سرآغاز : به نام خداوند جان آفرین
فی نعت سید المرسلین علیه الصلوة و السلام : کریم السجایا جمیل الشیم
در سبب نظم کتاب : در اقصای گیتی بگشتم بسی
ابوبکر بن سعد بن زنگی : مرا طبع از این نوع خواهان نبود
محمد بن سعد بن ابوبکر : اتابک محمد شه نیکبخت
حکایت : حکایت کنند از بزرگان دین
سر آغاز : شنیدم که در وقت نزع روان
حکایت در تدبیر و تأخیر در سیاست : ز دریای عمان برآمد کسی
گفتار اندر بخشایش بر ضعیفان : نه بر حکم شرع آب خوردن خطاست
در معنی شفقت بر حال رعیت : شنیدم که فرماندهی دادگر
حکایت در شناختن دوست و دشمن را : شنیدم که دارای فرخ تبار
گفتار اندر نظر در حق رعیت مظلوم : تو کی بشنوی نالهٔ دادخواه
هم در این معنی : خبر یافت گردنکشی در عراق
حکایت در معنی شفقت : یکی از بزرگان اهل تمیز
حکایت اتابک تکله : در اخبار شاهان پیشینه هست
حکایت ملک روم با دانشمند : شنیدم که بگریست سلطان روم
حکایت مرزبان ستمگار با زاهد : خردمند مردی در اقصای شام
گفتار اندر نگه داشتن خاطر درویشان : مها زورمندی مکن با کهان
حکایت در معنی رحمت با ناتوانان در حال توانایی : چنان قحط سالی شد اندر دمشق
حکایت : شبی دود خلق آتشی برفروخت
اندر معنی عدل و ظلم و ثمرهٔ آن : خبرداری از خسروان عجم
حکایت برادران ظالم و عادل و عاقبت ایشان : شنیدم که در مرزی از باختر
صفت جمعیت اوقات درویشان راضی : مگو جاهی از سلطنت بیش نیست
حکایت عابد و استخوان پوسیده : شنیدم که یک بار در حلهای
گفتار اندر نکوکاری و بد کاری و عاقبت آنها : نکوکار مردم نباشد بدش
حکایت شحنه مردم آزار : گزیری به چاهی در افتاده بود
حکایت حجاج یوسف : حکایت کنند از یکی نیکمرد
در نواخت رعیت و رحمت بر افتادگان : الا تا بغفلت نخفتی که نوم
حکایت در این معنی : یکی را حکایت کنند از ملوک
گفتار اندر بیوفائی دنیا : جهان ای پسر ملک جاوید نیست
در تغیر روزگار و انتقال مملکت : شنیدم که در مصر میری اجل
حکایت قزل ارسلان با دانشمند : قزل ارسلان قلعهای سخت داشت
حکایت : چو الپ ارسلان جان به جانبخش داد
حکایت پادشاه غور با روستایی : شنیدم که از پادشاهان غور
حکایت مأمون با کنیزک : چو دور خلافت به مأمون رسید
حکایت درویش صادق و پادشاه بیدادگر : شنیدم که از نیکمردی فقیر
حکایت زورآزمای تنگدست : یکی مشت زن بخت روزی نداشت
حکایت در معنی خاموشی از نصیحت کسی که پند نپذیرد : حکایت کنند از جفا گستری
گفتار اندر رای و تدبیر ملک و لشکر کشی : همی تا برآید به تدبیر کار
گفتار اندر نواخت لشکریان در حالت امن : دلاور که باری تهور نمود
گفتار اندر تقویت مردان کار آزموده : به پیکار دشمن دلیران فرست
گفتار اندر دلداری هنرمندان : دو تن، پرور ای شاه کشور گشای
گفتار اندر حذر کردن از دشمنان : نگویم ز جنگ بد اندیش ترس
گفتار اندر دفع دشمن به رای و تدبیر : میان دو بد خواه کوتاه دست
گفتار اندر ملاطفت با دشمن از روی عاقبت اندیشی : چو شمشیر پیکار برداشتی
گفتار اندر حذر از دشمنی که در طاعت آید : گرت خویش دشمن شود دوستدار
گفتار اندر پوشیدن راز خویش : به تدبیر جنگ بد اندیش کوش
سر آغاز : اگر هوشمندی به معنی گرای
گفتار اندر نواخت ضعیفان : پدرمرده را سایه بر سر فکن
حکایت ابراهیم علیهالسلام : شنیدم که یک هفته ابنالسبیل
گفتار اندر احسان با نیک و بد : گره بر سر بند احسان مزن
حکایت عابد با شوخ دیده : زبان دانی آمد به صاحبدلی
حکایت ممسک و فرزند ناخلف : یکی رفت و دینار از او صد هزار
حکایت : بزارید وقتی زنی پیش شوی
حکایت کرم مردان صاحبدل : یکی را کرم بود و قوت نبود
گفتار اندر گردش روزگار : تو با خلق سهلی کن ای نیکبخت
حکایت در معنی رحمت بر ضعیفان و اندیشه در عاقبت : بنالید درویشی از ضعف حال
گفتار اندر ثمره جوانمردی : ببخش ای پسر کآدمی زاده صید
حکایت در معنی صید کردن دلها به احسان : به ره در یکی پیشم آمد جوان
حکایت درویش با روباه : یکی روبهی دید بی دست و پای
حکایت حاتم طائی و صفت جوانمردی او : شنیدم در ایام حاتم که بود
حکایت در آزمودن پادشاه یمن حاتم را به آزاد مردی : ندانم که گفت این حکایت به من
حکایت دختر حاتم در روزگار پیغمبر(ص) : شنیدم که طی در زمان رسول
حکایت حاتم طائی : ز بنگاه حاتم یکی پیرمرد
حکایت : یکی را خری در گل افتاده بود
حکایت پدر بخیل و پسر لاابالی : یکی زهرهٔ خرج کردن نداشت
حکایت در معنی ثمرات نکوکاری در آخرت : کسی دید صحرای محشر به خواب
سر آغاز : خوشا وقت شوریدگان غمش
تقریر عشق مجازی و قوت آن : تو را عشق همچون خودی ز آب و گل
در محبت روحانی : چو عشقی که بنیاد آن بر هواست
حکایت در معنی تحمل محب صادق : شنیدم که وقتی گدا زادهای
حکایت در معنی اهل محبت : شنیدم که بر لحن خنیاگری
حکایت در معنی غلبه وجد و سلطنت عشق : یکی شاهدی در سمرقند داشت
حکایت در فدا شدن اهل محبت و غنیمت شمردن : یکی تشنه میگفت و جان میسپرد
حکایت صبر و ثبات روندگان : چنین نقل دارم ز مردان راه
حکایت در صبر بر جفای آن که از او صبر نتوان کرد : شکایت کند نوعروسی جوان
حکایت : طبیبی پری چهره در مرو بود
حکایت در معنی استیلای عشق بر عقل : یکی پنجهٔ آهنین راست کرد
حکایت در معنی عزت محبوب در نظر محب : میان دوعم زاده وصلت فتاد
حکایت مجنون و صدق محبت او : به مجنون کسی گفت کای نیک پی
حکایت سلطان محمود و سیرت ایاز : یکی خرده بر شاه غزنین گرفت
گفتار در معنی فنای موجودات در معرض وجود باری : ره عقل جز پیچ بر پیچ نیست
حکایت دهقان در لشکر سلطان : رئیس دهی با پسر در رهی
حکایت صاحب نظر پارسا : یکی را چو من دل به دست کسی
گفتار اندر سماع اهل دل و تقریر حق و باطل آن : اگر مرد عشقی کم خویش گیر
حکایت پروانه و صدق محبت او : کسی گفت پروانه را کای حقیر
مخاطبه شمع و پروانه : شبی یاد دارم که چشمم نخفت
سر آغاز : ز خاک آفریدت خداوند پاک
حکایت در این معنی : یکی قطره باران ز ابری چکید
حکایت در معنی نظر مردان در خود به حقارت : جوانی خردمند پاکیزه بوم
حکایت بایزید بسطامی : شنیدم که وقتی سحرگاه عید
حکایت عیسی (ع) و عابد و ناپارسا : شنیدستم که از راویان کلام
حکایت دانشمند : فقیهی کهن جامهای تنگدست
حکایت توبه کردن ملک زادهٔ گنجه : یکی پادشهزاده در گنجه بود
حکایت : شکر خندهای انگبین میفروخت
حکایت در معنی تواضع نیکمردان : شنیدم که فرزانهای حق پرست
حکایت در معنی عزت نفس مردان : سگی پای صحرا نشینی گزید
حکایت خواجه نیکوکار و بنده نافرمان : بزرگی هنرمند آفاق بود
حکایت معروف کرخی و مسافر رنجور : کسی راه معروف کرخی بجست
حکایت در معنی سفاهت نااهلان : طمع برد شوخی به صاحبدلی
حکایت در محرومی خویشتن بینان : یکی در نجوم اندکی دست داشت
حکایت در معنی تواضع و نیازمندی : ز ویرانهٔ عارفی ژنده پوش
حکایت حاتم اصم : گروهی برآنند از اهل سخن
حکایت زاهد تبریزی : عزیزی در اقصای تبریز بود
حکایت در معنی احتمال از دشمن از بهر دوست : یکی را چو سعدی دلی ساده بود
حکایت لقمان حکیم : شنیدم که لقمان سیهفام بود
حکایت جنید و سیرت او در تواضع : شنیدم که در دشت صنعا جنید
حکایت زاهد و بربط زن : یکی بربطی در بغل داشت مست
حکایت صبر مردان بر جفا : شنیدم که در خاک وخش از مهان
حکایت امیرالمومنین علی (ع) و سیرت پاک او : کسی مشکلی برد پیش علی
حکایت : گدایی شنیدم که در تنگ جای
حکایت ذوالنون مصری : چنین یاد دارم که سقای نیل
سر آغاز : شبی زیت فکرت همی سوختم
حکایت تیرانداز اردبیلی : یکی آهنین پنجه در اردبیل
حکایت طبیب و کرد : شبی کردی از درد پهلو نخفت
حکایت مرد درویش و همسایهٔ توانگر : بلند اختری نام او بختیار
حکایت کرکس با زغن : چنین گفت پیش زغن کرکسی
مثل : شتر بچه با مادر خویش گفت:
گفتار اندر اخلاص و برکت آن و ریا و آفت آن : عبادت به اخلاص نیت نکوست
حکایت : یکی پر طمع پیش خوارزمشاه
حکایت در مذلت بسیار خوردن : چه آوردم از بصره دانی عجب
حکایت در عزت قناعت : یکی نیشکر داشت در طیفری
حکایت مرد کوته نظر و زن عالی همت : یکی طفل دندان برآورده بود
گفتار در صبر بر ناتوانی به امید بهی : کمال است در نفس مرد کریم
حکایت در معنی آسانی پس از دشواری : شنیدم ز پیران شیرین سخن
سر آغاز : سخن در صلاح است و تدبیر وخوی
گفتار اندر فضیلت خاموشی : اگر پای در دامن آری چو کوه
حکایت سلطان تکش و حفظ اسرار : تکش با غلامان یکی راز گفت
حکایت در معنی سلامت جاهل در خاموشی : یکی خوب خلق خلق پوش بود
حکایت عضد و مرغان خوش آواز : عضد را پسر سخت رنجور بود
حکایت : دوکس گرد دیدند و آشوب و جنگ
حکایت در فضیلت خاموشی و آفت بسیار سخنی : چنین گفت پیری پسندیده دوش
حکایت در خاصیت پرده پوشی و سلامت خاموشی : یکی پیش داود طائی نشست
گفتار اندر غیبت و خللهایی که از وی صادر شود : بد اندر حق مردم نیک و بد
حکایت روزه در حال طفولیت : به طفلی درم رغبت روزه خاست
گفتار اندر کسانی که غیبت ایشان روا باشد : سه کس را شنیدم که غیبت رواست
حکایت دزد و سیستانی : شنیدم که دزدی درآمد ز دشت
حکایت اندر نکوهش غمازی و مذلت غمازان : یکی گفت با صوفیی در صفا
حکایت فریدون و وزیر و غماز : فریدون وزیری پسندیده داشت
گفتار اندر پرورش زنان و ذکر صلاح و فساد ایشان : زن خوب فرمانبر پارسا
گفتار اندر پروردن فرزندان : پسر چون زده بر گذشتش سنین
گفتار اندر پرهیز کردن از صحبت احداث : خرابت کند شاهد خانه کن
حکایت درویش صاحب نظر و بقراط حکیم : یکی صورتی دید صاحب جمال
گفتار اندر سلامت گوشهنشینی و صبر بر ایذاء خلق : اگر در جهان از جهان رستهای است،
حکایت : چوانی هنرمند فرزانه بود
سر آغاز : نفس مینیارم زد از شکر دوست
گفتار اندر صنع باری عز اسمه در ترکیب خلقت انسان : ببین تا یک انگشت از چند بند
حکایت اندر معنی شکر منعم : ملک زادهای ز اسب ادهم فتاد
گفتار اندر گزاردن شکر نعمتها : شب از بهر آسایش تست و روز
گفتار اندر بخشایش بر ناتوانان و شکر نعمت حق در توانایی : نداند کسی قدر روز خوشی
حکایت سلطان طغرل و هندوی پاسبان : شنیدم که طغرل شبی در خزان
نظر در اسباب وجود عالم : نهادهست باری شفا در عسل
در سابقهٔ حکم ازل و توفیق خیر : نخست او ارادت به دل در نهاد
حکایت سفر هندوستان و ضلالت بت پرستان : بتی دیدم از عاج در سومنات
حکایت پیرمرد و تحسر او بر روزگار جوانی : شبی در جوانی و طیب نعم
گفتار اندر غنیمت شمردن جوانی پیش از پیری : جوانا ره طاعت امروز گیر
حکایت در معنی ادراک پیش از فوت : شبی خوابم اندر بیابان فید
حکایت : قضا زندهای رگ جان برید
حکایت در معنی بیداری از خواب غفلت : فرو رفت جم را یکی نازنین
حکایت عداوت در میان دو شخص : میان دو تن دشمنی بود و جنگ
موعظه و تنبیه : خبر داری ای استخوانی قفس
حکایت در عالم طفولیت : ز عهد پدر یادم آید همی
حکایت مست خرمن سوز : یکی غله مرداد مه توده کرد
حکایت زلیخا با یوسف (ع) : زلیخا چو گشت از می عشق مست
مثل : پلیدی کند گربه بر جای پاک
حکایت سفر حبشه : غریب آمدم در سواد حبش
سرآغاز : بیا تا برآریم دستی ز دل
حکایت : سیه چردهای را کسی زشت خواند
حکایت بت پرست نیازمند : مغی در به روی از جهان بسته بود
ذکر وفات امیرفخرالدین ابیبکر طاب ثراه : وجود عاریتی دل درو نشاید بست
در مرثیهٔ عز الدین احمد بن یوسف : دردی به دل رسید که آرام جان برفت
در مرثیهٔ اتابک ابوبکر بن سعد زنگی : به اتفاق دگر دل به کس نباید داد
در مرثیهٔ سعد بن ابوبکر : به هیچ باغ نبود آن درخت مانندش
در مرثیهٔ ابوبکر سعد بن زنگی : دل شکسته که مرهم نهد دگربارش؟
در زوال خلافت بنیعباس : آسمان را حق بود گر خون بگرید بر زمین
ترجیع بند در مرثیهٔ سعد بن ابوبکر : غریبان را دل از بهر تو خونست
فی مرثیة امیرالمؤمنین المعتصم بالله و ذکر واقعة بغداد : حبست بجفنی المدامع لاتجری
یمدح نورالدین بن صیاد : مادام ینسرح الغزلان فی الوادی
یمدح السعید فخرالدین المنجم : الحمدلله رب العالمین علی
فی الغزل : تعذر صمت الواجدین فصاحوا
ایضا : رضینا من وصالک بالوعود
ایضا فی الغزل : امطلع شمس باب دارک ام بدر؟
فی الشیب : ان هجرت الناس واخترت النوی
ایضا فیالغزل : ملک الهوی قلبی وجاش مغیرا
ایضا فی الغزل : حدائق روضات النعیم وطیبها
و له فیالغزل : فاح نشر الحمی و هب النسیم
و له ایضا : علی ظاهری صبر کنسج العناکب
فیالموعظة : عیب علی و عدوان علیالناس
فیالغزل : اصبحت مفتونا باعین اهیفا
ایضا فیالغزل : متی جمع شملی بالحبیب المغاضب
ایضا : یا ندیمی قم تنبه واسقنی واسق الندامی
وله ایضا : یا ملوک الجمال رفقا باسری
قصیده : جاء الشتاء ببرد لامرد له
فی مدح صاحب دیوان : ما هذه الدنیا بدار مخلد
ترجیع بند : ای سرو بلند قامت دوست
باقی مفردات : میمیرم و همچنان نظر بر چپ و راست
مثلثات : خلیلی الهدی انجی و اصلح
دیباچه :
غزل ۱ : اول دفتر به نام ایزد دانا
رباعی شمارهٔ ۱ : هر ساعتم اندرون بجوشد خون را
غزل ۱ : ثنا و حمد بیپایان خدا را
قصیدهٔ شمارهٔ ۱ : شکر و سپاس و منت و عزت خدای را
رباعی شمارهٔ ۱ : آن کیست که دل نهاد و فارغ بنشست
قطعه شمارهٔ ۱ : متی حللت به شیراز یا نسیم الصبح
تکه ۱ : ز حد بگذشت مشتاقی و صبر اندر غمت یارا
شمارهٔ ۱ – در پند و اخلاق و غیر آن : خداوندیست تدبیر جهان را
شمارهٔ ۱ – در پند و اخلاق : ای چشم و چراغ اهل بینش
بیت ۱ : دانی چه گفتهاند بنی عوف در عرب
بخش ۱ : مال از بهر آسایش عمرست نه عمر از بهر گرد کردن مال عاقلی را پرسیدند نیک بخت کیست و بدبختی چست گفت نیک بخت آن که خورد و کشت و بدبخت آنکه مرد و هشت
غزل ۲ : ای نفس خرم باد صبا
رباعی شمارهٔ ۲ : عشاق به درگهت اسیرند بیا
غزل ۲ : ما قلم در سر کشیدیم اختیار خویش را
قصیدهٔ شمارهٔ ۲ – در ستایش علاء الدین عطاملک جوینی صاحب دیوان : اگر مطالعه خواهد کسی بهشت برین را
رباعی شمارهٔ ۲ : تدبیر صواب از دل خوش باید جست
قطعه شمارهٔ ۲ : گر مرا بیتو در بهشت برند
تکه ۲ : میندانم چکنم چاره من این دستان را
شمارهٔ ۲ : مظلوم دست بستهٔ مغلوب را بگوی
شمارهٔ ۲ : همه را ده چو میدهی موسوم
بیت ۲ : خیری که برآیدت به توفیق از دست
بخش ۲ :
غزل ۳ : روی تو خوش مینماید آینه ما
رباعی شمارهٔ ۳ : ای چشم تو مست خواب و سرمست شراب
غزل ۳ : ای که انکار کنی عالم درویشان را
قصیدهٔ شمارهٔ ۳ – در ستایش اتابک مظفرالدین سلجوقشاه : آن روی بین که حسن بپوشید ماه را
رباعی شمارهٔ ۳ : آن کس که خطای خویش بیند که رواست
قطعه شمارهٔ ۳ : گفتم چه کردهام که نگاهم نمیکنی؟
تکه ۳ : ای مسلمانان فغان زان نرگس جادو فریب
شمارهٔ ۳ : سپاس دار خدای لطیف دانا را
شمارهٔ ۳ : عدل و انصاف و راستی باید
بیت ۳ : گر سفله به مال و جاه از آزاده بهست
حکایت شمارهٔ ۳ : ملک زاده ای را شنیدم که کوتاه بود و حقیر و دیگر برادران بلند و خوب روی باری پدر به کراهت و استحقار درو نظر میکرد پسر به فراست استبصار به جای آورد و گفت ای پدر کوتاه خردمند به که نادان بلند نه هر چه به قامت مهتر به قیمت بهتر
حکایت شمارهٔ ۳ : درویشی را شنیدم که در آتش فاقه میسوخت و رقعه بر خرقه همیدوخت و تسکین خاطر مسکین را همیگفت
حکایت شمارهٔ ۳ : پارسایی را دیدم به محبت شخصی گرفتار نه طاقت صبر و نه یارای گفتار. چندانکه ملامت دیدی و غرامتکشیدی ترک تصابی نگفتی و گفتی
بخش ۳ :
غزل ۴ : اگر تو فارغی از حال دوستان یارا
رباعی شمارهٔ ۴ : چون دل ز هوای دوست نتوان پرداخت
غزل ۴ : غافلند از زندگی مستان خواب
قصیدهٔ شمارهٔ ۴ – در وداع شاه جهان سعدبن ابیبکر : رفتی و صدهزار دلت دست در رکیب
رباعی شمارهٔ ۴ : گر در همه شهر یک سر نیشترست
قطعه شمارهٔ ۴ – پیداست که آخرالزمان است! : آشفتن چشمهای مستت
تکه ۴ : قیامتست سفر کردن از دیار حبیب
شمارهٔ ۴ – ظاهرا در ستایش صاحب دیوان است : سخن به ذکر تو آراستن مراد آنست
شمارهٔ ۴ : نظر کن درین موی باریک سر
بیت ۴ : کس نیست که مهر تو درو شاید بست
حکایت شمارهٔ ۴ : طایفه دزدان عرب بر سر کوهی نشسته بودند و منفذ کاروان بسته و رعیت بلدان از مکاید ایشان مرعوب و لشکر سلطان مغلوب به حکم آنکه ملاذی منیع از قلّه کوهی گرفته بودند و ملجأ و مأوای خود ساخته مدبران ممالک آن طرف در دفع مضرّت ایشان مشاورت همیکردند که اگر این طایفه هم برین نسق روزگاری مداومت نمایند مقاومت ممتنع گردد
حکایت شمارهٔ ۴ : دزدی به خانه پارسایی در آمد چندانکه جست چیزی نیافت دل تنگ شد پارسا خبر شد گلیمی که بر آن خفته بود در راه دزد انداخت تا محروم نشود
حکایت شمارهٔ ۴ : یکی را دل از دست رفته بود و ترک جان کرده و مطمح نظرش جایی خطرناک و مظنه هلاک نه لقمهای که مصور شدی که به کام آید یا مرغی که به دام افتد. باری به نصیحتش گفتند: ازین خیال محال تجنب کن که خلقی هم بدین هوس که تو داری اسیرند و پای در زنجیر
بخش ۴ :
غزل ۵ : شب فراق نخواهم دواج دیبا را
رباعی شمارهٔ ۵ : دل میرود و دیده نمیشاید دوخت
غزل ۵ : دریغ صحبت دیرین و حق دید و شناخت
قصیدهٔ شمارهٔ ۵ – در وصف بهار : علم دولت نوروز به صحرا برخاست
رباعی شمارهٔ ۵ : گر خود ز عبادت استخوانی در پوست
قطعه شمارهٔ ۵ : خوب را گو پلاس در بر کن
تکه ۵ : چشم تو طلسم جاودانست
شمارهٔ ۵ : طریق و رسم صاحبدولتانست
شمارهٔ ۵ : نخست اندیشه کن آنگاه گفتار
بیت ۵ : دولت جاوید به طاعت درست
حکایت شمارهٔ ۵ : سرهنگ زاده ای را بر در سرای اغلمش دیدم که عقل و کیاستی و فهم و فراستی زاید الوصف داشت هم از عهد خردی آثار بزرگی در ناصیه او پیدا
حکایت شمارهٔ ۵ : در سیرت اردشیر بابکان آمده است که حکیم عرب را پرسید که روزی چه مایه طعام باید خوردن گفت صد درم سنگ کفایت است گفت این قدر چه قوّت دهد گفت
حکایت شمارهٔ ۵ : یکی را از متعلمان کمال بهجتی بود و معلم از آنجا که حس بشریت است با حسن کبیره او معاملتی داشت و وقتی که به خلوتش دریافتی گفتی
بخش ۵ :
غزل ۶ : پیش ما رسم شکستن نبود عهد وفا را
رباعی شمارهٔ ۶ : روزی گفتی شبی کنم دلشادت
غزل ۶ : ای یار ناگزیر که دل در هوای تست
قصیدهٔ شمارهٔ ۶ – موعظه و نصیحت : هران نصیبه که پیش از وجود ننهادست
رباعی شمارهٔ ۶ : تا یک سر مویی از تو هستی باقیست
قطعه شمارهٔ ۶ : در قطرهٔ باران بهاری چه توان گفت؟
تکه ۶ : حالم از شرح غمت افسانه ایست
شمارهٔ ۶ – در ستایش : هر که در بند تو شد بستهٔ جاوید بماند
شمارهٔ ۶ : چو نیکو گفت ابراهیم ادهم
بیت ۶ : گوینده را چه غم که نصیحت قبول نیست
حکایت شمارهٔ ۶ : یکی را از ملوک عجم حکایت کنند که دست تطاول به مال رعیت دراز کرده بود و جور و اذیت آغاز کرده تا به جایی که خلق از مکاید فعلش به جهان برفتند و از کربت جورش راه غربت گرفتند چون رعیت کم شد ارتفاع ولایت نقصان پذیرفت و خزانه تهی ماند و دشمنان زور آوردند
حکایت شمارهٔ ۶ : زاهدی مهمان پادشاهی بود چون به طعام بنشستند کمتر از آن خورد که ارادت او بود و چون به نماز برخاستند بیش از آن کرد که عادت او تا ظنّ صلاحیت در حق او زیادت کنند
حکایت شمارهٔ ۶ : دو درویش خراسانی ملازم صحبت یکدیگر سفر کردندی یکی ضعیف بود که هر بدو شب افطار کردی و دیگر قوی که روزی سه بار خوردی اتفاقاً بر در شهری به تهمت جاسوسی گرفتار آمدند هر دو را به خانهای کردن و در به گل بر آوردند بعد از دو هفته معلوم شد که بی گناهند در گشادند قوی را دیدند مرده و ضعیف جان به سلامت برده
حکایت شمارهٔ ۶ : شبی یاد دارم که یاری عزیز از در در آمد چنان بیخود از جای بر جستم که چراغم به آستین کشته شد
بخش ۶ :
غزل ۷ : مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا
رباعی شمارهٔ ۷ : صد بار بگفتم به غلامان درت
غزل ۷ : مقصود عاشقان دو عالم لقای تست
قصیدهٔ شمارهٔ ۷ – موعظه و نصیحت : ایهاالناس جهان جای تن آسانی نیست
رباعی شمارهٔ ۷ : بالای قضای رفته فرمانی نیست
قطعه شمارهٔ ۷ – سعدی از معشوق به ممدوح نمیپردازد : سخن عشق حرامست بر آن بیهده گوی
تکه ۷ : خستهٔ تیغ فراقم سخت مشتاقم به غایت
شمارهٔ ۷ – ظاهرا در ستایش صاحب دیوان است : تو آن نکردهای از فعل خیر با من و غیر
شمارهٔ ۷ : یکی را دیدم اندر جایگاهی
بیت ۷ : رفتن چو ضرورتست و منزل بگذاشت
حکایت شمارهٔ ۷ : پادشاهی با غلامی عجمی در کشتی نشست و غلام دیگر دریا را ندیده بود و محنت کشتی نیازموده گریه و زاری در نهاد و لرزه بر اندامش اوفتاد چندان که ملاطفت کردند آرام نمیگرفت و عیش ملک ازو منغص بود چاره ندانستند. حکیمی در آن کشتی بود، ملک را گفت اگر فرمان دهی من او را به طریقی خامُش گردانم گفت غایت لطف و کرم باشد
حکایت شمارهٔ ۷ : یکی دوستی را که زمانها ندیده بود گفت کجایی که مشتاق بودهام گفت مشتاقی به که ملولی
حکایت شمارهٔ ۷ : توانگری بخیل را پسری رنجور بود، نیک خواهان گفتندش مصلحت آنست که ختم قرآنی کنی از بهر وی یا بذل قربانی. لختی به اندیشه فرو رفت و گفت مصحف مهجور اولیتر است که گله دور
بخش ۷ :
غزل ۸ : ز اندازه بیرون تشنهام ساقی بیار آن آب را
رباعی شمارهٔ ۸ : آن یار که عهد دوستاری بشکست
غزل ۸ : درد عشق از تندرستی خوشترست
قصیدهٔ شمارهٔ ۸ – اندرز و نصیحت : خوشست عمر دریغا که جاودانی نیست
رباعی شمارهٔ ۸ : ماهی امید عمرم از شست برفت
قطعه شمارهٔ ۸ : من بگویم ندیدهام دهنی
تکه ۸ : میروم با درد و حسرت از دیارت خیر باد
شمارهٔ ۸ : مباش غره به گفتار مادح طماع
شمارهٔ ۸ : چه سرپوشیدگان مرد بودند
بیت ۸ : هر که گوید کلاغ چون بازست
حکایت شمارهٔ ۸ : یکی را از بزرگان به محفلی اندر همیستودند و در اوصاف جمیلش مبالغه میکردند سر بر آورد و گفت من آنم که من دانم
بخش ۸ : خامشی به که ضمیر دل خویش
غزل ۹ : گر ماه من برافکند از رخ نقاب را
رباعی شمارهٔ ۹ : شبها گذرد که دیده نتوانم بست
غزل ۹ : منزل عشق از جهانی دیگرست
قصیدهٔ شمارهٔ ۹ – در ستایش اتابک محمد : بناز ای خداوند اقبال سرمد
رباعی شمارهٔ ۹ : دادار که بر ما در قسمت بگشاد
قطعه شمارهٔ ۹ : کوه عنبر نشسته بر زنخش
تکه ۹ : ما ترک سر بگفتیم، تا دردسر نباشد
شمارهٔ ۹ : احدا سامع المناجات
شمارهٔ ۹ : نکویی گرچه با ناکس نشاید
بیت ۹ : گر راه نمایی همه عالم راهست
حکایت شمارهٔ ۹ : جوانمردی را در جنگ تاتار جراحتی هول رسید کسی گفت فلان بازرگان نوشدارو دارد اگر بخواهی باشد که دریغ ندارد گویند آن بازرگان به بخل معروف بود
بخش ۹ : امروز بکش چو میتوان کشت
غزل ۱۰ : با جوانی سر خوش است این پیر بی تدبیر را
رباعی شمارهٔ ۱۰ : هشیار سری بود ز سودای تو مست
غزل ۱۰ : فلک با بخت من دایم به کینست
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰ – در نصیحت و ستایش : جهان بر آب نهادست و زندگی بر باد
رباعی شمارهٔ ۱۰ : نه هر که زمانه کار او دربندد
قطعه شمارهٔ ۱۰ : تو آن نهای که به جور از تو روی برپیچند
تکه ۱۰ : بخت و دولت به برم زآب روان باز آمد
شمارهٔ ۱۰ : به سکندر نه ملک ماند و نه مال
شمارهٔ ۱۰ : نمیرد گر بمیرد نیکنامی
بیت ۱۰ : خواهی که به طبعت همه کس دارد دوست
حکایت شمارهٔ ۱۰ : بر بالین تربت یحیی پیغامبر(ع) معتکف بودم در جامع دمشق که یکی از ملوک عرب که به بی انصافی منسوب بود اتفاقاً به زیارت آمد و نماز و دعا کرد و حاجت خواست
حکایت شمارهٔ ۱۰ : یکی پرسید از آن گم کرده فرزند
حکایت شمارهٔ ۱۰ : یکی از علما خورنده بسیار داشت و کفاف اندک یکی را از بزرگان که در او معتقد بود بگفت روی از توقع او درهم کشید و تعرّض سؤال از اهل ادب در نظرش قبیح آمد
حکایت شمارهٔ ۱۰ : یکی از شعرا پیش امیر دزدان رفت، و ثنایی برو بگفت. فرمود تا جامه ازو برکنند، و از ده بدر کنند. مسکین برهنه به سرما همیرفت، سگان در قفای وی افتادند خواست تا سنگی بردارد و سگان را دفع کند. در زمین یخ گرفته بود عاجز شد. گفت: این چه حرامزاده مردمانند سگ را گشادهاند و سنگ را بسته. امیر از غرفه بدید و بشنید و بخندید. گفت ای حکیم از من چیزی بخواه. گفت جامه خود میخواهم اگر انعام فرمایی
بخش ۱۰ :
غزل ۱۱ : وقت طرب خوش یافتم آن دلبر طناز را
رباعی شمارهٔ ۱۱ : گر زحمت مردمان این کوی از ماست
غزل ۱۱ : آن را که جای نیست همه شهر جای اوست
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱ – در ستایش حضرت رسول (ص) : چو مرد رهرو اندر راه حق ثابت قدم گردد
رباعی شمارهٔ ۱۱ : ای قدر بلند آسمان پیش تو خرد
قطعه شمارهٔ ۱۱ : بس ای غلام بدیعالجمال شیرینکار
تکه ۱۱ : رفت آن کم بر تو آبی بود
شمارهٔ ۱۱ : چو خویشتن نتواند که میخورد قاضی
شمارهٔ ۱۱ : هیچ دانی که چیست دخل حرام
بیت ۱۱ : اگر بواب و سرهنگان هم از درگه برانندت
حکایت شمارهٔ ۱۱ : در جامع بعلبک وقتی کلمه ای همیگفتم به طریق وعظ با جماعتی افسرده دل مرده ره از عالم صورت به عالم معنی نبرده دیدم که نفسم در نمیگیرد و آتشم در هیزم تر اثر نمیکند دریغ آمدم تربیت ستوران و آینه داری در محلت کوران و لیکن در معنی باز بود و سلسله سخن دراز در معانی این آیت که
حکایت شمارهٔ ۱۱ : درویشی را ضرورتی پیش آمد کسی گفت فلان نعمتی دارد بی قیاس اگر بر حاجت تو واقف گردد همانا که در قضای آن توقف روا ندارد. گفت من او را ندانم گفت مَنَت رهبری کنم
حکایت شمارهٔ ۱۱ : طفل بودم که بزرگی را پرسیدم از بلوغ گفت در مسطور آمده است که سه نشان دارد یکی پانزده سالگی و دیگر احتلام و سیّم بر آمدن موی پیش اما در حقیقت یک نشان دارد:
بخش ۱۱ : بشوی ای خردمند از آن دوست دست
غزل ۱۲ : دوست میدارم من این نالیدن دلسوز را
رباعی شمارهٔ ۱۲ : وه وه که قیامتست این قامت راست
غزل ۱۲ : آن به که چون منی نرسد در وصال دوست
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲ – توحید : فضل خدای را که تواند شمار کرد؟
رباعی شمارهٔ ۱۲ : شاها سم اسبت آسمان میسپرد
قطعه شمارهٔ ۱۲ : آن پریروی که از مرد و زن و پیر و جوان
تکه ۱۲ : یاد دارم که روزگاری بود
شمارهٔ ۱۲ : چنین که هست نماند قرار دولت و ملک
شمارهٔ ۱۲ : نشنیدم که مرغ رفته ز دام
بیت ۱۲ : این بار نه بانگ چنگ و نای و دهلست
حکایت شمارهٔ ۱۲ : شبی در بیابان مکه از بی خوابی پای رفتنم نماند سر بنهادم و شتربان را گفتم دست از من بدار
حکایت شمارهٔ ۱۲ : خشکسالی در اسکندریه عنان طاقت درویش از دست رفته بود درهای آسمان بر زمین بسته و فریاد اهل زمین به آسمان پیوسته
بخش ۱۲ :
غزل ۱۳ : وه که گر من بازبینم روی یار خویش را
رباعی شمارهٔ ۱۳ : سرو از قدت اندازهٔ بالا بردست
غزل ۱۳ : به جهان خرم از آنم که جهان خرم ازوست
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳ : هر چیز کزان بتر نباشد
رباعی شمارهٔ ۱۳ : ظلم از دل و دست ملک نیرو ببرد
قطعه شمارهٔ ۱۳ : مرا به صورت شاهد نظر حلال بود
تکه ۱۳ – خسرو من چون به بارگاه (برآید) : خسرو من چون به بارگاه برآید
شمارهٔ ۱۳ : علاج واقعه پیش از وقوع باید کرد
شمارهٔ ۱۳ : زخم بالای یکدگر بزنند
بیت ۱۳ : از مایهٔ بیسود نیاساید مرد
حکایت شمارهٔ ۱۳ : حاتم طایی را گفتند از تو بزرگ همت تر در جهان دیدهای یا شنیدهای گفت بلی روزی چهل شتر قربان کرده بودم امرای عرب را پس به گوشه صحرایی به حاجتی برون رفته بودم ،خارکنی را دیدم پشته فراهم آورده. گفتمش به مهمانی حاتم چرا نروی که خلقی بر سماط او گرد آمدهاند؟ گفت
حکایت شمارهٔ ۱۳ : یکی در مسجد سنجار، به تطوّع بانگ گفتی. به ادایی که مستمعان را ازو نفرت بودی و صاحب مسجد امیری بود عادل، نیک سیرت، نمیخواستش که دل آزرده گردد. گفت: ای جوانمرد این مسجد را مؤذنانند قدیم. هر یکی را پنج دینار مرتب داشتهام. ترا ده دینار میدهم تا جایی دیگر روی
بخش ۱۳ : تا کار بزر بر میآید جان در خطر افکندن نشاید
غزل ۱۴ : امشب سبکتر میزنند این طبل بیهنگام را
رباعی شمارهٔ ۱۴ : امشب که حضور یار جان افروزست
غزل ۱۴ : از جان برون نیامده جانانت آرزوست
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴ – وله فی مدح ابش بنت سعد : فلک را این همه تمکین نباشد
رباعی شمارهٔ ۱۴ : از می طرب افزاید و مردی خیزد
قطعه شمارهٔ ۱۴ : شبی خواهم که پنهانت بگویم
تکه ۱۴ : باد بهاری وزید، از طرف مرغزار
شمارهٔ ۱۴ : مرا گویند با دشمن برآویز
شمارهٔ ۱۴ : چه رند پریشان شوریده بخت
بیت ۱۴ : گمان مبر که جهان اعتماد را شاید
حکایت شمارهٔ ۱۴ : یکی از پادشاهان پیشین در رعایت مملکت سستی کردی و لشکر به سختی داشتی لاجرم دشمنی صعب روی نهاد همه پشت بدادند
حکایت شمارهٔ ۱۴ : موسی علیه السلام درویشی را دید از برهنگی به ریگ اندر شده گفت ای موسی دعا کن تا خدا عزّوجلّ مرا کفافی دهد که از بی طاقتی به جان آمدم موسی دعا کرد و برفت. پس از چند روز که باز آمد از مناجات مرد را دید گرفتار و خلقی انبوه برو گرد آمده گفت این چه حالتست؟ گفتند خمر خورده و عربده کرده و کسی را کشته اکنون به قصاص فرمودهاند
بخش ۱۴ :
غزل ۱۵ : برخیز تا یک سو نهیم این دلق ازرق فام را
رباعی شمارهٔ ۱۵ : آن شب که تو در کنار مایی روزست
غزل ۱۵ : هر که هر بامداد پیش کسیست
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵ – برگشت به شیراز : سعدی اینک به قدم رفت و به سر باز آمد
رباعی شمارهٔ ۱۵ : نادان همه جا با همه کس آمیزد
قطعه شمارهٔ ۱۵ – تو از سنگ سختتری! : هزار بوسه دهد بتپرست بر سنگی
تکه ۱۵ : ایا نسیم سحر بوی زلف یار بیار
شمارهٔ ۱۵ : یکی از بخت کامران بینی
شمارهٔ ۱۵ : دشنام تو سر به سر شنیدم
بیت ۱۵ : بیچاره که در میان دریا افتاد
حکایت شمارهٔ ۱۵ : یکی از وزرا معزول شد و به حلقه درویشان درآمد اثر برکت صحبت ایشان در او سرایت کرد و جمعیت خاطرش دست داد ملک بار دیگر برو دل خوش کرد و عمل فرمود قبولش نیامد و گفت معزولی به نزد خردمندان بهتر که مشغولی
حکایت شمارهٔ ۱۵ : یکی را زنی صاحب جمال جوان در گذشت و مادر زن فرتوت به علت کابین در خانه متمکن بماند و مرد از محاورت او به جان رنجیدی و از مجاورت او چاره ندیدی تا گروهی آشنایان بپرسیدن آمدنش
بخش ۱۵ : پسندیده است بخشایش ولیکن
غزل ۱۶ : تا بود بار غمت بر دل بیهوش مرا
رباعی شمارهٔ ۱۶ : گویند هوای فصل آزار خوشست
غزل ۱۶ : خوشتر از دوران عشق ایام نیست
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶ – در ستایش حضرت رسول (ص) : ماه فروماند از جمال محمد
رباعی شمارهٔ ۱۶ : هر کس که درست قول و پیمان باشد
قطعه شمارهٔ ۱۶ – از او بپرس! : کسی ملامتم از عشق روی او میکرد
تکه ۱۶ : اگر چه دل به کسی داد، جان ماست هنوز
شمارهٔ ۱۶ : به راه راست توانی رسید در مقصود
شمارهٔ ۱۶ : دانی چه بود کمال انسان
بیت ۱۶ : توان نان خورد اگر دندان نباشد
حکایت شمارهٔ ۱۶ : یکی از رفیقان شکایت روزگار نامساعد به نزد من آورد که کفاف اندک دارم و عیال بسیار و طاقت بار فاقه نمیآرم و بارها در دلم آمد که به اقلیمی دیگر نقل کنم تا در هر آن صورت که زندگانی کرده شود کسی را بر نیک و بد من اطلاع نباشد
حکایت شمارهٔ ۱۶ : پارسایی بر یکی از خداوندن نعمت گذر کرد که بنده ای را دست و پای استوار بسته عقوبت همیکرد گفت ای پسر همچو تو مخلوقی را خدای عزّوجل اسیر حکم تو گردانیده است و ترا بر وی فضیلت داده شکر نعمت باری تعالی بجای آر و چندین جفا بر وی مپسند نباید که فردای قیامت به از تو باشد و شرمساری بری
بخش ۱۶ :
غزل ۱۷ : چه کند بنده که گردن ننهد فرمان را
رباعی شمارهٔ ۱۷ : خیزم بروم چو صبر نامحتملست
غزل ۱۷ : چون عیش گدایان به جهان سلطنتی نیست
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷ – در ستایش قاضی رکنالدین : بسا نفس خردمندان که در بند هوا ماند
رباعی شمارهٔ ۱۷ : هر دولت و مکنت که قضا میبخشد
قطعه شمارهٔ ۱۷ – کاه و کهربا : چند گویی که مهر ازو بردار
تکه ۱۷ : چه درد دلست اینچه من درفتادم
شمارهٔ ۱۷ : عیب آنان مکن که پیش ملوک
شمارهٔ ۱۷ : سگ بر آن آدمی شرف دارد
بیت ۱۷ : چه کندمالک مختار که فرمان ندهد
حکایت شمارهٔ ۱۷ : پیاده ای سر و پا برهنه با کاروان حجاز از کوفه بدر آمد و همراه ما شد و معلومی نداشت و خرامان همیرفت و میگفت
حکایت شمارهٔ ۱۷ : سالی که محمد خوارزمشاه رحمة الله علیه با ختا برای مصلحتی صلح اختیار کرد به جامع کاشغر در آمدم، پسری دیدم نحوی به غایت اعتدال و نهایت جمال چنان که در امثال او گویند
حکایت شمارهٔ ۱۷ : سالی از بلخ بامیانم سفر بود و راه از حرامیان پر خطر، جوانی بدرقه همراه من شد سپر باز چرخ انداز سلحشور بیش زور که بده مرد توانا کمان او زه کردندی و زور آوران روی زمین پشت او بر زمین نیاوردندی ولیکن چنانکه دانی متنعم بود و سایه پرورده نه جهان دیده و سفر کرده. رعد کوس دلاوران به گوشش نرسیده و برق شمشیر سواران ندیده. اتفاقاً من و این جوان هر دو در پی هم دوان هر آن دیوار قدیمش که پیش آمدی به قوّت بازو بیفکندی و هر درخت عظیم که دیدی به زور سرپنجه بر کندی و تفاخر کنان گفتی
بخش ۱۷ :
غزل ۱۸ : ساقی بده آن کوزه یاقوت روان را
رباعی شمارهٔ ۱۸ : آن ماه که گفتی ملک رحمانست
غزل ۱۸ : تن آدمی شریف است به جان آدمیت
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸ – در ستایش علاء الدین عطاملک جوینی صاحب دیوان : کدام باغ به دیدار دوستان ماند
رباعی شمارهٔ ۱۸ : بس چون تو ملک زمانه بر تخت نشاند
قطعه شمارهٔ ۱۸ – سیه گلیم : بر آن گلیم سیاهم حسد همی آید
تکه ۱۸ : من از تو هیچ نبریدم که هستی یار دلبندم
شمارهٔ ۱۸ : گر اهل معرفتی هر چه بنگری خوبست
شمارهٔ ۱۸ : غم نه بر دل که گر نهی بر کوه
بیت ۱۸ : وقتی دل دوستان به جنگ آزارند
بخش ۱۸ :
غزل ۱۹ : کمان سخت که داد آن لطیف بازو را
رباعی شمارهٔ ۱۹ : آن سست وفا که یار دل سخت منست
غزل ۱۹ : صبحدمی که برکنم، دیده به روشناییت
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹ – وله فی مدح اتابک مظفرالدین سلجوقشاه : چه نیکبخت کسانی که اهل شیرازند
رباعی شمارهٔ ۱۹ : نه هر که ستم بر دگری بتواند
قطعه شمارهٔ ۱۹ : گفتم به ره ببینم و دامن بگیرمش
تکه ۱۹ : من این نامه که اکنون مینویسم
شمارهٔ ۱۹ : امید خلق برآور چنانکه بتوانی
شمارهٔ ۱۹ : سخن زید نشنوی بر عمرو
بیت ۱۹ : گفتم که برآید آبی از چاه امید
حکایت شمارهٔ ۱۹ : یکی را از ملوک عرب حدیث مجنون لیلی و شورش حال او بگفتند که با کمال فضل و بلاغت سر در بیابان نهاده است و زمام عقل از دست داده به فرمودش تا حاضر آوردند و ملامت کردن گرفت که در شرف نفس انسان چه خلل دیدی که خوی بهایم گرفتی و ترک عشرت مردم گفتی؟ گفت
حکایت شمارهٔ ۱۹ : بزرگی را پرسیدم در معنی این حدیث که اَعدی عدوِّک نَفسُک الَّتی بینَ جَنبیکَ گفت به حکم آن که هران دشمنی را که با وی احسان کنی دوست گردد مگر نفس را که چندان که مدارا بیش کنی مخالفت زیادت کند
بخش ۱۹ :
غزل ۲۰ : لاابالی چه کند دفتر دانایی را
رباعی شمارهٔ ۲۰ : از بس که بیازرد دل دشمن و دوست
غزل ۲۰ : دنیی آن قدر ندارد که برو رشک برند
قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰ : کسی که او نظر مهر در زمانه کند
رباعی شمارهٔ ۲۰ : مردان همه عمر پاره بردوختهاند
قطعه شمارهٔ ۲۰ : وه که چه آزار بود من از مهر تو
تکه ۲۰ : دیدی ای دل که دگر باره چه آمد پیشم
شمارهٔ ۲۰ : هرگز پر طاووس کسی گفت که زشتست؟
شمارهٔ ۲۰ : همه فرزند آدمند بشر
بیت ۲۰ : دروغی که حالی دلت خوش کند
حکایت شمارهٔ ۲۰ : غافلی را شنیدم که خانه رعیت خراب کردی تا خزانه سلطان آباد کند بی خبر از قول حکیمان که گفتهاند هر که خدای را عزّوجلّ بیازارد تا دل خلقی به دست آرد خداوند تعالی همان خلق را برو گمارد تا دمار از روزگارش بر آرد
حکایت شمارهٔ ۲۰ : چندان که مرا شیخ اجلّ ابوالفرج بن جوزی رحمة الله علیه ترک سماع فرمودی و به خلوت و عزلت اشارت کردی عنفوان شبابم غالب آمدی و هوا و هوس طالب ناچار به خلاف رای مربّی قدمی برفتمی و از سماع و مجالست حظی برگرفتمی و چون نصیحت شیخم یاد آمدی گفتمی
حکایت شمارهٔ ۲۰ : قاضی همدان را حکایت کنند که با نعلبند پسری سر خوش بود و نعل دلش در آتش روزگاری در طلبش متلهّف بود و پویان و مترصّد و جویان و بر حسب واقعه گویان
بخش ۲۰ : در خاک بیلقان برسیدم به عابدی، گفتم مرا به تربیت از جهل پاک کن
غزل ۲۱ : تفاوتی نکند قدر پادشایی را
رباعی شمارهٔ ۲۱ : ای در دل من رفته چو خون در رگ و پوست
غزل ۲۱ : نادر از عالم توحید کسی برخیزد
قصیدهٔ شمارهٔ ۲۱ – در ستایش شمسالدین حسین علکانی : احمدالله تعالی که به ارغام حسود
رباعی شمارهٔ ۲۱ : عنقا بشد و فر هماییش بماند
تکه ۲۱ : بیا بیا که ز عشقت چنان پریشانم
شمارهٔ ۲۱ : مرکب از بهر راحتی باشد
شمارهٔ ۲۱ : همه دانند لشکر و میران
بیت ۲۱ : غریب شهر کسان تا نبوده باشد مرد
حکایت شمارهٔ ۲۱ : بازرگانی را شنیدم که صد و پنجاه شتر بار داشت و چهل بنده خدمتکار شبی در جزیره کیش مرا به حجره خویش در آورد همه شب نیارمید از سخنهای پریشان گفتن که فلان انبازم به ترکستان و فلان بضاعت به هندوستان است و این قباله فلان زمین است و فلان چیز را فلان ضمین، گاه گفتی خاطر اسکندری دارم که هوایی خوشست باز گفتی نه که دریای مغرب مشوشست سعدیا سفری دیگرم در پیشست اگر آن کرده شود بقیت عمر خویش به گوشه بنشینم. گفتم آن کدام سفرست? گفت گوگرد پارسی خواهم بردن به چین که شنیدم قیمتی عظیم دارد و از آنجا کاسه چینی بروم آرم و دیبای رومی به هند و فولاد هندی به حلب و آبگینه حلبی به یمن و برد یمانی به پارس و زان پس ترک تجارت کنم و بدکانی بنشینم
بخش ۲۱ : بدخوی در دست دشمنی گرفتارست که هر کجا رود از چنگ عقوبت او خلاص نیابد
غزل ۲۲ : من بدین خوبی و زیبایی ندیدم روی را
رباعی شمارهٔ ۲۲ : چون حال بدم در نظر دوست نکوست
غزل ۲۲ : ذوق شراب انست، وقتی اگر بباشد
قصیدهٔ شمارهٔ ۲۲ – در ستایش اتابک سعدبن ابوبکر بن سعدبن زنگی بن مودود : مطرب مجلس بساز زمزمهٔ عود
رباعی شمارهٔ ۲۲ : نه هر که طراز جامه بر دوش کند
تکه ۲۲ : من خسته چون ندارم، نفسی قرار بیتو
شمارهٔ ۲۲ : پدرم بندهٔ قدیم تو بود
شمارهٔ ۲۲ : اگر هوشمندی مکن جمع مال
بیت ۲۲ : سلطان که به منزل گدایان آید
بخش ۲۲ :
غزل ۲۳ : رفتیم اگر ملول شدی از نشست ما
رباعی شمارهٔ ۲۳ : غازی ز پی شهادت اندر تک و پوست
غزل ۲۳ : نه هر چه جانورند آدمیتی دارند
قصیدهٔ شمارهٔ ۲۳ – قصیده : تو را ز دست اجل کی فرار خواهد بود
رباعی شمارهٔ ۲۳ : فرزانه رضای نفس رعنا نکند
تکه ۲۳ : ای یار ناسامان من از من چرا رنجیدهای؟
شمارهٔ ۲۳ : در چشمت ار حقیر بود صورت فقیر
شمارهٔ ۲۳ : این دغل دوستان که میبینی
بیت ۲۳ : در طالع من نیست که نزدیک تو باشم
حکایت شمارهٔ ۲۳ : یکی از بندگان عمرولیث گریخته بود کسان در عقبش برفتند و باز آوردند، وزیر را با وی غرضی بود و اشارت به کشتن فرمود تا دگر بندگان چنین فعل روا ندارند. بنده پیش عمرو سر بر زمین نهاد و گفت
حکایت شمارهٔ ۲۳ : صیادی ضعیف را ماهی قوی به دام اندر افتاد طاقت حفظ آن نداشت ماهی برو غالب آمد و دام از دستش در ربود و برفت
بخش ۲۳ :
غزل ۲۴ : وقتی دل سودایی میرفت به بستانها
رباعی شمارهٔ ۲۴ : گر دل به کسی دهند باری به تو دوست
غزل ۲۴ : بیفکن خیمه تا محمل برانند
قصیدهٔ شمارهٔ ۲۴ – تنبیه و موعظت : روزی که زیر خاک تن ما نهان شود
رباعی شمارهٔ ۲۴ : آن گل که هنوز نو به دست آمده بود
تکه ۲۴ : چنان خوب رویی بدان دلربایی
شمارهٔ ۲۴ : کسی گفت عزت به مال اندرست
شمارهٔ ۲۴ : هر که را باشد از تو بیم گزند
بیت ۲۴ : نیافرید خدایت به خلق حاجتمند
بخش ۲۴ :
غزل ۲۵ : اگر تو برفکنی در میان شهر نقاب
رباعی شمارهٔ ۲۵ : گر زخم خورم ز دست چون مرهم دوست
غزل ۲۵ : اگر خدای نباشد ز بندهای خشنود
قصیدهٔ شمارهٔ ۲۵ – در وصف بهار : بامدادی که تفاوت نکند لیل و نهار
رباعی شمارهٔ ۲۵ : افسوس بر آن دل که سماعش نربود
تکه ۲۵ : هر شبی با دلی و صد زاری
شمارهٔ ۲۵ : دست بر پشت مار مالیدن
شمارهٔ ۲۵ : هر که بیمشورت کند تدبیر
بیت ۲۵ : گر ز هفت آسمان گزند آید
بخش ۲۵ : بسیج سخن گفتن آنگاه کن
غزل ۲۶ : ما را همه شب نمیبرد خواب
رباعی شمارهٔ ۲۶ : گویند رها کنش که یاری بدخوست
غزل ۲۶ : شرف نفس به جودست و کرامت به سجود
قصیدهٔ شمارهٔ ۲۶ – در ستایش شمسالدین محمد جوینی صاحب دیوان : به هیچ یار مده خاطر و به هیچ دیار
رباعی شمارهٔ ۲۶ : با گل به مثل چو خار میباید بود
تکه ۲۶ – ترکیب بند : در عهد تو ای نگار دلبند
شمارهٔ ۲۶ : گر سفیهی زبان دراز کند
شمارهٔ ۲۶ : ای پسندیده حیف بر درویش
بیت ۲۶ : در گرگ نگه مکن که بزغاله برد
حکایت شمارهٔ ۲۶ : ظالمی را حکایت کنند که هیزم درویشان خریدی به حیف و توانگران را دادی به طرح، صاحب دلی برو گذر کرد و گفت
بخش ۲۶ :
غزل ۲۷ : ماهرویا! روی خوب از من متاب
رباعی شمارهٔ ۲۷ : شب نیست که چشمم آرزومند تو نیست
غزل ۲۷ : بسیار سالها به سر خاک ما رود
قصیدهٔ شمارهٔ ۲۷ – مطلع دوم : کجا همی رود این شاهد شکر گفتار؟
رباعی شمارهٔ ۲۷ : جائی که درخت عیش پربار بود
تکه ۲۷ – مفردات : میمیرم و همچنان نظر بر چپ و راست
شمارهٔ ۲۷ : هرگز به مال و جاه نگردد بزرگ نام
شمارهٔ ۲۷ : برگزیدندت ای گل خرم
بیت ۲۷ : بشنو که من نصیحت پیران شنیدهام
حکایت شمارهٔ ۲۷ : مشت زنی را حکایت کنند که از دهر مخالف به فغان آمده و حلق فراخ از دست تنگ به جان رسیده شکایت پیش پدر برده و اجازت خواست که عزم سفر دارم مگر به قوّت بازو دامن کامی فرا چنگ آرم
بخش ۲۷ :
غزل ۲۸ : سرمست درآمد از خرابات
رباعی شمارهٔ ۲۸ : با دوست چنانکه اوست میباید داشت
غزل ۲۸ : وقت آنست که ضعف آید و نیرو برود
قصیدهٔ شمارهٔ ۲۸ – در مدح امیر انکیانو : بس بگردید و بگردد روزگار
شمارهٔ ۲۸ – در عزت نفس : گویند سعدیا به چه بطال ماندهای
شمارهٔ ۲۸ : قیمت عمر اگر بداند مرد
بیت ۲۸ : مرغ جایی رود که چینه بود
حکایت شمارهٔ ۲۸ : درویشی مجرد به گوشه ای نشسته بود پادشاهی برو بگذشت درویش از آن جا که فراغ ملک قناعت است سر نیاورد و التفات نکرد. سلطان از آن جا که سطوت سلطنت است برنجید و گفت این طایفه خرقه پوشان امثال حیوان اند و اهلیت و آدمیت ندارند وزیر نزدیکش آمد و گفت ای جوان مرد سلطان روی زمین بر تو گذر کرد چرا خدمتی نکردی و شرط ادب به جای نیاوردی؟ گفت سلطان را بگوی توقع خدمت از کسی دار که توقع نعمت از تو دارد و دیگر بدان که ملوک از بهر پاس رعیت اند نه رعیت از بهر طاعت ملوک گرچه رامش به فرّ دولت اوست
بخش ۲۸ :
غزل ۲۹ : متناسبند و موزون حرکات دلفریبت
رباعی شمارهٔ ۲۹ : بگذشت و چه گویم که چه بر من بگذشت
غزل ۲۹ : روی در مسجد و دل ساکن خمار چه سود؟
قصیدهٔ شمارهٔ ۲۹ – تغزل در ستایش شمسالدین محمد جوینی صاحب دیوان : نظر دریغ مدار از من ای مه منظور
رباعی شمارهٔ ۲۹ : دریاب کزین جهان گذر خواهد بود
شمارهٔ ۲۹ : ره نمودن به خیر ناکس را
شمارهٔ ۲۹ : خری از روستائیی بگریخت
بیت ۲۹ : خورشید که بر جامهٔ درویش افتد
حکایت شمارهٔ ۲۹ : ابوهریره رضی الله عنه هر روز به خدمت مصطفی صلی الله علیه آمدی گفت یا اباهریره زُرنی غِبّاً تَزْدَد حُباً هر روز میا تا محبت زیادت شود
بخش ۲۹ :
غزل ۳۰ : هر که خصم اندر او کمند انداخت
رباعی شمارهٔ ۳۰ : روی تو به فال دارم ای حور نژاد
غزل ۳۰ : هر کسی در حرم عشق تو محرم نشود
قصیدهٔ شمارهٔ ۳۰ – نصیحت : ای دل به کام خویش جهان را تو دیده گیر
رباعی شمارهٔ ۳۰ : گر تیر جفای دشمنان میآید
شمارهٔ ۳۰ : دشمن اگر دوست شود چند بار
شمارهٔ ۳۰ : حرص فرزند آدم نادان
بیت ۳۰ : تواضع گر چه محبوبست و فضل بیکران دارد
بخش ۳۰ :
غزل ۳۱ : چه فتنه بود که حسن تو در جهان انداخت
رباعی شمارهٔ ۳۱ : تو هرچه بپوشی به تو زیبا گردد
غزل ۳۱ : از صومعه رختم به خرابات برآرید
قصیدهٔ شمارهٔ ۳۱ – در وصف شیراز : خوشا سپیدهدمی باشد آنکه بینم باز
رباعی شمارهٔ ۳۱ : هرکس به نصیب خویش خواهند رسید
شمارهٔ ۳۱ : دهل را کاندرون زندان بادست
شمارهٔ ۳۱ – حکایت : پیری اندر قبیلهٔ ما بود
بیت ۳۱ : نه هر بیرون که بپسندی درونش همچنان باشد
بخش ۳۱ :
غزل ۳۲ : معلمت همه شوخی و دلبری آموخت
رباعی شمارهٔ ۳۲ : نوروز که سیل در کمر میگردد
غزل ۳۲ : تا بدین غایت که رفت از من نیامد هیچ کار
قصیدهٔ شمارهٔ ۳۲ – در لیلةالبراة فرمودهاست : شبی چنین در هفت آسمان به رحمت باز
رباعی شمارهٔ ۳۲ : درویش که حلقهٔ دری زد یک بار
شمارهٔ ۳۲ : ماه را دید مرغ شب پره گفت
شمارهٔ ۳۲ : سپاس و شکر بیپایان خدا را
بیت ۳۲ : سگ هم از کوچکی پلید بود
حکایت شمارهٔ ۳۲ : شیّادی گیسوان بافت یعنی علویست و با قافله حجاز به شهری در آمد که از حج همیآیم و قصیده ای پیش ملک برد که من گفتهام. نعمت بسیارش فرمود و اکرام کرد تا یکی از ندمای حضرت پادشاه که در آن سال از سفر دریا آمده بود گفت من او را عید اضحی در بصره دیدم. معلوم شد که حاجی نیست دیگری گفتا پدرش نصرانی بود در ملطیه پس او شریف چگونه صورت بندد و شعرش را به دیوان انوری دریافتند ملک فرمود تا بزنندش و نفی کنند تا چندین دروغ درهم چرا گفت
حکایت شمارهٔ ۳۲ : یکی از پادشاهان عابدی را پرسید که عیالان داشت اوقات عزیز چگونه میگذرد گفت همه شب در مناجات و سحر در دعای حاجات و همه روز در بند اخراجات
بخش ۳۲ :
غزل ۳۳ : کهن شود همه کس را به روزگار ارادت
رباعی شمارهٔ ۳۳ : کس عهد وفا چنانکه پروانهٔ خرد
غزل ۳۳ : ره به خرابات برد، عابد پرهیزگار
قصیدهٔ شمارهٔ ۳۳ – در مدح امیر سیفالدین (محمد) : شکر و فضل خدای غزوجل
رباعی شمارهٔ ۳۳ : از دست مده طریق احسان پدر
شمارهٔ ۳۳ : خواست تا عیبم کند پروردهٔ بیگانگان
شمارهٔ ۳۳ : حدیث پادشاهان عجم را
بیت ۳۳ : شادمانی مکن که دشمن مرد
بخش ۳۳ : چون نداری کمال فضل آن به
غزل ۳۴ : دل هر که صید کردی نکشد سر از کمندت
رباعی شمارهٔ ۳۴ : دستارچهای کان بت دلبر دارد
غزل ۳۴ : گناه کردن پنهان به از عبادت فاش
قصیدهٔ شمارهٔ ۳۴ – در ستایش علاءالدین جوینی صاحب دیوان : هر آدمی که نظر با یکی ندارد و دل
رباعی شمارهٔ ۳۴ : گر آدمیی بادهٔ گلرنگ بخور
شمارهٔ ۳۴ : ای نفس چون وظیفهٔ روزی مقررست
شمارهٔ ۳۴ : حرامش باد بدعهد بداندیش
بیت ۳۴ : گر هیمه عود گردد و گر سنگ در شود
حکایت شمارهٔ ۳۴ : یکی از پسران هارون الرشید پیش پدر آمد خشم آلود که فلان سرهگ زاده مرا دشنام مادر داد. هارون ارکان دولت را گفت جزای چنین کس چه باشد یکی اشاره به کشتن کرد و دیگری به زبان بریدن و دیگری به مصادره و نفی، هارون گفت ای پسر کرم آن است که عفو کنی و گر نتوانی تو نیزش دشنام مادر ده نه چندان که انتقام از حد درگذرد آن گاه ظلم از طرف ما باشد و دعوی از قِبل خصم دمان پیکار جوید
حکایت شمارهٔ ۳۴ : مطابق این سخن پادشاهی را مهمی پیش آمد گفت اگر این حالت به مراد من بر آید چندین درم دهم زاهدان را چون حاجتش بر آمد و تشویش خاطرش برفت وفای نذرش به وجود شرط لازم آمد یکی را از بندگان خاص کیسه درم داد تا صرف کند بر زاهدان. گویند غلامی عاقل هشیار بود همه روز بگردید و شبانگه باز آمد و درمها بوسه داد و پیش ملک بنهاد و گفت زاهدان را چندان که گردیدم نیافتم
بخش ۳۴ : مردمان را عیب نهانی پیدا مکن که مر ایشان را رسوا کنی و خود را بی اعتماد هر که علم خواند و عمل نکند بدان ماند که گاو راند و تخم نیفشاند
غزل ۳۵ : دوست دارم که بپوشی رخ همچون قمرت
رباعی شمارهٔ ۳۵ : گر باد ز گل حسن شبابش ببرد
غزل ۳۵ : هر که با یار آشنا شد گو ز خود بیگانه باش
قصیدهٔ شمارهٔ ۳۵ – در تنبیه و موعظه : ان هوی النفس یقد العقال
رباعی شمارهٔ ۳۵ : چون خیل تو صد باشد و خصم تو هزار
شمارهٔ ۳۵ : در سرای به هم کرده از پس پرده
شمارهٔ ۳۵ : سلطان باید که خیر درویش
بیت ۳۵ : هر که دندان به خویشتن بنهاد
حکایت شمارهٔ ۳۵ : با طایفه بزرگان به کشتی در نشسته بودم زورقی در پی ما غرقه شد دو برادر بگردابی در افتادند. یکی از بزرگان گفت ملاح را که بگیر این هر دو را که بهر یکی پنجاه دینارت دهم ملاح در آب افتاد و تا یکی را برهانید آن دیگر هلاک شد گفتم بقیت عمرش نمانده بود ازین سبب در گرفتن او تأخیر کرد و در آن دگر تعجیل ملاح بخندید و گفت آن چه تو گفتی یقین است و دگر میل خاطر برهانیدن این بیشتر بود که وقتی در بیابانی مانده بودم، مرا بر شتری نشانده و ز دست آن دگر تازیانه ای خوردهام در طفلی
بخش ۳۵ : بس قامت خوش که زیر چادر باشد
غزل ۳۶ : بنده وار آمدم به زنهارت
رباعی شمارهٔ ۳۶ : کس نیست که غم از دل ما داند برد
غزل ۳۶ : گر مرا دنیا نباشد خاکدانی گو مباش
قصیدهٔ شمارهٔ ۳۶ – پند و موعظة : توانگری نه به مالست پیش اهل کمال
رباعی شمارهٔ ۳۶ : چون زهرهٔ شیران بدرد نالهٔ کوس
شمارهٔ ۳۶ : شهی که پاس رعیت نگاه میدارد
شمارهٔ ۳۶ : آنکه هفت اقلیم عالم را نهاد
بیت ۳۶ : بخت در اول فطرت چو نباشد مسعود
بخش ۳۶ :
غزل ۳۷ : مپندار از لب شیرین عبارت
رباعی شمارهٔ ۳۷ : هر وقت که بر من آن پسر میگذرد
غزل ۳۷ : صاحبا عمر عزیزست غنیمت دانش
قصیدهٔ شمارهٔ ۳۷ – در ستایش امیرانکیانو : بسی صورت بگردیدست عالم
رباعی شمارهٔ ۳۷ : سودی نکند فراخنای بر و دوش
شمارهٔ ۳۷ : صاحب کمال را چه غم از نقص مال و جاه
شمارهٔ ۳۷ : دوام دولت اندر حق شناسیست
بیت ۳۷ : ناامید از در رحمت به کجا شاید رفت
حکایت شمارهٔ ۳۷ : کسی مژده پیش انوشیروان عادل آورد گفت شنیدم که فلان دشمن ترا خدای عزّوجل برداشت گفت هیچ شنیدی که مرا بگذاشت
بخش ۳۷ :
غزل ۳۸ : چه دلها بردی ای ساقی به ساق فتنهانگیزت
رباعی شمارهٔ ۳۸ : خالی که مرا عاجز و محتال بکرد
غزل ۳۸ : ای روبهک چرا ننشینی به جای خویش
قصیدهٔ شمارهٔ ۳۸ – در تهنیت اتابک مظفرالدین سلجوقشاه ابن سلغر : خدای را چه توان گفت شکر فضل و کرم
رباعی شمارهٔ ۳۸ : ای صاحب مال، فضل کن بر درویش
شمارهٔ ۳۸ : ضرورتست به توبیخ با کسی گفتن
شمارهٔ ۳۸ : کتاب از دست دادن سست راییست
بیت ۳۸ : سفله را قوت مده چندانکه مستولی شود
حکایت شمارهٔ ۳۸ : یکی بر سر راهی مست خفته بود و زمام اختیار از دست رفته عابدی بر وی گذر کرد و در آن حالت مستقبح او نظر کرد جوان از خواب مستی سر بر آورد و گفت
بخش ۳۸ : خویشتن را بزرگ پنداری
غزل ۳۹ : بی تو حرام است به خلوت نشست
رباعی شمارهٔ ۳۹ : چون بخت به تدبیر نکو نتوان کرد
غزل ۳۹ : برخیز تا تفرج بستان کنیم و باغ
قصیدهٔ شمارهٔ ۳۹ – بازگردیدن پادشاه اسلام از سفر عراق : المنةلله که نمردیم و بدیدیم
رباعی شمارهٔ ۳۹ : بوی بغلت میرود از پارس به کیش
شمارهٔ ۳۹ : اگر خود بردرد پیشانی پیل
شمارهٔ ۳۹ : الا تا ننگری در روی نیکو
بیت ۳۹ : نهاد بد نپسندد خدای نیکوکار
حکایت شمارهٔ ۳۹ : این حکایت شنو که در بغداد
بخش ۳۹ :
غزل ۴۰ : چنان به موی تو آشفتهام به بوی تو مست
رباعی شمارهٔ ۴۰ : شمع ارچه به گریه جانگدازی میکرد
غزل ۴۰ : عمرها در سینه پنهان داشتیم اسرار دل
قصیدهٔ شمارهٔ ۴۰ : جهان بگشتم و آفاق سر به سر دیدم
رباعی شمارهٔ ۴۰ : تا دل ز مراعات جهان برکندم
شمارهٔ ۴۰ : در حدود ری یکی دیوانه بود
شمارهٔ ۴۰ : جوان سخت رو در راه باید
بیت ۴۰ : بزرگی نماند بر آن پایدار
بخش ۴۰ :
غزل ۴۱ : دیر آمدی ای نگار سرمست
رباعی شمارهٔ ۴۱ : ای باد چو عزم آن زمین خواهی کرد
غزل ۴۱ : دوش در صحرای خلوت گوی تنهایی زدم
قصیدهٔ شمارهٔ ۴۱ – تغزل و ستایش صاحب دیوان : من آن بدیع صفت را به ترک چون گویم
رباعی شمارهٔ ۴۱ : چون ما و شما مقارب یکدگریم
شمارهٔ ۴۱ : بیا که پرده برانداختم ز صورت حال
شمارهٔ ۴۱ – حکایت : الا گر بختمند و هوشیاری
بیت ۴۱ : چه داند خوابناک مست مخمور
بخش ۴۱ :
غزل ۴۲ : نشاید گفتن آن کس را دلی هست
رباعی شمارهٔ ۴۲ : آن دوست که آرام دل ما باشد
غزل ۴۲ : بر سر آنم که پای صبر در دامن کشم
قصیدهٔ شمارهٔ ۴۲ – در انتقال دولت از سلغریان به قوم دیگر : این منتی بر اهل زمین بود از آسمان
رباعی شمارهٔ ۴۲ : تنها ز همه خلق و نهان میگریم
شمارهٔ ۴۲ : به تماشای میوه راضی شو
شمارهٔ ۴۲ : هر که آمد بر خدای قبول
بیت ۴۲ : دو عاشق را به هم بهتر بود روز
بخش ۴۲ : گر جور شکم نیستی هیچ مرغ در دام صیاد نیوفتادی بلکه صیاد خود دام ننهادی. حکیمان دیر دیر خورند و عابدان نیم سیر و زاهدان سدّ رمق و جوانان تا طبق بر گیرند و پیران تا عرق بکنند اما قلندران چندان که در معده جای نفس نماند و بر سفره روزی کس
غزل ۴۳ : اگر مراد تو ای دوست بی مرادی ماست
رباعی شمارهٔ ۴۳ : آن را که جمال ماه پیکر باشد
غزل ۴۳ : در میان صومعه سالوس پر دعوی منم
قصیدهٔ شمارهٔ ۴۳ – در وداع ماه رمضان : برگ تحویل میکند رمضان
رباعی شمارهٔ ۴۳ : بشنو به ارادت سخن پیر کهن
شمارهٔ ۴۳ : چه سود از دزدی آنگه توبه کردن
شمارهٔ ۴۳ : به حال نیک و بد راضی شو ای مرد
بیت ۴۳ : به شکر آنکه تو در خانهای و اهلت پیش
حکایت شمارهٔ ۴۳ : آورده اند که فقیهی دختری داشت به غایت زشت به جای زنان رسیده و با وجود جهاز و نعمت کسی در مناکحت او رغبت نمینمود
بخش ۴۳ :
غزل ۴۴ : بوی گل و بانگ مرغ برخاست
رباعی شمارهٔ ۴۴ : آن را که نظر به سوی هر کس باشد
غزل ۴۴ : باد گلبوی سحر خوش میوزد خیز ای ندیم
قصیدهٔ شمارهٔ ۴۴ – در مدح شمسالدین حسین علکانی : تمام گشت و مزین شد این خجسته مکان
رباعی شمارهٔ ۴۴ : امروز که دستگاه داری و توان
شمارهٔ ۴۴ : شنیدم که بیوهزنی دردمند
شمارهٔ ۴۴ : بکوش امروز تا گندم بپاشی
بیت ۴۴ : جایی نرسد کس به توانایی خویش
حکایت شمارهٔ ۴۴ : پادشاهی به دیده استحقار در طایفه درویشان نظر کرد یکی زان میان به فراست به جای آورد و گفت ای ملک ما درین دنیا به جیش از تو کمتریم و به عیش خوشتر و به مرگ برابر و به قیامت بهتر
بخش ۴۴ :
غزل ۴۵ : خوش میرود این پسر که برخاست
رباعی شمارهٔ ۴۵ : هر سرو که در بسیط عالم باشد
غزل ۴۵ : ما امید از طاعت و چشم از ثواب افکندهایم
قصیدهٔ شمارهٔ ۴۵ – در ستایش علاء الدین عطاملک جوینی صاحب دیوان : شکر به شکر نهم در دهان مژده دهان
رباعی شمارهٔ ۴۵ : با زندهدلان نشین و صادق نفسان
شمارهٔ ۴۵ – ظاهرا در ستایش صاحب دیوان است : یارب کمال عافیتت بر دوام باد
شمارهٔ ۴۵ : ای خداوندان طاق و طمطراق
بیت ۴۵ : زندهدل از مرده نصیحت نیوش
حکایت شمارهٔ ۴۵ : دیدم گل تازه چند دسته
بخش ۴۵ :
غزل ۴۶ : دیگر نشنیدیم چنین فتنه که برخاست
رباعی شمارهٔ ۴۶ : گر دست تو در خون روانم باشد
غزل ۴۶ : ساقیا می ده که ما دردی کش میخانهایم
قصیدهٔ شمارهٔ ۴۶ – مطلع دوم : تو را که گفت که برقع برافکن ای فتان
رباعی شمارهٔ ۴۶ : روزی دو سه شد که بنده ننواختهای
شمارهٔ ۴۶ : مرا از بهر دیناری ثنا گفت
شمارهٔ ۴۶ : به یک سال در جادویی ارمنی
بیت ۴۶ : یار بیگانه نگیرد هر که دارد یار خویش
بخش ۴۶ : نه عجب گر فرو رود نفسش
غزل ۴۷ : سلسلهٔ موی دوست حلقه دام بلاست
رباعی شمارهٔ ۴۷ : بیچاره کسی که بر تو مفتون باشد
غزل ۴۷ : خرما نتوان خوردن ازین خار که کشتیم
قصیدهٔ شمارهٔ ۴۷ – در ستایش شمسالدین حسین علکانی : ای محافل را به دیدار تو زین
رباعی شمارهٔ ۴۷ : ای یار کجایی که در آغوش نهای
شمارهٔ ۴۷ : بر تربت دوستان ماضی
بیت ۴۷ : کوتهنظران را نبود جز غم خویش
بخش ۴۷ :
غزل ۴۸ : صبر کن ای دل که صبر سیرت اهل صفاست
رباعی شمارهٔ ۴۸ : آهو بره را که شیر در پی باشد
غزل ۴۸ : خداوندی چنین بخشنده داریم
قصیدهٔ شمارهٔ ۴۸ – در ستایش صاحب دیوان : تبارک الله از آن نقشبند ماء مهین
رباعی شمارهٔ ۴۸ : گر کان فضائلی وگر دریایی
شمارهٔ ۴۸ : ای بلند اختر خدایت عمر جاویدان دهاد
بیت ۴۸ : به کین دشمنان باطل میندیش
بخش ۴۸ :
غزل ۴۹ : خرم آن بقعه که آرامگه یار آنجاست
رباعی شمارهٔ ۴۹ : ما را به چه روی از تو صبوری باشد
غزل ۴۹ : تو پس پرده و ما خون جگر میریزیم
قصیدهٔ شمارهٔ ۴۹ – در ستایش ملکه ترکان خاتون : ای بیش از آنکه در قلم آید ثنای تو
رباعی شمارهٔ ۴۹ : گر سنگ همه لعل بدخشان بودی
شمارهٔ ۴۹ : پسر نورسیده شاید بود
بیت ۴۹ : گر خود همه عالم بگشایی تو به تیغ
بخش ۴۹ : مشک آنست که ببوید نه آنکه عطار بگوید. دانا چو طبله عطارست خاموش و هنر نمای و نادان خود طبل غازی، بلند آواز و میان تهی
غزل ۵۰ : عشق ورزیدم و عقلم به ملامت برخاست
رباعی شمارهٔ ۵۰ : مشنو که مرا از تو صبوری باشد
غزل ۵۰ : برخیز تا به عهد امانت وفا کنیم
قصیدهٔ شمارهٔ ۵۰ – درستایش اتابک مظفرالدین سلجوقشاه : در بهشت گشادند در جهان ناگاه
رباعی شمارهٔ ۵۰ : فردا که به نامهٔ سیه درنگری
شمارهٔ ۵۰ : بیا بگوی که پرویز از زمانه چه خورد
بیت ۵۰ : مکن عمر ضایع به افسوس و حیف
بخش ۵۰ : عالم اندر میان جاهل را
غزل ۵۱ : آن نه زلف است و بناگوش که روز است و شب است
رباعی شمارهٔ ۵۱ : آن خال حسن که دیدمی خالی شد
غزل ۵۱ : برخیز تا طریق تکلف رها کنیم
قصیدهٔ شمارهٔ ۵۱ – پند : ای که پنجاه رفت و در خوابی
رباعی شمارهٔ ۵۱ : گویند که دوش شحنگان تتری
شمارهٔ ۵۱ : جوشن بیار و نیزه و بر گستوان ورد
بیت ۵۱ : با هر کسی به مذهب وی باید اتفاق
بخش ۵۱ :
شمارهٔ ۵۲ : آن ماه دوهفته در نقاب است
رباعی شمارهٔ ۵۲ : دانی که چرا بر دهنم راز آمد
غزل ۵۲ : خلاف راستی باشد، خلاف رای درویشان
قصیدهٔ شمارهٔ ۵۲ – پند و اندرز : به نوبتاند ملوک اندرین سپنج سرای
رباعی شمارهٔ ۵۲ : آیین برادری و شرط یاری
شمارهٔ ۵۲ : خون دار اگرچه دشمن خردست زینهار
بیت ۵۲ : بد نه نیکست بیخلافت ولیک
بخش ۵۲ : عقل در دست نفس چنان گرفتار است که مرد عاجز با زن گریز رای. رای بی قوت مکر و فسونست و قوت بی رای جهل و جنون
غزل ۵۳ : دیدار تو حل مشکلات است
رباعی شمارهٔ ۵۳ : روزی نظرش بر من درویش آمد
غزل ۵۳ : عشقبازی چیست سر در پای جانان باختن
قصیدهٔ شمارهٔ ۵۳ – در ستایش ترکان خاتون و پسرش اتابک محمد : چه دعا گویمت ای سایهٔ میمون همای
رباعی شمارهٔ ۵۳ : تا کی به جمال و مال دنیا نازی
شمارهٔ ۵۳ : در جهان با مردمان دانی که چون باید گذاشت
بیت ۵۳ : ای پیک نامه بر که خبر میبری به دوست
بخش ۵۳ : جوانمرد که بخورد و بدهد به از عابد که روزه دارد و بنهد. هر که ترک شهوت از بهر خلق داده است از شهوتی حلال، در شهوتی حرام افتاده است
غزل ۵۴ : سرو چمن پیش اعتدال تو پست است
رباعی شمارهٔ ۵۴ : گفتم شب وصل و روز تعطیل آمد
غزل ۵۴ : ای به باد هوس درافتاده
قصیدهٔ شمارهٔ ۵۴ – در ستایش : به خرمی و به خیر آمدی و آزادی
رباعی شمارهٔ ۵۴ : ای غایب چشم و حاضر دل چونی؟
شمارهٔ ۵۴ : مرد دیگر جوان نخواهد بود
بیت ۵۴ : هر که آمد بر خدای قبول
بخش ۵۴ :
غزل ۵۵ : مجنون عشق را دگر امروز حالت است
رباعی شمارهٔ ۵۵ : وقت گل و روز شادمانی آمد
غزل ۵۵ : شبی در خرقه رندآسا، گذر کردم به میخانه
قصیدهٔ شمارهٔ ۵۵ – در پند و اندرز : ای نفس اگر به دیدهٔ تحقیق بنگری
رباعی شمارهٔ ۵۵ : در مرد چو بد نگه کنی زن بینی
شمارهٔ ۵۵ : ملک ایمن درخت بارورست
بیت ۵۵ : گر بلندت کسی دهد دشنام
بخش ۵۵ : عالم را نشاید که سفاهت از عامی به حلم در گذراند که هر دو طرف را زیان دارد هیبت این کم شود و جهل آن مستحکم
غزل ۵۶ : ای کآب زندگانی من در دهان توست
رباعی شمارهٔ ۵۶ : در چشم من آمد آن سهی سرو بلند
غزل ۵۶ : ای صوفی سرگردان، در بند نکونامی
قصیدهٔ شمارهٔ ۵۶ – در پند و ستایش : بزن که قوت بازوی سلطنت داری
رباعی شمارهٔ ۵۶ : تا دل به غرور نفس شیطان ندهی
شمارهٔ ۵۶ : آن را که تو دست پیش داری
بیت ۵۶ : خفتی و به خفتنت پراکنده شدیم
بخش ۵۶ :
غزل ۵۷ : هر صبحدم نسیم گل از بوستان توست
رباعی شمارهٔ ۵۷ : در خرقهٔ توبه آمدم روزی چند
غزل ۵۷ : آستین بر روی و نقشی در میان افکندهای
قصیدهٔ شمارهٔ ۵۷ – در ستایش : گرین خیال محقق شود به بیداری
شمارهٔ ۵۷ : آدمی فضل بر دگر حیوان
بیت ۵۷ : دلت خوش باد و چشم از بخت روشن
بخش ۵۷ :
غزل ۵۸ : اتفاقم به سر کوی کسی افتادهست
رباعی شمارهٔ ۵۸ : گویند مرو در پی آن سرو بلند
غزل ۵۸ : چو کسی درآمد از پای و تو دستگاه داری
قصیدهٔ شمارهٔ ۵۸ – در ستایش ابوبکر بن سعد : وجودم به تنگ آمد از جور تنگی
شمارهٔ ۵۸ : تو خود جفا نکنی بیگناه بر بنده
بیت ۵۸ : از بهر دل یکی به دست آوردن
بخش ۵۸ :
غزل ۵۹ : آن تویی یا سرو بستانی به رفتار آمدهست
رباعی شمارهٔ ۵۹ : کس با تو عدو محاربت نتواند
غزل ۵۹ : یارب از ما چه فلاح آید اگر تو نپذیری
قصیدهٔ شمارهٔ ۵۹ – در ستایش امیر انکیانو : دنیا نیرزد آنکه پریشان کنی دلی
شمارهٔ ۵۹ : دیو اگر صومعه داری کند اندر ملکوت
بیت ۵۹ : به نیکی و بدی آوازه در بسیط جهان
بخش ۵۹ :
غزل ۶۰ : شب فراق که داند که تا سحر چند است
رباعی شمارهٔ ۶۰ : آنان که پریروی و شکر گفتارند
غزل ۶۰ : هر روز باد میبرد از بوستان گلی
قصیدهٔ شمارهٔ ۶۰ – تنبیه و موعظت : دریغ روز جوانی و عهد برنایی
شمارهٔ ۶۰ : طمع خام که سودی بکنم
بیت ۶۰ : الهی عاقبت محمود گردان
بخش ۶۰ : آنکه در راحت و تنعم زیست
غزل ۶۱ : افسوس بر آن دیده که روی تو ندیدهست
رباعی شمارهٔ ۶۱ : آن کودک لشکری که لشکر شکند
غزل ۶۱ : پاکیزه روی را که بود پاکدامنی
قصیدهٔ شمارهٔ ۶۱ – تغزل و ستایش صاحب دیوان : شبی و شمعی و گویندهای و زیبایی
شمارهٔ ۶۱ : شد غلامی به جوی کاب آرد
بیت ۶۱ : هر که با من بدست و با تو نکو
بخش ۶۱ :
غزل ۶۲ : ای لعبت خندان لب لعلت که مزیدهست؟
رباعی شمارهٔ ۶۲ : کس عیب نظر باختن ما نکند
غزل ۶۲ : اگر لذت ترک لذت بدانی
شمارهٔ ۶۲ : من هرگز آب چاه ندیدم چنین مداد
بیت ۶۲ : صاحبدل نیک سیرت علامه
بخش ۶۲ :
غزل ۶۳ : از هر چه میرود سخن دوست خوشتر است
رباعی شمارهٔ ۶۳ : مجنون اگر احتمال لیلی نکند
غزل ۶۳ – این غزل در تذکرهٔ مرآت الخیال امیر علیخان سودی به نام شیخ سعدی است: : بربود دلم در چمنی سرو روانی
شمارهٔ ۶۳ : مر تو را چون دو کار پیش آید
بیت ۶۳ : کرم به جای فروماندگان چو نتوانی
بخش ۶۳ :
غزل ۶۴ : این بوی روح پرور از آن خوی دلبر است
رباعی شمارهٔ ۶۴ : آن درد ندارم که طبیبان دانند
غزل ۶۴ : یاری آنست که زهر از قبلش نوش کنی
شمارهٔ ۶۴ : دانی که بر نگین سلیمان چه نقش بود
بیت ۶۴ : ز خیرت خیر پیش آید، بکن چندانکه بتوانی
بخش ۶۴ :
غزل ۶۵ : عیب یاران و دوستان هنر است
رباعی شمارهٔ ۶۵ : مردان نه بهشت و رنگ و بو میخواهند
غزل ۶۵ : مبارک ساعتی باشد که با منظور بنشینی
شمارهٔ ۶۵ : ز دست ترشروی خوردن تبرزد
بیت ۶۵ : اگر بریان کند بهرام، گوری
بخش ۶۵ :
غزل ۶۶ : هر کسی را نتوان گفت که صاحب نظر است
رباعی شمارهٔ ۶۶ : هر چند که عیبم از قفا میگویند
شمارهٔ ۶۶ : روزی به سرش نبشته بودند
بیت ۶۶ : نداند آنکه درآورد دوستان از پای
بخش ۶۶ :
غزل ۶۷ : فریاد من از فراق یار است
رباعی شمارهٔ ۶۷ : با دوست به گرمابه درم خلوت بود
شمارهٔ ۶۷ : از دست تهی کرم نیاید
بیت ۶۷ : این باد و بروت و نخوت اندر بینی
بخش ۶۷ :
غزل ۶۸ : چشمت خوشست و بر اثر خواب خوشترست
رباعی شمارهٔ ۶۸ : من دوش قضا یار و قدر پشتم بود
شمارهٔ ۶۸ : کسی به حمد و ثنای برادران عزیز
بیت ۶۸ : آن گوی که طاقت جوابش داری
بخش ۶۸ :
غزل ۶۹ : عشرت خوش است و بر طرف جوی خوشتر است
شمارهٔ ۶۹ : گر جهان فتنه گیرد از چپ و راست
بیت ۶۹ : مردی نه به قوتست و شمشیرزنی
بخش ۶۹ :
غزل ۷۰ : ای که از سرو روان قد تو چالاکترست
رباعی شمارهٔ ۷۰ : سودای تو از سرم به در مینرود
شمارهٔ ۷۰ : کاملانند در لباس حقیر
بیت ۷۰ : به پارسایی و رندی و فسق و مستوری
بخش ۷۰ :
غزل ۷۱ : دلی که عاشق و صابر بود مگر سنگ است
رباعی شمارهٔ ۷۱ : من گر سگکی زان تو باشم چه شود؟
شمارهٔ ۷۱ : سخن گفته دگر باز نیاید به دهن
بیت ۷۱ : چو نفس آرام میگیرد چه در قصری چه در غاری
بخش ۷۱ :
غزل ۷۲ : پای سرو بوستانی در گل است
رباعی شمارهٔ ۷۲ : چون صورت خویشتن در آیینه بدید
شمارهٔ ۷۲ : اگر صد دفتر شیرین بخوانی
بیت ۷۲ : شمع کز حد به در بیفروزی
بخش ۷۲ : امید عافیت آنگه بود موافق عقل
غزل ۷۳ : دیده از دیدار خوبان برگرفتن مشکلست
رباعی شمارهٔ ۷۳ : گر تیر جفای دشمنان میآید
شمارهٔ ۷۳ : خر به سعی آدمی نخواهد شد
بیت ۷۳ : تو با این لطف دلبندی چرا با ما نپیوندی
بخش ۷۳ :
غزل ۷۴ : شراب از دست خوبان سلسبیلست
رباعی شمارهٔ ۷۴ : من چاکر آنم که دلی برباید
شمارهٔ ۷۴ : تشنهٔ سوخته در چشمهٔ روشن چو رسید
بیت ۷۴ : نقاب از بهر آن باشد که بربندند روی زشت
بخش ۷۴ : حکایت بر مزاج مستمع گوی
غزل ۷۵ : کارم چو زلف یار پریشان و درهمست
رباعی شمارهٔ ۷۵ : این ریش تو سخت زود برمیآید
شمارهٔ ۷۵ : هیچ دانی که آب دیدهٔ پیر
بیت ۷۵ : از دست کسی بستده هر روز عطایی
بخش ۷۵ :
غزل ۷۶ : یارا بهشت صحبت یاران همدمست
رباعی شمارهٔ ۷۶ : امشب نه بیاض روز برمیآید
شمارهٔ ۷۶ : دوستان سخت پیمان را ز دشمن باک نیست
بیت ۷۶ : ای گرگ نگفتمت که روزی
بخش ۷۶ :
غزل ۷۷ : بر من که صبوحی زدهام خرقه حرام است
رباعی شمارهٔ ۷۷ : هرچند که هست عالم از خوبان پر
شمارهٔ ۷۷ : حریف عمر به سر برده در فسوق و فجور
بیت ۷۷ : کدام قوت و مردانگی و برنایی
بخش ۷۷ : ندهد مرد هوشمند جواب
غزل ۷۸ : امشب به راستی شب ما روز روشن است
رباعی شمارهٔ ۷۸ : بستان رخ تو گلستان آرد بار
شمارهٔ ۷۸ : یاد دارم ز پیر دانشمند
بیت ۷۸ : خدا را در فراخی خوان و در عیش و تن آسانی
بخش ۷۸ :
غزل ۷۹ : این باد بهار بوستان است
رباعی شمارهٔ ۷۹ : از هرچه کنی مرهم ریش اولیتر
شمارهٔ ۷۹ : بسا بساط خداوند ملک دولت را
بیت ۷۹ : گهی کاندر بلا مانی … … … خدا خوانی
بخش ۷۹ : وگر نامور شد به قول دروغ
غزل ۸۰ : این خط شریف از آن بنان است
رباعی شمارهٔ ۸۰ : ای دست جفای تو چو زلف تو دراز
شمارهٔ ۸۰ : وفا با هیچکس کردست گیتی
بخش ۸۰ : سگی را لقمهای هرگز فراموش
غزل ۸۱ : چه روی است آن که پیش کاروان است
رباعی شمارهٔ ۸۱ : تا سر نکنم در سرت ای مایهٔ ناز
شمارهٔ ۸۱ : نه سام و نریمان و افراسیاب
بخش ۸۱ :
غزل ۸۲ : هزار سختی اگر بر من آید آسان است
رباعی شمارهٔ ۸۲ : نامردم اگر زنم سر از مهر تو باز
شمارهٔ ۸۲ : هر که مقصود و مرادش خور و خوابست از عمر
بخش ۸۲ : گه اندر نعمتی مغرور و غافل
غزل ۸۳ : مگر نسیم سحر بوی زلف یار منست
رباعی شمارهٔ ۸۳ : ای ماه شبافروز شبستانافروز
شمارهٔ ۸۳ : چو دولت خواهد آمد بندهای را
بخش ۸۳ :
غزل ۸۴ : ز من مپرس که در دست او دلت چونست
رباعی شمارهٔ ۸۴ : یا روی به کنج خلوت آور شب و روز
شمارهٔ ۸۴ : بسیار برفتند و به جایی نرسیدند
بخش ۸۴ : گر به محشر خطاب قهر کند
غزل ۸۵ : با همه مهر و با منش کینست
رباعی شمارهٔ ۸۵ : رویی که نخواستم که بیند همه کس
شمارهٔ ۸۵ : تا سگان را وجود پیدا نیست
بخش ۸۵ :
غزل ۸۶ : بخت جوان دارد آن که با تو قرینست
رباعی شمارهٔ ۸۶ : گر بیخبران و عیبگویان از پس
شمارهٔ ۸۶ : اگر خونی نریزد شاه عالم
غزل ۸۷ : گر کسی سرو شنیدهست که رفتهست این است
رباعی شمارهٔ ۸۷ : منعم که به عیش میرود روز و شبش
شمارهٔ ۸۷ : نکنی دفع ظالم از مظلوم
بخش ۸۷ : شب تاریک دوستان خدای
غزل ۸۸ : با خردمندی و خوبی پارسا و نیکخوست
رباعی شمارهٔ ۸۸ : نونیست کشیده عارض موزونش
شمارهٔ ۸۸ : هر کجا دردمندی از سر شوق
بخش ۸۸ :
غزل ۸۹ : بتا هلاک شود دوست در محبت دوست
رباعی شمارهٔ ۸۹ : گویند مرا صوابرایان به هوش
شمارهٔ ۸۹ : حاکم ظالم به سنان قلم
بخش ۸۹ :
غزل ۹۰ : سرمست درآمد از درم دوست
رباعی شمارهٔ ۹۰ : همسایه که میل طبع بینی سویش
شمارهٔ ۹۰ : ز دور چرخ چه نالی ز فعل خویش بنال
بخش ۹۰ :
غزل ۹۱ : سفر دراز نباشد به پای طالب دوست
رباعی شمارهٔ ۹۱ : یا همچو همای بر من افکن پر خویش
شمارهٔ ۹۱ : نفس ظالم، مثال زنبورست
بخش ۹۱ :
غزل ۹۲ : کس به چشمم در نمیآید که گویم مثل اوست
رباعی شمارهٔ ۹۲ : ای بیتو فراخای جهان بر ما تنگ
شمارهٔ ۹۲ : آسیا سنگ ده هزار منی
بخش ۹۲ : هزار باره چرا گاه خوشتر از میدان
غزل ۹۳ : یار من آن که لطف خداوند یار اوست
رباعی شمارهٔ ۹۳ : گر دست دهد دولت ایام وصال
شمارهٔ ۹۳ : بدین الحان داودی عجب نیست
بخش ۹۳ : فریدون گفت نقاشان چین را
غزل ۹۴ : خورشید زیر سایه زلف چو شام اوست
رباعی شمارهٔ ۹۴ : خود را به مقام شیر میدانستم
شمارهٔ ۹۴ : چو نیکبخت شدی ایمن از حسود مباش
بخش ۹۴ : بزرگی را پرسیدند با چندین فضیلت که دست راست راهست خاتم در انگشت چپ چرا میکنند گفت ندانی که اهل فضیلت همیشه محروم باشند
غزل ۹۵ : آن که دل من چو گوی در خم چوگان اوست
رباعی شمارهٔ ۹۵ : خورشید رخا من به کمند تو درم
شمارهٔ ۹۵ : رسم و آیین پادشاهانست
بخش ۹۵ :
غزل ۹۶ : ز هر چه هست گزیرست و ناگزیر از دوست
رباعی شمارهٔ ۹۶ : هر سروقدی که بگذرد در نظرم
شمارهٔ ۹۶ : نشان آخر عهد و زوال ملک ویست
بخش ۹۶ :
غزل ۹۷ : صبحی مبارکست نظر بر جمال دوست
رباعی شمارهٔ ۹۷ : شبهای دراز بیشتر بیدارم
شمارهٔ ۹۷ : آنکه در حضرت بیچون تو قربی دارد
بخش ۹۷ : جوان گوشه نشین شیر مرد راه خداست
غزل ۹۸ : گفتم مگر به خواب ببینم خیال دوست
رباعی شمارهٔ ۹۸ : از جملهٔ بندگان منش بندهترم
شمارهٔ ۹۸ : دامن آلوده اگر خود همه حکمت گوید
بخش ۹۸ :
غزل ۹۹ : صبح میخندد و من گریه کنان از غم دوست
رباعی شمارهٔ ۹۹ : خیزم که نماند بیش ازین تدبیرم
شمارهٔ ۹۹ : آدمیسان و نیک محضر باش
بخش ۹۹ : کس نبیند بخیل فاضل را
غزل ۱۰۰ : این مطرب از کجاست که برگفت نام دوست
رباعی شمارهٔ ۱۰۰ : گر بر رگ جان ز شستت آید تیرم
شمارهٔ ۱۰۰ : تا نگویی که عاملان حریص
بخش ۱۰۰ :
غزل ۱۰۱ : ای پیک پی خجسته که داری نشان دوست
رباعی شمارهٔ ۱۰۱ : آن دوست که دیدنش بیارید چشم
شمارهٔ ۱۰۱ : رحمت صفت خدای باقیست
غزل ۱۰۲ : تا دستها کمر نکنی بر میان دوست
رباعی شمارهٔ ۱۰۲ : آن رفته که بود دل بدو مشغولم
شمارهٔ ۱۰۲ : هیچ فرصت ورای آن مطلب
غزل ۱۰۳ : ز حد گذشت جدایی میان ما ای دوست
رباعی شمارهٔ ۱۰۳ : مندیش که سست عهد و بدپیمانم
شمارهٔ ۱۰۳ : الحق امنای مال ایتام
غزل ۱۰۴ : مرا تو غایت مقصودی از جهان ای دوست
رباعی شمارهٔ ۱۰۴ : من بندهٔ بالای تو شمشاد تنم
شمارهٔ ۱۰۴ : ناکسان را فراستیست عظیم
غزل ۱۰۵ : آب حیات من است خاک سر کوی دوست
رباعی شمارهٔ ۱۰۵ : هر گه که نظر بر گل رویت فکنم
شمارهٔ ۱۰۵ : امیر ما عسل از دست خلق مینخورد
غزل ۱۰۶ : شادی به روزگار گدایان کوی دوست
رباعی شمارهٔ ۱۰۶ : آرام دل خویش نجویم چه کنم؟
شمارهٔ ۱۰۶ : چه گنجها بنهادند و دیگری برداشت
غزل ۱۰۷ : صبحدم خاکی به صحرا برد باد از کوی دوست
رباعی شمارهٔ ۱۰۷ : گفتم که دگر چشم به دلبر نکنم
شمارهٔ ۱۰۷ : خواهی از دشمن نادان که گزندت نرسد
غزل ۱۰۸ : مرا خود با تو چیزی در میان هست
رباعی شمارهٔ ۱۰۸ : من با تو سکون نگیرم و خو نکنم
شمارهٔ ۱۰۸ : متکلف به نغمه در قرآن
غزل ۱۰۹ : بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هست
رباعی شمارهٔ ۱۰۹ : خیزم قد و بالای چو حورش بینم
شمارهٔ ۱۰۹ : مرغ جایی که علف بیند و چیند گردد
غزل ۱۱۰ : هر چه در روی تو گویند به زیبایی هست
رباعی شمارهٔ ۱۱۰ : میآیی و لطف و کرمت میبینم
شمارهٔ ۱۱۰ : هزار سال به امید تو توانم بود
غزل ۱۱۱ : مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست
رباعی شمارهٔ ۱۱۱ : چون میکشد آن طیرهٔ خورشید و مهم
شمارهٔ ۱۱۱ : هر که بر روی زمین مهلت عیشی دارد
غزل ۱۱۲ : زهی رفیق که با چون تو سروبالاییست
رباعی شمارهٔ ۱۱۲ : من با دگری دست به پیمان ندهم
شمارهٔ ۱۱۲ : اگر ملازم خاک در کسی باشی
غزل ۱۱۳ : مرا از آن چه که بیرون شهر صحراییست
رباعی شمارهٔ ۱۱۳ : ما حاصل عمری به دمی بفروشیم
شمارهٔ ۱۱۳ : نگر تا نبینی ز ظلم شهی
غزل ۱۱۴ : دردیست درد عشق که هیچش طبیب نیست
رباعی شمارهٔ ۱۱۴ : بگذشت بر آب چشم همچون جویم
شمارهٔ ۱۱۴ : روز قالی فشاندنست امروز
غزل ۱۱۵ : کیست آن کش سر پیوند تو در خاطر نیست
رباعی شمارهٔ ۱۱۵ : یاران به سماع نای و نی جامهدران
شمارهٔ ۱۱۵ : گر خردمند از اوباش جفایی بیند
غزل ۱۱۶ : گر صبر دل از تو هست و گر نیست
رباعی شمارهٔ ۱۱۶ : یرلیغ ده ای خسرو خوبان جهان
شمارهٔ ۱۱۶ : هر که بینی مراد و راحت خویش
غزل ۱۱۷ : ای که گفتی هیچ مشکل چون فراق یار نیست
رباعی شمارهٔ ۱۱۷ : من خاک درش به دیده خواهم رفتن
شمارهٔ ۱۱۷ – ظاهرا در مدح صاحب دیوان است : به سمع خواجه رسانید اگر مجال بود
غزل ۱۱۸ : جان ندارد هر که جانانیش نیست
رباعی شمارهٔ ۱۱۸ : مه را ز فلک به طرف بام آوردن
شمارهٔ ۱۱۸ : ناگهان بانگ در سرای افتد
غزل ۱۱۹ : هر چه خواهی کن که ما را با تو روی جنگ نیست
رباعی شمارهٔ ۱۱۹ : در دیده به جای سرمه سوزن دیدن
شمارهٔ ۱۱۹ : یارب این نامه سیه کردهٔ بیفایده عمر
غزل ۱۲۰ : خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست
رباعی شمارهٔ ۱۲۰ : ای دوست گرفته بر سر ما دشمن
شمارهٔ ۱۲۰ : حقیقتیست که دانا سرای عاریتی
غزل ۱۲۱ : با فراقت چند سازم برگ تنهاییم نیست
رباعی شمارهٔ ۱۲۱ : ای دست تو آتش زده در خرمن من
شمارهٔ ۱۲۱ – در مدح صاحب دیوان : سفینهٔ حکمیات و نظم و نثر لطیف
غزل ۱۲۲ : در من این هست که صبرم ز نکورویان نیست
رباعی شمارهٔ ۱۲۲ : آن لطف که در شمایل اوست ببین
شمارهٔ ۱۲۲ : نه آدمیست که در خرمی و مجموعی
غزل ۱۲۳ : در من این هست که صبرم ز نکورویان نیست
رباعی شمارهٔ ۱۲۳ : چون جاه و جلال و حسن و رنگ آمد و بو
شمارهٔ ۱۲۳ : روز گم گشتن فرزند مقادیر قضا
غزل ۱۲۴ : روز وصلم قرار دیدن نیست
رباعی شمارهٔ ۱۲۴ : یک روز به اتفاق صحرا من و تو
شمارهٔ ۱۲۴ : صانع نقشبند بی مانند
غزل ۱۲۵ : کس ندانم که در این شهر گرفتار تو نیست
رباعی شمارهٔ ۱۲۵ : ما را نه ترنج از تو مرادست نه به
شمارهٔ ۱۲۵ : یکی نصیحت درویشوار خواهم کرد
غزل ۱۲۶ : نه خود اندر زمین نظیر تو نیست
رباعی شمارهٔ ۱۲۶ : نه سرو توان گفت و نه خورشید و نه ماه
شمارهٔ ۱۲۶ : ای غره به رحمت خداوند
غزل ۱۲۷ : دل نماندست که گوی خم چوگان تو نیست
رباعی شمارهٔ ۱۲۷ : ای کاش نکردمی نگاه از دیده
شمارهٔ ۱۲۷ : بندگان را ز حد به در منواز
غزل ۱۲۸ : چو ترک دلبر من شاهدی به شنگی نیست
رباعی شمارهٔ ۱۲۸ : ای بیرخ تو چو لالهزارم دیده
شمارهٔ ۱۲۸ : بود در خاطرم که یک چندی
غزل ۱۲۹ : خسرو آنست که در صحبت او شیرینیست
رباعی شمارهٔ ۱۲۹ : ای مطرب ازان حریف پیغامی ده
شمارهٔ ۱۲۹ : برای ختم سخن دست بر دعا داریم
غزل ۱۳۰ : دوش دور از رویت ای جان جانم از غم تاب داشت
رباعی شمارهٔ ۱۳۰ : ای راهروان را گذر از کوی تو نه
شمارهٔ ۱۳۰ : به قفل و پرهٔ زرین همی توان بستن
غزل ۱۳۱ : دوشم آن سنگ دل پریشان داشت
رباعی شمارهٔ ۱۳۱ : هرگز بود آدمی بدین زیبایی؟
شمارهٔ ۱۳۱ : بردند پیمبران و پاکان
غزل ۱۳۲ : چو ابر زلف تو پیرامن قمر میگشت
رباعی شمارهٔ ۱۳۲ : گیرم که به فتوای خردمندی و رای
شمارهٔ ۱۳۲ : حدیث وقف به جایی رسید در شیراز
غزل ۱۳۳ : خیال روی توام دوش در نظر میگشت
رباعی شمارهٔ ۱۳۳ : کی دانستم که بیخطا برگردی؟
شمارهٔ ۱۳۳ : چو رنج برنتوانی گرفتن از رنجور
غزل ۱۳۴ : دلی که دید که پیرامن خطر میگشت
رباعی شمارهٔ ۱۳۴ : ای کاش که مردم آن صنم دیدندی
شمارهٔ ۱۳۴ : خداوند کشور خطا میکند
غزل ۱۳۵ : آن را که میسر نشود صبر و قناعت
رباعی شمارهٔ ۱۳۵ : گفتم بکنم توبه ز صاحبنظری
شمارهٔ ۱۳۵ : عنکبوت ضعیف نتواند
غزل ۱۳۶ : ای دیدنت آسایش و خندیدنت آفت
رباعی شمارهٔ ۱۳۶ : هر روز به شیوهای و لطفی دگری
شمارهٔ ۱۳۶ : فریاد پیرزن که برآید ز سوز دل
غزل ۱۳۷ : کیست آن لعبت خندان که پری وار برفت
رباعی شمارهٔ ۱۳۷ : ای بلبل خوش سخن چه شیرین نفسی
شمارهٔ ۱۳۷ : نگین ختم رسالت پیمبر عربی
غزل ۱۳۸ : عشق در دل ماند و یار از دست رفت
رباعی شمارهٔ ۱۳۸ : ای پیش تو لعبتان چینی حبشی
شمارهٔ ۱۳۸ : هاونا گفتم از چه مینالی
غزل ۱۳۹ : دلم از دست غمت دامن صحرا بگرفت
رباعی شمارهٔ ۱۳۹ : ماها همه شیرینی و لطف و نمکی
شمارهٔ ۱۳۹ : هر که خیری کرد و موقوفی گذاشت
غزل ۱۴۰ : چشمت چو تیغ غمزه خونخوار برگرفت
رباعی شمارهٔ ۱۴۰ : کردیم بسی جام لبالب خالی
شمارهٔ ۱۴۰ : هر که مشهور شد به بیادبی
غزل ۱۴۱ : هر که دلارام دید از دلش آرام رفت
رباعی شمارهٔ ۱۴۱ : در وهم نیاید که چه شیرین دهنی
شمارهٔ ۱۴۱ : گر بشنوی نصیحت مردان به گوش دل
غزل ۱۴۲ : ای کسوت زیبایی بر قامت چالاکت
رباعی شمارهٔ ۱۴۲ : گر کام دل از زمانه تصویر کنی
شمارهٔ ۱۴۲ : دل منه بر جهان که دور بقا
غزل ۱۴۳ : این که تو داری قیامتست نه قامت
رباعی شمارهٔ ۱۴۳ : ای کودک لشکری که لشکر شکنی
شمارهٔ ۱۴۳ : جزای نیک و بد خلق با خدای انداز
غزل ۱۴۴ : ای که رحمت مینیاید بر منت
رباعی شمارهٔ ۱۴۴ : ای مایهٔ درمان نفسی ننشینی
شمارهٔ ۱۴۴ : گروهی از سر بیمغز بیخبر گویند
غزل ۱۴۵ : آفرین خدای بر جانت
رباعی شمارهٔ ۱۴۵ : گر دشمن من به دوستی بگزینی
شمارهٔ ۱۴۵ : هر چه میکرد با ضعیفان دزد
غزل ۱۴۶ : ای جان خردمندان گوی خم چوگانت
رباعی شمارهٔ ۱۴۶ : گر دولت و بخت باشد و روزبهی
شمارهٔ ۱۴۶ : پدر که جان عزیزش به لب رسید چه گفت؟
غزل ۱۴۷ : جان و تنم ای دوست فدای تن و جانت
شمارهٔ ۱۴۷ : ملکداری با دیانت باید و فرهنگ و هوش
غزل ۱۴۸ : چو نیست راه برون آمدن ز میدانت
شمارهٔ ۱۴۸ : پادشاهان پاسبانانند مر درویش را
غزل ۱۴۹ : چه لطیفست قبا بر تن چون سرو روانت
شمارهٔ ۱۴۹ : پروردگار خلق خدایی به کس نداد
غزل ۱۵۰ : خوش میروی به تنها تنها فدای جانت
شمارهٔ ۱۵۰ : دل مبند ای حکیم بر دنیا
غزل ۱۵۱ : گر جان طلبی فدای جانت
شمارهٔ ۱۵۱ : شجر مقل در بیابانها
غزل ۱۵۲ : بیا که نوبت صلح است و دوستی و عنایت
شمارهٔ ۱۵۲ : ای که دانش به مردم آموزی
غزل ۱۵۳ : سر تسلیم نهادیم به حکم و رایت
شمارهٔ ۱۵۳ : دوش مرغی به صبح مینالید
غزل ۱۵۴ : جان من! جان من فدای تو باد
شمارهٔ ۱۵۴ : مشمر برد ملک آن پادشاه
غزل ۱۵۵ : زان گه که بر آن صورت خوبم نظر افتاد
شمارهٔ ۱۵۵ : مگسی گفت عنکبوتی را
غزل ۱۵۶ : فرهاد را چو بر رخ شیرین نظر فتاد
شمارهٔ ۱۵۶ : پیدا شود که مرد کدامست و زن کدام
غزل ۱۵۷ : پیش رویت قمر نمیتابد
شمارهٔ ۱۵۷ : دشمنت خود مباد وگر باشد
غزل ۱۵۸ : مویت رها مکن که چنین بر هم اوفتد
شمارهٔ ۱۵۸ : چنانکه مشرق و مغرب به هم نپیوندند
غزل ۱۵۹ : نه آن شبست که کس در میان ما گنجد
شمارهٔ ۱۵۹ : خواجه تشریفم فرستادی و مال
غزل ۱۶۰ : حدیث عشق به طومار در نمیگنجد
شمارهٔ ۱۶۰ : کسان که تلخی حاجت نیازمودستند
غزل ۱۶۱ : کس این کند که ز یار و دیار برگردد
شمارهٔ ۱۶۱ : به مرگ خواجه فلان هیچ گم نگشت جهان
غزل ۱۶۲ : طرفه میدارند یاران صبر من بر داغ و درد
شمارهٔ ۱۶۲ : خطاب حاکم عادل مثال بارانست
غزل ۱۶۳ : هر که می با تو خورد عربده کرد
شمارهٔ ۱۶۳ : ضرورتست که آحاد را سری باشد
غزل ۱۶۴ : دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد
شمارهٔ ۱۶۴ : مراد و مطلب دنیا و آخرت نبرد
غزل ۱۶۵ : که میرود به شفاعت که دوست بازآرد
شمارهٔ ۱۶۵ : طبیب و تجربت سودی ندارد
غزل ۱۶۶ : هر که چیزی دوست دارد جان و دل بر وی گمارد
شمارهٔ ۱۶۶ : مردکی غرقه بود در جیحون
غزل ۱۶۷ : گر از جفای تو روزی دلم بیازارد
شمارهٔ ۱۶۷ : سگی شکایت ایام بر کسی میکرد
غزل ۱۶۸ : کس این کند که دل از یار خویش بردارد
شمارهٔ ۱۶۸ : لحا الله بعض الناس یأتی جهالة
غزل ۱۶۹ : تو را ز حال پریشان ما چه غم دارد
شمارهٔ ۱۶۹ : مثل وقوفک عندالله فی ملاء
غزل ۱۷۰ : غلام آن سبک روحم که با من سر گران دارد
شمارهٔ ۱۷۰ : یا اسعد الناس جدا ما سعی قدم
غزل ۱۷۱ : مگر نسیم سحر بوی یار من دارد
شمارهٔ ۱۷۱ – در مدح : نظر که با همه داری به چشم بخشایش
غزل ۱۷۲ : هر آن ناظر که منظوری ندارد
شمارهٔ ۱۷۲ : آن ستمدیده ندیدی که به خونخواره چه گفت
غزل ۱۷۳ : آن که بر نسترن از غالیه خالی دارد
شمارهٔ ۱۷۳ : خلق در ملک خدای از همه جنسی باشد
غزل ۱۷۴ : آن شکرخنده که پرنوش دهانی دارد
شمارهٔ ۱۷۴ : گر بدانستی که خواهد مرد ناگه در میان
غزل ۱۷۵ : بازت ندانم از سر پیمان ما که برد
شمارهٔ ۱۷۵ : اگر گویندش اندر نار جاوید
غزل ۱۷۶ : آن کیست کاندر رفتنش صبر از دل ما میبرد
شمارهٔ ۱۷۶ : نکویی بابدان کردن وبالست
غزل ۱۷۷ : هر گه که بر من آن بت عیار بگذرد
شمارهٔ ۱۷۷ – در مدح و نصیحت : یارب تو هر چه بهتر و نیکوترش بده
غزل ۱۷۸ : کیست آن فتنه که با تیر و کمان میگذرد
شمارهٔ ۱۷۸ : پسران فلان سه بدبختند
غزل ۱۷۹ : کیست آن ماه منور که چنین میگذرد
شمارهٔ ۱۷۹ : خدایا فضل کن گنج قناعت
غزل ۱۸۰ : انصاف نبود آن رخ دلبند نهان کرد
شمارهٔ ۱۸۰ : گدایان بینی اندر روز محشر
غزل ۱۸۱ : باد آمد و بوی عنبر آورد
شمارهٔ ۱۸۱ : چو میدانستی افتادن به ناچار
غزل ۱۸۲ : زنده شود هر که پیش دوست بمیرد
شمارهٔ ۱۸۲ : صبر بر قسمت خدا کردن
غزل ۱۸۳ : کدام چاره سگالم که با تو درگیرد
شمارهٔ ۱۸۳ : هر بد که به خود نمیپسندی
غزل ۱۸۴ : دلم دل از هوس یار بر نمیگیرد
شمارهٔ ۱۸۴ : هان ای نهاده تیر جفا در کمان حکم
غزل ۱۸۵ : کسی به عیب من از خویشتن نپردازد
شمارهٔ ۱۸۵ : دوران ملک ظالم و فرمان قاطعش
غزل ۱۸۶ : بگذشت و بازم آتش در خرمن سکون زد
شمارهٔ ۱۸۶ : نه نیکان را بد افتادست هرگز
غزل ۱۸۷ : هشیار کسی باید کز عشق بپرهیزد
شمارهٔ ۱۸۷ : زمان ضایع مکن در علم صورت
غزل ۱۸۸ : به حدیث درنیایی که لبت شکر نریزد
شمارهٔ ۱۸۸ : جامع هفت چیز در یک روز
غزل ۱۸۹ : آه اگر دست دل من به تمنا نرسد
شمارهٔ ۱۸۹ : تا تو فرمان نبری خلق به فرمان نروند
غزل ۱۹۰ : از این تعلق بیهوده تا به من چه رسد
شمارهٔ ۱۹۰ : چنان زندگانی کن ای نیکرای
غزل ۱۹۱ : کی برست این گل خندان و چنین زیبا شد
شمارهٔ ۱۹۱ : نخواهی کز بزرگان جور بینی
غزل ۱۹۲ : گر آن مراد شبی در کنار ما باشد
شمارهٔ ۱۹۲ : امید عافیت آنگه بود موافق عقل
غزل ۱۹۳ : شورش بلبلان سحر باشد
شمارهٔ ۱۹۳ : خداوندان نعمت را کرم هست
غزل ۱۹۴ : شب عاشقان بیدل چه شبی دراز باشد
شمارهٔ ۱۹۴ : طبیبی را حکایت کرد پیری
غزل ۱۹۵ : از تو دل برنکنم تا دل و جانم باشد
شمارهٔ ۱۹۵ : ضمیر مصلحت اندیش هر چه پیش آید
غزل ۱۹۶ : سر جانان ندارد هر که او را خوف جان باشد
شمارهٔ ۱۹۶ : مرا گر صاحب دیوان اعلی
غزل ۱۹۷ : نظر خدای بینان طلب هوا نباشد
شمارهٔ ۱۹۷ : بشنو از من سخنی حق پدر فرزندی
غزل ۱۹۸ : با کاروان مصری چندین شکر نباشد
شمارهٔ ۱۹۸ : رحم الله معشر الماضین
غزل ۱۹۹ : تا حال منت خبر نباشد
شمارهٔ ۱۹۹ : نجس ار پیرهن شبلی و معروف بپوشد
غزل ۲۰۰ : چه کسی که هیچ کس را به تو بر نظر نباشد
شمارهٔ ۲۰۰ : خواستم تا زحلی گویمت از روی قیاس
غزل ۲۰۱ : آن به که نظر باشد و گفتار نباشد
شمارهٔ ۲۰۱ : دامن جامه که در خار مغیلان بگرفت
غزل ۲۰۲ : جنگ از طرف دوست دل آزار نباشد
شمارهٔ ۲۰۲ : غماز را به حضرت سلطان که راه داد؟
غزل ۲۰۳ : تو را نادیدن ما غم نباشد
شمارهٔ ۲۰۳ : اگر ممالک روی زمین به دست آری
غزل ۲۰۴ : گر گویمت که سروی سرو این چنین نباشد
شمارهٔ ۲۰۴ : ای پسندیده حیف بر درویش
غزل ۲۰۵ : اگر سروی به بالای تو باشد
شمارهٔ ۲۰۵ : شنیدهام که فقیهی به دشتوانی گفقت
غزل ۲۰۶ : در پای تو افتادن شایسته دمی باشد
شمارهٔ ۲۰۶ : گر از خراج رعیت نباشدت باری
غزل ۲۰۷ : تو را خود یک زمان با ما سر صحرا نمیباشد
شمارهٔ ۲۰۷ : دیگران در ریاضتند و نیاز
غزل ۲۰۸ : مرا به عاقبت این شوخ سیمتن بکشد
شمارهٔ ۲۰۸ : هر کجا خط مشکلی بکشند
غزل ۲۰۹ : تا کی ای دلبر دل من بار تنهایی کشد
شمارهٔ ۲۰۹ : آن مکن در عمل که در عزلت
غزل ۲۱۰ : خواب خوش من ای پسر دستخوش خیال شد
شمارهٔ ۲۱۰ : مکافات بدی کردن حلالست
غزل ۲۱۱ : امروز در فراق تو دیگر به شام شد
شمارهٔ ۲۱۱ : دوش در سلک صحبتی بودم
غزل ۲۱۲ : هر که شیرینی فروشد مشتری بر وی بجوشد
شمارهٔ ۲۱۲ : ز لوح روی کودک بر توان خواند
غزل ۲۱۳ : دوش بی روی تو آتش به سرم بر میشد
شمارهٔ ۲۱۳ : بس دست دعا بر آسمان بود
غزل ۲۱۴ : سرمست ز کاشانه به گلزار برآمد
شمارهٔ ۲۱۴ : حاجت خلق از در خدای برآید
غزل ۲۱۵ : ساعتی کز درم آن سرو روان بازآمد
شمارهٔ ۲۱۵ : نظر کردم به چشم رای و تدبیر
غزل ۲۱۶ : روز برآمد بلند ای پسر هوشمند
شمارهٔ ۲۱۶ : بیهنر را دیدن صاحب هنر
غزل ۲۱۷ : آن را که غمی چون غم من نیست چه داند
شمارهٔ ۲۱۷ : نبایدت که پریشان شود قواعد ملک
غزل ۲۱۸ : آن سرو که گویند به بالای تو ماند
شمارهٔ ۲۱۸ : ای طفل که دفع مگس از خود نتوانی
غزل ۲۱۹ : کسی که روی تو دیدهست حال من داند
شمارهٔ ۲۱۹ : خرم تن آنکه نام نیکش
غزل ۲۲۰ : دلم خیال تو را رهنمای میداند
شمارهٔ ۲۲۰ : مقابلت نکند با حجر به پیشانی
غزل ۲۲۱ : مجلس ما دگر امروز به بستان ماند
شمارهٔ ۲۲۱ : نظر به چشم ارادت مکن به صورت دنیا
غزل ۲۲۲ : حسن تو دایم بدین قرار نماند
شمارهٔ ۲۲۲ : یاران کجاوه، غم ندارند
غزل ۲۲۳ : عیب جویانم حکایت پیش جانان گفتهاند
شمارهٔ ۲۲۳ : چو بندگان کمر بسته شرط خدمت را
غزل ۲۲۴ : گلبنان پیرایه بر خود کردهاند
شمارهٔ ۲۲۴ : ای که گر هر سر موییت زبانی دارد
غزل ۲۲۵ : اینان مگر ز رحمت محض آفریدهاند
شمارهٔ ۲۲۵ : از من بگوی شاه رعیت نواز را
غزل ۲۲۶ : درخت غنچه برآورد و بلبلان مستند
شمارهٔ ۲۲۶ : هر دم زبان مرده همی گوید این سخن
غزل ۲۲۷ : آخر ای سنگدل سیم زنخدان تا چند
شمارهٔ ۲۲۷ : چو دوستان تو را بر تو دل بیازارم
غزل ۲۲۸ : کاروان میرود و بار سفر میبندند
غزل ۲۲۹ : پیش رویت دگران صورت بر دیوارند
غزل ۲۳۰ : شاید این طلعت میمون که به فالش دارند
غزل ۲۳۱ : تو آن نهای که دل از صحبت تو برگیرند
غزل ۲۳۲ : دو چشم مست تو کز خواب صبح برخیزند
غزل ۲۳۳ : روندگان مقیم از بلا نپرهیزند
غزل ۲۳۴ : آفتاب از کوه سر بر میزند
غزل ۲۳۵ : بلبلی بیدل نوایی میزند
غزل ۲۳۶ : توانگران که به جنب سرای درویشند
غزل ۲۳۷ : یار باید که هر چه یار کند
غزل ۲۳۸ : بخرام بالله تا صبا بیخ صنوبر برکند
غزل ۲۳۹ : کسی که روی تو بیند نگه به کس نکند
غزل ۲۴۰ : چه کند بنده که بر جور تحمل نکند
غزل ۲۴۱ : میل بین کان سروبالا میکند
غزل ۲۴۲ : سرو بلند بین که چه رفتار میکند
غزل ۲۴۳ : زلف او بر رخ چو جولان میکند
غزل ۲۴۴ : یار با ما بیوفایی میکند
غزل ۲۴۵ : هر که بی او زندگانی میکند
غزل ۲۴۶ : دلبرا پیش وجودت همه خوبان عدمند
غزل ۲۴۷ : با دوست باش گر همه آفاق دشمنند
غزل ۲۴۸ : شوخی مکن ای یار که صاحب نظرانند
غزل ۲۴۹ : این جا شکری هست که چندین مگسانند
غزل ۲۵۰ : خوبرویان جفاپیشه وفا نیز کنند
غزل ۲۵۱ : اگر تو برشکنی دوستان سلام کنند
غزل ۲۵۲ : نشاید که خوبان به صحرا روند
غزل ۲۵۳ : به بوی آن که شبی در حرم بیاسایند
غزل ۲۵۴ : اخترانی که به شب در نظر ما آیند
غزل ۲۵۵ : تو را سماع نباشد که سوز عشق نبود
غزل ۲۵۶ : نفسی وقت بهارم هوس صحرا بود
غزل ۲۵۷ : از دست دوست هر چه ستانی شکر بود
غزل ۲۵۸ : مرا راحت از زندگی دوش بود
غزل ۲۵۹ : ناچار هر که صاحب روی نکو بود
غزل ۲۶۰ : من چه در پای تو ریزم که خورای تو بود
غزل ۲۶۱ : یا رب شب دوشین چه مبارک سحری بود
غزل ۲۶۲ : عیبی نباشد از تو که بر ما جفا رود
غزل ۲۶۳ : گفتمش سیر ببینم مگر از دل برود
غزل ۲۶۴ : هر که مجموع نباشد به تماشا نرود
غزل ۲۶۵ : هر که را باغچهای هست به بستان نرود
غزل ۲۶۶ : در من این عیب قدیمست و به در مینرود
غزل ۲۶۷ : سروبالایی به صحرا میرود
غزل ۲۶۸ : ای ساربان آهسته رو کآرام جانم میرود
غزل ۲۶۹ : آنکه مرا آرزوست دیر میسر شود
غزل ۲۷۰ : هر لحظه در برم دل از اندیشه خون شود
غزل ۲۷۱ : بخت این کند که رای تو با ما یکی شود
غزل ۲۷۲ : آن که نقشی دیگرش جایی مصور میشود
غزل ۲۷۳ : هفتهای میرود از عمر و به ده روز کشید
غزل ۲۷۴ : چه سروست آن که بالا مینماید
غزل ۲۷۵ : نگفتم روزه بسیاری نپاید
غزل ۲۷۶ : به حسن دلبر من هیچ در نمیباید
غزل ۲۷۷ : بخت بازآید از آن در که یکی چون تو درآید
غزل ۲۷۸ : سروی چو تو میباید تا باغ بیاراید
غزل ۲۷۹ : فراق را دلی از سنگ سختتر باید
غزل ۲۸۰ : مرو به خواب که خوابت ز چشم برباید
غزل ۲۸۱ : امیدوار چنانم که کار بسته برآید
غزل ۲۸۲ : مرا چو آرزوی روی آن نگار آید
غزل ۲۸۳ : سرمست اگر درآیی عالم به هم برآید
غزل ۲۸۴ : به کوی لاله رخان هر که عشقباز آید
غزل ۲۸۵ : کاروانی شکر از مصر به شیراز آید
غزل ۲۸۶ : اگر آن عهدشکن با سر میثاق آید
غزل ۲۸۷ : نه چندان آرزومندم که وصفش در بیان آید
غزل ۲۸۸ : که برگذشت که بوی عبیر میآید
غزل ۲۸۹ : آن نه عشق است که از دل به دهان میآید
غزل ۲۹۰ : تو را سریست که با ما فرو نمیآید
غزل ۲۹۱ : آنک از جنت فردوس یکی میآید
غزل ۲۹۲ : شیرین دهان آن بت عیار بنگرید
غزل ۲۹۳ : آفتابست آن پری رخ یا ملایک یا بشر
غزل ۲۹۴ : آمد گه آن که بوی گلزار
غزل ۲۹۵ : خفتن عاشق یکیست بر سر دیبا و خار
غزل ۲۹۶ : دولت جان پرورست صحبت آمیزگار
غزل ۲۹۷ : زنده کدام است بر هوشیار
غزل ۲۹۸ : شرط است جفا کشیدن از یار
غزل ۲۹۹ : ای صبر پای دار که پیمان شکست یار
غزل ۳۰۰ : یار آن بود که صبر کند بر جفای یار
غزل ۳۰۱ : هر شب اندیشه دیگر کنم و رای دگر
غزل ۳۰۲ : به فلک میرسد از روی چو خورشید تو نور
غزل ۳۰۳ : پروانه نمیشکیبد از دور
غزل ۳۰۴ : آن کیست که میرود به نخجیر
غزل ۳۰۵ : از همه باشد به حقیقت گزیر
غزل ۳۰۶ : ای پسر دلربا وی قمر دلپذیر
غزل ۳۰۷ : دل برگرفتی از برم ای دوست دست گیر
غزل ۳۰۸ : فتنهام بر زلف و بالای تو ای بدر منیر
غزل ۳۰۹ : ما در این شهر غریبیم و در این ملک فقیر
غزل ۳۱۰ : ای به خلق از جهانیان ممتاز
غزل ۳۱۱ : متقلب درون جامه ناز
غزل ۳۱۲ : بزرگ دولت آن کز درش تو آیی باز
غزل ۳۱۳ : برآمد باد صبح و بوی نوروز
غزل ۳۱۴ : مبارکتر شب و خرمترین روز
غزل ۳۱۵ : پیوند روح میکند این باد مشک بیز
غزل ۳۱۶ : ساقی سیمتن چه خسبی خیز
غزل ۳۱۷ : بوی بهار آمد بنال ای بلبل شیرین نفس
غزل ۳۱۸ : امشب مگر به وقت نمیخواند این خروس
غزل ۳۱۹ : هر که بی دوست میبرد خوابش
غزل ۳۲۰ : یاری به دست کن که به امید راحتش
غزل ۳۲۱ : آن که هلاک من همیخواهد و من سلامتش
غزل ۳۲۲ : خجل است سرو بستان بر قامت بلندش
غزل ۳۲۳ : هر که نازک بود تن یارش
غزل ۳۲۴ : هر که نامهربان بود یارش
غزل ۳۲۵ : کس ندیدهست به شیرینی و لطف و نازش
غزل ۳۲۶ : دست به جان نمیرسد تا به تو برفشانمش
غزل ۳۲۷ : چون برآمد ماه روی از مطلع پیراهنش
غزل ۳۲۸ : رها نمیکند ایام در کنار منش
غزل ۳۲۹ : خوش است درد که باشد امید درمانش
غزل ۳۳۰ : زینهار از دهان خندانش
غزل ۳۳۱ : هر که هست التفات بر جانش
غزل ۳۳۲ : هر که سودای تو دارد چه غم از هر که جهانش
غزل ۳۳۳ : خطا کردی به قول دشمنان گوش
غزل ۳۳۴ : قیامت باشد آن قامت در آغوش
غزل ۳۳۵ : یکی را دست حسرت بر بناگوش
غزل ۳۳۶ : رفتی و نمیشوی فراموش
غزل ۳۳۷ : گر یکی از عشق برآرد خروش
غزل ۳۳۸ : دلی که دید که غایب شدهست از این درویش
غزل ۳۳۹ : گردن افراشتهام بر فلک از طالع خویش
غزل ۳۴۰ : هر کسی را هوسی در سر و کاری در پیش
غزل ۳۴۱ : گرم قبول کنی ور برانی از بر خویش
غزل ۳۴۲ : یار بیگانه نگیرد هر که دارد یار خویش
غزل ۳۴۳ : به عمر خویش ندیدم شبی که مرغ دلم
غزل ۳۴۴ : ساقی بده آن شراب گلرنگ
غزل ۳۴۵ : گرم بازآمدی محبوب سیم اندام سنگین دل
غزل ۳۴۶ : مرا رسد که برآرم هزار ناله چو بلبل
غزل ۳۴۷ : جزای آن که نگفتیم شکر روز وصال
غزل ۳۴۸ : چشم خدا بر تو ای بدیع شمایل
غزل ۳۴۹ : بیدل گمان مبر که نصیحت کند قبول
غزل ۳۵۰ : من ایستادهام اینک به خدمتت مشغول
غزل ۳۵۱ : نشسته بودم و خاطر به خویشتن مشغول
غزل ۳۵۲ : جانا هزاران آفرین بر جانت از سر تا قدم
غزل ۳۵۳ : رفیق مهربان و یار همدم
غزل ۳۵۴ : وقتها یک دم برآسودی تنم
غزل ۳۵۵ : انتبه قبل السحر یا ذالمنام
غزل ۳۵۶ : چو بلبل سحری برگرفت نوبت بام
غزل ۳۵۷ : حکایت از لب شیرین دهان سیم اندام
غزل ۳۵۸ : زهی سعادت من کهم تو آمدی به سلام
غزل ۳۵۹ : ساقیا می ده که مرغ صبح بام
غزل ۳۶۰ : شمع بخواهد نشست بازنشین ای غلام
غزل ۳۶۱ : ماه چنین کس ندید خوش سخن و کش خرام
غزل ۳۶۲ : مرا دو دیده به راه و دو گوش بر پیغام
غزل ۳۶۳ : روزگاریست که سودازده روی توام
غزل ۳۶۴ : من اندر خود نمییابم که روی از دوست برتابم
غزل ۳۶۵ : به خاک پای عزیزت که عهد نشکستم
غزل ۳۶۶ : گو خلق بدانند که من عاشق و مستم
غزل ۳۶۷ : من خود ای ساقی از این شوق که دارم مستم
غزل ۳۶۸ : دل پیش تو و دیده به جای دگرستم
غزل ۳۶۹ : چو تو آمدی مرا بس که حدیث خویش گفتم
غزل ۳۷۰ : من همان روز که آن خال بدیدم گفتم
غزل ۳۷۱ : من از آن روز که در بند توام آزادم
غزل ۳۷۲ : عشقبازی نه من آخر به جهان آوردم
غزل ۳۷۳ : هزار عهد بکردم که گرد عشق نگردم
غزل ۳۷۴ : از در درآمدی و من از خود به در شدم
غزل ۳۷۵ : چنان در قید مهرت پای بندم
غزل ۳۷۶ : خرامان از درم بازآ کت از جان آرزومندم
غزل ۳۷۷ : شکست عهد مودت نگار دلبندم
غزل ۳۷۸ : من با تو نه مرد پنجه بودم
غزل ۳۷۹ : آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم
غزل ۳۸۰ : عهد بشکستی و من بر سر پیمان بودم
غزل ۳۸۱ : دو هفته میگذرد کان مه دوهفته ندیدم
غزل ۳۸۲ : من چون تو به دلبری ندیدم
غزل ۳۸۳ : میروم وز سر حسرت به قفا مینگرم
غزل ۳۸۴ : نرفت تا تو برفتی خیالت از نظرم
غزل ۳۸۵ : یک امشبی که در آغوش شاهد شکرم
غزل ۳۸۶ : شب دراز به امید صبح بیدارم
غزل ۳۸۷ : من آن نیم که دل از مهر دوست بردارم
غزل ۳۸۸ : منم این بی تو که پروای تماشا دارم
غزل ۳۸۹ : باز از شراب دوشین در سر خمار دارم
غزل ۳۹۰ : نه دسترسی به یار دارم
غزل ۳۹۱ : من اگر نظر حرام است بسی گناه دارم
غزل ۳۹۲ : من دوست میدارم جفا کز دست جانان میبرم
غزل ۳۹۳ : گر به رخسار چو ماهت صنما مینگرم
غزل ۳۹۴ : به خدا اگر بمیرم که دل از تو برنگیرم
غزل ۳۹۵ : گر من ز محبتت بمیرم
غزل ۳۹۶ : من این طمع نکنم کز تو کام برگیرم
غزل ۳۹۷ : از تو با مصلحت خویش نمیپردازم
غزل ۳۹۸ : نظر از مدعیان بر تو نمیاندازم
غزل ۳۹۹ : خنک آن روز که در پای تو جان اندازم
غزل ۴۰۰ : وه که در عشق چنان میسوزم
غزل ۴۰۱ : یک روز به شیدایی در زلف تو آویزم
غزل ۴۰۲ : من بیمایه که باشم که خریدار تو باشم
غزل ۴۰۳ : در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم
غزل ۴۰۴ : غم زمانه خورم یا فراق یار کشم
غزل ۴۰۵ : هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
غزل ۴۰۶ : بار فراق دوستان بس که نشست بر دلم
غزل ۴۰۷ : تا تو به خاطر منی کس نگذشت بر دلم
غزل ۴۰۸ : امروز مبارک است فالم
غزل ۴۰۹ : تا خبر دارم از او بیخبر از خویشتنم
غزل ۴۱۰ : چشم که بر تو میکنم چشم حسود میکنم
غزل ۴۱۱ : گر تیغ برکشد که محبان همیزنم
غزل ۴۱۲ : آن دوست که من دارم وان یار که من دانم
غزل ۴۱۳ : آن نه روی است که من وصف جمالش دانم
غزل ۴۱۴ : اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم
غزل ۴۱۵ : ای مرهم ریش و مونس جانم
غزل ۴۱۶ : بس که در منظر تو حیرانم
غزل ۴۱۷ : سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم
غزل ۴۱۸ : گر دست دهد هزار جانم
غزل ۴۱۹ : مرا تا نقره باشد میفشانم
غزل ۴۲۰ : ما همه چشمیم و تو نور ای صنم
غزل ۴۲۱ : چون من به نفس خویشتن این کار میکنم
غزل ۴۲۲ : آن کس که از او صبر محال است و سکونم
غزل ۴۲۳ : ز دستم بر نمیخیزد که یک دم بی تو بنشینم
غزل ۴۲۴ : من از تو صبر ندارم که بی تو بنشینم
غزل ۴۲۵ : منم یا رب در این دولت که روی یار میبینم
غزل ۴۲۶ : دلم تا عشقباز آمد در او جز غم نمیبینم
غزل ۴۲۷ : من از اینجا به ملامت نروم
غزل ۴۲۸ : نه از چینم حکایت کن نه از روم
غزل ۴۲۹ : تو مپندار کز این در به ملامت بروم
غزل ۴۳۰ : به تو مشغول و با تو همراهم
غزل ۴۳۱ : امشب آن نیست که در خواب رود چشم ندیم
غزل ۴۳۲ : ما دگر کس نگرفتیم به جای تو ندیم
غزل ۴۳۳ : ما به روی دوستان از بوستان آسودهایم
غزل ۴۳۴ : ما در خلوت به روی خلق ببستیم
غزل ۴۳۵ : ای سروبالای سهی کز صورت حال آگهی
غزل ۴۳۶ : عمرها در پی مقصود به جان گردیدیم
غزل ۴۳۷ : بگذار تا مقابل روی تو بگذریم
غزل ۴۳۸ : ما دل دوستان به جان بخریم
غزل ۴۳۹ : ما گدایان خیل سلطانیم
غزل ۴۴۰ : کاش کان دلبر عیار که من کشته اویم
غزل ۴۴۱ : عهد کردیم که بی دوست به صحرا نرویم
غزل ۴۴۲ : گر غصه روزگار گویم
غزل ۴۴۳ : بکن چندان که خواهی جور بر من
غزل ۴۴۴ : یا رب آن روی است یا برگ سمن
غزل ۴۴۵ : در وصف نیاید که چه شیرین دهن است آن
غزل ۴۴۶ : ای کودک خوبروی حیران
غزل ۴۴۷ : برخیز که میرود زمستان
غزل ۴۴۸ : خوشا و خرما وقت حبیبان
غزل ۴۴۹ : چه خوش است بوی عشق از نفس نیازمندان
غزل ۴۵۰ : بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران
غزل ۴۵۱ : دو چشم مست میگونت ببرد آرام هشیاران
غزل ۴۵۲ : فراق دوستانش باد و یاران
غزل ۴۵۳ : سخت به ذوق میدهد باد ز بوستان نشان
غزل ۴۵۴ : دیگر به کجا میرود این سرو خرامان
غزل ۴۵۵ : خفته خبر ندارد سر بر کنار جانان
غزل ۴۵۶ : ما نتوانیم و عشق پنجه درانداختن
غزل ۴۵۷ : چند بشاید به صبر دیده فرو دوختن
غزل ۴۵۸ : گر متصور شدی با تو در آمیختن
غزل ۴۵۹ : نبایستی هم اول مهر بستن
غزل ۴۶۰ : خلاف دوستی کردن به ترک دوستان گفتن
غزل ۴۶۱ : سهل باشد به ترک جان گفتن
غزل ۴۶۲ : طوطی نگوید از تو دلاویزتر سخن
غزل ۴۶۳ : چه خوش بود دو دلارام دست در گردن
غزل ۴۶۴ : دست با سرو روان چون نرسد در گردن
غزل ۴۶۵ : میان باغ حرام است بی تو گردیدن
غزل ۴۶۶ : تا کی ای جان اثر وصل تو نتوان دیدن
غزل ۴۶۷ : آخر نگهی به سوی ما کن
غزل ۴۶۸ : چشم اگر با دوست داری گوش با دشمن مکن
غزل ۴۶۹ : گواهی امین است بر درد من
غزل ۴۷۰ : ای روی تو راحت دل من
غزل ۴۷۱ : وه که جدا نمیشود نقش تو از خیال من
غزل ۴۷۲ : ای به دیدار تو روشن چشم عالم بین من
غزل ۴۷۳ : دی به چمن برگذشت سرو سخنگوی من
غزل ۴۷۴ : نشان بخت بلند است و طالع میمون
غزل ۴۷۵ : به است آن یا زنخ یا سیب سیمین
غزل ۴۷۶ : صبحم از مشرق برآمد باد نوروز از یمین
غزل ۴۷۷ : چه روی و موی و بناگوش و خط و خال است این
غزل ۴۷۸ : ای چشم تو دلفریب و جادو
غزل ۴۷۹ : من از دست کمانداران ابرو
غزل ۴۸۰ : گفتم به عقل پای برآرم ز بند او
غزل ۴۸۱ : صید بیابان عشق چون بخورد تیر او
غزل ۴۸۲ : هر که به خویشتن رود ره نبرد به سوی او
غزل ۴۸۳ : راستی گویم به سروی ماند این بالای تو
غزل ۴۸۴ : بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو
غزل ۴۸۵ : ای طراوت برده از فردوس اعلی روی تو
غزل ۴۸۶ : آن سرو ناز بین که چه خوش میرود به راه
غزل ۴۸۷ : پنجه با ساعد سیمین که نیندازی به
غزل ۴۸۸ : ای که شمشیر جفا بر سر ما آختهای
غزل ۴۸۹ : ای رخ چون آینه افروخته
غزل ۴۹۰ : ای که ز دیده غایبی در دل ما نشستهای
غزل ۴۹۱ : حناست آن که ناخن دلبند رشتهای
غزل ۴۹۲ : ای باغ حسن چون تو نهالی نیافته
غزل ۴۹۳ : سرمست بتی لطیف ساده
غزل ۴۹۴ : ای یار جفا کرده پیوند بریده
غزل ۴۹۵ : میبرزند ز مشرق شمع فلک زبانه
غزل ۴۹۶ : ای صورتت ز گوهر معنی خزینهای
غزل ۴۹۷ : خلاف سرو را روزی خرامان سوی بستان آی
غزل ۴۹۸ : قیمت گل برود چون تو به گلزار آیی
غزل ۴۹۹ : خرم آن روز که چون گل به چمن بازآیی
غزل ۵۰۰ : تا کیم انتظار فرمایی
غزل ۵۰۱ : تو از هر در که بازآیی بدین خوبی و زیبایی
غزل ۵۰۲ : تو با این لطف طبع و دلربایی
غزل ۵۰۳ : تو پری زاده ندانم ز کجا میآیی
غزل ۵۰۴ : چه روی است آن که دیدارش ببرد از من شکیبایی
غزل ۵۰۵ : خبرت خرابتر کرد جراحت جدایی
غزل ۵۰۶ : دریچهای ز بهشتش به روی بگشایی
غزل ۵۰۷ : گرم راحت رسانی ور گزایی
غزل ۵۰۸ : مشتاق توام با همه جوری و جفایی
غزل ۵۰۹ : من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
غزل ۵۱۰ : نه من تنها گرفتارم به دام زلف زیبایی
غزل ۵۱۱ : هر کس به تماشایی رفتند به صحرایی
غزل ۵۱۲ : همه چشمیم تا برون آیی
غزل ۵۱۳ : ای ولوله عشق تو بر هر سر کویی
غزل ۵۱۴ : ای خسته دلم در خم چوگان تو گویی
غزل ۵۱۵ : چه جرم رفت که با ما سخن نمیگویی
غزل ۵۱۶ : کدام کس به تو ماند که گویمت که چنویی
غزل ۵۱۷ : ای حسن خط از دفتر اخلاق تو بابی
غزل ۵۱۸ : تو خون خلق بریزی و روی درتابی
غزل ۵۱۹ : سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی
غزل ۵۲۰ : که دست تشنه میگیرد به آبی
غزل ۵۲۱ : سل المصانع رکبا تهیم فی الفلوات
غزل ۵۲۲ : تو هیچ عهد نبستی که عاقبت نشکستی
غزل ۵۲۳ : همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
غزل ۵۲۴ : یارا قدحی پر کن از آن داروی مستی
غزل ۵۲۵ : اگر مانند رخسارت گلی در بوستانستی
غزل ۵۲۶ : تعالی الله چه روی است آن که گویی آفتابستی
غزل ۵۲۷ : ای باد که بر خاک در دوست گذشتی
غزل ۵۲۸ : یاد میداری که با من جنگ در سر داشتی
غزل ۵۲۹ : سست پیمانا به یک ره دل ز ما برداشتی
غزل ۵۳۰ : ندیدمت که بکردی وفا بدان چه بگفتی
غزل ۵۳۱ : ای از بهشت جزوی و از رحمت آیتی
غزل ۵۳۲ : چون خراباتی نباشد زاهدی
غزل ۵۳۳ : ای باد بامدادی خوش میروی به شادی
غزل ۵۳۴ : دیدی که وفا به جا نیاوردی
غزل ۵۳۵ : مپرس از من که هیچم یاد کردی
غزل ۵۳۶ : مکن سرگشته آن دل را که دست آموز غم کردی
غزل ۵۳۷ : چه باز در دلت آمد که مهر برکندی
غزل ۵۳۸ : گفتم آهن دلی کنم چندی
غزل ۵۳۹ : نگارا وقت آن آمد که دل با مهر پیوندی
غزل ۵۴۰ : خلاف شرط محبت چه مصلحت دیدی
غزل ۵۴۱ : مگر دگر سخن دشمنان نیوشیدی
غزل ۵۴۲ : آخر نگاهی باز کن وقتی که بر ما بگذری
غزل ۵۴۳ : ای برق اگر به گوشه آن بام بگذری
غزل ۵۴۴ : ای که بر دوستان همیگذری
غزل ۵۴۵ : بخت آیینه ندارم که در او مینگری
غزل ۵۴۶ : جور بر من میپسندد دلبری
غزل ۵۴۷ : خانه صاحب نظران میبری
غزل ۵۴۸ : دانی چه گفت مرا آن بلبل سحری
غزل ۵۴۹ : دانمت آستین چرا پیش جمال میبری
غزل ۵۵۰ : دیدم امروز بر زمین قمری
غزل ۵۵۱ : رفتی و همچنان به خیال من اندری
غزل ۵۵۲ : روی گشاده ای صنم طاقت خلق میبری
غزل ۵۵۳ : سرو بستانی تو یا مه یا پری
غزل ۵۵۴ : کس درنیامدهست بدین خوبی از دری
غزل ۵۵۵ : گر برود به هر قدم در ره دیدنت سری
غزل ۵۵۶ : گر کنم در سر وفات سری
غزل ۵۵۷ : هرگز این صورت کند صورتگری
غزل ۵۵۸ : هر نوبتم که در نظر ای ماه بگذری
غزل ۵۵۹ : چون است حال بستان ای باد نوبهاری
غزل ۵۶۰ : خبر از عیش ندارد که ندارد یاری
غزل ۵۶۱ : خوش بود یاری و یاری بر کنار سبزه زاری
غزل ۵۶۲ : دو چشم مست تو برداشت رسم هشیاری
غزل ۵۶۳ : عمری به بوی یاری کردیم انتظاری
غزل ۵۶۴ : مرا دلیست گرفتار عشق دلداری
غزل ۵۶۵ : من از تو روی نپیچم گرم بیازاری
غزل ۵۶۶ : نه تو گفتی که به جای آرم و گفتم که نیاری
غزل ۵۶۷ : اگر به تحفه جانان هزار جان آری
غزل ۵۶۸ : کس از این نمک ندارد که تو ای غلام داری
غزل ۵۶۹ : حدیث یا شکر است آن که در دهان داری
غزل ۵۷۰ : هرگز نبود سرو به بالا که تو داری
غزل ۵۷۱ : تو اگر به حسن دعوی بکنی گواه داری
غزل ۵۷۲ : این چه رفتار است کآرامیدن از من میبری
غزل ۵۷۳ : تو در کمند نیفتادهای و معذوری
غزل ۵۷۴ : ما بی تو به دل بر نزدیم آب صبوری
غزل ۵۷۵ : هر سلطنت که خواهی میکن که دلپذیری
غزل ۵۷۶ : اگر کلاله مشکین ز رخ براندازی
غزل ۵۷۷ : امیدوارم اگر صد رهم بیندازی
غزل ۵۷۸ : تو خود به صحبت امثال ما نپردازی
غزل ۵۷۹ : تا کی ای آتش سودا به سرم برخیزی
غزل ۵۸۰ : گر درون سوختهای با تو برآرد نفسی
غزل ۵۸۱ : همیزنم نفس سرد بر امید کسی
غزل ۵۸۲ : یار گرفتهام بسی چون تو ندیدهام کسی
غزل ۵۸۳ : ما سپر انداختیم گر تو کمان میکشی
غزل ۵۸۴ : هرگز آن دل بنمیرد که تو جانش باشی
غزل ۵۸۵ : اگر تو پرده بر این زلف و رخ نمیپوشی
غزل ۵۸۶ : به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی
غزل ۵۸۷ : به قلم راست نیاید صفت مشتاقی
غزل ۵۸۸ : عمرم به آخر آمد عشقم هنوز باقی
غزل ۵۸۹ : دل دیوانگیم هست و سر ناباکی
غزل ۵۹۰ : عشق جانان در جهان هرگز نبودی کاشکی
غزل ۵۹۱ : سخت زیبا میروی یک بارگی
غزل ۵۹۲ : روی بپوش ای قمر خانگی
غزل ۵۹۳ : بسم از هوا گرفتن که پری نماند و بالی
غزل ۵۹۴ : ترحم ذلتی یا ذا المعالی
غزل ۵۹۵ : هرگز حسد نبردم بر منصبی و مالی
غزل ۵۹۶ : مرا تو جان عزیزی و یار محترمی
غزل ۵۹۷ : بسیار سفر باید تا پخته شود خامی
غزل ۵۹۸ : تو کدامی و چه نامی که چنین خوب خرامی
غزل ۵۹۹ : چون تنگ نباشد دل مسکین حمامی
غزل ۶۰۰ : صاحب نظر نباشد در بند نیک نامی
غزل ۶۰۱ : ای دریغا گر شبی در بر خرابت دیدمی
غزل ۶۰۲ : آسوده خاطرم که تو در خاطر منی
غزل ۶۰۳ : اگر تو میل محبت کنی و گر نکنی
غزل ۶۰۴ : زنده بی دوست خفته در وطنی
غزل ۶۰۵ : سروقدی میان انجمنی
غزل ۶۰۶ : کس نگذشت در دلم تا تو به خاطر منی
غزل ۶۰۷ : من چرا دل به تو دادم که دلم میشکنی
غزل ۶۰۸ : ای سرو حدیقه معانی
غزل ۶۰۹ : بر آنم گر تو باز آیی که در پایت کنم جانی
غزل ۶۱۰ : بندهام گر به لطف میخوانی
غزل ۶۱۱ : بهار آمد که هر ساعت رود خاطر به بستانی
غزل ۶۱۲ : جمعی که تو در میان ایشانی
غزل ۶۱۳ : ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی
غزل ۶۱۴ : کبر یک سو نه اگر شاهد درویشانی
غزل ۶۱۵ : ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانی
غزل ۶۱۶ : نگویم آب و گل است آن وجود روحانی
غزل ۶۱۷ : نه طریق دوستان است و نه شرط مهربانی
غزل ۶۱۸ : همه کس را تن و اندام و جمال است و جوانی
غزل ۶۱۹ : چرا به سرکشی از من عنان بگردانی
غزل ۶۲۰ : فرخ صباح آن که تو بر وی نظر کنی
غزل ۶۲۱ : سرو ایستاده به چو تو رفتار میکنی
غزل ۶۲۲ : چشم رضا و مرحمت بر همه باز میکنی
غزل ۶۲۳ : دیدار مینمایی و پرهیز میکنی
غزل ۶۲۴ : روزی به زنخدانت گفتم به سیمینی
غزل ۶۲۵ : شب است و شاهد و شمع و شراب و شیرینی
غزل ۶۲۶ : امروز چنانی ای پری روی
غزل ۶۲۷ : خواهم اندر پایش افتادن چو گوی
غزل ۶۲۸ : تا کی روم از عشق تو شوریده به هر سوی
غزل ۶۲۹ : گل است آن یا سمن یا ماه یا روی
غزل ۶۳۰ : مرحبا ای نسیم عنبر بوی
غزل ۶۳۱ : وقت آن آمد که خوش باشد کنار سبزه جوی
غزل ۶۳۲ : سرو سیمینا به صحرا میروی
غزل ۶۳۳ : ای باد صبحدم خبر دلستان بگوی
غزل ۶۳۴ : ای که به حسن قامتت سرو ندیدهام سهی
غزل ۶۳۵ : اگرم حیات بخشی وگرم هلاک خواهی
غزل ۶۳۶ : نشنیدهام که ماهی بر سر نهد کلاهی
غزل ۶۳۷ : ندانم از من خسته جگر چه میخواهی