دوست

غزل ۹۱ : سفر دراز نباشد به پای طالب دوست

غزل ۹۲ : کس به چشمم در نمی‌آید که گویم مثل اوست

بخش ۹۲ : هزار باره چرا گاه خوشتر از میدان

غزل ۹۳ : یار من آن که لطف خداوند یار اوست

غزل ۹۴ : خورشید زیر سایه زلف چو شام اوست

بخش ۹۴ : بزرگی را پرسیدند با چندین فضیلت که دست راست راهست خاتم در انگشت چپ چرا می‌کنند گفت ندانی که اهل فضیلت همیشه محروم باشند

غزل ۹۵ : آن که دل من چو گوی در خم چوگان اوست

غزل ۹۶ : ز هر چه هست گزیرست و ناگزیر از دوست

غزل ۹۷ : صبحی مبارکست نظر بر جمال دوست

بخش ۹۷ : جوان گوشه نشین شیر مرد راه خداست

غزل ۹۸ : گفتم مگر به خواب ببینم خیال دوست

غزل ۹۹ : صبح می‌خندد و من گریه کنان از غم دوست

غزل ۱۰۰ : این مطرب از کجاست که برگفت نام دوست

غزل ۱۰۱ : ای پیک پی خجسته که داری نشان دوست

غزل ۱۰۲ : تا دست‌ها کمر نکنی بر میان دوست

غزل ۱۰۴ : مرا تو غایت مقصودی از جهان ای دوست

غزل ۱۰۷ : صبحدم خاکی به صحرا برد باد از کوی دوست

غزل ۱۰۹ : بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هست

غزل ۱۱۰ : هر چه در روی تو گویند به زیبایی هست

غزل ۱۱۱ : مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست

غزل ۱۱۲ : زهی رفیق که با چون تو سروبالاییست

غزل ۱۱۳ : مرا از آن چه که بیرون شهر صحراییست

غزل ۱۱۴ : دردیست درد عشق که هیچش طبیب نیست

غزل ۱۱۵ : کیست آن کش سر پیوند تو در خاطر نیست

غزل ۱۱۷ : ای که گفتی هیچ مشکل چون فراق یار نیست

غزل ۱۱۹ : هر چه خواهی کن که ما را با تو روی جنگ نیست

غزل ۱۲۰ : خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست

غزل ۱۲۱ : با فراقت چند سازم برگ تنهاییم نیست

غزل ۱۲۲ : در من این هست که صبرم ز نکورویان نیست

غزل ۱۲۳ : در من این هست که صبرم ز نکورویان نیست

غزل ۱۲۵ : کس ندانم که در این شهر گرفتار تو نیست

غزل ۱۲۷ : دل نماندست که گوی خم چوگان تو نیست

غزل ۱۲۸ : چو ترک دلبر من شاهدی به شنگی نیست

غزل ۱۲۹ : خسرو آنست که در صحبت او شیرینیست

غزل ۱۳۰ : دوش دور از رویت ای جان جانم از غم تاب داشت

غزل ۱۳۲ : چو ابر زلف تو پیرامن قمر می‌گشت

غزل ۱۳۳ : خیال روی توام دوش در نظر می‌گشت

غزل ۱۳۴ : دلی که دید که پیرامن خطر می‌گشت

غزل ۱۳۷ : کیست آن لعبت خندان که پری وار برفت

غزل ۱۴۰ : چشمت چو تیغ غمزه خونخوار برگرفت

غزل ۱۴۱ : هر که دلارام دید از دلش آرام رفت

غزل ۱۴۹ : چه لطیفست قبا بر تن چون سرو روانت

غزل ۱۵۰ : خوش می‌روی به تنها تن‌ها فدای جانت

غزل ۱۵۲ : بیا که نوبت صلح است و دوستی و عنایت

غزل ۱۵۵ : زان گه که بر آن صورت خوبم نظر افتاد

غزل ۱۵۶ : فرهاد را چو بر رخ شیرین نظر فتاد

غزل ۱۵۸ : مویت رها مکن که چنین بر هم اوفتد

غزل ۱۶۱ : کس این کند که ز یار و دیار برگردد

غزل ۱۶۲ : طرفه می‌دارند یاران صبر من بر داغ و درد

غزل ۱۶۵ : که می‌رود به شفاعت که دوست بازآرد

غزل ۱۶۶ : هر که چیزی دوست دارد جان و دل بر وی گمارد

غزل ۱۶۸ : کس این کند که دل از یار خویش بردارد

غزل ۱۷۰ : غلام آن سبک روحم که با من سر گران دارد

غزل ۱۷۳ : آن که بر نسترن از غالیه خالی دارد

غزل ۱۷۵ : بازت ندانم از سر پیمان ما که برد

غزل ۱۷۶ : آن کیست کاندر رفتنش صبر از دل ما می‌برد

غزل ۱۷۸ : کیست آن فتنه که با تیر و کمان می‌گذرد

غزل ۱۷۹ : کیست آن ماه منور که چنین می‌گذرد

غزل ۱۸۶ : بگذشت و بازم آتش در خرمن سکون زد

غزل ۱۸۸ : به حدیث درنیایی که لبت شکر نریزد

غزل ۱۹۰ : از این تعلق بیهوده تا به من چه رسد

غزل ۱۹۱ : کی برست این گل خندان و چنین زیبا شد

غزل ۱۹۴ : شب عاشقان بی‌دل چه شبی دراز باشد

غزل ۱۹۵ : از تو دل برنکنم تا دل و جانم باشد

غزل ۱۹۶ : سر جانان ندارد هر که او را خوف جان باشد

غزل ۲۰۰ : چه کسی که هیچ کس را به تو بر نظر نباشد

غزل ۲۰۴ : گر گویمت که سروی سرو این چنین نباشد

غزل ۲۰۶ : در پای تو افتادن شایسته دمی باشد

غزل ۲۰۷ : تو را خود یک زمان با ما سر صحرا نمی‌باشد

غزل ۲۰۹ : تا کی ای دلبر دل من بار تنهایی کشد

غزل ۲۱۰ : خواب خوش من ای پسر دستخوش خیال شد

غزل ۲۱۲ : هر که شیرینی فروشد مشتری بر وی بجوشد

غزل ۲۱۳ : دوش بی روی تو آتش به سرم بر می‌شد

غزل ۲۱۷ : آن را که غمی چون غم من نیست چه داند

غزل ۲۱۸ : آن سرو که گویند به بالای تو ماند

غزل ۲۱۹ : کسی که روی تو دیده‌ست حال من داند

غزل ۲۲۳ : عیب جویانم حکایت پیش جانان گفته‌اند

غزل ۲۲۵ : اینان مگر ز رحمت محض آفریده‌اند

غزل ۲۲۶ : درخت غنچه برآورد و بلبلان مستند

غزل ۲۲۸ : کاروان می‌رود و بار سفر می‌بندند

غزل ۲۳۰ : شاید این طلعت میمون که به فالش دارند

غزل ۲۳۱ : تو آن نه‌ای که دل از صحبت تو برگیرند

غزل ۲۳۲ : دو چشم مست تو کز خواب صبح برخیزند

غزل ۲۳۶ : توانگران که به جنب سرای درویشند

غزل ۲۳۸ : بخرام بالله تا صبا بیخ صنوبر برکند

غزل ۲۳۹ : کسی که روی تو بیند نگه به کس نکند

غزل ۲۴۲ : سرو بلند بین که چه رفتار می‌کند

غزل ۲۴۶ : دلبرا پیش وجودت همه خوبان عدمند

غزل ۲۴۹ : این جا شکری هست که چندین مگسانند

غزل ۲۵۳ : به بوی آن که شبی در حرم بیاسایند

غزل ۲۵۵ : تو را سماع نباشد که سوز عشق نبود

غزل ۲۶۰ : من چه در پای تو ریزم که خورای تو بود

غزل ۲۶۱ : یا رب شب دوشین چه مبارک سحری بود

غزل ۲۶۲ : عیبی نباشد از تو که بر ما جفا رود

غزل ۲۶۵ : هر که را باغچه‌ای هست به بستان نرود

غزل ۲۶۶ : در من این عیب قدیمست و به در می‌نرود

غزل ۲۶۸ : ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می‌رود

غزل ۲۷۰ : هر لحظه در برم دل از اندیشه خون شود

غزل ۲۷۱ : بخت این کند که رای تو با ما یکی شود

غزل ۲۷۲ : آن که نقشی دیگرش جایی مصور می‌شود

غزل ۲۷۳ : هفته‌ای می‌رود از عمر و به ده روز کشید

غزل ۲۷۷ : بخت بازآید از آن در که یکی چون تو درآید

غزل ۲۷۸ : سروی چو تو می‌باید تا باغ بیاراید

غزل ۲۸۰ : مرو به خواب که خوابت ز چشم برباید

غزل ۲۸۱ : امیدوار چنانم که کار بسته برآید

غزل ۲۸۳ : سرمست اگر درآیی عالم به هم برآید

غزل ۲۸۴ : به کوی لاله رخان هر که عشقباز آید

غزل ۲۸۷ : نه چندان آرزومندم که وصفش در بیان آید

غزل ۲۸۹ : آن نه عشق است که از دل به دهان می‌آید

غزل ۲۹۰ : تو را سریست که با ما فرو نمی‌آید

غزل ۲۹۳ : آفتابست آن پری رخ یا ملایک یا بشر

غزل ۲۹۵ : خفتن عاشق یکیست بر سر دیبا و خار

غزل ۲۹۹ : ای صبر پای دار که پیمان شکست یار

غزل ۳۰۰ : یار آن بود که صبر کند بر جفای یار

غزل ۳۰۲ : به فلک می‌رسد از روی چو خورشید تو نور

غزل ۳۰۷ : دل برگرفتی از برم ای دوست دست گیر

غزل ۳۰۸ : فتنه‌ام بر زلف و بالای تو ای بدر منیر

غزل ۳۰۹ : ما در این شهر غریبیم و در این ملک فقیر

غزل ۳۱۵ : پیوند روح می‌کند این باد مشک بیز

غزل ۳۱۷ : بوی بهار آمد بنال ای بلبل شیرین نفس

غزل ۳۱۸ : امشب مگر به وقت نمی‌خواند این خروس

غزل ۳۲۱ : آن که هلاک من همی‌خواهد و من سلامتش

غزل ۳۲۵ : کس ندیده‌ست به شیرینی و لطف و نازش

غزل ۳۲۶ : دست به جان نمی‌رسد تا به تو برفشانمش

غزل ۳۲۷ : چون برآمد ماه روی از مطلع پیراهنش

غزل ۳۳۲ : هر که سودای تو دارد چه غم از هر که جهانش

غزل ۳۳۸ : دلی که دید که غایب شده‌ست از این درویش

غزل ۳۳۹ : گردن افراشته‌ام بر فلک از طالع خویش

غزل ۳۴۰ : هر کسی را هوسی در سر و کاری در پیش

غزل ۳۴۱ : گرم قبول کنی ور برانی از بر خویش

غزل ۳۴۲ : یار بیگانه نگیرد هر که دارد یار خویش

غزل ۳۴۳ : به عمر خویش ندیدم شبی که مرغ دلم

غزل ۳۴۵ : گرم بازآمدی محبوب سیم اندام سنگین دل

غزل ۳۴۶ : مرا رسد که برآرم هزار ناله چو بلبل

غزل ۳۴۹ : بی‌دل گمان مبر که نصیحت کند قبول

غزل ۳۵۰ : من ایستاده‌ام اینک به خدمتت مشغول

غزل ۳۵۱ : نشسته بودم و خاطر به خویشتن مشغول

غزل ۳۵۲ : جانا هزاران آفرین بر جانت از سر تا قدم

غزل ۳۵۷ : حکایت از لب شیرین دهان سیم اندام

غزل ۳۵۸ : زهی سعادت من که‌م تو آمدی به سلام

غزل ۳۶۰ : شمع بخواهد نشست بازنشین ای غلام

غزل ۳۶۱ : ماه چنین کس ندید خوش سخن و کش خرام

غزل ۳۶۲ : مرا دو دیده به راه و دو گوش بر پیغام

غزل ۳۶۴ : من اندر خود نمی‌یابم که روی از دوست برتابم

غزل ۳۶۷ : من خود ای ساقی از این شوق که دارم مستم

غزل ۳۶۹ : چو تو آمدی مرا بس که حدیث خویش گفتم

غزل ۳۷۰ : من همان روز که آن خال بدیدم گفتم

غزل ۳۷۱ : من از آن روز که در بند توام آزادم

غزل ۳۷۴ : از در درآمدی و من از خود به در شدم

غزل ۳۷۶ : خرامان از درم بازآ کت از جان آرزومندم

غزل ۳۷۹ : آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم

غزل ۳۸۰ : عهد بشکستی و من بر سر پیمان بودم

غزل ۳۸۱ : دو هفته می‌گذرد کان مه دوهفته ندیدم

غزل ۳۸۳ : می‌روم وز سر حسرت به قفا می‌نگرم

غزل ۳۸۷ : من آن نیم که دل از مهر دوست بردارم

غزل ۳۸۸ : منم این بی تو که پروای تماشا دارم

غزل ۳۸۹ : باز از شراب دوشین در سر خمار دارم

غزل ۳۹۱ : من اگر نظر حرام است بسی گناه دارم

غزل ۳۹۲ : من دوست می‌دارم جفا کز دست جانان می‌برم

غزل ۳۹۳ : گر به رخسار چو ماهت صنما می‌نگرم

غزل ۳۹۴ : به خدا اگر بمیرم که دل از تو برنگیرم

غزل ۳۹۶ : من این طمع نکنم کز تو کام برگیرم

غزل ۳۹۹ : خنک آن روز که در پای تو جان اندازم

غزل ۴۰۱ : یک روز به شیدایی در زلف تو آویزم

غزل ۴۰۲ : من بی‌مایه که باشم که خریدار تو باشم

غزل ۴۰۳ : در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم

غزل ۴۰۶ : بار فراق دوستان بس که نشست بر دلم

غزل ۴۰۷ : تا تو به خاطر منی کس نگذشت بر دلم

غزل ۴۰۹ : تا خبر دارم از او بی‌خبر از خویشتنم

غزل ۴۱۰ : چشم که بر تو می‌کنم چشم حسود می‌کنم

غزل ۴۱۲ : آن دوست که من دارم وان یار که من دانم

غزل ۴۱۳ : آن نه روی است که من وصف جمالش دانم

غزل ۴۱۴ : اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم

غزل ۴۱۷ : سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم

غزل ۴۲۱ : چون من به نفس خویشتن این کار می‌کنم

غزل ۴۲۲ : آن کس که از او صبر محال است و سکونم

غزل ۴۲۳ : ز دستم بر نمی‌خیزد که یک دم بی تو بنشینم

غزل ۴۲۴ : من از تو صبر ندارم که بی تو بنشینم

غزل ۴۲۵ : منم یا رب در این دولت که روی یار می‌بینم

غزل ۴۲۶ : دلم تا عشقباز آمد در او جز غم نمی‌بینم

غزل ۴۲۹ : تو مپندار کز این در به ملامت بروم

غزل ۴۳۱ : امشب آن نیست که در خواب رود چشم ندیم

غزل ۴۳۲ : ما دگر کس نگرفتیم به جای تو ندیم

غزل ۴۳۳ : ما به روی دوستان از بوستان آسوده‌ایم

غزل ۴۳۵ : ای سروبالای سهی کز صورت حال آگهی

غزل ۴۳۶ : عمرها در پی مقصود به جان گردیدیم

غزل ۴۴۰ : کاش کان دلبر عیار که من کشته اویم

غزل ۴۴۱ : عهد کردیم که بی دوست به صحرا نرویم

غزل ۴۴۵ : در وصف نیاید که چه شیرین دهن است آن

غزل ۴۴۹ : چه خوش است بوی عشق از نفس نیازمندان

غزل ۴۵۰ : بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران

غزل ۴۵۱ : دو چشم مست میگونت ببرد آرام هشیاران

غزل ۴۵۳ : سخت به ذوق می‌دهد باد ز بوستان نشان

غزل ۴۵۴ : دیگر به کجا می‌رود این سرو خرامان

غزل ۴۵۶ : ما نتوانیم و عشق پنجه درانداختن

غزل ۴۶۰ : خلاف دوستی کردن به ترک دوستان گفتن

غزل ۴۶۳ : چه خوش بود دو دلارام دست در گردن

غزل ۴۶۴ : دست با سرو روان چون نرسد در گردن

غزل ۴۶۶ : تا کی ای جان اثر وصل تو نتوان دیدن

غزل ۴۶۸ : چشم اگر با دوست داری گوش با دشمن مکن

غزل ۴۷۱ : وه که جدا نمی‌شود نقش تو از خیال من

غزل ۴۷۲ : ای به دیدار تو روشن چشم عالم بین من

غزل ۴۷۶ : صبحم از مشرق برآمد باد نوروز از یمین

غزل ۴۷۷ : چه روی و موی و بناگوش و خط و خال است این

غزل ۴۸۲ : هر که به خویشتن رود ره نبرد به سوی او

غزل ۴۸۳ : راستی گویم به سروی ماند این بالای تو

غزل ۴۸۵ : ای طراوت برده از فردوس اعلی روی تو

غزل ۴۸۶ : آن سرو ناز بین که چه خوش می‌رود به راه

غزل ۴۸۷ : پنجه با ساعد سیمین که نیندازی به

غزل ۴۸۸ : ای که شمشیر جفا بر سر ما آخته‌ای

غزل ۴۹۰ : ای که ز دیده غایبی در دل ما نشسته‌ای

غزل ۴۹۷ : خلاف سرو را روزی خرامان سوی بستان آی

غزل ۴۹۸ : قیمت گل برود چون تو به گلزار آیی

غزل ۴۹۹ : خرم آن روز که چون گل به چمن بازآیی

غزل ۵۰۱ : تو از هر در که بازآیی بدین خوبی و زیبایی

غزل ۵۰۴ : چه روی است آن که دیدارش ببرد از من شکیبایی

غزل ۵۰۹ : من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی

غزل ۵۱۰ : نه من تنها گرفتارم به دام زلف زیبایی

غزل ۵۱۱ : هر کس به تماشایی رفتند به صحرایی

غزل ۵۱۵ : چه جرم رفت که با ما سخن نمی‌گویی

غزل ۵۱۶ : کدام کس به تو ماند که گویمت که چنویی

غزل ۵۱۹ : سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی

غزل ۵۲۱ : سل المصانع رکبا تهیم فی الفلوات

غزل ۵۲۲ : تو هیچ عهد نبستی که عاقبت نشکستی

غزل ۵۲۳ : همه عمر برندارم سر از این خمار مستی

غزل ۵۲۴ : یارا قدحی پر کن از آن داروی مستی

غزل ۵۲۵ : اگر مانند رخسارت گلی در بوستانستی

غزل ۵۲۶ : تعالی الله چه روی است آن که گویی آفتابستی

غزل ۵۲۸ : یاد می‌داری که با من جنگ در سر داشتی

غزل ۵۲۹ : سست پیمانا به یک ره دل ز ما برداشتی

غزل ۵۳۰ : ندیدمت که بکردی وفا بدان چه بگفتی

غزل ۵۳۳ : ای باد بامدادی خوش می‌روی به شادی

غزل ۵۳۶ : مکن سرگشته آن دل را که دست آموز غم کردی

غزل ۵۳۹ : نگارا وقت آن آمد که دل با مهر پیوندی

غزل ۵۴۲ : آخر نگاهی باز کن وقتی که بر ما بگذری

غزل ۵۴۵ : بخت آیینه ندارم که در او می‌نگری

غزل ۵۴۹ : دانمت آستین چرا پیش جمال می‌بری

غزل ۵۵۲ : روی گشاده ای صنم طاقت خلق می‌بری

غزل ۵۵۴ : کس درنیامده‌ست بدین خوبی از دری

غزل ۵۵۵ : گر برود به هر قدم در ره دیدنت سری

غزل ۵۵۹ : چون است حال بستان ای باد نوبهاری

غزل ۵۶۱ : خوش بود یاری و یاری بر کنار سبزه زاری

غزل ۵۶۶ : نه تو گفتی که به جای آرم و گفتم که نیاری

غزل ۵۶۸ : کس از این نمک ندارد که تو ای غلام داری

غزل ۵۶۹ : حدیث یا شکر است آن که در دهان داری

غزل ۵۷۰ : هرگز نبود سرو به بالا که تو داری

غزل ۵۷۱ : تو اگر به حسن دعوی بکنی گواه داری

غزل ۵۷۲ : این چه رفتار است کآرامیدن از من می‌بری

غزل ۵۷۵ : هر سلطنت که خواهی می‌کن که دلپذیری

غزل ۵۸۰ : گر درون سوخته‌ای با تو برآرد نفسی

غزل ۵۸۲ : یار گرفته‌ام بسی چون تو ندیده‌ام کسی

غزل ۵۸۳ : ما سپر انداختیم گر تو کمان می‌کشی

غزل ۵۸۴ : هرگز آن دل بنمیرد که تو جانش باشی

غزل ۵۸۵ : اگر تو پرده بر این زلف و رخ نمی‌پوشی

غزل ۵۸۶ : به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی

غزل ۵۹۰ : عشق جانان در جهان هرگز نبودی کاشکی

غزل ۵۹۳ : بسم از هوا گرفتن که پری نماند و بالی

غزل ۵۹۸ : تو کدامی و چه نامی که چنین خوب خرامی

غزل ۶۰۱ : ای دریغا گر شبی در بر خرابت دیدمی

غزل ۶۰۶ : کس نگذشت در دلم تا تو به خاطر منی

غزل ۶۰۷ : من چرا دل به تو دادم که دلم می‌شکنی

غزل ۶۰۹ : بر آنم گر تو باز آیی که در پایت کنم جانی

غزل ۶۱۱ : بهار آمد که هر ساعت رود خاطر به بستانی

غزل ۶۱۳ : ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی

غزل ۶۱۵ : ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانی

غزل ۶۱۶ : نگویم آب و گل است آن وجود روحانی

غزل ۶۱۷ : نه طریق دوستان است و نه شرط مهربانی

غزل ۶۱۸ : همه کس را تن و اندام و جمال است و جوانی

غزل ۶۲۱ : سرو ایستاده به چو تو رفتار می‌کنی

غزل ۶۲۲ : چشم رضا و مرحمت بر همه باز می‌کنی

غزل ۶۲۵ : شب است و شاهد و شمع و شراب و شیرینی

غزل ۶۲۸ : تا کی روم از عشق تو شوریده به هر سوی

غزل ۶۳۱ : وقت آن آمد که خوش باشد کنار سبزه جوی

غزل ۶۳۴ : ای که به حسن قامتت سرو ندیده‌ام سهی

غزل ۶۳۶ : نشنیده‌ام که ماهی بر سر نهد کلاهی

غزل ۶۳۷ : ندانم از من خسته جگر چه می‌خواهی