فی التوحید باری تعالی جل و علا : آفرین جان آفرین پاک را
حکایت عیاری که اسیر نان و نمک خورده را نکشت : خورد عیاری بدان دلخسته باز
در نعت رسول ص : خواجهٔ دنیا و دین گنج وفا
حکایت مادری که فرزندش در آب افتاد : مادری را طفل در آب اوفتاد
فیفضیلة امیرالمؤمنین ابوبکر رضی الله عنه : خواجهٔ اول که اول یار اوست
فی فضیلة امیرالمؤمنین عمر رضی الله عنه : خواجهٔ شرع آفتاب جمع دین
فی فضیلة امیرالمؤمنین عثمان رضی الله عنه : خواجهٔ سنت که نور مطلق است
فی فضیلةامیرالمؤمنین علی رضی الله عنه : خواجهٔ حق پیشوای راستین
درتعصب گوید : ای گرفتار تعصب مانده
حکایت عمر که میخواست خلافت را بفروشد : چون عمر پیش اویس آمد به جوش
حکایت شفقت کردن مرتضی بر دشمن : چونک آن بدبخت آخر از قضا
حکایت گفتن مرتضی اسرار خویش را با چاه و پر خون شدن چاه : مصطفا جایی فرود آمد به راه
حکایت چوب خوردن بلال : خورد بر یک جایگه روزی بلال
حکایت رفتن مصطفی بسوی غار و خفتن علی در بسترش : گر علی بود و اگر صدیق بود
سخنی از رابعه : زو یکی پرسید کای صاحب قبول
درخواست پیغمبر (ص) از پروردگار که کار امتش را به او سپارد : سید عالم بخواست از کردگار
مجمع مرغان : مرحبا ای هدهد هادی شده
حکایت سیمرغ : ابتدای کار سیمرغ ای عجب
حکایت بلبل : بلبل شیدا درآمد مست مست
حکایت درویشی که عاشق دختر پادشاه شد : شهریاری دختری چون ماه داشت
حکایت طوطی : طوطی آمد با دهان پر شکر
گفتگوی خضر(ع) با دیوانهای : بود آن دیوانهٔ عالی مقام
حکایت طاووس : بعد از آن طاوس آمد زرنگار
قصه رانده شدن آدم از بهشت : کرد شاگردی سؤال از اوستاد
حکایت بط : بط به صد پاکی برون آمد ز آب
عقیدهٔ دیوانهای درباره دو عالم : کرد از دیوانهای مردی سؤال
داستان کبک : کبک بس خرم خرامان در رسید
حکایت سلیمان و نگین انگشتری او : هیچ گوهر را نبود آن سروری
داستان همای : پیش جمع آمد همای سایه بخش
احوال سلطان محمود در آن جهان : پاک رایی بود بر راه صواب
حکایت باز : باز پیش جمع آمد سر فراز
حکایت پادشاهی که سیب بر سر غلام خود میگذاشت و آن را نشانه میگرفت : پادشاهی بود بس عالی گهر
حکایت بوتیمار : پس درآمد زود بوتیمار پیش
گفتگوی مرد دیدهور با دریا : دیدهور مردی به دریا شد فرود
حکایت کوف : کوف آمد پیش چون دیوانهای
حکایت مردی که پس از مرگ حقهای زر او بازمانده بود : حقهای زر داشت مردی بیخبر
حکایت صعوه : صعوه آمد دل ضعیف و تن نزار
حکایت یعقوب و فراق یوسف : چون جدا افتاد یوسف از پدر
پرسش مرغان : بعد از آن مرغان دیگر سر به سر
حکایت پادشاهی که بسیار صاحب جمال بود : پادشاهی بود بس صاحب جمال
حکایت اسکندر که خود به رسولی میرفت : گفت چون اسکندر آن صاحب قبول
حکایت محمود و ایاز : چون ایاز از چشم بد رنجور شد
جواب هدهد : هدهد رهبر چنین گفت آن زمان
حکایت شیخ سمعان : شیخ سمعان پیرعهد خویش بود
عزم راه کردن مرغان : چون شنودند این سخن مرغان همه
تحیر بایزید : بایزید آمد شبی بیرون ز شهر
حکایت مسعود و کودک ماهیگیر : گفت روزی شاه مسعود از قضا
حکایت خونیی که به بهشت رفت : خونیی را کشت شاهی در عقاب
حکایت سلطان محمود و خارکن : ناگهی محمود شد سوی شکار
حکایت شیخ نوقانی : شیخ نوقانی بنیشابور شد
حکایت دیوانهای برهنه که جبهای ژنده به او بخشیدند : بود آن دیوانه دل برخاسته
به کعبه رفتن رابعه : رابعه در راه کعبه هفت سال
حکایت دیوانهای که از مگس و کیک در عذاب بود : بود در کنجی یکی دیوانه خوار
حکایت مرد توبه شکن : کرده بود آن مرد بسیاری گناه
حکایت مرد بت پرستی که بت را خطاب میکرد و خدا خطابش را لبیک گفت : یک شبی روح الامین در سد ره بود
حکایت صوفی و انگبین فروش : صوفیی میرفت در بغداد زود
حکایت موسی و قارون : حق تعالی گفت قارون زار زار
حکایت زاهدی خودپسند که از مردهای احتراز جست : چون بمرد آن مرد مفسد در گناه
گفتهٔ عباسه دربارهٔ روز رستخیز : گفت عباسه که روز رستخیز
گمشدن شبلی از بغداد : گم شد از بغداد شبلی چندگاه
خصومت دو مرقع پوش : در خصومت آمدند و در جفا
حکایت مفلسی که عاشق شاه مصر شد : بود اندر مصر شاهی نامدار
حکایت گور کنی که عمر دراز یافت : یافت مردی گورکن عمری دراز
گفتار عباسه دربارهٔ نفس : یک شبی عباسه گفت ای حاضران
گفتگوی سالک ژندهپوش با پادشاه : ژندهای پوشید، میشد پیر راه
حکایت دو روباه که شکار خسرو شدند : آن دو روبه چون به هم هم برشدند
حکایت غافلی که از ابلیس گله داشت : غافلی شد پیش آن صاحب چله
احوال مالک دینار : مالک دینار را گفت آن عزیز
پند دیوانهای با خواجهای ناسپاس : خواجهای میگفت در وقت نماز
گفتار مردی پاکدین : پاک دینی گفت مشتی حیلهجوی
حکایت نومریدی که زر از شیخ خود پنهان میداشت : نو مریدی داشت اندک مایه زر
نکتهای که شیخ بصره از رابعه پرسید : رفت شیخ بصره پیش رابعه
عابدی که پس از سالها عبادت به نوای مرغی دل خوش کرده بود : عابدی کز حق سعادت داشت او
حکایت شهریاری که قصری زرنگار کرد : شهریاری کرد قصری زرنگار
حکایت بازاریی که سرای زرنگار کرد : کرد آن بازاریی آشفته کار
حکایت عنکبوت و خانهٔ او : دیدهٔ آن عنکبوت بیقرار
حکایت مردی گران جان که در بیابان به درویشی رسید : بس سبک مردی گران جان میدوید
سوگواری مردی که بیقرار و پند بیدلی به او : از پس تابوت میشد سوگوار
حکایت غافلی که عود میسوخت : عود میسوخت آن یکی غافل بسی
حکایت دردمندی که از مرگ دوستش پیش شبلی گریه میکرد : دردمندی پیش شبلی میگریست
حکایت تاجری که از فروختن کنیز خود پشیمان شد : تاجری مالی و ملکی چند داشت
حکایت خسروی که سگ تازی خود را رها کرد : خسروی میرفت در دشت شکار
حکایت حلاج که در دم مرگ روی خود را به خون خود سرخ کرد : چون شد آن حلاج بر دار آن زمان
حکایت جنید که سر پسرش را بریدند : مقتدای دین، جنید، آن بحر ژرف
حکایت مرگ ققنس : هست ققنس طرفه مرغی دلستان
سوگواری پسری که در مرگ پدر : پیش تابوت پدر میشد پسر
گفتار نایبی در دم مرگ : نایبی را چون اجل آمد فراز
گفتگوی عیسی با خم آب : خورد عیسی آبی از جویی خوش آب
گفتگوی سقراط با شاگردش در دم مرگ : گفت چون سقراط در نزع اوفتاد
راهبینی که از دست کسی شربت نمیخورد : راه بینی بود بس عالی نفس
حکایت چاکری که از دست شاه میوهٔ تلخی را با رغبت خورد : پادشاهی بود نیکو شیوهای
گفتار مردی صوفی از روزگار خود : صوفیی را گفت مردی نامدار
حکایت پیرزنی که از شیخ مهنه دعای خوشدلی خواست : گفت شیخ مهنه را آن پیرزن
گفتار جنید دربارهٔ خوشدلی : سایلی بنشست در پیش جنید
حکایت خفاشی که به طلب خورشید پرواز میکرد : یک شبی خفاش گفت از هیچ باب
حکایت خسروی که به استقبالش شهر را آراسته بودند و او فقط به آرایش زندانیان توجه کرد : خسروی میشد به شهر خویش باز
حکایت خواجهای که بایزید و ترمذی را در خواب دید : خواجهای کز تخمهٔ اکاف بود
گفتار شیخ خرقان در دم آخر : دردم آخر که جان آمد به لب
حکایت بندهای که با خلعت شاه گرد راه از خود پاک کرد و بردارش کردند : بندهای را خلعتی بخشید شاه
دو چیزی که پیر ترکستان دوست میداشت : داد از خود پیرتر کستان خبر
حکایت بادنجان خوردن شیخ خرقانی : شیخ خرقانی که عرش ایوانش بود
حکایت ذالنون که چهل مرقع پوش را که جان داده بودند دید : گفت ذو النون میشدم در بادیه
دولتی که سحرهٔ فرعون یافتند : میندانم هیچکس در کون یافت
حکایت پیرزنی که به ده کلاوه ریسمان خریدار یوسف شد : گفت یوسف را چو میبفروختند
گفتگوی مردی درویش با ابراهیم ادهم دربارهٔ فقر : آن یکی دانم ز بیخویشی خویش
گفتگوی شیخ غوری با سنجر : شیخ غوری، آن به کلی گشته کل
سخن دیوانهای دربارهٔ عالم : نیم شب دیوانهای خوش میگریست
حکایت احمد حنبل که پیش بشر حافی میرفت : احمد حنبل امام عصر بود
حکایت پادشاه هندوان که اسیر محمود گشت و مسلمان شد : هندوان را پادشاهی بود پیر
حکایت مردی غازی و مردی کافر که مهلت نماز به یکدیگر دادند : غازیی از کافری بس سرفراز
حکایت یوسف و ده برادرش که در قحطی به چاره جویی پیش او آمدند و گفتگوی آنها : ده برادر قحطشان کرده نفور
حکایت غلامان عمید خراسان و دیوانهٔ ژندهپوش : در خراسان بود دولت بر مزید
حکایت دیوانهای که از سرما به ویرانهای پناه برد و خشتی بر سرش خورد : گفت آن دیوانهٔ تن برهنه
حکایت مردی که خری به عاریت گرفت و آنرا گرگ درید : بود در کاریز بیسرمایهای
قحطی مصر و مردن مردم و گفتهٔ مرد دیوانه : خاست اندر مصر قحطی ناگهان
حکایت دیوانهای که تگرگی بر سرش خورد و گمان برد کودکان بر سر او سنگ میزنند : بود آن دیوانه خون از دل چکان
گفتهٔ واسطی که گذارش بر گور جهودان افتاد : واسطی میرفت سرگردان شده
پاسخ بایزید به نکیر و منکر : چون برفت از دار دنیا بایزید
حکایت درویش حقجو و راز و نیاز او : بود درویشی ز فرط عشق زار
حکایت محمود که مهمان گلخن تاب شد : یک شبی محمود دل پر تاب شد
سقایی که از سقای دیگر آب خواست : میشد آن سقا مگر آبی به کف
حکایت شیخ بوبکر نشابوری که خرش بر لاف زدن او بادی رها کرد : شیخ بوبکر نشابوری به راه
حکایت رازجویی موسی از ابلیس : حق تعالی گفت با موسی به راز
عقیدهٔ مردی پاکدین دربارهٔ مبتدی : پاک دینی گفت آن نیکوترست
شیخی که از سگی پلید دامن در نچید : در بر شیخی سگی میشد پلید
حکایت عابدی که در زمان موسی مشغول ریش خود بود : عابدی بودست در وقت کلیم
حکایت ابلهی که در آب افتاد و ریش بزرگش وبال او بود : داشت ریشی بس بزرگ آن ابلهی
حکایت صوفیی که هرگاه جامه میشست باران میآمد : صوفیی چون جامه شستی گاه گاه
حکایت دیوانهای که در کوهسار با پلنگان انس کرده بود : بود مجنونی عجب در کوه سار
حکایت عزیزی که از داشتن خداوند شادی میکرد : آن عزیزی گفت شد هفتاد سال
حکایت مستی که مست دیگر را بر مستی ملامت میکرد : بود مستی سخت لایعقل، خراب
حکایت عاشقی که عیب چشم یار را پس از نقصان عشق دید : بود مردی شیردل خصم افکنی
حکایت محتسبی که مستی را میزد و گفتار آن مست : محتسب آن مرد را میزد به زور
گفتهٔ بوعلی رودبار در وقت مرگ : وقت مردن بوعلی رودبار
پیام خداوند به بندگان توسط داود : حق تعالی گفت ای داود پاک
نارضا بودن ایاز از اینکه محمود سلطنت را به او داد : گفت ایاز خاص را محمود خواند
مناجات رابعه با خداوند : رابعه گفتی که ای دانای راز
خطاب خالق با داود : خالق آفاق من فوق الحجاب
حکایت محمود که لات را به هندوان نفروخت و آنرا سوزاند : یافتند آن بت که نامش بود لات
حکایت محمود که برای فتح غزنین نذر کرد غنایم را به درویشان بدهد : گفت چون محمود شاه خسروان
حکایت چوب خوردن یوسف به دستور زلیخا : چون زلیخا حشمت واعزاز داشت
حکایت خواجهای که از غلامش خواست او را برای نماز بیدار کند : خواجه زنگی را غلامی چست بود
گفتار بوعلی طوسی دربارهٔ اهل جنت و اهل دوزخ : بوعلی طوسی که پیر عهد بود
حکایت مردی که از نبی اجازهٔ نماز بر مصلایی گرفت : از نبی در خواست مردی پر نیاز
بیان وادی طلب : چون فرو آیی به وادی طلب
حکایت سجده نکردن ابلیس بر آدم : گفت چون حق میدمید این جان پاک
حکایت شبلی که گاه مردن زنار بسته بود : وقت مردن بود شبلی بیقرار
حکایت مجنون که خاک میبیخت تا لیلی را بیابد : دید مجنون را عزیزی دردناک
گفتار یوسف همدان دربارهٔ صبر : یوسف همدان، امام روزگار
گفتگوی شیخ ابوسعید مهنه با پیری روشنضمیر دربارهٔ صبر : شیخ مهنه بود در قبضی عظیم
حکایت محمود و مردی خاکبیز : یک شبی محمود میشد بیسپاه
حکایت مردی که گشایش میخواست و جواب رابعه به او : بیخودی میگفت در پیش خدای
بیان وادی عشق : بعد ازین وادی عشق آید پدید
حکایت خواجهای که عاشق کودکی فقاع فروش شد : خواجهای از خان و مان آواره شد
حکایت مجنون که پوست پوشید و با گوسفندان به کوی لیلی رفت : اهل لیلی نیز مجنون را دمی
حکایت مفلسی که عاشق ایاز شد و گفتگوی او با محمود : گشت عاشق بر ایاز آن مفلسی
حکایت عربی که در عجم افتاد و سر گذشت او با قلندران : در عجم افتاد خلقی از عرب
حکایت عاشقی که قصد کشتن معشوق بیمار را کرد : بود عالی همتی صاحب کمال
حکایت خلیلالله که جان به عزرائیل نمیداد : چون خلیل الله درنزع اوفتاد
بیان وادی معرفت : بعد از آن بنمایدت پیش نظر
حکایت مردی که در کوه چین سنگ شد : بود مردی سنگ شد در کوه چین
حکایت عاشقی که خفته بود و معشوق بر او عیب گرفت : عاشقی از فرط عشق آشفته بود
حکایت پاسبانی عاشق که هیچ نمیخفت : پاسبانی بود عاشق گشت زار
گفتار عباسه دربارهٔ عشق و معرفت : با کسی عباسه گفت ای مرد عشق
حکایت محمود و دیوانهٔ ویرانهنشین : شد مگر محمود در ویرانهای
بیان وادی استغنا : بعد ازین وادی استغنا بود
حکایت مردی که پسر جوانش به چاه افتاد : در ده ما بود برنایی چو ماه
گفتار یوسف همدان دربارهٔ عالم وجود : یوسف همدان که چشم راه داشت
حکایت مردی که صورت افلاک بر تختهٔ خاک میکشید : دیده باشی کان حکیم بی خرد
گفتار پیری مستغنی : گفت مردی مرد را از اهل راز
حکایت مگسی که به کندو رفت و دست و پایش در عسل ماند : آن مگس میشد ز بهر توشهای
حکایت شیخی خرقهپوش که عاشق دختر سگبان شد : بود شیخی خرقه پوش و نامدار
حکایت مریدی که از شیخ خواست تا نکتهای بگوید : آن مریدی شیخ را گفت از حضور
بیان وادی توحید : بعد از این وادی توحید آیدت
عقیدهٔ دیوانهای دربارهٔ عالم : گفت آن دیوانه را مردی عزیز
حکایت پیرزنی که کاغذ زری به بوعلی داد : رفت پیش بوعلی آن پیر زن
راز و نیاز لقمان سرخسی با پروردگار : گفت لقمان سرخسی کای اله
حکایت عاشقی که در پی معشوق خود را در آب افکند : از قضا افتاد معشوقی در آب
حکایت محمود و ایاز و حسن در روز عرض سپاه : گفت روزی فرخ و مسعود بود
بیان وادی حیرت : بعد ازین وادی حیرت آیدت
حکایت دختر پادشاه که بر غلامی شیفته شد و تحیر غلام پس از وصل در عالم بیخبری : خسروی کافاق در فرمانش بود
مادری که بر خاک دختر میگریست : مادری بر خاک دختر میگریست
گفتار یک صوفی با مردی که کلیدش را گم کرده بود : صوفیی میرفت، آوازی شنید
حکایت شیخ نصر آباد که پس از چهل حج طواف آتشگاه گبران میکرد : شیخ نصرآباد را بگرفت درد
نومریدی که پیر خود را به خواب دید : نو مریدی بود دل چون آفتاب
بیان وادی فقر : بعد ازین وادی فقرست و فنا
گفتار معشوق طوسی (محمد) با مریدش : یک شبی معشوق طوس، آن بحر راز
گفتار عاشقی که از بیم قیامت میگریست : عاشقی روزی مگر خون میگریست
حکایت پروانگان که از مطلوب خود خبر میخواستند : یک شبی پروانگان جمع آمدند
گفتار مردی صوفی با کسی که او را قفا زد : صوفیی میرفت چون بیحاصلی
حکایت مفلسی که عاشق پسر پادشاه شد و بدین گناه او را محکوم به مرگ کردند : پادشاهی ماه وش، خورشید فر
سال پاکدینی از نوری دربارهٔ راه وصال : پاک دینی کرد از نوری سؤال
سیمرغ در پیشگاه سیمرغ : زین سخن مرغان وادی سر به سر
گفتهٔ مجنون که دشنام لیلی را بر آفرین همهٔ عالم ترجیح میداد : گفت مجنون گر همه روی زمین
پاسخ پروانه به پرندگان که او را از سوختن منع میکردند : جملهٔ پرندگان روزگار
حکایت خطی که برادران یوسف هنگام فروش او دادند : یوسفی کانجم سپندش سوختند
سخن عاشقی که بر خاکستر حلاج نشست : گفت چون در آتش افروخته
فی وصف حاله : کردی ای اعطار بر عالم نثار
گفتهٔ دانای دین هنگام نزع : چون به نزغ افتاد آن دانای دین
پند ارسطاطالیس بر اسکندر هنگام مردن او : چون بمرد اسکندر اندر راه دین
صوفی که از مردان حق سخن میگفت و خطاب پیری به او : صوفیی را گفت آن پیر کهن
گفتار مردی راهبین هنگام مرگ : راه بینی وقت پیچاپیچ مرگ
گفتهٔ پاکدینی که سیسال عمر بیخود میگذارد : پاک دینی گفت سی سال تمام
گفتار شبلی که پس از مردن به خواب جوانمردی آمد : چون بشد شبلی ازین جای خراب
سال پیری راهبر از روحانیانی که نقد از هم میربودند : در رهی میرفت پیری راهبر
حکایت ابوسعید مهنه با مستی که به در خانقاه او آمد : بوسعید مهنه با مردان راه
پاسخ عزیزی به سالات پروردگار در روز حشر : آن عزیزی گفت فردا ذوالجلال
گفتار نظام الملک در حال نزع : چون نظام الملک در نزع اوفتاد
سال سلیمان از موری لنگ : چون سلیمان کرد با چندان کمال
حکایت ابوسعید مهنه با قایمی که شوخ بر بازوی او میآورد : بوسعید مهنه در حمام بود
بسم الله الرحمن الرحیم : بنام کردگار هفت افلاک
در نعت سید المرسلین صلی اللّه علیه و سلم : ثنائی گو بر ارباب بینش
در معراج حضرت رسالت علیه الصلوة والسلام : شبی آمد برش جبریل خرّم
حکایت : بأکافی یکی گفت ای سرافراز
در فضیلت صدیق رضی الله عنه : سر مردان دین صدیق اکبر
در فضیلت فاروق رضی الله عنه : امام مطلق و شمع دو عالم
در فضیلت ذی النورین رضی الله عنه : اساسی کز حیا ایمان نهادست
در فضیلت مرتضی رضی الله عنه : ز مشرق تا به مغرب گر امامست
آغاز کتاب : الا ای مشک جان بگشای نافه
المقالة الاولی : جهان گر دیدهای گم کرده یاری
جواب پدر : پدر گفتش زهی شهوت پرستی
المقالة الثانیة : پسر گفتش گر این شهوت نباشد
جواب پدر : پدر گفتش تو زنهار این میندیش
المقالة الثالثة : پسر گفتش که زن زانست مقصود
جواب پدر : پدر گفتش که فرزندست مطلوب
المقالة الرابعة : پسر گفتش دلم حیران بماندست
المقالة الخامسة : دوُم فرزند آمد با پدر گفت
جواب پدر : پدر گفتش که دیوت غالب آمد
المقالة السادسة : پسر گفتش که هر خلقی که هستند
جواب پدر : پدر گفتش که ای مغرور مانده
المقالة السّابعة : پسر گفتش که این کاری بلندست
جواب پدر : پدر گفتش که چیزی بایدت خواست
المقالة الثامنة : پسر گفتش بگو تا جادوئی چیست
جواب پدر : پدر گنج سخن را کرد در باز
المقالة التاسعة : سوم فرزند آمد با کمالی
جواب پدر : پدر گفتا که جهلت غالب آمد
المقالة العاشرة : پسر گفتش گرت از جاه عارست
جواب پدر : پدر گفتش درین شوریده زندان
المقالة الحادی عشر : پسر گفتش اگر در جاه باشم
جواب پدر : پدر گفتش چه گر اندک بوَد جاه
المقالة الثانی عشر : پسر گفتش اگر جاهم حرامست
جواب پدر : پدر بگشاد الماس زبان را
المقالة الثالث عشر : در آمد چارمین فرزندِ زیبا
جواب پدر : پدر گفتش امل چون غالب آمد
المقالة الرابع عشر : پسر گفتش اگر آب حیاتم
جواب پدر : پدر بگشاد راهش در هدایت
المقالة الخامس عشر : درآمد پنچمین فرزندِ هشیار
جواب پدر : پدر گفتش چرا ملکت بکارست
المقالة السادس عشر : پسر گفتش که هرگز آدمی زاد
جواب پدر : پدر گفتش که ملک این جهانی
المقالة السابع عشر : پسر گفتش بر محبوب و معیوب
جواب پدر : پدر گفتش عزیزا چند گوئی
المقالة الثامن عشر : پسر گفتش چو آن خاتم عزیزست
جواب پدر : پدر بگشاد مُهر از حقّهٔ لعل
المقالة التاسع عشر : ششم فرزند آمد دل پر اسرار
جواب پدر : پدر گفتش که حرصت غالب آمد
المقالة العشرون : پسر گفتش که درویشی بسیار
جواب پدر : پدر گفتش که چون زر سایه افکند
المقالة الحادی و العشرون : پسر گفتش بهر پندم که دادی
جواب پدر : پدر گفتش دماغت پُر غرورست
المقالة الثانی و العشرون : پسر گفت ای پدر این کیمیا چیست
جواب پدر : پدر در پیش او کرد این حکایت
خاتمۀ کتاب : سخن گر برتر از عرش مجیدست
ابیات برگزیدهٔ از روایت دوم دیباچۀ الهی نامه از روی نسخههای دیگر : بنام آنک ملکش بی زوالست
در آغاز آلهی نامه : آلهی، نامه را آغاز کردم
فی نعت النبی صلی الله علیه و آله و صحبه و سلم : این فصل در نسخه کتابخانه سلطان محمد فاتح استانبول عبارت از ۳۲۲ بیت است، بیت اول و آخرش بروجه ذیل است:
بسم الله الرحمن الرحیم : به توفیق خدای صانع پاک
رفتن مرغان بحضرت سلیمان علی نبینا و آله و علیه السلام و شکایت نمودن از بلبل : شنید ستم که در دور سلیمان
فرستادن سلیمان(ع) باز را باحضار بلبل ومراعات او ازتشویش : ز مرغان چون سلیمان قصه بشنید
رفتن باز بطلب بلبل و خواندن او را بسلیمان : روان شد باز تند و تیز منقار
گفتار بلبل با گل و غنیمت دانستن وصال : به گل بلبل همی گفت ای دل افروز
حکایت گفتن بلبل وعتاب کردن باغبان و عذرخواستن گل : شبی دور از لب و دندان اغیار
نصیحت گفتن باز بلبل را درآمدن بحضرت سلیمان علیه السلام و ملازمت شاه عادل عالم کردن : سپاه روز روشن چون برآمد
حکایت : به نزد خانهٔ دستور کشور
جواب دادن بلبل باز را و استغنا نمودن او : جوابش داد هشیار سخنگوی
درشتی نمودن باز بلبل را و خواندن بسلیمان علیه السلام : به بلبل گفت بشنو تا چه گویم
عجز آوردن بلبل به پیش باز و دستوری طلبیدن او : بدو گفت ای تو هم نیش و توهم نوش
پیغام فرستادن بلبل بدست بادصبا و اشتیاق او به گل : چو میرفتند بر بالای کهسار
فغان کردن گل در هجر بلبل و شکایت از روزگار : نسیم صبحدم آمد به گلشن
آوردن باز بلبل را و خدمت نمودن او و مدح سلیمان گفتن و عذر آوردن او : چو باز آمد به درگاه سلیمان
منع کردن سلیمان بلبل را از خوردن شراب و فواید آن : سلیمان گفت ای مرغ سخندان
حکایت هاروت و ماروت : شنیدی قصهٔ هاروت و ماروت
گفتار بلبل به حضرت سلیمان که یا نبی الله مستی ما از جام معنی است نه از می صورت : جوابش داد بلبل کای پیمبر
تمثیل آوردن بلبل منصور و اناالحق گفتن او را در حالت عشق : از آن یک جرعه میدادند به منصور
ملامت کردن سلیمان مرغان را و ستایش بلبل بر جملۀ مرغان : سلیمان چون ز بلبل قصه بشنید
حکایت گربه و موش و باده : شبی موشی طلب میکرد روزی
پاسخ دادن گربه موش را وندامت کردن موش از افعال خود و راضی شدن به قضا : مگر بیهوده هان ای موش خاموش
آمدن مرغان بدیوان و دیدن ایشان بلبل را و از هیبت او خاموش شدن ایشان را : به دیوان آمدند مرغان چو دیوان
جواب دادن بلبل سلیمان(ع) را که هر مرغ لائق اسرار توحید نیست : جوابش داد و گفت ای چشمهٔ نور
آمدن سیمرغ بخدمت سلمیان و نموداری حال گفتن به بلبل : تو سیمرغی و یک مرغت هنر نیست
حکایت : شنید ستم من از پیر خردمند
حکایت : شنیدستم که در عهد گذشته
مجادلۀ بلبل با باز که از غرور و پندار کاری بر نیاید جز بخدمت پیر : بیا ای باز تند و تیز پرواز
خطاب بلبل به طوطی و نصیحت کردن او را بخدمت پیر : به طوطی گفت ای مرغ شکرخوار
حکایت : شنید ستم من از پیر فتوت
المقاله : تو طوطی قفس را تا نمیری
مجادلۀ بلبل با طاوس و تسلیم شدن طاوس بوی : بیا ای مرغ رنگین جامه بی بو
نصیحت بلبل طاوس را به قطع کردن زینت : برو طاوس شهوت را ببر سر
مجادله کردن بلبل با موش خوار و جواب او : بیا ای مرغ نابالغ کجائی
نصیحت پذیرفتن موش خوار : ز من پندی فرا گیر ای خردمند
آمدن هدهد در نصیحت بلبل باو که راه بسی باریکست : بیا ای هدهد صاحب هدایت
جواب دادن هدهد بلبل را و اجازت دادن بلبل را : به بلبل گفت هدهدکای پریشان
در ختم حکایت : بشرح جان اگر ادراک داری
در مناجات باری تعالی : خداوندا توئی دانای عالم
المقالة الاولی فی التوحید : به نام آنک جان را نور دین داد
المقاله الثانیه فی نعت رسول الله صلی الله علیه و سلم : ثنائی نیست با ارباب بینش
در صفت معراج رسول صلی الله علیه و سلم : درآمد یک شبی جبریل از دور
المقاله الثالثه فی فضیلت اصحابه : نخستین قدوهٔ دار الخلافه
فی فضیلت امیرالمؤمنین عمر رضی الله عنه : سپهر دین عمر خورشید خطاب
فی فضیلت امیرالمؤمنین عثمان رضی الله عنه : امیر اهل دین استاد قرآن
فی فضیلت امیرالمؤمنین علی رضی الله عنه : سوار دین پسر عم پیمبر
المقالة الرابعه : الا ای جان و دل را درد و دارو
المقاله الخامسه : دلا یک دم رها کن آب و گل را
الحکایه و التمثیل : ز کویی زی نظام آورد آن پیر
المقاله السادسه : تو دریا بین اگر چشم تو بیناست
الحکایه و التمثیل : چنین گفت آن عزیزی بادیانت
الحکایه و التمثیل : بشب حلاج را دیدند در خواب
الحکایه و التمثیل : بناموسی قوی میرفت آن شاه
الحکایه و التمثیل : بپرسید از علی مردی دل افروز
الحکایه و التمثیل : چنین گفت آن بزرگ برگزیده
الحکایه و التمثیل : سئوالی کرد زین شیوه یکی خام
الحکایه و التمثیل : یکی مفلوج بودست و یکی کور
الحکایه و التمثیل : چو مردآن پیر مرد پیر اصحاب
المقالة السابعه : حقیقت چیست پیش اندیش بودن
الحکایه و التمثیل : سرای خود بغارت داد شاهی
الحکایه و التمثیل : اسیری را بصد درد و ندامت
الحکایه و التمثیل : شنیدم من که شبلی با گروهی
الحکایه و التمثیل : یکی پشه شکایت کرد از باد
الحکایه و التمثیل : چنین گفت آن جوامرد پگه خیز
الحکایه و التمثیل : یکی کناس بیرون جست از کار
الحکایه و التمثیل : عزیزی بد که تا شد شصت ساله
الحکایه و التمثیل : بدان خر بنده گفت آن پیر دانا
الحکایه و التمثیل : کری بر ره بخفت از خرده دانی
الحکایه و التمثیل : شنودم حال بوالفش چغانی
المقاله الثمانیه : چرا بودی چو بودی کارت افتاد
الحکایه و التمثیل : سیاهی کرد در آبی نگاهی
الحکایه و التمثیل : یکی پرسید از آن دیوانه مجنون
المقاله التاسعه : بدان ای پاک دین گر پاک آبی
الحکایه و التمثیل : شنودم من که بودست اوستادی
الحکایه و التمثیل : بگورستان یکی دیوانه بگریست
الحکایه و التمثیل : بمسجد در بخفت آن عالم راه
الحکایه و التمثیل : مگر مردی ز مردان طلب کار
الحکایه و التمثیل : رسید آن پیر را سر الهی
المقاله العاشر : یکی دریای بی پایان نهادند
الحکایه و التمثیل : سبویی میستد رندی زخمار
الحکایه و التمثیل : یکی را دید آن دیوانهٔ دین
الحکایه و التمثیل : شنود آن روستایی این سخن راست
الحکایه و التمثیل : توکل کردهٔ کار اوفتاد
الحکایه و التمثیل : یکی برخم نشست و خویش خم ساخت
المقاله الحادی عشر : عزیزا گر شوی از خواب بیدار
الحکایه و التمثیل : حکیم هند سوی شهر چین شد
الحکایه و التمثیل : چنین گفتست آن خورشید اسلام
الحکایه و التمثیل : سخن بشنو ز سلطان طریقت
الحکایه و التمثیل : چنین گفت آن بزرگ کار دیده
الحکایه و التمثیل : شنودم من که طوطی را اول در
الحکایه و التمثیل : برون شد ابلهی با شمع از در
الحکایه و التمثیل : چنین گفتست شیخ مهنه یک روز
الحکایه و التمثیل : سفالی را بیارایند زیبا
الحکایه و التمثیل : یکی شاگرد احول داشت استاد
الحکایه و التمثیل : یکی از بایزید این شیوه درخواست
الحکایه و التمثیل : ز رب العزه اندر خواست داود
الحکایه و التمثیل : مگر باز سپید شاه برخاست
المقاله الثانی عشر : الاای سر بغفلت در نهاده
الحکایه و التمثیل : یکی دیوانهٔ استاد در کوی
الحکایه و التمثیل : بر محمود شد دیوانهٔ خوار
الحکایه و التمثیل : غلامی با طبق میرفت خاموش
الحکایه و التمثیل : حکیمی را یکی زر در بدل زد
الحکایه و التمثیل : مگر میکرد درویشی نگاهی
الحکایه و التمثیل : شنودم من که غولی روستایی
الحکایه و التمثیل : چنین گفتست آن پیرپر اسرار
الحکایه و التمثیل : بمنبر بر امامی نغز گفتار
الحکایه و التمثیل : شبی آن پیر زاری کرد بسیار
الحکایه و التمثیل : چنین گفتست آن دریای پر نور
الحکایه والتمثیل : بر آن پیر زن شد مرد مهجور
الحکایه و التمثیل : عزیزی گفت از عرش دلفروز
المقاله الثالث عشر : من مسکین بسی بیدار بودم
الحکایه و التمثیل : خراسی دید روزی پیر خسته
المقاله الرابع عشر : خوش است این کهنه دیر پرفسانه
الحکایه و التمثیل : یکی پرسید از آن مجنون پرغم
الحکایه و التمثیل : شنودم کز سلف درویش حالی
الحکایه و التمثیل : شنودم من که جایی بی دلی بود
الحکایه و التمثیل : بدان دیوانه گفت آن مرد مؤمن
الحکایه و التمثیل : عزیزی گفت من عمری درین کار
المقاله الخامس عشر : نکو باریست در دنیا و برگی
الحکایه و التمثیل : مگر بیمار شد آن تنگ دستی
الحکایه و التمثیل : مگر دیوانهٔ میشد براهی
الحکایه و التمثیل : مگر آن روستایی بود دلتنگ
الحکایه و التمثیل : عزیزی بر لب دریا باستاد
المقاله السادسه عشر : گرت ملک جهان زیر نگین است
الحکایه و التمثیل : مگر میرفت استاد مهینه
الحکایه و التمثیل : یکی پرسید از آن دیوانه در ده
الحکایه و التمثیل : یکی دیوانهٔ را دید شاهی
الحکایه و التمثیل : وصیت کرد مردی مال بسیار
المقاله السابعه عشر : الا یا غافل افتاده از راه
الحکایه و التمثیل : یکی چندانک در ره ژنده دیدی
الحکایه و التمثیل : شنودم من که پیری را مقرب
الحکایه و التمثیل : یکی پرسید از آن مجنون معنی
الحکایه و التمثیل : شنودم از یکی صاحب کرامات
المقاله الثامنه عشر : دریغا دیدهٔ ره بین نداری
الحکایه و التمثیل : بدید از دور پیری را جوانی
المقاله التاسعه عشر : ترا در ره بسی ریگست ای دوست
الحکایه و التمثیل : درآمد آن فقیر از خانقاهی
الحکایه و التمثیل : بسگ گفتند زر داری سگ از ننگ
الحکایه و التمثیل : سؤالی کرد آن دیوانه شه را
الحکایه و التمثیل : یکی پرسید از آن شوریده ایام
الحکایه و التمثیل : بر دیوانهٔ بی دل شد آن شاه
الحکایه و التمثیل : شبی خفت آن گدایی در تنوری
الحکایه و التمثیل : بگوش خود شنودستم ز هر کس
الحکایه و التمثیل : شنودم من که موشی تیز دیده
الحکایه و التمثیل : براهی بود چاهی بس خجسته
الحکایه و التمثیل : مگر آن گربه در بریانی آویخت
الحکایه و التمثیل : حکایت کرد ما را نیک خواهی
الحکایه و التمثیل : زنی بد پارسا، شویش سفر کرد
الحکایه و التمثیل : من این نکته ز درویشی شنودم
الحکایه و التمثیل : بشهر ما بخیلی گشت بیمار
المقاله العشرون : چو خواهد شد دورخ در خاک ریزان
الحکایه و التمثیل : شنودم من که پیری بود کامل
الحکایه و التمثیل : شنودم من که وقتی پادشاهی
الحکایه و التمثیل : شنودم من که موشی در بیابان
المقاله الحادیه و العشرون : مشو مغرور ملک و گنج و دینار
الحکایه و التمثیل : بچین شد پیش پیری مرد هوشیار
المقاله الثانیه و العشرون : زهی عطار از بحر معانی
الحکایه و التمثیل : مگر میرفت آن دیوانه دل شاد
الحکایه و التمثیل : شنودم من که فردوسی طوسی
الحکایه و التمثیل : بپرسیدم ز پیری سال فرسود
الحکایه و التمثیل : بوقت نزع پیری زار بگریست
الحکایه و التمثیل : نکو گفتست آن درویش حالی
الحکایه و التمثیل : شنودم من از آن داننده استاد
الحکایه و التمثیل : بپرسیدم در آن دم از پدر من
بسم اللّه الرحمن الرحیم : بنام آنکه گنج جسم و جان ساخت
در نعت سیدالمرسلین خاتم النبیین صلی اللّه علیه و آله و سلم : ثنایی کان ورای عقل و جانست
در فضیلت امیرالمؤمنین ابوبكر صدّیق : امام اهل دین سلطان اوّل
در فضیلت امیرالمؤمنین عمر فاروق : چراغ جنّت و شمع دو عالم
در فضیلت امیرالمؤمنین عثمان بن عفّان : جهان معرفت دریای عرفان
در فضیلت امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیه السلام : سپهر معرفت خورشید انور
در فضیلت امیرالمؤمنین حسن علیه السلام : امامی کو امامت را حسن بود
در فضیلت امیرالمؤمنین حسین علیه السلام : امامی کافتاب خافقینست
در فضیلت امام ابوحنیفه : جهان را هم امام و هم خلیفه
در فضیلت امام شافعی : کسی کو ابن عمّ مصطفی بود
در مدح خواجه سعدالدّین ابوالفضل : خدا را آنکه محبوب و حبیبست
سبب نظم كتاب : الا ای کارفرمای معانی
در پرداختن این داستان : الا ای جوهر قدسی کجایی
آغاز داستان : الا ای بلبل دستان زننده
دیدن گل هرمز را در باغ و عاشق شدن : الا ای پیک باز تیز پرواز
خطاب با حقیقت جان در معنی زاری كردن گلرخ : الا ای قمری مست خوش آواز
گفتار در رخصت دادن دایه گلرخ را در عشق هرمز و حیله ساختن : بدایه گفت دل بر خود نهادم
پاسخ دادن هرمز دایه را : چو از دایه سخن بشنود هرمز
دگر بار رفتن دایه پیش هرمز : بگل گفتا که رفتم بار دیگر
آغاز عشقنامۀ خسرو و گل : الا ای درّ دریای معالی
زاری هرمز در عشق گل پیش دایه : چنین گفت آنکه بحری بود در گفت
رسیدن گل و هرمز در باغ و سرود گفتن بارباب : چو دایه آن دو دلبر را چنان دید
خواستگاری شاه اصفهان از گل : چنین گفت آن سخن سنج سخندان
طلب كردن قیصر باج و خراج از پادشاه خوزستان و رفتن هرمز برسولی : الا ای فاخته خوش حلقی آخر
نامه نوشتن گل بخسرو در فراق و ناخوشی : الا ای خوش تذرو سبز جامه
رسیدن نامۀ گل بخسرو و زاری كردن او و رفتن در پی گل به اسپاهان : الا ای منطق طیر معانی
رفتن خسرو بطبیبی بر بالین گلرخ : الا ای سبز طاوس مقدّس
بیمار گشتن جهان افروز خواهرشاه اصفهان و رفتن هرمز بطبیبی بربالین و عاشق شدن او بر هرمز : الا ای شهسوار رخش معنی
دفن كردن گل دایه را و رفتن با خسرو بروم : الا ای شاخ طوبی شکل چونی
رفتن خسرو و گل بباغ : ز شهرآرای چون بگذشت یک ماه
عشرت كردن گل و خسرو باهم : شبی خوشتر ز نوروز جوانی
صفت جشن خسرو : نشسته شاه رومی همچو جمشید
نواختن مطرب : درآمداِکدشی دوشیزه ناگاه
غزل گفتن ارغنون ساز در مجلس خسرو و عشرت كردن : می جان پرورم ده در صبوحی
در صفت چنگ : یکی پیری که او در پشت خم داشت
در صفت دف : یکی صورت درآمد ماه پیکر
در صفت نی : یکی طاوس فر بگرفته ماری
در صفت بربط : بتی خوشبوی همچون مشک بویا
آگاهی یافتن شاه اسپاهان از بردن هرمز گل را : الا ای روشنایی بخش بینش
رشك حسنا در كار گل و قصد كردن : چنین گفت آنکه استاد جهان بود
بازگردیدن بسر قصه : الا ای کبک کهسار معانی
آگاهی یافتن خسرو از پیدا شدن گل : چنین گفت آن حکیم نغز پاسخ
بازگفتن حُسنا مكر خود با خسرو : فغان برداشت آن مسکین مکّار
نامه نوشتن قیصر بشاه سپاهان : بگفت این و دبیری را بفرمود
لشكر كشیدن قیصر و خسرو بجانب سپاهان : چو خود بر لوح زنگاری قلم زد
رزم خسرو با شاه سپاهان و كشته شدن شاه سپاهان : برامد نالهٔ کوس از در شاه
رفتن خسرو بدریا بطلب گل : شه القصه ز پیش او بدر شد
از سر گرفتن قصّه : الا ای مرغ پیش اندیش چالاک
رسیدن خسرو و جهان افروز و یاران بكوه رخام و دیدن پیر نصیحت گو : چو بگذشتند ازان دریای خونخوار
وداع هرمز پیر را و رفتنش بجانب روم : بآخر خسرو از وی ره نشان خواست
آگاهی یافتن قیصر از آمدن خسرو : چو از خسرو شه قیصر خبر یافت
از سر گرفتن قصّه : الا ای طوطی طوبی نشین خیز
آگاهی یافتن خسرو از گل : چوصبح پرده در از پرده دم زد
از سر گرفتن قصه : الا ای هدهد زرّین پر عشق
آغاز نامۀ گل بخسرو : بصدره نامهیی آغاز کردم
در صفت موی : الا ای موی مشکین رنگ آخر
رسیدن نامۀ گل بخسرو : الا ال عندلیب شاخ بینش
آمدن فرّخ بترکستان بطلب گل : بگفت این وز پیش شاه برخاست
آگاهی یافتن شاپور از آمدن فرّخ و گلرخ و گرفتاری گل و گریختن فرّخ : بشب فرخ چو مرد کاروانی
نامۀ خسرو بشاپور : بنام آنکه جان را زونشان نیست
رزم خسرو با شاپور : بآخر کار حرب آغاز کرد او
رسیدن خسرو و گل باهم و رفتن بروم : زمانی بود گل چون ماه در میغ
باز رفتن بسر قصّه : الا ای پیک راه بی نهایت
از سر گرفتن قصّه : الا ای ترجمان نفس گویا
سپری شدن کار خسرو : چنین گفت او که کرد از وی روایت
در وفات قیصر و پادشاهی جهانگیر : چنین گفت آنکه پیر راستان بود
در خاتمت کتاب گوید : الا ای شاهباز ساعد شاه
مقدمه : بسم اللّه الرّحمن الرّحیم
بسم الله الرحمن الرحیم : پناه من بحیّی کو نمیرد
در نعت حضرت سید المرسلین(ص) : درود از حضرتش بر جان آن کس
آغاز سخن : تمامت طول و عرض آفرینش
در توحید فرماید : امانت کلمهٔ توحید میدان
در شرح دل فرماید : بجدّ و سعی خود آن را طلب کن
دربیان و شرح عقل فرماید : خرد شد کاشف سرّ الهی
در شرح عشق فرماید : عجب مرغیست مرغ عشق جانا
در شرح نفس فرماید : نباید بود ازو غافل زمانی
نباید بود ازو غافل زمانی : بدان ای دل اگر هستی تو عاقل
در بیان ایمان و اسلام : از ایمانست اصل جمله ای یار
در بیان و شرف علم فرماید : شرف از علم حاصل کن تو جانا
در بیان مرد دین و شرح پیر فرماید : چو دولت همنشین مرد باشد
در بیان نمایش و روش و کشش : کسی کو صاحب این درد باشد
درونش از دو عالم فرد باشد : لباس زاهدان و رنگ پوشان
در بیان خرقه ارادت فرماید : نخستین قسم را گویند ارادت
در بیان ریاضت فرماید : یکی دلقی و دو نان و سجاده
در بیان رعایت ادب فرماید : اساس راه دین را بر ادب دان
در بیان نصیحت و نگاهداشت صحبت : ز عهد خویش داد خویش بستان
در تحقیق صحبت فرماید : بپای عشق باید رفتن این راه
در تحقیق مقامات اهل سلوک : مراد رهروان در فعل و طاعات
در بیان اقسام اهل ایمان : نخستین عام وانگه خاص باشد
در بیان نیستی و «موتواقبل ان تموتوا» : چو در بند خودی افتاد بنده
در تحقیق و بیان ارواح خاص الخاص : در آن شب خواجهٔ ما شد بمعراج
در توحید و در بیان آنکه باب توبه نبندد که موجب ختم ولایت نباشد : خداوند جهان دانای اکبر
در بیان قوتهای معنی : کند تقریر اهل این معانی
در بیان مواظبت بریاضت و چهار اربعین و کیفیت آن : مربّی باید ای جان اندر این راه
در دستور اربعین اول فرماید : چو کردی اربعین اول آغاز
در بیان اربعین ثانی : پس آنگه ساز و ترتیب سفر کن
در اربعین ثالث فرماید : سیم را چونکه خواهی کرد آغاز
در بیان دستور اربعین رابع : چو کردی اربعین دیگر آغاز
در بیان سماع و کیفیت آن : سماع اصلی بزرگست اندرین ره
در بیان شاهد بازی و اینکه شاهد بازی که را مسلم باشد : ز سر بیرون کن انکار ای برادر
در بیان اولیائی که تحصیل علم کرده باشند و اولیائی که امی باشند : گروهی علم ظاهر را بخوانند
در شرح کشف اولیاء : سه کشف است اندرین ره تا بدانی
در مناجات و ختم کتاب فرماید : خداوندا چو توفیقم فزودی
تاریخ نظم کتاب : بسال پانصد و هفتاد و دو چار
بسم الله الرحمن الرحیم : بنام کردگار فرد بی چون
در نعت حضرت سید المرسلین صلی الله علیه و آله : ز بعد خالق کون و مکان را
در معراج حضرت خاتم صلی الله علیه و آله : شبی جبریل پاک آمد سوی خاک
در مناقب حضرت امیرالمؤمنین سلام الله علیه : امیر دین و دنیا مرتضی دان
در مناقب حضرت امام حسن و امام حسین علیهما السلام : چه گویم مدح میر دین حسن را
در اسرار عشق الهی فرماید : دلا اکنون شدی از خواب بیدار
در اسرار عشق و نموداری هیلاج فرماید : کمال عشق داند یافت عاشق
در سؤال کردن از هیلاج و جواب دادن او را : بدو گفتم که ای جان چیست نامت؟
جواب دادن منصور شیخ جنید را از حالات : بدو منصور گفت ای ذات بیچون
در فنا و در یافتن بقای کل فرماید : فناگرداند زین ره شیخ جان بین
جواب منصور در خطاب حق سبحانه و تعالی : چویارم این پیامم دوش گفتست
در نموداری اعیان و خورشید جان فرماید : جنیدا آفتاب جان عیان بین
در نموداری جان در اعیان فرماید : بتو پیداست جان ای غافل اینجا
در اعیان جان و در اعیان آن فرماید : حقیقت شیخ واصل یار این است
در کشف اسرار حق عزو جل : هر آن نقشی که بنموده است جانان
در حقایق و توحید کل فرماید : بجز هو نیست چیزی در حقیقت
در ذات و صفات و عین الیقین فرماید : کجائی تو که دربود و جودی
در بیخودی و مستی و کشف ذات فرماید : چو ساقی ازل جامی مرا داد
هم در این معنی بنوع دیگر فرماید : چنان مستم کنون در روی ساقی
در سلوک و وصول فرماید : چنین میدان اگر صاحب یقینی
در گوهر عقل و عشق گوید : دو جوهر دان تو عقل وعشق در خود
در نموداری عشق به هر انواع گوید : اگرچه سالک خوب ظریف است
در معنی وسقاهم ربهم شراباً طهورا فرماید : چو جام ما خوری اندر خرابات
در آنچه شریعت و حقیقت مراد یکی است : حقیقت این چنین دان در شریعت
در کشف حجاب و وصول دوست : اگر خود پرده برگیردزرویش
در نموداری یقین میان جان ودل و فرق در میان اینها : بجان و دل قدم زن اندرین راز
قال النبی صلی الله علیه و آله موتواقبل ان تموتوا : ز موتوا قبل اگر آگاه کشتی
در خلوت و عزلت ودیدار الوهیت گوید : بکنج خلوت دل باش ساکن
در هدایت یافتن در شریعت فرماید : ره مردان طلب کن تا بدانی
در اسرار دل و تفسیر قرآن مجید گوید : دلا قرآن نمودت جان جانان
حکایت : بزرگی گفته است این سر مرا باز
در صفت دل و اسرار توحید و حقایق فرماید : حقیقت ایدل اکنون چند گوئی
در حقیقت سرّ منصورو دریافتن اعیان گوید : چنین فرمود سلطان حقیقت
سؤال کردن شبلی از منصور : چو شد منصور بردار آن سرافراز
جواب دادن منصور شبلی را : جوابی داد او را آن زمان دوست
سؤال دیگر شبلی از منصور : محمددان وصال حق در اینجا
جواب دادن منصور شبلی را : جوابش داد آنگه شاه عشاق
در کشف اسرار و توحید کل گوید : نمودستی وصال خویش امروز
سؤال کردن سلطان بایزید از منصور از جان و جانان : حقیقت با یزید آن پیر عشاق
جواب گفتن منصور سلطان بایزید را قدس سره : جوابش داد شاه آفرینش
در نموداری سر توحید به هر نوع : تعالی الله منم منصور حلّاج
در نموداری سر توحید حقیقت : حقیقت بایزید آن لحظه بگریست
جواب دادن منصور بایزید را : بدو منصور گفت ای راز دیده
در اسرار گفتن منصور بر سر دار : چو منصورم حقیقت عین نورم
سخن گفتن شیخ جنید و شیخ کبیر در کار منصور : جنید راهبر سلطان عشاق
جواب دادن شیخ کبیر مر شیخ جنید (قس) را : جوابش داد شیخ جمله عشاق
راز گفتن شیخ کبیر پاسخ جنید از کار منصور : حقیقت از شب اندر کشتی این راز
نکوهش کردن جاهل منصور را : یکی ز آن جمع نادان بوددر حال
جواب دادن منصور مدعی را : بخندید آن زمان منصور و این گفت
جواب دادن شیخ جنید شیخ کبیر را : جنید راهبر گفت ای جهان بین
در عین العیان توحید گوید : تو ای شیخ کبیر و قطب عالم
سؤال کردن شیخ جنید ازمنصور در حقیقت شرع : بدو آنگه جنید پاک دین گفت
جواب منصور شیخ جنید را (قس) : بدو منصور گفت ای راز دیده
تحسین کردن جنید منصور را در اسرار عشق : جنیدا راهبر چون راز بشنید
سخن گفتن منصور با شیخ کبیر قدس سره : ز دار آنگاه منصور حقیقت
اسرارگفتن منصور با شیخ کبیر در اعیان : بگو شیخ کبیر کار دیده
در سر صفات بعیان عین الیقین فرماید : لقای خالق الخلق قدیمم
راز گفتن شیخ کبیر با شیخ جنید(قس) از هواداری منصور : چو شیخ این راز بشنید از خداباز
جواب دادن جنید شیخ کبیر را درنموداری منصور : جُنیدش گفت ای خورشید آفاق
اسرارگفتن عبدالسلام درحضور منصور : سؤالی کرد از عبدالسلامم
اسرار گفتن عبدالسلام با شیخ جنید از حقیقت منصور : ورا عبدالسلام آنگه چنین گفت
پرسیدن عبدالسلام از حقیقت منصور : بدو گفتم که ای پیر سرافراز
جواب دادن شیخ جنید عبدالسلام را : جوابم داد و گفتا عبدالله
پرسیدن عبدالسلام ازخضر از سرّ منصور : باو گفتم که او این دم کجایست
در نموداری شیخ کبیر با منصور : نظر کردم آنگهی در سوی منصور
سخن گفتن شیخ کبیر با منصور از نموداری قصاص : بدو گفتا که ای شیخ جهان بین
شیخ فریدالدین عطار قدس سره درنموداری خود و اسرار منصور فرماید : حقیقت رنج دل دیده است عطار
حکایت منصور و ختم کتاب : ترا گفت آنگهی سلطان معنی
بسم الله الرحمن الرحیم : گهنکارم ز فعل خود گنه کار
در نعت سلطان سریر ارتضا علی بن موسی الرضا علیه السلام و کسب فیوضات از آستان آن حضرت : شه من در خراسان چون دفین شد
در اشاره بکتب و تألیفات خود فرماید : به اوّل سه کتب تقریر کردم
مناجات : خداوندا دلم آزاد گردان
در تمثیل عیاران بغداد و خراسان فرماید : سخنها دارم از سرّ معانی
در آفرینش انسان و مبدأو معاد او فرماید : ترا در علم معنی راه دادند
در اشاره بتألیفات خود و عدد ابیات آنها فرماید : بدان خود را و خود را کن فراموش
بسم اللّه الرحمن الرحیم : بنام آنکه نور جسم و جانست
در ذات و صفات و توحید حضرت باری تعالی فرماید : تعالی اللّه زهی ذات و صفاتت
در اثبات عین الیقین فرماید : زهی دیدار من دیدار یکتا
در ثنای احدیت و فنای بشریت فرماید : زهی عطّار کز سرّ الهی
در نعت سیّد المرسلین علیه افضل الصّلوات و اکمل التحیّات فرماید : به بالا مصطفی سرو روانست
در صفت معراج حضرت محمّد علیه الصّلوة و التسلیم فرماید : شبی آمد برش جبریل از دور
در خطاب کردن با دل و دریافتن اسرار معانی فرماید : دلا معراج داری هست معراج
در معنی من عرف نفسه فقد عرف ربه فرماید : تو قدر خود نمیدانی که عرشی
در معانی ما رایت شیئا الاّ رایت اللّه فیه فرماید : خدا را یافتم در شرع بیخویش
حکایت : که بسیاری طلب کردم نمودار
در خطاب کردن با دل در رموز معانی فرماید : الا ای دل چو جوهر باز دیدی
حکایت : جمال حُسنِ یوسف بس لطیف است
در ثنا گفتن پیر حضرت یوسف را علیه السلام و جان در باختن او در نظر یوسف فرماید : زهی کرده ز یارِخویش عزلت
در تفسیر وَلَقَدکَرَّمنا بَنی آدَمَ وَحَمَّلنا هُم فی البَرِّ وَالبَحر فرماید : الا ای جان و دل را درد و دارو
در وصف علی مرتضی علیه السّلام فرماید : دل و جان در رضاشان هر دو در باز
درامامت امیرالمؤمنین و امام المتقین علی(ع)کرّم اللّه وجهه فرماید : امام است او یقین بعد محمد(ص)
حکایت : شبی آن پیر زاری کرد بسیار
در مناجات کردن پیر با حق سبحانه و تعالی فرماید : توئی پاک و منزّه در وجودم
در اظهار کردن قوّت و قدرت و استغناء کل فرماید : منم یکتا که جمله دستگیرم
در توحید صرف و بقای کل فرماید : خدا شد بیجهت درحق مبرّا
حکایت : شبی حلّاج را دیدند در خواب
در فنای خود و راه یافتن به مقام حق و موصوف شدن فرماید : ز خود بگذر که مائی
در برداشتن حجاب و واصل شدن و یکتا گردیدن فرماید : شود واصل حجابش دور گردد
حکایت روباه و بچاه شدن او : مگر میرفت آن روباه شادان
در صفت دل فرماید : دلا زین چاه آخر چند اشتاب
در صورت جان دادن و جانان دیدن فرماید : بده جان گر خبر داری در این تو
در حکایت پدر و پسر و درکشتی نشستن و مقالات ایشان با یکدیگر فرماید : چنین دارم من از آن پیر خود یاد
سخن گفتن پسر با پدر در عین دریای طریقت و اعیان بهرنوع : پسر گفت ای پدر گفتی حقیقت
پسر در شرح رموز حقیقت در نفس وجان گوید : بقدر خود نظر میکن نمودت
پسر در راز معنی و در نوع حقیقت کل گوید : پسر گفت ای پدر قول حدیثت
پسر در اعیان حقیقت کل گوید : منم دریای لاهوتی اسرّار
پسر در قطع علایق این جهان فانی گوید : در این دریا همه ترسست و بیمست
در بلا و غصّه این جهان فرماید : در این دنیا همه عین غرور است
در صفت پیر دانا و حکایت اسرار کردن کل با او فرماید : میان کشتی آنجا بود پیری
در جواب گفتن پسر پیر دانا را و اسرار گفتن فرماید : جوابش داد کای پیر پراسرار
در جواب دادن پیر دانا و استعانت کردن و یاری خواستن فرماید : بدو گفت ای دل و جان دستگیرم
در فنای این جهان و بقای آن جهان فرماید : ز اوّل جمله اشیاهست پیدا
پسر در اثبات شرع به پیر دانا گوید : کنون ای پیر خواهم رفت دریاب
در سلوک شریعت ورزیدن و از حقیقت متمتع شدن فرماید : چو راه شرع بسپاری خدائی
در عیان پسر و اسرار منصور و اجازت از پدرخواستن فرماید : چو منصور این حقیقت راست برگفت
حکایت : مگر پیری ز پیران رسیده
در عین حقیقت بودن و از آن بی خبر شدن فرماید : همه ملک جهان پیش تو هیچ است
درروی گردانیدن از شیطان و فرمان ناکردن او فرماید : همه رسوائی عالم از او دان
در افعال شیطان و سخن گفتن ومکر او فرماید : حدیث خوش دمی شیطان نگوید
در یاد کردن آدم و ذرّیّۀ وی و بلا و مشقّت کشیدن از شیطان و شرف انسان فرماید : توئی آدم از ذات حق نموده
در اسرار قربت شیطان فرماید : حقیقت بشنو از اسرار او تو
در سؤال کردن پیر از ابلیس در پاکی در لعنت و نافرمانی کردن فرماید : مگر ابلیس را دید آن سرافراز
در جواب دادن ابلیس در اعیان فرماید : جوابش داد کای پیر گزیده
و ایضاً در اسرار شیطان فرماید : منت حیران و لعنت باز مانده
در معنی ان اللّه خلق ادم فی صورت الرّحمان فرماید : صفات و ذات با هم خلوتی ساخت
در اثبات ذات و دل گوید : تو ذاتی در صفات آدم نموده
در صفت جان و اثبات توحید کل فرماید : چو آدم در بهشت جان نظر کرد
در صفت ره یافتن و می عشق خوردن و جانان دیدن بتحقیق گوید : دریغا ره نمیدانی چه گوئی
در معنی و هو معکم اینما کنتم و حقیقت کل فرماید : ندا آمد درون جسم و جانش
در پیدا آوردن حوّا از پهلوی چپ آدم در نمودار سیر کل فرماید : ز پهلوی چپ آدم عیان شد
در خطاب کردن با دل در اعیان کل و گذرکردن از تقلید فرماید : دلا بگذر ز خود وندر فنا شو
در مباح شدن حوّا بر آدم و عقد و نکاح بستن ایشان بصد بار صلواة فرماید : خطاب آمد که آدم چندگوئی
درخواست کردن آدم از حضرت حق نشان خاتم النبّیین علیه السّلام را : خطابی کرد آدم کای دل و جان
در دعا کردن آدم در حضرت حق مر فرزندان را و شفیع آوردن پیغامبر علیه السّلام : چنین گفت ای خدای حی رحمان
بر پرگرفتن جبرئیل(ع)آدم علیه السّلام را و تقریر کردن جنّات عدن : بهرجایی روان کز عشق میشد
در نمودار سرّ اعیان کل فرماید : نمود حق نه چیزی هست بازی
رفتن ابلیس به تلبیس در بهشت در دهان مار از جهت مکر کردن با آدم علیه افضل الصّلوات و اکمل التحیات : چو شد شیطان سوی جنّت ابا مار
در مناجات کردن شیطان با حق و یاری خواستن او در بیرون آوردن آدم(ع) از بهشت : چنین دیدم من اندر لوح اسرار
در بلای عشق کشیدن و لقای دوست دیدن فرماید : بلای عشق قربت برکشیدم
در طلب دوست و اعیان کل و گنج حققی یافتن و اسرار امیرالمؤمنین علی کرّم اللّه وجهه در جاة گفتن فرماید : طلب کن گر بدیدی تو در اینجا
در پردههای اسرار نی فرماید : چه میگوئی همی گوید که بشتاب
در اسرارِ نفس مردم و نمود عشق بهر نوع فرماید : نفس با من همی گوید نهانی
سؤال کردن امیرالمؤمنین و امام المتّقین اسداللّه الغالب علی ابن ابی طالب علیه السّلام و جواب دادن نی در اسرارها فرماید : ز من پرسید حیدر کیستی تو
در مکر کردن شیطان آدم رادرخوردن گندم و ناپدید شدن شیطان و گندم خوردن حضرت آدم علیه السّلام و الصواة فرماید : از آن تلبیس چون شیطان نهان شد
در عریانی و بی روئی آدم علیه السّلام گویدو ملامت کردن حضرت جبرئیل علیه السلام مر او را در خوردن گندم فرماید : بحالی جبرئیل آمد ز داور
در عتاب کردن حضرت آفریدگار عزّ شأنه با آدم در گندم خوردن و عاجز شدن آدم در گناه و مقرّ شدن و توبه کردن فرماید : ندا آمد زحضرت ناگهانی
نداکردن حضرت آفریدگار عزّ شأنه با آدم علیه السّلام که چون عجز آوردی از عقوبت تو درگذشتم و امّا از بهشت بیرون رو : پس آنگه حق تعالی گفت آدم
در بیرون کردن جبرئیل علیه السلام حضرت آدم صفی را از بهشت ونصیحت کردن جبرئیل اورا فرماید : کنون جبریل بیرون بر تو آدم
در تجلی جلال و ناپدید شدن اشیاء فرماید : جلال من فنای جاودانیست
دروحدت صرف و یکتائی ذات و صفات فرماید : منم اللّه ودرعین کمالم
در سئوال کردن کسی ازمنصور حلّاج در سرّ دوستی حق تعالی و جواب گفتن او با تمام فرماید : یکی پرسید ازمنصور حلّاج
حکایت : چنین گفتست عبّادی یکی روز
در حق بینی و آداب بجای آوردن فرماید : همه حق بینی اینجا در یقین باز
در تقریر کردن شیخ ابوسعید ابوالخیر در تمثیل بدریای معانی و گمشدن دروی مثال قطره فرماید : چنین گفت آن بزرگ پیر اعظم
در خطاب کردن با روح القدس و فضایل آن گفتن و عجز و مسکینی آوردن و تسلیم شدن در همه احوال فرماید : الا ای جوهر قدسّی یکتای
درخواب دیدن عاشق که گوش معشوق بدست گرفته و از خواب بیدار شدن و گوش خود را در دست خود دیدن فرماید : چنان مدهوش عشق اندر فنا بود
در نگاه کردن درویش در کواکب و پاسخ دادن ایشان در اسرار نهانی و طلب کردن مقصود فرماید : مگر میکرد درویشی نگاهی
در هاتف شب و آواز دادن و رهنمائی کردن مرد درویش را فرماید : یکی هاتف مر او را داد آواز
در سئوال کردن مرید ا زحضرت شیخ که شیطان مرا زحمت میدهد و جواب دادن شیخ مرید را فرماید : یکی پیری ز پیران گشت واصل
در خطاب کردن شیخ توبه و تمثیل و حقیقت کل فرماید : چنین گفتست شیخ مهنه آن پیر
حکایت کردن از شیخ شبلی در بی نشانی حسین منصور ازعالم و در بی نشانی یافتن فرماید : چنین گفت است شبلی پیر عشاق
مناجات کردن شیخ اکّافی در حضرت آفریدگار عزّ شانه و آمرزش خواستن او از حق : شبی میگفت اکّافی همین راز
در جواب دادن اکّافی قدّس سره هاتف غیب و اسرارهای نهانی یافتن فرماید : یکی هاتف مر او را داد آواز
در التماس کردن فناء کل حضرت سلطان العارفین از شیخ حسین منصور قدّس اللّه روحهما فرماید : زبان بگشاد و گفت ای راز مطلق
در جواب دادن حسین منصور بایزید را قدّس اللّه روحهما فرماید : جوابش داد آن دم صاحب راز
حکایت در ادب و عزّت نگاهداشتن در حضرت باری فرماید : حقیقت چون ز عزت دم نهانی
در سؤال از پیر طریقت درسر نگاهداشتن از خلق و جواب دادن وی سائل را فرماید : یکی شد پیش آن پیر طریقت
سؤال کردن یکی از حسین منصور در دریافتن اسرار کلّ و جواب دادن او مسائل را : یکی منصور را پرسید ناگاه
در حکایت پاکبازی و طلب کردن حقیقت ذات و آوازدادن هاتف آن طالب را فرماید : چنین گفتست اینجا پاکبازی
پاسخ دادن پاکبازهاتف غیب را و عجز آوردن او از خودی خود : در آن دم گفت تو جان جهانی
در خطاب هاتف غیب پاکباز را و درد او را استماله کردن و دلخوشی فرماید : خطاب آمد که بخشیدم دلت را
در اثبات ذات کل در خلاصۀ آدمیان فرماید : تو داری نور یار از عین توفیق
در نصیحت کردن سالک دردمند و در مراقبت احوال خودکردن فرماید : ز خود غایب مشو ای دل زمانی
در آگاهی دل در اسرارو از تقلید دور شدن فرماید : دلا بیدار شو از خواب غفلت
در ترک پندار خود کردن و از صورت درگذشتن و معانی دریافتن فرماید : دلا تا چند سر گردان شمعی
در صفت وصل و دریافتن راز کل بهر نوع فرماید : تو او باشی و او تو من چگویم
در ترک صفت صورت و یکتا بودن فرماید : دلا چون دوست دیدی هم بر یار
بسم اللّه الرحمن الرحیم : تعالی اللّه از این دیدار پرنور
سؤال کردن شخصی از منصور در سرّ آدم(ع) و جواب دادن او : کسی پرسید ازمنصور این راز
هم در صفات دل گوید و خطاب بنده حق را عزّو جل : دلا تا چند دُرهای معانی
در صفت جان و دل دیدن محبوب گوید : بسوز ای دل اگر تو سوختستی
در صفات پرده در افتادن فرماید : در آن ساعت که این پرده برافتد
در صفات عناصر فرماید : در این عنصر عیانست و نظر کن
قصّه منصور و عیان او بهر نوع فرماید : چنان گم دید خود در دید اول
در صفات دل و دیدن اعیان و راز گفتن فرماید : چنان مستغرقی کاینجان و جانان
بود این آن زمان از خویش پنهان : نه اصل خون ز حیوان و نباتست
در عین ذات وصفات وقدرت و قوّت اسرار الهی فرماید : تعالی اللّه از دیدار ذاتم
در عیان دیدن جانان فرماید : منم در بود تو بودم تو بنگر
در آگاهی دادن دل در عین منزل و او از آن عاشق بودن فرماید : الا تا چند در منزل شتابی
در نشانی دادن جوهر حقیقت فرماید : حقیقت جوهری اندر تو پیداست
در صفت دنیا فرماید : دلا چون آخر کارست در خاک
در صفات آیینۀ دل و کشف اسرار حقیقت در نمود صور فرماید : از این آیینه بتوانی تو دیدن
در شرح دادن خورشید وحدت در حجاب صورت فرماید : عجائب خود خورشید تابانست
در صفات جزو و کل بهر نوع بر اسرار حقیقت فرماید : وجودت در صفات نور گردانست
در حکایت مجنون و اسرار او فرماید : یکی پرسید از مجنون یکی روز
در عین ذات و حقیقت صفات و کاف و نون فرماید : ز اصل کاف و نون گشتی تو پیدا
هم در عیان و بیچونی ذات و تحقیق صفات گوید : تو بیچون آمدی این راز بشنو
تمامی اشیا از یک نور واحدند : از آن نور است بیشک تابش ماه
تمامی اشیا از یک نور واحدند (ادامه) : وصال شاه میجویند جمله
تمامی اشیا از یک نور واحدند (ادامه) : کسانی کین بهشت جاودانی
تمامی اشیا از یک نور واحدند (ادامه) : از آن حضرت زمستان را نظر کن
تمامی اشیا از یک نور واحدند (ادامه) : دلا خورشید جان میبین دمادم
تمامی اشیا از یک نور واحدند (ادامه) : در این پرگار گردانم عجائب
تمامی اشیا از یک نور واحدند (ادامه) : اگر سجده کنی مانند عطّار
در سؤال نمودن از ابلیس که چرا سجده بآدم نکردی : یکی پرسید از ابلیس ناگاه
جواب دادن ابلیس آن شخص سؤال کننده را : جوابش داد آن دم پیر رهبر
سؤال نمودن ازمنصور که ابلیس در عین تلبیس است و جواب دادن منصور آن شخص را : یکی پرسید از منصور کابلیس
پرسش از بایزید بسطامی که حق را کجا توان دید : یکی از بایزید این باز پرسید
پرسش از بایزید بسطامی که حق را کجا توان دید (ادامه) : خدا کن بود او در بود خود باز
پرسش از بایزید بسطامی که حق را کجا توان دید (ادامه) : زهی اسرار کاینجاگاه پنهانست
درخبردادن صاحب اسرار فرماید : یکی گفتست از پیران اسرار
درخبر دادن سلطان العارفین بایزید فرماید : چنین گفتست اینجا بایزید او
در اصل ذات فرماید : کنون عطّار گفتی جوهر ذات
در سؤال کردن صاحب اسرار فرماید : یکی پرسید از آن صاحب اسرار
در اسرار خطاب با جان و وصل دیدار فرماید : الّا ای جان کنون دیدار دیدی
حکایت ابلیس و اسرار وی در حضرت مصطفی علیه السّلام : یکی روزی بر احمد شد ابلیس
سؤال کردن صاحب راز از شیخ عطّار قدّس سرّه : سؤالی کرد از من صاحب راز
سؤال کردن مرید از پیر در حقایق فرماید : یکی کرد است از پیر حقیقت
در صفات جام عشق فرماید : بده جامی از آن جام سرانجام
در صفت حال خود و شرح کتاب فرماید : نمودی واصل کون و مکانی
در صفات جان و دل گوید : تعالی اللّه که بیمثل و صفاتند
در سؤال کردن در صفات مرگ و حیات یافتن آنجا فرماید : یکی پرسید از آن دانای اسرار
حکایت در وقت پیر گوید : شبی در صحبت پیری بدم شاد
سؤال کردن در علم تفسیر فرماید رحمةاللّه : ز دانائی یکی پرسید کای پیر
بسم الله الرحمن الرحیم : آفرین جان آفرین و جان جان
در نعت حضرت رسالت صلی الله علیه و آله و سلم : آن محمد ختم و خیرالمرسلین
در نعت شاه اولیا علی علیه السلام : دین اگر خواهی سخن راراست گو
در نعت اولادمرتضی علیهم السلام که قرةالعین رسولند : ای به دنیا جمله مقصود آمده
اشاره بکتابهای منظوم شیخ : گر ازین مرهم نیابی کام خویش
حدیثی منقول از شیخ نجم الدین کبری خوارزمی : این چنین گفته است نجم الدین ما
در ارتباط ولایت با نبوت : گفت نی تو گوش داراحوال من
در اشاره به کتاب جوهرالذات که از تصنیفات شیخ است و سرلقب عطار : یک شبی در بحر شاه اولیا
در شرح حال خود فرماید : حال خود بشنوز من ای مرد نیک
در بیان مذهب و سلسلۀ پیر خود فرماید : چون پدر روزی به استادم سپرد
مقولۀ پیر درباره شیخ : گفت پیر ره که او بیخود شده
اشاره به حدیث غدیرخم : حق تعالی گفت درخمّ غدیر
در نکوهش مفتی میفرماید : من بگویم حالت قاضی تمام
پرسیدن حضرت شیخ قده از پیر مرد سالکی که در عصر او بوده از اینکه در دنیا چه عجایب دیدهای و جواب دادن پیر ونقل شهادت درویشی : پیرمردی بود سالک همچو من
در سوخت و کشتن اهل خلاف درویشی را بجهة ذکر حدیث الولایة افضل من النبوة : آن دگر گفتا ولایت افضل است
*** : این سخن نقلست از سلطان دین
نقل سخنی از شیخ عبدالله خفیف شیرازی معروف بشیخ کبیر : این سخن نقلست از شیخ کبیر
سلام الله یا غالب یا علی بن ابیطالب : چون محمد این ندا از حق شنید
حدیث دیگر در آتش رفتن جناب ابوذر در حضور حضرت مولی الموالی علیه و آله السلام : راویم این نکته را از شیخ دین
در بیان حال و منع آنهائی که اهل شرند واز خود بیخبرند و دیگران را احتساب فرمایند : بوی سرگین در دماغت هست چست
تمثیل در بیان آنکه استعداد و قابلیت ضایع نماند هر کجا باشد و طلب هدایت نماید هر کجا بیابد : بود اندر عصر من دانا دلی
تنبیه حال گرفتاران دنیا و شیرین نمودن ایشان بطلب مولی : ای تو در زندان دنیا همچو سگ
رفتن سیّد کاینات بمنزل سلمان فارسی و نزول سورۀ هل اتی : بودم اندر پیش نجم الدّین شبی
قصۀ جنگ خندق و کشته شدن عمرو بدست امیر کل امیر و شادمان شدن حضرت رسول(ص) و اصحاب از آن فتح کبیر : شد یقین کانرد زمان مصطفی
قال النبی صلی الله علیه و اله و سلم ضربة علی علیه السلام یوم الخندق افضل من عبادة امتی الی یوم القیمة : چون نبی آن شاه دین را دید شاد
تمثیل آنکه هرکرا جوهر قابلیت معنی هست پاک سخن را بهتر از جواهر قیمتی داند و خودرا بنافرمانی از نظر پادشاهان معنی نیفکند : شاه غازی شاه محمود آنکه داشت
تمثیل آنکه هر که نسبت درست باهادیان راه یقین بهم رساند، از شر نفس و شیطان، که راهزنان دیناند در امان ماند. والسلام : جوهر معنی من باقر بعلم
نقل نمودن معجزه حضرت امام رضا علیه السلام و بیان آنکه نسب و نسبت ظاهری با مخالفت، بعد و گرفتاریست ونسبت باطن با ارباب هدایت با موافقت رهائی و رستگاری. : بود در بغداد نیکو مقبلی
قال النبی صلی الله علیه و آله و سلم: «ان لحوم بنی فاطمة محرمة علی السباع» : چون بیان کرد آن بزرگ دین سخن
قال النبی صلی الله علیه و آله و سلم: «ان لحوم بنی فاطمه محرمة علی السباع» : هر که در اصل از نبی دارد مقام
قال النبی صلی الله علیه و آله و سلم: «الدنیا جیفة وطالبها کلاب» : جیفهٔ دنیا چو مردار آمده
بیان خاتم بخشیدن حضرت امیرمؤمنان(ع) بسائل در بین نماز : دارم از بستان حق گلدستهای
قوله تعالی: «انما ولیکم الله و رسوله والذین آمنوا الذین یقیمون الصلوة و یؤتون الزکوة و هم راکعون» : گفت پیغمبر به یاران این سخن
قال النبی صلی الله علیه و آله و سلم: «کنت مع الانبیاء سراومعی جهراً» : چون ولایت کرد در عالم ظهور
بیان واقعه غدیر و نصب حضرت امیر مومنان(ع) بخلافت و امامت : یک روایت خوب از من گوش کن
قال جل و علا: «یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک و ان لم تفعل فما بلغت رسالته» : پس نبی فرمود منبر ساختند
قال النبی صلی الله علیه و آله و سلم: «یا ایهاالناس الست اولی بکم من انفسکم» قالوا بلی یا رسول الله قال: «من کنت مولاه فهذا علی مولاه» : جمله گفتند از طریق مهتری
قال الله تبارک وتعالی: «الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دیناً» : من بگویم آنچه مقصود خداست
و قال علیه السلام: «اللهم وال منوالاه و عاد من عاداه و انصر من نصره واخذل منخذله والعن علی من ظلمه» : چون پیمبر کرد این معنی ادا
بخ بخ لک یا اباالحسن اصبحت مولای و مولا کل مؤمن و مؤمنة : من ولای تو بجان کردم قبول
قال النبی صلی الله علیه و آله: «انا مدینة العلم و علی بابها» : مرتضی و آل او یک مظهرند
قال النبی صلی الله علیه و آله: «من زار ولدی بطوس فکانما زاربیت الله سبعین مرة» : این سخن باشد بقول مصطفی
حکایت بر روح صاحب الولایة و بیان آنکه هر که او را شناخت، صاحب دل است و هرکه او را نشناخت گرفتار آب و گل : یا امیرالمؤمنین این بندهات
تربیت نمودن بطلب هدایت و بیان آنکه مراد از کلمه التعظیم لامر الله فرمان بردن ولایت امیر است و تعظیم نمودن آن و شفقت نمودن برخلق بتعلیم آن : ای پسر گویم ترا آثار خیر
قال النبی صلی الله علیه و آله و سلم: «التعظیم لامر الله والشفقة علی خلق الله» : تا که ایمانت شود محکم از او
سؤال نمودن خواجه ابوالحسن نوری سبب مخالفت معاویة بن ابی سفیان علیه اللعنه و بیان نمودن آن را : خواجهٔ نوری بما همخانه بود
عقد اخوت مصطفی با مرتضی : گفت روزی مصطفی اصحاب را
قال النبی صلی الله علیه و آله: «انت اخی فی الدنیا و الاخرة وانت منی بمزلة هرون من موسی» : پس مبارک گفت احمد شاه را
تشویق نمودن مستعداد بولایت حضرت شاه مردان : چون بدین مصطفی همره شوی
تنبیه ارباب غفلت، و بیان احوال و دریافت خود، و نصیحت نمودن غافلان : ای تو غافل از درون و از برون
بیان سر لو کشف نمودن علی علیه السلام و به عین الیقین، عالم بعلوم آن بودن : آن امیری کو بود در راه حق
ترغیب نمودن طالبان براه حق و بیان مستی و شور کردن، وظهور ولایت ولی را در هر نشأه بازنمودن، و شرح حال خود بر آن افزودن : شو مطیع مصطفی و مرتضی
تمثیل در فرستادن عقل و حیا و علم از حضرت عزت بحضرت آدم (ع) : چون ز عزّت خلعت آدم بداد
در بیان روح و جسم و نقصان نفس، و گرفتاری روح باو و رهائی یافتن ببرکت متابعت شاه اولیا : روح تو شهباز علوی آمده است
قصه شیخ شقیق بلخی و هارون الرشید، و بیان نمودن ربقه امام معصوم موسی کاظم علیه السلام و منصور حلاج و تمثیل آنکه آشنا بیگانه را راه بآشنائی مینماید و بیگانه آشنا نمیشود : بود شیخی عابد و بس پارسا
تمثیل در فواید خاموشی و گوش کردن پند استاد و یک جهت بودن در آن و بیان استعداد جبلی مستعدان : پادشاهی بود احمد نام او
قال النبی صلی الله علیه و آله و سلم: «من صمت نجی» صدق نبی الله : هست خاموشی نشان اهل راز
حکایت بر سبیل تمثیل در آنکه اقتدا به پیری باید نمودن و در دو عالم دستگیری داشتن : بود در ملک بخارا عابدی
موعظه در وصیت نمودن بمتابعت نبی و ولی و تنبیه اهل غفلت : حبّ ایشان گیر تا ایمن شوی
در ترک توجه به دنیی و روی آوردن بعقبی و ترغیب نمودن بمتابعت مصطفی صلی الله علیه و آله : هرکه با آل پیمبر صاف نیست
موعظه در مذمت توجه نمودن به دنیا ونقصان آن و صحبت مردان حق و فایدۀ آن : هرکسی را خود در او جوشی دهند
حکایت در تمثیل حال نادانان، که بخود گمان دانائی برند، و از حقیقت حال دانایان بیخبرند و طریقۀ دانایان از نادان شمرند : یک حکیمی بود دانا در جهان
در نصیحت و موعظه و تنبیه و خطاب قائم الولایه نمودن فرماید : ای برادر در شریعت راه رو
تمثیل قبول پند و نصیحت دادن شیخ نظام الدین حسن صفا فرزند خود را و در آئینه قابلیت آن فرزند تأثیر کردن و قبول نمودن او آنرا : بود شیخی همچو شبلی پارسا
در پند پدر فرزند را : ای پسر این پند از من گوش کن
*** : تو خدا را از یقین خود شناس
در قبول نمودن نصیحت و بیان ادیان و ملل مختلفۀ مخترعان و توضیح دین هدی که طریقۀ آل مصطفی و مرتضی است : پند آزادیست ای آزاده مرد
تمثیل در عدل کسری و ثمرۀ آن خصال، و ظلم آوری و نتیجۀ آن، و حکایت شاهزادۀ نیکو و از راه رفتن او بسخن مردم بدسکال و پند دادن شیخ ابوالحسن خرقانی او را و ابا نمودن او از آن : بود سلطانی بصورت چون پری
در مذهب غیبت نمودن و اندیشۀ آن، و مجلس گفتن شیخ شبلی و سؤال سائل و جواب دادن شیخ او را و تنبیه شدن شیخ از آن : بود شبلی را ریاضت در جهان
تنبیه بحال کسانی که در عمل قاصرند و مردم را بدان فرمایند، و مناظرۀ شیخ شبلی، و شیخ ابوالحسن نوری قدس سرهما : بازهم نقلی ز شبلی گویمت
تمثیل در رعایت ادب نمودن، و از عبادت و معرفت غافل نبودن، و مغرور نبودن بطاعت، و تقصیر نمودن در طلب، و تنبیه نمودن حضرت امام جعفر صادق علیه السلام شیخ داود طائی را برعایت ادب : بشنو از گفتار فرزند نبی
در تنبیه حال غافلان و اظهار حقایق عارفان، و بیان یکتائی حق سبحانه و تعالی، و تکرار ظهور صفات او جل جلاله : ای بدنیا صرف کرده عمر خویش
در حقیقت معنی «لامؤثرفی الوجود الاالله» که صرف توحید است : گه شوی دریا و گردی موج زن
در بیان خبر دادن از جلوۀ ظهور مولوی رومی قدس سره : عارفی واقف ز اصل هر علوم
در نصیحت بترغیب دین و آئین نبی، و ترک دنیا و میل بعقبی : چون بیابی سرّ او را بر ملا
در مناجات بدرگاه حضرت قاضی الحاجات عرض میکند : ای تو سلطان و کریم لایزال
در مدح شاه اولیا سلطان اصفیا علی مرتضی علیه السلام میگوید : ای باحمد لحمک لحمی شده
در شرح احوال خود و خواب دیدن حضرت مولی و شفا دادن او را فرماید : بودم اندر تون بوقت کودکی
درضمانت بهشت مرکاتب کتاب راواسراراو فرماید : ای برادر از ریا پرهیز کن
تنبیه در آنکه از غیرببری و بخود روی آوری تا درحجاب نمیری : بُد به نیشابور مرد منعمی
تمثیل احوال آنهائی که بهر چه توجه پذیرند، رنگ آن گیرند و برای صورت میرند : بود دربغداد شیخی نیک رای
در حکایت بیداری بیداردلان که تنبیه است بآگاهی ارباب عرفان و رهائی یافتن از خواب غفلت بیحاصلان : مالک دینار مرد کار بود
در خاتمه کلام و تاریخ سال اتمام و اظهار عجز و ناتوانی و معذرت : اندر آن سالی که طبعم گشت یار
فی التوحید باری عز اسمه : حمد پاک از جان پاک آن پاک را
الحكایة و التمثیل : آن مریدی پیش شیخ نامدار
الحكایة و التمثیل : چون همی شد غرقه فرعون آن زمان
فی نعت الرسول صلی اللّه علیه و سلم : آنچه فرض دین نسل آدمست
فی معراج النبی صلی الله علیه و اله و سلم : یک شبی در تاخت جبریل امین
فی الحكایة و التمثیل : چون پیمبر آمد از معراج باز
فی فضیلة امیرالمؤمنین ابوبكر رضی الله عنه : تا نبی صدیق را محرم گرفت
فی فضایله : در شب معراج پیش ذوالجلال
فی فضیلة امیرالمؤمنین عمر رضی الله عنه : آنکه خاک پای او عیوق بود
فی فضائله : مصطفی کرد از خدا نقل این کلام
فی فضیلة امیرالمؤمنین عثمان رضی الله عنه : چون خلافت رونق از عثمان گرفت
فی فضائله : حق تعالی گفت با روح الامین
فی فضیلة امیرالمؤمنین علی رضی الله عنه : رونقی کان دین پیغامبر گرفت
فی فضائله : مصطفا گفتست چون آدم بعلم
فی فضیلة حسن رضی اللّه عنه : نور چشم مصطفی و مرتضی
فی فضیلة حسین رضی الله عنه : کیست حق را و پیمبر را ولی
فی التعصب : ای تعصب بند بندت کرده بند
الحكایة و التمثیل : نیک مردی بود از زن پای بست
الحكایة و التمثیل : فاطمه خاتون جنت ناگهی
الحكایة و التمثیل : کوفئی را گفت مرد راز جوی
فی الصفات : عشق چیست از قطره دریا ساختن
در شعر گوید : شعر و عرش و شرع از هم خاستند
الحكایة و التمثیل : بود روزی حلقهٔ پر اهل فضل
الحكایة و التمثیل : آن امام دین چنین گفتست راست
الحكایة و التمثیل : گفت شهزادی مگر پیش پدر
فی الحكایة و التمثیل : مصطفی کو بود دل جان را ز قدر
فی الحكایة و التمثیل : بود درعهد عمر مردی قوی
فی الحكایة و التمثیل : اصمعی میرفت در راهی سوار
فی الحكایة و التمثیل : گفت سقراط حکیم آن مرد پاک
فی الحكایة و التمثیل : خسروی در کوه شد بهر شکار
فی الحكایة و التمثیل : سائلی در مجمعی بر پای خاست
آغاز كتاب : گوش شو از پای تا سر بی حجاب
الحكایة و التمثیل : کرد حیدر را حذیفه این سؤال
الحكایة و التمثیل : پیش ذوالقرنین شد مردی دژم
المقالة الاولی : سالک آمد تا جناب جبرئیل
الحكایة و التمثیل : ظالمان کردند مردی را اسیر
الحكایة و التمثیل : مار افسایی یکی حربه بدست
الحكایة و التمثیل : آن یکی درخواند مجنون را ز راه
الحكایة و التمثیل : چون ز لیلی گشت مجنون بی قرار
الحكایة و التمثیل : پیره زالی برد پیش بوسعید
الحكایة و التمثیل : پادشاهی دختری دارد چو ماه
المقالة الثانیه : سالک اسراف کرده در طلب
الحكایة و التمثیل : کرد در کشتی یکی گبری نشست
الحكایة و التمثیل : کشتئی آورد در دریا شکست
الحكایة و التمثیل : بود شاهی را غلامی سیمبر
الحكایة و التمثیل : داشت آن سلطان که محمودست نام
الحكایة و التمثیل : گفت روزی شبلی افتاده کار
الحكایة و التمثیل : سوی آن دیوانه شد مردی عزیز
الحكایة و التمثیل : بود مجنونی بغایت گرسنه
الحكایة و التمثیل : خواجهای در شهر ما دیوانه شد
المقالة الثالثه : سالک همچون موکل بر سری
الحكایة و التمثیل : کرد حاتم را سؤال آن مرد خام
الحكایة و التمثیل : بود اندر عهد موسی کلیم
الحكایة و التمثیل : کاملی گفتست در راه خدای
الحكایة و التمثیل : در رهی میرفت محمود از پگاه
المقالة الرابعه : سالک سرکش سر گردن کشان
الحكایة و التمثیل : دفن میکردند مردی را بخاک
الحكایة و التمثیل : بر سر گوری مگر بهلول خفت
الحكایة و التمثیل : آن یکی دیوانه برگوری بخفت
الحكایة و التمثیل : آن یکی دیوانه را از اهل راز
الحكایة و التمثیل : در زمستان یک شبی بهلول مست
الحكایة و التمثیل : بیدلی را گفت آن پیر کهن
الحكایة و التمثیل : آب بسیار آن یکی در شیر کرد
الحكایة و التمثیل : بر سر خاکی زنی خوش میگریست
الحكایة و التمثیل : نوح پیغامبر چو از کفار رست
الحكایة و التمثیل : عیسی مریم که بودی شاد او
الحكایة و التمثیل : چون برآمد جان باقی از خلیل
الحكایة و التمثیل : چون سکندر را مسخر شد جهان
المقالة الخامسه : سالک آمد پشت بر فرش آورید
الحكایة و التمثیل : این سخن نقلست در قوت القلوب
الحكایة و التمثیل : چون ز دنیا شد جنید پاک دین
الحكایة و التمثیل : گفت چون هاروت و ماروت از گناه
الحكایة و التمثیل : کاملی گفتست آن بیگانه را
الحكایة و التمثیل : دید بوموسی مگر یک شب بخواب
الحكایة و التمثیل : بود اندر مطبخ جم ای عجب
الحكایة و التمثیل : رفت سوی آسیائی بوسعید
الحكایة و التمثیل : چون ز لیلی گشت مجنون بی قرار
الحكایة و التمثیل : زین گدائی بر ایاز آشفته شد
المقالة السادسه : سالک آمد پیش عرش صعبناک
الحكایة و التمثیل : سوی اسپاهان براه مرغزار
الحكایة و التمثیل : دید طفلی را مگر سفیان پیر
الحكایة و التمثیل : باغبانی سه خیار آورد خرد
الحكایة و التمثیل : داد محمود آن یکی را مال خویش
الحكایة و التمثیل : گفت چون تابوت موسی بر شتاب
المقالة السابعه : سالک آمد پیش کرسی دل شده
الحكایة و التمثیل : در رهی میرفت هارون الرشید
الحكایة و التمثیل : رفت نوشروان درآن ویرانهٔ
الحكایة و التمثیل : خسروی قصری معظم ساز کرد
الحكایة و التمثیل : ناگهی بهلول را خشکی بخاست
فی التمثیل : بامدادی شهریار شاد کام
الحكایة و التمثیل : رفت سنجر پیش زاهر ناگهی
الحكایة و التمثیل : یافت پیری یک درم سیم سیاه
الحكایة و التمثیل : خواجهٔ اکافی آن برهان دین
الحكایة و التمثیل : شاه دین محمود سلطان جهان
الحكایة و التمثیل : رفت یک روزی مگر بهلول مست
المقالة الثامنه : سالک آمد لوح را رهبر گرفت
الحكایة و التمثیل : گفت چون صحرا همه پربرف گشت
الحكایة و التمثیل : بود خوش دیوانهٔ در زیر دلق
الحكایة و التمثیل : بود مردی چست خوش خوش نام او
الحكایة و التمثیل : آن یکی دیوانه در بغداد شد
الحكایة و التمثیل : ناگهی معشوق طوسی را مگر
الحكایة و التمثیل : بود مجنونی بدست آئینهٔ
الحكایة و التمثیل : سجدهٔ میکرد ابلیس لعین
الحكایة و التمثیل : گفت یک روزی سلیمان کای اله
المقالة التاسعه : سالک آمد وانگهش از سر قدم
الحكایة و التمثیل : بود ذوالنون را مریدی پاکباز
الحكایة و التمثیل : بود دزدی دزدی بسیار کرد
الحكایة و التمثیل : آن یکی قلاب را بگرفت شاه
الحكایة و التمثیل : بود در غزنی امامی از کرام
الحكایة و التمثیل : بوسعید مهنه در آغاز کار
الحكایة و التمثیل : بر پلی میشد نظام الملک شاد
المقالة العاشر : سالک صادق دم نیکوسرشت
الحكایة و التمثیل : گرم شد یک روز شیخ با یزید
الحكایة و التمثیل : عاشقی میمرد چون دل زنده داشت
الحكایة و التمثیل : چون زلیخا شد ز یوسف بی قرار
الحكایة و التمثیل : گشت مجنون هر زمان شوریدهتر
الحكایة و التمثیل : بود مردی از عرب در کار خام
الحكایة و التمثیل : بر سر منبر امامی رفته بود
الحكایة و التمثیل : گفت محمود و ایاز سیمبر
الحكایة و التمثیل : رهبری بودست الحق رهنمای
حكایت : آن یکی دیوانهٔ عالی مقام
الحكایة و التمثیل : گفت هارون عشق مجنون میشنود
الحكایة و التمثیل : سایلی پرسید از آن دانای پاک
الحكایة و التمثیل : داشتی در راه ایاز سیمبر
المقالة الحادیة عشر : سالک جان پرور عالم فروز
الحكایة و التمثیل : پاک دینی گفت این نیکو مثل
الحكایة و التمثیل : وقت غز خلقی بجان درمانده
الحكایة و التمثیل : شد بگورستان یکی دیوانه کیش
الحكایة و التمثیل : میدوید آن عامی زیر و زبر
الحكایة و التمثیل : آن یکی دیوانه میشد غرق شور
الحكایة و التمثیل : مرغکی بانگی زد و لختی بجست
الحكایة و التمثیل : بوسعید مهنه شیخ محترم
الحكایة و التمثیل : در رهی میرفت هارون گرمگاه
الحكایة و التمثیل : عهد پیشین را یکی استاد بود
الحكایة و التمثیل : هست در دریا یکی حیوان گرم
الحكایة و التمثیل : عیسی مریم بغاری رفته بود
المقالة الثانیة عشره : سالک آمد با دو چشم خون فشان
الحكایة و التمثیل : بامریدان شیخی از راه دراز
الحكایة و التمثیل : شد بر دیوانهٔ آن مرد پاک
الحكایة و التمثیل : آن یکی دیوانهٔ میگفت زار
الحكایة و التمثیل : کاملی گفتست از پیران راه
الحكایة و التمثیل : هست مرغی همچو آتش بیقرار
الحكایة و التمثیل : پادشاهی دختری دلبند داشت
الحكایة و التمثیل : صوفئی را گفت مردی از رجال
الحكایة و التمثیل : داشت اندر خانه اسحق ندیم
الحكایة و التمثیل : یک کلیچه یافت آن سگ در رهی
الحكایة و التمثیل : طالبی را کو طلب میکرد راز
الحكایة و التمثیل : سائلی جویندهٔ راه کمال
الحكایة و التمثیل : بوعلی طوسی ز عشق آشفته بود
المقالة الثالثة عشره : سالک سرگشته چون مستی خراب
الحكایة و التمثیل : خسروی روزی غلامی میخرید
الحكایة و التمثیل : در رهی محمود میشد با سپاه
الحكایة و التمثیل : سایلی خفاش را گفت ای ضعیف
الحكایة و التمثیل : کردروزی چند سارخگی قرار
الحكایة و التمثیل : پادشاهی در رهی میشد پکاه
المقالة الرابعة عشره : سالک از خورشید چون آگاه شد
الحكایة و التمثیل : بود سنجر را یکی خواهر چو ماه
الحكایة و التمثیل : آن مخنث دید ماری را عظیم
الحكایة و التمثیل : در وجود آمد بزرگی را پسر
الحكایة و التمثیل : بوسعید مهنه قبضی داشت سخت
المقالة الخامسة عشر : سالک آمد پیش آتش سر زده
الحكایة و التمثیل : در رهی میرفت عیسی غرق نور
الحكایة و التمثیل : در رهی محمود میشد با سپاه
الحكایة و التمثیل : گفت چون مسعود آن شاه درشت
الحكایة و التمثیل : بود مجنونی چو در کار آمدی
المقالة السادسة عشره : سالک سلطان دل درویش زاد
الحكایة و التمثیل : گفت یک روزی همایی میپرید
الحكایة و التمثیل : بوددزدی دولتی در وقت خفت
الحكایة و التمثیل : آن یکی حمال خوش بنشسته بود
الحكایة و التمثیل : خونئی را زار میبردند و خوار
الحكایة و التمثیل : از نیاز بندگی آن پادشاه
الحكایة و التمثیل : کاملی گفتست دانی مرد کیست
الحكایة و التمثیل : عیسی مریم بخواب افتاده بود
الحكایة و التمثیل : کرد پیغامبر مگر روزی گذر
الحكایة و التمثیل : بود شهری بس قوی اما خراب
المقالة السابعة عشره : سالک آمد پیش آب پاک رو
الحكایة و التمثیل : احمد خضرویه گفت آن دیده ور
الحكایة و التمثیل : دید روزی بوسعید دیده ور
الحكایة و التمثیل : خواجهٔ میرفت سر افراخته
الحكایة و التمثیل : آن حکیمی در تفکر میگذشت
الحكایة و التمثیل : شد بر فرعون ابلیس لعین
الحكایة و التمثیل : بود درویشی یکی خانه تهی
المقالة الثامنة عشر : سالک آمد پیش خاک بارکش
الحكایة و التمثیل : بود عبداللّه طاهر در شکار
الحكایة و التمثیل : نصر احمد اندر ایام بهار
الحكایة و التمثیل : جاهلی میگفت احنف را متاب
الحكایة و التمثیل : خانهٔ داشت ای عجب خالی جنید
الحكایة و التمثیل : میشد ابراهیم ادهم در رهی
المقالة التاسعة عشره : سالک آمد پیش کوه گوهری
الحكایة و التمثیل : طالبی مطلوب را گم کرده بود
الحكایة و التمثیل : صوفئی رادید یک روزی نظام
الحكایة و التمثیل : بس عجب دیوانهٔ فرتوت بود
الحكایة و التمثیل : هندوئی بودست چون شوریدهٔ
الحكایة و التمثیل : رابعه یک روز در وقت بهار
الحكایة و التمثیل : آن یکی پرسید از مجنون مگر
الحكایة و التمثیل : در حرم بادی مگر میجسته بود
الحكایة و التمثیل : کرد عمرو قیس را مردی سؤال
المقالة العشرون : سالک آمد پیش دریای پر آب
الحكایة و التمثیل : این سخن نقل است زاسکندر که گفت
الحكایة و التمثیل : خواجه اکافی درآمد در سخن
الحكایة و التمثیل : شبلی آن کز مغز معنی راز گفت
الحكایة و التمثیل : گفت ایاز آمد بر سلطان پگاه
الحكایة و التمثیل : کرد درویشی ز درویشی سؤال
الحكایة و التمثیل : عاشقی روزی مگر خون میگریست
الحكایة و التمثیل : بود مجنونی همیشه بی کلاه
الحكایة و التمثیل : در رهی میرفت شبلی دردناک
المقالة الحادیة و العشرون : سالک شوریدهٔ پاک اعتقاد
الحكایة و التمثیل : کشتئی افتاد در غرقاب سخت
الحكایة و التمثیل : خواجهٔ در نزع جمعی را بخواست
الحكایة و التمثیل : آن وزیری را چو آمد مرگ پیش
الحكایة و التمثیل : در رهی داود طائی بی قرار
الحكایة و التمثیل : پیش آن دیوانه شد مردی جوان
الحكایة و التمثیل : بود بهلول از شراب عشق مست
الحكایة و التمثیل : رفت با بهلول هارون الرشید
الحكایة و التمثیل : بود مردی در سخاوت بی بدل
الحكایة و التمثیل : پیش حیدر آمد آن درویش حال
الحكایة و التمثیل : این سیرین گفت جانم در جسد
الحكایة و التمثیل : نان پزی دیوانه و بیچاره شد
الحكایة و التمثیل : میگریست آن بیدل دیوانه زار
المقالة الثانیة و العشرون : سالک آمد چون شکر پیش نبات
الحكایة و التمثیل : بامدادی بود محمود از پگاه
الحكایة و التمثیل : خواجهٔ مجنون شد و مبهوت گشت
الحكایة و التمثیل : بود آن دیوانهٔ در اضطرار
الحكایة و التمثیل : بود دیوانه مزاجی گرسنه
الحكایة و التمثیل : بود صاحب عزلتی در گوشهٔ
الحكایة و التمثیل : نازنین شوریده میشد ناگهی
الحكایة و التمثیل : بود شوریده دلی دیوانهٔ
الحكایة و التمثیل : شد مگر دیوانه شبلی چند گاه
الحكایة و التمثیل : در رهی میرفت مجنونی عجب
الحكایة و التمثیل : بود آن دیوانه دل برخاسته
الحكایة و التمثیل : بر شره میخورد مجنونی طعام
الحكایة و التمثیل : نازنین شوریدهٔ درگاه بود
المقالة الثالثة و العشرون : سالک آمد نه درو عقل ونه هوش
الحكایة و التمثیل : بیدلی را بود مالی بر کسی
الحكایة و التمثیل : بیدل دیوانهٔ در حال شد
الحكایة و التمثیل : نازنین میرفت و بس شوریده بود
الحكایة و التمثیل : روستائیی بشهر مرو رفت
الحكایة و التمثیل : پیش شیخی رفت مردی نامدار
الحكایة و التمثیل : بود ملاحی معمر کار دان
الحكایة و التمثیل : در میان دشمنان پیری کهن
الحكایة و التمثیل : دیر میآمد یکی از آب باز
الحكایة و التمثیل : کرد ازمکه عمر عزم سفر
الحكایة و التمثیل : گفت رکن الدین اکافی مگر
الحكایة و التمثیل : مرتضی را گفت مردی نامور
الحكایة و التمثیل : سالخورده پیر زالی تنگدست
الحكایة و التمثیل : آن یکی پرسید از عباسه باز
الحكایة و التمثیل : مفتئی را دید آن پرهیزگار
المقالة الرابعة و العشرون : سالک طیار شد پیش طیور
الحكایة و التمثیل : گفت محمود آن جهان را پادشاه
الحكایة و التمثیل : شهریاری بود عالی شیوهٔ
الحكایة و التمثیل : چون بچین افتاد اسکندر ز راه
الحكایة و التمثیل : عامربن قیس قطب نه فلک
الحكایة و التمثیل : پیش آن دیوانهٔ شد پادشا
الحكایة و التمثیل : آن یکی دیوانه را میتاختند
الحكایة و التمثیل : کودکی با خویش تنها ساختی
المقالة الخامسة و العشرون : سالک آمد پیش حیوان دردناک
الحكایة و التمثیل : شیر دین سفیان ثوری شمع شرع
الحكایة و التمثیل : موسی عمران یکی شاگرد داشت
الحكایة و التمثیل : آن یکی را دیگری سخت
الحكایة و التمثیل : بود برنائی بغایت کاردان
الحكایة و التمثیل : در رهی میشد سنائی بیقرار
الحكایة و التمثیل : مرگ را مردی بجان مشتاق شد
المقالة السادسة و العشرون : سالک آمد پیش شیطان رجیم
الحكایة و التمثیل : آن شنودی تو که مردی از رجال
الحكایة و التمثیل : بامدادی رفت ابلیس لعین
الحكایة و التمثیل : صاحب اطفالی ز غم میسوختی
المقالة السابعةو العشرون : سالک دلدادهٔ بیدل دلیر
الحكایة و التمثیل : گفت با مجنون شبی لیلی براز
الحكایة و التمثیل : بود مجنونی عجب نه سر نه بن
الحكایة و التمثیل : گفت آن دیوانه با عیشی چو زهر
فی التمثیل : موسی عاشق امام غرب و شرق
الحكایة و التمثیل : بیدلی بودست جانی بیقرار
الحكایة و التمثیل : آن یکی دیوانه سرافراشته
الحكایة و التمثیل : آن یکی دیوانه در برفی نشست
الحكایة و التمثیل : آن یکی دیوانهٔ یک گرده خواست
الحكایة و التمثیل : آن یکی دیوانهٔ پرسید راز
الحكایة و التمثیل : بود ازان اعرابی شوریده رنگ
الحكایة و التمثیل : بود مجنونی نکردی یک نماز
الحكایة و التمثیل : چون تجلی بر رخ موسی فتاد
الحكایة و التمثیل : گفت آن دیوانه بس بی برگ بود
الحكایة و التمثیل : بیدلی از خویش دست افشانده بود
الحكایة و التمثیل : گاو ریشی بود در برزیگری
المقالة الثامنة و العشرون : سالک از خون کرد ادیم چهره رنگ
الحكایة و التمثیل : چون ایاز از چشم بدرنجور شد
الحكایة و التمثیل : گشت محمود و ایاز دلنواز
الحكایة و التمثیل : کودکی بود از جمالش بهرهٔ
الحكایة و التمثیل : گفت روزی پادشاه عصر خویش
الحكایة و التمثیل : صوفئی میرفت و جانی پرغمش
المقالة التاسعة و العشرون : سالک آمد پیش آدم خون فشان
الحكایة و التمثیل : بندهٔ را امتحان میکرد شاه
الحكایة و التمثیل : آن یکی در پیش شیر دادگر
الحكایة و التمثیل : پور ادهم کو دلی بیخویش داشت
الحكایة و التمثیل : گفت بوسعد آن امام ارنبی
الحكایة و التمثیل : آن جوانی بود الحق بی خبر
الحكایة و التمثیل : سائلی پرسید از آن شوریده حال
الحكایة و التمثیل : ابن ادهم کرد ازان رهبان سؤال
الحكایة و التمثیل : شیخ گرگانی مگر آن شمع شرع
المقالة الثلثون : سالک آمد نوحه گر در پیش نوح
الحكایة و التمثیل : کاملی گفتست از اهل یقین
الحكایة و التمثیل : مرغکیست استاده چست افتاده کار
الحكایة و التمثیل : پیر زالی بود با پشتی دو تاه
الحكایة و التمثیل : بود مجنونی بنیشابور در
الحكایة و التمثیل : گفت دزدی را گرفت آن سر فراز
الحكایة و التمثیل : ناقلی در پیش آن شیخ کبیر
الحكایة و التمثیل : گشت لیلی پیش از مجنون هلاک
الحكایة و التمثیل : بود سلطان را زنی همسایهٔ
الحكایة و التمثیل : برد مجنون را سوی کعبه پدر
الحكایة و التمثیل : شد جوانی پیش پیری نامدار
الحكایة و التمثیل : لشکر محمود نیرو یافتند
المقالة الحادیة الثلثون : سالک جان کرده بر خلعت سبیل
الحكایة و التمثیل : عیسی مریم بمردی برگذشت
الحكایة و التمثیل : پادشاهی بود مجنون را بخواند
الحكایة و التمثیل : پادشاهی را غلامی خوب بود
الحكایة و التمثیل : علتی محمود را گشت آشکار
الحكایة و التمثیل : از سریست این سر که در روز جزا
الحكایة و التمثیل : خواجهٔ را طوطی چالاک بود
الحكایة و التمثیل : کرد آن دیوانه رامردی سؤال
المقالة الثانیة و الثلثون : سالک آمد پیش موسی ناصبور
الحكایة و التمثیل : میرزادی بود بس خورشید چهر
الحكایة و التمثیل : نوح منصور آن شهشنشاه جهان
الحكایة و التمثیل : گشت مجنون در بیابانی مقیم
الحكایة و التمثیل : گفت چون یعقوب بر عزم سفر
الحكایة و التمثیل : یک شبی محمود شاه حق شناس
المقالة الثالثة و الثلثون : سالک جان بر لب دل پر نیاز
فی الحكایة : خواند داود پیامبر شست سال
الحكایة و التمثیل : گفت محمود آن خدیو کامگار
الحكایة و التمثیل : بود جامی لعل در دست ایاس
الحكایة و التمثیل : بود آن دیوانهٔ از عشق مست
الحكایة و التمثیل : بود اندر خدمت سلطان کسی
الحكایة و التمثیل : عاشقی میرفت سوی حج مگر
الحكایة و التمثیل : موسی عمران همی شد سوی طور
الحكایة و التمثیل : عشق لقمان سرخسی زور کرد
المقالة الرابعة و الثلثون : سالک دل مردهٔ درمان طلب
الحكایة و التمثیل : آن سگی مرده براه افتاده بود
الحكایة و التمثیل : با رفیقی شب روی فرزانهٔ
الحكایة و التمثیل : گشت پیدا یک کبوتر نازنین
الحكایة و التمثیل : در مصافی پادشاه حق شناس
الحكایة و التمثیل : آن زنی اندر زنا افتاده بود
الحكایة و التمثیل : کافری پیش خلیل آمد فراز
الحكایة و التمثیل : گفت ذوالنون است کان دانای راز
الحكایة و التمثیل : شد جوانی را حج اسلام فوت
المقالة الخامسة الثلثون : سالک آمد موج زن جان از وفا
الحكایة و التمثیل : مصطفی چون آمد از معراج در
الحكایة و التمثیل : از اکابر بود شیخی نامدار
الحكایة و التمثیل : بایزید از خانه میآمد پگاه
الحكایة و التمثیل : دعوئی بد صوفی درویش را
الحكایة و التمثیل : عورتی را کودکی گم گشته بود
الحكایة و التمثیل : مالک دینار شب بیدار بود
الحكایة و التمثیل : بود درویشی بغایت غم زده
الحكایة و التمثیل : در میان جمع یک صاحب کمال
المقالة السادتة و الثلثون : سالکی کاسرار قدسش دایه بود
الحكایة و التمثیل : گفت وقت حلق خلقی در حجاز
الحكایة و التمثیل : غافلی میشد بصحرا روز برف
الحكایة و التمثیل : ابن ادهم چون ادا کردی نماز
الحكایة و التمثیل : رفت آن غافل سوی مسجد فراز
الحكایة و التمثیل : بود کشتی گیر برنائی چو ماه
الحكایة و التمثیل : آن غریبی را وزارت داد شاه
الحكایة و التمثیل : دید شیخی پاک دینی را بخواب
الحكایة و التمثیل : آن یکی دیوانه حیران میشتافت
الحكایة و التمثیل : کرد مجنونی بگورستان نشست
الحكایة و التمثیل : آن یکی عیسی مریم را چه گفت
الحكایة و التمثیل : خسروی میرفت در صحرا و شخ
المقالة السابعة و الثلثون : سالک آتش دل شوریده حال
الحكایة و التمثیل : بوعلی دقاق آن شیخ جهان
الحكایة و التمثیل : کاملی گفتست کز بیم گناه
الحكایة و التمثیل : خواندمحمود را سر بی خویشئی
الحكایة و التمثیل : یک شبی میگفت یحیی ابن المعاد
الحكایة و التمثیل : در رهی میشد سلیمان با سپاه
الحكایة و التمثیل : در مناجات آن بزرگ کاردان
الحكایة و التمثیل : یوسف صدیق در زندان شاه
الحكایة و التمثیل : کرد محمود از برای احترام
الحكایة و التمثیل : در رهی میرفت بس زیبا زنی
الحكایة و التمثیل : رفت دزدی در سرای رابعه
الحكایة و التمثیل : شد مگر معشوق طوسی ناتوان
الحكایة و التمثیل : بود محمود و حسن در بارگاه
المقالة الثامنة و الثلثون : سالک بگذشته از خیل خیال
الحكایة و التمثیل : چون سکندر با حکیم و با خفیر
الحكایة و التمثیل : بلعمی کو مرد عهد خویش بود
الحكایة و التمثیل : بود پیری عاجز و حیران شده
الحكایة و التمثیل : در بر دیوانهٔ شد عاقلی
الحكایة و التمثیل : در شبی کز میغ شد عالم سیاه
الحكایة و التمثیل : بود مجنونی همه در دشت گشت
الحكایة و التمثیل : برزفان میراند یحیی بن المعاد
الحكایة و التمثیل : خلق از حجاج بسیاری گریست
الحكایة و التمثیل : بامدادی شد بر سلطان ایاس
المقالة التاسعة و الثلثون : سالک بیدل فغان برداشته
الحكایة و التمثیل : عاشقی را بود معشوقی چو ماه
الحكایة و التمثیل : خسروی کاعجوبهٔ آفاق بود
الحكایة و التمثیل : گشت یک روز از ایاز نازنین
الحكایة و التمثیل : آن یکی پرسید از مجنون مگر
الحكایة و التمثیل : کاملی بگذشت در آتش گهی
الحكایة و التمثیل : کرهٔ میتاخت سلطان در شکار
المقالة الاربعون : سالک راحت طلب ریحان راه
الحكایة و التمثیل : رفت شبلی ابتدا پیش جنید
الحكایة و التمثیل : با پسر میگفت یک روزی عمر
الحكایة و التمثیل : بوعلی طوسی امام قال وحال
الحكایة و التمثیل : برفتاد از جان خرقانی نقاب
الحكایة و التمثیل : حق تعالی عرش را چون بر فراخت
در حق خویش گوید : این چه شورست از تو درجان ای فرید
الحكایة و التمثیل : آن یکی بستد ز حیدر ذوالفقار
الحكایة و التمثیل : حاتم طائی چو از دنیا گسست
الحكایة و التمثیل : گفت اندر پیش افلاطون کسی
الحكایة و التمثیل : خطبهٔ در نعت و توحید خدای
الحكایة و التمثیل : کاملی گفتست میباید بسی
الحكایة و التمثیل : این سخن نقلست از نوشین روان
الحكایة و التمثیل : با پسر لقمان چنین گفت ای پسر
الحكایة و التمثیل : از ارسطالیس پرسیدند راز
الحكایة و التمثیل : مصطفی گفتست جمعی از ملک
الحكایة و التمثیل : خاشه روبی بود سرگردان راه
الحكایة و التمثیل : فاضل عالم فضیل آن ابر اشک
الحكایة و التمثیل : رهروی را چون درآمد وقت مرگ
الحكایة و التمثیل : کودکی میرفت و در ره میگریست
الحكایة و التمثیل : آن گدائی چون برست از نان و آب
الحكایة و التمثیل : در مناجات آن بزرگ دین شبی
الحكایة و التمثیل : آن یکی اعرابئی از عشق مست
الحكایة و التمثیل : بوسعید مهنه با مردان راه
الحكایة و التمثیل : بود از آن اعرابئی بی توشهٔ
ابتدا : ابتدا کردم بنام کردگار
وصلت نامه از مقالات شیخ بهلول در رموز توحید : انبیا را داد سر ذوق عشق
آغاز کتاب : عاشقا یک دم در آور سر جان
حکمت حق سبحانه وتعالی عز اسمه در بیرون آوردن آدم را از بهشت برای رموز حقیقی : ای برادر حکمت حق گوش دار
الحکایت الرموز سئوال کردن مردی از حضرت شاه اولیا که در بهشت روز هست : بیامد پیش حیدر مرد دانا
الحکایت الوصال فی شرح البلال : بشنو این رمز از بلال با وفا
الحکایت الرموز داستان حکیم و مرد احول : بود استاد حکیمی پاکباز
فی الوحدة و الکثرت : جهد کن کثرت نه بینی ای پسر
رجوع به قصه : آن حکیم پر خرد در آینه
مطلب در بیان عقل و عشق : عقل اندر کارسازی جهان
مطلب در تنبیه و ترغیب سالک : ای دل آخر یک دمی بیدار شو
در وحدت : چون صفات او احد آمد مدام
شرحی از حکایت سلطان محمود با شیخ لقمان سرخسی : بود سلطانی ورا محمود نام
مطلب در صفت عشاق الهی : جملهٔ مردان زخود فانی شدند
الحکایات و الرموز و پرسیدن سالکی رمز عشق را از عارفی بهلول نام : بود در بغداد مردی با خبر
المقالة برهان المحققین شیخ لقمان قدس سره : شیخ لقمان از زمان بایزید
و منه فی المناجات : من ترا بینم ترا دانم ترا
مطلب در سؤال راه عشق و ترغیب سالک : این چنین رفتند مردان راه دین
المقالة سراج وهاج شیخ منصور حلاج قدس سره و شرح شهادت آن بزرگوار : بود منصور ای عجب شوریده حال
در مناجات کردن شیخ منصور قدس سره در زندان : گفت ای دانندهٔ کون ومکان
در غوغاکردن اهل بغداد بر شیخ منصور رحمةالله و پند دادن مشایخ او را : بار دیگر عالمان جمع آمدند
ادامه : جملهٔ مردان ز خود فانی شدند
مطلب در اسرار توحید و رموز عشق : ای برادر غیر حق خود نیست کس
المکاتب و الرموز در رفتن سلطان محمود به سومنات و فتح کردن او : پادشاهی پاکباز و سر فراز
مقاله ارشاد کردن شیخ مریدان را : بعد لقمان شیخ محمد شد پدید
الحکایت و الرموز و شرح حال آن جوان که عزم کعبه کرد : بود برنائی بغایت ماهرو
الحکایت المفاتیح القلوب : یک صحابه بود در عهد رسول
حکایت ملاقات کردن حضرت عیسی با یحیی علیه السلام : در خبر دیدم که یحیی دائماً
مطلب در بینشانی : بینشان شو یک دم از یاد و نشان
غزل در بیان مقام انس با حق تعالی : انس چون بادوست باشد باد و آتش هم توئی
رجوع به مطلب : هیبت حق جمله را یکسان کند
حکایت قطب الاولیاء سلطان بایزید قدس سره : سائلی بنشست پیش بایزید
حکایت درویش مسافر : بود درویشی مسافر ای غلام
در بیان منزل جمال وجلال حضرت احدیت عز اسمه : بعد از آن بینی جمالی با جلال
الحکایت الرموز و تتمهای از حالات شیخ لقمان و آمدن شیخی از بخارا بدیدن او : شیخ لقمان بود در عین وصال
در ترغیب سالک در سلوک : جهد کن ای دوست تا واصل شوی
در مناجات شیخ بهلول و ختم کتاب : پادشاها ره نما این بنده را
فی الرباعیات در فنای عاشق : ای پاکی تو منزه از هر پاکی
و له ایضاً : در وصف تو عقل طبع دیوانه گرفت
و له ایضاً : ای هشت بهشت یک نثار در تو
وله ایضاً : هر دل که ز لطف تو نشان یابد باز
وله ایضاً : ای خلق دو کون ذکر گویندهٔ تو
وله ایضاً : ای آنکه ز کفر دین تو بیرون آری
وله ایضاً : ای آنکه چنانکه مصلحت میدانی
وله ایضاً : کاری که ورای کفر و دین میدانم
وله ایضاً : از سر تو هر که با نشان خواهد بود
وله ایضاً : بی یاد تو دل چو سایه در خورشید است
وله ایضاً : گیرم که به تو لطف الهی آمد
فی الموت : چون روی تو در هلاک خواهد آمد
فی الموت : از آتش دل چو دود برخواهی خواست
فی الموت : زان پیش که در عین هلاکت فکنند
فی الموت : تا کی به نظارهٔ جهان خواهی زیست
و له ایضاً : گاهی به قبول خلق خواهی آویخت
و له ایضاً : گر در کوهی مقیم و گر در دشتی
و له ایضاً : چون آفت بیقیاس داری در پی
و له ایضاً : بگشای نظر خلق پراکند نگر
و له ایضاً : هر رنگ که ممکن است آمیخته گیر
و له ایضاً : ره بس دور است توشه بردار و برو
و له ایضاً : گیرم که جهان بکام دیدی و شدی
و له ایضاً : قومی که بخواب مرگ سرباز نهند
و له ایضاً : در حبس وجود از چه افتادم من
و له ایضاً : خلقی که در این جهان پدیدار شدند
و له ایضاً : بس خون که دلم ز اول کار بریخت
و له ایضاً : تا چند زمرگ غمناک شوی
و له ایضاً : ماتمزدگان عالم خاک هنوز
و له ایضاً : چون رفت ز جسم جوهر روشن ما
و له ایضاً : هر خاک که درجهان کسی فرسود است
و له ایضاً : لاله ز رخ چو ماه میبینم من
و له ایضاً : هر کوزه که بیخود بدهن باز نهم
و له ایضاً : بر بستر خاک خفتگان میبینم
و له ایضاً : هر سبزه و گل که از زمین بیرون رست
و له ایضاً : ای اهل قبور خاک گشتید و غبار
دیباچه : حمد وافر و ثنای متکاثره آفریدگاری را که نوع انسان را بر دیگر حیوانات مرتبت نطق تفضیل کرامت فرموده و زبان ایشان را در قفس دهان عندلیب آسا بگفتار درآورد و آخشیجانرا که ضد یکدیگرند در یک وجود با هم صلح داد جل جلاله و عم نواله و صلوات بیحد و تحیات بی حد از حضرت ربوبیت بروح مطهر و روضهٔ مقدسهٔ معنبر سید کاینات و خلاصهٔ موجودات محمد مصطفی علیه افضل الصلوات و اکمل التحیات و بر اولاد واحباب او باد.
بسم الله الرحمن الرحیم : بلبلی از گلستان دور اوفتاد
غزل : ای سرو سردار خوبان جهان
بردن صبا نامۀ بلبل پیش گل وعاشق شدن او : پس صبا این بیتها بر لوح دل
غزل : من نمیدانم چه نیکو دلبرم
بردن صبا نامۀ گل به پیش بلبل و نیاز بلبل بحضرت گل : چون صبا بشنید آن گفتار او
آمدن قمری نزد بلبل و غمازی او از گل : پیش از آن دم کاید ازمحبوب ذوق
نومیدی بلبل از گل و رفتن او از باغ به بیوفائی گل : گفت بلبل من دگر نایم بباغ
غزل : ای چون من صد بنده و چاکر ترا
ندامت گل از استعفاء خود و بخشیدن بزاری بلبل : نرم شد در عشق بلبل خاطرش
غزل : ای پر آتش داشته پیوسته دل
ادامه : چون بخوانی این غزل با او بگوی
آوردن باد صبا مژدۀ بلبل از گل و بر سر پیمان آمدن او : گفت با بلبل که شادی کن کنون
پشیمان شدن بلبل از عمر ضایع و در غفلت گذراندن : گفت بلبل و ای ازین جان باختن
شکایت گل از بلبل به پیش باد صبا و عشق او بغیر : باز برگفتار بلبل شد نسیم
آوردن باد صبا بلبل را بنزد گل و وصال ایشان باهم : هر دو با هم آمدند تا گلستان
آمدن باغبان در بوستان و چیدن گلها و نومید شدن بلبل : هر گلی کان بود بر شاخی بچید
غزل : سالها بودم ز عشق گل بدرد
غزل : هی که را رنگی بود بی کر و فر
نالیدن بلبل در فراق گل : بلبل از باد صبا در بوستان
حکایت : آن شنیدی گفت پیری با پسر
در مناجات و ختم کتاب : یا الهی رحمت آور از کرم
بسم الله الرحمن الرحیم : حمد بی حد آن خدای پاک را
در نعمت سید المرسلین : سید الکونین ختم المرسلین
در فضیلت ائمۀ دین : آن امامانی که کردند اجتهاد
در مناجات : پادشاها جرم ما را در گذار
در بیان مخالفت نفس اماره : عاقل آن باشد که او شاکر بود
در بیان فواید خاموشی : ای برادر گر تو هستی حق طلب
در بیان صفت اهل ایمان و در عمل خالص : هرکه باشد اهل ایمان ای عزیز
در بیان اصل ایمان : اصل ایمان هست شش چیز ای وحید
در سیرت ملوک : چار خصلت ای برادر در جهان
در صفت علامتهای بزرگی : چارچیز آمد بزرگی را دلیل
در بیان چارچیز که اندر خطر بود : چارچیزست ای برادر با خطر
در بیان نیک بختی : شد دلیل نیک بختی چار چیز
در بیان سبب عافیت : عافیت را گر بجویی ای عزیز
در تواضع و صحبت درویشان : گر ترا عقلست با دانش قرین
در صفت بدبختی : چارچیز آثار بدبختی بود
در صفت ریاضت نفس و ترک دنیا : گر همی خواهی که گردی سر بلند
در صفت مجاهد نفس : نفس نتوان گشت الا با سه چیز
در صفت فقر و صبر : فقر خود را پیش کس پیدا مکن
در بیان تواضع و ترک تکلف : سر چه آرایی بدستار ای پسر
در بیان علامتهای ابلهی : چارچیز آمد نشان ابلهی
در بیان عاقبت اندیشی : از بلا نارسته گردی ای عزیز
در بیان چارچیز که صاحب عقل و دانش را ازینها دور باید بود : هر کرا عقلست ودانش ای عزیز
در صنعت رستگاری : هست بی شک رستگاری در سه چیز
در صفت ذکر الله تعالی : باش دایم ای پسر با یاد حق
در بیان چار خصلت که مردم را نیکوست : بر همه کس نیک باشد چارچیز
در صفت اخلاق ذمیمه : چارچیز دیگر ای نیکو سرشت
در علامات مدبر : چار چیز آمد نشان مدبری
در بیان آنکه حقیر داشتن نباید : چارچیز آمد بزرگ و معتبر
در بیان چارچیز که چارچیز دیگر را میزاید : ای پسر هر کس که دارد چارچیز
در چارچیز که کم بقا دارد : چارچیز ای خواجه کم دارد بقا
در بیان چارچیز که از چار چیز دیگر تمام باشد : چارچیز از چار دیگر شد تمام
در بیان چار چیز که بازگردانیدن آنها محالست : چارچیز است آنکه بعد از رفتنش
در صفت چارچیز که از چارچیز دیگر میآید : حاصل آید چارچیز از چارچیز
در بیان حاصل شدن چارچیز از چارچیز : چارچیزت بردهد از چار چیز
در بیان چارچیز که آدمی را شکست آرد : آدمی را چارچیز آرد شکست
در بیان چارچیز که از خطاهاست : چارچیز است از خطاها ای پسر
در بیان چارچیز که از عطاهای خداست : چارچیز است از عطاهای کریم
در بیان چارچیز که عمر را زیاد کند : میفزاید عمر مرد از چارچیز
در بیان پنج چیز که عمر از او بکاهد : عمر مردم را بکاهد پنج چیز
در بیان پنج چیز که آبروی را بریزد : دور شو از پنج خصلت ای پسر
در بیان پنج چیز که آب روی از آن میافزاید : میفزاید آب روی از پنج چیز
نصایح : شد دو خصلت مرد ابله را نشان
در بیان آن که از دو کس احتراز میباید کرد : ازدو کس پرهیز کن ای هوشیار
در بیان آنکه خواری آورد : چند خصلت آورد خواری بروی
در بیان شش چیز که بکار آید : در جهان شش چیز میآید بکار
در صفت پنج کس که پنج چیز از ایشان نیاید : کس نیاید پنج چیز از پنج کس
در بیان اهل سعادت : هر کرا سه کار عادت باشدش
در بیان رستگاری : گر همی خواهی که باشی رستگار
در بیان چهار چیز که از کرامات حق است : چار چیزست از کرامتهای حق
در چار خصلت که ترک کردن میباید : درگذر از چار خصلت زینهار
در بیان بی وفای جهان : در جهان دانی که گردد معتبر
در بیان معرفت الله : معرفت حاصل کن ای جان پدر
در بیان ورع : در ورع ثابت قدم باش ای پسر
در بیان فواید خدمت : تا توانی ای پسر خدمت گزین
در بیان تعظیم مهمان : ای برادر دار مهمان را عزیز
در بیان علامتهای احمق : سه علامت دان که در احمق بود
در صفت علامتهای فاسق : هست فاسق را سه خصلت در نهاد
در بیان علامات شقی : هست ظاهر سه علامت در شقی
در بیان علامتهای بخیل : سه علامت ظاهر آمد در بخیل
در بیان حاجت خواستن : حاجت خود را مجوی از زشت روی
در بیان قناعت : با قناعت ساز دایم ای پسر
در بیان سخاوت : در سخا کوش ای برادر در سخا
در بیان چار خصلت که کارهای شیطان است : چار خصلت فعل شیطانی بود
در علامتهای سخت دل : سخت دل را سه علامت یافتم
در بیان علامتهای منافق : دور باش ای خواجه از اهل نفاق
در بیان علامتهای متقی : سه علامت باشد انرد متقی
در علامتهای اهل جنت : هر کرا باشد سه خصلت در سرشت
در بیان صدقه دادن : گر کنی خیری بدست خویش کن
در نصایح : خوف و اندوهست قوت بندگان
در بیان صبر : تا شوی در روزگار از صابران
در بیان تجرید و تفرید : گر صفا میبایدت تجرید شو
در فواید صحبت صالحان و اجتناب اهل ظلم : همنشین صالحان باش ای پسر
در بیان آن کس که دوستی را نشاید : دوست گر باشد زیانکار ای پسر
در بیان رعایت یتیم ونصایح دیگر : بر سر بالین بیماران گذر
در بیان صلۀ رحم و زیارت خویشاوندان : رو بپرسیدن بر خویشان خویش
در بیان فتوت : چیست مردی ای پسر نیکو بدان
در بیان فقر و صحبت درویشان : فقر میدانی چه باشد ای پسر
در بیان انتباه از غفلت : از خدای خویشتن غافل مباش
خاتمه الکتاب : هر که آرد این نصیحتها بجای
بسم الله الرحمن الرحیم : ابتدا برنام حی لایزال
نعت سید عالم علیه السلام : مهترین هر دو عالم مصطفاست
در ذات و صفات : ذات چه بودجزو و کل با یکدگر
برآمدن بر منبر وحدت از راه دل : یک زمان ای روح روحانی قدس
حكایت استاد ترك و پرده بازی او : پرده بازی بود استادی بزرگ
در علو مرتبه انسان : ای نموده جسم و جان از کاینات
حكایت آدم علیه السلام : جزو و کل با یکدگر جمع آمدند
جدا شدن آدم و حوا از یكدیگر : چون جدا شد آدم خاکی ز جفت
در صفت كتاب گوید : گوش کن ای هوشمند راز بین
آغاز كتاب اشترنامه : یک دمی ای ساربان عاشقان
حكایت مرد كر و قافله : بود وقتی در ره حج قافله
حكایت شهباز و صیاد : شاه بازی بود پرها کرده باز
در تقریر راه و تفسیر آن : هیچکس زین راه تقریری نکرد
حكایت عیسی علیه السلام با جهودان : چون جهودان از قضا عیسی پاک
جواب عیسی علیه السلام سبیحون را : از یقینت این سخن را گوش دار
حكایت : بر لب دریا همی شد عارفی
حكایت : دید مردی را یکی در چشمهٔ
حكایت : رفت پیش شاه محمود از یقین
حكایت : بود بیچاره دلی مجنون شده
حكایت استاد نقاش : بود استادی عجایب ماه وسال
رسیدن سالك با پرده اول : میبرید او راه خود در پرده باز
رسیدن سالك با پرده دوم : برگذشت و پرده دیگر بدید
رسیدن سالك با پرده سیم : در گذشت از وی بساعت برق وار
رسیدن سالك با پرده چهارم : چارمین پرده عجایب پرده بود
رسیدن سالك با پرده پنجم : راه میبرید تا جائی رسید
حكایت ابراهیم علیه السلام : چونکه ابراهیم در آتش فتاد
رسیدن سالك وصول با پرده ششم : عاقبت آن سالک اندر پردهها
سؤال سالك وصول از پیر : راه بین گفتا که ای جان جهان
خاموش شدن سالك وصول از جواب : این بگفت و بعد از آن خاموش شد
رسیدن سالك با پردۀ هفتم : سالک ره کرده چون ره کرد و رفت
فتوت نامه : الا! ای هوشمند خوب کردار
ذکر ابن محمد امام صادق(ع) : آن سلطان ملت مصطفوی، آن برهان حجت نبوی، آن عامل صدیق، آن عالم تحقیق، آن میوه دل اولیاء، آن جگرگوشه انبیاء، آن ناقد علی، آن وارث نبی، آن عارف عاشق: جعفرالصادق رضی الله عنه.
ذکر اویس القرنی رضی الله عنه : آن قبلۀ تابعین، آن قدوۀ اربعین، آن آفتاب پنهان، آن هم نفس رحمان، آن سهیل یمنی، اُوَیس قَرَنی رضی الله عنه.
ذکر حسن بصری رحمة الله علیه : آن پروده نبوت، آن خو کرده فتوت، آن کعبه عمل و علم، آن خلاصه ورع و حلم، آن سبق برده به صاحب صدری، صدر سنت، حسن بصری رضی الله عنه، مناقب او بسیار است و محامد او بی شمار است. صاحب علم و معامله بود، و دایم خوف و حزن حق او را فراگرفته بود و مادر او از موالی ام سلمه بود. چون مادرش به کاری مشغول شدی حسن در گریه آمدی. ام سلمه رضی الله عنها پستان در دهانش نهادی تا او بمکیدی. قطره ای چند شیر پدید آمدی. چندان هزار برکات که حق ازو پدید آورد، همه از اثر شیر ام سلمه بود.
ذکر مالک دینار رحمة الله علیه : آن متمکن هدایت، آن متوکل ولایت، آن پیشوای راستین، آن مقتدای راه دین، آن سالک طیار، مالک دینار رحمة الله علیه، صاحب حسن بصری بود و از بزرگان این طایفه بود. وی را کرامات مشهور بود و ریاضات مذکور، و دینار نام پدرش بود، و مولود او در حال عبودیت پدر بود. اگر چه بنده زاده بود از هر دو کون آزاده بود. و بعضی گویند مالک دینار در کشتی نشسته بود، چون به میان دریا رسید، اهل کشتی گفتند: غله کشتی بیار.
ذکر محمدبن واسع رحمة الله علیه : آن مقدم زهاد، آن معظم عباد، آن عالم عامل، آن عارف کامل، آن توانگر قانع، محمد واسع، رحمة الله علیه رحمة واسعة؛ در وقت خود در شیوة خود بی نظیر بود و بسیار کس از تابعین را خدمت کرده بود و مشایخ مقدم را یافته بود و در طریقت و شریعت حظی وافر داشت. در ریاضت چنان بود که نان خشک در آب میزد و میخورد و میگفت: هرکه بدین قناعت کند از همه خلق بی نیاز گردد؛ و در مناجات گفتی: الهی مرا برهنه و گرسنه میداری، همچنانکه دوستان خود را. آخر من این مقام به چه یافتم که حال من چون حال دوستان تو بود.
ذکر حبیب عجمی رحمة الله علیه : آن ولی قبه غیرت، آن صفی پرده وحدت، آن صاحب یقین بی گمان، آن خلوت نشین بی نشان، آن فقیر عدمی، حبیب عجمی رحمة الله علیه، صاحب صدق و صاحب همت بود، و کرامات و ریاضات کامل داشت، و در ابتدا مال دار بود و ربا دادی و به بصره نشستی و هر روز به تقاضای معاملان خود شدی. اگر سیمی نیافتی پایمزد طلب کردی و نفقه خود هر روز از آن ساختی. روزی به طلب وامداری رفته بود، آن وامدار در خانه نبود، چون او را ندید پایمزد طلب کرد. زن وامدار گفت: شوهرم حاضر نیست و من چیزی ندارم که تو را دهم. گوسفند کشته بودیم، جز گردن او نمانده است. اگر خواهی تو را دهم.
ذکر ابوحازم مکی رحمة الله علیه : آن مخلص متقی، آن مقتدای مهتدی، آن شمع سابقان، آن صبح صادقان، آن فقیر غنی، ابوحازم مکی رحمة الله علیه، در مجاهده و مشاهده بی نظیر بود، و پیشوای بسی مشایخ بود، و عمری دراز یافته بود، و ابوعمر و عثمان مکی در شان او مبالغتی تمام دارد، و سخن او مقبول همه دلهاست، و کلید همه مشکلها؛ و کلام او در کتب بسیار است. هر که زیاده خواهد میطلبد اما از جهت تبرک را کلمه ای چند نقل میکنیم و بر حد اختصار رویم که اگر زیادت شرح او دهیم سخن دراز گردد، و این تمام است که بدانی که از بزرگان تابعین بوده است، و بسیار کس را از صحابه دیده است، چون انس بن مالک و بوهریره رضی الله عنهما. هشام بن عبدالملک از ابوحازم پرسید که: آن چیست که بدان نجات یابیم در این کار؟
ذکر عتبة بن الغلام رحمة الله علیه : آن سوخته جمال، آن گم شده وصال، آن بحر وفا، آن کان صفا، آن خواجه ایام، آن عتبة الغلام رحمة الله علیه، مقبول اهل دل بود و روشی عجیب داشت. ستوده به همه زبانها و شاگرد حسن بصری بود. وقتی به کنار دریا میگذشت عتبه بر سر آب روان شد. حسن بر ساحل عجب بماند. به تعجب گفت: آیا این درجه به چه یافتی؟
ذکر رابعه عدویه رحمة الله علیها : آن مخدره خدر خاص، آن مستورة ستر اخلاص، آن سوختة عشق و اشتیاق، آن شیفته قرب و احتراق، آن گمشده وصال، آن مقبول الرجال ثانیه مریم صفیه، رابعه العدویه رحمةالله علیها. اگر کسی گوید ذکراو در صف رجال چرا کرده ای گویم که خواجه انبیا علیهم السلام میفرماید: ان الله لاینظر الی صورکم الحدیث. کار به صورت نیست به نیت است. کما قال علیه السلام یحشر الناس علی نیاتهم. اگر رواست دو ثلث دین از عایشه صدیقه رضی الله عنها فراگرفتن هم روا بود از کنیزکی از کنیزکان او فایده دینی گرفتن. چون زن در راه خدای مرد بود او را زن نتوان گفت. چنانکه عباسه طوسی گفت: چون فردا در عرصات قیامت آواز دهند که یا رجال! نخست کسی که پای در صف رجال نهد، مریم بود علیها السلام.
ذکر فضیل عیاض رحمة الله علیه : آن مقدّمِ تایبان، آن معظّمِ نایبان، آن آفتابِ کَرَم و احسان، آن دریای وَرَع و عرفان، آن از دو کَون کرده اعراض، {پیر وقت} فُضیل بن عیاض -رحمه الله علیه- از کبارِ مشایخ بود، و عیّارِ طریقت و ستوده ی اقران، و مرجعِ قوم. و در ریاضات و کرامات شانی رفیع داشت و در ورَع و معرفت بی همتا بود.
ذکر ابراهیم بن ادهم رحمة الله علیه : آن سلطان دنیا ودین، آن سیمرغ قاف یقین، آن گنج عالم عزلت، آن خزینه سرای دولت، آن شاه اقلیم اعظم، آن پرورده لطف و کرم، پیروقت ابراهیم بن ادهم رحمة الله علیه، متقی وقت بود، و صدیق دولت بود، و حجت و برهان روزگار بود، و در انواع معاملات ملت و اصناف حقایق حظی تمام داشت، و مقبول همه بود و بسی مشایخ را دیده بود و با امام ابوحنیفه صحبت داشته بود، و جنید گفت: رضی الله عنه مفاتیح العلوم ابراهیم. کلید علمهای این طریقت ابراهیم است.
ذکر بشر حافی رحمة الله علیه : آن مبارز میدان مجاهده، آن مجاهز ایوان مشاهده، آن عامل کارگاه هدایت، آن کامل بارگاه عنایت، آن صوفی صافی، بشر حافی رحمة الله علیه، مجاهدة عظیم داشته است و شانی رفیع، و مشار الیه قوم بود. فضیل عیاض دریافته بود، و مرید خال خود بود، علی بن حشرم، و در علم اصول و فروع عالم بود. مولد او از مرو بود. به بغداد نشستی و ابتدای توبه او آن بود که شوریدة روزگار بود. یک روز مست میرفت. کاغذی یافت بر آنجا نوشته بسم الله الرحمن الرحیم. عطری خرید و آن کاغذ را معطر کرد و به تعظیم آن کاغذ را در خانه نهاد. بزرگی آن شب به خواب دید که گفتند: بشر را بگوی طیبت اسمنا فطیبناک و بجلت اسمنا فبجلناک و طهرت اسمنا فطهرناک فبعزتی لاطیبن اسمک فی الدنیا و الاخرة. آن بزرگ گفت: مردی فاسق است. مگر به غلط بینم میبینم.
ذکر ذالنون مصری رحمة الله علیه : آن پیشوای اهل ملامت، آن شمع جمع قیامت، آن برهان مرتبت و تجرید، آن سلطان معرفت و توحید، آن حجةالفقر فخری – قطب وقت – ذوالنون مصری رحمة الله علیه، از ملوکان طریقت بود، و سالک راه بلا و ملامت بود. در اسرار و توحید نظر عظیم دقیق داشت، و روشی کامل و ریاضات و کرامات وافر. بیشتر اهل مصر او را زندیق خواندندی، باز بعضی در کار او متحیر بودندی. تازنده بود همه منکر او بودند و تا بمرد کس واقف نشد بر حال او، از بس که خود را پوشِیده نمود. و سبب توبه او آن بود که او را نشان دادند که به فلان جای زاهدی است. گفت: قصد زیارت او کردم. او را دیدم، خویشتن را از درختی آویخته و میگفت: ای تن! مساعدت کن با من به طاعت، و اگر نه همچنین بدارمت تا از گرسنگی بمیری.
ذکر بایزید بسطامی رحمة الله علیه : آن خلیفة الهی، آن دعامة نامتناهی، آن سلطان العارفین، آن حجةالخلایق اجمعین، آن پخته جهان ناکامی، شیخ بایزید بسطامی رحمةالله علیه، اکبر مشایخ و اعظم اولیا بود، و حجت خدای بود، و خلیفه بحق بود، و قطب عالم بود، و مرجع اوتاد، و ریاضات و کرامات و حالات و کلمات او را اندازه نبود و در اسرار و حقایق نظری نافذ، و جدی بلیغ داشت، و دایم در مقام قرب و هیبت بود. و غرقه انس و محبت بود پیوسته تن در مجاهده و دل در مشاهده داشت، و روایات او در احادیث عالی بود، و پیش از او کسی را در معانی طریقت چندان استنباط نبود که او را گفتند که در این شیوه همه او بود که علم به صحرا زد و کمال او پوشیده نیست، تا به حدی که جنید گفت: بایزید در میان ما چون جبرائیل است در میان ملائکه.
ذکر سفیان ثوری قدس الله روحه : آن تاج دین و دیانت، آن شمع زهد و هدایت، آن علما را شیخ و پادشاه، آن قدما را حاجب درگاه، آن قطب حرکت دوری، امام عالم سفیان ثوری، رحمةالله علیه، از بزرگان دین بود. او را امیرالمومنین گفتندی، هرگز خلافت ناکرده، و مقتدای به حق بود و صاحب قبول و در علم ظاهر و باطن نظیر نداشت و از مجتهدان پنج گانه بود و در ورع و تقوی به نهایت رسیده بود و ادب و تواضع به غایت داشت و بسیار مشایخ و کبار دیده بود و از اول کار تا به آخر از آنچه بود ذره ای برنگشت.
ذکر شقیق بلخی رحمةالله علیه : آن متوکل ابرار، آن متصرف اسرار. آن رکن محترم، آن قبلة محتشم، آن دلاور اهل طریق، ابوعلی شقیق رحمةالله علیه، یگانه عهد بود، و شیخ وقت بود و در زهد و عبادت قدمی راسخ داشت، و همه عمر در توکل رفت، و در انواع علوم کامل بود، و تصانیف بسیار دارد، در فنون علم، و استاد حاتم اصم بود، و طریقت از ابراهیم ادهم گرفته بود و با بسیار مشایخ او صحبت داشته بود.
ذکر امام ابوحنیفه رضی الله عنه : آن چراغ شرع و ملت، آن شمع دین و دولت، آن نعمان حقایق، آن عمان جواهر معانی و دقایق، آن عارف عالم صوفی، اما جهان ابوحنیفه کوفی رضی الله عنه. صفت کسی که به همه زبانها ستوده باشد و به همه ملتها مقبول، که تواند گفت؟ ریاضت و مجاهده وی و خلوت، و مشاهده او نهایت نداشت. و در اصول طریقت و فروع شریعت درجه رفیع و نظری نافذ داشت و در فراست و سیاست و کیاست یگانه بود، و در مروت و فتوت اعجوبه ای بود. هم کریم جهان بود و هم جواد زمان، هم افضل عهد و هم اعلم وقت. و هو کان فی الدرجه القصوی والرتبه العلیا. وانس روایت کرد از رسول صلی الله علیه و آله و سلم که مردی باشد در امت من. یقال له نعمان بن ثابت و کنیته ابوحنیف هو سراج امتی. صفت ابوحنیفه در توریت بود و ابویوسف گفت: نوزده سال در خدمت وی بودم، در این نوزده سال نماز بامداد به طهارت نماز خفتن گزارد.
ذکر امام شافعی رضی الله عنه : آن سلطان شریعت و طریقت، آن برهان محبت و حقیقت، آن مفتی اسرار الهی، آن مهدی اطوار نامتناهی، آن وارث و ابن عم نبی، وتد عالم شافعی مطلبی رضی الله عنه، شرح او دادن حاجت نیست، که همه عالم پر نور از شرح صدر او است. فضایل و مناقب او و شمایل او بسیار است. وصف او این تمام است که شعبه دوحلة نبوی است و میوه شجره مصطفوی است و در فراست و سیاست و کیاست یگانه بود و در مروت و فتوت اعجوبه بود. هم کریم جهان بود و هم جواد زمان، و هم افضل عهد و هم اعلم وقت و هم حجة الائمة من قریش، هم مقدم قدموا آل قریش. ریاضت وکرامت او نه چندان است که این کتاب حمل آن تواند کرد. در سیزده سالگی در حرم گفت: سلو نی ماشئتم، و در پانزده سالگی فتوی میداد.
ذکر امام احمد حنبل قدس الله روحه : آن امام دین و سنت، آن مقتدای مذهب و ملت، آن جهان درایت و عمل، آن مکان کفایت بدل، آن صاحب تبع زمانه، آن صاحب ورع یگانه، آن سنی آخر و اول، امام به حق احمد حنبل رضی الله عنه، شیخ سنت و جماعت بود و امام دین و دولت و هیچ کس را در علم احادیث آن حق نیست که او را؛ و در ورع و تقوی و ریاضت وکرامت شأنی عظیم داشت و صاحب فراست و مستجاب الدعوه بود و جمله فرق او را مبارک داشته اند از غایت انصاف، و از آنچه بر او اقرار کردم مقدس و مبراست، تا حدی که پسرش یک روز معنی این حدیث میگفت که خمر طیبه آدم بیده. و در این معنی گفتند دست از آستین بیرون کرده بود. احمد گفت: چون سخن یدالله گویی به دست اشارت مکن.
ذکر داود طائی قدس الله روحه : آن شمع دانش و بینش، آن چراغ آفرینش، آن عامل طریقت، آن عالم حقیقت، آن مرد خدایی، داود طائی رحمةالله علیه، از اکابراین طایفه بود، و سید القوم، و در ورع به حد کمال بود، و در انواع علوم بهره تمام داشت، خاصه درفقه که بر سر آمده بود، و متعین گشته و بیست سال ابوحنیفه را شاگردی کرده بود، و فضیل و ابراهیم ادهم را دیده، و پیر طریقت او حبیب راعی بود، و از اول کار در اندرون او حزنی غالب بود و پیوسته از خلق رمیده بود و سبب توبه او این بود که نوحه گری این بیت میگفت:
ذکر حارث محاسبی قدس الله روحه : آن سید اولیا، آن عمده اتقیا، آن محتشم معتبر، آن محترم مفتخر، آن ختم کرده ذوالمناقبی، شیخ عالم، حارث محاسبی رحمةالله علیه، از علمای مشایخ بود و به علوم ظاهر و باطن، و در معاملات و اشارات مقبول النفس و رجوع اولیای وقت در همه فن بدو بود، و او را تصانیف بسیاراست در انواع علوم، و سخت عالی همت بود، و بزرگوار بود، و سخاوتی و مروتی عجیب داشت و در فراست و حذاقت نظیر نداشت، و در وقت خود شیخ المشایخ بغداد بود، و به تجرید و توحید مخصوص بود، و در مجاهده و مشاهده به اقصی الغایه بود، و در طریقت مجتهد. و نزدیک او رضا از احوال است، نه از مقامات. و شرح این سخن طولی دارد. بصری بود و وفات او در بغداد بود، و عبدالله خفیف گفت برپنج کس از پیران ما اقتدا کنید و به حال ایشان متابعت نماییدو دیگران را تسلیم باید شد، اول حارث محاسبی، دوم جنید بغدادی، سوم رویم، چهارم ابن عطا، پنجم عمرو بن عثمان مکی رحمهم الله. زیرا که ایشان جمع کردند میان علم و حقیقت و میان طریقت و شریعت، وهر که جز این پنج اند اعتقاد را شایند اما
ذکر ابوسلیمان دارائی قدس الله روحه : آن مجرد باطن و ظاهر، آن مسافر غایب و حاضر، آن در ورع و معرفت عامل، آن درصد گونه صفت کامل، آن در دریای دانایی، ابوسلیمان دارائی رحمةالله علیه، یگانه وقت بود و از غایت لطف او را ریحان القلوب گفته اند. و در ریاضت صعب و جوع مفرط شانی نیکو داشت چنانکه او را بندار الجایعین گفتندی که هیچ کس از این امت بر جوع آن صبر نتوانست کرد که وی در معرفت و حالات غیوب قلب و آفات عیوب نغس خطی عظیم وافر داشت و او را کلماتی است عالی واشارتی لطیف و دیگر دارا، دیهی است در دمشق، او از آنجا بود. احمد حواری که مرید او بود گفت: شبی در خلوت نماز میکردم و در آن میانه راحتی عظیم یافتم. دیگر روز با سلیمان گفتم. گفت: ضعیف مردی ای که تو را هنوزخلق در پیش است تا در خلا دیگرگونه ای و در ملا دیگرگونه، و در دو جهان هیچ چیز را آن خطر نیست که بنده را از حق تواند باز داشت.
ذکر محمد بن سماک قدس الله روحه : آن واعظ اقران، آن حافظ اخوان، آن زاهد متمکن، آن عابد متدین، آن قطب افلاک، محمدبن سماک رحمةالله علیه، درهمه وقت امام بود و مقبول انام بود. کلامی عالی و بیانی شافی داشت، و در موعظت آیتی بود و معروف کرخی را گشایش از سخن او بود. و هارون الرشید او را چنان محترم داشت و تواضع کرد که گفت: ای امیرالمومنین! تواضع تو در شرف شریفتر است. بسیاری از شرف تو.
ذکر محمد اسلم الطوسی قدس الله روحه : آن قطب دین و دولت، آن شمع جمع سنت، آن زمین کرده به تن مطهر، آن فلک کرده به جان منور، آن متمکن بساط قدسی محمد بن اسلم الطوسی رحمةالله علیه، یگانه جهان بود و مقتدای مطلق بود، و او را لسان رسول گفته اند، و شحنه خراسان نوشته اند، و کس را در متابعت سنت آن قدم نبوده است، که او را جمله عمر سکنات و حرکات او برجاده سنت یافته اند. با علی بن موسی الرضا رضی الله عنه به نشابور آمد. هردو به هم در کجاوه ای بودند بر یک اشتر، اسحاق بن راهویه الحنظلی مهار شتر میکشید. به نشابور رسیدند. به میان شهر برآمد. کلاهی نمدین بر سر و پیراهنی از پشم در بر و خریطه ای پر کتاب برکتف نهاده. مردمان چون اورا بدیدند بدان سیرت بگریستند. او نیز بگریست. گفتند: ما تو را با این پیراهن و با این کلاه نمیتوانیم دید.
ذکر احمد حرب قدس الله روحه : آن متین مقام مکنت، آن امین و امام سنت، آن زاهد زهاد، آن قبله عباد، آن قدوه شرق و غرب، پیر خراسان، احمد حرب رحمةالله علیه، فضیلت او بسیار است و در ورع همتا نداشت، و در عبادت بی مثل بود و معتقد فیه بود تا به حدی که یحیی معاذ رازی رحمةالله علیه وصیت کرده بود که سر من برپای او نهید. و در تقوی تا به حدی بود که در ابتدا مادرش مرغی بریان کرده بود. گفت: بخور که در خانه خود پرورده ام، و در او هیچ شبهت نیست.
ذکر حاتم اصم قدس الله روحه : آن زاهد زمانه، آن عابد یگانه، آن معرض دنیا، آن مقبل عقبی، آن حاکم کرم، شیخ حاتم اصم رحمه الله علیه؛ از بزرگان مشایخ بلخ بود و در خراسان بر سر آمده بود. مرید شقیق بلخی بود و نیز خضرویه را دیده و در زهد و ریاضت و ورع و ادب و صدق و احتیاط بی بدل بود. توان گفت که بعد از بلوغ یک نفس بی مراقبت و بی محاسبت از وی بر نیامده بود و یک قدم بی صدق و اخلاص برنگرفته بود تابه حدی که جنید گفت: صدیق زماننا حاتم الاصم.
ذکر سهل بن التستری قدس الله روحه العزیز : آن سیاح بیداء طریقت، آن غواص دریای حقیقت، آن شرف اکابر آن مشرف خاطر، آن مهدی راه و رهبری، سهل بن عبدالله التستری، رحمة الله علیه از محتشمان اهل تصوف بود و از کبار این طایفه بود و درین شیوه مجتهد بود و در وقت خود سلطان طریقت بود و برهان حقیقت بود و براهین او بسیار است و در جوع و سهر شانی عالی داشت و از علماء مشایخ بود و امام عهد و معتبر جمله بود و در ریاضات و کرامات بی نظیر بود و در معاملات و اشارات بی بدل بود و در حقایق و دقایق بی همتا بود و علما ظاهر چنان گویند که میان شریعت و حقیقت او جمع کرده است و این عجب خود هر دو یکی است که حقیقت روغن شریعت است و شریعت مغز آن، پیر او ذوالنون مصری بود در آن سال که به حج رفته بود او را دریافت و هیچ شیخی را از طفلی باز، این واقعه ظاهر نبوده است چنانکه او را پیش از طفلی، باز چنانکه ازو نقل کنند که گفته است که یاد دارم که حق تعالی میگفت الست بربکم و من گفتم بلی و جواب دادم و در شکم مادر خویشتن را یاد دارم و گفت سه ساله بودم که مرا قیام شب بودی و اندر نماز خالم محمد بن سوار همی گریستی که او را قیام است. گفتی یا سهل بخسب که دلم مشغول همی داری و من پنهان و آشکار نظاره او میکردم تا چنان شدم که خالم را گفتم مرا حالتی میباشد صعب چنانکه میبینم که سر من بسجود است پیش عرش.
ذکر معروف کرخی رحمةالله علیه : آن همدم نسیم وصال، آن محرم حریم جمال، آن مقتدای صدر طریقت، آن رهنمای راه حقیقت، آن عارف اسرار شیخی، قطب وقت، معروف کرخی رحمةالله علیه، مقدم طریقت بود و مقدم طوایف بود و مخصوص بانواع لطایف بود و سید محبان وقت بود و خلاصه عارفان عهد بود بلکه اگر عارف نبودی معروف نگشتی کرامت و ریاضت او بسیار و در فتوت و تقوی آیتی بود و عظیم لطفی و قربی تمام داشته است و در مقام انس و شوق بغایت بوده است و مادر و پدرش ترسا بودند وی را بر معلم فرستادند استادش گفت: بگوی خدا ثالث و ثلاثه گفت نی، بل هو الله الواحد هرچند که میگفت که بگوی خدای سه است او میگفت یکی هرچند استاد بزدش سود نداشت یکبار سخت زدش، معروف بگریخت و بیش نیافتندش مادر و پدرش گفتندی کاشکی بیامدی و هردینی که او بخواستی ما موافقت او کردمانی. وی برفت و بردست علی بن موسی الرضا مسلمان شد. بعد از چند گاه، روزی بدر خانه پدر رفت. در خانه بکوفت گفتند کیست؟ گفت: معروف. گفتند بر کدام دینی؟ گفت بر دین محمد رسول الله. مادر و پدرش در حال مسلمان شدند آنگاه بداود طائی افتاد و بسیار ریاضت کشید و بسی عبادت و مجاهده بجای آورد و چندان در صدق قدم زد که مشارالیه گشت. محمد بن منصور الطوسی گوید بنزدیک معروف بودم در بغداد اثری بر روی او دیدم. گفتم دی بنزدیک تو بودم این نشان نبود، این چیست؟
ذکر سری سقطی قدس الله روحه : آن نفس کشته مجاهده، آن دل زنده مشاهده، آن سالک حضرت ملکوت، آن شاهد عزت جبروت، آن نقطه دایره لانقطی، شیخ وقت، سری سقطی رحمةالله علیه، امام اهل تصوف بود و در اصناف علم بکمال بود و دریای اندوه و درد بود و کوه حلم و ثبات بود و خزانه مروت و شفقت بود و در رموز و شارات اعجوبه بود و اول کسی که در بغداد سخن حقایق و توحید گفت او بود و بیشتر از مشایخ عراق مرید وی بودند و خال جنید بود و مرید معروف کرخی بود و حبیب راعی را دیده بود و در ابتدا در بغداد نشستی دکانی داشت و پرده از در دکان درآویخته بود و نماز کردی هر روز چندین رکعت.نماز کردی یکی از کوه لکام بیامد به زیارت وی و پرده از آن در برداشت و سلام گفت و سری را گفت فلان پیر از کوه لکام ترا سلام گفت.
ذکر فتح موصلی قدس الله روحه العزیز : آن عالم فرع و اصل، آن حاکم وصل و فصل، آن ستوده رجال، آن ربوده جلال، آن بحقیقت ولی شیخ وقت، فتح موصلی رحمةالله علیه، از بزرگان مشایخ بود و صاحب همت بود و عالی قدر و در ورع و مجاهده بغایت بود و حزنی و خوفی غالب داشت و انقطاع از خلق و خود را پنهان میداشت از خلق تا حدی که دسته کلید برهم بسته بود بر شکل بازرگانان هرکجا رفتی در پیش سجاده بنهادی تا کسی ندانستی که او کیست وقتی دوستی از دوستان حق تعالی بدو رسید، او را گفت بدین کلیدها چه میگشایی که بر خود بسته ای! از بزرگی سوال کردند که فتح را هیچ علم هست؟ گفت او را بسنده است علم که ترک دنیا کرده است بکلی. ابو عبدالله بن جلا گوید که در خانه سری بودم چون پاره ای از شب بگذشت جامه های پاکیزه در پوشید و ردا برافکند. گفتم: درین وقت بکجا میروی؟
ذکر احمد حواری قدس الله روحه : آن شیخ کبیر، آن امام خطیر آن زین زمان، آن رکن جهان، آن ولی قبه تواری قطب وقت، احمد حواری، رحمةالله علیه یگانه وقت بود و در جمله فنون علوم عالم بود و در طریقت بیانی عالی داشت و در حقایق معتبر بود و در روایات و احادیث مقتدا بود و رجوع اهل عهد در واقعیات بدو بود و از اکابر مشایخ شام بود و بهمه زبانها محمود بود تا بحدی که جنید گفت: احمد حواری ریحان شام است و از مریدان ابوسلیمان دارائی بود و با سفیان عیینه صحبت داشته بود و سخن او را در دلها اثری عجب بود و در ابتدا بتحصیل علم مشغول بود تا در علم بدرجه کمال رسید، آنگاه کتب را برداشت و بدریا برد و گفت نیکو دلیل و راه بری بودی ما را، اما از پس رسیدن بمقصود، مشغول بودن بدلیل محال بود که دلیل، تا آنگاه باید که مرید در راه بود چون به پیشگاه پدید آمد درگاه و راه را چه قیمت؟ پس کتب را بدریا رها کرد و بسبب آن رنجهای عظیم کشید و مشایخ گفتند آن د رحال سکر بود.
ذکر احمد خضرویه قدس الله روحه العزیز : آن جوانمرد راه، آن پاکباز درگاه آن متصرف طریقت، آن متوکل بحقیقت، آن صاحب فتوت شیخی احمد خضرویه بلخی، رحمةالله علیه، از معتبران مشایخ خراسان بود و از کاملان طریقت بود و از مشهوران فتوت بود و از سلطانان ولایت و از مقبولان جمله فرقت بود و در ریاضت مشهور بود و در کلمات عالی مذکور بود و صاحب تصنیف بود وهزار مرید داشت که هر هزار بر آب میرفتند و بر هوا میپریدند و در ابتدا مرید حاتم اصم بود و با ابو تراب صحبت داشته بود و برحفص را دیده بود.
ذکر ابوتراب نخشبی قدس الله روحه : آن مبارز صف بلا، آن عارف صدق و صفا، آن مرد میدان معنی، آن فرد ایوان تقوی، آن محقق حق و نبی، قطب وقت ابوتراب نخشبی رحمةالله علیه، از عیار پیشگان طریقت بود، و از مجردان راه بلا بود و از سیاحان بادیه فقر بود، و از سیدان این طایفه بود، و از اکابر مشایخ خراسان بود، و درمجاهده و تقوی قدمی راسخ داشت، و در اشارات و کلمات نفسی عالی داشت. چهل موقف ایستاده بود و در چندین سال هرگز سر بر بالین ننهاده بود، مگر در حرم.
ذکر یحیی معاذ رازی قدس الله روحه العزیز : آن چشمه روضه رضا، آن نقطه کعبه رجا، آن ناطق حقایق، آن واعظ خلایق، آن مرد مراد؛یحیی معاذ رحمة الله علیه، لطیف روزگار بود و خلقی عجب داشت و بسطی با قبض آمیخته و رجائی غالب. کار خایفان پیش گرفته و زبان طریقت و محبت بود، و همتی عالی داشت و گستاخ درگاه بود، و وعظی شافی داشت – چنانکه او را یحیی واعظ گفتندی – و در علم و عمل قدمی راسخ او را بود، و به لطایف و حقایق مخصوص بود و به مجاهده و مشاهده موصوف و صاحب تصنیف بود، و سخنی موزون و نفسی گیرا داشت تا به حدی که مشایخ گفته اند: خداوند را دو یحیی بود، یکی از انبیا و یکی از اولیا. یحیی زکریا صلوات الله علیهما طریق خوف را چنان سپرد که همه صدیقان به خوف او از فلاح خود نومید شدند؛ و یحیی معاذ طریق رجا را چنان سلوک کرد که دست همه مدعیان رجا را در خاک مالید.
ذکر شاه شجاع کرمانی قدس الله روحه : آن تیز چشم بصیرت، آن شاه باز صورت و سیرت، آن صدیق معرفت، آن مخلص بی صفت، آن نور چراغ روحانی، شاه شجاع کرمانی، رحمةالله علیه، بزرگ عهد بود و محتشم روزگار و از عیاران طریقت و از صعلوکان سبیل حقیقت و تیزفراست. و فراست او البته خطا نیوفتادی و از ابناء ملوک بود و صاحب تصنیف. او کتابی ساخته است نام او مرآة الحکما و بسیار مشایخ را دیده بود، چون بوتراب و یحیی معاذ و غیر ایشان. و او قبا پوشیدی. چون به نشابور آمد بوحفص حداد با عظمه خود – چون او را دید – خاست و پیش او آمد و گفت: وجدت فی القباء ماطلبت فی العباء. یافتیم در قبا آنچه در گلیم میطلبیدیم.
ذکر یوسف بن الحسین قدس الله روح العزیز : آن معتکف حضرت دایم، آن حجت ولایت ولایخافون لومة لایم، آن آفتاب نهانی، آن در ظلمت آب زندگانی، آن شاه باز کونین، قطب وقت: یوسف بن الحسین رحمةالله علیه؛ از جمله مشایخ بود، و از مقدمان اولیاء عالم بود، و به انواع علوم ظاهر و باطن، و زبانی داشت در بیان معارف و اسرار، و پیر ری بود و بسیار مشایخ و شیوخ را دیده بود، و باابو تراب صحبت داشته و از رفیقان ابوسعید خراز بود، و مرید ذوالنون مصری بود، و عمری دراز یافته بود و پیوسته در کار جدی تمام کرده است. و در ادب آیتی بوده است، و او خود ادیب بود و ریاضاتی و کراماتی داشت، و در ملامت قدمی محکم داشت، و همتی بلند.
ذکر ابوحفص حداد قدس الله روحه العزیز : آن قدوه رجال، آن نقطه کمال، آن عابد صادق، آن زاهد عاشق، آن سلطان اوتاد، قطب عالم: ابوحفص حداد، رحمةالله علیه، پادشاه مشایخ بود علی الاطلاق، خلیفه حق بود به استحقاق، و او از محتشمان این طایفه بود، و کسی به بزرگی او نبود در وقت وی، ور در ریاضت و کرامت و مروت و فتوت بی نظیر بود و در کشف و بیان یگانه و معلم و ملقن او بی واسطه خدای بود، عزوجل. و پیر بوعثمان حیری بود و شاه شجاع از کرمان به زیارت او آمدو در صحبت او به بغداد به زیارت مشایخ، و ابتدای او آن بود که بر کنیزکی عاشق بود، چنانکه قرار نداشت، او را گفتند: در شارستان نشابور جهودی جادوگر است، تدبیر کار تو او کند.
ذکر حمدون قصار قدس الله روحه العزیز : آن یگانه قیامت آن نشانهٔ ملامت آن پیر ارباب ذوق آن شیخ اصحاب شوق آن موزون ابرار حمدون قصار رحمةالله علیه از کبار مشایخ بود و موصوف بود بورع و تقوی و در فقه و علم حدیث درجه عالی داشت و در عیوب نفس دیدن صاحب نظری عجب بود و مجاهده و معامله بغایت داشت و کلامی در دلها مؤثر و عالی و مذهب ثوری داشت و مرید بوتراب بود و پیر عبدالله مبارک بود و بملامت خلق مبتلا بود و مذهب ملامتیان در نیشابور از او منتشر شد و در طریقت مجتهد و صاحب مذهب است وجمعی از این طایفه بدو تولی کنند و ایشان را قصاریان گویند و در تقوی چنان بود که شبی بر بالین دوستی بود در حالت نزع چون آن دوست وفات کرد چراغ بنشاند وگفت: این ساعت این چرغ وارث راست ما را روا نباشد سوختن آن.
ذکر منصور عمار قدس الله روحه العزیز : آن سابق راه معنی آن ناقد نقد تقوی آن نگین خاتم هدایت آن امین عالم ولایت آن مشهور اسرار منصور عمار رحمةالله علیه از کبار مشایخ بود و درموعظه کلماتی عالی داشت چنانکه در وعظ کسی نیکوتر ازو سخن نگفت: و بیانی شافی داشت و در انواع علوم کامل بود و درمعاملت و معرفت تمام و بعضی متصوفه در کار او مبالغت کنند و او از اصحاب عراقیان بود و مقبول اهل خراسان و از مرو بود و گویند که از پوشنگ بود و در بصره مقیم شد.
ذکر جواب الانطاکی قدس اللّه روحه العزیز : آن امام صاحب صدر آن همام قدر آن مبارز جد و جهد آن مجاهد اهل عهد آن مقدس عالم پاکی احمد بن عاصم الانطاکی رحمة الله علیه از قدماء مشایخ بود و از کبار اولیاء و عالم بود بانواع علوم ظاهر و باطن و مجاهدهٔ تمام داشت و عمری دراز یافت و اتباع تابعین را یافته بود مرید محاسبی بود و بشر و سری را دیده بود و فضیل را یافته و بوسلیمان دارائی او را جاسوس القلوب خواندی از تیزی فراست او، و او را کلماتی عالی است و اشاراتی لطیف بدیع داشت چنانکه یکی از او پرسید که تو مشتاق خدائی گفت: نه گفت: چرا گفت: بجهت آنکه شوق به غایب بود اما چون غایب حاضر بود کجا شوق بود.
ذکر عبدالله خبیق قدس الله روحه العزیز : آن غواص دریاء دین و آن دریاء در یقین آن قطب مکنت و آن رکن سنت آن امام اهل جندبه و سبیق عبدالله خبیق رحمة الله علیه از زهاد و عباد متصوفه بود و از متورعان ومتوکلان بود و درحلال خوردن مبالغتی تمام داشت و با یوسف اسباط صحبت داشته بود و در اصل کوفی بود و بانطاکیه نشستی و مذهب سفیان بن سعید الثوری داشت و در فقه و معاملت و حقیقت و اصحاب او را دیده بود و کلمات رفیع دارد.
ذکر جنید بغدادی قدس اللّه روحه العزیز : آن شیخ علی الاطلاق آن قطب باستحقاق آن منبع اسرار آن مرتع انوار آن سبق برده باستادی سلطان طریقت جنید بغدادی رحمة الله علیه شیخ المشایخ عالم بود و امام الائمه جهان و در فنون علم کامل و در اصول و فروع مفتی و در معاملات و ریاضات و کرامات و کلمات لطیف و اشارات عالی بر جمله سبقت داشت و از اول حال تا آخر روزگار پسندیده بود و قبول و محمود همه فرقت بود و جمله بر امامت او متفق بودند و سخن او در طریقت حجت است و به همه زبانها ستوده و هیچکس بر ظاهر و باطن او انگشت نتوانست نهادن به خلاف سنت و اعتراض نتوانست کرد مگر کسی کور بود و مقتدای اهل تصوف بود و اور ا سید الطایفه گفتهاند و لسان القوم خواندهاند و اعبدالمشایخ نوشتهاند و طاوس العلماء و سلطان المحققین در شریعت و حقیقت باقصی الغایه بود و در زهد و عشق بینظیر و در طریقت مجتهد و بیشتر ازمشایخ بغداد در عصر او و بعد از وی مذهب او داشتهاند و طریق او طریق صحو است بخلاف طیفوریان که اصحاب بایزید اند و معروفترین طریقی که در طریقت و مشهورترین مذهبی مذهب جنید است و در وقت او مرجع مشایخ او بود و او را تصانیف عالی است در اشارات و حقایق و معانی و اول کسی که علم اشارت منتشر کرد او بود و با چنین روزگار بارها دشمنان و حاسدان به کفر و زندقه او گواهی دادند و صحبت محاسبی یافته بود و خواهرزاده سری بود و مرید او روزی از سری پرسیدند که هیچ مرید را درجه ازدرجهٔ پیر بلندتر باشد گفت: باشد و برهان آن ظاهر است جنید را درجه بالای درجه من است و جنید همه درد و شوق بود و در شیوه معرفت و کشف توحید شأن رفیع داشته است و در مجاهده و مشاهده و فقر آیتی بود تا از او میآرند که با آن عظمت که سهل تستری داشت جنید گفت: که سهل صاحب آیات و سباق غایات بود و لکن دل نداشته است یعنی ملک صفت بوده است ملک صفت نبوده است چنانکه آدم علیه السلام همه در دو عبادت بود یعنی در دو گیتی کاری دیگرست و ایشان دانند که چه میگویند ما را به نقل کار است و ما را نرسد کسی را بر کسی از ایشان فضل نهادن و ابتداء حال او آن بود که از کودکی باو دزد زده بود و طلب گار و با ادب فراست و فکرت بود و تیز فهمی عجب بود یک روز از دبیرستان بخانه آمد پدر را دید گریان گفت: چه بوده است گفت: امروز چیزی از زکوه بیش خال تو بردهام سری قبول نکرد میگریم که عمر خود در این پنج درم بسر بردهام و این خود هیچ دوستی را از دوستان خدا نمیشاید جنید گفت: بمن ده تا بدو دهم و بستاند باو داد جنید روان شد و در خانه خال برد و در بکوفت گفتند کیست گفت: جنید در بگشائید و این فریضهٔ زکوه بستان سری گفت: نمیستانم گفت: بدان خدای که با تو این فضل و با پدرم آن عدل کرد که بستانی سری گفت: ای جنید با من چه فضل کرده است و با و چه عدل جنید گفت: باتو آن فضل کرده است که ترا درویشی داد و با پدرم آن عدل کرده است که او را به دنیا مشغول گردانید تو اگر خواهی قبول کنی و اگر خواهی رد کنی او اگر خواهد و اگر نخواهد زکوه مال بمستحق باید رسانید سری را این سخن خوش آمد گفت: ای پسر پیش از آنکه این زکوه قبول کنم ترا قبول کردم در بگشاد و آن زکوه بستد و او را در دل خود جای داد.
ذکر عمرو بن عثمان مکی قدس الله روحه العزیز : آن شیخ الشیوخ طریقت آن اصل اصول به حقیقت آن شمع عالم آن چراغ حرم آن انسان ملکی عمروبن عثمان مکی رحمةالله و علیه از بزرگان طریقت و سادات این قوم بود و از محتشمان و معتبران این طایفه بود همه منقاد او بودند و سخن او بیش از همه مقبول بود بریاضت و ورع مخصوص و به حقایق و لطایف موصوف و روزگاری ستوده داشت و هرگز سکر را بر خود دست نداد و در صحو رفت و تصانیف لطیف دارد درین طریق و کلماتی عالی و ارادت او به جنید بود بعد از آنکه ابوسعید خراز را دیده بود و پیر حرم بود و سالهاء دراز در آنجا معتکف بود.
ذکر ابوسعید خراز قدس الله روحه العزیز : آن پخته جهان قدس آن سوخته مقام انس آن قدوه طارم طریقت آن غرقه قلزم حقیقت آن معظم عالم اعزاز قطب وقت ابوسعید خراز رحمةالله علیه از مشایخ کبار و از قدماء ایشان بود و اشرافی عظیم داشت در ورع و ریاضت بغایت بود و به کرامت مخصوص و در حقایق و دقایق به کمال و در همه فن بر سر آمده بود و در مرید پروردن آیتی بود و او را لسان التصوف گفتند و این لقب از بهر آن دادند که درین امت کس را زبان حقیقت چنان نبود که او را در این علم او را چهارصد کتاب تصنیف است و در تجرید و انقطاع بیهمتا بود و اصل او از بغداد بود و ذوالنون مصری را دیده بود و با بشروسری سقطی صحبت داشته بود و در طریقت مجتهد بود و ابتدائ عبارت از حالت بقاء و فنائ او کرد و طریقت خود را درین دو عبارت متضمن گردانید و در دقایق علوم بعضی از علماء ظاهر بروی انکار کردند و او را به کفر منسوب کردند به بعضی الفاظ که در تصانیف او دیدند و آن کتاب کتاب السرنام کرده بود معنی آن فهم نکردند یکی این بود که گفته بود ان عبداً رجع الی الله و تعلق بالله و سکن فی قرب الله قدنسی نفسه و ماسوی الله فلو قلت له من این أنت و این ترید لم یکن له جواب غیرالله گفت: چون بنده به خدای رجوع کند و تعلق به خدا گیرد و در قرب خدای ساکن شود هم نفس خویش را هم ما سوی الله را فراموش کند اگر او را گویند تو از کجائی و چه خواهی او را هیچ جواب خوبتر از آن نباشد که گوید الله و در صفت این قوم که او میگوید که بعضی را از این قوم گویند که تو چه میخواهی گوید الله اگر چنان بود که اندامهاء اودر تن او به سخن آید همه گویند الله که اعضاء و مفاصل او برابر آمده بود از نورالله که مجذوبست دروی پس در قرب بغایتی رسد که هیچکس نتواند که در پیش او گوید الله از جهت آنکه آنجا هرچه رود از حقیقت رود بر حقیقت و از خدای رود بر خدای چون اینجا هیچ از الله بسر نیامده باشد چگونه کسی گوید الله جمله عقل عقلا اینجا رسد و در حیرت بماند تمام شد این سخن.
ذکر ابوالحسین نوری قدس الله روحه العزیز : آن مجذوب وحدت آن مسلوب عزت آن قبله انوار آن نقطه اسرار آن خویشتن کشته در درد دوری لطیف عالم ابوالحسین نوری رحمة الله علیه یگانه عهد و قدوه وقت و ظریف اهل محبت تصوف و شریف اهل محبت بود و ریاضاتی شگرفت و معاملاتی پسندیده و نکتی عالی و رموزی عجب و نظری صحیح و فراستی صادق وعشقی به کمال و شوقی بینهایت داشت و مشایخ بر تقدیم او متفق بودند و او را امیرالقلوب گفتندی و قمرالصوفیه مرید سری سقطی بود صحبت احمد حواری یافته و از اقران جنید بود و در طریقت مجتهد بود و صاحب مذهب و از صدور علماء مشایخ بود و او را در طریقت بر اهمیتی قاطعه است و حجتی لامعه و قاعده مذهبش آنست که تصوف را بر فقر تفضل نهد ومعاملتش موافق جنید است و از نوادر طریقت او یکی آنست که صحبت ایثار حرام داند ودر صحبت ایثار حق صاحب فرماید بر حق خویش و گوید صحبت با درویشان فریضه است وعزلت ناپسندیده و ایثار صاحب بر صاحب فریضه و او را نوری از آن گفتند که چون در شب تاریک سخن گفتی نور از دهان او بیرون آمدی چنانکه خانه روشن شدی و نیز از آن نوری گفتند که به نور فراست از اسرار باطن خبردادی ونیز گفتند که او را صومعه بود در صحرا که همه شب آنجا عبادت کردی و خلق آنجا به نظاره شدندی به شب نوری دیدند که میدرخشیدی و از صومعه او به بالا برمیشدی و ابومحمد مغازلی گفت: هیچکس ندیدم به عبادت نوری و در ابتدا چنان بود که هر روز بامداد از خانه بیرون آمدی که بدکان میروم و نانی چند برداشتی و درراه صدقه کردی و در مسجد شدی و نماز کردی تا نماز پیشین پس بدکان آمدی اهل خانه پنداشتندی که به دکان چیزی خورده است و اهل دکان گمان بردندی که به خانه چیزی خورده است همچنین بیست سال بدین نوع معاملت کردی که کس بر احوال اومطلع نشد.
ذکر بوعثمان حیری قدس الله روحه العزیز : آن حاضر اسرار طریقت آن ناظر انوار حقیقت آن ادب یافته عتبه عبودیت آن جگر سوخته جذبه ربوبیت آن سبق برده در مریدی و پیری قطب وقت عثمان حیری رحمة الله علیه از اکابر این طایفه و از معتبران اهل تصوف بود و رفیع قدر بود و عالی همت و مقبول اصحاب و مخصوص بانواع کرامات و ریاضات و وعظی شافی داشت و اشارتی بلند و در فنون علوم و طریقت و شریعت کامل بود و سخنی موزون و مؤثر داشت و هیچکس را در بزرگی او سخن نیست چنانکه اهل طریقت در عهداو چنین گفتند که در دنیا سه مردند که ایشان را چهارم نیست عثمان در نیشابور و جنید در بغداد و بوعبدالله الجلا بشام و عبدالله محمدرازی گفت: جنید و رویم و یوسف حسین و محمد فضل و ابوعلی جوزجانی و غیر ایشان را از مشایخ بسی دیدم هیچکس از این قوم شناساتر بخدای از ابوعثمان حیری ندیدم و اظهار تصوف در خراسان ازو بود و او با جنید و روبم و یوسف حسین و محمدفضل صحبت داشته بود و او را سه پیر بزرگوار بود اول یحیی معاد و دوم شاه شجاع کرمانی و سوم ابوحفص حداد و هیچکس از مشایخ ازدل پیران چندان بهره نیافت که او یافت و در نیشابور او را منبر نهادند تا سخن اهل تصوف بیان کرد و ابتداء او آن بود که گفت: پیوسته دلم چیزی از حقیقت میطلبید در حال طفولیت و از اهل ظاهر نفرتی داشتم و پیوسته بدان میبودم که جز این که عامه بر آنند چیزی دیگر هست و شریعت را اسراریست جز این ظاهر.
ذکر ابوعبدالله بن الجلاقدس الله روحه العزیز : آن سفینه بحر دیانت آن سکینه اهل متانت آن بدرقه مقامات آن آینهٔ کرامات آن آفتاب فلک رضا ابوعبدالله بن الجلا رحمة الله علیه از مشایخ کبار شام بود و محمود و مقبول این طایفه بود و مخصوص به کلمات رفیع و اشارات بدیع ودر حقایق و معارف و دقایق و لطایف بینظیر بود ابوتراب و ذوالنون مصری را دیده بود و با جنید و نوری صحبت داشته بود ابوعمر و دمشقی گفت: ازو شنیدم که گفت: در ابتدا مادر و پدر را گفتم مرا در کار خدای کنید گفتند کردیم پس از پیش ایشان برفتم مدتی چون بازآمدم بدرخانه رفتم و در بزدم پدرم گفت: کیستی گفتم فرزند تو گفت: مرا فرزندی بود به خدای بخشیدم و آنچه بخشیده بازنستانم در به من نگشاد.
ذکر ابومحمد رویم قدس الله روحه العزیز : آن صفی پرده شناخت آن ولی قبهٔ نواخت آن زنده بیزلل آن باذل بیبدل آن آفتاب بیغیم امام عهد ابومحمد رویم رحمةالله علیه ازجمله مشایخ کبار بود و ممدوح همه و بامانت و بزرگی او همه متفق بودند و از صاحب سران جنید بود و در مذهب داود فقیه الفقها و در علم تفسیر نصیبی تمام داشت و در فنون علم حظی به کمال و مشارالیه قوم بود و صاحب همت و صاحب فراست بود ودر تجرید قدمی راسخ داشت و ریاضت بلیغ کشیده بود و سفرها بر توکل کرده و تصانیف بسیار دارد در طریقت.
ذکر ابن عطا قدس الله روحه العزیز : آن قطب عالم روحانی آن معدن حکمت ربانی آن ساکن کعبه سبحانی آن گوهر بحر وفا امام المشایخ ابن عطا رحمةالله علیه سلطان اهل تحقیق بود و برهان اهل توحید و در فنون علم آیتی بود و باصول و فروع مفتی و هیچکس را از مشایخ بیش ازوی در اسرار اننزیل و معانی تاویل آن کشف نبود و او رادر علم تفسیر و حقایق آن واحادیث و دقایق آن و قرائت و مسائل آن و علم بیان و لطایف آن کمالی عظیم داشت و جمله اقران او را محترم داشتهاند و ابوسعید خرار در کار او مبالغت کردی و به جز او را تصوف مسلم نداشتی و او از کبار مریدان جنید بود.
ذکر ابراهیم رقی قدس الله روحه العزیز : آن قبله اتقیا آن قدره اصفیا آن در دام مرغ سابق آن در شام صبح صادق آن فانی خود باقی متقی ابراهیم ابن داود رقی رحمةالله علیه از اکابر علما و مشایخ بود و از قدماء طوایف و محترم و صاحب کرامات و کلماتی عالی داشت و او بزرگان شام بود و از اقران جنید و ابن جلا و عمری دراز یافت.
ذکر یوسف اسباط قدس الله روحه العزیز : آن مجاهد مردان مرد آن مبارز میدان درد آن خو کرده تقوی آن پرورده معنی آن مخلص محتاط یوسف اسباط رحمةالله علیه از زهاد و عباد این قوم بود و در تابعین بزهد او کس نبود و در مراقبه و محاسبه کمالی داشت و معرفت وحالت خود پنهان داشتی و ریاضت کردی و ازدنیا انقطاع کلی داشت وکلماتی شافی دارد و بسیار مشایخ کبار دیده بود.
ذکر ابویعقوب النهر جوری قدس الله روحه العزیز : آن مشرف رقم فضیلت آن مقرب حرم وسیلت آن منور جمال آن معطر وصال آن شاهد مقامات مشهوری ابویعقوب اسحاق النهر جوری رحمةالله علیه از کبار مشایخ بود و لطفی عظیم داشت و به خدمت و ادب مخصوص بود و مقبول اصحاب و سوزی بغایت داشت و مجاهده سخت و مراقبتی بر کمال و کلماتی پسندیده وگفتهاند که هیچ پیر از مشایخ ازو نورانی تر نبود و صحبت عمر بن عثمان مکی و جنید یافته و مجاور حرم بود و آنجاوفات یافت.
ذکر سمنون محب قدس الله روحه العزیز : آن بیخوف همه حب آن بیعقل همه لب آن پروانه شمع جمال آن آشفتهٔ صبح وصال آن ساکن مضطرب محبوب حق سمنون محب رحمة الله علیه در شان خویش یگانه بود و مقبول اهل زمانه بود والطف المشایخ و اشارات غریب و رموزی عجیب داشت و در محبت آیتی بود و جمله اکابر به بزرگی او اقرار داشتند و او را از فتوت و مروت سمنون المحب خواندندی و او را سمنون الکذاب خواندی صحبت سری یافته بود و از اقران جنید بود و او را در محبت مذهبی خاص است و او تقدیم محبت کرده است بر معرفت و بیشتر مشایخ معرفت را بر محبت تقدیم داشتهاند و میگوید که محبت اصل و قاعدهٔ راه است بخدای و احوال و مقامات همه به نسبت به محبت بازیاند و در محلی که طالب را شناسند زوال بدان روا باشد در محل محبت بهیچ حال روا نباشد مادام که ذات او موجود بود.
ذکر ابومحمد مرتعش قدس الله روحه العزیز : آن به جان سابق معنی آن بتن لایق تقوی آن سالک بساط وجدان پرورش شیخ ابومحمد مرتعش رحمةالله علیه از بزرگان مشایخ و معتبران اهل تصوف بود و مقبول اکابر و سفرها بتجرید کرده و بخدمتهاء شایسته معروف و مشهور طوایف بود و بریاضات و مجاهدات مخصوص و از حیرهٔ نیشابور بود ابوحفص را دیده بود و با ابوعثمان و جنید صحبت داشته و مقام اودر شونیزیه بود و در بغداد وفات کرد.
ذکر محمد فضل قدس الله روحه العزیز : آن متمکن به کرامات وحقایق و آن متعین باشارات و دقایق آن مقبول طوایف آن مخصوص لطایف آن در مرغزار عشق و عقل ابوعبدالله محمدبن فضل رحمة الله علیه از کبار مشایخ خراسان بود و ستودهٔ همه بود ودر ریاضات و رنج بینظیر بود و درفتوت و مروت بیهمتا بود و مرید خضرویه بود و ترمدی را دیده بود و بوعثمان حیری را بدو میلی عظیم بود چنانکه یکبار بدونامه نوشت که علامت شقاوت چیست گفت: سه چیز یکی آنکه حق تعالی او را علم روزی کند و از عمل محروم گرداند دوم آنکه عمل دهد و از اخلاص محروم کند سوم آنکه صحبت صالحان روزی کند و از حرمت داشت ایشان محروم کند.
ذکر ابوالحسن بوشنجی قدس الله روحه العزیز : آن صادق کار دیده آن مخلص بارکشیده آن موحد یک رنگی شیخ ابوالحسن بوشنجی رحمة الله علیه از جوانمردان خراسان بود و محتشمترین اهل زمانه و عالمترین در علم طریقت و در تجرید قدمی ثابت داشت و ابن عطا و بوعثمان و جریدی و ابن عمرو رادیده و سالها از بوشنج برفت و بعراق میبود چون بازآمد بزندقه منسوب کردندش از آنجا بنشابور آمد و عمر را آنجا گذاشت چنانکه مشهور شد تا به حدی که روستائی را دراز گوشی گم شده بود پرسید که در نشابور پارساتر کیست گفتند ابوالحسن بوشنجی بیامد و در دامنش آویخت که خرمن تو بردهٔ درماند و گفت: ای جوانمرد غلط کردهای من ترا اکنون میبینم گفت: نی خرمن تو بردهٔ درماند و دست برداشت و گفت: الهی مرا از وی باز خر در حال یکی آواز داد که او را رها کن که خر یافتیم بعد از آن روستائی گفت: ای شیخ من دانستم که تو ندیدهٔ لکن من خود را هیچ آبروی ندیدم برین درگاه گفتم تاتو نفسی بزنی تا مقصود من برآید.
ذکر محمدبن علی الترمدی قدس الله روحه العزیز : آن سلیم سنت آن عظیم ملت آن مجتهد اولیاء آن متفرد اصفیاء آن محرم حرم ایزدی شیخ وقت محمدعلی الترمدی رحمة الله علیه از محتشمان شیوخ بود و از محترمان اهل ولایت و بهمه زبانها ستوده وآیتی بود در شرح معانی و در احادیث و روایات اخبار ثقه بود و در بیان معارف و حقایق اعجوبه بود قبولی به کمال و حلمی شگرفت و شفقتی وافر و خلقی عظیم و اورا ریاضات و کرامات بسیار است ودر فنون علم کامل و در شریعت و طریقت مجتهد و ترمدیان جماعتی بوی اقتدا کنند و مذهب او بر علم بوده است که عالم ربانی بود و حکیم امت بود و مقلد کسی نبود که صاحب کشف و صاحب اسرار بود و حکمتی به غایت داشت چنانکه او را حکیم الاولیاء خواندندی و صحبت بوتراب و خضرویه و ابن جلا یافته بود با یحیی معاذ سخن گفته بود چنانکه گفت: یک روز سخنی میگفتم در مناظرهٔ امیریحیی متحیر شد در آن سخن و او را تصانیف بسیار است همه مشهور و مذکور و در وقت او در ترمد کسی نبود که سخن او فهم کردی و از اهل شهر مهجور بودی ودر ابتدا با دو طالب علم راست شد که به طلب علم روند چون عزم درست شد مادرش غمگین شد و گفت: ای جان مادر من ضعیفم و بیکس و تو متولی کار من مرا بکه میگذاری و من تنها و عاجز از آن سخن دردی بدل او فرود آمد ترک سفر کرد وآن دو رفیق او بطلب علم شدند چون چندگاه برآمد روزی در گورستان نشسته بود و زار میگریست که من اینجا مهمل و جاهل ماندم و یاران من بازآیند به کمال علم رسیده ناگاه پیری نورانی بیامد و گفت: ای پسر چرا گریانی گفت: بازگفتم پیر گفت: خواهی تا ترا هر روزی سبقی گویم تا بزودی از ایشان درگذری گفتم خواهم پس هر روز سبقم میگفت تا سه سال برآمد بعد از آن مرا معلوم شد که او خضر بوده است و این دولت برضاوالده یافتم.
ذکر ابوالخیر اقطع قدس الله روحه العزیز : آن پیش روصف رجال و آن بدرقه راه کمال آن پیک بادیه بلا آن مرد مرتبه رضا آن طلیعهٔ فقر را مطلع شیخ ابوالخیر اقطع رحمة الله علیه از کبار مشایخ بود و از اشراف اقران و صاحب فراستی عظیم بوده و از مغرب بوده است و با ابن جلا صحبت داشته بود و سباع و آهو با او انس گرفته بوند و با شیر و اژدها هم قرینی کردی و حیوانات پیش او بسی آمدندی.
ذکر عبدالله تروغبدی قدس الله روحه العزیز : آن پاک باز ولایت آن شاه باز هدایت آن سالک بادیه تجرید آن سابق راه تفرید آن برکندهٔ بیخ خودی شیخ عبدالله تروغبدی رحمةالله علیه یگانه عهد بود و نشانهٔ وقت بود و از جمله مشایخ طوس و از کبار اصحاب و در ورع و تجرید کامل بود و او را کرامات و ریاضات شگرف است صحبت بوعثمان حیری یافته بود و بسی مشایخ دیده و ابتداء حال او چنان بود که در طوس قحطی افتادکه آدمی میخوردند و یک روز بخانه درآمد مگر دومن گندم یافت د رخمره آتش درو افتاد و گفت: این شفقت بود بر مسلمانان که ایشان از گرسنگی میمیرند و تو گندم در خمره نهادهٔ شوری بدو درآمدی روی به صحرا نهاد و ریاضت و مجاهده پیش گرفت.
ذکر ابوبکر وراق قدس الله روحه العزیز : آن خزانه علم و حکمت آن یگانه حلم و عصمت آن شرف عباد آن کنف زهاد آن مجرد آفاق شیخ وقت ابوبکر وراق رحمةالله علیه از اکابر زهاد و عباد بود ودر ورع و تقوی تمام و در تجرید و تفرید کمالی خوب داشت و در معاملهٔ ادب بینظیر چنانکه مشایخ او را مودب الاولیاء خواندهاند و کشته نفس ومبارک نفس بود و با محمد حکیم صحبت داشته بود و ازیاران خضرویه بود و در بلخ مقیم بود و او را در ریاضات و آداب تصانیف است و مریدان را از سفر منع کردی گفتی کلید همه برکتی صبر است در موقع ارادت تا آنگاه که ارادت ترا درست گردد چون ارادت درست شد اول برکتها برتو گشاده شد.
ذکر عبدالله منازل قدس الله روحه العزیز : آن هدف تیر ملامت آن صدف در کرامت آن مجرد رجال آن مشرف کمال آن خزانهٔ فضائل عبدالله منازل رحمة الله علیه یگانه روزگار بود و شیخ ملامتیان بود و متورع ومتوکل و معرض هم از دنیا و هم از خلق مرید حمدون قصار بود و عالم به علوم ظاهر و باطن و بسیار حدیث نوشته بود و سماع کرده و در وقت او مجردتر از او و پاکیزهتر ازو کسی نبوده است چنانکه نقل است که ابوعلی ثقفی سخن میگفت. در میان سخن عبدالله او را گفت: مرگ را ساخته باش که ازو چاره نیست علی گفت: تو ساخته باش عبدالله دست را بالین کرد و سر بر او نهاد و گفت: من مردم در حال بمرد بوعلی منقطع شد زیرا که او را علایق بود عبدالله مفرد و سخن اوست که گفت: ابوعلی ثقفی وقتی که سخن گفتی از برای خود گفتی نه از برای خلق و از جهة این بود که برکات سخن او بدو رسیدو در این معنی گفت: آفت ماست که از سخن خود انتفاع نمیتوانیم گرفت چگونه دیگری از سخن ما منفعت گیرد.
ذکر شیخ علی سهل اصفهانی قدس الله روحه العزیز : آن خواجهٔ درویش آن حاضر بیخویش آن دانند غیوب آن بینندهٔ عیوب آن خزانهٔ حقایق و معانی شیخ علی سهل اصفهانی رحمةالله علیه پس بزرگ ومعتبر بود و ازکبار مشایخ بود وجنید را بوی مکاتبات لطیف است و صاحب بوتراب بود و سخن او در حقایق عظیم بلند بود و معاملات و ریاضات او کامل و بیانی شافی داشت در طریقت عمرو بن عثمان مکی به زیارت او باصفهان شد و سی هزار درم وام داشت و علی سهل همه وام او بگزارد و سخن اوست که گفت: شتافتن به خدمت و طاعت از علامات توفیق بود و ازمخالفات بازداشتن از علامات رعایت بود و مراعات اسرار از علامات بیداری و بدعوی بیرون آمدن از رعنایی بشریت بود و هر که در بدایت ارادت درست نکرده است در نهایت عافیت و سلامت نیابد.
ذکر خیر نساج قدس الله روحه العزیز : آن مفتی هدایت آن مهدی ولایت آن حارس عقل و شرع آن عارف اصل و فرع آن معطلی حجاج شیخ وقت خیر النساج رحمةالله علیه استاد بسیار مشایخ بوددر بغداد و پیر وقت خویش بود و در وعظ و معاملت بیان شافی داشت و عبارتی مهذب داشت وخلقی وحلمی بغایت و ورع و مجاهدهٔ تمام و نفسی موثر شبلی و ابراهیم خواص در مجلس اوتوبه کردند شبلی را پیش جنید فرستاد حفظ حرمت جنید را و او مرید سری سقطی بود و جنید او را عظیم محترم داشتی و بوحمزه بغدادی در شان اومبالغتی تمام کردی و سبب آنکه او را خیر نساج گفتند آن بود که او از مولود گاه خود به سامره رفت به عزم حج گذرش به کوفه بود چون به دروازهٔ کوفه رسید مرقعی پاره پاره پوشیده بود واو خود سیاه رنگ بود چنانکه هر که او را دیدی گفتی این مرد ابلهی مینماید یکی او را بدید گفت: روزی چند او در کار کشم پیش او رفت و گفت: تو بندهٔ گفت: آری گفت: از خداوند گریختهٔ گفت: آری گفت: ترا نگاهدارم تا بخداوند سپارم او گفت: من خود این میطلبم گفت: عمری است که در آرزوی آنم که کسی یابم که مرا به خداوند سپارد پس او را به خانه برد و گفت: نام توخیراست و او از حسن عقیده که المؤمن لایکذب او را خلاف نکرد با و برفت و او را خدمت کرد پس آنمرد خیر را نساجی آموخت و سالها کار آن مرد کرد و هرگاه که گفتی خیر او گفتی لبیک تا آنگه که آن مرد پشیمان شد که صدق و ادب و فراست او میدید و عبادت بسیار ازو مشاهدهٔ میکرد گفت: من غلط کرده بودم تو بندهٔ من نیستی برو هر جا که خواهی پس او برفت و به مکه شد تا بدان درجه رسید که جنید گفت: الخیر خیرلا ودوستر آن داشتی که او را خیر خواندندی گفتی روا نباشد که برادری مسلمان مرا نامی نهاده باشد و من آن نام بگردانم.
ذکر ابوحمزه خراسانی قدس الله روحه العزیز : آن شریف اقران آن لطیف اخوان آن متمکن طریقت آن متوکل حقیقت آن کعبه مسلمانی ابوحمزهٔ خراسانی رحمةالله علیه از جملهٔ مشایخ بود و از اکابر طریقت و رفیع القدر و عالی همت بود و در فراست همتا نداشت و در توکل بینهایت رسیده بود و در تجرید به غایت کشیده و ریاضات و کرامات او بسیار است و مناقب او بی شمار خلوات شایسته داشت بوتراب و جنید یافته بود.
ذکر احمد مسروق قدس الله روحه العزیز : آن رکن روزگار آن قطب ابرار آن فرید دهر آن وحید عصر آنعاشق معشوق شیخ وقت احمد مسروق رحمه الله علیه از مشایخ کبار خراسان بود واز طوس بود اما در بغداد نشستی و باتفاق همه از جمله اولیاء خدای بود واو را با قطب المدار رحمةالله علیه صحبت بود او خود از اقطاب بود ازو پرسیدند که قطب کیست ظاهر نکرد اما به حکم اشارت چنان نمود که جنید است و او چهل تن را از اهل تمکین و مشایخ مکین خدمت کرده بود و فایدها گرفته و در علوم ظاهرو باطن به کمال و در مجاهده و تقوی به غایت درجه و صحبت محاسبی و سری یافته.
ذکر عبدالله مغربی قدس الله روحه العزیز : آن شیخ ملت آن قطب دولت آن زین اصحاب آن رکن ارباب آن صبح مشرق یثربی عبدالله مغربی رحمةالله علیه استاد مشایخ بود و از قدماء کبار و استاد اولیا و اعتماد اصفیا بود و خوب ولایتی داشت ودر تربیت کردن مرید آیتی بود و حرمت اودر دلها بسیار است وخطر بیشمار در توکل و تجرید ظاهر و باطن کسی را قدم او نبود و این در ابراهیم که ازو خاستهاند خود شرح دهندهٔ کمال او بساند یکی ابراهیم شیبان ودوم ابراهیم خواص رحمهما الله و او پیر این هردو بوده است واو را کلماتی رفیع است و عمر او صد و بیست سال بود و کارهاء او عجیب بود هیچ چیزی که دست آدمی بدان رسیده بودی نخوردی مگر بیخ گیاه که آن خوردی و مریدان او هرجا که بیخ گیاه یافتندی پیش او بردندی تا بقدر حاجت بکار بردی و ازین جنس عادت کرده بود و پیوسته سفر کردی و یاران باوی بودندی ودایم احرام داشتی و چون از احرام بیرون آمدی باز احرام گرفتی و هرگز جامهٔ او شوخگن نشدی و موی اونبالیدی.
ذکر ابوعلی جوزجانی قدس الله روحه العزیز : آن عمده اولیاء آن زبدهٔ اصفیاء آن مقبول بامانت آن مخصوص به کرامت آن شیخ پنهانی ابوعلی جوزجانی رحمةالله علیه از کبار مشایخ و از جوانمردان طریقت بود و در مجاهده به کمال و او را تصانیف است در معاملات معتبر ومشهور و کلماتی مقبول و مذکور و مرید حکیم ترمدی بود و سخن اوست که قرارگاه خلق میدان غفلت است واعتماد ایشان بر ظن و تهمت و به نزدیک ایشان چنان است که کردار ایشان بر حقیقت است و سخنشان بر اسرار و مکاشفات.
ذکر ابوبکر کتانی قدس الله روحه العزیز : آن صاحب مقام استقامت آن عالی همت امامت آن شمع عالم توفیق آن رکن کعبه تحقیق آن قبله روحانی شیخ ابوبکر کتانی رحمةالله علیه شیخ مکه بود و پیرزمانه بودو درورع و تقوی و زهد و معرفت یگانه بود و از کبار مشایخ حجاز بود و در طریقت صاحب تصنیف و صاحب تمکین و در ولایت صاحب مقام و در فراست صاحب عمل و درمجاهدت و ریاضت سخت بزرگوار و در انواع علوم کامل خاصه در علم حقایق و معرفت صحبت جنید و ابوسعید خراز ونوری یافته بود و او را چراغ حرم گفتند و در مکه مجاور بود تا وقت وفات و اول شب تا آخر نمازکردی و قرآن ختم کردی و درطواف دوازده هزار ختم قرآن کرده بود و سی سال درحرم بزیر ناودان نشسته بود که درین سی سال در شبانروزی یکبار طهارت تازه کردی و درین مدت خواب نکرد و درابتدا دستوری از مادر خواست که به حج رود گفت: چون دربادیه شدم حالتی در من پدید آمد که موجب غسل بود با خود گفتم مگر شرط نیامدهام بازگشتم چون به درخانه رسیدم مادر در پس درنشسته بود بانتظار من گفتم ای مادر نه اجازت داده بودی گفت: بلی اما خانه را بیتو نمیتوانستم دید تا تو رفتهٔ این جا نشستهام ونیت کرده بودم تا بازنیائی برنخیزم پس چون مادر وفات کرد روی در بادیه نهاد.
ذکر شیخ ابوعبدالله محمدبن الخفیف قدس الله روحه العزیز : آن مقرب احدیت آن مقدس صمدیت آن برکشیده درگاه آن برگزیدهٔ الله آن محقق لطیف قطب وقت ابوعبدالله محمدبن الخفیف رحمةالله علیه شیخ المشایخ عهد خویش بود ویگانه عالم بود و درعلوم ظاهر و باطن مقتدا بود ورجوع اهل طریقت در آن وقت به وی بود بینایی عظیم داشت و خاطری بزرگ و احترامی به غایت و فضائل او چندان است که بر نتوان شمردن و ذکر او نتوان کرد و مجتهد بود در طریقت و مذهبی خاص داشت در طریقت جماعتیاند از متصوفه که تولا بدو کنند ودر هرچهل روز تصنیفی از غوامض حقایق میساخت و درعالم ظاهر بسی تصنیف نفیس دارد همه مقبول و مشهود و آن مجاهدات که او کرد در وسع بشر نگنجد و آن نظر که او را بود در حقایق و اسرار در عهد اوکس را نبود وبعد ازوی در پارس خلفی نماند چنانکه نسبت بدو درست کردی و از ابناء ملوک بود و بر تجرید سفرها کرده رویم و جریری و ابن عطا ومنصور حلاج را دیده بودو جنید را یافته و در ابتدا که درد دین دامندل او بگرفت چنان شد که در رکعتی نماز ده هزار بار قل هوالله احد برخواندی و بسیار بودی که از بامداد تا شب هزار رکعت نماز کردی و بیست سال پلاس پوشیده بود وهر سال چهارچهله بداشتی و آن روز که وفات کرد چهل چهله پیاپی بداشته بود که در آن چهلهٔ آخر وفات کرد و پلاس از خود بیرون نکردی.
ذکر ابومحمد جریری قدس الله روح العزیز : آن ولی قبه ولایت آن صفی کعبه هدایت آن متمکن عاشق آن متدین صادق آن درمشاهدهٔ بصیری شیخ وقت ابومحمد جریری رحمةالله علیه یگانه وقت بود و برگزیده زمانه در میان اقران واقف بود بر دقایق طریقت و پسندیده بود بهمه نوع و کامل بود در ادب و در انواع علوم حظی وافر داشت و در فقه مفتی و امام عصر بود ودر علم اصول بغایت بود و در طریقت استاد بود تا حدی که جنید مریدان را گفت: که ولی عهد من اوست صحبت عبدالله تستری یافته بود و آداب او چنان بود که گفت: بیست سال است تا پای در خلوت دراز نکردم وحسن ادب با خدای اولیتر.
ذکر حسین منصور حلاج قدس الله روحه العزیز : آن فی الله فی سبیل الله آن شیر بیشهٔ تحقیق آن شجاع صفدر صدیق آن غرقهٔ دریای مواج حسین منصور حلاج رحمةالله علیه کار او کاری عجب بود و واقعات غرایب که خاص او را بود که هم در غایت سوز و اشتیاق بود و در شدت لهب و فراق مست و بیقرار و شوریدهٔ روزگار بود و عاشق صادق و پاک باز و جد وجهدی عظیم داشت و ریاضتی و کرامتی عجب و عالی همت و رفیع قدر بود او را تصانیف بسیار است بالفاظ مشکل در حقایق و اسرار و معانی محبت کامل و فصاحت و بلاغتی داشت که کس نداشت و دقت نظر و فراستی داشت که کس را نبود و اغلب مشایخ کبار در کار او ابا کردند و گفتند او را در تصوف قدمی نیست مگر عبدالله خفیف و شبلی و ابوالقاسم قشیری و جملهٔ متأخران الاماشاءالله که او را قبول کردند و ابوسعید ابوالخیر قدس الله روحه العزیز و شیخ ابوالقاسم گرگانی و شیخ ابوعلی فارمدی و امام یوسف همدانی رحمةالله علیهم اجمعین در کار او سیری داشتهاند و بعضی در کار اومتوقفاند چنانکه استاد ابوالقاسم قشیری گفت: درحق او که اگر مقبول بود برد خلق مردود نگردد و اگر مردود بود به قبول خلق مقبول نشود و باز بعضی او را به سحر نسبت کردند و بعضی اصحاب ظاهر به کفر منسوب گردانیدند و بعضی گویند از اصحاب حلول بود و بعضی گویند تولی باتحادداشت اما هر که بوی توحید بوی رسیده باشد هرگز او را خیال حلول و اتحاد نتواند افتاد و هر که این سخن گوید سرش از توحید خبر ندارد و شرح این طولی دارد این کتاب جای آن نیست اما جماعتی بودهاند از زنادقه در بغداد چه درخیال حلول و چه در غلط اتحاد که خود را حلاجی گفتهاند و نسبت بدو کردهاند و سخن او فهم ناکرده بدان کشتن و سوختن به تقلید محض فخر کردهاند چنانکه دو تن را در بلخ همین واقعه افتاد که حسین را اما تقلید در این واقعه شرط نیست مرا عجب آمد از کسی که روا دارد که از درختی اناالله برآید و درخت در میان نه چرا روا نباشد که از حسین اناالحق برآید و حسین در میانه نه و چنانکه حق تعالی به زبان عمر سخن گفت: که ان الحق لینطق علی لسان عمر و اینجا نه حلول کار دارد و نه اتحاد بعضی گویند حسین منصور حلاج دیگر است و حسین منصور ملحدی دیگر است استاد محمدزکریا و رفیق ابوسعید قرمطی بود و آن حسین ساحر بوده است اما حسین منصور از بیضاء فارس بود و در واسط پرورده شد و ابوعبدالله خفیف گفته است که حسین منصور عالمی ربانی است و شبلی گفته است که من و حلاج یک چیزیم اما مرا به دیوانگی نسبت کردند خلاص یافتم و حسین را عقل اوهلاک کرد اگر اومطعون بودی این دو بزرگ در حق او این نگفتندی و ما را دو گواه تمام است و پیوسته در ریاضت و عبادت بود ودر بیان معرفت و توحید و درزی اهل صلاح و در شرع و سنت بود و این سخن ازو پیدا شد اما بعضی مشایخ او را مهجور کردند نه ازجهت مذهب و دین بود بلکه از آن بود که ناخشنودی مشایخ از سرمستی او این بار آورد چنانکه اول بتسترآمد به خدمت شیخ سهل بن عبدالله و دو سال در صحبت او بود پس عزم بغداد کرد و اول سفر او در هجده سالگی بود پس به بصره شد و بعمروبن عثمان پیوست و هژده ماه در صحبت او بود پس یعقوب اقطع دختر بدوداد بعد از آن عمربن عثمان ازو برنجید از آنجا به بغداد آمد پیش جنید و جنید او را به سکوت و خلوت فرمود چندگاه در صحبت او صبر کرد پس قصد حجاز کرد و یک سال آنجا مجاور بود بازبه بغداد آمد با جمعی صوفیان به پیش جنید آمد و از جنید مسائل پرسید جنید جواب نداد و گفت: زود باشد که سرچوب پارهٔ سرخ کنی گفت: آن روز که من سر چوب پاره سرخ کنم توجامهٔ اهل صورت پوشی چنانکه آنروز که ائمه فتوی دادند که او را بباید کشت جنید در جامهٔ تصوف بود نمینوشت وخلیفه گفته بود که خط جنید باید، جنید دستار ودراعه درپوشید و به مدرسه شد و جواب فتوی که نحن نحکم بالظاهر یعنی بر ظاهرحال کشتنی است و فتوی بر ظاهر است اما باطن را خدای داند بس حسین از جنید چون جواب مسائل نیافت متغیر شد و بیاجازت بتستر شد و یک سال آنجا بود و قبولی عظیم پیدا شد و اوهیچ سخن اهل زمانه را وزنی ننهادی تا او را حسد کردند عمروبن عثمان در باب اونامهها نوشت به خوزستان و احوال او در چشم اهل آن دیار قبیح گردانید و او را نیز از آنجا دل بگرفت جامهٔ متصوفه بیرون کرد و قبا درپوشید و بصحبت ابناء دنیا مشغول شد اما او را از آن تفاوتی نبود و پنج سال ناپدید شد ودر آن مدت بعضی به خراسان و ماوراءالنهر میبود و بعضی به سیستان باز باهواز آمد واهل اهواز را سخن گفت: و به نزدیک خاص و عام مقبول شد و از اسرار خلق سخن میگفت. تا او را حلاج الاسرار گفتند پس مرقع درپوشید و عزم حرم کرد و در آن سفر بسیار خرقه پوش با او بودند چون به مکه رسید یعقوب نهرجوری به سحرش منسوب کرد پس از آنجا باز به بصره آمد باز باهواز آمد پس گفت: به بلاد شرک میروم تا خلق به خدای خوانم به هندوستان رفت پس به ماوراءالنهر آمد پس به چین افتاد و خلق را به خدای خواند و ایشان را تصانیف ساخت چون بازآمد از اقصاء عالم بدو نامه نوشتندی اهل هند ابوالمغیث نوشتندی و اهل خراسان ابوالمهر و اهل فارس ابوعبدالله و اهل خوزستان حلاج الاسرار اهل بغداد مصطلم میخواندند و در بصره مخبر پس اقاویل دروی بسیار گشت بعد از آن عزم مکه کرد و دو سال در حرم مجاور شد چون بازآمد احوالش متغیر شد و آن حال برنگی دیگر مبدل گشت که خلق را به معنی میخواند که کس بر آن وقوف نمییافت تا چنین نقل کنند که او را از پنجاه شهر بیرون کردند و روزگاری گذشت بروی که از آن عجبتر نبود و او را حلاج از آن گفتند که یک بار بانبار پنبه گذشت اشارتی کرد در حال دانه از پنبه بیرون آمد و خلق متحیر شدند.
ذکر ابراهیم خواص رحمةالله علیه : ذکر متأخران از مشایخ کبار رحمته الله علیهم اجمعین
ذکر شیخ ممشاد دینوری رحمةالله علیه : آن ستوده رجال آن ربودهٔ جلال آن صاحب دولت زمانه آن عالی همت یگانه آن مجرد شده از کینهوری شیخ وقت ممشاد دینوری پیر عهد بود و یگانهٔ روزگار و ستوده بهمه کمالی و برگزیده به همه خصالی و در ریاضت و خدمت و مشاهدت و حرمت آیتی بود و پیوسته در خانقاه بسته داشتی چون مسافر بدر خانقاه رسیدی او در پس درآمدی و گفتی مسافری یا مقیم اگر مقیمی درآی و اگر مسافری این خانقاه جای تو نیست که روزی چند بباشی و ما با تو خوی کنیم آنگاه بروی و ما را در فراق تو طاقت نبود.
ذکر شیخ ابوبکر شبلی رحمةالله علیه : آن غرق بحر دولت آن برق ابر عزت آن گردن شکن مدعیان آن سرافراز منقیان آن پرتو از عالم حسی و عقلی شیخ وقت ابوبکر شبلی رحمةالله علیه ازکبار و اجله مشایخ بود و ازمعتبران و محتشمان طریقت و سید قوم و امام اهل تصوف و وحید عصر و بحال و علم ب ی همتا و نکت و اشارات و رموز و عبارات و ریاضات و کرامات او بیش از آنست که در حد حصر و احصاء آید جمله مشایخ عصر را دیده بود ودر علوم طریقت یگانه و احادیث بسی نوشته بود و شنوده و فقیه به مذهب مالک و مالکی مذهب و حجتی بود بر خلق خداء که آنچه او کرد بهمه نوعی بصفت درنیاید و آنچه او کشید در عبارت نگنجد از اول تا آخر مردانه بود و هرگز فتوری و ضعفی به حال او راه نیافت و شدت لهب شوق او بهیچ آرام نگرفت چهل قوصره از احادیث برخوانده بود و گفت: سی سال فقه و حدیث خواندم تا آفتابم از سینه برآمد پس بدرگاه آن استادان شدم که هاتوافقه الله بیایید و از علم الله چیزی بازگویید کس چیزی ندانست گفت: که نشان چیزی از چیزی بود از غیب هیچ نشان نبود عجب حدیثی بدانستم که شما در شب مدلهم ایدوما در صبح ظاهر شکر بکردیم و ولایت بدزد سپردیم تا کرد با ما آنچه کرد.
ذکر ابونصر سراج رحمةالله علیه : آن عالم عارف آن حاکم خایف آن امین زمرهٔ کبرا آن نگین حلقهٔ فقرا آن زبدهٔ امشاج شیخ وقت ابونصر سراج رحمةالله علیه امامی به حق بود و یگانهٔ مطلق و متعین و متمکن و او را طاوس الفقرا گفتندی و صفت و نعت او نه چندانست که در قلم و بیان آید و یا در عبارت و زبان گنجد و در فنون علم کامل بود و در ریاضت و معاملات شأنی عظیم داشت و در حال و قال و شرح دادن به کلمات مشایخ آیتی بود و کتاب لمع او ساخته است و اگر کسی خواهد بنگرد و از آنجا او را معلوم کند و من نیز کلمهٔ چند بگویم سری و سهل را و بسی مشایخ کبار را دیده بود و از طوس بود ماه رمضان به بغداد بود ودرمسجد شونیزیه خلوت خانهٔ بدو دادند و امامت درویشان بدومسلم داشتند تا عید جمع اصحاب را امامت کرد و اندر تراویح پنج بار قرآن ختم کرد هر شب خادم قرصی بدر خلوت خانهٔ او بردی و بدو دادی تا روز عید شد و او برفت خادم نگاه کرد آن قرصکها بر جای بود.
ذکر شیخ ابوالعباس قصاب رحمةالله علیه : آن گستاخ درگاه آن مقبول الله آن کامل معرفت آن عامل مملکت آن قطب اصحاب شیخ وقت ابوالعباس قصاب رحمةالله علیه شیخ عالم و محترم مشایخ بود و صدیق وقت بود و در فتوت و مروت پادشاه و در آفات عیوب نفس دیدن اعجوبه بودو در ریاضت و کرامت و فراست ومعرفت شانی عظیم داشت او را عامل مملکت گفتهاند و پیر و سلطان عهد بود و شیخ میهنه را گفت: که اشارت و عبارت نصیب تست.
ذکر شیخ ابوعلی دقاق رحمةالله علیه : آن استاد علم و بیان آن بنیاد کشف و عیان آن گمشده عشق و مودت آن سوخته شوق و محبت آن مخلص درد و اشتیاق شیخ وقت ابوعلی دقاق رحمةالله علیه و قدس الله سره العزیز امام وقت بود و شیخ عهد و سلطان طریقت و پادشاه حقیقت و زبان حق بود در احادیث و تفسیر و بیان و تقریر و وعظ و تذکیر شانی عظیم داشت و در ریاضت و کرامت آیتی بود و در لطایف و حقایق ومقام و حال متعین مرید نصرآبادی بود و بسی مشایخ کبار را دیده بود و خدمت کرده بزرگان گفتهاند در هر عهدی نوحهگری بوده است و نوحهگر آن وقت بوعلی دقاقست آن درد شوق و سوز و ذوق که او را بوده است کس را نشان ندهند وهرگز درعمر خویش پشت بازننهاده بود و ابتدا در مرو بود که واقعهٔ بدو فرود آمد چنانکه به یکی از کبار مشایخ گفت: در مرو ابلیس رادیدم که خاک بر سر میکرد گفتم ای لعین چه بوده است گفت: خلعتی که هفتصد هزار سالست با منتظر آن بودم و در آرزوی آن میسوختم در بر بسر آرد فروشی انداخت.
ذکر شیخ ابوالحسن خرقانی : آن بحر اندوه آن را سختر از کوه آن آفتاب الهی آن آسمان نامتناهی آن اعجوبه ربانی آن قطب وقت ابوالحسن خرقانی رحمةالله علیه سلطان سلاطین مشایخ بود و قطب او تاد و ابدال عالم و پادشاه اهل طریقت و حقیقت و متمکن کوه صفت و متعین معرفت دایم بدل در حضور ومشاهده و بتن در خضوع ریاضت و مجاهده بود وصاحب اسرار حقایق و عالی همت و بزرگ مرتبه و در حضرت آشنائی عظیم داشت و در گستاخی کروفری داشت که صفت نتوان کرد نقل است که شیخ بایزید هر سال یک نوبت به زیارت دهستان شدی بسر ریگ که آنجا قبور شهداست چون بر خرقان گذر کردی باستادی و نفس برکشیدی مریدان از وی سؤال کردند که شیخا ما هیچ بوی نمیشنویم گفت: آری که از این دیه دزدان بوی مردی میشنوم مردی بود نام او علی و کنیت او ابوالحسن بسه درجه ازمن پیش بود بار عیال کشد و کشت کندو درخت نشاند.
ذکر شیخ ابراهیم شبانی : آن سلطان اهل تصوف آن برهان بیتکلیف آن امام زمانه آن همام یگانه آن خلیل ملکوت روحانی آن قطب وقت شیخ ابراهیم شیبانی رحمةالله علیه رحمة واسعه پیری به حق و شیخی مطلق بود و مشارالیه و محمود اوصاف و مقبول طوایف و درمجاهده و ریاضت شأنی عظیم داشت و درورع و تقوی آیتی بود چنانکه عبدالله منازل گفت: ابراهیم حجت خدایست بر فقرا و بر اهل آداب و معاملات وگردن شکن مدعیان است و رفیع قدر و عالی همت بود و جدی به کمال داشت و مراقبت بر دوام و همه وقتی محفوظ چنانکه گفت: چهل سال خدمت بوعبدالله مغربی کردم درین چهل سال از ماکولات خلق هیچ نخوردم درین چهل سال مویم نبالید و ناخنم دراز نشد و خرقهام شوخگن نگشت و درین چهل سال در زیر هیچ سقف بیت المعمور.
ذکر ابوبکر صیدلانی رحمةالله علیه : آن فلک عبادت آن خورشید سعادت آن چشمهٔ رضا آن نقطه وفا آن شیخ ربانی شیخ ابوبکر صیدلانی رحمةالله علیه از جمله مشایخ و اعلای ایشان بود و صاحب جمال بر صفتی که در عهد خویش همتا نداشت در حالت و در معاملت و در ورع و تقوی و مشاهدت یگانه و از فارس بود و درنیشابور وفات کرد و شبلی او را بزرگ داشتی عظیم وسخن اوست که گفت: درجمله دنیا یک حکمت است و هر یک را از آن حکمت نصیب بر قدر کشف اوست.
ذکر شیخ ابوحمزۀ بغدادی رحمةالله علیه : آن سالک طریق تجرید آن سایر سبیل توحید آن ساکن حضیرهٔ قدس آن خازن ذخیرهٔ انس آن نقطهٔ دایرهٔ آزادی وتدعالم ابوحمزهٔ بغدادی رحمةالله علیه از طایفهٔ کبار بود و از اجلهٔ ابرار و در کلام حظی تمام داشت و در علم تفسیر و روایات وحدیث به کمال و پیر او را حارث محاسبی بود و صحبت سری یافته بود و با نوری و خیرنساج قرین بود و بسی مشایخ بزرگ دیده بود و از آن قوم بود که خلیفه ایشان را گرفت تا بکشد پس نوری در پیش رفت تا خدای تعالی همه را خلاص داد و در مسجد اضافیه بغداد وعظ گفتی و امام احمد را چون در مسئله اشکال افتادی با او رجوع کردی و گفتی در فلان مسئله چگوئی زبانی شافی داشت و بیانی صافی روزی نزدیک حارث محاسبی درآمد وی را یافت جامهای لطیف پوشیده و بنشسته و حارث مرغی سیاه داشت که بانگ کردی در آن ساعت بانگی بکرد ابوحمزه نعره بزد و گفت: لبیک یا سیدی حارث برخاست و کاردی بگرفت و گفت: اضرب فیه و قصد کشتن وی کرد مریدان درپای شیخ افتادند تا وی را ازو جدا کنند بوحمزه را گفتاسلم یا مطرود گفتند ایهاالشیخ ما جمله را از خاص اولیای و موحدان دانیم شیخ را این تردد با او از کجا افتاد حارث گفت: مرا باوی تردد نیست و در وی جز نیکویی نمیبینم و باطن او را به جز مستغرق توحید نمیبینم اما چرا وی را چیزی باید گفت: که با فعال حلولیان ماند یا از مقالت ایشان در معاملت وی نشان بود مرغی که عقل ندارد و بر مجاری عادت خود بانگی میکند چرا او را از حق سماع افتد و حق جل و علا متجزی نه و دوستان او را جز باکلام او آرام نه و جز با نام او وقت و حال خوش نه و وی را به چیزها حلول ونزول نه و اتحاد و امتزاج بر قدیم روانه بوحمزه گفت: اگرچه در میان اینهمه راحت و لباسهای فاخر نشستهٔ و مرغی به تمکن صفوت غرق شده چرا احوال اهل ارادت برتو پوشیده است حارث گفت: توبه کن از این چه گفتی و اگر نه خونت بریزم در حالت گفت: ایهاالشیخ هر چند من در اصل درست بودم اما چون فعلم ماننده بود بفعل قوی گمراه توبه کردم و ازین جنس سخن او بسیار است تا به جایی که وقتی میگفت: که رب العزه را دیدم جهرا مرا گفت: یا باحمزه لاتتبع الوسواس و دق بلاء الناس خدای را آشکارا دیدم مرا گفت: یا باحمزه متابعت وسواس مکن و بلاء خلق بخش و چون این سخن ازو بشنودند او رارنج بسیار نمودند به سبب این سخن بلای بسیار کشید اگر کسی گوید خدای را در آشکاری بحس چون توان دید در بیداری گوییم بیچگونه تواندید چون بصر او صفت بصر کسی گردد به بیداری تواند دید چنانکه در خواب رواست دیدن اگر گویند موسی علیه السلام ندید این چگونه باشد گوییم چنانکه کلام خاص به موسی علیه السلام رویت خاص به محمد بود صلی الله علیه و سلم آن قوم که با موسی علیه السلام بودند کلام حق شنودند و به خود نشنیدند که ایشان را زهره آن نبودی که کلام حق تعالی شنیدندی بلکه بنور جان موسی علیه السلام شنودند و بی او هرگز نشنیدندی همچنین اگر کسی از امت محمد صلی الله علیه و سلم رؤیتی بود نه از او بود آن به نور جان محمد بود علیه السلام نه آنکه هرگز صدولی بگرد نبی رسد لیک اگرمحمد علیه السلام ولی را برگزیند تا به نور او چیزی ببیند دلیل آن نکند و آن کس از نبی زیادت بود اما نبی را دست آن بود که از آنچه او میخورد لقمهٔ امت را دهد چنانکه موسی علیه السلام قوم خود را کلام حق بشنوانید و چنانکه محمد علیه السلام گفت: سلام علینا و علی عبادالله الصالحین چون سلام خاص محمد بود اگر یکی از امت را به سبب او آن دست دهد عجب نبود و از جهت این سر بود که موسی علیه السلام گفت: خداوندا مرا از امت محمدگردان و دیگران جواب آنست دیدی که موسی علیه السلام میخواسته است در حق خود میخواسته است و آنچنان درهیجده هزار عالم نگنجد پس دید بوحمزه بر قدر او بوده باشد چنانکه مرید بوتراب نخشبی که حق را میدید و با اینهمه طاقت دیدار بایزید نیاورد که چون حق بر قدر بایزید متجلی گشت مرید طاقت آن نداشت تا فرو شد و چنانکه صدیق را یکبار متجلی میشود و جمله خلق را یکبار پس تفاوت در دیداو آمد لاجرم چون دید موسی علیه السلام در عالم نتوانست کشیدندید اگر در دید تفاوت نبودی فردا اهل بهشت نوردوال نعلین بلال را سجده نکردندی و بوحمزه را بسی سخن است در طریق تجرید که مجردترین اهل روزگار او بود.
ذکر شیخ ابوعمر و نجید رحمةالله علیه : آن عامل جد وجهد آن کامل نذر و عهد آن فرد فردانیت آن مرد وحدانیت آن مطلق عالم قید شیخ ابوعمرونجید رحمةالله علیه از کبار مشایخ وقت بود و از بزرگان اصحاب تصوف و درورع و معرفت و ریاضت و کرامت شانی عظیم داشت و از نشابور بود و جنید را دیده و آخر کسی از شاگردان بوعثمان که وفات کرد او بود و او را نظری دقیق است چنانکه نقل کردهاند که شیخ ابوالقاسم نصرآبادی با او بهم در سماع بود بوعمرو گفت: این سماع چرا میشنوی گفت: سماع شنویم بهتر از آنکه بنشینیم و غیبت کنیم و شنویم بوعمرو گفت: اگر در سماع یک حرکت کرده آید که توانی که نکنی صدساله غیبت از آن به.
ذکر شیخ ابوالحسن الصایغ رحمةالله علیه : آن مشرف خواطر و اسرار آن مقبل اکابر و ابرار آن سفینه بحر عشق آن سکینه کوه صدق آن ازکون فارغ شیخ ابوالحسن الصایغ رحمةالله علیه در مصر مقیم بود و از بزرگان اهل تصوف و یگانه وقت بود وبوعثمان مغربی گفتی هیچکس را نورانیتر از بویعقوب نهرجوری ندیدم و بزرگ همت ترا از ابوالحسن الصایغ.
ذکر شیخ ابوبکر واسطی رحمةالله علیه : آن معظم مسند و آیت آن موحد مقصد عنایت آن خضر کنز حقایق آن بحر رموز دقایق آن ورای صفت قابضی و باسطی قطب جهان ابوبکر واسطی رحمةالله علیه کاملترین مشایخ عهد بود و شیخ الشیوخ عهد و وقت و عالیترین اصحاب و بزرگ همتتر ازو کس نشان نداد در حقایق ومعارف هیچکس قدم از پیش او ننهاد و درتوحید و تجرید و تفویض بر همه سابق بود و از قدماء اصحاب جنید و گویند از فرغانه بود وبواسطهٔ نشستی و بهمهٔ انواع محمود بوده و بر همهٔ دلها مقبول و تا صاحب نفسی نبود بعداوت او بیرون نیامد عباراتی غامض داشت و اشاراتی مشکل و معانی بدیع و عجیب و کلماتی بلند تا هر کسی را مجال نبودی گرد آن گشتن و در فنون علوم به کمال بود وریاضت و مجاهدت که او کشید در وسع کس نیاید و توجهی که به خدا داشت در جمله امور کسی را آن نبود و سخن توحید ازو زیباتر کس بیان نکرد.
ذکر شیخ ابوعلی ثقفی رحمةالله علیه : آن پرورده اسرار آن خوکردهٔ انوار آن مفتی تقوی آن مهدی معنی آن ولی صفی شیخ وقت بوعلی ثقفی رحمةالله علیه امام وقت بود و عزیز روزگار و صحبت بوحفص و حمدون یافته و در نشابور تصوف ازو آشکارا شد در علوم شرعی کمال داشت و در هر فنی مقدم بود و دست از همه بداشت و به علم اهل تصوف مشغول شد و در میان صوفیان در سخن آمد و بیانی نیکو داشت و خلقی عظیم چنانکه نقل است همسایهٔ داشت کبوتر باز و همه روز او را از آن زحمتی عظیم بودی که کبوترانش بر بام سرای نشستندی و او سنگ انداختی روزی شیخ نشسته بود و قرآن همی خواند همسایه سنگی در کبوتر انداخت سنگ بر پیشانی شیخ آمد و بشکست و خون بر روء او فرو دوید اصحاب شاد شدند و گفتند فردا به حاکم شهررود و شر او را دفع کند که به نزدیک امیر شیخ مقبول القول است و ما از زحمت او باز رهیم شیخ خدمتکاری را بخواند و گفت: در آن بوستان برو و چوبی باز کن و بیاور چون خادم چو ببیاورد گفت: اکنون برو به کبوتر بازده و بگو این کبوتران را بدن چوب برانگیز.
ذکر شیخ جعفر خلدی رحمةالله علیه : آن صاحب همت آن ثابت امت آن کوه حلم آن بهر علم آن دولت بازازلی و ابدی شیخ جعفر خلدی رحمةالله علیه عالم زمانه بود و در علم طریقت یگانه بود و از کبرای اصحاب جنید بود و از قدمای ایشان و در انواع علوم متبحر و در اصناف حقایق متعین و او را کلماتی عالی است حوالهٔ آن با کسی دیگر کرد وقتی میگفت: صد و سی واند دیوان اهل تصوف نزدیک من است گفتند از کتب محمد ترمدی هیچ هست ترا گفت: نه که او را از شمار صوفیان ندانم که او آرایش مشایخ بود ومقبول بود.
ذکر شیخ علی رودباری رحمةالله علیه : آن رنج کشیده مجاهده آن گنج گزیده مشاهده آن بحر حلم و دوستداری شیخ علی رودباری رحمةالله علیه رحمة واسعة از کاملان اهل طریقت بود و از اهل فتوت و ظریفترین پیران و عالمترین ایشان به علم حقیقت و در معامله و ریاضت و کرامت و فراست بزرگوار بود و اهل بغداد جملهٔ حضرت او را خاضع بودند و جنید قایل به فضل او بود و به همه نوعی به صواب بود و درحقایق زبانی بلیغ داشت و در مصر مقیم بودی و صحبت جنید و نوری و ابن جلا یافته و او را کلماتی بلیغ و اشاراتی عالی است.
ذکر شیخ ابوالحسن حصری رحمةالله علیه : آن عالم ربانی آن حاکم حکم روحانی آن قدوهٔ قافلهٔ عصمت آن نقطهٔ دایرهٔ حکمت آن محرم صاحب سری شیخ ابوالحسن حصری رحمةالله علیه شیخ عراق بود و لسان وقت و حالی تمام داشت و عبارتی رفیع بصری بود و به بغداد نشستی و صحبت شبلی داشتی و معبر عظیم بودی و در بغداد با اصحاب خود سماع کردی در پیش خلیفه او را غمز کردند که قومی بهم در شدهاند و سرود میگویند و پای میکوبند و حالت میکنند و در سماع مینشینند مگر روزی خلیفه برنشسته بود در صحرا و حصری باصحاب شدند کسی خلیفه را گفت: آن مرد که دست میزد و پای میکوبد اینست خلیفه عنان بازکشید حصری را گفت: چه مذهب داری گفت مذهب بوحنیفه داشتم به مذهب شافعی باز آمدم و اکنون خود به چیزی مشغولم که از هیچ مذهبم خبر نیست گفت: آنچیست گفت: صوفی گفت: صوفی چه باشد گفت: آنکه از دوجهان بدون او به هیچ چیز نیارآمد و نیاساید گفت: آنکه دیگر گفت: آنکه کار خویش بدو بازگذارد که خداوند اوست تا خود به قضاء خویش تولی میکند گفت: دیگر حصری گفت: فما بعد الحق الاالضلال چون حق را یافتند به چیزی دیگر ننگرند خلیفه گفت: ایشان را مجنبانید که ایشان قومی بزرگاند که حق تعالی را نیابت کار ایشان دارند.
ذکر شیخ ابو اسحق شهریار کازرونی : آن متقی مشهور آن منتهی مذکور آن شیخ عالم اخلاص آن محرم حرم خاص آن مشتاق بیاختیار ابواسحق شهریار رحمةالله علیه یگانهٔ عهد بود ونفسی موثر داشت و سخنی جان گیر و صدقی بغایت و سوزی بینهایت و در ورع کمالی داشت و در طریقت دوربین و تیز فراست بود و از کازرون بود و صحبت مشایخ بسیار یافته بود و تربت شیخ را تریاک اکبر میگویند از آنکه هرچه از حضرت وی طلبند حق تعالی بفضل خود آن مقصود روا گرداند.
ذکر ابوالعباس سیاری رحمة الله علیه : آن قبله امامت آن کعبه کرامت آن مجتهد طریقت آن منفرد حقیقت آن آفتاب متواری شیخ عالم ابوالعباس سیاری رحمةالله علیه از ائمه وقت بود و عالم بعلوم شرایع و عارف به حقایق و معارف و بسی شیخ را دیده بود وادب یافته واظرف قوم بود واول کسی که در مرو سخن از حقایق گفت: او بود و فقیه و محدث و مرید ابوبکر واسطی بود و ابتداء حال او چنان بود که از خاندان علم و ریاست بود و در مرو هیچکس را درجاه و قبول بر اهل بیت او تقدم نبود و از پدر میراث بسیار یافته جمله را در راه خدا صرف کرد و دوتای موی پیغامبر علیه السلام داشت آنرا بازگرفت حق تعالی به برکات آن او را بوته داد و با ابوبکر واسطی افتاد و به درجه رسید که امام صنفی شد از متصوفه که ایشان را سیاریان گویند و ریاضت او تا حدی بود که کسی او را مغمزی میکرد شیخ گفت: پائی را میمالی که هرگز بمعصیت گامی فرا نرفته است.
ذکر شیخ ابوعثمان مغربی رحمةالله علیه : آن ادب خوردهٔ ریاضت آن پروردهٔ عنایت آن بیننده انوار طرایق آن دانندهٔ اسرار حقایق آن به حقیقت وارث نبی شیخ وقت عثمان مغربی رحمةالله علیه از اکابر ارباب طریقت بود و ازجملهٔ اصحاب ریاضت و در مقام ذکر و فکر آیتی بود و در انواع علم خطر داشت و در تصوف صاحب تصنیف بود و بسی مشایخ کبار رادیده بود را نهرجوری و ابوالحسن الصایغ صحبت داشته و امام بود در حرم مدتی و در علو حال کس مثل او نشان نداد و در صحت حکم فراست و قوت هیبت و سیاست بینظیر بود و صد و سی سال عمر یافت گفت: نگاه کردم در چنین عمری در من هیچ چیز نمانده بود که همچنان بر جاء بود که وقت جوانی مگر امل.
ذکر ابوالقاسم نصر آبادی رحمة الله : آن دانای عشق و معرفت آن دریای شوق ومکرمت آن پختهٔ سوخته آن افسردهٔ افروخته آن بندهٔ عالم آزادی قطب وقت محمد نصر آبادی علیه الرحمه سخت بزرگوار بود در علو حال و مرتبه بلند داشت و سخت شریف بود به نزدیک جمله اصحاب و یگانهٔ جهان بود و در عهد خود مشارالیه بود درانواع علوم خاصه در روایات عالی وعلم احادیث که در آن منصف بود و در طریقت نظری عظیم داشت سوزی و شوقی بغایت و استاد جمیع اهل خراسان بود بعد از شبلی و او خود مرید شبلی بود و رودباری و مرتعش را یافته بود و بسی مشایخ کبار را دیده بود هیچکس از متأخران آن وقت در تحقیق عبادت آن مرتبه که او را بود و در ورع و مجاهده و تقوی و مشاهده بیهمتا بود و درمکه مجاور بود او را از مکه بیرون کردند از سبب آنکه چندان شوق و محبت و حیرت برو غالب شده بود که یک روز زناری در میان بسته بود ودر آتشگاه گبران طواف میکرد گفتند آخر این چه حالتست گفت: در کار خویش کالیوه گشتهام که بسیاری به کعبه بجستم نیافتم اکنون بدیرش میجویم باشد که بوئی یابم که چنان فرو ماندهام که نمیدانم چکنم.
ذکر ابوالعباس نهاوندی رحمةالله علیه : آن محتشم روزگار آن محترم اخیار آن کعبهٔ مروت آن قبلهٔ فتوت آن اساس خردمندی شیخ ابوالعباس نهاوندی رحمةالله علیه یگانهٔ عهد و معتبر اصحاب بود و در تمکین قدمی راسخ داشت و در ورع و معرفت شأنی عظیم داشت.
ذکر شیخ ابوسعید ابوالخیر : آن فانی مطلق آن باقی برحق آن محبوب الهی آن معشوق نامتناهی آن نازنین مملکت آن بستان معرفت آن عرش فلک سیر قطب عالم ابوسعید ابوالخیر قدس الله سره پادشاه عهد بود بر جمله اکابر و مشایخ و از هیچکس چندان کرامت و ریاضت نقل نیست که ازو و هیچ شیخ را چندان اشراف نبود که او را در انواع علوم به کمال بود و چنین گویند که در ابتدا سی هزار بیت عربی خوانده بود و در علم تفسیر و احادیث و فقه و علم طریقت حظی وافر داشت و در عیوب نفس دیدن و مخالفت هوا کردن به اقصی الغایه بود و در فقر و فنا و ذل و تحمل شأنی عظیم داشت و در لطف و سازگاری آیتی بود خاصه در فقر از این جهت بود که گفتهاند هر جاکه سخن ابوسعید رود همه دلها را وقت خوش شود زیرا که از ابوسعید با وجود ابوسعید هیچ نمانده است و او هرگز من و ما نگفت: همیشه ایشان گفت: من و ما به جای ایشان میگویم تا سخن فهم افتد و پدر او ابوالخیر نام داشت وعطار بود.
ذکر شیخ ابوالفضل حسن : آن حامل امانت آن عامل دیانت آن عزیز بیزلل آن خطیر بیخلل آن سوخته حب الوطن شیخ ابوالفضل حسن رحمةالله علیه یگانهٔ زمان بود و لطیف جهان و در تقوی و محبت و معنی و فتوت درجهٔ بلند داشت و در کرامت و فراست از اندازه بیرون بود و درمعارف و حقایق انگشت نما بود و سرخسی بود و پیر شیخ ابوسعید ابوالخیر او بود.
ذکر امام محمد باقر علیه الرحمه : آن حجت اهل معاملت آن برهان ارباب مشاهدت آن امام اولاد نبی آن گزیده احفاد علی آن صاحب باطن و ظاهر ابوجعفر محمد باقر رضی الله عنه به حکم آنکه ابتداء این طایفه از جعفر صادق کرده شد که از فرزندان مصطفی است علیه الصلوة و السلام ختم این طایفه هم برایشان کرده میآید گویند که کنیت او ابوعبدالله بود و او را باقر خواندندی مخصوص بود به دقایق علوم و لطایف اشارت و او را کرامات مشهور است به آیات باهر و براهین زاهر و میآرند در تفسیر این آیت که فمن یکفر بالطاغوت ویؤمن بالله فرموده است که بازدارندهٔ تو از مطالعه حق طاغوت است بنگر تا چه محجوبی بدان حجاب ازوی بازماندهٔ به ترک آن حجاب بگوی که به کشف ابدی برسی و محجوب ممنوع باشد و ممنوعی نباید که دعوی قربت کند.
غزل شمارهٔ ۱ : چون نیست هیچ مردی در عشق یار ما را
قصیدهٔ شمارهٔ ۱ : سبحان قادری که صفاتش ز کبریا
شمارهٔ ۱ : فداک ابی و امی این تمشی
(۱) حکایت زن صالحه که شوهرش بسفر رفته بود : زنی بودست با حسن و جمالی
(۱) حکایت آن زن که بر شهزاده عاشق شد : شهی را سیمبر شهزادهای بود
(۱) سؤال ابراهیم ادهم از مرد درویش : مگر یک روز ابراهیم ادهم
(۱) حکایت سرپاتک هندی : بهندستان یکی را کودکی بود
(۱) حکایت شبلی با مرد نانوا : مگر بودست جائی نانوائی
(۱) حکایت عزرائیل و سلیمان علیهما السلام و آن مرد : شنیدم من که عزرائیل جانسوز
(۱) حکایت عیسی علیه السلام با آن مرد که اسم اعظم خواست : ز عیسی آن یکی درخواست یک روز
(۱) حکایت بچّۀ ابلیس با آدم و حوّا علیه السلام : حکیم ترمذی کرد این حکایت
(۱) حکایت سلطان محمود با پیرزن : مگر سلطانِ دین محمودِ غازی
(۱) حکایت سلطان سنجر با عبّاسۀ طوسی : مگر یک روز سنجر شاه عالی
(۱) حکایت آن مرد که در بادیه تجرید میکرد : بزرگی بود از اصحاب توحید
(۱) حکایت کیخسرو و جام جم : نشسته بود کیخسرو چو جمشید
(۱) حکایت اسکندر رومی با مرد فرزانه : رسید اسکندر رومی بجائی
(۱) سکندر و وفات او : سکندر در کتابی دید یک روز
(۱) حکایت سلطان محمود در شکار کردن : مگر محمود میشد در شکاری
(۱) حکایت پسر هارون الرشید : زُبَیده را ز هارون یک پسر بود
(۱) حکایت گوسفندان و قصّاب : چنین گفت آن امیر دردمندان
(۱) حکایت بلُقیا و عفّان : برای خاتم ملک سلیمان
(۱) حکایت آن حیوان که آن را هَلوع خوانند : عطا گفتست آن مرد خراسان
(۱) حکایت شیخ با ترسا : یکی شیخی نکو دل صاحب اسرار
(۱) حکایت امیر بلخ و عاشق شدن دختر او : امیری سخت عالی رای بودی
(۱) حکایت افلاطون و اسکندر : فلاطون آنکه استاد جهان بود
(۱) حکایت آن مرد که بر مکتب گذر کرد : بزرگی بر یکی مکتب گذر کرد
شمارهٔ ۱ : ای پاکی تو منزّه از هر پاکی
شمارهٔ ۱ : صاحب نظری که هیچ افکنده نبود
شمارهٔ ۱ : صدری که به صدق، صدر ثقلین او بود
شمارهٔ ۱ : بحری که در آسمان زمین خواهد بود
شمارهٔ ۱ : ماییم که نیست غیر ما، اینْت کمال!
شمارهٔ ۱ : صد دریا نوش کرده اندر عجبیم
شمارهٔ ۱ : آن دید بقا که جز بقا هیچ ندید
شمارهٔ ۱ : آنها که در این پرده سرایند پدید
شمارهٔ ۱ : آن راه که راه عالم عرفان است
شمارهٔ ۱ : ای بلبلِ روح مبتلا ماندهای
شمارهٔ ۱ : میپنداری که جان توانی دیدن
شمارهٔ ۱ : چندان که تو اسرار حقیقت خواهی
شمارهٔ ۱ : هر جان که بدان سرِّ معما نرسید
شمارهٔ ۱ : تا کی ز جهان رنج و ستم باید دید
شمارهٔ ۱ : دل خون شد و کس محرم این راز نیافت
شمارهٔ ۱ : خواهی که ز پرده محرم آیی بیرون،
شمارهٔ ۱ : ذوق شکر از چشیدن آمد حاصل
شمارهٔ ۱ : خواهی که دلت محرم اسرار آید
شمارهٔ ۱ : تا هیچ پراکنده توانی بودن
شمارهٔ ۱ : جان سوخته سرفکنده میباید بود
شمارهٔ ۱ : آنجا که نه جان رسید ونه تن آنجا
شمارهٔ ۱ : دنیا که برای ره گذر باید داشت
شمارهٔ ۱ : چون نشنودی ز یک مسافر که چه بود
شمارهٔ ۱ : شیر اجلت چو درکمین خواهد بود
شمارهٔ ۱ : آن ماه که از کنار شد بیرونم
شمارهٔ ۱ : چون جان دلم ز سیر،چون برق شدند
شمارهٔ ۱ : دردا که دلم بوی دوایی نشنود
شمارهٔ ۱ : تیرِ طلبِ عشق، روان، میانداز
شمارهٔ ۱ : جانی دارم عاشق و شوریده و مست
شمارهٔ ۱ : از بس که امید و بیم میبینم من
شمارهٔ ۱ : چندین در بسته بی کلیدست چه سود
شمارهٔ ۱ : نه همچو منت به مهر یاری خیزد
شمارهٔ ۱ : خورشید رخت ملک جهان میبخشد
شمارهٔ ۱ : دوش آمد و برگشاد صد پردهٔ راز
شمارهٔ ۱ : چون روی تو در همه جهان روی کراست
شمارهٔ ۱ : هر روز سرِ زلفِ تو کاری نهدم
شمارهٔ ۱ : بر لب، خط فستقیش، پیوسته بماند
شمارهٔ ۱ : لعلت که خجل کرد گل رعنا را
شمارهٔ ۱ : گفتم که «ترا عقل مه تابان گفت»
شمارهٔ ۱ : گر خورشیدی چرخ برینت نرسد
شمارهٔ ۱ : عشقت که به صد هزار جان ارزانی است
شمارهٔ ۱ : خونِ من خاکی که بریزد آخر
شمارهٔ ۱ : خواهی که ز شغل دو جهان فرد شوی
شمارهٔ ۱ : ما رندان را حلقه به گوش آمدهایم
شمارهٔ ۱ : بنگر ز صبا دامنِ گل چاک شده
شمارهٔ ۱ : ای صبح به یک نَفَس سبق چون بُردی
شمارهٔ ۱ : بس آب که بگذشته ز سر از تو مراست
شمارهٔ ۱ : شمع آمد و گفت: هر دم آتش بیش است
شمارهٔ ۱ : پروانه به شمع گفت: ای در سر سوز
شمارهٔ ۱ : ای دوست بدان کاین فلک پیروزه
بخش ۱ : یکی پیری مرا آواز میداد
بخش ۱ : من بغیر از تو نهبینم درجهان
غزل شمارهٔ ۲ : ز زلفت زنده میدارد صبا انفاس عیسی را
قصیدهٔ شمارهٔ ۲ : ای مرغ روح بر پر ازین دام پر بلا
شمارهٔ ۲ : ما مست شراب جان فزاییم
(۲) حکایت علوی وعالم ومخنّث که در روم اسیر شدند : یکی علوی یکی عالم یکی حیز
(۲) حکایت شیخ گرگانی با گربه : جهان صدق شیخ گورگانی
(۲) حکایت وزیر که پسر صاحب جمال داشت : وزیری را یکی زیبا پسر بود
(۲) حکایت مرد نمازی و مسجد وسگ : شبی در مسجدی شد نیک مردی
(۲) حکایت آن جوان که از زخم سنگ منجیق بیفتاد : جوانی داشت دیرینه رفیقی
(۲) حکایت ابرهیم علیه السلام با نمرود : مگر نمرود را چون هشتصد سال
(۲) حکایت ابلیس و زاری کردن او : براه بادیه گفت آن یگانه
(۲) حکایت بهلول و گورستان : مگر بهلول چوبی داشت در دست
(۲) مناجات موسی با حق تعالی ودر خواستن او یکی از اولیا : بحق گفتا کلیم عالم آرای
(۲) حکایت آن دیوانه که تابوتی دید : یکی تابوت میبردند بر دست
(۲) حکایت سنگ و کلوخ : مگر سنگ و کلوخی بود در راه
(۲) حکایت : یکی گفتست از اهل سلامت
(۲) حکایت نمرود : یکی کَشتی شکست و هفتصد تن
(۲) حکایت شیخ و مرغ همای : مگر میرفت شیخی کاردیده
(۲) حکایت هارون با بهلول : مگر روزی گذر میکرد هارون
(۲) حکایت باز با مرغ خانگی : ز مرغ خانگی بازی برآشفت
(۲) حکایت سلیمان علیه السلام و شادروانش : مگر یک روز میشد با سپاهی
(۲) حکایت عیسی علیه السلام : مگر روح الله آن شمع دلفروز
(۲) گفتار بزرگی در شناختن حق : بزرگی گفت از پیرانِ این راه
(۲) حکایت آن بزرگ با خواجه علی طوسی : بزرگی هم نکودل هم نکو عقل
(۲) گفتار مرد خدای پرست : چنین گفتست روزی حق پرستی
شمارهٔ ۲ : در وصفِ تو، عقل، طبعِ دیوانه گرفت
شمارهٔ ۲ : صدری که ز هرچه بود برتر او بود
شمارهٔ ۲ : آن پیشروی، که شرع از او نام گرفت
شمارهٔ ۲ : آن بحر که در یگانگی اوست یکی
شمارهٔ ۲ : چون ما به وجود خود هویدا باشیم
شمارهٔ ۲ : این سودایی که میدواند ما را
شمارهٔ ۲ : میپنداری که در همه کون کسی است
شمارهٔ ۲ : هرچیز که آن برای ما خواهد بود
شمارهٔ ۲ : هر ذات که در تصرّف دوران است
شمارهٔ ۲ : ای روح! تویی به عقل موصوف آخر
شمارهٔ ۲ : هرگه که تو طالب گهر خواهی بود
شمارهٔ ۲ : اول میلم چو از همه سویی بود
شمارهٔ ۲ : هر دل که بجان طریق دمساز نیافت
شمارهٔ ۲ : دریاست جهان که تخت اینجا بنهد
شمارهٔ ۲ : دل را همه عمر محرمی دست نداد
شمارهٔ ۲ : تدبیر تو چیست بغض با حب کردن
شمارهٔ ۲ : فرّخ دل آن که مُرد حیران و نگفت
شمارهٔ ۲ : هر چند که در ره دراز استادی
شمارهٔ ۲ : تا تفرقه میبود به هر سوی از تو
شمارهٔ ۲ : گر جان ببرد عشق توام جان آنست
شمارهٔ ۲ : می نرهانی مرا ز من، من چکنم
شمارهٔ ۲ : گر مرد رهی،رَخْت به دریا انداز
شمارهٔ ۲ : گاه از سر طاعتی برون آیی تو
شمارهٔ ۲ : گیرم که ترا لطف الاهی آمد
شمارهٔ ۲ : ماهی که چو برق کم بقا آمده بود
شمارهٔ ۲ : در عشق مرا چه کار با پردهٔ راز
شمارهٔ ۲ : گردل گویم به منتهایی نرسید
شمارهٔ ۲ : تا دولت برگشته چه خواهد کردن
شمارهٔ ۲ : جز تشنگی تو هوسم مینکند
شمارهٔ ۲ : اول بنگر به جانِ چون برقِ همه
شمارهٔ ۲ : کس از می معرفت ندادست نشان
شمارهٔ ۲ : چون من به خلاف تو نکردم کاری
شمارهٔ ۲ : ای هر نفسی جلوهگری افزونت
شمارهٔ ۲ : دوش آمد و گفت: روز و شب میجوشی
شمارهٔ ۲ : بی موی تونیست موی کس موئی راست
شمارهٔ ۲ : لعلت به صواب هیچ کس دم نزند
شمارهٔ ۲ : ای مورچهٔ خط! بدمیدی آخر
شمارهٔ ۲ : چون دیده به روی تو نظر بگشاید
شمارهٔ ۲ : ای ماه! گشاده کن به وصلت گرهام
شمارهٔ ۲ : از درد تو ای ماهِ دل افروز آخر
شمارهٔ ۲ : نی در ره تو گرد تو میبینم من
شمارهٔ ۲ : بی چهرهٔ تو چشم کرادارم من
شمارهٔ ۲ : در عشق اگر جان بدهی جان اینست
شمارهٔ ۲ : ما خرقهٔ رسم، از سرانداختهایم
شمارهٔ ۲ : گل بین که به غنج و ناز خواهد خندید
شمارهٔ ۲ : ای صبح چو امشب تو ز اهلِ حَرَمی
شمارهٔ ۲ : با عشق تو جان خویش در خواهم باخت
شمارهٔ ۲ : شمع آمد و گفت: موسی جمع منم
شمارهٔ ۲ : پروانه به شمع گفت: چند افروزی
شمارهٔ ۲ : جبریل به پرِّ جان ما پرّیدست
بخش ۲ : مر او را در جهان بس عاشقانند
بخش ۲ : درنگر ای عارف صاحب نظر
غزل شمارهٔ ۳ : ای به عالم کرده پیدا راز پنهان مرا
قصیدهٔ شمارهٔ ۳ : مورچهٔ خط تو، کرد چو موری مرا
شمارهٔ ۳ : کی باشد ازین نشیب نمناک
(۳) حکایت سلیمان داود علیهما السلام با مور عاشق : سلیمان با چنان کاری و باری
(۳) حکایت ترسا بچه : یکی ترسای تاجر بود پر سیم
(۳) حکایت پادشاه که از سپاه بگریخت : در افتادند در شهری سپاهی
(۳) مناظرۀ عیسی علیه السلام با دنیا : مسیح پاک کز دنیا علو داشت
(۳) حکایت دیوانه به شهر مصر : بشهر مصر در شوریدهٔای بود
(۳) حکایت مرد ترسا و شیخ بایزید : یکی ترسا میان بسته بزنّار
(۳) حکایت یوسف علیه السلام با ابن یامین : بزرگی گفت چون یوسف چنان خواست
(۳) حکایت پادشاه که علم نجوم دانست : نجومی نیک میدانست آن شاه
(۳) حکایت درحال ارواح پیش از آفریدن اجسام : چنین گفتند کان مدت که ارواح
(۳) حکایت گفتار پیغامبر در طفل نوزاد : چنین گفتست با یاران پیمبر
(۳) حکایت شبلی با آن جوان در بادیه : مگر شبلی چو شمعی سر بسر سوز
(۳) حکایت قحط و جواب دادن طاوس : مگر شد آشکارا قحط سالی
(۳) حکایت آن مرد که صدقه بدرویشان میداد : بزرگی گفت پر شوقست جانم
(۳) حکایت محمد غزالی با سلطان سنجر : بسنجر گفت غزّالی که ای شاه
(۳) حکایت سلیمان و طلب کردن کوزه : سلیمان کوزهٔ میخواست روزی
(۳) حکایت آن بیننده که از احوال مردگان خبر میداد : یکی بینندهٔ معروف بودی
(۳) حکایت مأمون خلیفه با غلام : غلامی داشت مأمون خلیفه
(۳) حکایت نوشروان عادل : چنین گفتست نوشروانِ عادل
(۳) حکایت مرد صوفی که بر زبیده عاشق شد : زُبَیده بود در هودج نشسته
(۳) حکایت آن دیوانه که ازو پرسیدند که درد چیست : یکی پرسید ازان دیوانه مردی
(۳) حکایت آن مرد که از اویس سؤال کرد : بپرسید از اویس آن پاک جانی
شمارهٔ ۳ : ای هشت بهشت، یک نثارِ درِ تو
شمارهٔ ۳ : صدری که ز هر دو کون، در بیشی بود
شمارهٔ ۳ : ای آن که حیا و حلم، قانون تو بود
شمارهٔ ۳ : گردِ تو درآمده چنین دریایی
شمارهٔ ۳ : ما را باشی بهْ که هوا را باشی
شمارهٔ ۳ : زین بحر که در سینهٔ ما پیدا گشت
شمارهٔ ۳ : در سایهٔ فقر صد جهان، وانهمه هیچ
شمارهٔ ۳ : تا هستی تو نصیب میخواهد جست
شمارهٔ ۳ : چندان که نگاه میکنم حیرانی است
شمارهٔ ۳ : ای مرغ عجب! ستارگان چینهٔ تست
شمارهٔ ۳ : آن نقطه که کیمیای دولت آن است
شمارهٔ ۳ : ناکرده وجودم بدل اینجا چه کنم
شمارهٔ ۳ : سنگی که نه در فروغِ خور خواهد ماند
شمارهٔ ۳ : هر کز پی دنیای دنی خواهد بود
شمارهٔ ۳ : سرمایهٔ عالم درمی بیش نبود
شمارهٔ ۳ : تو خسته نهیی ز عشق، ور خستهئییی
شمارهٔ ۳ : خود را به طریق چاره میباید کرد
شمارهٔ ۳ : نه جان تو با سرّ الاهی پرداخت
شمارهٔ ۳ : ای مانده ز خویش در بلایی که مپرس
شمارهٔ ۳ : تا نفس بود ز سِرِّ جان نتوان گفت
شمارهٔ ۳ : پیوسته دلم به جانت میخواهد جُست
شمارهٔ ۳ : چون مرگ در افکند به غرقاب ترا
شمارهٔ ۳ : خون شد همه جانها و جگرها همه ریش
شمارهٔ ۳ : چون روی تو در هلاک خواهد بودن
شمارهٔ ۳ : کس بر سر جیحون رقمی جوید باز
شمارهٔ ۳ : دریای دلم گرچه بسی میآشفت
شمارهٔ ۳ : هر چیز تو را همی جمالی دگر است
شمارهٔ ۳ : تا کی باشم گِردِ جهان در تک و تاز
شمارهٔ ۳ : نه دل دارم نه چشم ره بین چکنم
شمارهٔ ۳ : گفتم:چه شود چو لطف ذاتی داری
شمارهٔ ۳ : چون نیست رهی به هیچ سوئی کس را
شمارهٔ ۳ : گر با غم تو مرا شماری نبود
شمارهٔ ۳ : از بس که شکر فشاند عشق تونخست
شمارهٔ ۳ : دوش آمد و دل ازو کبابی میگشت
شمارهٔ ۳ : تا روی ز زیرِ پرده بنمودی تو
شمارهٔ ۳ : چشمِ سیهت که فتنهٔ آفاق است
شمارهٔ ۳ : بی برگ گلش جامه قبا خواهم کرد
شمارهٔ ۳ : جانم که به لب از لب لعل تو رسید
شمارهٔ ۳ : ای عقل ز شوق تو فغان در بسته
شمارهٔ ۳ : بر خاکِ درت پای در آتش بودن
شمارهٔ ۳ : بر باطل نیست گر دلم دیوانه است
شمارهٔ ۳ : تاکی بی تو زاری پیوست کنم
شمارهٔ ۳ : کم گوی که ترک حرف میباید کرد
شمارهٔ ۳ : تا دل به غم عشق تو در خواهد بود
شمارهٔ ۳ : ابری که رخ باغ کنون خواهد شست
شمارهٔ ۳ : ای صبح به جز نام تو را صادق نیست
شمارهٔ ۳ : ای در سر ذرّه ذرّه سودا از تو
شمارهٔ ۳ : شمع آمد و گفت: جان فشان آمدهام
شمارهٔ ۳ : پروانه به شمع گفت: «از روزِ نخست
شمارهٔ ۳ : بحر کرم و گنج وفا در دل ماست
بخش ۳ : طریق فقر دان راه سلامت
بخش ۳ : بعد از این جوهر ندیدم از صفا
غزل شمارهٔ ۴ : گفتم اندر محنت و خواری مرا
قصیدهٔ شمارهٔ ۴ : خطاب هاتف دولت رسید دوش به ما
(۴) حکایت امیرالمؤمنین علی کرم الله وجهه بامور : علی میرفت روزی گرمگاهی
(۴) حکایت پیر که پسر صاحب جمال داشت : یکی پیری چو ماهی یک پسر داشت
(۴) حکایت شه زاده که مرد سرهنگ بر وی عاشق شد : یکی شهزاده چون مه پارهٔ بود
(۴) حکایت رهبان با شیخ ابوالقاسم همدانی : یکی رُهبان مگر دَیری نکو کرد
(۴) حکایت فخرالدین گرگانی و غلام سلطان : بگرگان پادشاهی پیش بین بود
(۴) حکایت دیوانه که سر بر در کعبه میزد : یکی دیوانهٔ گریان و دل سوز
(۴) حکایت سلطان محمود با ایاز : نشسته بود ایاز و شاه پیروز
(۴) حکایت : چنین گفتست آن پاکیزه ذاتی
(۴) حکایت زنان پیغامبر : زنان مصطفی یک روز با هم
(۴) حکایت حسن و حسین رضی الله عنهما : حسن میشد حسینش بود همبر
(۴) حکایت شوریده دل بر سر گور : یکی شوریدهٔ میشد سحرگاه
(۴) حکایت پیمبر در شب معراج : پیمبر در شب معراج ناگاه
(۴) حکایت لقمۀ حلال : رفیقی گفت با من کان فلانی
(۴) حکایت سلطان محمود با آن مرد که همنام او بود : مگر محمود میشد با سپاهی
(۴) حکایت پادشاه که از درویش در خشم شد : شهی در خشم رفت از مردِ درویش
(۴) حکایت جواب آن شوریده حال در کار جهان : یکی پرسید آن شوریده جان را
(۴) حکایت اصمعی با آن مرد صاحب ضیف و زنگی حادی : چنین گفت اصمعی پیر یگانه
(۴) حکایت در ذمّ دنیا : چنین دادست صاحب شرع فتوی
(۴) حکایت اردشیر و موبد و پسر شاپور : شنیدم پادشاهی یک زنی داشت
(۴) حکایت آن طفل که با مادر ببازار آمد و گم شد : زنی آورد طفلی را ببازار
(۴) حکایت وفات اسکندر رومی : چو اسکندر ز دنیا رفت بیرون
شمارهٔ ۴ : وصفت نه به اندازهٔ عقلِ کَهُن است
شمارهٔ ۴ : زان پیش که نُه خیمهٔ افلاک زدند
شمارهٔ ۴ : صدری که گلِ طارمِ معنی او رُفت
شمارهٔ ۴ : یک روی به صد روی همی باید دید
شمارهٔ ۴ : عمرت که میان جان و تن گرداند
شمارهٔ ۴ : دل گفت که ما چو قطرهای مسکینیم
شمارهٔ ۴ : با دانش او بیخبری داند بود
شمارهٔ ۴ : تا نفس کم و کاست نخواهد آمد
شمارهٔ ۴ : بنشین که اگر بسی گذر خواهی کرد
شمارهٔ ۴ : گه در غم روزگار و گه در قهری
شمارهٔ ۴ : قومی ز محال در جنون افتادند
شمارهٔ ۴ : آواز آمد مرا که در جستن دوست
شمارهٔ ۴ : مردند همه، در هوسی، چتوان کرد
شمارهٔ ۴ : دنیای دنی چیست سرای ستمی
شمارهٔ ۴ : دردا که درین سوز و گدازم کس نیست
شمارهٔ ۴ : تا کی هنر خویش پدیدار کنی
شمارهٔ ۴ : امروز دلی سخن نیوش اولیتر
شمارهٔ ۴ : گر میخواهی که مرد مقبول شوی
شمارهٔ ۴ : نه جان صفت رضای او میگیرد
شمارهٔ ۴ : گفتی که نشان راه چیست ای درویش
شمارهٔ ۴ : چندانکه مرا میل به رفتن بیش است
شمارهٔ ۴ : چون هرچه بود اندک و بسیار نبود
شمارهٔ ۴ : آن کس که تمام متّقی خواهد بود
شمارهٔ ۴ : از آتش دل چو دود بر خواهی خاست
شمارهٔ ۴ : پیمانهٔ خاک گشت آن چشمهٔ نوش
شمارهٔ ۴ : خون دل من که هر دم افزون گردد
شمارهٔ ۴ : این بادیهٔ تو را سری پیدا نه
شمارهٔ ۴ : بر دل گرهی بستم و بر جان باری
شمارهٔ ۴ : امروز منم وصل به هجران داده
شمارهٔ ۴ : گفتم:به غمم قیام کی بود ترا
شمارهٔ ۴ : دل سوختگان که نفس میفرسایند
شمارهٔ ۴ : ای گشته دلم بی تو چو آتشگاهی
شمارهٔ ۴ : گاهی به سخن قوت روانم بخشی
شمارهٔ ۴ : دوش آمد و گفت: چندم آواز دهی
شمارهٔ ۴ : در کوی تو آفتاب منزل بگرفت
شمارهٔ ۴ : هر دم به حیل زخمِ دگر سانم زن
شمارهٔ ۴ : گفتم: دل من ببردی ای جادو وش!
شمارهٔ ۴ : زلفِ تو سرِ درازدستی دارد
شمارهٔ ۴ : جانا چو برت حریر میبینم من
شمارهٔ ۴ : گفتی که «ترا چو خاک گردانم پست
شمارهٔ ۴ : نه مرد و نه نامرد توام میدانی
شمارهٔ ۴ : خواهم که همی عاشق رویت میرم
شمارهٔ ۴ : عاشق ز همه کار جهان فرد بود
شمارهٔ ۴ : زانگه که مرا عشق تودرکار آورد
شمارهٔ ۴ : از دست گلابگر گل عشوه پرست
شمارهٔ ۴ : ای صبح قدم به جایگه بایدداشت
شمارهٔ ۴ : تا چند ز سودای تو در سوز و گداز
شمارهٔ ۴ : شمع آمد و گفت: جانِ من میسوزد
شمارهٔ ۴ : پروانه به شمع گفت: عیدِ تو خوش است
شمارهٔ ۴ : بگذشت ز فرق دو جهان گوهر ما
بخش ۴ : چه شد منصور مأمور شریعت
بخش ۴ : بود عطاری عجب شوریده حال
غزل شمارهٔ ۵ : سوختی جانم چه میسازی مرا
قصیدهٔ شمارهٔ ۵ : اگر ز گلبن خلقش گلی به بار رسد
(۵) حکایت نوشروان عادل با پیر بازیار : فرس میراند نوشروان چو تیری
(۵) حکایت یعقوب و یوسف علیهما السلام : چو یعقوب و چو یوسف آن دو دلدار
(۵) حکایت پیرمرد هیزم فروش و سلطان محمود : مگر محمود با پنجه سواری
(۵) حکایت مرد ترسا که مسلمان شد : یکی ترسا مسلمان گشت و پیروز
(۵) حکایت حسین منصور حلاج بر سر دار : چو ببریدند ناگه بر سر دار
(۵) حکایت ایّوب علیه السلام : چنین نقلست کایّوب پیمبر
(۵) حکایت پسر صاحب جمال و عاشق شوریده حال : یکی صاحب جمال دلستان بود
(۵) حکایت شقیق بلخی و سخن گفتن او در توکل : شقیق بلخی آن شیخ مدرّس
(۵) حکایت رابعه رحمها الله : مگر چون رابعه صاحب مقامی
(۵) حکایت شبلی با سائل رحمه الله : مگر شبلی بمجلس بود یک روز
(۵) حکایت دیوانه که رازی با حق گفت : یکی دیوانهٔ کو بود در بند
(۵) حکایت مرد حریص و ملک الموت : حریصی در میان مست و هشیار
(۵) حکایت پیرزن با شیخ و نصیحت او : نشسته بود روزی پیرِ اصحاب
(۵) حکایت سلطان محمود و گازر : مگر میرفت محمود جهاندار
(۵) حکایت آن جوان که زن صاحب جمال خواست و بمرد : جوانی را زنی دادند چون ماه
(۵) حکایت سؤال کردن آن مرد دیوانه از کار حق تعالی : یکی پرسید ازان دیوانه ساری
(۵) حکایت جبریل با یوسف علیهما السلام : چو یوسف را در افکندند در چاه
(۵) حکایت در ذمّ دنیا : چنین گفتست آن پاکیزه گوهر
(۵) حکایت ایاز و درد چشم او : مگر از چشم زخم چشم اغیار
(۵) حکایت یوسف علیه السلام و نظر کردن اودر آینه : مگر یوسف در آئینه نگاه کرد
(۵) حکایت مرد خاک بیز : چنین گفت آن یکی با خاک بیزی
شمارهٔ ۵ : جان، محو شد و به هیچ رویت نشناخت
شمارهٔ ۵ : هم رحمت عالمی ز ما ارسلناک
شمارهٔ ۵ : ای ماه ز حسن خلق تو یافته بهر
شمارهٔ ۵ : راهی که همه سلوک وی باید کرد
شمارهٔ ۵ : با خویش همیشه عشقِ خود میبازیم
شمارهٔ ۵ : تا چشم دلم به نور حق بینا گشت
شمارهٔ ۵ : در حضرت توحید پس و پیش مدان
شمارهٔ ۵ : آن را که درین دایره جانی عجب است
شمارهٔ ۵ : بر بوی یقین درین بیابان رفتیم
شمارهٔ ۵ : ای جان! چو تو از عالم بیچون آیی
شمارهٔ ۵ : جانهاست در آن جهان بر انبار زده
شمارهٔ ۵ : عمری چو فلک ز تگ نمیفرسودم
شمارهٔ ۵ : کو دل که بداند نفسی اسرارش
شمارهٔ ۵ : چون هست جهان جایگه رسوایی
شمارهٔ ۵ : کو مستمعی تا سخنش برگویم
شمارهٔ ۵ : بد چند کنی کار نکو کن، بنشین
شمارهٔ ۵ : ای دل چو شراب معرفت کردی نوش
شمارهٔ ۵ : در راه طلب مرد بهمت باید
شمارهٔ ۵ : چون نیست کسی را سر مویی غم تو
شمارهٔ ۵ : عشقش به کشیدن بلا آید راست
شمارهٔ ۵ : راهی به خودم که مینماید آخر
شمارهٔ ۵ : دیدی تو که محنت زده و شاد بمرد
شمارهٔ ۵ : چندان که ز مرگ میبگویم دل را
شمارهٔ ۵ : زان پیش که در عینِ هلاکت فکنند
شمارهٔ ۵ : دردا که گلم میان گلزار بریخت
شمارهٔ ۵ : شب نیست که خون از دل غمناک نریخت
شمارهٔ ۵ : عشق تو که ذرّه ذرّه تابنده بدوست
شمارهٔ ۵ : هر چند نیم در ره او بر کاری
شمارهٔ ۵ : جسمی است هزار چشمه خون زاده درو
شمارهٔ ۵ : گفتم: چه کنم ز پای در میآیم
شمارهٔ ۵ : آنها که به عشق گوی بردند همه
شمارهٔ ۵ : از دل گرمی که در هوای تو مراست
شمارهٔ ۵ : ای خوش دلی هر دو جهانم غم تو
شمارهٔ ۵ : دوش آمد و گفت: چند تنها باشی
شمارهٔ ۵ : ای واقعهٔ عشقِ تو کاری مشکل
شمارهٔ ۵ : هم زلف تو از برونِ دل در تاب است
شمارهٔ ۵ : گفتم: ز خط تو بوی خون میآید
شمارهٔ ۵ : ای کرده پسند از دو جهان چاره منت
شمارهٔ ۵ : من بی سر و سامان تو خواهم آمد
شمارهٔ ۵ : پیوسته به آرزو ترا باید خواست
شمارهٔ ۵ : در عشق تو پیوسته به جان میگردم
شمارهٔ ۵ : گاه از غم تو مست و خرابم بینی
شمارهٔ ۵ : بس سر که به زیر تیغ خواهد بودن
شمارهٔ ۵ : در عشق تو دین خویش نو خواهم کرد
شمارهٔ ۵ : با گل گفتم چو یوسفِ کنعانی
شمارهٔ ۵ : ای شب مزن از ستاره چندینی جوش
شمارهٔ ۵ : خونی که ز تو درجگرم میگردد
شمارهٔ ۵ : شمع آمد و گفت: این چه عذاب است مرا
شمارهٔ ۵ : پروانه به شمع گفت: یارم باشی
شمارهٔ ۵ : شد در همه آفاق عَلَم شیوهٔ ما
بخش ۵ : ز حال قاضی و مفتی چه پرسی
بخش ۵ : بود شیخی گفت ما را رو به چین
غزل شمارهٔ ۶ : گر سیر نشد تو را دل از ما
قصیدهٔ شمارهٔ ۶ : ندارد درد من درمان دریغا
(۶) حکایت خواجۀ جندی با سگ : یکی از خواجهٔ جُندی بپرسید
(۶) حکایت یوسف و ابن یامین علیهما السلام : چو پیش یوسف آمد ابن یامین
(۶) حکایت امیرالمؤمنین عمر رضی الله عنه : عمر یک جزو از توریت بگرفت
(۶) حکایت غلبۀ عشق مجنون بر لیلی : چو مجنون درگه لیلی بدیدی
(۶) حکایت یوسف همدانی علیه الرحمة : چنین گفتست آن شمع دلفروز
(۶) حکایت سلطان محمود و ایاز در حالت وفات : در آن ساعت که محمود جهاندار
(۶) حکایت دیوانۀ که از حق کرباس میخواست : مگردیوانهٔ شوریده برخاست
(۶) حکایت بهلول : مگر شوریده دل بهلول بغداد
(۶) حکایت سلطان محمود با ایاز در گرمابه : مگر روزی ایاز سیم اندام
(۶) حکایت سلطان ملکشاه با پاسبان : شبی برفی عظیم افتاد در راه
(۶) حکایت کشته شدن پسر مرزبان حکیم : حکیمی بود کامل مرزبان نام
(۶) حکایت امیرالمؤمنین عمرخطاب رضی الله عنه با جوان عاشق : بحربی رفت فاروق و ظفر یافت
(۶) حکایت حکیم با ذوالقرنین : حکیمی دید ذوالقرنین در راه
(۶) حکایت جهاز فاطمه رضی الله عنها : اُسامه گفت سیّد داد فرمان
(۶) حکایت پیر خالو سرخسی : سرخسی بود پیری خالوش نام
(۶) گفتار عبّاسۀ طوسی در دنیا : چنین گفتست عبّاسه که دینی
(۶) حکایت جرجیس علیه السلام : سه بار آن کافر اندر آتش و خون
(۶) حکایت احمد غزالی : به پیش پاک بازان دلفروز
(۶) حکایت ایّوب پیغامبر : بزرگی گفت ایّوب پیمبر
شمارهٔ ۶ : دل زنده شود کز تو حیاتی طلبد
شمارهٔ ۶ : آن حسن که در پردهٔ غیبست نهان
شمارهٔ ۶ : ای گوهر کانِ فضل و دریای علوم
شمارهٔ ۶ : آخر روزی دلت به درگه برسد
شمارهٔ ۶ : از عالمِ بیچون به سکون باید شد
شمارهٔ ۶ : هر دم که دلم به فکر در کار آید
شمارهٔ ۶ : گر بر در آفتاب روشن باشم
شمارهٔ ۶ : هرگه که بدان بحر محقّق برسی
شمارهٔ ۶ : گر عقل مرا مصلحت اندیش آمد
شمارهٔ ۶ : ای روح! درین عالم غربت چونی
شمارهٔ ۶ : از ذرّه ز اندازهٔ ذرّات مپرس
شمارهٔ ۶ : هرچند دریغ صدهزار است هنوز
شمارهٔ ۶ : گر دیدهوری مرد لقا باید شد
شمارهٔ ۶ : دود است همه جهان، جهان دود انگار
شمارهٔ ۶ : این سوز که خاست با که بتوانم گفت
شمارهٔ ۶ : تا بر ره خلق مینشینی ای دل
شمارهٔ ۶ : تا چند زنی ای دلِ برخاسته جوش
شمارهٔ ۶ : ای مرد رونده مرد بیچاره مباش
شمارهٔ ۶ : شد از تو جهان بیرخ آن ماه سیاه
شمارهٔ ۶ : هر دل که طلب کند چنین یاری را
شمارهٔ ۶ : گر تن گویم به خویشتن مینرود
شمارهٔ ۶ : عمری به هوس گذاشتی خیز و برو
شمارهٔ ۶ : گر تن گویم عظیم سست افتادست
شمارهٔ ۶ : تا کی به نظارهٔ جهان خواهی زیست
شمارهٔ ۶ : ماهی که چو مهر عالم آرای افتاد
شمارهٔ ۶ : این شیوه مصیبت که مرا اکنون است
شمارهٔ ۶ : دردا که دلم سایهٔ اقبال ندید
شمارهٔ ۶ : در اصل چو مقبول ونه مهمل بودم
شمارهٔ ۶ : چون کس بنداند آنچه من دانم ازو
شمارهٔ ۶ : گفتم: دل و جان در سر کارت کردم
شمارهٔ ۶ : عقلی که کمال در جنون میبیند
شمارهٔ ۶ : عشق تو که همچو شمع میسوخت مرا
شمارهٔ ۶ : در هر چیزی که بود دل بستگیم
شمارهٔ ۶ : دوش آمد و گفت: «در درون ما را باش
شمارهٔ ۶ : عشقت به هزار پادشاهی ارزد
شمارهٔ ۶ : در عشقِ تو عقل و هوش مینتوان داشت
شمارهٔ ۶ : گه در خط دلبران شیرین نگرم
شمارهٔ ۶ : بنگر که دلم چه گونه مظلوم نمود
شمارهٔ ۶ : با روی تو ماه را محل نتوان یافت
شمارهٔ ۶ : در عشق تو جز بلا و غم ناید راست
شمارهٔ ۶ : هم بر جانم این همه غم میدانی
شمارهٔ ۶ : جانا! تو کجائی که نیازم بینی
شمارهٔ ۶ : برقی که ز سوی دوست ناگه برود
شمارهٔ ۶ : سودای توام بیدل و دین میخواهد
شمارهٔ ۶ : بلبل که به عشق یک هم آواز نیافت
شمارهٔ ۶ : ای صبح اگر دم به هوس خواهی زد
شمارهٔ ۶ : جان پیش رخت نثار خواهم آورد
شمارهٔ ۶ : شمع آمد و گفت: تا تنم زنده بود
شمارهٔ ۶ : پروانه به شمع گفت: من بیش از تو
شمارهٔ ۶ : یک قطره ز فقرِ دل سوی صحرا شد
بخش ۶ : بگویم با تو تا حق را که دیده است
بخش ۶ : این سخن را از ره مردی شنو
غزل شمارهٔ ۷ : بار دگر شور آورید این پیر درد آشام را
قصیدهٔ شمارهٔ ۷ : وقت کوچ است الرحیل ای دل ازین جای خراب
(۷) حکایت معشوق طوسی با سگ و مرد سوار : مگر معشوق طوسی گرمگاهی
(۷) حکایت جوان گناه کار و ملایکۀ عذاب که برو موکّلند : چنین خواندم که در محشر جوانی
(۷) حکایت گبر که پُل ساخت : یکی گبری که بودی پیر نامش
(۷) حکایت پسر ماه روی با درویش صاحب نظر : یکی زیبا پسر مهروی بودست
(۷) حکایت زلیخا : عزیزی از زلیخا کرد درخواست
(۷) حکایت آن دزد که دستش بریدند : ببریدند دزدی را مگر دست
(۷) حکایت دیوانه که اشک میریخت : یکی دیوانه میریخت اشکِ بسیار
(۷) حکایت لیث بوسنجه : برون شد لیث بوسنجه به بازار
(۷) حکایت شیخ بایزید و آن قلّاش که او را حدّ میزدند : بکاری بایزید عالم افروز
(۷) حکایت شیخ ابوسعید با معشوق خویش : فرستادست شیخ مهنه سه چیز
(۷) موعظه : چنین گفتست آن دانندهٔ پاک
(۷) حکایت آن درویش که آرزوی طوفان کرد : یکی پرسید ازان گستاخ درگاه
(۷) حکایت پادشاه و انگشتری : جهان را پادشاهی پاک دین بود
(۷) حکایت آن پیر که دختر جوان خواست : مگر پیری یکی دختر جوان خواست
(۷) حکایت شیخ یحیی معاذ با بایزید رحمهما الله : ز یحیی بن المعاذ آن شمعِ اسلام
(۷) گفتار جعفر صادق : چنین کردند اصحاب ولایت
(۷) حکایت یوسف با زلیخا علیه السلام : مگر یک روز میشد یوسف پاک
(۷) حکایت ابوعلی فارمدی : چنین دادند ره بینان دمساز
(۷) حکایت اعرابی در حضرت نبوّت : یکی اعرابی آمد پیشِ مهتر
شمارهٔ ۷ : عقلی که جهان کمینه سرمایهٔ اوست
شمارهٔ ۷ : فرماندهِ ملکِ انبیا کیست تویی
شمارهٔ ۷ : هر چیز که هست در دو عالم کم و بیش
شمارهٔ ۷ : ماییم که جز درگهِ ما درگه نیست
شمارهٔ ۷ : در قعرِ دلِ خود سفرم میباید
شمارهٔ ۷ : عشقش به وجود متّهم کرد تو را
شمارهٔ ۷ : گر اول کار، آتش افزون گردد
شمارهٔ ۷ : احوالِ جهان سخت عجیب افتادهست
شمارهٔ ۷ : ای باز خرد! مباش گمراه آخر
شمارهٔ ۷ : در عقل اصول شرع از جان بپذیر
شمارهٔ ۷ : گفتم که شد از نفس پلیدم، دل، پاک
شمارهٔ ۷ : چون می بتوان به پادشاهی مردن
شمارهٔ ۷ : این دنیای غدار چه خواهی کردن
شمارهٔ ۷ : چشم من دلخسته به هر انجمنی
شمارهٔ ۷ : ای دل هر دم غمی دگرگون میخور
شمارهٔ ۷ : تا چشم ز دیدارِ جهان در بستیم
شمارهٔ ۷ : تا مرغ دل تو بال وپر نگشاید
شمارهٔ ۷ : بس رنج و بلا کاین دل آغشته کشید
شمارهٔ ۷ : این کار که صد عالم پنهان ارزد
شمارهٔ ۷ : تا چند به پای جان و تن خواهم رفت
شمارهٔ ۷ : دانی تو که هر که زادناچار بمرد
شمارهٔ ۷ : چون خواهد بود در کمین افتادن
شمارهٔ ۷ : گاهی به قبولِ خلق خواهی آویخت
شمارهٔ ۷ : آه از غم آن که زود برگشت و برفت
شمارهٔ ۷ : گر دل بشناختی که من کیستمی
شمارهٔ ۷ : جانم چو ز کنهِ کار آگاه نبود
شمارهٔ ۷ : گر دست دهد به زندگانم مردن
شمارهٔ ۷ : من این دل بسته را کجا خواهم برد
شمارهٔ ۷ : گفتم: چو تو بردی سبق اندر خوبی
شمارهٔ ۷ : دل با غمِ عشق پای ناوُرد آخر
شمارهٔ ۷ : گر هیچ نظر کنی به روی ما کن
شمارهٔ ۷ : یک ذرّه ز عشق تو به صحرا آمد
شمارهٔ ۷ : دوش آمد و گفت: خانهٔ ما آخر
شمارهٔ ۷ : ای زلفِ تو صد دامِ ستم افکنده
شمارهٔ ۷ : تا ابروی طاقِ تو کماندار افتاد
شمارهٔ ۷ : زین خط که لعل تو کنون میآرد
شمارهٔ ۷ : لعل تو براتِ کامرانی دهدم
شمارهٔ ۷ : جائی که چنان خطّ سیه رنگ آید
شمارهٔ ۷ : از بس که تو خود به خویشتن مینازی
شمارهٔ ۷ : چندان که غم تو میشود انبوهم
شمارهٔ ۷ : در عشق تو راه این دل غافل گم کرد
شمارهٔ ۷ : کو جان که به چاره چارهٔ جان کنمش
شمارهٔ ۷ : آن رفت که گفتمی من از زهد سخن
شمارهٔ ۷ : بلبل همه شب شرحِ وصالت میخواند
شمارهٔ ۷ : بیهمدم اگر دمی زنی نقصان است
شمارهٔ ۷ : گه عشق توام چو شمع گرینده کند
شمارهٔ ۷ : شمع آمد و گفت: آمده جانم به لب است
شمارهٔ ۷ : پروانه به شمع گفت: چون خوش افتاد
شمارهٔ ۷ : رفتیم و ز ما زمانه آشفته بماند
بخش ۷ : مسلمانی بود راه شریعت
بخش ۷ : گفتم ای دارندهٔ کون و مکان
غزل شمارهٔ ۸ : چون شدستی ز من جدا صنما
قصیدهٔ شمارهٔ ۸ : بس کز جگرم خون دگرگونه چکیده است
(۸) مناظرۀ شیخ ابوسعید با صوفی و سگ : یکی صوفی گذر میکرد ناگاه
(۸) حکایت جوان صاحب معرفت وبهشت و لقای حق تعالی : چنین نقلست در اخبار کان روز
(۸) سؤال مرد درویش از جعفر صادق : مگر پرسید آن درویش حالی
(۸) حکایت نابینا با شیخ نوری رحمه الله : مگر پوشیده چشمی بود در راه
(۸) تمثیل : بزرگی گفت ازل همچون کمانست
(۸) حکایت ماه و رشک او برخورشید : تو نشنیدی که پرسیدند از ماه
(۸) حکایت شیخ ابوبکر واسطی با دیوانه : درآمد واسطی را انتباهی
(۸) حکایت موسی و مرد عابد : یکی عابد نیاسودی ز طاعت
(۸) حکایت عبدالله مبارک با غلام : مگر ابن المبارک بامدادی
(۸) حکایت ایاز با سلطان : ایاز سیمبر در خواب خوش بود
(۸) حکایت بزرجمهر با انوشیروان : چو از بوزرجمهر افتاد در خشم
(۸) حکایت پیر عاشق با جوان گازر : جوانی سرو بالا بود چون ماه
(۸) حکایت ابراهیم ادهم با خضر علیه السلام : نشسته بود ابراهیمِ ادهم
(۸) حکایت آن درویش با ابوبکر ورّاق : شبی در خواب دید آن مردِ مشتاق
(۸) حکایت شیخ علی رودباری : چنین گفتند جمعی هم دیاری
(۸) حکایت یحیی معاذ رازی : مگر یحیی معاذ آن مردِ محرم
(۸) حکایت ابرهیم ادهم در بادیه : چنین گفتست ابرهیم ادهم
(۸) سؤال کردن سائل از مجنون : بمجنون گفت آن یاری ز یاری
(۸) حکایت آن زن در حضرت رسالت : پیمبر گفت بس مفسد زنی بود
شمارهٔ ۸ : وصف تو که سرگشتهٔ او هر فلکی است
شمارهٔ ۸ : بر درگه حق کراست این عز که تراست
شمارهٔ ۸ : عالم همه گفت و گوی خود میبیند
شمارهٔ ۸ : ای آن که بلی گوی الست از مایی
شمارهٔ ۸ : عمری به امید در طلب بنشستیم
شمارهٔ ۸ : این هر دو جهان عکس کمالی پندار
شمارهٔ ۸ : فانی شده، تا بود، مشوّش نشود
شمارهٔ ۸ : مائیم و نصیب جز جگر خواری نه
شمارهٔ ۸ : ای جانِ شریف! ترک این دنیی گیر
شمارهٔ ۸ : قسمی که ز چرخ پرده در داشتهای
شمارهٔ ۸ : تا با سگ نفس همنشین خواهم بود
شمارهٔ ۸ : ای در طلب گره گشائی مرده
شمارهٔ ۸ : از شعبدهٔ جهان چه برخواهد خاست
شمارهٔ ۸ : چندانکه به درد عشق میپویم من
شمارهٔ ۸ : چون درد ترا تا به ابد درمان نیست
شمارهٔ ۸ : ای دل شب و روز چند جوشی، بنشین
شمارهٔ ۸ : تا کی دل تو گرد جهان بر پرّد
شمارهٔ ۸ : هر چند که بیرون و درون خواهی دید
شمارهٔ ۸ : دل عزت خویش جمله از خواری یافت
شمارهٔ ۸ : از خود نتوان راه معانی کردن
شمارهٔ ۸ : چون قاعدهٔ بقای ما عین فناست
شمارهٔ ۸ : گر دل بر امید رهنمون بنشیند
شمارهٔ ۸ : گر در کوهی مقیم و گر در دشتی
شمارهٔ ۸ : میگریم ازان مهوشم و میگریم
شمارهٔ ۸ : گر جان گویم جای خرابش بنماند
شمارهٔ ۸ : تا خرقهٔ سروری ز سر بفکندیم
شمارهٔ ۸ : گفتم که اگرچه هست کارم بنظام
شمارهٔ ۸ : چون مرغ دلم به دام هستی در شد
شمارهٔ ۸ : چون یار نمیکند همی یاد از من
شمارهٔ ۸ : گاهی ز سلوک عقل چون نسناسیم
شمارهٔ ۸ : تا جان دارم سر وفا دارم من
شمارهٔ ۸ : در هر چیزی ترا جمالی دگرست
شمارهٔ ۸ : دوش آمد و گفت: ای شب و روزت غمِ من
شمارهٔ ۸ : جانا غم عشقت دل و دینم نگذاشت
شمارهٔ ۸ : دردی که ز تو به حاصلم میآید
شمارهٔ ۸ : از تیرِ غمت بسی جگر دوختهای
شمارهٔ ۸ : چون توبهٔ تو گناه خواهد افتاد
شمارهٔ ۸ : نه دل به تمنای تو در بر گنجد
شمارهٔ ۸ : دل بی تو ز اختیار بر خواهد خاست
شمارهٔ ۸ : وقت است که بیقراری ما بینی
شمارهٔ ۸ : در عشق تو من گرد جنون میگردم
شمارهٔ ۸ : دل را چو به دردِ عشق افسون کردم
شمارهٔ ۸ : معشوقه نه سر،نه سروری میخواهد
شمارهٔ ۸ : گل بین که بر اطراف چمن مینازد
شمارهٔ ۸ : چون هم نفسِ همه کسی هر جاییست
شمارهٔ ۸ : در عشق تو از نفع و ضرر نندیشم
شمارهٔ ۸ : شمع آمد و گفت: از تنِ سرکشِ خویش
شمارهٔ ۸ : پروانه به شمع گفت: کیفر بردیم
شمارهٔ ۸ : ای بس که به خار مژه خارا سفتیم
بخش ۸ : بگویم با تو سری ای سخندان
غزل شمارهٔ ۹ : در دلم افتاد آتش ساقیا
قصیدهٔ شمارهٔ ۹ : بر گذر ای دل غافل که جهان برگذر است
(۹) سؤال کردن آن درویش از مجنون که سال عمر تو چندست : مگر پرسید درویشی ز مجنون
(۹) گفتار آن مجنون در نمازی که یک نان نیرزد : یکی مجنون که رفتی در ملامت
(۹) حکایت شیخ ابوالقاسم همدانی : مگر بوالقاسم همدانی آنگاه
(۹) حکایت ابوبکر سفاله : چنین گفتست بوبکر سفاله
(۹) سؤال کردن مردی از مجنون : رفیقی گفت با مجنون گمراه
(۹) حکایت پیر زال سوخته دل : مگر یک روز در بازارِ بغداد
(۹) حکایت پیر بخاری و مخنث : یکی پیری بخاری بود در راه
(۹) حکایت حبشی که پیش پیغامبر آمد : یکی حبشی بر پیغامبر آمد
(۹) حکایت ماه و شوق او با آفتاب : قمر گفتا که من در عشق خورشید
(۹) حکایت آن مرغ که در سالی چهل روز بیضه نهد : یکی مرغیست اندر کوه پایه
(۹) حکایت مجنون با آن سائل که سؤال کرد : چنین گفتست مجنون آن یگانه
(۹) حکایت محمود با درویش بر سر راه : مگر محمود میشد با سپاهی
(۹) حکایت آن پیر که خواست که او را میان دو گورستان دفن کنند : چو بود آن شیخ سالی شصت هفتاد
(۹) حکایت سلطان محمود با مرد دوالک باز : مگر محمود با اعزاز میشد
(۹) حکایت در ذمّ دنیا : یکی پرسید ازان دانای فتوی
(۹) حکایت شعیب علیه السلام : شُعَیب از شوقِ حق ده سال بگریست
(۹) حکایت بایزید با مرد مسافر : برای بایزید آمد ز جائی
(۹) حکایت شبلی با ابلیس در عرفات : مگر شبلی امام عالم افروز
شمارهٔ ۹ : بر وصف تو دستِ عقل دانانرسد
شمارهٔ ۹ : ای رحمت عالمین، رحمت از تست
شمارهٔ ۹ : پیوسته دلی گرفته از غیرت باد!
شمارهٔ ۹ : آن چیز کزو عالم و آدم بینم
شمارهٔ ۹ : آن قطره که آب جمله از دریا خورد
شمارهٔ ۹ : بگذر ز حس و خیال،ای طالب حال
شمارهٔ ۹ : عاشق ز کسی نکاهد و نفزاید
شمارهٔ ۹ : دانی که چهایم نه بزرگیم نه خُرد
شمارهٔ ۹ : ای بلبل روح چند باشی مگسی
شمارهٔ ۹ : تا عالِمِ جهل خود نگردی به نخست
شمارهٔ ۹ : هر دم سگ نفس با دلم باز نهد
شمارهٔ ۹ : ای همچو سگی به استخوانی قانع
شمارهٔ ۹ : دنیا که جوی وفا ندارد در پوست
شمارهٔ ۹ : آنکس که غمِ کهنه و نو میداند
شمارهٔ ۹ : ای دل همه چارهٔ تو بیچارگی است
شمارهٔ ۹ : تا کی زنی ای دل خسته جوش
شمارهٔ ۹ : تا چند نه آرام ونه بشتافتنت
شمارهٔ ۹ : گر جان تو در پردهٔ دین خواهد بود
شمارهٔ ۹ : بهتر ز گشادگی گرفتاری من
شمارهٔ ۹ : خواهی که ز اضطرار و خواری برهی
شمارهٔ ۹ : کارت همه چون که خوردن و خفتن بود
شمارهٔ ۹ : پیوسته چو ابر این دل بیخویش که هست
شمارهٔ ۹ : چون رفتنِ بیقیاس داری در پی
شمارهٔ ۹ : ای دل بگری بر من مسکین و مپرس
شمارهٔ ۹ : هر شب چو غمی ز چشم من خون ریزد
شمارهٔ ۹ : چون دیده سپید شد نظر چند کنیم
شمارهٔ ۹ : جانا! نظری در دل درویشم کن
شمارهٔ ۹ : نه بستهٔ پیوند توانم بودن
شمارهٔ ۹ : تشنه بکشد مرا و آبم ندهد
شمارهٔ ۹ : دستی که برین شاخ برومند رسد
شمارهٔ ۹ : تاکی نفسی از سر صد درد زدن
شمارهٔ ۹ : سرگشتهٔ تست، نُه فلک، میدانی
شمارهٔ ۹ : دوش آمد و گفت: گردِ تو حلقه کنیم
شمارهٔ ۹ : زلف و رخِ تو که قصدِ جان دارندم
شمارهٔ ۹ : تا غمزهٔ چشم رهزنت راهم زد
شمارهٔ ۹ : گفتی: «خطم از لبم جدا خواهد شد
شمارهٔ ۹ : زانگه که مرا سوی تو آهنگ افتاد
شمارهٔ ۹ : ای عشق توام کار به جان آورده
شمارهٔ ۹ : ای عشق رخت واقعهٔ مشکل من
شمارهٔ ۹ : سودای ترا پشت سپه میدارم
شمارهٔ ۹ : در عشقِ تو رسوای جهان آمدهایم
شمارهٔ ۹ : دل چون دل من غم زده نتواند بود
شمارهٔ ۹ : چون با سرو دستار نمیپردازم
شمارهٔ ۹ : نی حال من و تو ماهوش میگوید
شمارهٔ ۹ : ای صبح اگر از پرده عَلَم خواهی زد
شمارهٔ ۹ : جان روی دل افروزِ تُرا باید داشت
شمارهٔ ۹ : شمع آمد و گفت: من به صد جان نرهم
شمارهٔ ۹ : پروانه به شمع گفت: گرینده مباش
شمارهٔ ۹ : اینک جانم به پیشِ جانان شدهام
بخش ۹ : بدان کانسان کامل انبیا بود
غزل شمارهٔ ۱۰ : در دلم بنشستهای بیرون میا
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰ : چرخ مردم خوار اگر روزی دو مردمپرور است
(۱۰) حکایت ابوالفضل حسن و کلمات او در وقت نزع : چو بوالفضل حسن در نزع افتاد
(۱۰) حکایت آن مجنون که تب داشت : یکی پرسید ازان مجنون که تب داشت
(۱۰) حکایت دیوانه و نماز جمعه : یکی دیوانه بود از اهل رازی
(۱۰) حکایت سلطان محمود با دیوانه : در آن ویرانه شد محمود یک روز
(۱۰) حکایت ابلیس : کسی پرسید از ابلیس کای شوم
(۱۰) حکایت آتش و سوخته : چو سنگ و آهن افتادند درکار
(۱۰) حکایت غزالی و ملحد : بغزّالی مگر گفتند جمعی
(۱۰) حکایت آن مرد که عروس خود را بکر نیافت : عروسی خواست مردی چون نگاری
(۱۰) حکایت بایزید با آن مرد سائل که او را در خواب دید : شبی در خواب دید آن مرد بیدار
(۱۰) حکایت بهلول و حلوا و بریان : چو غالب گشت بر بهلول سوداش
(۱۰) حکایت روباه که در دام افتاد : بدام افتاد روباهی سحرگاه
(۱۰) حکایت سنجر که پیش رکن الدین اکّاف رفت : مگر شد سنجر پاکیزه اوصاف
(۱۰) حکایت سفیان ثوری رحمه الله : مگر سُفیان ثوری چون جوان بود
(۱۰) حکایت شیخ ابوسعید با قمار باز : بصحرا رفت شیخ مهنه ناگاه
(۱۰) حکایت شاهزاده و عروس : یکی شه زادهٔ خورشید فر بود
(۱۰) حکایت در اهل دوزخ : چنین نقلست کز آحادِ امّت
(۱۰) حکایت محمود با شیخ خرقانی : مگر محمود میآمد ز راهی
(۱۰) حکایت بایزید و زنّار بستن او : چو در نزع اوفتاد آن پیر بسطام
شمارهٔ ۱۰ : ای از تو فلک بی خور و بی خواب شده
شمارهٔ ۱۰ : در امت تو اگر مطیعی نبود،
شمارهٔ ۱۰ : خود را، سوی خود،رهگذری باید کرد
شمارهٔ ۱۰ : ماییم که با ما نبود هیچ روا
شمارهٔ ۱۰ : هر گه که دلم ز پرده پیدا آید
شمارهٔ ۱۰ : هر دل که به توحید ز درویشان است
شمارهٔ ۱۰ : چندین امل تو ای دل غافل چیست
شمارهٔ ۱۰ : مائیم در اوفتاده چون مرغ به دام
شمارهٔ ۱۰ : بر جان و تنِ بیش بها میگریم
شمارهٔ ۱۰ : نه در صفِ صاحبنظران خواهی مُرد
شمارهٔ ۱۰ : نفسی دارم که هر نفس مِه گردد
شمارهٔ ۱۰ : ای جان تو در ذُلِّ جدائی قانع
شمارهٔ ۱۰ : دنیا چه کنی چو بیوفا خواهد بود
شمارهٔ ۱۰ : کی باشد و کی که من مانم و او
شمارهٔ ۱۰ : زین شیوه که اکنون دل دیوانه گرفت
شمارهٔ ۱۰ : ای دل به سخن مگرد در خون پس ازین
شمارهٔ ۱۰ : از غیب گرت هست نشان آوردن
شمارهٔ ۱۰ : او را خواهی از زن و فرزند ببر
شمارهٔ ۱۰ : امروز منم نه کفر و نه ایمانی
شمارهٔ ۱۰ : جان محرم درگاه همی باید برد
شمارهٔ ۱۰ : تو بیخبری و تا خبر خواهد بود
شمارهٔ ۱۰ : عمری که ز رفتنش چنین بیخبرم
شمارهٔ ۱۰ : ره بس دور است توشه بردار و برو
شمارهٔ ۱۰ : دی بر سر خاک دلبری با دل ریش
شمارهٔ ۱۰ : چون دریائی کنار من از جا خاست
شمارهٔ ۱۰ : عمری به هوس نخل معانی بستم
شمارهٔ ۱۰ : عمریست که شرح حال تو میگویم
شمارهٔ ۱۰ : ما هر ساعت ذخیرهٔ جان بنهیم
شمارهٔ ۱۰ : چون هیچ کسی ندیدهام در خوردش
شمارهٔ ۱۰ : عاشق تن خود با غم پیوست دهد
شمارهٔ ۱۰ : ناکرده به پرِّ پشهای دمسازی
شمارهٔ ۱۰ : ای یاد تو آب زندگانی جان را
شمارهٔ ۱۰ : دوش آمد و گفت: گِردِ اِعزاز مگرد
شمارهٔ ۱۰ : ای روی چو آفتابِ تو پشت سیاه
شمارهٔ ۱۰ : چون خطِّ رخت هست روان چندینی
شمارهٔ ۱۰ : ای زلفِ تو دامن قمر بگرفته
شمارهٔ ۱۰ : فرسودنِ لعلِ آبدارت بر من
شمارهٔ ۱۰ : وقت است که دل از دو جهان برگیریم
شمارهٔ ۱۰ : آن کس که ترا عزیزتر ازجان دید
شمارهٔ ۱۰ : جانا ز رهت نصیب من گردی نیست
شمارهٔ ۱۰ : جان سوخته پای بست آمد بی تو
شمارهٔ ۱۰ : چندان که به جهد اسب جان میرانم
شمارهٔ ۱۰ : در عشق بزرگیم به خردی بدهم
شمارهٔ ۱۰ : گل بی سر و پای خویشتن میانداخت
شمارهٔ ۱۰ : وقت است که ساقی سرِ می بگشاید
شمارهٔ ۱۰ : دل شمع تو شد به یک نفس مرده شود
شمارهٔ ۱۰ : شمع آمد و گفت: شخصم آغشته که بود
شمارهٔ ۱۰ : پروانه به شمع گفت: میسوزم خویش
شمارهٔ ۱۰ : صد دُر به اشارتی بسفتیم و شدیم
بخش ۱۰ : کسی از زهد و تقوی شد مسلم
غزل شمارهٔ ۱۱ : ای عجب دردی است دل را بس عجب
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱ : هر دل که در حظیرهٔ حضرت حضور یافت
(۱۱) حکایت درخت بریده : درختی سبز را ببرید مردی
(۱۱) حکایت سلطان محمود و آرزو خواستن بزرگان : بزرگانی که سر در چرخ سودند
(۱۱) حکایت ابوعلی فارمدی : چنین کرد آن قوی جان نکو عقل
(۱۱) حکایت دعاگوی و دیوانه : دعا میکرد آن داننندهٔ دین
(۱۱) حکایت اسکندر و کلمات حکیم بر سر او : چو اسکندر بزاری در زمین خفت
(۱۱) سؤال آن درویش از شبلی : یکی پرسید از شبلی که در راه
(۱۱) سؤال موسی از حق سبحانه و تعالی : مگر پرسید موسی ازخداوند
(۱۱) حکایت سلطان محمود با ایاز : مگر سلطان دین محمود یک روز
(۱۱) حکایت آن مرد که صرّۀ در میان درمنه یافت : برای درمنه برخاست آن پاک
(۱۱) حکایت مسلمان شدن یهودی وحال او : یکی پیر معمّر بود در شام
(۱۱) حکایت مجنون و لیلی : مگر یک روز مجنون فرصتی یافت
(۱۱) حکایت ابرهیم علیه السلام : نوشته در قصص اینم عیان بود
(۱۱) حکایت سلطان محمود و ایاز : مگر سلطان دین محمود پیروز
(۱۱) حکایت آهو که مشک از وی حاصل میشود : چنین گفتند استادان پیروز
(۱۱) مناجات ابراهیم ادهم : به پیش کعبه ابراهیم ادهم
شمارهٔ ۱۱ : خورشید، که او زیر و زبر میگردد
شمارهٔ ۱۱ : چون هست شفیع چون تو صاحب کرمی
شمارهٔ ۱۱ : هر جان که به راه رهنمون مینگرد
شمارهٔ ۱۱ : با اینهمه اختلاف و تمییز که هست
شمارهٔ ۱۱ : در عالمِ پُر علم سفر خواهم کرد
شمارهٔ ۱۱ : ای پردهٔ پندار پسندیدهٔ تو
شمارهٔ ۱۱ : تا کی گردی ای دل غمناک به خون
شمارهٔ ۱۱ : از آرزوی یقین چو مینتوان زیست
شمارهٔ ۱۱ : با ما بنشین که هر دو همدم بودیم
شمارهٔ ۱۱ : هر چند ز ننگِ خود خبردار نهایم
شمارهٔ ۱۱ : از آتش شهوت جگرم میسوزد
شمارهٔ ۱۱ : هرگاه که سِرِّ معرفت یابی باز
شمارهٔ ۱۱ : ای دل تَبَعِ دُنیی غدّار مشو
شمارهٔ ۱۱ : آنکس که نه غم خوارگیم خواهد کرد
شمارهٔ ۱۱ : جانا دل من خویش به دریا انداخت
شمارهٔ ۱۱ : گر بحرنهای، ز جوش بنشین آخر
شمارهٔ ۱۱ : گر مرد رهی راه نهان باید رفت
شمارهٔ ۱۱ : گر میخواهی که باشدت خوش آنجا
شمارهٔ ۱۱ : چون در ره دین نیامدی در دستم
شمارهٔ ۱۱ : گر در سفر یگانگی خواهی بود
شمارهٔ ۱۱ : چون مردن تو چارهٔ یکبارگی است
شمارهٔ ۱۱ : دیرست که جان خویشتن میسوزم
شمارهٔ ۱۱ : هر رنگ که ممکن است آمیخته گیر
شمارهٔ ۱۱ : ای ماه زمین به برج افلاک شدی
شمارهٔ ۱۱ : هر چند که پشت و روی دارم کاری
شمارهٔ ۱۱ : عمری بدویدم از سر بیخبری
شمارهٔ ۱۱ : جانا! نه نکو نه نانکو آمدهام
شمارهٔ ۱۱ : جان تشنگی همه جهان میآرد
شمارهٔ ۱۱ : هان ای دل چونی به چه پشتی ما را
شمارهٔ ۱۱ : هر دل که ز ذوق آن حقیقت جان یافت
شمارهٔ ۱۱ : خون ناخوردن به از وبالست ترا
شمارهٔ ۱۱ : با جان چه کنم که عشق تو جانم بس
شمارهٔ ۱۱ : دوش آمد و گفت: مرغِ دل عاجز نیست
شمارهٔ ۱۱ : ای پیش تو سرو و ماه پیوسته رهی
شمارهٔ ۱۱ : زلفِ تو به هم در اوفتاده عجب است
شمارهٔ ۱۱ : یا رب چه خط است این که درآوردی تو
شمارهٔ ۱۱ : ای جانِ همه جهان زکوةِ لبِ تو
شمارهٔ ۱۱ : بی روی تو مه راهِ تماشا نگرفت
شمارهٔ ۱۱ : گر از تو مرا کفر و اگر ایمان است
شمارهٔ ۱۱ : زان روز که بوی پیرهن بی تو رسید
شمارهٔ ۱۱ : ای شمع چگل! تاتو برفتی ز برم
شمارهٔ ۱۱ : بیم است که نُه پردهٔ گردون سحری
شمارهٔ ۱۱ : ترسابچهای که توبه بشکست مرا
شمارهٔ ۱۱ : چون برگِ گلت بدید گلبرگِ طری
شمارهٔ ۱۱ : آوازِ خروس صبح در سمع افتاد
شمارهٔ ۱۱ : تن جز به هوای تو قدم مینزند
شمارهٔ ۱۱ : شمع آمد وگفت: در دلم خون افتاد
شمارهٔ ۱۱ : پروانه به شمع گفت: میسوزم زار
شمارهٔ ۱۱ : گلهای حقیقت بنرُفتیم یکی
بخش ۱۱ : محمد چون ز پیش خلق برخاست
غزل شمارهٔ ۱۲ : روز و شب چون غافلی از روز و شب
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲ : غره مشو گر ز چرخ کار تو گردد بلند
(۱۲) حکایت حسن بصری و رابعه رضی الله عنهما : حسن یک روز رفت از بصره بیرون
(۱۲) حکایت شبلی رحمة الله علیه : چو شبلی را زیادت گشت شورش
(۱۲) حکایت گناه کار روز محشر : چنین نقلی درستست از پیمبر
(۱۲) حکایت دیوانه که میگریست : یکی دیوانه بودی بر سر راه
(۱۲) حکایت دیوانه : یکی دیوانهٔ بی پا و سر بود
(۱۲) حکایت ابراهیم ادهم : مگر میرفت ابراهیم ادهم
(۱۲) پند کسری : چنین گفتست کسری باربدرا
(۱۲) حکایت محمد عیسی با دیوانه : محمد ابن عیسی کز لطیفه
(۱۲) حکایت سلطان محمود با پیرزن : مگر یک روز محمود نکو روی
(۱۲) حکایت حلّاج با پسر : پسر را گفت حلّاج نکوکار
(۱۲) حکایت مجنون و لیلی : مگر یک روز مجنون در نشاطی
(۱۲) حکایت رندی که ازدکانی چیزی میخواست : یکی رندی میان داغ ودردی
شمارهٔ ۱۲ : عالم که فنای محض، سرمایهٔ اوست
شمارهٔ ۱۲ : تا هست ز انگشت تو مه را راهی
شمارهٔ ۱۲ : یک چیز که آن نه یک و چیز است آن چیز
شمارهٔ ۱۲ : بس سرکش را کز سر مویی کُشتم
شمارهٔ ۱۲ : از بس که دلم در بُنِ این قلزم گشت
شمارهٔ ۱۲ : چون محرم هم نفس نهای، تو چه کنی
شمارهٔ ۱۲ : ای دل همگی خویش در جانان باز
شمارهٔ ۱۲ : ای دل هر دم غم دگرگون میخور
شمارهٔ ۱۲ : دل را که هزار باره در خون کشمش
شمارهٔ ۱۲ : دردا که دلم واقف آن راز نشد
شمارهٔ ۱۲ : خون شد جگرم ز غصّهٔ خویش مرا
شمارهٔ ۱۲ : چون مرغ دلم حوصلهٔ راز نیافت
شمارهٔ ۱۲ : گر هر دو جهان فی المثل انگشتری است
شمارهٔ ۱۲ : در پای بلا فتادهام، چتوان کرد
شمارهٔ ۱۲ : اوّل دل من بر سر غوغا بنشست
شمارهٔ ۱۲ : گر نام ونشان من توانستی بود
شمارهٔ ۱۲ : خواهی که به عقبی به بقایی برسی
شمارهٔ ۱۲ : با عشق، وجود خود برانداخته به
شمارهٔ ۱۲ : نه دین حق و نه دین زردشت مرا
شمارهٔ ۱۲ : آن را که ز حق روزفزون آید کار
شمارهٔ ۱۲ : چون پنداری در بُنهٔ ما افتاد
شمارهٔ ۱۲ : گاهی ز غم نفس وخرد میگریم
شمارهٔ ۱۲ : گیرم که جهان به کام دیدی وشدی
شمارهٔ ۱۲ : ای پشت بداده رفته هم روز نخست
شمارهٔ ۱۲ : گفتم ای چشم خواب میباید برد
شمارهٔ ۱۲ : گر من فلکم به مرتبت ور ملخم
شمارهٔ ۱۲ : نی از سر زلفت خبری میرسدم
شمارهٔ ۱۲ : جانا! جانی عاشق روی تو مراست
شمارهٔ ۱۲ : با کس بنسازی همه بی کس باشی
شمارهٔ ۱۲ : چون کس نرسد به وصل دلخواه ای دل!
شمارهٔ ۱۲ : شب نیست که دل حزین ندارم از تو
شمارهٔ ۱۲ : چون روی تو مینبینم ای شمع طراز
شمارهٔ ۱۲ : دوش آمد و گفت: بی یقین مینرسی
شمارهٔ ۱۲ : چون ماه، به قطع، آب روی تو نداشت
شمارهٔ ۱۲ : چشمِ خوشِ تو که مذهبِ عبهر داشت
شمارهٔ ۱۲ : تا خط تو پشت بر قمر آوردست
شمارهٔ ۱۲ : دل نیست کز آن ماه برنجد هرگز
شمارهٔ ۱۲ : تا چند مرا خوار و خجل خواهی داشت
شمارهٔ ۱۲ : تادل دارم همدم تو باید داشت
شمارهٔ ۱۲ : در عشقِ تو برخویشتنم فرمان نیست
شمارهٔ ۱۲ : کس را چه خبر ز آهِ دلسوزِ دلم
شمارهٔ ۱۲ : نه در سرِ من سَرِسری بینی تو
شمارهٔ ۱۲ : در پیش رخ تو آفتاب افسانهست
شمارهٔ ۱۲ : ای صبح مرو دم پراکنده مزن
شمارهٔ ۱۲ : ای جان و دلم به جان و دل مولایت
شمارهٔ ۱۲ : شمع آمد و گفت: عزّت من بنگر:
شمارهٔ ۱۲ : پروانه به شمع گفت: چندی سوزم
شمارهٔ ۱۲ : چون چنگ، همه خروش میباید بود
بخش ۱۲ : تو ناجی را نمیدانی ز هالک
غزل شمارهٔ ۱۳ : برقع از ماه برانداز امشب
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳ : جانم ز سر کون به سودا در اوفتاد
(۱۳) حکایت موسی علیه السلام : بموسی گفت حق کای مرد اسرار
(۱۳) حکایت موسی علیه السلام در کوه طور با ابلیس : شبی موسی مگر میرفت بر طور
(۱۳) حکایت سلطان محمود و عرض سپاه : مگر سلطان دین محمود پیروز
(۱۳) مناجاة دیوانه با حق تعالی : بصحرا در یکی دیوانه بودی
(۱۳) حکایت حسن بصری و شمعون : حسن در بصره استاد جهان بود
(۱۳) مناجات آن بزرگ با حق تعالی : سحرگاهی بزرگی در مناجات
(۱۳) حکایت سلطان محمود که با دیوانه نشست : بر دیوانهٔ محمود بنشست
(۱۳) در معنی آن که غیبت گناهی بزرگ است : چنین نقلست در توراة کان کس
(۱۳) حکایت عبدالله بن مسعود با کنیزک : کنیزی داشت عبدالله مسعود
شمارهٔ ۱۳ : هر دل که ز لطف تو نشان یابد باز
شمارهٔ ۱۳ : هم چار گهر، چاکر دربان تواند
شمارهٔ ۱۳ : چیزی که دمی نه تو درآنی و نه من
شمارهٔ ۱۳ : گر هست دلی، ز عشق، دیوانه به است
شمارهٔ ۱۳ : بستیم میان و خون دل بگشادیم
شمارهٔ ۱۳ : شایستهٔ این هوس نهای، تو چه کنی
شمارهٔ ۱۳ : هم راه تن و هم ره جان او گیرد
شمارهٔ ۱۳ : این درد چه دردیست که درمانش نیست
شمارهٔ ۱۳ : ای آن که به قدر برتر از افلاکی
شمارهٔ ۱۳ : هم عقل درین واقعه مضطر افتاد
شمارهٔ ۱۳ : دل را که نه دنیا و نه دین میبینم
شمارهٔ ۱۳ : ای مرد فسرده راز مینشناسی
شمارهٔ ۱۳ : ای دل ای دل غم جهان چند خوری
شمارهٔ ۱۳ : دردا که ز درد ناکسی میمیرم
شمارهٔ ۱۳ : در راه تعب ترک طرب باید کرد
شمارهٔ ۱۳ : چون لوح دل از دو کون بستردم من
شمارهٔ ۱۳ : رعنائی و نازکی رها باید کرد
شمارهٔ ۱۳ : دیوانه اگر مقید زنجیرست
شمارهٔ ۱۳ : چون من مگسم سایهٔ طوبی چکنم
شمارهٔ ۱۳ : در عشق دلی خراب چتواند کرد
شمارهٔ ۱۳ : بر لوحِ دلت نقشِ دو عالم رقم است
شمارهٔ ۱۳ : زان میترسم که در بلام اندازند
شمارهٔ ۱۳ : ای آنکه ز نفسِ شوم در آکفتی
شمارهٔ ۱۳ : بر خاک تو چون بنفشهام سر در بر
شمارهٔ ۱۳ : آن دل که نشان غمگساری میجست
شمارهٔ ۱۳ : از حادثهٔ آب و گلم هیچ آمد
شمارهٔ ۱۳ : روزی که ز خود شوی توناچیز آخر
شمارهٔ ۱۳ : در هر دو جهان گر آرزویی جویم
شمارهٔ ۱۳ : سرگشتهٔ روز و شبم آنجا که منم
شمارهٔ ۱۳ : ای دل ز پی دلیل نتوانی شد
شمارهٔ ۱۳ : در کوی تو جان گوشه نشین میدانم
شمارهٔ ۱۳ : هر شب که نیاوری شبیخون غمت
شمارهٔ ۱۳ : دوش آمد و گفت: خویش را دشمن باش
شمارهٔ ۱۳ : گر پرده ز روی دلستان برگیری
شمارهٔ ۱۳ : از زلفِ شکن بر شکنت میترسم
شمارهٔ ۱۳ : چون خط تو باعث گنه خواهد شد
شمارهٔ ۱۳ : ای ماه به چهره یا گلی یا سمنی
شمارهٔ ۱۳ : تا چند مرا سوخته خرمن نگری
شمارهٔ ۱۳ : آن راز که دل به دیده میگوید باز
شمارهٔ ۱۳ : جانا! دل من زیر و زبر خواهد شد
شمارهٔ ۱۳ : در عشق، خلاصهٔ جنون از من خواه
شمارهٔ ۱۳ : تا در بُنهٔ خویش مقام است ترا
شمارهٔ ۱۳ : گل بین که گلابِ ابر میدارد دوست
شمارهٔ ۱۳ : ای صبح چرا اسبِ ستیز انگیزی
شمارهٔ ۱۳ : بر خویش بسی چو شمع بگریستهام
شمارهٔ ۱۳ : شمع آمد و گفت: در دلم خونم سوخت
شمارهٔ ۱۳ : پروانه به شمع گفت: آخر نظری
شمارهٔ ۱۳ : از نادره، نادر جهانیم امروز
بخش ۱۳ : علوم دین بگویم با تو ای یار
غزل شمارهٔ ۱۴ : چه شاهدی است که با ماست در میان امشب
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴ : هرکه بر پستهٔ خندان تو دندان دارد
(۱۴) حکایت دیوانۀ خاموش : یکی دیوانه در بغداد بودی
(۱۴) گفتار شیخ در درآمدن دولت : به شیخی گفت مردی کای نکوکار
(۱۴) حکایت شعبی و آن مرد که صعوۀ گرفته بود : چنین گفتست شعبی مردِ درگاه
(۱۴) حکایت دیوانهای که گلیم فروخت : گلیمی بود آن شوریده جان را
(۱۴) سخن گفتن آن مرد در غیبت : بزرگی بود میگفت و شنود او
(۱۴) حکایت بشر حافی که نام حق تعالی بمشک بیالود : در اوّل روز میشد بشرِ حافی
شمارهٔ ۱۴ : هر نقطه که در دایرهٔ قسمت تست
شمارهٔ ۱۴ : آن ماه که بر هر دو جهان میتابد
شمارهٔ ۱۴ : زان روز که ما به زندگانی مُردیم
شمارهٔ ۱۴ : هیچ است همه، وسوسهٔ خاطر چند
شمارهٔ ۱۴ : گر در هیچی مایهٔ شادی و بقاست
شمارهٔ ۱۴ : حالِ دلِ باژگونه مینتوان گفت
شمارهٔ ۱۴ : ای آن که در این ره صفتاندیش نهای
شمارهٔ ۱۴ : از معنی عشق اسم میبینم و بس
شمارهٔ ۱۴ : از جان سیرم ازانک تن میخواهد
شمارهٔ ۱۴ : از مال همه جهان جوی داری تو
شمارهٔ ۱۴ : چون نیست درین چاه بلا دسترسیت
شمارهٔ ۱۴ : پیوسته زبون روزگار آمدهام
شمارهٔ ۱۴ : درعالم مرگ زندگانی دور است
شمارهٔ ۱۴ : در فقر، سیاه پوشیم اولیتر
شمارهٔ ۱۴ : کو راه روی که ره نوردش گویم
شمارهٔ ۱۴ : تا چند ترا ز پرده بیش آوردن
شمارهٔ ۱۴ : ای دل نه به کفر ونه به دین خواهی مرد
شمارهٔ ۱۴ : کارتو، نکو، او بتواند کردن
شمارهٔ ۱۴ : گر مرد رهی، حدیث عالم چه کنی
شمارهٔ ۱۴ : تن کیست که سرنگون همی باید کرد
شمارهٔ ۱۴ : بس کس که ز کوچهٔ هوس برنامد
شمارهٔ ۱۴ : رفتی و مرا خار شکستی در دل
شمارهٔ ۱۴ : ای دل هر دم دست به خون نتوان برد
شمارهٔ ۱۴ : آن دل که سراسیمهٔ عالم بودی
شمارهٔ ۱۴ : از عشق تو در جگر ندارم آبی
شمارهٔ ۱۴ : در پرده درونِ دل ریشت بینم
شمارهٔ ۱۴ : گر روشنی جمال خودب نمائی
شمارهٔ ۱۴ : اندر طلب حضرت جاوید آخر
شمارهٔ ۱۴ : تا کی رانی از در خود دربدرم
شمارهٔ ۱۴ : من عاشق روی تو ز دیری گاهم
شمارهٔ ۱۴ : دوش آمد و گفت: «در بلا پیوستی
شمارهٔ ۱۴ : ای گم شده درحسنِ تو هر دیدهوری
شمارهٔ ۱۴ : گر عفو کنی به لطف جرمی که مراست
شمارهٔ ۱۴ : اندیشهٔ ابروی تو پیوسته مراست
شمارهٔ ۱۴ : از وعدهٔ کژ دل به غمت میافتد
شمارهٔ ۱۴ : آن است همه آرزویم عمر دراز
شمارهٔ ۱۴ : ای ابر هوای عشق تو بس خون بار
شمارهٔ ۱۴ : تا کی طلبم ز هر کسی پیوستت
شمارهٔ ۱۴ : گر مرد رهی همدم و همدردم باش
شمارهٔ ۱۴ : تا چند ز زاهد ریائی آخر
شمارهٔ ۱۴ : گل گفت که رفتنم یقین افتادست
شمارهٔ ۱۴ : ای صبح مرا به صد عذاب اندازی
شمارهٔ ۱۴ : کارم که چو زلف تو مشوش دارم
شمارهٔ ۱۴ : شمع آمد و گفت: هر زمان چون قلمم
شمارهٔ ۱۴ : پروانه به شمع گفت: کم سوز مرا
شمارهٔ ۱۴ : در فقر دلم عزم سیاهی دارد
بخش ۱۴ : بگویم با تو از احوال گردون
غزل شمارهٔ ۱۵ : سحرگاهی شدم سوی خرابات
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵ : دم عیسی است که بوی گل تر میآرد
(۱۵) سؤال آن مرد از مجنون در باب لیلی : یکی پرسید ازان مجنونِ غمگین
(۱۵) حکایت زنبور با مور : یکی زنبور میآمد ز خانه
(۱۵)حکایت آن زن که طواف کعبه میکرد و مردی که نظر برو کرد : یکی عورت طواف خانه میکرد
شمارهٔ ۱۵ : هم گوهر بحر لطف بیپایانی
شمارهٔ ۱۵ : چیزی که ورای دانش و تمییز است
شمارهٔ ۱۵ : روزی که به دریای فنا در تازم
شمارهٔ ۱۵ : تا چند ازین غرور بسیار تو را
شمارهٔ ۱۵ : دلشاد مشو ز وصل اگر در طربی
شمارهٔ ۱۵ : دل از همه عالم به کنار آمد باز
شمارهٔ ۱۵ : چیزی که توئی زین تن مسکین تو نهای
شمارهٔ ۱۵ : جان گرچه درین بادیه بسیار شتافت
شمارهٔ ۱۵ : گاهم ز سگ نفس مشوش بودن
شمارهٔ ۱۵ : کو عقل که قصد آن جلالت کردی
شمارهٔ ۱۵ : یک حاجت بیدلی روا مینکنند
شمارهٔ ۱۵ : یک دم دل محنت کشم آسوده نشد
شمارهٔ ۱۵ : مردی چه بود رند و مقامر بودن
شمارهٔ ۱۵ : در عشق تو از بس که خروش آوردیم
شمارهٔ ۱۵ : جان را که ز تن رحیل میباید کرد
شمارهٔ ۱۵ : پیوستن تو به یک به یک بسیاریست
شمارهٔ ۱۵ : خود را به محال خود دچار آیی تو
شمارهٔ ۱۵ : عالم چو زکاف و نون توان آوردن
شمارهٔ ۱۵ : ای دل صفت نفس بد اندیش مگیر
شمارهٔ ۱۵ : گفتم شب و روز از پی این کار شوم
شمارهٔ ۱۵ : قومی که به خاک مرگ سر بازنهند
شمارهٔ ۱۵ : ای کرده شب باز پسین ماتم خویش
شمارهٔ ۱۵ : ای دل ز هوای عشق کیفر میبر
شمارهٔ ۱۵ : گر قصد فلک کنم به پیشان نرسم
شمارهٔ ۱۵ : گر تو سر موئی سر من داشتیی
شمارهٔ ۱۵ : از چشم خوشت بسی شکایت دارم
شمارهٔ ۱۵ : یک روز به صلح کارسازی میکن
شمارهٔ ۱۵ : دل گم شد و در ره الاهی اِستاد
شمارهٔ ۱۵ : چون دل ز غم عشق تو یک ره جان برد
شمارهٔ ۱۵ : درد تو که در دلم به جای جان بود
شمارهٔ ۱۵ : دوش آمد و گفت: روز و شب غمناکی
شمارهٔ ۱۵ : تا دیده بر آن عارضِ گلگون افتاد
شمارهٔ ۱۵ : از زلفِ تو دل چو در عقابین افتاد
شمارهٔ ۱۵ : از پستهٔ تو سبزهٔ خط بر رسته است
شمارهٔ ۱۵ : آنجا که سر زلف تو جانها ببرد
شمارهٔ ۱۵ : جانا! چو ز سر تا قدمت جمله نکوست
شمارهٔ ۱۵ : از درد منت اگر خبر خواهد بود
شمارهٔ ۱۵ : جان گِردِ تو از میان جان میگردد
شمارهٔ ۱۵ : ای قوم! اگر همدم این مسکینید
شمارهٔ ۱۵ : از بس که دلم بسوخت زین کاردرشت
شمارهٔ ۱۵ : گل گفت: اگرچه ابر صدگاهم شُست
شمارهٔ ۱۵ : دوش از برِ من یار گریزان میرفت
شمارهٔ ۱۵ : ای رفته به آسمان نفیرم بی تو
شمارهٔ ۱۵ : شمع آمد و گفت:چند سرگشته شوم
شمارهٔ ۱۵ : پروانه به شمع گفت: دمسازی من
شمارهٔ ۱۵ : درویشی را به هر چه خواهی ندهم
بخش ۱۵ : تو لذات جهان و حشمتش دار
غزل شمارهٔ ۱۶ : تا درین زندان فانی زندگانی باشدت
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶ : ای پردهساز گشته درین دیر پرده در
(۱۶) حکایت مؤذّن و سؤال مرد از دیوانه : خوش آوازی ز خیل نیکخواهان
(۱۶) حکایت پیغامبر و کنیزک حبشی : چنین نقلست از سلمان که یک روز
(۱۶) حکایت مهستی دبیر با سلطان سنجر : مهستی دبیر آن پاک جوهر
شمارهٔ ۱۶ : نه عقل به کُنْهِ لایزال تو رسد
شمارهٔ ۱۶ : آن کی آید در اسم، شب خوش بادت!
شمارهٔ ۱۶ : صعب است به ذرّهای نگاهی کردن
شمارهٔ ۱۶ : این قالب اگر بلند دیدی ور پست
شمارهٔ ۱۶ : مرد آن باشد که هر نفس پاکتر است
شمارهٔ ۱۶ : دردا که به جز درد مرا کار نبود
شمارهٔ ۱۶ : بندیش که بر زمین نهای آن که تویی
شمارهٔ ۱۶ : دل در پی راز عشق، دلمرده بماند
شمارهٔ ۱۶ : این نفس کم انگاشته آید آخر
شمارهٔ ۱۶ : چون حوصله نیست تا خبر خواهد شد
شمارهٔ ۱۶ : جان رفت و به ذوق زندگانی نرسید
شمارهٔ ۱۶ : ای آن که بکلّی دل و جان داده نهای
شمارهٔ ۱۶ : از جزو به سوی کل سفر باید کرد
شمارهٔ ۱۶ : هر چند که نیست هیچ از حق خالی
شمارهٔ ۱۶ : تا چند ز نیستی و هستی ای دل
شمارهٔ ۱۶ : آن را که بخود بر سر یک موی سر است
شمارهٔ ۱۶ : ای تن دل ناموافقت میداند
شمارهٔ ۱۶ : ای دوست ز اندوه دل ریش چه سود
شمارهٔ ۱۶ : چون بسیارست ضعف در ایمانت
شمارهٔ ۱۶ : چون نیست طریقی که به مقصود رسم
شمارهٔ ۱۶ : دو چشم ز اشک خیره میباید کرد
شمارهٔ ۱۶ : رفتی تو و خون جگریست از تو مرا
شمارهٔ ۱۶ : هر سیل که از خون جگر خواهد خاست
شمارهٔ ۱۶ : در حیرت و سودا چه توانم کردن
شمارهٔ ۱۶ : عشق تو که همچو آتشم میآید
شمارهٔ ۱۶ : جانا! مددی به عمر کوتاهم ده
شمارهٔ ۱۶ : نه چارهٔ این عاشق بیچاره کنی
شمارهٔ ۱۶ : نه هیچ کسی به زندگانیش گرفت
شمارهٔ ۱۶ : در عشق تو من گرد جنون میگردم
شمارهٔ ۱۶ : گر ماه نه زیر میغ میداشتیی
شمارهٔ ۱۶ : دوش آمد و گفت: در جنون میفکنیم
شمارهٔ ۱۶ : گر در همه عمر آرزوئیم بوَد
شمارهٔ ۱۶ : خطّت دام است و خالت او را دانه است
شمارهٔ ۱۶ : تا خط تو بر خون جگر میخوانم
شمارهٔ ۱۶ : آن خندهٔ خوش اگرچه پیوسته بهَست
شمارهٔ ۱۶ : ای مونسِ جانِ همه کس! در من خند!
شمارهٔ ۱۶ : ای عشقِ تو عینِ عالم حیرانی
شمارهٔ ۱۶ : خود را ز تو بیگناه مینتوان داشت
شمارهٔ ۱۶ : اندیشهٔ عالمی مرا افتادست
شمارهٔ ۱۶ : زین دَرد که جز غصهٔ جان میندهد
شمارهٔ ۱۶ : گل گفت که دست زرفشان آوردم
شمارهٔ ۱۶ : ای صبح اگر عزیمتِ خنده کنی
شمارهٔ ۱۶ : هر لحظه در آتشِ غمم اندازی
شمارهٔ ۱۶ : شمع آمد و گفت: با چنین کار درشت
شمارهٔ ۱۶ : پروانه به شمع گفت: غم بیشستی
شمارهٔ ۱۶ : که کرد چو بازی مگسی را هرگز
بخش ۱۶ : بگویم با او سر عدل ای دوست
غزل شمارهٔ ۱۷ : زهی ماه در مهر سرو بلندت
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷ : ای چراغ خلد ازین مشکوةمظلم کن کنار
(۱۷) حکایت شیخ ابوسعید رحمةالله علیه : چنین گفتست شیخ مهنه یک روز
(۱۷) حکایت آن مرد که پیش فضل ربیع آمد : یکی پیری مشوّش روزگاری
(۱۷) حکایت محمود و شمار کردن پیلان : مگر یک روز محمود عدوبند
شمارهٔ ۱۷ : نه عقل، بدان حضرت جاوید رسد
شمارهٔ ۱۷ : آن بحر که هر لحظه دگرگون آید
شمارهٔ ۱۷ : تا عقل من از عقیله آزادی یافت
شمارهٔ ۱۷ : دل از می عشق مست میپنداری
شمارهٔ ۱۷ : آن بهٔ که زخود کرانه بینی خود را
شمارهٔ ۱۷ : آن میخواهم که جایگاهی گیرم
شمارهٔ ۱۷ : ای وهم و خیال و حسِّ تو رهزن تو
شمارهٔ ۱۷ : دل بر سرِ این راه خطرناک بسوخت
شمارهٔ ۱۷ : چون نفس سگیست بدگمان چتوان کرد
شمارهٔ ۱۷ : چون بسیارم تجربه افتاد از خویش
شمارهٔ ۱۷ : هر دم که زنم چو جانم آید به لبم
شمارهٔ ۱۷ : هر دل که نه در زمانه روز افزون شد
شمارهٔ ۱۷ : هر پرده که بند پرده در خواهد خاست
شمارهٔ ۱۷ : چون برفکنند از همه چیزی سرپوش
شمارهٔ ۱۷ : جانی دگرست و جانفزایی دگرست
شمارهٔ ۱۷ : شایستهٔ آن کمال مینتوان شد
شمارهٔ ۱۷ : گه در وصف دین یگانهای میجویی
شمارهٔ ۱۷ : تقدیر چو سابق است تعلیم چه سود
شمارهٔ ۱۷ : گفتی تو که مرگ چیست ای بینایی
شمارهٔ ۱۷ : تا کی باشم گرد جهان در تک و تاز
شمارهٔ ۱۷ : تا چند ز مرگِ خویش غمناک شوی
شمارهٔ ۱۷ : ای نور رخت خاک سیه بگرفته
شمارهٔ ۱۷ : خونی که مرا در دل و جان اکنون هست
شمارهٔ ۱۷ : زین پیش دلم بستهٔ پندار آمد
شمارهٔ ۱۷ : عاشق به غم تو کار افتاده خوش است
شمارهٔ ۱۷ : تن زیر امانت تو خاکِ در شد
شمارهٔ ۱۷ : جان در غمت از خانه به کوی افتادهست
شمارهٔ ۱۷ : آن ذوق که در شکر چشیدن باشد
شمارهٔ ۱۷ : گه درد توام ز پرده آرد بیرون
شمارهٔ ۱۷ : رنج تو به صد گنج مسلم ندهم
شمارهٔ ۱۷ : دوش آمد و صبر از دلِ درویشم رفت
شمارهٔ ۱۷ : ای تُرک! دلم غاشیه بر دوش تو شد
شمارهٔ ۱۷ : گفتم: خط مشکین تو بر ماه خطاست
شمارهٔ ۱۷ : آن پسته میان مغز چون افتادست
شمارهٔ ۱۷ : آن دل که ز دست من کنون خواهی برد
شمارهٔ ۱۷ : سهل است اگر کار مرا ساز دهی
شمارهٔ ۱۷ : جانا صد ره بمُردم از حیرانی
شمارهٔ ۱۷ : مهری که ز تو در دل من بنهفته است
شمارهٔ ۱۷ : هر لحظه دل و جان به غمی تازه درند
شمارهٔ ۱۷ : گر زهد کنی سوز وگدازت ببرد
شمارهٔ ۱۷ : گل گفت که تا روی گشادند مرا
شمارهٔ ۱۷ : ای صبح هنوز ماهتاب است، مخند
شمارهٔ ۱۷ : از آتشِ عشق چون تو جان افروزی
شمارهٔ ۱۷ : شمع آمد و گفت: چون منم دشمنِ من
شمارهٔ ۱۷ : پروانه که شمع دلگشایش افتاد
شمارهٔ ۱۷ : عیسی چو شرابِ لطف در کامم ریخت
بخش ۱۷ : حقیقت بحر کل دریای نور است
غزل شمارهٔ ۱۸ : دم مزن گر همدمی میبایدت
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸ : ای در غرور نفس به سر برده روزگار
(۱۸) حکایت سلطان محمود با ایاز : سحرگاهی مگر محمود عادل
(۱۸) حکایت بهلول : یکی میرفت در بغداد بر رخش
(۱۸) حکایت عیسی علیه السلام با جهودان : بکوئی می فرو شد عیسی پاک
شمارهٔ ۱۸ : آنجا که تویی هیچ مبارز نرسد
شمارهٔ ۱۸ : غوّاص در اوّل قدم از فرق کند
شمارهٔ ۱۸ : در عشق دل من چو پریشانی گشت
شمارهٔ ۱۸ : جان شیفتهٔ الست میپنداری
شمارهٔ ۱۸ : گر مرد رهی ز ننگ خود پاک بباش
شمارهٔ ۱۸ : هر روز غمی به امتحانم آمد
شمارهٔ ۱۸ : آن ذات که جسم و جوهرش اسم بود
شمارهٔ ۱۸ : دل خون شد و سررشتهٔ این راز نیافت
شمارهٔ ۱۸ : هر دل که ز سرِّ کار آگاهی داشت
شمارهٔ ۱۸ : جانا جانم غرقهٔ دریای تو بود
شمارهٔ ۱۸ : بویی که به جان ممتحن میآید
شمارهٔ ۱۸ : هر انجمنی، در انجمن ماندهاند
شمارهٔ ۱۸ : گر دریائی ز شور بنشانندت
شمارهٔ ۱۸ : دل در پی راز عشق، پویان میدار
شمارهٔ ۱۸ : آن گنج که من در طلب آن گنجم
شمارهٔ ۱۸ : هر لحظه هزار مشکلم پیوسته است
شمارهٔ ۱۸ : چون کرد شراب شرک و غفلت مستت
شمارهٔ ۱۸ : از کارِ قضا در تب و در تفت چه سود
شمارهٔ ۱۸ : ای جان سبک روح! گران سنگی چیست
شمارهٔ ۱۸ : در هر دو جهان یک تنهای میجویم
شمارهٔ ۱۸ : ماتم زدگان عالم خاک هنوز
شمارهٔ ۱۸ : چون گریهٔ من ابر بهاری نبود
شمارهٔ ۱۸ : یک همنفسی کو که برو گریم من
شمارهٔ ۱۸ : آن سالکِ گرمرو که نامش جان است
شمارهٔ ۱۸ : تا کی بی تو زاری پیوست کنم
شمارهٔ ۱۸ : بی چهرهٔ تو در نظری نتوان دید
شمارهٔ ۱۸ : هر چند نیم به هیچ رو محرم تو
شمارهٔ ۱۸ : ای مانده به زیرِ پرده! او کی باشی
شمارهٔ ۱۸ : دیوانه شدم زلف تو زنجیر کنم
شمارهٔ ۱۸ : پیوسته به جان و تن ترا خواهم خواست
شمارهٔ ۱۸ : دوش آمد و گفت: بی قراری شب و روز
شمارهٔ ۱۸ : تا حلقهٔ آن زلف مشوّش دیدم
شمارهٔ ۱۸ : گفتم: «کس را روی تو و موی تو نیست
شمارهٔ ۱۸ : دوش آمد و گفت: «آمدهام حور سرشت
شمارهٔ ۱۸ : بر شاخِ دل شکسته یک برگم نیست
شمارهٔ ۱۸ : بر خاک چو بادم ای دل افزای هنوز
شمارهٔ ۱۸ : چون حسن و جمال جاودان داری تو
شمارهٔ ۱۸ : تا عشق نشست ناگهی در سر من
شمارهٔ ۱۸ : برخاست دلم چنانکه در غم بنشست
شمارهٔ ۱۸ : خواهی که ز خود به رایگان باز رهی
شمارهٔ ۱۸ : گل گفت که تا چشم گشادند مرا
شمارهٔ ۱۸ : ای شب تو طریقِ زلفِ جانان داری
شمارهٔ ۱۸ : ای کاش هزار موی بشکافتمی
شمارهٔ ۱۸ : شمع آمد و گفتا: منِ مجنون باری
شمارهٔ ۱۸ : چون شمعِ جمال خود به پروانه نمود
شمارهٔ ۱۸ : گه یک نفسم هر دوجهان میگیرد
بخش ۱۸ : ز حال نوح و کشتی بازگویم
غزل شمارهٔ ۱۹ : بعدجوی از نفس سگ گر قرب جان میبایدت
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹ : دلا گذر کن ازین خاکدان مردم خوار
(۱۹) حکایت مرد مجنون و رعنایان : بره دربود مجنونی نشسته
(۱۹) حکایت آن دزد که گرفتار شد : مگر شد ناگهی دزدی گرفتار
شمارهٔ ۱۹ : نه لایق کوی تست سیری که بود
شمارهٔ ۱۹ : جایی که درو نه شیب ونه بالا بود
شمارهٔ ۱۹ : عمری به طلب در همه راهی گشتیم
شمارهٔ ۱۹ : جانت به گُوِ تنی در افتاد و برفت
شمارهٔ ۱۹ : تا چند به خود درنگری چندینی
شمارهٔ ۱۹ : دردا که ز خود بیخبرم باید مرد
شمارهٔ ۱۹ : گر مرغِ دلت کارِ روش ساز کند
شمارهٔ ۱۹ : این دل که بسوخت روز و شب در تک و تاز
شمارهٔ ۱۹ : آنها که مدام از پس این کار شوند
شمارهٔ ۱۹ : این کار که عشق تو مرا پیش آورد
شمارهٔ ۱۹ : گه خستهٔ لن ترانیم موسی وار
شمارهٔ ۱۹ : قومی که زمین به یک زمان بگرفتند
شمارهٔ ۱۹ : تا کی باشی چو آسمان در تک و تاز
شمارهٔ ۱۹ : در عالم توحید به کس هیچ مگوی
شمارهٔ ۱۹ : مرغ دل من که بود چون شیدایی
شمارهٔ ۱۹ : نابرده می عشق، قرارت ای دل
شمارهٔ ۱۹ : تا چند به فکر نفس مشغول شوی
شمارهٔ ۱۹ : گر دوزخی و اگر بهشتی امروز
شمارهٔ ۱۹ : در عالم محنت به طرب آمدهیی
شمارهٔ ۱۹ : جان رفت و ندید محرمی در همه عمر
شمارهٔ ۱۹ : دنیا مطلب مباش مغرور ازو
شمارهٔ ۱۹ : ای محرم من کیست کنون محرم تو
شمارهٔ ۱۹ : گفتم:دل من که خانهٔ جان اینست
شمارهٔ ۱۹ : در آرزوی چشمهٔ حیوان مردم
شمارهٔ ۱۹ : هم بادیهٔ عشق تو بی پایان است
شمارهٔ ۱۹ : گفتم که درین غمم بنگذاری تو
شمارهٔ ۱۹ : چو مهرهٔ مِهر بازی ای سرو سهی
شمارهٔ ۱۹ : امروز چنین بر سر غوغای توام
شمارهٔ ۱۹ : ای بس که دلم بر در تو خون بگریست
شمارهٔ ۱۹ : دوش آمد و گفت: اگر وفا خواهی کرد
شمارهٔ ۱۹ : در جنب رخت چو ماه میننماید
شمارهٔ ۱۹ : چون غمزهٔ تو جادویی آغاز نهد
شمارهٔ ۱۹ : از خجلت خط، رخت اگر پر عرق است
شمارهٔ ۱۹ : چون گشت لبت به یک شکر ارزانی
شمارهٔ ۱۹ : گفتم که اگر دلِ تو یک رنگ آید
شمارهٔ ۱۹ : در راه تو دانش و خرد مینرسد
شمارهٔ ۱۹ : بی عشق نفس زدن حرام است مرا
شمارهٔ ۱۹ : گر مملکت درد مسلم بکنم
شمارهٔ ۱۹ : خون شد جگرم بیار جام ای ساقی
شمارهٔ ۱۹ : گل گفت: کسم عمر به دریوزه نداد
شمارهٔ ۱۹ : ای صبح دمی به خنده بگشای لبی
شمارهٔ ۱۹ : آن دل که چو موم نرمم آمدبی تو
شمارهٔ ۱۹ : شمع آمد و گفت: چند باشم سرکش
شمارهٔ ۱۹ : از دفترِ عشقم ورقی بنهادم
بخش ۱۹ : مسلّم گشت او را ملک و خاتم
غزل شمارهٔ ۲۰ : ای شکر خوشهچین گفتارت
قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰ : آنچه در قعر جان همییابم
(۲۰) حکایت دیوانۀ چوب سوار : یکی دیوانه چوبی بر نشسته
شمارهٔ ۲۰ : گر با تو به هم دگر نباشد چه بود
شمارهٔ ۲۰ : آن بحر که دم به دم فزون میجوشد
شمارهٔ ۲۰ : روزی دو سه خانه در عدم باید داشت
شمارهٔ ۲۰ : جمشید به گلخنی در افتاد و برفت
شمارهٔ ۲۰ : آن بهٔ که زعقل خود جنون یابی باز
شمارهٔ ۲۰ : زانگه که بقا روی نمودست مرا
شمارهٔ ۲۰ : ای بس که فلک در صف انجم گردد
شمارهٔ ۲۰ : دل شیوهٔ عشق یک نفس باز نیافت
شمارهٔ ۲۰ : آنجا که فنای نامداران باید
شمارهٔ ۲۰ : در بادیهٔ تو منزلی میباید
شمارهٔ ۲۰ : هر روز درین دایره سرگشتهترم
شمارهٔ ۲۰ : با قوّت پیل، مور میباید بود
شمارهٔ ۲۰ : گر همچو فلک سالک پیوسته شوی
شمارهٔ ۲۰ : تا برجایی بجای میباش و خموش!
شمارهٔ ۲۰ : نه جان رهِ جان فزای خود یابد باز
شمارهٔ ۲۰ : بگذر ز خیال آن و این، کار اینست
شمارهٔ ۲۰ : هر دل که تمام از سردردی برخاست
شمارهٔ ۲۰ : دی حکم حیات با اجل راندهاند
شمارهٔ ۲۰ : ای آنکه همیشه نفس خشنود کنی
شمارهٔ ۲۰ : از مال جهان جز جگری ریشم نیست
شمارهٔ ۲۰ : خلقند به خاک بیعدد آورده
شمارهٔ ۲۰ : برخیز که ابر خاک را میشوید
شمارهٔ ۲۰ : از شرم رخت سرخی گل میبشود
شمارهٔ ۲۰ : چندان که دل من به سفر بیش دَرَست
شمارهٔ ۲۰ : در عشق تو دل زیر و زبر باید برد
شمارهٔ ۲۰ : گفتم: شب و روز از تو چرا میسوزم
شمارهٔ ۲۰ : گر بندِ امیدِ وصلِ او بست ترا
شمارهٔ ۲۰ : جانا ره بدخویی ناساز مگیر
شمارهٔ ۲۰ : دلها که به جمع آرزوی تو کنند
شمارهٔ ۲۰ : دوش آمد و گفت: کارِ ما خواهی کرد
شمارهٔ ۲۰ : بی عشق تو زیستن دریغم آید
شمارهٔ ۲۰ : دایم گهر وصل تو میجویم باز
شمارهٔ ۲۰ : از عشقِ خط تو سرنگون میگردم
شمارهٔ ۲۰ : زهرم آید شکرستان بی لبِ تو
شمارهٔ ۲۰ : بی یاد تو من سرزبان را بزنم
شمارهٔ ۲۰ : گر قلب نبرد بایدت اینک دل
شمارهٔ ۲۰ : عمری به هوس در تک و تاز آمد دل
شمارهٔ ۲۰ : در پیشِ نظر این همه میغم ز چه خاست
شمارهٔ ۲۰ : از تفِّ دلم می به صباح ای ساقی
شمارهٔ ۲۰ : گل گفت: ز رخ نقاب باید انداخت
شمارهٔ ۲۰ : تا کی ز شبِ دراز گریان گردم
شمارهٔ ۲۰ : در راه غمِ تو جسم و جوهر بنماند
شمارهٔ ۲۰ : شمع آتش را گفت که طبعی که تر است
شمارهٔ ۲۰ : آمد دلم و کام روا کرد و برفت
بخش ۲۰ : بگویم احتساب احوال با تو
غزل شمارهٔ ۲۱ : تا به عمدا ز رخ نقاب انداخت
قصیدهٔ شمارهٔ ۲۱ : دلی پر گوهر اسرار دارم
(۲۱) حکایت سپهدار که قلعۀ کرد با دیوانه : سپهداری برای کوتوالی
شمارهٔ ۲۱ : ای غیر تو درهمه جهان موئی نه
شمارهٔ ۲۱ : بحری که در او دو کون ناپیدا بود
شمارهٔ ۲۱ : ما روی ز هر دو کون برتافتهایم
شمارهٔ ۲۱ : در فرع کجا مشبّهی افتاده است
شمارهٔ ۲۱ : گر میخواهی که بازیابی این راز
شمارهٔ ۲۱ : امروز منم ذوقِ خرد نادیده
شمارهٔ ۲۱ : جانی که به نورِ حق ندارد امّید
شمارهٔ ۲۱ : رازی که دل من است سرگشتهٔ آن
شمارهٔ ۲۱ : ای نفس فرو گرفته سر تا سر تو
شمارهٔ ۲۱ : گر یک دم پاک می برآید از من
شمارهٔ ۲۱ : تا کی باشم عاجز و مضطر مانده
شمارهٔ ۲۱ : با اهل، توان قصد معانی کردن
شمارهٔ ۲۱ : هر روز مرا غمی دگر پیش آید
شمارهٔ ۲۱ : هر چند ترا محرم اسراری نیست
شمارهٔ ۲۱ : وقتی است که دیدهیی به دیدار کنم
شمارهٔ ۲۱ : گر میخواهی که وقت خودداری گوش
شمارهٔ ۲۱ : گر خاصه نیی تو، عام میباید بود
شمارهٔ ۲۱ : هر دل که زحکم رفته فرسوده شود
شمارهٔ ۲۱ : بر هر وجهی که بستهٔ اسبابی
شمارهٔ ۲۱ : اشکم پس و پیش منزلم بگرفتهست
شمارهٔ ۲۱ : چون رفت ز جسم جوهر روشن ما
شمارهٔ ۲۱ : از مرگِ تو هر دمی دگرگون باشم
شمارهٔ ۲۱ : ای عشق توأم در تک و تاب افکنده
شمارهٔ ۲۱ : گاهی به کمال برتر از خورشیدم
شمارهٔ ۲۱ : جان پیش تو بر میان کمر خواهم داشت
شمارهٔ ۲۱ : محجوبم و از حجاب من آزادی
شمارهٔ ۲۱ : هم هر ساعت در ره تاریکتری
شمارهٔ ۲۱ : جانا بگذر به کوی ما یک باری
شمارهٔ ۲۱ : جانم، ز میان جان، وفای تو کند
شمارهٔ ۲۱ : دوش آمدو ره بر دل و جانم در بست
شمارهٔ ۲۱ : ای حسن تو درحدّ کمال افتاده
شمارهٔ ۲۱ : خال تو که جاودان بدو بتوان دید
شمارهٔ ۲۱ : چشمت که سبق به دلربائی او راست
شمارهٔ ۲۱ : گفتم: «ز میان جان شوم خاک درش
شمارهٔ ۲۱ : تا دل به غمت فرو شد و برنامد
شمارهٔ ۲۱ : گر دل گویم به پای غم پست افتاد
شمارهٔ ۲۱ : دردی که مرا در دل بی درمان است
شمارهٔ ۲۱ : شمع است و شراب و ماهتاب ای ساقی
شمارهٔ ۲۱ : گل گفت: که گه زخم زند صد خارم
شمارهٔ ۲۱ : ای صبح! مدم، مخند و مپسند آخر
شمارهٔ ۲۱ : جان بر گرهِ زلفِ تو آموخته گیر
شمارهٔ ۲۱ : شمع آمد و گفت: نیست اینجا جایم
شمارهٔ ۲۱ : جمشید یقین شدم ز پیدایی خویش
بخش ۲۱ : عوام الناس را احوال بسیار
غزل شمارهٔ ۲۲ : عشق جانان همچو شمعم از قدم تا سر بسوخت
قصیدهٔ شمارهٔ ۲۲ : نه پای آنکه از کرهٔ خاک بگذرم
(۲۲) حکایت سلطان محمود با مظلوم : مگر محمود میشد بامدادی
شمارهٔ ۲۲ : کس نیست که در دو کون ما دون تونیست
شمارهٔ ۲۲ : هر دل که درین دایرهٔ بی سر و پاست
شمارهٔ ۲۲ : زان روز که آفتاب حضرت دیدیم
شمارهٔ ۲۲ : آخر ره دورت به کناری برسد
شمارهٔ ۲۲ : اول باری پشت به آفاق آور
شمارهٔ ۲۲ : آگاه نیم از دل و جانم که چه بود
شمارهٔ ۲۲ : جانی که نهفت زنگ دنیی او را
شمارهٔ ۲۲ : شد رنجِ دلم فَرِهْ چه تدبیر کنم
شمارهٔ ۲۲ : ای در غم نان و جامه و آز و نیاز
شمارهٔ ۲۲ : در عشق رخت علم و خرد باختهام
شمارهٔ ۲۲ : روزی نه که دل قصهٔ دمساز نخواند
شمارهٔ ۲۲ : من، توبهٔ عامی، به گناهی نخرم
شمارهٔ ۲۲ : تا کی به سخن زبان خروشان داری
شمارهٔ ۲۲ : با قوّت عشق تو به جان میکوشم
شمارهٔ ۲۲ : ای آن که تو یک نفس خوداندیش نیی
شمارهٔ ۲۲ : ای در رهِ دین و کارِ کفر آمده سُست
شمارهٔ ۲۲ : گر مردِ حقی مخالف باطل باش
شمارهٔ ۲۲ : تا کی ز غم زیان وسودت آخر
شمارهٔ ۲۲ : تا کی بینم به هر دمی تیماری
شمارهٔ ۲۲ : بس داغ که چرخ بر دلِ ریش کشید
شمارهٔ ۲۲ : گل بیرخ گلرنگ تو خاریست مرا
شمارهٔ ۲۲ : تا کی ریزم ز چشمِ خون پالا اشک
شمارهٔ ۲۲ : ای دل غم جان محنت اندیش ببین
شمارهٔ ۲۲ : گر دیده به تو راه توانستی کرد
شمارهٔ ۲۲ : چون باد ز من میگذری چه تْوان کرد
شمارهٔ ۲۲ : گر گنج به تو رسید پنهان میدار
شمارهٔ ۲۲ : دل بِهْ ز تو دمساز نیابد هرگز
شمارهٔ ۲۲ : چندان که دلم سوی تو بشتابد باز
شمارهٔ ۲۲ : دوش آمد و گفت: حسن دنییست امشب
شمارهٔ ۲۲ : خورشید که چرخ در نکوئیش آورد
شمارهٔ ۲۲ : کس مثل تو در جهانِ جان ماه نیافت
شمارهٔ ۲۲ : یا رب چه دمم بود که دمساز نداد
شمارهٔ ۲۲ : گاهی چو گهر ز تیغ میتابی تو
شمارهٔ ۲۲ : زانگه که دلم بر آن سمن بر بگذشت
شمارهٔ ۲۲ : چون خیل بلا ز پیش و از پس بودم
شمارهٔ ۲۲ : همچون من و تو علی الیقین ای ساقی
شمارهٔ ۲۲ : گل گفت: مرا خون جگر خواهد ریخت
شمارهٔ ۲۲ : ای صبح! چو دیدی بر من سیم تنی
شمارهٔ ۲۲ : از بس که ز غم سوختم ای شمع طراز
شمارهٔ ۲۲ : شمع آمد و گفت: من نیم قلب مجاز
شمارهٔ ۲۲ : رفتم که زبان را سر انشا بنماند
بخش ۲۲ : حقیقت اولیا خورشید راهند
غزل شمارهٔ ۲۳ : آههای آتشینم پردههای شب بسوخت
قصیدهٔ شمارهٔ ۲۳ : آتش تر میدمد از طبع چون آب ترم
(۲۳) حکایت مجنون : یکی پرسید از مجنون که چونی
شمارهٔ ۲۳ : ای پیش تو صد هزار جان یک سرِموی
شمارهٔ ۲۳ : هر جان که به بحر رهنمون اندوزد
شمارهٔ ۲۳ : از فوق، ورای آسمان بودم من
شمارهٔ ۲۳ : هر چند که نیستی کمت خواهد بود
شمارهٔ ۲۳ : آنجا که روی به پا و سر نتوان رفت
شمارهٔ ۲۳ : چون عمر بشد زادِ رهم از «چه کنم»
شمارهٔ ۲۳ : هر دیده که راه بینشانی نشناخت
شمارهٔ ۲۳ : دل والِه و عقل مست و جان حیران است
شمارهٔ ۲۳ : بد چند کنی کار نکو کن بنشین
شمارهٔ ۲۳ : دل در طلب وصال تو جان میباخت
شمارهٔ ۲۳ : امروز منم به جان و تن درمانده
شمارهٔ ۲۳ : هرکو سخنی شنود، یکبار، از من
شمارهٔ ۲۳ : تا چند زنی منادی، ای سر که فروش!
شمارهٔ ۲۳ : در عشق تو هردلی که مردانه بود
شمارهٔ ۲۳ : بی فکر دلی که هست خرّم دارش
شمارهٔ ۲۳ : هر چند که رنج بیشتر خواهی برد
شمارهٔ ۲۳ : تا رخت وجودت به عدم در نکشند
شمارهٔ ۲۳ : دردا که به درد ناگهان خواهی شد
شمارهٔ ۲۳ : نه از تن خود به هیچ خشنودم من
شمارهٔ ۲۳ : دل کز سرِ عمر سرنگون بر میخاست
شمارهٔ ۲۳ : گفتم همه عمر نازنینت بینم
شمارهٔ ۲۳ : چون دردِ دلم تو میپسندی بسیار
شمارهٔ ۲۳ : که گفت ترا که راه اندوهش گیر
شمارهٔ ۲۳ : کو پای که از دست تو بگریختمی
شمارهٔ ۲۳ : بی پیش و پسی تو و پس و پیش تراست
شمارهٔ ۲۳ : ذرات جهان در اشتیاقند همه
شمارهٔ ۲۳ : گر جان گویم هست پس پردهٔ تست
شمارهٔ ۲۳ : دیرست که سودای تو در سر دارم
شمارهٔ ۲۳ : آن بت که دلم عاشقِ جانبازش بود
شمارهٔ ۲۳ : ای نرگسِ صفرا زده سودائی تو
شمارهٔ ۲۳ : من بی سر و سامانِ تو میخواهم زیست
شمارهٔ ۲۳ : گفتم: «چو تنم ضعیف و لاغر باشد
شمارهٔ ۲۳ : گر دل گویم ز غایت مشتاقی
شمارهٔ ۲۳ : چون درد و دریغ از دل ریشم بنشد
شمارهٔ ۲۳ : ره نیست بدان دانه کِشتند مرا
شمارهٔ ۲۳ : دل گشت ز معصیت سیاه ای ساقی
شمارهٔ ۲۳ : گل گفت که چند اوفتم در پستی
شمارهٔ ۲۳ : امشب ز دمیدن تو ترسم ای صبح
شمارهٔ ۲۳ : تادور فتادهام از آن نادره کار
شمارهٔ ۲۳ : شمع آمد وگفت: جاودان افتادن
شمارهٔ ۲۳ : دل نیست که نور حق بر او تافته نیست
بخش ۲۳ : بود هادی دین بی شک پیمبر
غزل شمارهٔ ۲۴ : دولت عاشقان هوای تو است
قصیدهٔ شمارهٔ ۲۴ : اگر به مدت جاوید ذرههای جهان
(۲۴) حکایت جوان نمک فروش که بر ایاز عاشق شد : جوانی بود سرگردان همیشه
شمارهٔ ۲۴ : در وصف تو عقل و دانش مانرسد
شمارهٔ ۲۴ : تا نفس پرستی تو را غم بیش است
شمارهٔ ۲۴ : چون من نه منم چه جان و تن باشم و بس
شمارهٔ ۲۴ : چون هستی را نیست کسی اولیتر
شمارهٔ ۲۴ : عاشق شدن مرد زبون آمدنست
شمارهٔ ۲۴ : بس رنج کشم طرب نمیدانم چیست
شمارهٔ ۲۴ : گر نفس تو بسملی شود تا دانی
شمارهٔ ۲۴ : دل او کاکح دیدار نداشت
شمارهٔ ۲۴ : هر دل که به نفس ره به آگاهی برد
شمارهٔ ۲۴ : چون طاقت عشق تو ندارم آخر
شمارهٔ ۲۴ : در عشق چو من کسی نه بیچاره شود
شمارهٔ ۲۴ : گر خواهی تو که وقت خود داری گوش
شمارهٔ ۲۴ : درعشق گمان خود عیان باید کرد
شمارهٔ ۲۴ : عمری که نه در حضور جان خواهد بود
شمارهٔ ۲۴ : ای دل اگر از کار دگرگون آیی
شمارهٔ ۲۴ : آنجا که قرار کار عالم دادند
شمارهٔ ۲۴ : چون قاعدهٔ وجود پنداشتن است
شمارهٔ ۲۴ : ای تن ز زمانه سر نگون مینشوی
شمارهٔ ۲۴ : زین بحر که در نهاد آمد تا سر
شمارهٔ ۲۴ : کو کس که دل از مرگِ تو خون مینکند
شمارهٔ ۲۴ : تا جان دارم حلقِ من و خنجر تو
شمارهٔ ۲۴ : دردا که دلم به هیچ درمان نرسید
شمارهٔ ۲۴ : چون درد ترا من به دعا میطلبم
شمارهٔ ۲۴ : در عشق تو سوختم چه میسازی تو
شمارهٔ ۲۴ : ای کاش ترا دیدهٔ دیدن بودی
شمارهٔ ۲۴ : بس طیره بماندم ز طنّازی تو
شمارهٔ ۲۴ : ای قاعدهٔ عشق تو جان افزایی
شمارهٔ ۲۴ : دوش از درِ دل درآمد آن بینایی
شمارهٔ ۲۴ : لعلت که بلای دل و دین آید هم
شمارهٔ ۲۴ : چون گِرد مه از مشک سیه مور آورد
شمارهٔ ۲۴ : دوش آمد و دادِ دلِ سرمستم داد
شمارهٔ ۲۴ : جانا! ز غمت این دل دیوانه بسوخت
شمارهٔ ۲۴ : ماهی که به حسن، عالم آرای افتاد
شمارهٔ ۲۴ : چون هست غمت غمی دگر حاجت نیست
شمارهٔ ۲۴ : هم سبزهٔ سرمست برُست ای ساقی
شمارهٔ ۲۴ : گل گفت: نقاب برگشادیم و شدیم
شمارهٔ ۲۴ : امشب که دمی هم نفس جانانم
شمارهٔ ۲۴ : دل در غم عشقِ دلفروزم همه شب
شمارهٔ ۲۴ : شمع آمد و گفت: بر تن خویشتنم
شمارهٔ ۲۴ : ای دل به سخن مثل محال است تُرا
بخش ۲۴ : بتو این سر مشکل باز گویم
غزل شمارهٔ ۲۵ : دلبرم در حسن طاق افتاده است
قصیدهٔ شمارهٔ ۲۵ : ای همنفسان تا اجل آمد به سر من
شمارهٔ ۲۵ : در معرفت تو دم زدن نقصان است
شمارهٔ ۲۵ : هر دل که به بحرِ بینشانی افتاد
شمارهٔ ۲۵ : عمرم دایم ز روز و شب بیرون است
شمارهٔ ۲۵ : ای بس که دل تو بیم دارد در پیش
شمارهٔ ۲۵ : گر تو بر او ز تنگ دستی آئی
شمارهٔ ۲۵ : چون چارهٔ خویش میندانم چه کنم
شمارهٔ ۲۵ : سِرّی که به تو رسد ز خود پنهان دار
شمارهٔ ۲۵ : آن قوم که جامه لاجوردی کردند
شمارهٔ ۲۵ : از کس چو سخن نمیپذیری آخر
شمارهٔ ۲۵ : چون خون دلم بی تو بخوردم آخر
شمارهٔ ۲۵ : تا کی خود را ز هجر دلبند کشم
شمارهٔ ۲۵ : اجزای تو جمله گوش میباید و بس
شمارهٔ ۲۵ : گر مرد رهی میان خون باید رفت
شمارهٔ ۲۵ : گر یک سرِ موی سرِّ جانان بینی
شمارهٔ ۲۵ : امروز چو جمله عمر ضایع کردی
شمارهٔ ۲۵ : نفست چه کند چو بند نگشایندش
شمارهٔ ۲۵ : دل از طربِ زمانه برداشتنیست
شمارهٔ ۲۵ : چون نیست سری این غم بیپایان را
شمارهٔ ۲۵ : بس خون که دلم اول این کار بریخت
شمارهٔ ۲۵ : بی روی تو در ماه سیاهی آمد
شمارهٔ ۲۵ : ای از رخ چون گلت گلابِ دیده
شمارهٔ ۲۵ : جانان آمد قصد دل و جانم کرد
شمارهٔ ۲۵ : یا در پیشم چو شمع بنشان و بکش
شمارهٔ ۲۵ : تاکی باشم چو حلقه بر در بی تو
شمارهٔ ۲۵ : تا جان دارم همچو فلک میپویم
شمارهٔ ۲۵ : تا چند من سوخته را رنجانی
شمارهٔ ۲۵ : در عشق تو جان قویم میباید
شمارهٔ ۲۵ : دوش از سر لطفی بنشاندست مرا
شمارهٔ ۲۵ : تا روی چو آفتاب جانان بفروخت
شمارهٔ ۲۵ : زان پسته که شیرینی جان میخیزد
شمارهٔ ۲۵ : گر جان خواهد از بن دندان بدهم
شمارهٔ ۲۵ : دل بی تو چو بی سلامتی برخیزد
شمارهٔ ۲۵ : چون گل بشکفت در بهار ای ساقی
شمارهٔ ۲۵ : گل گفت: چنین که من کنون میآیم
شمارهٔ ۲۵ : امشب اگر از تو بی قراری نرود
شمارهٔ ۲۵ : تا آتشِ عشقِ او برافروخت مرا
شمارهٔ ۲۵ : شمع آمد و گفت: من نیم عهد شکن
شمارهٔ ۲۵ : موج سخنم ز اوج پروین بگذشت
بخش ۲۵ : ز مظهر گوئیم آگاه گردان
غزل شمارهٔ ۲۶ : آن نه روی است ماه دو هفته است
قصیدهٔ شمارهٔ ۲۶ : ای روی درکشیده به بازار آمده
شمارهٔ ۲۶ : گردون زتو، بی سر و بنی بیش نبود
شمارهٔ ۲۶ : آن کل که بدو جنبش اجزا دیدم
شمارهٔ ۲۶ : با هستی و نیستیم بیگانگیست
شمارهٔ ۲۶ : درویشی چیست مست و مفلس بودن
شمارهٔ ۲۶ : گر از همگی خویشتن فرد شوی
شمارهٔ ۲۶ : دل نیست مرا، یکی مصیبت خانهست
شمارهٔ ۲۶ : در هر دو جهان هر چه عجب داشتهای
شمارهٔ ۲۶ : جان معنی لطف و قهر نتواند بود
شمارهٔ ۲۶ : ای عقلِ تو کرده مبتلای خویشت
شمارهٔ ۲۶ : در قلزم عشق تو که دیار نماند
شمارهٔ ۲۶ : هر دم دل من زچرخ بندی دارد
شمارهٔ ۲۶ : آن به که نفس ز کارِ عالم نزنی
شمارهٔ ۲۶ : هر لحظه ز چرخ بیش میباید رفت
شمارهٔ ۲۶ : گر مرد رهی، روی به فریادرس آر
شمارهٔ ۲۶ : نه در ره اقرار، قراری داری
شمارهٔ ۲۶ : از هستی خود دمِ تولاّ چه زنیم
شمارهٔ ۲۶ : آن چیست مرا از غم و تیمار که نیست
شمارهٔ ۲۶ : چون من بگذشتهام بجان زین دو سرا
شمارهٔ ۲۶ : در حبسِ وجود از چه افتادم من
شمارهٔ ۲۶ : ناگاه چو رخ به راه میآوردی
شمارهٔ ۲۶ : چون چشم به یارِ سیم تن میافتد
شمارهٔ ۲۶ : هر لحظه می یی به جان سرمست دهد
شمارهٔ ۲۶ : از خود خبرم ده که ز خود بیخبرم
شمارهٔ ۲۶ : هر روز ز نو پردهٔ دیگر سازی
شمارهٔ ۲۶ : گر بشتابم نه روی بشتافتن است
شمارهٔ ۲۶ : نه مرهم خون خوارهٔ خود خواهی کرد
شمارهٔ ۲۶ : گه جان مرا غرق ملاهی میدار
شمارهٔ ۲۶ : دوش از برِ خویش سرنگونم میتاخت
شمارهٔ ۲۶ : گل را به چمن گونهٔ رخسار تو نیست
شمارهٔ ۲۶ : در عشق دلم هیچ نمیسنجد از او
شمارهٔ ۲۶ : از بس که بخورد خون من بیدادی
شمارهٔ ۲۶ : دردی که ز تو رسد دوا نتوان کرد
شمارهٔ ۲۶ : تاکی شوم از زمانه پست ای ساقی
شمارهٔ ۲۶ : گل گفت: کسم هیچ فسون مینکند
شمارهٔ ۲۶ : امشب چه شود که لب ببندی ای صبح
شمارهٔ ۲۶ : در عشق چو شمع من به سوزم زنده
شمارهٔ ۲۶ : شمع آمد و گفت: هر دمم میسوزند
شمارهٔ ۲۶ : اینها که زنظم و نثرِ خود میلافند
بخش ۲۶ : بگویم بهر تو ای مرد دانا
غزل شمارهٔ ۲۷ : تا کی از صومعه خمار کجاست
قصیدهٔ شمارهٔ ۲۷ : مکن مدار برای من ای پسر روزه
شمارهٔ ۲۷ : یک لحظه که در گفت و شنید آئی تو
شمارهٔ ۲۷ : مرغی که بدید از می این دریا دُرد
شمارهٔ ۲۷ : المنة للّه که نیم هر نفسی
شمارهٔ ۲۷ : جز بیذاتی لایق درویشان نیست
شمارهٔ ۲۷ : آنرا که نظر در آن جهان باید کرد
شمارهٔ ۲۷ : سرگردانی بسوخت جانم چه کنم
شمارهٔ ۲۷ : پنهان گهریست در پسِ پردهٔ راز
شمارهٔ ۲۷ : هم قصّهٔ یار میبنتوان گفتن
شمارهٔ ۲۷ : دردا که دلی که در جهان کار نداشت
شمارهٔ ۲۷ : جان نتواند ز عشق بر جای بُدن
شمارهٔ ۲۷ : بر دل ز غم زمانه باری دارم
شمارهٔ ۲۷ : نردِ هوسِ وصال میباید باخت
شمارهٔ ۲۷ : تا با تو، تویی بود، کجا گیری تو
شمارهٔ ۲۷ : خود را چو زخواب و خور نمیداری باز
شمارهٔ ۲۷ : جانی اگر از حق خبری میداری
شمارهٔ ۲۷ : جانی است درین راه خطرناک شده
شمارهٔ ۲۷ : امروز منم خسته ازین بحر فضول
شمارهٔ ۲۷ : تن از دو جهان بس که حجابی برداشت
شمارهٔ ۲۷ : از ناز چه سود چون بسودی آخر
شمارهٔ ۲۷ : تن خاک نشین چشم یار آمده گیر
شمارهٔ ۲۷ : ای دل! تو چو مردان به رهِ پرخطری
شمارهٔ ۲۷ : خورشید رخ تو در نظر خواهم داشت
شمارهٔ ۲۷ : ای آمده از شوق تو جان بر لب من
شمارهٔ ۲۷ : دردا که ز بی نشان نشانم نرسید
شمارهٔ ۲۷ : هر کاو نه به جان کناره جوید از تو
شمارهٔ ۲۷ : از بس که شدم ز عشق تو دور اندیش
شمارهٔ ۲۷ : دل دوش ز لعلِ همچو قندش میسوخت
شمارهٔ ۲۷ : عشق رخ تو که کیمیای خطرست
شمارهٔ ۲۷ : گفتم:«شکری از دهنت، درگذری
شمارهٔ ۲۷ : تا از غم تب دلش به صد درد افتاد
شمارهٔ ۲۷ : هم عاشق آن روی چو مه خواهم بود
شمارهٔ ۲۷ : سلطان، تو، به می دهندگی ای ساقی
شمارهٔ ۲۷ : گل گفت: گلابگر چو تابم ببرد
شمارهٔ ۲۷ : ای چرخ ز دریوزهٔ تو میگریم
شمارهٔ ۲۷ : تا روی به روی دلفروز آوردیم
شمارهٔ ۲۷ : شمع آمد و گفت: نی غمم میبرسد
شمارهٔ ۲۷ : خورشید چو رخ نمود انجم برخاست
بخش ۲۷ : شنیدستم ز دانایان اسرار
غزل شمارهٔ ۲۸ : چون ز مرغ سحر فغان برخاست
قصیدهٔ شمارهٔ ۲۸ : ای حلقهٔ درگاه تو هفت آسمان سبحانه
شمارهٔ ۲۸ : بی تو به وجود آرمیدن نتوان
شمارهٔ ۲۸ : هر جان که بجان نیست گرفتار او را
شمارهٔ ۲۸ : تا شاگردم به قطع استادترم
شمارهٔ ۲۸ : با درویشان، «کن و مکن» نتوان گفت
شمارهٔ ۲۸ : چون نیستی تو محض اقرار بود
شمارهٔ ۲۸ : سبحان الله! بر صفتی حیرانم
شمارهٔ ۲۸ : از پردهٔ خود برون شدن عین خطاست
شمارهٔ ۲۸ : نه هیچ کس از قالب دین مغز چشید
شمارهٔ ۲۸ : مائیم به امر، پای ناآورده
شمارهٔ ۲۸ : آهی که ز دست غم برآرم بی تو
شمارهٔ ۲۸ : جز بیخبری هیچ خبر نیست مرا
شمارهٔ ۲۸ : بنشستهای و بسی سفر داری تو
شمارهٔ ۲۸ : چون بحر، ز شوق راز جان، میجوشم
شمارهٔ ۲۸ : آنها که به علم و عقل در پیشانند
شمارهٔ ۲۸ : از عمر، تمام بهره، برداشته گیر
شمارهٔ ۲۸ : آن مرغ که بود از می معنی مست
شمارهٔ ۲۸ : خلقی که درین جهان پدیدار شدند
شمارهٔ ۲۸ : جان را چو ز رفتن تو آگاهی شد
شمارهٔ ۲۸ : جانا!غم تو با تن چون مویم داشت
شمارهٔ ۲۸ : هر چند که این حدیث جستی تو بسی
شمارهٔ ۲۸ : چون من به تو در همه جهانم زنده
شمارهٔ ۲۸ : گر در سخنم باتو سخن را چه کنی
شمارهٔ ۲۸ : نه دل دارم نه جان نه تن چتوان کرد
شمارهٔ ۲۸ : از آهِ درون کام و زبانم بمسوز
شمارهٔ ۲۸ : کو هیچ رهی که پیش آن سدّی نیست
شمارهٔ ۲۸ : دی میشد و دل رها نمیکرد به کس
شمارهٔ ۲۸ : گاهی ز سرِ زلفِ سیاهت ترسم
شمارهٔ ۲۸ : دل، مست بتی عهدشکن دارم من
شمارهٔ ۲۸ : ماهی که دلم زو به بلا افتادست
شمارهٔ ۲۸ : جانا! غم تو فکند در کوی مرا
شمارهٔ ۲۸ : تا کی گوئی ز چار و هفت ای ساقی
شمارهٔ ۲۸ : گل گفت: که با گلابگر هر سحری
شمارهٔ ۲۸ : صبحا! ندمی تو تا که بندی نکنی
شمارهٔ ۲۸ : هر دل که ره چنان جمالی یابد
شمارهٔ ۲۸ : شمع آمد و گفت: جانم آتشخانه است
شمارهٔ ۲۸ : در وقت بیان،عقل سخن سنج مراست
بخش ۲۸ : حقیقت علم ودانش علم دین است
غزل شمارهٔ ۲۹ : دوش کان شمع نیکوان برخاست
قصیدهٔ شمارهٔ ۲۹ : الا ای یوسف قدسی برآی از چاه ظلمانی
شمارهٔ ۲۹ : از بس که در انتظار تو گردون گشت
شمارهٔ ۲۹ : صد قطره که یک آب نماید جمله
شمارهٔ ۲۹ : چیزی است عجب در دل و جانم که مپرس
شمارهٔ ۲۹ : خلقان همه در آینهای مینگرند
شمارهٔ ۲۹ : یا شادی دو کون غم انگار همه
شمارهٔ ۲۹ : از پای در آمدم ز سرگردانی
شمارهٔ ۲۹ : هر چند که کارهای تو بسیاریست
شمارهٔ ۲۹ : این درد جگرسوز که در سینه مراست
شمارهٔ ۲۹ : گاهی به هوس حرف فنا میخوانیم
شمارهٔ ۲۹ : هر روز ره عشق تو از سر گیرم
شمارهٔ ۲۹ : با نااهلی که نان خورم خون شمرم
شمارهٔ ۲۹ : چون تو غم بیشمار خودخواهی داشت
شمارهٔ ۲۹ : چون بحر،دلی هزار جوش است مرا
شمارهٔ ۲۹ : تا چند کنم گناه در گردن خویش
شمارهٔ ۲۹ : هر دیده که روی در معانی آورد
شمارهٔ ۲۹ : جانا چو به نیستی فتادم برهم
شمارهٔ ۲۹ : بس عمر عزیز ای دل مسکین که گذشت
شمارهٔ ۲۹ : تا خاک تو گشت غم گسارم بی تو
شمارهٔ ۲۹ : چون شمع، ز بس سوز، خور و خوابم شد
شمارهٔ ۲۹ : جانی که به راه رهنمون دارد رای
شمارهٔ ۲۹ : جان رسته ازین قالب صد لون به است
شمارهٔ ۲۹ : ای خون شده در غمت دل پاک همه
شمارهٔ ۲۹ : تا چند غم این ره پر بیم کشیم
شمارهٔ ۲۹ : در ششدرهٔ غمم بمگداز آخر
شمارهٔ ۲۹ : از خود برهان مرا که بس ممتحنم
شمارهٔ ۲۹ : دوش آمد و گفت: مردمِ دوراندیش
شمارهٔ ۲۹ : کوثر که لبِ ترا ندیم افتادهست
شمارهٔ ۲۹ : گفتم که «چنان شیفتهٔ آن دهنم
شمارهٔ ۲۹ : ماهی که به قد سرو روانم آمد
شمارهٔ ۲۹ : زان روز که عشق تو به من درنگریست
شمارهٔ ۲۹ : گل روی نمود از چمن ای ساقی
شمارهٔ ۲۹ : گل گفت: منم فتاده صد کار امروز
شمارهٔ ۲۹ : امشب بر ماست آن صنمِ جان افروز
شمارهٔ ۲۹ : با دل گفتم که راه دلبر گیرم
شمارهٔ ۲۹ : شمع آمد و گفت: جان نگر بر لبِ من
شمارهٔ ۲۹ : تا کی سخن لطیف نیکو گویم
غزل شمارهٔ ۳۰ : اینت گم گشته دهانی که توراست
قصیدهٔ شمارهٔ ۳۰ : گر سخن بر وفق عقل هر سخنور گویمی
شمارهٔ ۳۰ : در مُلکتِ تو نیست دویی، ای همه تو
شمارهٔ ۳۰ : گه جان، دل خویش، غرق خون مانده دید
شمارهٔ ۳۰ : ما جوهر پاک خویش بشناختهایم
شمارهٔ ۳۰ : درها به فنا گشادهاند، اینت عجب!
شمارهٔ ۳۰ : گر فقر شود ای که چه خوش خواهد بود
شمارهٔ ۳۰ : از دنیی فانیم جوی نیست پدید
شمارهٔ ۳۰ : هر جان که ز حق حمایتی افتادهست
شمارهٔ ۳۰ : از دست بشد تن و توانم چه کنم
شمارهٔ ۳۰ : مائیم که نه سوخته و نه خامیم
شمارهٔ ۳۰ : هر کس که ز زلف تو ندارد تابی
شمارهٔ ۳۰ : بگرفت ز نااهل جهانی غم ازین
شمارهٔ ۳۰ : ای آن که هزار گونه سودا داری
شمارهٔ ۳۰ : تا چند روی بیهده از هر سویی
شمارهٔ ۳۰ : عشاق که قصّهٔ دل افروز کنند
شمارهٔ ۳۰ : گه گم شدهٔ هزار کارم داری
شمارهٔ ۳۰ : دردا که جفای چرخ پیوسته بماند
شمارهٔ ۳۰ : از کفر بتر بی تو غنودن ما را
شمارهٔ ۳۰ : تا کی ز تو روی بر زمین باید داشت
شمارهٔ ۳۰ : چون هر نفسی ز درد مهجورتری
شمارهٔ ۳۰ : چون دل غم تو به جان توانست کشید
شمارهٔ ۳۰ : اندهگن توییم از دیری گاه
شمارهٔ ۳۰ : چون یار نمیکند دمی همدمیم
شمارهٔ ۳۰ : هر لحظه همی بیشترم میسوزی
شمارهٔ ۳۰ : عشقت ز ابد تا به ازل میبینم
شمارهٔ ۳۰ : دی گفت: کجا شدی،چنین میباید
شمارهٔ ۳۰ : ماهی که ز رخ یک سرِ مویم ننمود
شمارهٔ ۳۰ : گفتم: «شکریم ده مسلمانی نیست»
شمارهٔ ۳۰ : دل در غم تو غرقهٔ خونِ جگر است
شمارهٔ ۳۰ : بس قصّه که بر خلق شمردم ز غمت
شمارهٔ ۳۰ : پر کن شکمی به اشتها ای ساقی
شمارهٔ ۳۰ : گل گفت: چو نیست هفتهای روی نشست
شمارهٔ ۳۰ : ای صبح!اگر تو یاریی خواهی کرد
شمارهٔ ۳۰ : امشب به صفت شمع دلفروزم من
شمارهٔ ۳۰ : شمع آمد و گفت: می بر افروزندم
شمارهٔ ۳۰ : تا روی چو آفتاب دلدار بتافت
غزل شمارهٔ ۳۱ : چون مرا مجروح کردی گر کنی مرهم رواست
شمارهٔ ۳۱ : یا رب! همه اسرار، تو میدانی تو
شمارهٔ ۳۱ : آن بحر که موجش گهر انداز آید
شمارهٔ ۳۱ : امروز چو من شفیته و مجنون کیست
شمارهٔ ۳۱ : تا کی غم یک قطرهٔ خوناب خوریم
شمارهٔ ۳۱ : راهی که درو پای ز سر باید کرد
شمارهٔ ۳۱ : نه در سفرم یک دم و نی در حضرم
شمارهٔ ۳۱ : آنجا که فروغ عالم جان بینی
شمارهٔ ۳۱ : در حیرانی بنده وآزاد هنوز
شمارهٔ ۳۱ : یک عاشق پاک و یک دل زنده کجاست
شمارهٔ ۳۱ : از بس که غم دنیی مردار خوری
شمارهٔ ۳۱ : بی حکم تو هیچ کار نتواند بود
شمارهٔ ۳۱ : هر روز ز دل بر سرِ آتش میباش
شمارهٔ ۳۱ : جز غوّاصی هوس ندارم چکنم
شمارهٔ ۳۱ : ای دل دانی که کار دنیا گذریست
شمارهٔ ۳۱ : در خاک ترا وطن نمیدانستم
شمارهٔ ۳۱ : بس سیل که خاست هر نفس چشمم را
شمارهٔ ۳۱ : دل در ره او تصرّف خویش ندید
شمارهٔ ۳۱ : در عشق تو از بس که جنون آرم من
شمارهٔ ۳۱ : چون هر روزیت بیشتر دیدم ناز
شمارهٔ ۳۱ : من عاشقِ زارِ روی یارم چکنم
شمارهٔ ۳۱ : تا در دل من آتش عشقِ تو فروخت
شمارهٔ ۳۱ : در عشق تو اسبِ جان بسر خواهم تاخت
شمارهٔ ۳۱ : دوشش دیدم چو زلف خود در تابی
شمارهٔ ۳۱ : آن ماه که سجده بُرد انجم او را
شمارهٔ ۳۱ : گفتم که «هزار رونق افزون گیری
شمارهٔ ۳۱ : در عشق توام هم نفس اندوه تو بس
شمارهٔ ۳۱ : تا چند ازین بی خبران ای ساقی
شمارهٔ ۳۱ : گل گفت ز تفِّ دل عرق خواهم کرد
شمارهٔ ۳۱ : ای صبح! امشب علاج دیگر نبرم
شمارهٔ ۳۱ : خورشید ز سوزِ من سراسیمه بسوخت
شمارهٔ ۳۱ : شمع آمد و گفت:چون مرا نیست قرار
شمارهٔ ۳۱ : دل میبینم عاشق وآشفته ازو
غزل شمارهٔ ۳۲ : عاشقی و بی نوایی کار ماست
شمارهٔ ۳۲ : ذاتت ز ازل تا به ابد قائم بس
شمارهٔ ۳۲ : چندان که تو این بحر گهر خواهی دید
شمارهٔ ۳۲ : مرغ دل من ز بس که پرواز آورد
شمارهٔ ۳۲ : دعوی وجود از سر مستی شوم است
شمارهٔ ۳۲ : آن جوهر پوشیده به هر جان نرسد
شمارهٔ ۳۲ : چندان که بدین قصه فرو مینگرم
شمارهٔ ۳۲ : چون آینه پشت و رو شود یکسانت
شمارهٔ ۳۲ : تیری که ز شستِ حکمِ جانان گذرد
شمارهٔ ۳۲ : دردا که غرور بود و بسیاری بود
شمارهٔ ۳۲ : از دورِ فلک زیر و زبر خواهی شد
شمارهٔ ۳۲ : ترسم که چو بیش ازین جهانت ندهند
شمارهٔ ۳۲ : تا چند درِ فتوح جان دربندی
شمارهٔ ۳۲ : چون دل ز طلب در ره جانان استاد
شمارهٔ ۳۲ : هر ذره که در وادی و در کهساریست
شمارهٔ ۳۲ : تا چند کشم ز مرگ تو درد از تو
شمارهٔ ۳۲ : زان روی که در روی تو چشمم نگریست
شمارهٔ ۳۲ : در بادیهای که عقل را راهی نیست
شمارهٔ ۳۲ : گه پیش در تو در سجود آمدهام
شمارهٔ ۳۲ : هر جان که فدای روی اونتوان کرد
شمارهٔ ۳۲ : تا کی دل و جان دردمندم سوزی
شمارهٔ ۳۲ : گه در عشقت بی سر و پا میسوزیم
شمارهٔ ۳۲ : امشب بَرِ ما مست که آورد ترا
شمارهٔ ۳۲ : بی لعلِ لبش شکرستان میچکنم
شمارهٔ ۳۲ : گفتم:«بردی از لب و دندان جانم
شمارهٔ ۳۲ : در عشق تو من با دل پرخون چکنم
شمارهٔ ۳۲ : هرگز نه جهانِ کهنه نو خواهد شد
شمارهٔ ۳۲ : گل بر سر پای غرقهٔ خون زانست
شمارهٔ ۳۲ : ای صبح! هزار پرده در پیش انداز
شمارهٔ ۳۲ : تا چند قفا ز نیک و بد خواهم خورد
شمارهٔ ۳۲ : شمع آمد و گفت: چند از افروختنم
شمارهٔ ۳۲ : یا رب ز خور و خفت چه میباید دید
غزل شمارهٔ ۳۳ : این چه سوداست کز تو در سر ماست
شمارهٔ ۳۳ : کو عقل که در ره تو پوید آخر
شمارهٔ ۳۳ : هر جان که به بحر رهنمون آید زود
شمارهٔ ۳۳ : ما را نه به شهر و نه به منزل کاری است
شمارهٔ ۳۳ : درویشِ تو را توانگری میبایست
شمارهٔ ۳۳ : از پس منشین یک دم و در پیش مباش
شمارهٔ ۳۳ : امروز منم شیفتهای حیرانی
شمارهٔ ۳۳ : هر راز که هم پردهٔ جان تو شود
شمارهٔ ۳۳ : گاه از شادی چو شمع میافروزم
شمارهٔ ۳۳ : بیچاره دلم که خویش حُرْ میپنداشت
شمارهٔ ۳۳ : هر چند که دریای پر آب آمد پیش
شمارهٔ ۳۳ : هم تن ز وجودِ جان فرو خواهد ماند
شمارهٔ ۳۳ : یک ذره چو آن حکم دگرگون نشود
شمارهٔ ۳۳ : اجزاء زمین تن خردمندان است
شمارهٔ ۳۳ : دردا که بر چون سمنت میریزد
شمارهٔ ۳۳ : آن ماه، مرا چو خاک در کوی افکند
شمارهٔ ۳۳ : ای دل! دانی که او سزاوار تو نیست
شمارهٔ ۳۳ : کو کوی تو تا به فرق بشتافتمی
شمارهٔ ۳۳ : دل تحفهٔ دلنواز نتوان آورد
شمارهٔ ۳۳ : من با تو بدی نکردم ای بینایی
شمارهٔ ۳۳ : افتان خیزان در ره تو میپوییم
شمارهٔ ۳۳ : امشب ز پگاهی به خروش آمدهای
شمارهٔ ۳۳ : بگشاده رخ و بسته قبا میآید
شمارهٔ ۳۳ : میآمد و بر زلف شکن میانداخت
شمارهٔ ۳۳ : تن را که در آتش عذاب افتاده است
شمارهٔ ۳۳ : برخاست دلم، چوباده در خم بنشست
شمارهٔ ۳۳ : یارب صفت رایحهٔ نسرین چیست
شمارهٔ ۳۳ : ای صبح! اگر بلندیت هست امشب
شمارهٔ ۳۳ : زین کار که در گردنِ من خواهد بود
شمارهٔ ۳۳ : شمع آمد و گفت: از چه دل خوش دارم
شمارهٔ ۳۳ : تا بود مجال گفت، جان، دُرها سفت
غزل شمارهٔ ۳۴ : راه عشق او که اکسیر بلاست
شمارهٔ ۳۴ : ای عین بقا! در چه بقائی که نهای
شمارهٔ ۳۴ : معنی چو ز کل به جزو بیرون آید
شمارهٔ ۳۴ : مستم ز می عشق و خراب افتاده
شمارهٔ ۳۴ : گر ما به هزار تک بخواهیم دوید
شمارهٔ ۳۴ : تا کی باشی بی سر و بن، هیچ مباش
شمارهٔ ۳۴ : امروز منم ز خان و از مان بیرون
شمارهٔ ۳۴ : تن از پی کارِ خویش سرگردان است
شمارهٔ ۳۴ : جانا! ز غم عشق تو فریاد مرا
شمارهٔ ۳۴ : مسکین دل من تخم طلب کاشته بود
شمارهٔ ۳۴ : کی نیک افتد ترا که بد میباشی
شمارهٔ ۳۴ : گر دیدهوری جمله نکو باید دید
شمارهٔ ۳۴ : دیرست که دور آسمان میگردد
شمارهٔ ۳۴ : هر خاک که در جهان کسی فرسوده است
شمارهٔ ۳۴ : ای آن که به گِل، گُل چمن پوشیدی
شمارهٔ ۳۴ : چون ایندل غم کشم وطن در خون دید
شمارهٔ ۳۴ : گر در همه عمر در سفر خواهی بود
شمارهٔ ۳۴ : جانا چو نه پنهان و نه پیدا باشی
شمارهٔ ۳۴ : گنجت باید به رنج خو باید کرد
شمارهٔ ۳۴ : هم رهبر این عاشق گمراهی تو
شمارهٔ ۳۴ : بی روی تو چشم بر چه خواهم انداخت
شمارهٔ ۳۴ : دوش آمد و گفت: هیچ آزرمت نیست
شمارهٔ ۳۴ : آن روز که روی دلستان نتوان دید
شمارهٔ ۳۴ : ترکم همه کارم به خلل خواهد کرد
شمارهٔ ۳۴ : خوش خوش بربود نیکوئی تو مرا
شمارهٔ ۳۴ : وقت است که در بر آشنائی بزنیم
شمارهٔ ۳۴ : افکند گلابگر ز بیدادگری
شمارهٔ ۳۴ : ای صبح! اگر طلوع خواهی کردن
شمارهٔ ۳۴ : چون عین بریدگی بود دوختنم
شمارهٔ ۳۴ : شمع آمد و در آتش سرکش پیوست
شمارهٔ ۳۴ : در هر سخنی که سر بدان آوردم
غزل شمارهٔ ۳۵ : طرقوا یا عاشقان کین منزل جانان ماست
شمارهٔ ۳۵ : در ذات تو سالها سخن راندهایم
شمارهٔ ۳۵ : آن نور که بیرون و درون میتابد
شمارهٔ ۳۵ : زین راز که در سینهٔ ما میگردد
شمارهٔ ۳۵ : در عشق مرا چون عدم محض فزود
شمارهٔ ۳۵ : آن به که همی سوزی و پیدا نکنی
شمارهٔ ۳۵ : گه چون مه از آرزوی حق کاستهایم
شمارهٔ ۳۵ : کردم ورقِ وجودِّ تو با تو بیان
شمارهٔ ۳۵ : زلفت که از او نفع و ضرر در غیب است
شمارهٔ ۳۵ : گه خلوت بینِ هفت گلشن بودم
شمارهٔ ۳۵ : ای دوست اگر تو دوستدار خویشی
شمارهٔ ۳۵ : گر عقل تو کامل است کم خور غم خویش
شمارهٔ ۳۵ : از واقعهٔ روز پسین میترسم
شمارهٔ ۳۵ : لاله ز رخی چو ماه میبینم من
شمارهٔ ۳۵ : در ماتم تو چرخ سیه پوش بماند
شمارهٔ ۳۵ : روزی که دل شکسته پیش تو کشم
شمارهٔ ۳۵ : ای دل بندی بس استوارت افتاد
شمارهٔ ۳۵ : نه غیر تو را با تو اثر میبینم
شمارهٔ ۳۵ : دل در طلبش بجان گرفتار آمد
شمارهٔ ۳۵ : گر بی تو دمی خون جگر مینخورم
شمارهٔ ۳۵ : دوش آمد و گفت اگر دل ما داری
شمارهٔ ۳۵ : دوش آمد و گفت: ای وطن بگرفته
شمارهٔ ۳۵ : شرطِ رَهِ عشق چیست، درخون گشتن
شمارهٔ ۳۵ : عشقش ز وجودم عدمی میسازد
شمارهٔ ۳۵ : جانا! دل و جانم آتش افروز از تست
شمارهٔ ۳۵ : ترسم که چو پیش ازین کم از کم نرسیم
شمارهٔ ۳۵ : بلبل به سحرگه غزلی تر میخواند
شمارهٔ ۳۵ : ای صبح! مخند امشب و لب بر لب باش
شمارهٔ ۳۵ : شمعم که خوشی میان سوزم بکُشند
شمارهٔ ۳۵ : شمع آمد و گفت: ماندهام بی سر و پای
شمارهٔ ۳۵ : بر دل ز هوا اگر چه بند است تُرا
غزل شمارهٔ ۳۶ : تا آفتاب روی تو مشکین نقاب بست
شمارهٔ ۳۶ : در راه تو معرفت خطا دانستیم
شمارهٔ ۳۶ : این عین مکان همان مکان است که بود
شمارهٔ ۳۶ : چون مرغِ دلم زین قفسِ تنگ برفت
شمارهٔ ۳۶ : چون در ره این کار مرا دید فزود
شمارهٔ ۳۶ : گر تو همه داری همه در آتش باش
شمارهٔ ۳۶ : گر برکشم از سینهٔ پرخون آهی
شمارهٔ ۳۶ : هر سر که درین هر دو جهان داشتهاند
شمارهٔ ۳۶ : بیچاره دلم که راحت جان میجست
شمارهٔ ۳۶ : اوّل قدمت دولت انبوه مجوی
شمارهٔ ۳۶ : میترسم و بیقیاس میترسم من
شمارهٔ ۳۶ : پیش از من و تو پیر و جوانی بودست
شمارهٔ ۳۶ : از مرگ تو فاش گشت رازم چکنم
شمارهٔ ۳۶ : با دل گفتم بسی زیان میبینم
شمارهٔ ۳۶ : هر روز به عالمی دگرگون برسی
شمارهٔ ۳۶ : در بند نیم ز هیچ کس میدانی
شمارهٔ ۳۶ : چون نیست دلم را جز ازو دلجویی
شمارهٔ ۳۶ : گه راندهٔ دربدرم میداری
شمارهٔ ۳۶ : ای بی سر و بن گشته جهانی از تو
شمارهٔ ۳۶ : دوش آمد و گفت: اگر چه کم میآیم
شمارهٔ ۳۶ : ای باد به سوی زلفِ آن یار بتاز
شمارهٔ ۳۶ : دوشم غم تو وداع جان میفرمود
شمارهٔ ۳۶ : ای هم نفسان فعل اجل میدانید
شمارهٔ ۳۶ : زین شیوه که اکنون گل تر میخیزد
شمارهٔ ۳۶ : امشب که مرا نه تاب و نه تب بودست
شمارهٔ ۳۶ : شمعم که غذای من ز من خواهد بود
شمارهٔ ۳۶ : شمع آمد زار زار و میگفت به راز
شمارهٔ ۳۶ : بس دُرِّ یقین که میبسفتم با تو
غزل شمارهٔ ۳۷ : تو را در ره خراباتی خراب است
شمارهٔ ۳۷ : کو چشم که ذرّهای جمالت بیند
شمارهٔ ۳۷ : سریست برون زین همه اسرار که هست
شمارهٔ ۳۷ : هر روز ز چرخ بیش میخواهم گشت
شمارهٔ ۳۷ : از بس که در آثار نمیبینم من
شمارهٔ ۳۷ : گر بودِ خود از عشق نبودی بینی
شمارهٔ ۳۷ : از هم نفسانم اثری نیست امروز
شمارهٔ ۳۷ : گاه از غم اودست ز جان میشویی
شمارهٔ ۳۷ : هم شیوهٔ سودای تو نتوان دانست
شمارهٔ ۳۷ : ای بیخبران دلی به جان دربندید
شمارهٔ ۳۷ : چون پنجه سال خویشتن را کُشتم
شمارهٔ ۳۷ : دی خاک همی نمود با من تندی
شمارهٔ ۳۷ : ای رفته و ما را به هلاک آورده
شمارهٔ ۳۷ : از گریهٔ خود بسی نکویی دارم
شمارهٔ ۳۷ : هر چند که اهل راز میباید گشت
شمارهٔ ۳۷ : چون راه تو را هیچ سر و پایان نیست
شمارهٔ ۳۷ : کو کس که چو بوده گشت نابوده نشد
شمارهٔ ۳۷ : گاهی به بر خویشتنم میخوانی
شمارهٔ ۳۷ : گه پیش تو چون قلم بسر میآییم
شمارهٔ ۳۷ : دی گفت: چو تو صد به زیانی سوزم
شمارهٔ ۳۷ : دوش آمد و بنشست به صد زیبایی
شمارهٔ ۳۷ : در عشق تو خوف و خطرم بسیارست
شمارهٔ ۳۷ : خوش باش دلا که نیک وبد میبرسد
شمارهٔ ۳۷ : تاگل ز گریبان چمن سر بر کرد
شمارهٔ ۳۷ : ای صبح! جهان فروز عالم تو نیی
شمارهٔ ۳۷ : شمعم که چنین زار و نزار آمدهام
شمارهٔ ۳۷ : شمع آمد و گفت: کیست گمراه چو من
شمارهٔ ۳۷ : جانم دُرِ این قلزم بیپایان سفت
غزل شمارهٔ ۳۸ : چون به اصل اصل در پیوسته بیتو جان توست
شمارهٔ ۳۸ : اسرار تو در حروف نتواند بود
شمارهٔ ۳۸ : در دریایی که نه سر و نه پا داشت
شمارهٔ ۳۸ : زین پیش دم از سر جنون میزدهام
شمارهٔ ۳۸ : هیچم همه تا با خود و با خویشتنم
شمارهٔ ۳۸ : گر با من خویش خاک این در آئی
شمارهٔ ۳۸ : دل هرچه که دید خشک لب دید همه
شمارهٔ ۳۸ : ای از تن منقلب گذر ناکرده
شمارهٔ ۳۸ : پای از تو فرو شد به گِلم میدانی
شمارهٔ ۳۸ : تو خفته وعاشقان او بیدارند
شمارهٔ ۳۸ : چون روی به پنجاه و به شصت آوردیم
شمارهٔ ۳۸ : هر کوزه که بیخود به دهان باز نهم
شمارهٔ ۳۸ : از گریهٔ زار ابر، گل تازه و پاک
شمارهٔ ۳۸ : شبرنگ خطت که رام افسونم بود
شمارهٔ ۳۸ : گاه از مویی مشوشت باید شد
شمارهٔ ۳۸ : گر دل خواهی بیا و بپذیر و بگیر
شمارهٔ ۳۸ : ای دل چو حجاب و پرده در کار بسی است
شمارهٔ ۳۸ : ای عشقِ تو کیمیای سرگردانی
شمارهٔ ۳۸ : جانا ز غم عشق تو سرگردانم
شمارهٔ ۳۸ : دی گفت: حجب ز پیش برنگرفتم
شمارهٔ ۳۸ : از بادهٔ عشق تو خماری دارم
شمارهٔ ۳۸ : دل نیست که از عشق تو خون مینشود
شمارهٔ ۳۸ : بر چهرهٔ گل شبنم نوروز خوشست
شمارهٔ ۳۸ : ای گل به دریغِ عمر دل پُر خون کن
شمارهٔ ۳۸ : جانم به مرادِ دل رسیدست امشب
شمارهٔ ۳۸ : گر میسوزم مرا مکن چندین عیب
شمارهٔ ۳۸ : شمع آمد و گفت: آتش و گازست عظیم
شمارهٔ ۳۸ : آن را که ز سلطان یقین تمکین نیست
غزل شمارهٔ ۳۹ : عزیزا هر دو عالم سایهٔ توست
شمارهٔ ۳۹ : ای آن که ز کفر، دین، تو بیرون آری
شمارهٔ ۳۹ : کس نیست که دریا همه او را افتاد
شمارهٔ ۳۹ : من بیخبر از جان و تنم، اینت عجب!
شمارهٔ ۳۹ : نه فخر ز سرفرازیم میآید
شمارهٔ ۳۹ : گاهی ز خیال دلبر آئی زنده
شمارهٔ ۳۹ : چندان که مرا عقل و بصر خواهد بود
شمارهٔ ۳۹ : خوش باش که دل تمام میباز رهد
شمارهٔ ۳۹ : آنها که درین درد مرا میبینند
شمارهٔ ۳۹ : ای پای ز دست داده در پی نرسی
شمارهٔ ۳۹ : گر هیچ ندیدم من و گر دیدم من
شمارهٔ ۳۹ : بر بستر خاک خفتگان میبینم
شمارهٔ ۳۹ : بس زود به مرگ کردی آهنگ آخر
شمارهٔ ۳۹ : از رشک تو، کاغذین کنم پیراهن
شمارهٔ ۳۹ : جانا زغمت بسوختی جان، ما را
شمارهٔ ۳۹ : تا جاندارم گردِ تو میخواهم تاخت
شمارهٔ ۳۹ : همچون شمعی چند گدازم چکنم
شمارهٔ ۳۹ : هر لحظه به سوی من شبیخون آری
شمارهٔ ۳۹ : در درد خودم چو چرخ سرگردان کن
شمارهٔ ۳۹ : دل، خستهٔ چشم ناوک انداز مدار
شمارهٔ ۳۹ : در دست جفای تو زبون است دلم
شمارهٔ ۳۹ : چون پرتو شمع بر شراب است امشب
شمارهٔ ۳۹ : گرچه گل تر درآمدن سر تیز است
شمارهٔ ۳۹ : گر صبح شبی واقعهٔ من دیدی
شمارهٔ ۳۹ : گفتی چه کنم تا شب من گردد روز
شمارهٔ ۳۹ : شمع آمد و گفت: مانده در سوز و گداز
شمارهٔ ۳۹ : ای خلق فرو مانده کجایید همه
غزل شمارهٔ ۴۰ : عقل مست لعل جان افزای توست
شمارهٔ ۴۰ : عالم که پر از حکمتِ تو میبینم
شمارهٔ ۴۰ : هر چیز که آن ز نیستی در پیوست
شمارهٔ ۴۰ : چون سنگ وجود لعل شد کانم را
شمارهٔ ۴۰ : من ماندهام و لیک بی من منییی
شمارهٔ ۴۰ : ای مانده به جان این جهانی زنده
شمارهٔ ۴۰ : چندان که مرا عقل به تن خواهد بود
شمارهٔ ۴۰ : دانی تو که مرگ چیست از تن رستن
شمارهٔ ۴۰ : دل سِرّ تو در نو و کهن بازنیافت
شمارهٔ ۴۰ : دل بستهٔ روی چون نگار او کن
شمارهٔ ۴۰ : دردا که جوانی ز بَرَم دور رسید
شمارهٔ ۴۰ : هر سبزه و گل که از زمین بیرون رُست
شمارهٔ ۴۰ : زین پس ناید ز دیدگانم دیدن
شمارهٔ ۴۰ : چون هر مویم نوحه گر آید بی تو
شمارهٔ ۴۰ : گر جان گویم برآمد و حیران شد
شمارهٔ ۴۰ : ما نقطهٔ جان وقف بلای تو کنیم
شمارهٔ ۴۰ : درداکه قرار از دل سرمستم رفت
شمارهٔ ۴۰ : گه با من دلخسته کنی دمسازی
شمارهٔ ۴۰ : سر با تو ببازم، کلِه من اینست
شمارهٔ ۴۰ : اول که به پیشِ خویشتن راهم داد
شمارهٔ ۴۰ : دانی تو که از حلقهٔ زلفت چونم
شمارهٔ ۴۰ : چون گل بشکفت ساعتی برخیزیم
شمارهٔ ۴۰ : میریخت گل و ز خاک مفرش میکرد
شمارهٔ ۴۰ : آن شب که بود وصال جان افروزم
شمارهٔ ۴۰ : دانی تو که شمع را چرا افروزند
شمارهٔ ۴۰ : شمع آمد و گفت: ماندهام بی سر و پا
شمارهٔ ۴۰ : دیدی که چِهها با منِ شیدا کردی
غزل شمارهٔ ۴۱ : قبلهٔ ذرات عالم روی توست
شمارهٔ ۴۱ : ای رحمت و جودِ بینهایت از تو
شمارهٔ ۴۱ : آن روز که آفتاب انجم میریخت
شمارهٔ ۴۱ : چون وصل، غمم بر غمِ هجران بفزود
شمارهٔ ۴۱ : زان روز که در صدر خودی بنشستم
شمارهٔ ۴۱ : تا هیچ وجود و عدمت میماند
شمارهٔ ۴۱ : چون بیخبرم از آنکه تقدیرم چیست
شمارهٔ ۴۱ : مرگ است خلاص عالم فانی را
شمارهٔ ۴۱ : جز درد تو درمان دل ریشم نیست
شمارهٔ ۴۱ : گر هست درین راه سر بهبودت
شمارهٔ ۴۱ : شد عقل ز دست و سخت مضطر افتاد
شمارهٔ ۴۱ : بر فرق تو هر حادثه تیغی دگرست
شمارهٔ ۴۱ : چون مردن تو از پی این زادن بود
شمارهٔ ۴۱ : دل را که شد از یک نظر دیده خراب
شمارهٔ ۴۱ : اینجا که منم، پردهٔ پندار بسی است
شمارهٔ ۴۱ : قومی که به هم میبنشینند ترا
شمارهٔ ۴۱ : گفتم: جانا هیچ کسی جانان یافت
شمارهٔ ۴۱ : ای هر نفست عزم جگرخواری بیش
شمارهٔ ۴۱ : در راه تو، دل واقعهٔ مشکل خواست
شمارهٔ ۴۱ : زلف تو برفت از نظرم چه توان کرد
شمارهٔ ۴۱ : گر سبز خطی است، گوشهای خالی گیر
شمارهٔ ۴۱ : بشکفت به صد هزار خوبی گل مست
شمارهٔ ۴۱ : دوش آن بت مستم به طلب آمده بود
شمارهٔ ۴۱ : ای دل دیدی که هر که شد زنده بمُرد
شمارهٔ ۴۱ : شمع آمد و گفت: کشتهام هر سحری
شمارهٔ ۴۱ : هان ای دل بیدار بخفتی آخر
غزل شمارهٔ ۴۲ : آنکه چندین نقش ازو برخاسته است
شمارهٔ ۴۲ : ای شمّهٔ لطف تو بهشت افروزی
شمارهٔ ۴۲ : گاهی ز نو و گه ز کهن میگویند
شمارهٔ ۴۲ : تا چند ز اندیشه به جان خواهم گشت
شمارهٔ ۴۲ : اول همه نیستی است تا اول کار
شمارهٔ ۴۲ : پیوسته به چشم دل نظر باید کرد
شمارهٔ ۴۲ : نی کس خبری میدهد از پیشانم
شمارهٔ ۴۲ : یک یک نفست زمان تو خواهد بود
شمارهٔ ۴۲ : حالم ز من سوخته خرمن بمپرس
شمارهٔ ۴۲ : هر دل که ز سِرِّ کار آگاهی یافت
شمارهٔ ۴۲ : آن رفت که عیشِ این جهانی خوش بود
شمارهٔ ۴۲ : ای اهل قبور! خاک گشتید و غبار
شمارهٔ ۴۲ : رفتی تو به خاک و یاسمن بی تو رسید
شمارهٔ ۴۲ : اول دل من، عشق رخت در جان داشت
شمارهٔ ۴۲ : در عالم خوف روزگاری دارم
شمارهٔ ۴۲ : چون نعره زنان قصد به کوی تو کنیم
شمارهٔ ۴۲ : ای دل به امید هم نفس چند روی
شمارهٔ ۴۲ : گه حملهٔ عشق بر دل مجنون آر
شمارهٔ ۴۲ : هم بی دو جهان تویی و هم در دو جهان
شمارهٔ ۴۲ : دل دادم و ترکِ کفر ودینش کردم
شمارهٔ ۴۲ : بر آب روان و سبزه ای شمع طراز
شمارهٔ ۴۲ : غنچه که چو پسته لب شود خندانش
شمارهٔ ۴۲ : دوش آمد و گفت: چند جانت سوزم
شمارهٔ ۴۲ : امروز منم عهد مصیبت بسته
شمارهٔ ۴۲ : شمع آمد و گفت: این کرا تاب بود
شمارهٔ ۴۲ : مرغی دیدم نشسته بر ویرانی
غزل شمارهٔ ۴۳ : بیا که قبلهٔ ما گوشهٔ خرابات است
شمارهٔ ۴۳ : هم بر کف ودود، مُلْک بتوانی راند
شمارهٔ ۴۳ : در عالم جان نه مرد پیداست نه زن
شمارهٔ ۴۳ : هرگاه که در پردهٔ راز آیم من
شمارهٔ ۴۳ : عمری به فنا بر دلم آوردم دست
شمارهٔ ۴۳ : در قرب تو گر هست دل دیوانهست
شمارهٔ ۴۳ : هر لحظه تحیر به شبیخون آید
شمارهٔ ۴۳ : چون اصلِ اصول هست در نقطهٔ جان
شمارهٔ ۴۳ : هجرِ تو هلاکِ من بگوید با تو
شمارهٔ ۴۳ : بی ره رفتن، رموز میاندیشی
شمارهٔ ۴۳ : تا کی به هوس چارهٔ بهبود کنیم
شمارهٔ ۴۳ : از مرگ، چو آب روی دلخواهم شد
شمارهٔ ۴۳ : گل خندان شد ز گریهٔ ابر بهار
شمارهٔ ۴۳ : گر دل نه چنین عاشق شیدا بودی
شمارهٔ ۴۳ : گر شادی تو معتبرم میآید
شمارهٔ ۴۳ : عاشق که همه جهان به روی تو بداد
شمارهٔ ۴۳ : چون وصل نیامد به کسی اولیتر
شمارهٔ ۴۳ : در راه فکندهای مرا در تک و تاز
شمارهٔ ۴۳ : هر روز مرا با تو حسابی دگرست
شمارهٔ ۴۳ : زلف تو که بود آرزوئی همه را
شمارهٔ ۴۳ : مهتاب به نور دامن شب بشکافت
شمارهٔ ۴۳ : با گل گفتم که داد بستان و برو
شمارهٔ ۴۳ : چندان که به ناله میگشایم لب را
شمارهٔ ۴۳ : مائیم ز غم سوخته خوش خوش چون شمع
شمارهٔ ۴۳ : شمع آمد و گفت: اگر لبم پُرخنده است
شمارهٔ ۴۳ : عالم که امان نداد کس را نفسی
غزل شمارهٔ ۴۴ : ندای غیب به جان تو میرسد پیوست
شمارهٔ ۴۴ : ای آن که کمال خرده دانان دانی
شمارهٔ ۴۴ : میپرسیدی که چیست این نقش مجاز
شمارهٔ ۴۴ : چندان که ز عالم پس و پیشش دیدم
شمارهٔ ۴۴ : هیچم من و در گفت و شنید آمدهام
شمارهٔ ۴۴ : در عشق تو سودا و جنون بنهادیم
شمارهٔ ۴۴ : چندان که ز هر شیوه سخن میگویم
شمارهٔ ۴۴ : تا مرغ دلم شیوهٔ دمساز شناخت
شمارهٔ ۴۴ : غم کشته و رنج دیده خواهم مردن
شمارهٔ ۴۴ : گر باز نماید سَرِ یک موی به تو
شمارهٔ ۴۴ : دردا که ز خواب بس دل غافل ما
شمارهٔ ۴۴ : روزی که ز خاک من برون آید خار
شمارهٔ ۴۴ : خونی که من از دیده به در میریزم
شمارهٔ ۴۴ : تا زلف تو چون کمند میبینم من
شمارهٔ ۴۴ : با عشق تو ملک جاودان میچکنم
شمارهٔ ۴۴ : این گنبد خاکستری پر اخگر
شمارهٔ ۴۴ : ای در غم عشق تو رهی نیست شده
شمارهٔ ۴۴ : جانا! جانم ز قعر دریای حضور
شمارهٔ ۴۴ : دل در خم آن زلف چو زنجیر بماند
شمارهٔ ۴۴ : چون عهده نمیکند کسی فردا را
شمارهٔ ۴۴ : بلبل سخنی گفت به گل آهسته
شمارهٔ ۴۴ : گر زلفِ بتم نیی تو ای شب بسر آی
شمارهٔ ۴۴ : در خفیه بسوختم بسی بی آتش
شمارهٔ ۴۴ : شمع آمد و گفت: بیسرم باید مُرد
شمارهٔ ۴۴ : زین کژ که به راستی نکو میگردد
غزل شمارهٔ ۴۵ : لعل گلرنگت شکربار آمدست
شمارهٔ ۴۵ : ای آن که به حکم، ملک میرانی تو
شمارهٔ ۴۵ : آن سیل که از قوّت خود جوشان بود
شمارهٔ ۴۵ : خواهی که ببینی تو به پیدایی راز
شمارهٔ ۴۵ : این بیخودیی که من در آن افتادم
شمارهٔ ۴۵ : در عشق تو رازی و نیاز آوردیم
شمارهٔ ۴۵ : در بادیهٔ جهان دری بنمایید
شمارهٔ ۴۵ : چون کار ز دست رفت گفتار چه سود
شمارهٔ ۴۵ : یادست ازین هوس بمی باید داشت
شمارهٔ ۴۵ : افسوس که بی فایده فرسوده شدیم
شمارهٔ ۴۵ : جانا رفتم بر دل پاکم بگری
شمارهٔ ۴۵ : آن دل که دمی بی تو سر جانش نبود
شمارهٔ ۴۵ : ای گم شده از جای به صد جای پدید
شمارهٔ ۴۵ : شوقی که مرا در طلب روی تو خاست
شمارهٔ ۴۵ : ای بس که ز شوق چرخ دوّار بگشت
شمارهٔ ۴۵ : عشق تو که سر چون قلمم اندازد
شمارهٔ ۴۵ : سر در سر سودای تو خواهم کردن
شمارهٔ ۴۵ : جانا! ز همه جهان نشستم برتر
شمارهٔ ۴۵ : ای دل چو درین راه خطرناک شوی
شمارهٔ ۴۵ : گل گفت که در خاک چرا ننشینم
شمارهٔ ۴۵ : چون نیست نصیبِ من به جز غمخواری
شمارهٔ ۴۵ : شمع آمد و گفت: اگر میسر گردد
شمارهٔ ۴۵ : ماییم به صد هزار غم رفته به خاک
غزل شمارهٔ ۴۶ : چون کنم معشوق عیار آمدست
شمارهٔ ۴۶ : جان حمد تو از میانِ جان میگوید
شمارهٔ ۴۶ : آن سر عجب نه توبدانی ونه من
شمارهٔ ۴۶ : اینجا شکرم مگس فرو میگیرد
شمارهٔ ۴۶ : ای دل! دیدی که هرچه دیدی هیچ است
شمارهٔ ۴۶ : در عشق تو زاری وندم آوردیم
شمارهٔ ۴۶ : یک بیدل و بیرأی چو من بنمایید
شمارهٔ ۴۶ : گر جان گویم عاشق آن دیدار است
شمارهٔ ۴۶ : پیوسته به دست خود گرفتاری تو
شمارهٔ ۴۶ : جان را خطرِ روزِ پسین بایددید
شمارهٔ ۴۶ : گرچه غمم از گریستن بیرونست
شمارهٔ ۴۶ : از عشق تو روی بر زمینم بنشین
شمارهٔ ۴۶ : هم عقل طلسم جسم و جان باز نیافت
شمارهٔ ۴۶ : صد بار کشیدم و به سرباری بار
شمارهٔ ۴۶ : گر من نه چنین عاشق و شوریدهامی
شمارهٔ ۴۶ : تا در سر زلفت خم و چین افکندی
شمارهٔ ۴۶ : بر روی گل از ابر گلاب است هنوز
شمارهٔ ۴۶ : بلبل به سحر نعره زنان میآشفت
شمارهٔ ۴۶ : تا چند روم که این ره کوته نیست
شمارهٔ ۴۶ : شمع آمد و گفت: زود بیرون رفتم
شمارهٔ ۴۶ : با زهر اجل چو نیست تریاکم روی
غزل شمارهٔ ۴۷ : تا که عشق تو حاصل افتادست
شمارهٔ ۴۷ : گر دست دهد غم تو یک دم، آن به
شمارهٔ ۴۷ : حل کردن آن نه تو توانی و نه من
شمارهٔ ۴۷ : هر روز حجاب بیقراران بیش است
شمارهٔ ۴۷ : ای بود تو پیوسته بنا بود آخر
شمارهٔ ۴۷ : ما هر دو جهان زیر قدم آوردیم
شمارهٔ ۴۷ : دل رفت و جگر با دل ریش آمد باز
شمارهٔ ۴۷ : دل رفت و نگفت دلستانم که چه بود
شمارهٔ ۴۷ : هر گاه که گوهر محبّت جویی
شمارهٔ ۴۷ : تا در بُنِ بحر عشق غرقاب شدیم
شمارهٔ ۴۷ : چون با غم تو دل مرا تاب نماند
شمارهٔ ۴۷ : نادیده ترا دیدهٔ من دل برخاست
شمارهٔ ۴۷ : جانا رخ چون تویی به حس نتوان دید
شمارهٔ ۴۷ : آن را که ز دریای تو گوهر بایست
شمارهٔ ۴۷ : تاکی باشم بستهٔ هستی بی تو
شمارهٔ ۴۷ : زلف تو که چون مشک به هر سوی افتاد
شمارهٔ ۴۷ : دل گرچه ز عمر پیش خوردی دارد
شمارهٔ ۴۷ : در غنچه نگاه کن که چون میجوشد
شمارهٔ ۴۷ : پیوسته ز عشق جان و تن میسوزم
شمارهٔ ۴۷ : شمع آمد و گفت: جان غم کش دارم
شمارهٔ ۴۷ : عطار به درد از جهان بیرون شد
غزل شمارهٔ ۴۸ : این گره کز تو بر دل افتادست
شمارهٔ ۴۸ : هم در بر خود خواندگان داری تو
شمارهٔ ۴۸ : در بادیهای که پا ز سر باید کرد
شمارهٔ ۴۸ : دایم ز طلب کردن خود در عجبم
شمارهٔ ۴۸ : گر ما همگی خویش چون ذرّه کنیم
شمارهٔ ۴۸ : من زین دل بیخبر بجان آمدهام
شمارهٔ ۴۸ : عمری دل این سوخته تن در خون داد
شمارهٔ ۴۸ : ای خلق چرا در تب و تفتید آخر
شمارهٔ ۴۸ : دردا که ز دُردی جهان مَست شدیم
شمارهٔ ۴۸ : ای تیرگی زلف توام دین افروز
شمارهٔ ۴۸ : چون باد همی نیاید از سوی تو بر
شمارهٔ ۴۸ : در عشق تو ای خلاصهٔ زیبایی
شمارهٔ ۴۸ : دل را ز غمت بی سر و پا میدارم
شمارهٔ ۴۸ : دل گفت: «رهِ زلف تو چون کوتاهی است»
شمارهٔ ۴۸ : روزی که بود روز هلاک من و تو
شمارهٔ ۴۸ : چون شور ز گل در دل بلبل افتاد
شمارهٔ ۴۸ : سر رفت به باد و من کله میدارم
شمارهٔ ۴۸ : شمع آمد و گفت: اینهمه بیچارگیم
شمارهٔ ۴۸ : گاهی سخنم به صد جنون بنویسند
غزل شمارهٔ ۴۹ : مرا در عشق او کاری فتادست
شمارهٔ ۴۹ : ای گم شده دیوانه وعاقل، در تو
شمارهٔ ۴۹ : کاریست ز پیری و جوانی برتر
شمارهٔ ۴۹ : زان روز که دل پردهٔ این راز شناخت
شمارهٔ ۴۹ : جانا ز غم عشق تو جانم خون شد
شمارهٔ ۴۹ : جز جان، صفت جان، که تواند گفتن
شمارهٔ ۴۹ : آن را که کلید مشکلی میباید
شمارهٔ ۴۹ : رفتیم و نبود هیچ کس محرم ما
شمارهٔ ۴۹ : گفتم به بر سوختهٔ خویش آیی
شمارهٔ ۴۹ : جان نتواند هیچ سزاوار تو گشت
شمارهٔ ۴۹ : از عشق فرو گرفتهای پیش و پسم
شمارهٔ ۴۹ : هرگه که میخوری خروشی بزنی
شمارهٔ ۴۹ : شب نیست که جان بی تو به لب مینرسد
شمارهٔ ۴۹ : ساقی به صبوحی می ناب اندر ده
شمارهٔ ۴۹ : گل قصّهٔ بی خویشتنی خواهد گفت
شمارهٔ ۴۹ : چون صبح به خنده یک نفس خرسندم
شمارهٔ ۴۹ : شمع آمد و گفت: رختِ رفتن بستم
غزل شمارهٔ ۵۰ : ندانم تا چه کارم اوفتادست
شمارهٔ ۵۰ : هم عقل ز کُنْه تو نشان میجوید
شمارهٔ ۵۰ : در بند گرهگشای میباید بود
شمارهٔ ۵۰ : در عشق مرا عقل شد و رای نماند
شمارهٔ ۵۰ : تا شد دلم از بوی می عشق تو مست
شمارهٔ ۵۰ : جانی که به رمز، قصّهٔ جانان گفت
شمارهٔ ۵۰ : گه پیشرو نبرد میباید بود
شمارهٔ ۵۰ : ای دل همه را بیازمودیم و شدیم
شمارهٔ ۵۰ : ای لعل توام به حکم ایمان داده
شمارهٔ ۵۰ : آواز به عشق در جهان خواهم داد
شمارهٔ ۵۰ : شرطست ز تو بی سر و بی پا که روم
شمارهٔ ۵۰ : جانا! همه راه، بر زبانم بودی
شمارهٔ ۵۰ : در زلف اگرچه جایگاهی سازی
شمارهٔ ۵۰ : مائیم به عقل ناصواب افتاده
شمارهٔ ۵۰ : با گل گفتم: چو چشم آن میدارم
شمارهٔ ۵۰ : شمعم که ز خود نهان فرو میگریم
شمارهٔ ۵۰ : شمع آمد و گفت: دل گرفت از خلقم
غزل شمارهٔ ۵۱ : مفشان سر زلف خویش سرمست
شمارهٔ ۵۱ : چون نیست کسی در دو جهان دمسازت
شمارهٔ ۵۱ : تخمی که درو مغز جهان پنهان بود
شمارهٔ ۵۱ : چون بحر وجود روی بنمود مرا
شمارهٔ ۵۱ : با هستی خویش داوری خواهم کرد
شمارهٔ ۵۱ : در فقر، دل و روی سیه باید داشت
شمارهٔ ۵۱ : گه دستخوشِ زمانه خواهیم شدن
شمارهٔ ۵۱ : آن غم که ز تو بر دل پرخون منست
شمارهٔ ۵۱ : گر در طلبت ز روی تو مانم باز
شمارهٔ ۵۱ : گه عشق تو چون حلقهٔ در میبَرَدم
شمارهٔ ۵۱ : زان خط که به گردِ شکر آوردی تو
شمارهٔ ۵۱ : خواهی که غم از دل تو یک دم بشود
شمارهٔ ۵۱ : بشکفت گل و رونق شمشاد ببرد
شمارهٔ ۵۱ : ما بحرِ بلا پیش گرفتیم و شدیم
شمارهٔ ۵۱ : شمع آمد و گفت: این سفر افتاد مرا
غزل شمارهٔ ۵۲ : عزم آن دارم که امشب نیم مست
شمارهٔ ۵۲ : چون حاضر غایبی فغان بر چه نهم
شمارهٔ ۵۲ : جانی که درو تیره و روشن تو بوَد
شمارهٔ ۵۲ : هر جان که چو جان من گرفتار آید
شمارهٔ ۵۲ : جانا چو ره تو راه ذُلّ و عِزْ نیست
شمارهٔ ۵۲ : سرّی که دلِ دو کَوْن خون داند کرد
شمارهٔ ۵۲ : از آز و طمع بیخور و خفتیم همه
شمارهٔ ۵۲ : در عشق تو نیم ذرّه سرگردانی
شمارهٔ ۵۲ : هر کو گهر وصل تو در خواهد خواست
شمارهٔ ۵۲ : سودای توام به سر برون گردانید
شمارهٔ ۵۲ : بوئی که ز زلف مشکبوی تو رسد
شمارهٔ ۵۲ : گل جلوه همی کند به بستان ای دوست
شمارهٔ ۵۲ : گل از پی عمری به طلب میآید
شمارهٔ ۵۲ : شمعم که حریف آتشم میآید
شمارهٔ ۵۲ : شمع آمد و گفت: شهر پر خندهٔ ماست
غزل شمارهٔ ۵۳ : دلی کز عشق جانان دردمند است
شمارهٔ ۵۳ : ای خلق دو کون ذکر گویندهٔ تو
شمارهٔ ۵۳ : آن قوم که دروحدت کل آن دارند
شمارهٔ ۵۳ : در قلزمِ توحید دو عالم کم گیر
شمارهٔ ۵۳ : در بحر فنا به آب در خواهم شد
شمارهٔ ۵۳ : هرگز ره دین براستی نسپردیم
شمارهٔ ۵۳ : در عشق تو عقل با جنون خواهم کرد
شمارهٔ ۵۳ : هرگه که من از وصل تو بابی شنوم
شمارهٔ ۵۳ : سودای تو کارم به خطر خواهد کرد
شمارهٔ ۵۳ : چون گشت دل من از سر زلف تو مست
شمارهٔ ۵۳ : بشکفت گل تازه به بستان ای دوست
شمارهٔ ۵۳ : گل عمر بسی کرد طلب پس چه کند
شمارهٔ ۵۳ : هر لحظه مرا چو شمع سوز افزون شد
شمارهٔ ۵۳ : شمع آمد و گفت: دادِ من باید خواست
غزل شمارهٔ ۵۴ : پی آن گیر کاین ره پیش بردست
شمارهٔ ۵۴ : ای آن که چنانکه مصلحت میدانی
شمارهٔ ۵۴ : چون نور منوّرِ سُبُل یابی باز
شمارهٔ ۵۴ : ماییم بدین پردهٔ بیرونی در
شمارهٔ ۵۴ : بنگر که چه غم بیتو کشیدم آخر
شمارهٔ ۵۴ : کو تن که ز پای در فتادست امروز
شمارهٔ ۵۴ : تا بتوانم ازان جمال اندیشم
شمارهٔ ۵۴ : چون وصل تو یک ذرّه نیفتاد به دست
شمارهٔ ۵۴ : عشق تو به هر دمم هزار افسون کرد
شمارهٔ ۵۴ : در عشق رخت چون رخ تو بیشم نیست
شمارهٔ ۵۴ : آن لحظه که از اجل گریزان گردیم
شمارهٔ ۵۴ : با گل گفتم که با چنین عمر که هست
شمارهٔ ۵۴ : داری سرِ عشق کار از سردرگیر
شمارهٔ ۵۴ : شمع آمد وگفت: آمدهام شب پیمای
غزل شمارهٔ ۵۵ : زان پیش که بودها نبودست
شمارهٔ ۵۵ : چون ذُلِّ من از من است و چون عزّ از تو
شمارهٔ ۵۵ : آن راز که هست در پس صد سرپوش
شمارهٔ ۵۵ : در وادی عشق بیقراری است مرا
شمارهٔ ۵۵ : در عشق نشان و خبر من برسید
شمارهٔ ۵۵ : از عمر گذشته عبرتی بیش نماند
شمارهٔ ۵۵ : بی روی تو یک لحظه نمیشاید زیست
شمارهٔ ۵۵ : ای کاش دلم را سر آهی بودی
شمارهٔ ۵۵ : گه نعره زن قلندر آیم با تو
شمارهٔ ۵۵ : گر لعل لب تو آب حیوانم داد
شمارهٔ ۵۵ : جانا گل بین جامهٔ چاک آورده
شمارهٔ ۵۵ : گل بین که به صد غنج و به صدناز رسید
شمارهٔ ۵۵ : تا هیچ چو شمعت سر و کار خویش است
شمارهٔ ۵۵ : شمع آمد و گفت: سوزِ من گر دانی
غزل شمارهٔ ۵۶ : ره عشاق راهی بیکنار است
شمارهٔ ۵۶ : گه تحفه به نالهٔ سحرگاه دهی
شمارهٔ ۵۶ : در حضرت حق، جمله ادب باید بود
شمارهٔ ۵۶ : آنجا که منم هیچکس آنجا نرسد
شمارهٔ ۵۶ : دل از طمع خام چنان بریان شد
شمارهٔ ۵۶ : چون رفتن جان پاک آمد در پیش
شمارهٔ ۵۶ : ای بس که به هر تکی دویدم بی تو
شمارهٔ ۵۶ : این خود چه عجایبست کامیختهای
شمارهٔ ۵۶ : گاهی به خودم بار دهد مستی مست
شمارهٔ ۵۶ : هرکاو رخ تو بدید حیران ماند
شمارهٔ ۵۶ : چون صبح دمید ودامن شب شد چاک
شمارهٔ ۵۶ : تا پرده ز روی گلِ تر باز افتاد
شمارهٔ ۵۶ : گر عیاری خشک و ترت سوختنی است
شمارهٔ ۵۶ : شمع آمد و گفت: یارِ من خواهد بود
غزل شمارهٔ ۵۷ : آتش عشق تو در جان خوشتر است
شمارهٔ ۵۷ : در ملک دو کون پادشاهی میکن
شمارهٔ ۵۷ : گر تشنهٔ بحری به گهر ایمان دار
شمارهٔ ۵۷ : صد مرحله زان سوی خرد خواهم شد
شمارهٔ ۵۷ : هر لحظه دهد عشق توام سرشوئی
شمارهٔ ۵۷ : دل در سر درد شد به درمان نرسید
شمارهٔ ۵۷ : جانا ز ره دراز میآیم من
شمارهٔ ۵۷ : آنها که ز باغ عشق گل میرُفتند
شمارهٔ ۵۷ : زان بگرفته است لشکری پیش و پسم
شمارهٔ ۵۷ : ای خاصیتِ لعل تو جان پروردن
شمارهٔ ۵۷ : صبح از پس کوه روی بنمود ای دوست
شمارهٔ ۵۷ : آن نقد نگر که در میان دارد گل
شمارهٔ ۵۷ : تا تو به بلای عشق تن در ندهی
شمارهٔ ۵۷ : شمع آمد و گفت: میفروزم همه شب
غزل شمارهٔ ۵۸ : لعلت از شهد و شکر نیکوتر است
شمارهٔ ۵۸ : ای در دلِ من نشسته جانی یا نه
شمارهٔ ۵۸ : چون بحر شدی گهر میانِ جان دار
شمارهٔ ۵۸ : کس را دیدی ز خود نفور افتاده
شمارهٔ ۵۸ : گفتم: ز فناء خود چنانم که مپرس
شمارهٔ ۵۸ : هم کار ز دست رفت در بی کاری
شمارهٔ ۵۸ : در عشق تو کارم به هوس برناید
شمارهٔ ۵۸ : حاصل ز غم عشق توام بدنامیست
شمارهٔ ۵۸ : چون داد دلم دل گسلم میندهد
شمارهٔ ۵۸ : دل در سر زلف چون توحسن افروزی
شمارهٔ ۵۸ : هر روز برآنم که کنم شب توبه
شمارهٔ ۵۸ : گر هست دلت سوختهٔ جان افروز
شمارهٔ ۵۸ : شمع آمد و گفت: میروم حیران من
غزل شمارهٔ ۵۹ : آن دهان نیست که تنگ شکر است
شمارهٔ ۵۹ : ملکِ غم تو هر دو جهان بیش ارزد
شمارهٔ ۵۹ : کی پشه تواند که ثریا بیند
شمارهٔ ۵۹ : عمری دل من غرقهٔ خون آمده بود
شمارهٔ ۵۹ : هر لحظه ز عشق در سجودی دگرم
شمارهٔ ۵۹ : دردا که دلم را تن بَطّال بکشت
شمارهٔ ۵۹ : با عشق تو دست در کمر خواهم کرد
شمارهٔ ۵۹ : نادیده ترا شرح سروپات خوش است
شمارهٔ ۵۹ : جان میسوزد هر نفسم تا کی ازین
شمارهٔ ۵۹ : مشکین رسنت چو پردهٔ ماه شود
شمارهٔ ۵۹ : می خور که فلک بهر هلاک من و تو
شمارهٔ ۵۹ : ای آن که دل زندهٔ تو مُرد از تو
شمارهٔ ۵۹ : شمع آمد و گفت: حالتی خوش دیدم
غزل شمارهٔ ۶۰ : عشق را گوهر ز کانی دیگر است
شمارهٔ ۶۰ : جانا دایم میان جان بودی تو
شمارهٔ ۶۰ : گر باخبرست مرد و گر بیخبرست
شمارهٔ ۶۰ : زآنروز که دل نه شادی و نه غم دید
شمارهٔ ۶۰ : سر تا پایم نقطهٔ آرام کنید
شمارهٔ ۶۰ : افسوس که روزگارم از دست بشد
شمارهٔ ۶۰ : گه نعره زن قلندرت خواهم بود
شمارهٔ ۶۰ : گاهی ببریدی و گهی پیوستی
شمارهٔ ۶۰ : چه عشوه و دم بود که دلدارنداد
شمارهٔ ۶۰ : چون چشمِ تو تیرِ غمزه محکم انداخت
شمارهٔ ۶۰ : زان آتشِ تر که خیمه برکِشت زنند
شمارهٔ ۶۰ : چون شمع به یک نفس فرو مرده مباش
شمارهٔ ۶۰ : شمع آمد و گفت: اگر تنم غم کش خاست
غزل شمارهٔ ۶۱ : ذرهای اندوه تو از هر دو عالم خوشتر است
شمارهٔ ۶۱ : هر قطره به کُنْهِ دُرِّ دریا نرسد
شمارهٔ ۶۱ : برخیز و به بحرِ عشقِ دلدار درای
شمارهٔ ۶۱ : نه سوختگی شناسم و نه خامی
شمارهٔ ۶۱ : از بس که دلم به بینشان داشت نیاز
شمارهٔ ۶۱ : از گلشن دل نصیب من خار رسید
شمارهٔ ۶۱ : چون عاشق روی تو شدم اینم بس
شمارهٔ ۶۱ : من بی دلم و اگر مرا دل بودی
شمارهٔ ۶۱ : هم دیده بر آن روی چو مه باید داشت
شمارهٔ ۶۱ : گفتی که اگر میطلبی تدبیری
شمارهٔ ۶۱ : مهتاب افتاد در گلستان امشب
شمارهٔ ۶۱ : آن را که درین حبسِ فنا باید مُرد
شمارهٔ ۶۱ : شمع آمد و گفت: این تن لاغر همه سوخت
غزل شمارهٔ ۶۲ : مرکب لنگ است و راه دور است
شمارهٔ ۶۲ : سی سال به صد هزار تک بدویدیم
شمارهٔ ۶۲ : بحری که همه عمر به یکدم بینی
شمارهٔ ۶۲ : آرام ز جانِ حاضرم میبینم
شمارهٔ ۶۲ : وقتست که بیزحمت جان بنشینم
شمارهٔ ۶۲ : چون لایق گنج نیست ویرانهٔ عمر
شمارهٔ ۶۲ : عمری دل من غرقهٔ خون بی تو بزیست
شمارهٔ ۶۲ : تا پاک نگردد دل این نفس پرست
شمارهٔ ۶۲ : دل روی بدان زلفِ سرافراز آورد
شمارهٔ ۶۲ : مائیم به میخانه شده جمع امشب
شمارهٔ ۶۲ : در عشق چو شمع با خطر نتوان زیست
شمارهٔ ۶۲ : شمع آمد و گفت: جان من پُردرد است
غزل شمارهٔ ۶۳ : اگر تو عاشقی معشوق دور است
شمارهٔ ۶۳ : کردم تک و پوی بی عدد بسیاری
شمارهٔ ۶۳ : گر تو دل خویش بیسیاهی بینی
شمارهٔ ۶۳ : چون بادیهٔ عشق، مرا پیش آمد
شمارهٔ ۶۳ : از ننگ وجودم که رهاند بازم
شمارهٔ ۶۳ : امروز منم نشسته نه نیست نه هست
شمارهٔ ۶۳ : چون هست همه به روی تو آرزویم
شمارهٔ ۶۳ : هر دم ز تو درد بیشتر خواهم برد
شمارهٔ ۶۳ : گه لعلِ تو از قند دلم خواهد تافت
شمارهٔ ۶۳ : جانا! می ده که با دلی غمناکم
شمارهٔ ۶۳ : چون گل به دل افروخته میباید بود
شمارهٔ ۶۳ : شمع آمد و گفت: آنِ عشقم همه شب
غزل شمارهٔ ۶۴ : چه رخساره که از بدر منیر است
شمارهٔ ۶۴ : ای خورده غم تو یک به یک چندینی
شمارهٔ ۶۴ : گردیدهوری تو دیده بر کار انداز
شمارهٔ ۶۴ : آن دم که چو بحر کل شود ذات مرا
شمارهٔ ۶۴ : بی جان و تنم جان و تنم میباید
شمارهٔ ۶۴ : رفتم که بنای عمر نامحکم بود
شمارهٔ ۶۴ : از عشقِ تو در جهان عَلَم خواهم شد
شمارهٔ ۶۴ : در عشق تو با خاک یکی خواهم شد
شمارهٔ ۶۴ : تا زلف ترا به خونِ دل، رای افتاد
شمارهٔ ۶۴ : زهرست غم این دل غمناک همه
شمارهٔ ۶۴ : در عشق چو شمع سوز باید آورد
شمارهٔ ۶۴ : شمع آمد و گفت: بر تنِ لاغر خویش
غزل شمارهٔ ۶۵ : هر که را ذرهای ازین سوز است
شمارهٔ ۶۵ : جانها چو ز شوق تو بسوزند همه
شمارهٔ ۶۵ : گرچه دل تو زین همه غم تنگ شود
شمارهٔ ۶۵ : یک قطرهٔ بحرم من و یک قطره نیم
شمارهٔ ۶۵ : خوش خواهدبود، اگر فنا خواهد بود
شمارهٔ ۶۵ : رفتم خط عشق وبندگی نادیده
شمارهٔ ۶۵ : در کوی تو چون میگذرم، اینت عجب!
شمارهٔ ۶۵ : جان بوی تو جست ازدل ناشاد و نیافت
شمارهٔ ۶۵ : در زلفِ تو صد حلقهٔ دیگرگون است
شمارهٔ ۶۵ : این نوحه که از چنگ کنون میآید
شمارهٔ ۶۵ : چون تن زده سر به راه میباید داشت
شمارهٔ ۶۵ : شمع آمد و گفت: هر که مردی بودست
غزل شمارهٔ ۶۶ : روی تو شمع آفتاب بس است
شمارهٔ ۶۶ : جان از طلب روی تو آبی گردد
شمارهٔ ۶۶ : در بند خیال غیر یک ذرّه مباش
شمارهٔ ۶۶ : زان گشت دلم خراب از هر ذرّه
شمارهٔ ۶۶ : کارم ز دل گرم و دم سرد گذشت
شمارهٔ ۶۶ : چندان که ترا حجاب میخواهد بود
شمارهٔ ۶۶ : زان روز که حسنت علم عشق افراخت
شمارهٔ ۶۶ : ای بیخبر از رنج و گرفتاری من
شمارهٔ ۶۶ : مائیم و میی و مطربی مشکین خال
شمارهٔ ۶۶ : در شمع نگر فتاده در سوز و گداز
شمارهٔ ۶۶ : شمع آمد و گفت: دامنی تر داری
غزل شمارهٔ ۶۷ : شمع رویت ختم زیبایی بس است
شمارهٔ ۶۷ : دل خون کن اگر سَرِ بلای تو نداشت
شمارهٔ ۶۷ : تا کی خود را ز پای و سراندیشی
شمارهٔ ۶۷ : هر یک ز دگر یک نگران میبینم
شمارهٔ ۶۷ : شد عمر و دل از کرده پشیمان آمد
شمارهٔ ۶۷ : تا یک نفسی دسترسم میماند
شمارهٔ ۶۷ : چون گل یابم بوی تو زو میبویم
شمارهٔ ۶۷ : گر کشته شوم کشته به نامِ تو شوم
شمارهٔ ۶۷ : برخیز که ماه میزند خیمه ز شب
شمارهٔ ۶۷ : شمعی که ز درد او کسی باز نگفت
شمارهٔ ۶۷ : شمع آمد و گفت: آمدهام رنگ آمیز
غزل شمارهٔ ۶۸ : وشاقی اعجمی با دشنه در دست
شمارهٔ ۶۸ : کاری که ورای کفر و دین میدانم
شمارهٔ ۶۸ : هر جان که به نور قدس پیش اندیش است
شمارهٔ ۶۸ : در عشق نه پیدا و نه پنهانم من
شمارهٔ ۶۸ : آن شد که دلم را غمِ جانانی بود
شمارهٔ ۶۸ : با روی تو ماه را منوّر ننهم
شمارهٔ ۶۸ : ای جمله اشارات و رموزم از تو
شمارهٔ ۶۸ : چون نیست ز عقل ذرّهای توفیرم
شمارهٔ ۶۸ : برخیز که کار ما چو زر خواهد شد
شمارهٔ ۶۸ : از دل غم دلفروز میباید دید
شمارهٔ ۶۸ : شمع آمد و گفت: زاتش افسر دارم
غزل شمارهٔ ۶۹ : نیم شبی سیم برم نیم مست
شمارهٔ ۶۹ : هرجان که طریق پردهٔ راز نیافت
شمارهٔ ۶۹ : چون نیست ترا کار ز سودا بیرون
شمارهٔ ۶۹ : در عشق وجود و عدمم یک سان است
شمارهٔ ۶۹ : زین شیوه که ازعمر برآوردم گرد
شمارهٔ ۶۹ : دیرست که در کوی تو دارم گذری
شمارهٔ ۶۹ : هرچند که نیست در رهت دولت یافت
شمارهٔ ۶۹ : تا زلفِ زره ورت به هم تافته شد
شمارهٔ ۶۹ : یک دم به طرب بادهٔ خوش لَوْن دهید
شمارهٔ ۶۹ : بس شب که چو شمع با سحر باید بُرد
شمارهٔ ۶۹ : شمع آمد و گفت: انجمنم باید ساخت
غزل شمارهٔ ۷۰ : دوش ناگه آمد و در جان نشست
شمارهٔ ۷۰ : از سرِّ تو هر که با نشان خواهد بود
شمارهٔ ۷۰ : گر پرده ز روی کار بر میداری!
شمارهٔ ۷۰ : در عالم عشق محو و ناچیز شدیم
شمارهٔ ۷۰ : تن پست شد از درد اگر پست نبود
شمارهٔ ۷۰ : ما درد تو را به جای درمان داریم
شمارهٔ ۷۰ : در عشق تودل هزار جان تاوان داد
شمارهٔ ۷۰ : تا در سرِ زلفت خم و تاب افکندی
شمارهٔ ۷۰ : دل در غم همدمی بفرسود و نیافت
شمارهٔ ۷۰ : شمعی که ز سوز خویش بر خود بگریست
شمارهٔ ۷۰ : شمع آمد و گفت: پا و سر باید سوخت
غزل شمارهٔ ۷۱ : در سرم از عشقت این سودا خوش است
شمارهٔ ۷۱ : گم گشتن خود، از تونشان بس بودم
شمارهٔ ۷۱ : تا چند کنی عزیمت دریا ساز
شمارهٔ ۷۱ : ای بس که چه دشوار و چه آسان مُردیم
شمارهٔ ۷۱ : افسوس که ناچار بمی باید مرد
شمارهٔ ۷۱ : چون نیست ره هجرِ ترا پایان باز
شمارهٔ ۷۱ : چون مشکِ خط تو سایه ور میافتد
شمارهٔ ۷۱ : تا چند درین مقام بیدادگران
شمارهٔ ۷۱ : گفتم: شمعا! چند گدازی مگداز
شمارهٔ ۷۱ : شمع آمد و گفت: خویشتن میتابم
غزل شمارهٔ ۷۲ : چشم خوشش مست نیست لیک چو مستان خوش است
شمارهٔ ۷۲ : بی یادِ تو دل چو سایه در خورشید است
شمارهٔ ۷۲ : هر جانی را که غرق انعام بود
شمارهٔ ۷۲ : در واقعهای سخت عجب افتادم
شمارهٔ ۷۲ : دل رفت و ز آتش طرب دود ندید
شمارهٔ ۷۲ : اول ز همه کار جهان پاک شدم
شمارهٔ ۷۲ : زلف تودگر ز دست نگذارم من
شمارهٔ ۷۲ : مخموران را پیالهٔ می در ده
شمارهٔ ۷۲ : گفتم:شمعا! چون همه شب در کاری
شمارهٔ ۷۲ : شمع آمد و گفت: بنده میباید بود
غزل شمارهٔ ۷۳ : حسن تو رونق جهان بشکست
شمارهٔ ۷۳ : چون مونسِ من ز عالم اندوه تو بود
شمارهٔ ۷۳ : چون بدنامی به روزگاری افتد
شمارهٔ ۷۳ : آن وقت که گفتمی که ناشاد منم
شمارهٔ ۷۳ : هان ای دل خسته کاروان میگذرد
شمارهٔ ۷۳ : مینشناسد کسی زبان من و تو
شمارهٔ ۷۳ : ای پردهٔ دل پرده نوازت بوده
شمارهٔ ۷۳ : جانا! می خور که چون گل تازه شکفت
شمارهٔ ۷۳ : ای شمع سرافراز چه پنداشتهای
شمارهٔ ۷۳ : شمع آمد و گفت: کار باید کرد
غزل شمارهٔ ۷۴ : در دلم تا برق عشق او بجست
شمارهٔ ۷۴ : ای عقل شده در صفت ذات تو پست
شمارهٔ ۷۴ : چون نیست، گر از پیش روی، پیشانت
شمارهٔ ۷۴ : تن، سایهٔ جان رنج پروردهٔ ماست
شمارهٔ ۷۴ : عمری که گذشت زود انگار نبود
شمارهٔ ۷۴ : یکتا بودم دوتائی افتاد مرا
شمارهٔ ۷۴ : بیچاره دلِ من که غمِ جانش نیست
شمارهٔ ۷۴ : چون جلوهٔ گل ز گلستان پیدا شد
شمارهٔ ۷۴ : ای شمع! فروختی و لاف آوردی
شمارهٔ ۷۴ : شمع آمد و گفت: تا مرا یافتهاند
غزل شمارهٔ ۷۵ : سر عشقت مشکلی بس مشکل است
شمارهٔ ۷۵ : چون عفو تو میتوان مسلم کردن
شمارهٔ ۷۵ : ور راه ز پس قطع کنی پایانت
شمارهٔ ۷۵ : آن مرغ عجب در آشیان کی گنجد
شمارهٔ ۷۵ : بنیاد جهان غرور و سوداست همه
شمارهٔ ۷۵ : چون وصل تو تخم آشنائی انداخت
شمارهٔ ۷۵ : گر لعلِ لبِ تو دَرِّ شهوارم داد
شمارهٔ ۷۵ : ای ترک قلندری شرابی در ده
شمارهٔ ۷۵ : چون شمع دمی نبود خشنود از خویش
شمارهٔ ۷۵ : شمع آمد و گفت: اگر خطا سوختمی
غزل شمارهٔ ۷۶ : ره میخانه و مسجد کدام است
شمارهٔ ۷۶ : گر فضلِ تو عقل را یقین مینشود
شمارهٔ ۷۶ : گر برخیزد ز پیش چشم تو منی
شمارهٔ ۷۶ : آن راز که پیوسته از آن میپرسم
شمارهٔ ۷۶ : با این دلِ چون قیر چه خواهی کردن
شمارهٔ ۷۶ : هم عمر به بوی تو به آخر بردیم
شمارهٔ ۷۶ : تا کی کمرِ عهد و وفا باید بست
شمارهٔ ۷۶ : برخیز که گل کیسهٔ زر خواهد ریخت
شمارهٔ ۷۶ : میپرسیدم دوش ز شمع آهسته
شمارهٔ ۷۶ : شمع آمد و گفت: بر نمیباید خاست
غزل شمارهٔ ۷۷ : تا در تو خیال خاص و عام است
شمارهٔ ۷۷ : یک ذره هدایتِ تو میباید و بس
شمارهٔ ۷۷ : آن را که به چشم کشف پیداست یقین
شمارهٔ ۷۷ : دل سوختهٔ جمال او میبینم
شمارهٔ ۷۷ : میپنداری که بیخبر بتوان زیست
شمارهٔ ۷۷ : تا بی رخ یار محرمم بنشسته
شمارهٔ ۷۷ : چندان که نگاه میکنم هر سوئی
شمارهٔ ۷۷ : شمع از در جمع چون درآمد حالی
شمارهٔ ۷۷ : شمع آمد و گفت: گر بما زد پر باز
غزل شمارهٔ ۷۸ : غم بسی دارم چه جای صد غم است
شمارهٔ ۷۸ : چون دردِ تو چاره ساز آمد جان را
شمارهٔ ۷۸ : بنگر بنگر، ای دل! اگر مرد رهی
شمارهٔ ۷۸ : ما مذهبِ عشقِ روی آن مه داریم
شمارهٔ ۷۸ : گه قصد دل ممتحنم میداری
شمارهٔ ۷۸ : آتش همه با شمع جفا خواهد کرد
شمارهٔ ۷۸ : شمع آمد و گفت: در بلا باید سوخت
غزل شمارهٔ ۷۹ : درج لعلت دلگشای مردم است
شمارهٔ ۷۹ : جانا که به جای تو تواند بودن
شمارهٔ ۷۹ : میپنداری که حق هویدا گردد
شمارهٔ ۷۹ : پیوسته حریفِ جان فزایم باید
شمارهٔ ۷۹ : از روغنِ شمع بوی خون میآید
شمارهٔ ۷۹ : شمع آمد و گفت: سوز پروانه جداست
غزل شمارهٔ ۸۰ : خاصیت عشقت که برون از دو جهان است
شمارهٔ ۸۰ : من بی تو دمی قرار نتوانم کرد
شمارهٔ ۸۰ : هر دیده که اسرار جهان مطلق دید
شمارهٔ ۸۰ : بر خاک بسی نشستم از غمناکی
شمارهٔ ۸۰ : ای شمع! تُرا نیست ز سوز آگاهی
شمارهٔ ۸۰ : شمع آمد و گفت: کشته بنشینم نیز
غزل شمارهٔ ۸۱ : هر شور وشری که در جهان است
شمارهٔ ۸۱ : چون بیخبرم که چیست تقدیر مرا
شمارهٔ ۸۱ : تا چند ازین نقش برآورده که هست
شمارهٔ ۸۱ : میآیم و بس چون خجلی میآیم
شمارهٔ ۸۱ : ای شمع! برو که سوختن حدّ من است
شمارهٔ ۸۱ : شمع آمد و گفت: زخم خوردم بر سر
غزل شمارهٔ ۸۲ : تا چشم برندوزی از هرچه در جهان است
شمارهٔ ۸۲ : نه در صفِ صادقان قراری دارم
شمارهٔ ۸۲ : آنجا که زمین را فلکی بینی تو
شمارهٔ ۸۲ : چون چهرهٔ خورشید وَشَش روشن تافت
شمارهٔ ۸۲ : ای شمع! تُرا ز سوز محروم کنند
شمارهٔ ۸۲ : شمع آمد و گفت: کشتهٔ هر روزم
غزل شمارهٔ ۸۳ : عشق تو قلاوز جهان است
شمارهٔ ۸۳ : یا رب ما را راندهٔ درگاه مکن
شمارهٔ ۸۳ : هر جان که ز حکم مرکز دوران رفت
شمارهٔ ۸۳ : در محو دلم ز خویشتن مانَد باز
شمارهٔ ۸۳ : ای شمع! تویی علی الیقین دشمنِ تو
شمارهٔ ۸۳ : شمع آمد و گفت: دولتم دوری بود
غزل شمارهٔ ۸۴ : تا عشق تودر میان جان است
شمارهٔ ۸۴ : روئی که به روز پنج ره میشوئیم
شمارهٔ ۸۴ : آن سالک گرم روْ که در شیب و فراز
شمارهٔ ۸۴ : از عشق تو آمدم به جان چتوان کرد
شمارهٔ ۸۴ : ای شمع! چو از آتش افسر کردی
شمارهٔ ۸۴ : شمع آمد و گفت: چون گرفتم کم خویش
غزل شمارهٔ ۸۵ : جهانی جان چو پروانه از آن است
شمارهٔ ۸۵ : زان روز که از عدم پدید آمدهایم
شمارهٔ ۸۵ : هان ای دل بیخبر! کجاییم بیا
شمارهٔ ۸۵ : گه عشق تو در میان جان دارم من
شمارهٔ ۸۵ : ای شمع! اگرچه مجلس افروختهای
شمارهٔ ۸۵ : شمع آمد و گفت: دوربین باید بود
غزل شمارهٔ ۸۶ : همه عالم خروش و جوش از آن است
شمارهٔ ۸۶ : یا رب چو به صد زاری زار آمدهایم
شمارهٔ ۸۶ : دل را نه ز آدم و نه حواست نسب
شمارهٔ ۸۶ : چون نیست زمانی سر خویشم بی تو
شمارهٔ ۸۶ : ای شمع! چو تو هیچ کس آشفته ندید
شمارهٔ ۸۶ : شمع آمد و گفت: دائماً در سفرم
غزل شمارهٔ ۸۷ : رهی کان ره نهان اندر نهان است
شمارهٔ ۸۷ : ای دایرهٔ حکم تو سرگردانی
شمارهٔ ۸۷ : عشق آمد و نام کفر و ایمان نگذاشت
شمارهٔ ۸۷ : چون دوست به دست روح، پیغامم داد
شمارهٔ ۸۷ : ای شمع! مگر چنان گمانْت افتادست
شمارهٔ ۸۷ : شمع آمد و گفت: اگر شماری دارم
غزل شمارهٔ ۸۸ : چون دلبر من سبز خط و پسته دهان است
شمارهٔ ۸۸ : ای آن که همه گشایش بندِ منی
شمارهٔ ۸۸ : در عشق نماند عقل و تمییز که بود
شمارهٔ ۸۸ : پیوسته دلم شیفتهٔ آن راز است
شمارهٔ ۸۸ : از آه دلم کام و زبان میسوزد
شمارهٔ ۸۸ : شمع آمد و گفت: اگر بمی باید رفت
غزل شمارهٔ ۸۹ : کم شدن در کم شدن دین من است
شمارهٔ ۸۹ : سیر این دل خسته کی شود ازتو مرا
شمارهٔ ۸۹ : آن دل که ز شوق نور اکبر میتافت
شمارهٔ ۸۹ : نقدی که مراست قیمتش هست بسی
شمارهٔ ۸۹ : ای شمع! بلا در تو اثر خواهد کرد
شمارهٔ ۸۹ : شمع آمد و گفت: کار در کار افتاد
غزل شمارهٔ ۹۰ : عشق تو ز اختیار بیرون است
شمارهٔ ۹۰ : ای جانِ من سوخته دل زندهٔ تو
شمارهٔ ۹۰ : از بس که بدیدم ز تو اسرار عجب
شمارهٔ ۹۰ : ای آن که درین حبس جهان ماندهای
شمارهٔ ۹۰ : در شمع نگاه کن که جان میسوزد
شمارهٔ ۹۰ : شمع آمد و گفت: عمر خوش خوش بگذشت
غزل شمارهٔ ۹۱ : عشق جمال جانان دریای آتشین است
شمارهٔ ۹۱ : یا رب تو مرا مدد کن از یارِی خویش
شمارهٔ ۹۱ : یارب چه نهان چه آشکارا که تویی
شمارهٔ ۹۱ : گاهی بیخود، بی سر و بی پا برویم
شمارهٔ ۹۱ : شمع است که همچو سرکشی میخندد
شمارهٔ ۹۱ : شمع آمد و گفت: جمع اگر بنشینند
غزل شمارهٔ ۹۲ : شیر در کار عشق مسکین است
شمارهٔ ۹۲ : از هیبت تو این دل غم خواره بسوخت
شمارهٔ ۹۲ : هر روز به حسن بیشتر خواهی بود
شمارهٔ ۹۲ : هر سر زدهای ز سرِّ ما آگه نیست
شمارهٔ ۹۲ : شمعی که به یک دو شب فرو میگذرد
شمارهٔ ۹۲ : شمع آمد وگفت: چون درآمد آتش
غزل شمارهٔ ۹۳ : بت ترسای من مست شبانه است
شمارهٔ ۹۳ : ای یادِ تو مرهم دل خستهٔ من
شمارهٔ ۹۳ : جانا غمِ عشق تو بجان نتوان داد
شمارهٔ ۹۳ : چندین که روی و نیک یا بد بینی
شمارهٔ ۹۳ : ای آتش شمع سوز ناساز مشو
شمارهٔ ۹۳ : شمع آمد و گفت: خیز و جانبازی بین
غزل شمارهٔ ۹۴ : هر که درین دیرخانه مرد یگانه است
شمارهٔ ۹۴ : یا رب غم تو چگونه تقدیر کنم
شمارهٔ ۹۴ : در راه تو گم گشت دویی اینت عجب!
شمارهٔ ۹۴ : مردان می معرفت به اقبال کشند
شمارهٔ ۹۴ : ای شمع! دمی از دل مضطر میزن
شمارهٔ ۹۴ : شمع آمد و گفت: کشتهٔ ایامم
غزل شمارهٔ ۹۵ : ای به وصفت گمشده هرجان که هست
شمارهٔ ۹۵ : هم حلهٔ فضل در برم میداری
شمارهٔ ۹۵ : آن دیده که توحید قوی میبیند
شمارهٔ ۹۵ : در عشقِ تو عقل و سمع میباید باخت
شمارهٔ ۹۵ : شمع آمد وگفت: سوز جان خواهم داشت
غزل شمارهٔ ۹۶ : خراباتی است پر رندان سرمست
شمارهٔ ۹۶ : ای بندگی تو پادشاهی کردن
شمارهٔ ۹۶ : جانا ز میانِ من و تو دست کراست
شمارهٔ ۹۶ : ماتم زدهٔ تو جانِ سرگشتهٔ ماست
شمارهٔ ۹۶ : شمع آمد و گفت: گه دلم مُرده شود
غزل شمارهٔ ۹۷ : شادی به روزگار شناسندگان مست
شمارهٔ ۹۷ : یا رب جان را بیم گنه کاران هست
شمارهٔ ۹۷ : جانا نه یکیام نه دوام اینت عجب!
شمارهٔ ۹۷ : روی تو که عقل ازو خجل میآید
شمارهٔ ۹۷ : شمع آمد و گفت: جور عالم برسد
غزل شمارهٔ ۹۸ : بی تو از صد شادیم یک غم به است
شمارهٔ ۹۸ : گر من به هزار اهرمن مانم باز
شمارهٔ ۹۸ : دل خستهٔ سال و بستهٔ ماه نماند
شمارهٔ ۹۸ : چون شمع ز سوختن دمی دم نزنم
شمارهٔ ۹۸ : شمع آمد و گفت: از سر دردی که مراست
غزل شمارهٔ ۹۹ : نور ایمان از بیاض روی اوست
شمارهٔ ۹۹ : ای در هر دم دو صد جهان پر چاره
شمارهٔ ۹۹ : چون باز دلم غمِ ترا زقّه نهاد
شمارهٔ ۹۹ : تا از سر زلفت خبرم میماند
شمارهٔ ۹۹ : شمع آمد و گفت: ماندهام بیخور و خَفْت
غزل شمارهٔ ۱۰۰ : شمع رویت را دلم پروانهای است
شمارهٔ ۱۰۰ : جان دردو جهان کسی بجای تو نداشت
شمارهٔ ۱۰۰ : در عشق توام شادی و غم هیچ نبود
شمارهٔ ۱۰۰ : من شمع توام که گر بسوزم صد بار
شمارهٔ ۱۰۰ : شمع آمد و گفت: سخت کوشم امشب
غزل شمارهٔ ۱۰۱ : گر جمله تویی همه جهان چیست
شمارهٔ ۱۰۱ : هم درد توام مایهٔ درمان بودست
شمارهٔ ۱۰۱ : بر بوی وصال میدویدم همه سال
شمارهٔ ۱۰۱ : شمع آمد وگفت: جان من میببرند
غزل شمارهٔ ۱۰۲ : ای دلشده دلربای من کیست
شمارهٔ ۱۰۲ : یا رب! برهان زنفس دشمن صفتم
شمارهٔ ۱۰۲ : پیوسته کتاب هجر میخواهم خواند
غزل شمارهٔ ۱۰۳ : در عشق قرار بیقراری است
شمارهٔ ۱۰۳ : تا چند تنم پردهٔ بیچارگیم
شمارهٔ ۱۰۳ : در اشک خود از فرقت آن یار که بود
غزل شمارهٔ ۱۰۴ : طریق عشق جانا بی بلا نیست
شمارهٔ ۱۰۴ : چون جملهٔ راه، کاروان من و تست
شمارهٔ ۱۰۴ : گفتم:جانا! عهد و قرارت این است
غزل شمارهٔ ۱۰۵ : سخن عشق جز اشارت نیست
شمارهٔ ۱۰۵ : کو دل که بلای روزگارِ تو کشد
شمارهٔ ۱۰۵ : دل بی غم دلفروز نتوان آورد
غزل شمارهٔ ۱۰۶ : عشق را اندر دو عالم هیچ پذرفتار نیست
شمارهٔ ۱۰۶ : یا رب به حجاب زین جهانم نبری
شمارهٔ ۱۰۶ : دی میگفتم دستِ من و دامنِ او
غزل شمارهٔ ۱۰۷ : هر که درین درد گرفتار نیست
شمارهٔ ۱۰۷ : میآیم و با دلی سیه میآیم
شمارهٔ ۱۰۷ : امروز منم فتاده زان دلکش باز
غزل شمارهٔ ۱۰۸ : دل بگسل از جهان که جهان پایدار نیست
شمارهٔ ۱۰۸ : یا رب چو مرا ز نفسِ خود سود نبود
شمارهٔ ۱۰۸ : چون نیست امید غمگسارم نفسی
غزل شمارهٔ ۱۰۹ : از تو کارم همچو زر بایست نیست
شمارهٔ ۱۰۹ : ای هفت زمین و آسمانها ز تو پُر
شمارهٔ ۱۰۹ : ای شمع! کسی که چون تو آغشته بود
غزل شمارهٔ ۱۱۰ : ای دل ز جان در آی که جانان پدید نیست
شمارهٔ ۱۱۰ : گر من زگنه توبه کنم بسیاری
شمارهٔ ۱۱۰ : ای شمعِ جهان فروز! در هر نفسی
غزل شمارهٔ ۱۱۱ : از قوت مستیم ز هستیم خبر نیست
شمارهٔ ۱۱۱ : نه در بتری نه در بهی میمیرم
شمارهٔ ۱۱۱ : ای آتشِ شمع بر تنِ لاغرِ او
غزل شمارهٔ ۱۱۲ : دل خون شد از توام خبر نیست
شمارهٔ ۱۱۲ : چون شمع یک آغشتهٔ تنها بنمای
غزل شمارهٔ ۱۱۳ : در ره عشاق نام و ننگ نیست
غزل شمارهٔ ۱۱۴ : طمع وصل تو مجالم نیست
غزل شمارهٔ ۱۱۵ : آفتاب رخ تو پنهان نیست
غزل شمارهٔ ۱۱۶ : سرو چون قد خرامان تو نیست
غزل شمارهٔ ۱۱۷ : هر دلی کز عشق تو آگاه نیست
غزل شمارهٔ ۱۱۸ : کیست که از عشق تو پردهٔ او پاره نیست
غزل شمارهٔ ۱۱۹ : در ده خبر است این که ز مه ده خبری نیست
غزل شمارهٔ ۱۲۰ : عشق جز بخشش خدایی نیست
غزل شمارهٔ ۱۲۱ : آیینهٔ تو سیاه رویی است
غزل شمارهٔ ۱۲۲ : زهی زیبا جمالی این چه روی است
غزل شمارهٔ ۱۲۳ : هر دیده که بر تو یک نظر داشت
غزل شمارهٔ ۱۲۴ : تاب روی تو آفتاب نداشت
غزل شمارهٔ ۱۲۵ : درد دل من از حد و اندازه درگذشت
غزل شمارهٔ ۱۲۶ : در عشق تو عقل سرنگون گشت
غزل شمارهٔ ۱۲۷ : ای دلم مست چشمهٔ نوشت
غزل شمارهٔ ۱۲۸ : تا دل من راه جانان بازیافت
غزل شمارهٔ ۱۲۹ : تا گل از ابر آب حیوان یافت
غزل شمارهٔ ۱۳۰ : تا دل ز کمال تو نشان یافت
غزل شمارهٔ ۱۳۱ : دل کمال از لعل میگون تو یافت
غزل شمارهٔ ۱۳۲ : پیشگاه عشق را پیشان که یافت
غزل شمارهٔ ۱۳۳ : خاک کویت هر دو عالم در نیافت
غزل شمارهٔ ۱۳۴ : بس که دل تشنه سوخت وز لبت آبی نیافت
غزل شمارهٔ ۱۳۵ : هر دل که ز عشق بی نشان رفت
غزل شمارهٔ ۱۳۶ : دوش جان دزدیده از دل راه جانان برگرفت
غزل شمارهٔ ۱۳۷ : آتش سودای تو عالم جان در گرفت
غزل شمارهٔ ۱۳۸ : گر نبودی در جهان امکان گفت
غزل شمارهٔ ۱۳۹ : ای زلف تو دام و دانه خالت
غزل شمارهٔ ۱۴۰ : ای آفتاب طفلی در سایهٔ جمالت
غزل شمارهٔ ۱۴۱ : ای بی نشان محض نشان از که جویمت
غزل شمارهٔ ۱۴۲ : ای چو چشم سوزن عیسی دهانت
غزل شمارهٔ ۱۴۳ : ای مشک خطا خط سیاهت
غزل شمارهٔ ۱۴۴ : ای آفتاب سرکش یک ذره خاک پایت
غزل شمارهٔ ۱۴۵ : ای پرتو وجودت در عقل بی نهایت
غزل شمارهٔ ۱۴۶ : رطل گران ده صبوح زانکه رسیده است صبح
غزل شمارهٔ ۱۴۷ : صبح دم زد ساقیا هین الصبوح
غزل شمارهٔ ۱۴۸ : کشتی عمر ما کنار افتاد
غزل شمارهٔ ۱۴۹ : عکس روی تو بر نگین افتاد
غزل شمارهٔ ۱۵۰ : گر هندوی زلفت ز درازی به ره افتاد
غزل شمارهٔ ۱۵۱ : چون نظر بر روی جانان اوفتاد
غزل شمارهٔ ۱۵۲ : چون لعل توام هزار جان داد
غزل شمارهٔ ۱۵۳ : شرح لب لعلت به زبان مینتوان داد
غزل شمارهٔ ۱۵۴ : پیر ما بار دگر روی به خمار نهاد
غزل شمارهٔ ۱۵۵ : عشق تو پرده، صد هزار نهاد
غزل شمارهٔ ۱۵۶ : هرچه دارم در میان خواهم نهاد
غزل شمارهٔ ۱۵۷ : دلم قوت کار میبرنتابد
غزل شمارهٔ ۱۵۸ : دلم در عشق تو جان برنتابد
غزل شمارهٔ ۱۵۹ : دل ز هوای تو یک زمان نشکیبد
غزل شمارهٔ ۱۶۰ : هر آن دردی که دلدارم فرستد
غزل شمارهٔ ۱۶۱ : هر شب دل پر خونم بر خاک درت افتد
غزل شمارهٔ ۱۶۲ : گر پرده ز خورشید جمال تو برافتد
غزل شمارهٔ ۱۶۳ : نه به کویم گذرت میافتد
غزل شمارهٔ ۱۶۴ : در زیر بار عشقت هر توسنی چه سنجد
غزل شمارهٔ ۱۶۵ : مرا با عشق تو جان درنگنجد
غزل شمارهٔ ۱۶۶ : حدیث عشق در دفتر نگنجد
غزل شمارهٔ ۱۶۷ : جانا حدیث حسنت در داستان نگنجد
غزل شمارهٔ ۱۶۸ : جانا شعاع رویت در جسم و جان نگنجد
غزل شمارهٔ ۱۶۹ : اسرار تو در زبان نمیگنجد
غزل شمارهٔ ۱۷۰ : تا زلف تو همچو مار میپیچد
غزل شمارهٔ ۱۷۱ : هر دل که ز خویشتن فنا گردد
غزل شمارهٔ ۱۷۲ : بودی که ز خود نبود گردد
غزل شمارهٔ ۱۷۳ : گر نکوییت بیشتر گردد
غزل شمارهٔ ۱۷۴ : دلی کز عشق او دیوانه گردد
غزل شمارهٔ ۱۷۵ : اگر دردت دوای جان نگردد
غزل شمارهٔ ۱۷۶ : قد تو به آزادی بر سرو چمن خندد
غزل شمارهٔ ۱۷۷ : عاشق تو جان مختصر که پسندد
غزل شمارهٔ ۱۷۸ : خطش مشک از زنخدان می برآرد
غزل شمارهٔ ۱۷۹ : خطی کان سرو بالا میدرآرد
غزل شمارهٔ ۱۸۰ : صبح بر شب شتاب میآرد
غزل شمارهٔ ۱۸۱ : دل درد تو یادگار دارد
غزل شمارهٔ ۱۸۲ : سر زلف تو بوی گلزار دارد
غزل شمارهٔ ۱۸۳ : فرو رفتم به دریایی که نه پای و نه سر دارد
غزل شمارهٔ ۱۸۴ : هر که بر روی او نظر دارد
غزل شمارهٔ ۱۸۵ : لب تو مردمی دیده دارد
غزل شمارهٔ ۱۸۶ : بر در حق هر که کار و بار ندارد
غزل شمارهٔ ۱۸۷ : زین درد کسی خبر ندارد
غزل شمارهٔ ۱۸۸ : دلی کز عشق جانان جان ندارد
غزل شمارهٔ ۱۸۹ : اگر درمان کنم امکان ندارد
غزل شمارهٔ ۱۹۰ : بار دگر پیر ما رخت به خمار برد
غزل شمارهٔ ۱۹۱ : آتش عشق آب کارم برد
غزل شمارهٔ ۱۹۲ : عشق تو به سینه تاختن برد
غزل شمارهٔ ۱۹۳ : نام وصلش به زبان نتوان برد
غزل شمارهٔ ۱۹۴ : درد من از عشق تو درمان نبرد
غزل شمارهٔ ۱۹۵ : هرچه نشان کنی تویی، راه نشان نمیبرد
غزل شمارهٔ ۱۹۶ : دم عیسی است که با باد سحر میگذرد
غزل شمارهٔ ۱۹۷ : از کمان ابروش چون تیر مژگان بگذرد
غزل شمارهٔ ۱۹۸ : هر دل که وصال تو طلب کرد
غزل شمارهٔ ۱۹۹ : چون شراب عشق در دل کار کرد
غزل شمارهٔ ۲۰۰ : بس نظر تیز که تقدیر کرد
غزل شمارهٔ ۲۰۱ : تا دوست بر دلم در عالم فراز کرد
غزل شمارهٔ ۲۰۲ : عشق تو مست جاودانم کرد
غزل شمارهٔ ۲۰۳ : دست با تو در کمر خواهیم کرد
غزل شمارهٔ ۲۰۴ : پشت بر روی جهان خواهیم کرد
غزل شمارهٔ ۲۰۵ : ترسا بچهای ناگه قصد دل و جانم کرد
غزل شمارهٔ ۲۰۶ : زلف تو مرا بند دل و غارت جان کرد
غزل شمارهٔ ۲۰۷ : هر که را عشق تو سرگردان کرد
غزل شمارهٔ ۲۰۸ : عزم خرابات بیقنا نتوان کرد
غزل شمارهٔ ۲۰۹ : روی در زیر زلف پنهان کرد
غزل شمارهٔ ۲۱۰ : بی لعل لبت وصف شکر مینتوان کرد
غزل شمارهٔ ۲۱۱ : چون باد صبا سوی چمن تاختن آورد
غزل شمارهٔ ۲۱۲ : خطت خورشید را در دامن آورد
غزل شمارهٔ ۲۱۳ : زین دم عیسی که هر ساعت سحر میآورد
غزل شمارهٔ ۲۱۴ : چو طوطی خط او پر بر آورد
غزل شمارهٔ ۲۱۵ : لوح چو سیمت خطی چو قیر بر آورد
غزل شمارهٔ ۲۱۶ : چو جان و دل ز می عشق دوش جوش بر آورد
غزل شمارهٔ ۲۱۷ : دل دست به کافری بر آورد
غزل شمارهٔ ۲۱۸ : خطی سبز از زنخدان می بر آورد
غزل شمارهٔ ۲۱۹ : زندهٔ عشق تو آب زندگانی کی خورد
غزل شمارهٔ ۲۲۰ : درد من هیچ دوا نپذیرد
غزل شمارهٔ ۲۲۱ : چون زلف بیقرارش بر رخ قرار گیرد
غزل شمارهٔ ۲۲۲ : چو به خنده لب گشایی دو جهان شکر بگیرد
غزل شمارهٔ ۲۲۳ : چون پرده ز روی ماه برگیرد
غزل شمارهٔ ۲۲۴ : چو قفل لعل بر درج گهر زد
غزل شمارهٔ ۲۲۵ : دست در دامن جان خواهم زد
غزل شمارهٔ ۲۲۶ : عشق آمد و آتشی به دل در زد
غزل شمارهٔ ۲۲۷ : دل به سودای تو جان در بازد
غزل شمارهٔ ۲۲۸ : ترسا بچهٔ مستم گر پرده براندازد
غزل شمارهٔ ۲۲۹ : گر از گره زلفت جانم کمری سازد
غزل شمارهٔ ۲۳۰ : گر آه کنم زبان بسوزد
غزل شمارهٔ ۲۳۱ : مرا سودای تو جان می بسوزد
غزل شمارهٔ ۲۳۲ : اگر ز پیش جمالت نقاب برخیزد
غزل شمارهٔ ۲۳۳ : گرچه ز تو هر روزم صد فتنه دگر خیزد
غزل شمارهٔ ۲۳۴ : هر روز غم عشقت بر ما حشر انگیزد
غزل شمارهٔ ۲۳۵ : دل برای تو ز جان برخیزد
غزل شمارهٔ ۲۳۶ : اگر ز زلف توام حلقهای به گوش رسد
غزل شمارهٔ ۲۳۷ : بوی زلف یار آمد یارم اینک میرسد
غزل شمارهٔ ۲۳۸ : هم بلای تو به جان بی قراران میرسد
غزل شمارهٔ ۲۳۹ : جان در مقام عشق به جانان نمیرسد
غزل شمارهٔ ۲۴۰ : در صفت عشق تو شرح و بیان نمیرسد
غزل شمارهٔ ۲۴۱ : از سر زلف دلکشت بوی به ما نمیرسد
غزل شمارهٔ ۲۴۲ : مرد ره عشق تو از دامن تر ترسد
غزل شمارهٔ ۲۴۳ : ذوق وصلت به هیچ جان نرسد
غزل شمارهٔ ۲۴۴ : شکن زلف چو زنار بتم پیدا شد
غزل شمارهٔ ۲۴۵ : ای به خود زنده مرده باید شد
غزل شمارهٔ ۲۴۶ : پیر ما وقت سحر بیدار شد
غزل شمارهٔ ۲۴۷ : قصهٔ عشق تو چون بسیار شد
غزل شمارهٔ ۲۴۸ : یک شرر از عین عشق دوش پدیدار شد
غزل شمارهٔ ۲۴۹ : در راه تو هر که راهبر شد
غزل شمارهٔ ۲۵۰ : چو خورشید جمالت جلوهگر شد
غزل شمارهٔ ۲۵۱ : برقع از خورشید رویش دور شد
غزل شمارهٔ ۲۵۲ : بار دگر پیر ما مفلس و قلاش شد
غزل شمارهٔ ۲۵۳ : بیچاره دلم در سر آن زلف به خم شد
غزل شمارهٔ ۲۵۴ : چون عشق تو داعی عدم شد
غزل شمارهٔ ۲۵۵ : گر در صف دین داران دین دار نخواهم شد
غزل شمارهٔ ۲۵۶ : هر که در بادیهٔ عشق تو سرگردان شد
غزل شمارهٔ ۲۵۷ : هر که در راه حقیقت از حقیقت بینشان شد
غزل شمارهٔ ۲۵۸ : جهان از باد نوروزی جوان شد
غزل شمارهٔ ۲۵۹ : در راه عشق هر دل کو خصم خویشتن شد
غزل شمارهٔ ۲۶۰ : تا نور او دیدم دو کون از چشم من افتاده شد
غزل شمارهٔ ۲۶۱ : پیر ما از صومعه بگریخت در میخانه شد
غزل شمارهٔ ۲۶۲ : تا دل لایعقلم دیوانه شد
غزل شمارهٔ ۲۶۳ : کسی کز حقیقت خبردار باشد
غزل شمارهٔ ۲۶۴ : چه دانستم که این دریای بی پایان چنین باشد
غزل شمارهٔ ۲۶۵ : حدیث فقر را محرم نباشد
غزل شمارهٔ ۲۶۶ : عشقت ایمان و جان به ما بخشد
غزل شمارهٔ ۲۶۷ : هر زمانم عشق ماهی در کشاکش میکشد
غزل شمارهٔ ۲۶۸ : هر زمان عشق تو در کارم کشد
غزل شمارهٔ ۲۶۹ : قوت بار عشق تو مرکب جان نمیکشد
غزل شمارهٔ ۲۷۰ : نور روی تو را نظر نکشد
غزل شمارهٔ ۲۷۱ : نه دل چو غمت آمد از خویشتن اندیشد
غزل شمارهٔ ۲۷۲ : در قعر جان مستم دردی پدید آمد
غزل شمارهٔ ۲۷۳ : در عشق به سر نخواهم آمد
غزل شمارهٔ ۲۷۴ : کارم از عشق تو به جان آمد
غزل شمارهٔ ۲۷۵ : ره عشاق بی ما و من آمد
غزل شمارهٔ ۲۷۶ : لعل تو به جان فزایی آمد
غزل شمارهٔ ۲۷۷ : دی پیر من از کوی خرابات برآمد
غزل شمارهٔ ۲۷۸ : نقد قدم از مخزن اسرار برآمد
غزل شمارهٔ ۲۷۹ : عشق تو ز سقسین و ز بلغار برآمد
غزل شمارهٔ ۲۸۰ : سرمست به بوستان برآمد
غزل شمارهٔ ۲۸۱ : چو ترک سیم برم صبحدم ز خواب درآمد
غزل شمارهٔ ۲۸۲ : نگارم دوش شوریده درآمد
غزل شمارهٔ ۲۸۳ : مستغرقی که از خود هرگز به سر نیامد
غزل شمارهٔ ۲۸۴ : دلا دیدی که جانانم نیامد
غزل شمارهٔ ۲۸۵ : عاشقان زندهدل به نام تو اند
غزل شمارهٔ ۲۸۶ : آنها که در هوای تو جانها بدادهاند
غزل شمارهٔ ۲۸۷ : آنها که پای در ره تقوی نهادهاند
غزل شمارهٔ ۲۸۸ : عاشقان از خویشتن بیگانهاند
غزل شمارهٔ ۲۸۹ : پیش رفتن را چو پیشان بستهاند
غزل شمارهٔ ۲۹۰ : ز لعلت زکاتی شکر میستاند
غزل شمارهٔ ۲۹۱ : نه قدر وصال تو هر مختصری داند
غزل شمارهٔ ۲۹۲ : دلی کز عشق تو جان برفشاند
غزل شمارهٔ ۲۹۳ : روی تو کافتاب را ماند
غزل شمارهٔ ۲۹۴ : عقل در عشق تو سرگردان بماند
غزل شمارهٔ ۲۹۵ : دلم بی عشق تو یک دم نماند
غزل شمارهٔ ۲۹۶ : گرد ره تو کعبه و خمار نماند
غزل شمارهٔ ۲۹۷ : آن را که غمت به خویش خواند
غزل شمارهٔ ۲۹۸ : چون تتق از روی آن شمع جهان برداشتند
غزل شمارهٔ ۲۹۹ : چون سیمبران روی به گلزار نهادند
غزل شمارهٔ ۳۰۰ : عاشقانی کز نسیم دوست جان میپرورند
غزل شمارهٔ ۳۰۱ : از می عشق نیستی هر که خروش میزند
غزل شمارهٔ ۳۰۲ : چون لبش درج گهر باز کند
غزل شمارهٔ ۳۰۳ : هر که درین دایره دوران کند
غزل شمارهٔ ۳۰۴ : آفتاب رخ آشکاره کند
غزل شمارهٔ ۳۰۵ : هر زمانی زلف را بندی کند
غزل شمارهٔ ۳۰۶ : دل ز میان جان و دل قصد هوات میکند
غزل شمارهٔ ۳۰۷ : هر که عزم عشق رویش میکند
غزل شمارهٔ ۳۰۸ : عشق توام داغ چنان میکند
غزل شمارهٔ ۳۰۹ : زلف شبرنگش شبیخون میکند
غزل شمارهٔ ۳۱۰ : گر فلک دیده بر آن چهرهٔ زیبا فکند
غزل شمارهٔ ۳۱۱ : چو تاب در سر آن زلف دلستان فکند
غزل شمارهٔ ۳۱۲ : دل نظر بر روی آن شمع جهان میافکند
غزل شمارهٔ ۳۱۳ : سر مستی ما مردم هشیار ندانند
غزل شمارهٔ ۳۱۴ : عاشقان چون به هوش باز آیند
غزل شمارهٔ ۳۱۵ : اصحاب صدق چون قدم اندر صفا زنند
غزل شمارهٔ ۳۱۶ : آنها که در حقیقت اسرار میروند
غزل شمارهٔ ۳۱۷ : دل ز جان برگیر تا راهت دهند
غزل شمارهٔ ۳۱۸ : قومی که در فنا به دل یکدگر زیند
غزل شمارهٔ ۳۱۹ : هر که سرگردان این سودا بود
غزل شمارهٔ ۳۲۰ : شبی کز زلف تو عالم چو شب بود
غزل شمارهٔ ۳۲۱ : آن را که ز وصل او خبر بود
غزل شمارهٔ ۳۲۲ : عشق بی درد ناتمام بود
غزل شمارهٔ ۳۲۳ : آنچه نقد سینهٔ مردان بود
غزل شمارهٔ ۳۲۴ : عشق را پیر و جوان یکسان بود
غزل شمارهٔ ۳۲۵ : آنرا که ز وصل او نشان بود
غزل شمارهٔ ۳۲۶ : هر که را با لب تو پیمان بود
غزل شمارهٔ ۳۲۷ : هر که را اندیشهٔ درمان بود
غزل شمارهٔ ۳۲۸ : زلف تو که فتنهٔ جهان بود
غزل شمارهٔ ۳۲۹ : هر که را ذرهای وجود بود
غزل شمارهٔ ۳۳۰ : هر که را در عشق تو کاری بود
غزل شمارهٔ ۳۳۱ : مرد یک موی تو فلک نبود
غزل شمارهٔ ۳۳۲ : چو در غم تو جز جان چیزی دگرم نبود
غزل شمارهٔ ۳۳۳ : کسی کو خویش بیند بنده نبود
غزل شمارهٔ ۳۳۴ : با لب لعلت سخن در جان رود
غزل شمارهٔ ۳۳۵ : دل به امید وصل تو باد به دست میرود
غزل شمارهٔ ۳۳۶ : تا سر زلف تو درهم میرود
غزل شمارهٔ ۳۳۷ : چه سازی سرای و چه گویی سرود
غزل شمارهٔ ۳۳۸ : گر نسیم یوسفم پیدا شود
غزل شمارهٔ ۳۳۹ : هر گدایی مرد سلطان کی شود
غزل شمارهٔ ۳۴۰ : چون تو جانان منی جان بی تو خرم کی شود
غزل شمارهٔ ۳۴۱ : هر که صید چون تو دلداری شود
غزل شمارهٔ ۳۴۲ : یک حاجتم ز وصل میسر نمیشود
غزل شمارهٔ ۳۴۳ : ای کوی توام مقصد و ای روی تو مقصود
غزل شمارهٔ ۳۴۴ : هرچه در هر دو جهان جانان نمود
غزل شمارهٔ ۳۴۵ : رهبان دیر را سبب عاشقی چه بود
غزل شمارهٔ ۳۴۶ : گر دلبرم به یک شکر از لب زبان دهد
غزل شمارهٔ ۳۴۷ : برق عشق از آتش و از خون جهد
غزل شمارهٔ ۳۴۸ : زلف را چون به قصد تاب دهد
غزل شمارهٔ ۳۴۹ : یک شکر زان لب به صد جان میدهد
غزل شمارهٔ ۳۵۰ : هر که را ذوق دین پدید آید
غزل شمارهٔ ۳۵۱ : یا دست به زیر سنگم آید
غزل شمارهٔ ۳۵۲ : عشق تو به جان دریغم آید
غزل شمارهٔ ۳۵۳ : سر زلف دلستانت به شکن دریغم آید
غزل شمارهٔ ۳۵۴ : هر که را دانهٔ نار تو به دندان آید
غزل شمارهٔ ۳۵۵ : یک ذره نور رویت گر ز آسمان برآید
غزل شمارهٔ ۳۵۶ : چو از جیبش مه تابان برآید
غزل شمارهٔ ۳۵۷ : چو نقاب برگشائی مه آن جهان برآید
غزل شمارهٔ ۳۵۸ : گر نه از خاک درت باد صبا میآید
غزل شمارهٔ ۳۵۹ : دلبرم رخ گشاده میآید
غزل شمارهٔ ۳۶۰ : صبح از پرده به در میآید
غزل شمارهٔ ۳۶۱ : آن ماه برای کس نمیآید
غزل شمارهٔ ۳۶۲ : آن روی به جز قمر که آراید
غزل شمارهٔ ۳۶۳ : تشنه را از سراب چگشاید
غزل شمارهٔ ۳۶۴ : دو جهان بیتوام نمیباید
غزل شمارهٔ ۳۶۵ : گر رخ او ذرهای جمال نماید
غزل شمارهٔ ۳۶۶ : رخت را ماه نایب مینماید
غزل شمارهٔ ۳۶۷ : نه یار هرکسی را رخسار مینماید
غزل شمارهٔ ۳۶۸ : سر زلف تو پر خون مینماید
غزل شمارهٔ ۳۶۹ : رخ ز زیر نقاب بنماید
غزل شمارهٔ ۳۷۰ : کسی کو هرچه دید از چشم جان دید
غزل شمارهٔ ۳۷۱ : قطره گم گردان چو دریا شد پدید
غزل شمارهٔ ۳۷۲ : برکناری شو ز هر نقشی که آن آید پدید
غزل شمارهٔ ۳۷۳ : تا که گشت این خیالخانه پدید
غزل شمارهٔ ۳۷۴ : واقعهٔ عشق را نیست نشانی پدید
غزل شمارهٔ ۳۷۵ : تا خطت آمد به شبرنگی پدید
غزل شمارهٔ ۳۷۶ : در ره عشق تو پایان کس ندید
غزل شمارهٔ ۳۷۷ : هنگام صبوح آمد ای هم نفسان خیزید
غزل شمارهٔ ۳۷۸ : دل چه خواهی کرد چون دلبر رسید
غزل شمارهٔ ۳۷۹ : درد کو تا دردوا خواهم رسید
غزل شمارهٔ ۳۸۰ : عقل را در رهت قدم برسید
غزل شمارهٔ ۳۸۱ : دوش آمد و ز مسجدم اندر کران کشید
غزل شمارهٔ ۳۸۲ : دلم دردی که دارد با که گوید
غزل شمارهٔ ۳۸۳ : الا ای زاهدان دین دلی بیدار بنمایید
غزل شمارهٔ ۳۸۴ : قدم درنه اگر مردی درین کار
غزل شمارهٔ ۳۸۵ : میی درده که در ده نیست هشیار
غزل شمارهٔ ۳۸۶ : اگر خورشید خواهی سایه بگذار
غزل شمارهٔ ۳۸۷ : از پس پردهٔ دل دوش بدیدم رخ یار
غزل شمارهٔ ۳۸۸ : درآمد دوش ترکم مست و هشیار
غزل شمارهٔ ۳۸۹ : بردار صراحیی ز خمار
غزل شمارهٔ ۳۹۰ : ای عشق تو کیمیای اسرار
غزل شمارهٔ ۳۹۱ : در عشق تو گم شدم به یکبار
غزل شمارهٔ ۳۹۲ : اشک ریز آمدم چو ابر بهار
غزل شمارهٔ ۳۹۳ : عشق آبم برد گو آبم ببر
غزل شمارهٔ ۳۹۴ : ای در درون جانم و جان از تو بی خبر
غزل شمارهٔ ۳۹۵ : ای تو را با هر دلی کاری دگر
غزل شمارهٔ ۳۹۶ : پیر ما میرفت هنگام سحر
غزل شمارهٔ ۳۹۷ : آتش عشق تو دلم، کرد کباب ای پسر
غزل شمارهٔ ۳۹۸ : نیست مرا به هیچ رو، بی تو قرار ای پسر
غزل شمارهٔ ۳۹۹ : جان به لب آوردم ای جان درنگر
غزل شمارهٔ ۴۰۰ : گر ز سر عشق او داری خبر
غزل شمارهٔ ۴۰۱ : باد شمال میوزد، طرهٔ یاسمن نگر
غزل شمارهٔ ۴۰۲ : ساقیا گه جام ده گه جام خور
غزل شمارهٔ ۴۰۳ : چو پیشهٔ تو شیوه و ناز است چه تدبیر
غزل شمارهٔ ۴۰۴ : گرفتم عشق روی تو ز سر باز
غزل شمارهٔ ۴۰۵ : عشق تو مرا ستد ز من باز
غزل شمارهٔ ۴۰۶ : ای دل ز دلبران جهانت گزیده باز
غزل شمارهٔ ۴۰۷ : هر که زو داد یک نشانی باز
غزل شمارهٔ ۴۰۸ : هر که سر رشتهٔ تو یابد باز
غزل شمارهٔ ۴۰۹ : ای روی تو شمع پردهٔ راز
غزل شمارهٔ ۴۱۰ : ای شیوهٔ تو کرشمه و ناز
غزل شمارهٔ ۴۱۱ : ذرهای دوستی آن دمساز
غزل شمارهٔ ۴۱۲ : جان ز مشک زلف دلم چون جگر مسوز
غزل شمارهٔ ۴۱۳ : عمر رفت و تو منی داری هنوز
غزل شمارهٔ ۴۱۴ : چند جویی در جهان یاری ز کس
غزل شمارهٔ ۴۱۵ : آفتاب عاشقان روی تو بس
غزل شمارهٔ ۴۱۶ : در عشق روی او ز حدوث و قدم مپرس
غزل شمارهٔ ۴۱۷ : دوش آمد و گفت از آن ما باش
غزل شمارهٔ ۴۱۸ : ای دل اگر عاشقی در پی دلدار باش
غزل شمارهٔ ۴۱۹ : غیرت آمد بر دلم زد دور باش
غزل شمارهٔ ۴۲۰ : گر مرد رهی ز رهروان باش
غزل شمارهٔ ۴۲۱ : در عشق تو من توام تو من باش
غزل شمارهٔ ۴۲۲ : منم اندر قلندری شده فاش
غزل شمارهٔ ۴۲۳ : دستم نرسد به زلف چون شستش
غزل شمارهٔ ۴۲۴ : بیچاره دلم که نرگس مستش
غزل شمارهٔ ۴۲۵ : اگر دلم ببرد یار دلبری رسدش
غزل شمارهٔ ۴۲۶ : آنکه سر دارد کلاهت نرسدش
غزل شمارهٔ ۴۲۷ : عشق آن باشد که غایت نبودش
غزل شمارهٔ ۴۲۸ : عاشقی نه دل نه دین میبایدش
غزل شمارهٔ ۴۲۹ : چون دربسته است درج ناپدیدش
غزل شمارهٔ ۴۳۰ : بنمود رخ از پرده، دل گشت گرفتارش
غزل شمارهٔ ۴۳۱ : ای پیر مناجاتی رختت به قلندر کش
غزل شمارهٔ ۴۳۲ : درکش سر زلف دلستانش
غزل شمارهٔ ۴۳۳ : هر مرد که نیست امتحانش
غزل شمارهٔ ۴۳۴ : ای ز عشقت این دل دیوانه خوش
غزل شمارهٔ ۴۳۵ : میشد سر زلف در زمین کش
غزل شمارهٔ ۴۳۶ : آخر ای صوفی مرقع پوش
غزل شمارهٔ ۴۳۷ : ترسا بچهٔ شکر لبم دوش
غزل شمارهٔ ۴۳۸ : مست شدم تا به خرابات دوش
غزل شمارهٔ ۴۳۹ : دلی کامد ز عشق دوست در جوش
غزل شمارهٔ ۴۴۰ : ای دل ز جفای یار مندیش
غزل شمارهٔ ۴۴۱ : دلا در سر عشق از سر میندیش
غزل شمارهٔ ۴۴۲ : هر که هست اندر پی بهبود خویش
غزل شمارهٔ ۴۴۳ : ای از همه بیش و از همه پیش
غزل شمارهٔ ۴۴۴ : هر روز که جلوه میکند رویش
غزل شمارهٔ ۴۴۵ : ز دست رفت مرا بی تو روزگار دریغ
غزل شمارهٔ ۴۴۶ : ای لب تو نگین خاتم عشق
غزل شمارهٔ ۴۴۷ : خاصگان محرم سلطان عشق
غزل شمارهٔ ۴۴۸ : هر که دایم نیست ناپروای عشق
غزل شمارهٔ ۴۴۹ : عقل کجا پی برد شیوهٔ سودای عشق
غزل شمارهٔ ۴۵۰ : ای عشق تو با وجود هم تنگ
غزل شمارهٔ ۴۵۱ : ای عقل گرفته از رخت فال
غزل شمارهٔ ۴۵۲ : صورت نبندد ای صنم، بی زلف تو آرام دل
غزل شمارهٔ ۴۵۳ : زهی در کوی عشقت مسکن دل
غزل شمارهٔ ۴۵۴ : ای زلف تو شبی خوش وانگه به روز حاصل
غزل شمارهٔ ۴۵۵ : عشق جانی داد و بستد والسلام
غزل شمارهٔ ۴۵۶ : صبح رخ از پرده نمود ای غلام
غزل شمارهٔ ۴۵۷ : گشت جهان همچو نگار ای غلام
غزل شمارهٔ ۴۵۸ : خورد بر شب صبحدم شام ای غلام
غزل شمارهٔ ۴۵۹ : صبح بر افراخت علم ای غلام
غزل شمارهٔ ۴۶۰ : صبح برانداخت نقاب ای غلام
غزل شمارهٔ ۴۶۱ : عاشق لعل شکربار توام
غزل شمارهٔ ۴۶۲ : شیفتهٔ حلقهٔ گوش توام
غزل شمارهٔ ۴۶۳ : خط مکش در وفا کزآن توام
غزل شمارهٔ ۴۶۴ : فتنهٔ زلف دلربای توام
غزل شمارهٔ ۴۶۵ : در خطت تا دل به جان در بستهام
غزل شمارهٔ ۴۶۶ : تا دیدهام رخ تو کم جان گرفتهام
غزل شمارهٔ ۴۶۷ : از می عشق تو مست افتادهام
غزل شمارهٔ ۴۶۸ : کار بر خود سخت مشکل کردهام
غزل شمارهٔ ۴۶۹ : من شراب از ساغر جان خوردهام
غزل شمارهٔ ۴۷۰ : بی دل و بی قراری ماندهام
غزل شمارهٔ ۴۷۱ : بیشتر عمر چنان بودهام
غزل شمارهٔ ۴۷۲ : روی تو در حسن چنان دیدهام
غزل شمارهٔ ۴۷۳ : از بس که روز و شب غم بر غم کشیدهام
غزل شمارهٔ ۴۷۴ : ای برده به آبروی آبم
غزل شمارهٔ ۴۷۵ : نه ز وصل تو نشان مییابم
غزل شمارهٔ ۴۷۶ : از عشق تو من به دیر بنشستم
غزل شمارهٔ ۴۷۷ : تو بلندی عظیم و من پستم
غزل شمارهٔ ۴۷۸ : درآمد دوش ترک نیم مستم
غزل شمارهٔ ۴۷۹ : ساقیا توبه شکستم، جرعهای می ده به دستم
غزل شمارهٔ ۴۸۰ : دی در صف اوباش زمانی بنشستم
غزل شمارهٔ ۴۸۱ : مرا قلاش میخوانند، هستم
غزل شمارهٔ ۴۸۲ : از می عشق تو چنان مستم
غزل شمارهٔ ۴۸۳ : عزم عشق دلستانی داشتم
غزل شمارهٔ ۴۸۴ : دوش چشم خود ز خون دریای گوهر یافتم
غزل شمارهٔ ۴۸۵ : آنچه من در عشق جانان یافتم
غزل شمارهٔ ۴۸۶ : دوش، چون گردون کنار خویش پر خون یافتم
غزل شمارهٔ ۴۸۷ : دوش درون صومعه، دیر مغانه یافتم
غزل شمارهٔ ۴۸۸ : دوش دل را در بلایی یافتم
غزل شمارهٔ ۴۸۹ : یک غمت را هزار جان گفتم
غزل شمارهٔ ۴۹۰ : دریاب که رخت برنهادم
غزل شمارهٔ ۴۹۱ : بر درد تو دل از آن نهادم
غزل شمارهٔ ۴۹۲ : ای عشق تو پیشوای دردم
غزل شمارهٔ ۴۹۳ : منم آن گبر دیرینه که بتخانه بنا کردم
غزل شمارهٔ ۴۹۴ : تا روی تو قبلهٔ نظر کردم
غزل شمارهٔ ۴۹۵ : هر شبی عشقت جگر میسوزدم
غزل شمارهٔ ۴۹۶ : گم شدم در خود نمیدانم کجا پیدا شدم
غزل شمارهٔ ۴۹۷ : در سفر عشق چنان گم شدم
غزل شمارهٔ ۴۹۸ : ای عشق بی نشان ز تو من بی نشان شدم
غزل شمارهٔ ۴۹۹ : تا ز سر عشق سرگردان شدم
غزل شمارهٔ ۵۰۰ : تا جمال تو بدیدم مست و مدهوش آمدم
غزل شمارهٔ ۵۰۱ : دوش از وثاق دلبری سرمست بیرون آمدم
غزل شمارهٔ ۵۰۲ : رفتم به زیر پرده و بیرون نیامدم
غزل شمارهٔ ۵۰۳ : تو میدانی که در کار تو چون مضطر فرو ماندم
غزل شمارهٔ ۵۰۴ : تا بر رخ تو نظر فکندم
غزل شمارهٔ ۵۰۵ : تا عشق تو را به جان ربودم
غزل شمارهٔ ۵۰۶ : تا عشق تو سوخت همچو عودم
غزل شمارهٔ ۵۰۷ : سواد خط تو چون نافع نظر دیدم
غزل شمارهٔ ۵۰۸ : عشق بالای کفر و دین دیدم
غزل شمارهٔ ۵۰۹ : دریغا کانچه جستم آن ندیدم
غزل شمارهٔ ۵۱۰ : تا چشم باز کردم نور رخ تو دیدم
غزل شمارهٔ ۵۱۱ : آن در که بسته باید تا چند باز دارم
غزل شمارهٔ ۵۱۲ : من با تو هزار کار دارم
غزل شمارهٔ ۵۱۳ : ازین کاری که من دارم نه جان دارم نه تن دارم
غزل شمارهٔ ۵۱۴ : تا عشق تو در میان جان دارم
غزل شمارهٔ ۵۱۵ : مسلمانان من آن گبرم که دین را خوار میدارم
غزل شمارهٔ ۵۱۶ : جانا مرا چه سوزی چون بال و پر ندارم
غزل شمارهٔ ۵۱۷ : دل رفت وز جان خبر ندارم
غزل شمارهٔ ۵۱۸ : فریاد کز غم تو فریادرس ندارم
غزل شمارهٔ ۵۱۹ : سر مویی سر عالم ندارم
غزل شمارهٔ ۵۲۰ : بی تو زمانی سر زمانه ندارم
غزل شمارهٔ ۵۲۱ : چه سازم که سوی تو راهی ندارم
غزل شمارهٔ ۵۲۲ : اگر عشقت به جای جان ندارم
غزل شمارهٔ ۵۲۳ : تا نرگست به دشنه چون شمع کشت زارم
غزل شمارهٔ ۵۲۴ : نظری به کار من کن که ز دست رفت کارم
غزل شمارهٔ ۵۲۵ : اگر برشمارم غم بیشمارم
غزل شمارهٔ ۵۲۶ : بی تو نیست آرامم کز جهان تو را دارم
غزل شمارهٔ ۵۲۷ : پشتا پشت است با تو کارم
غزل شمارهٔ ۵۲۸ : چون من ز همه عالم ترسا بچهای دارم
غزل شمارهٔ ۵۲۹ : ترسا بچهای کشید در کارم
غزل شمارهٔ ۵۳۰ : ترک قلندر من دوش درآمد از درم
غزل شمارهٔ ۵۳۱ : گنج دزدیده ز جایی پی برم
غزل شمارهٔ ۵۳۲ : خبرت هست که خون شد جگرم
غزل شمارهٔ ۵۳۳ : گر بوی یک شکن ز سر زلف دلبرم
غزل شمارهٔ ۵۳۴ : گر از میان آتش دل دم برآورم
غزل شمارهٔ ۵۳۵ : تیر عشقت بر دل و جان میخورم
غزل شمارهٔ ۵۳۶ : روزی که عتاب یار درگیرم
غزل شمارهٔ ۵۳۷ : زیر بار ستمت میمیرم
غزل شمارهٔ ۵۳۸ : کار چو از دست من برفت چه سازم
غزل شمارهٔ ۵۳۹ : با این دل بی خبر چه سازم
غزل شمارهٔ ۵۴۰ : از بس که چو شمع از غم تو زار بسوزم
غزل شمارهٔ ۵۴۱ : بی لبت از آب حیوان میبسم
غزل شمارهٔ ۵۴۲ : هرگاه که مست آن لقا باشم
غزل شمارهٔ ۵۴۳ : دامن دل از تو در خون میکشم
غزل شمارهٔ ۵۴۴ : دل و جانم ببرد جان و دلم
غزل شمارهٔ ۵۴۵ : ای عشق تو قبلهٔ قبولم
غزل شمارهٔ ۵۴۶ : کجایی ساقیا می ده مدامم
غزل شمارهٔ ۵۴۷ : خویش را چند ز اندیشه به سر گردانم
غزل شمارهٔ ۵۴۸ : ای جان و جهان رویت پیدا نکنی دانم
غزل شمارهٔ ۵۴۹ : هرگز دل پر خون را خرم نکنی دانم
غزل شمارهٔ ۵۵۰ : درد دل را دوا نمیدانم
غزل شمارهٔ ۵۵۱ : من پای همی ز سر نمیدانم
غزل شمارهٔ ۵۵۲ : بجز غم خوردن عشقت غمی دیگر نمیدانم
غزل شمارهٔ ۵۵۳ : کجا بودم کجا رفتم کجاام من نمیدانم
غزل شمارهٔ ۵۵۴ : زلف و رخت از شام و سحر باز ندانم
غزل شمارهٔ ۵۵۵ : من این دانم که مویی می ندانم
غزل شمارهٔ ۵۵۶ : چو خود را پاک دامن می ندانم
غزل شمارهٔ ۵۵۷ : از عشق در اندرون جانم
غزل شمارهٔ ۵۵۸ : چون نام تو بر زبان برانم
غزل شمارهٔ ۵۵۹ : گر در سر عشق رفت جانم
غزل شمارهٔ ۵۶۰ : از در جان درآی تا جانم
غزل شمارهٔ ۵۶۱ : ز تو گر یک نظر آید به جانم
غزل شمارهٔ ۵۶۲ : ازین دریا که غرق اوست جانم
غزل شمارهٔ ۵۶۳ : درین نشیمن خاکی بدین صفت که منم
غزل شمارهٔ ۵۶۴ : دست می ندهد که بی تو دم زنم
غزل شمارهٔ ۵۶۵ : چون ندارم سر یک موی خبر زانچه منم
غزل شمارهٔ ۵۶۶ : زهره ندارم که سلامت کنم
غزل شمارهٔ ۵۶۷ : دل ز عشقت بی خبر شد چون کنم
غزل شمارهٔ ۵۶۸ : قصهٔ عشق تو از بر چون کنم
غزل شمارهٔ ۵۶۹ : دل ندارم، صبر بی دل چون کنم
غزل شمارهٔ ۵۷۰ : رفت وجودم به عدم چون کنم
غزل شمارهٔ ۵۷۱ : دل ز دستم رفت و جان هم، بی دل و جان چون کنم
غزل شمارهٔ ۵۷۲ : آه گر من زعشق آه کنم
غزل شمارهٔ ۵۷۳ : بی رخت در جهان نظر چکنم
غزل شمارهٔ ۵۷۴ : چاره نیست از توام چه چاره کنم
غزل شمارهٔ ۵۷۵ : هر زمان بی خود هوایی میکنم
غزل شمارهٔ ۵۷۶ : این دل پر درد را چندان که درمان میکنم
غزل شمارهٔ ۵۷۷ : محلم نیست که خورشید جمالت بینم
غزل شمارهٔ ۵۷۸ : چشم از پی آن دارم تا روی تو میبینم
غزل شمارهٔ ۵۷۹ : دردا که ز یک همدم آثار نمیبینم
غزل شمارهٔ ۵۸۰ : به دریایی در افتادم که پایانش نمیبینم
غزل شمارهٔ ۵۸۱ : در درد عشق یک دل بیدار می نبینم
غزل شمارهٔ ۵۸۲ : ای برده به زلف کفر و دینم
غزل شمارهٔ ۵۸۳ : در ره او بی سر و پا میروم
غزل شمارهٔ ۵۸۴ : هر شبی وقت سحر در کوی جانان میروم
غزل شمارهٔ ۵۸۵ : ما هر چه آن ماست ز ره بر گرفتهایم
غزل شمارهٔ ۵۸۶ : ما به عهد حسن تو ترک دل و جان گفتهایم
غزل شمارهٔ ۵۸۷ : باده ناخورده مست آمدهایم
غزل شمارهٔ ۵۸۸ : ما می از کاس سعادت خوردهایم
غزل شمارهٔ ۵۸۹ : دست در عشقت ز جان افشاندهایم
غزل شمارهٔ ۵۹۰ : ما ز عشقت آتشین دل ماندهایم
غزل شمارهٔ ۵۹۱ : در چه طلسم است که ما ماندهایم
غزل شمارهٔ ۵۹۲ : ما رند و مقامر و مباحیایم
غزل شمارهٔ ۵۹۳ : ما درد فروش هر خراباتیم
غزل شمارهٔ ۵۹۴ : گرچه در عشق تو جان درباختیم
غزل شمارهٔ ۵۹۵ : هرچه همه عمر همی ساختیم
غزل شمارهٔ ۵۹۶ : بس که جان در خاک این در سوختیم
غزل شمارهٔ ۵۹۷ : تا به دام عشق او آویختیم
غزل شمارهٔ ۵۹۸ : تا به عشق تو قدم برداشتیم
غزل شمارهٔ ۵۹۹ : تا با غم عشق آشنا گشتیم
غزل شمارهٔ ۶۰۰ : ما ترک مقامات و کرامات گرفتیم
غزل شمارهٔ ۶۰۱ : ما بار دگر گوشهٔ خمار گرفتیم
غزل شمارهٔ ۶۰۲ : هر آن نقشی که بر صحرا نهادیم
غزل شمارهٔ ۶۰۳ : تا ما ره عشق تو سپردیم
غزل شمارهٔ ۶۰۴ : تا دردی درد او چشیدیم
غزل شمارهٔ ۶۰۵ : ما ز خرابات عشق مست الست آمدیم
غزل شمارهٔ ۶۰۶ : چه مقصود ار چه بسیاری دویدیم
غزل شمارهٔ ۶۰۷ : دردا که درین بادیه بسیار دویدیم
غزل شمارهٔ ۶۰۸ : تا ما سر ننگ و نام داریم
غزل شمارهٔ ۶۰۹ : ما ننگ وجود روزگاریم
غزل شمارهٔ ۶۱۰ : ما مرد کلیسیا و زناریم
غزل شمارهٔ ۶۱۱ : چون زلف تاب دهد آن ترک لشکریم
غزل شمارهٔ ۶۱۲ : ما در غمت به شادی جان باز ننگریم
غزل شمارهٔ ۶۱۳ : من نمیرم زانکه بی جان میزیم
غزل شمارهٔ ۶۱۴ : ای صدف لعل تو حقهٔ در یتیم
غزل شمارهٔ ۶۱۵ : بر هرچه که دل نهاده باشیم
غزل شمارهٔ ۶۱۶ : بیا تا رند هر جایی بباشیم
غزل شمارهٔ ۶۱۷ : ساقیا خیز که تا رخت به خمار کشیم
غزل شمارهٔ ۶۱۸ : اکنون که نشانهٔ ملامیم
غزل شمارهٔ ۶۱۹ : بیار آن جام می تا جان فشانیم
غزل شمارهٔ ۶۲۰ : ما گبر قدیم نامسلمانیم
غزل شمارهٔ ۶۲۱ : گاه لاف از آشنایی میزنیم
غزل شمارهٔ ۶۲۲ : وقت آن آمد که ما آن ماه را مهمان کنیم
غزل شمارهٔ ۶۲۳ : ما ره ز قبله سوی خرابات میکنیم
غزل شمارهٔ ۶۲۴ : ما چو بیماییم از ما ایمنیم
غزل شمارهٔ ۶۲۵ : گر مردی خویشتن ببینیم
غزل شمارهٔ ۶۲۶ : ای جان ز جهان کجات جویم
غزل شمارهٔ ۶۲۷ : نشستی در دل من چونت جویم
غزل شمارهٔ ۶۲۸ : در عشق همی بلا همی جویم
غزل شمارهٔ ۶۲۹ : چون قصهٔ زلف تو دراز است چگویم
غزل شمارهٔ ۶۳۰ : چون نیاید سر عشقت در بیان
غزل شمارهٔ ۶۳۱ : ای روی تو شمع بتپرستان
غزل شمارهٔ ۶۳۲ : ای گرفته حسن تو هر دو جهان
غزل شمارهٔ ۶۳۳ : ای نهان از دیده و در دل عیان
غزل شمارهٔ ۶۳۴ : قصد کرد از سرکشی یارم به جان
غزل شمارهٔ ۶۳۵ : ای روی تو شمع تاج داران
غزل شمارهٔ ۶۳۶ : ای جگرگوشهٔ جگرخواران
غزل شمارهٔ ۶۳۷ : ای به روی تو عالمی نگران
غزل شمارهٔ ۶۳۸ : ای روی تو شمع پاکبازان
غزل شمارهٔ ۶۳۹ : ای یاد تو کار کاردانان
غزل شمارهٔ ۶۴۰ : نیست آسان عشق جانان باختن
غزل شمارهٔ ۶۴۱ : نیست ره عشق را برگ و نوا ساختن
غزل شمارهٔ ۶۴۲ : کافری است از عشق دل برداشتن
غزل شمارهٔ ۶۴۳ : بندگی چیست به فرمان رفتن
غزل شمارهٔ ۶۴۴ : عاشقی چیست ترک جان گفتن
غزل شمارهٔ ۶۴۵ : کفر است ز بی نشان نشان دادن
غزل شمارهٔ ۶۴۶ : با تو سری در میان خواهد بدن
غزل شمارهٔ ۶۴۷ : دل ز عشق تو خون توان کردن
غزل شمارهٔ ۶۴۸ : عشق را بیخویشتن باید شدن
غزل شمارهٔ ۶۴۹ : عشق چیست از خویش بیرون آمدن
غزل شمارهٔ ۶۵۰ : کاری است قوی ز خود بریدن
غزل شمارهٔ ۶۵۱ : آتشی در جملهٔ آفاق زن
غزل شمارهٔ ۶۵۲ : خال مشکین بر آفتاب مزن
غزل شمارهٔ ۶۵۳ : گر سر این کار داری کار کن
غزل شمارهٔ ۶۵۴ : گر مرد نام و ننگی از کوی ما گذر کن
غزل شمارهٔ ۶۵۵ : خیز و از می آتشی در ما فکن
غزل شمارهٔ ۶۵۶ : ای پسر این رخ به آفتاب درافکن
غزل شمارهٔ ۶۵۷ : چو دریا شور در جانم میفکن
غزل شمارهٔ ۶۵۸ : زلف به انگشت پریشان مکن
غزل شمارهٔ ۶۵۹ : بیم است که صد آه برآرم ز جگر من
غزل شمارهٔ ۶۶۰ : باز آمدهای از آن جهانم من
غزل شمارهٔ ۶۶۱ : ترسا بچهای ناگه چون دید عیان من
غزل شمارهٔ ۶۶۲ : لعل تو داغی نهاد بر دل بریان من
غزل شمارهٔ ۶۶۳ : در رهت حیران شدم ای جان من
غزل شمارهٔ ۶۶۴ : عشق تو در جان من ای جان من
غزل شمارهٔ ۶۶۵ : چند باشم در انتظار تو من
غزل شمارهٔ ۶۶۶ : در دل دارم جهانی بیتو من
غزل شمارهٔ ۶۶۷ : گر با تو بگویم غم افزون شدهٔ من
غزل شمارهٔ ۶۶۸ : ای دل و جان زندگانی من
غزل شمارهٔ ۶۶۹ : میل درکش روی آن دلبر ببین
غزل شمارهٔ ۶۷۰ : بار دیگر روی زیبایی ببین
غزل شمارهٔ ۶۷۱ : ای روی تو آفتاب کونین
غزل شمارهٔ ۶۷۲ : هر که جان درباخت بر دیدار او
غزل شمارهٔ ۶۷۳ : ای چو گویی گشته در میدان او
غزل شمارهٔ ۶۷۴ : ای صبا گر بگذری بر زلف مشک افشان او
غزل شمارهٔ ۶۷۵ : ای صبا برگرد امشب گرد سر تاپای او
غزل شمارهٔ ۶۷۶ : ای سراسیمه مه از رخسار تو
غزل شمارهٔ ۶۷۷ : ماییم دل بریده ز پیوند و ناز تو
غزل شمارهٔ ۶۷۸ : تا دل ز دست بیفتاد از تو
غزل شمارهٔ ۶۷۹ : ای مرا زندگی جان از تو
غزل شمارهٔ ۶۸۰ : هر زمان شوری دگر دارم ز تو
غزل شمارهٔ ۶۸۱ : ای خرد را زندگی جان ز تو
غزل شمارهٔ ۶۸۲ : میروم بر خاک دل پر خون ز تو
غزل شمارهٔ ۶۸۳ : برخاست شوری در جهان از زلف شورانگیز تو
غزل شمارهٔ ۶۸۴ : ای جلوهگر عالم، طاوس جمال تو
غزل شمارهٔ ۶۸۵ : ای دل و جان کاملان، گم شده در کمال تو
غزل شمارهٔ ۶۸۶ : ای غذای جان مستم نام تو
غزل شمارهٔ ۶۸۷ : ای جگر گوشهٔ جانم غم تو
غزل شمارهٔ ۶۸۸ : ای غنچه غلام خندهٔ تو
غزل شمارهٔ ۶۸۹ : آنچه با من میکند سودای تو
غزل شمارهٔ ۶۹۰ : ای دلم مستغرق سودای تو
غزل شمارهٔ ۶۹۱ : ای دل مبتلای من شیفتهٔ هوای تو
غزل شمارهٔ ۶۹۲ : چون نیست کسی مرا به جای تو
غزل شمارهٔ ۶۹۳ : ای سیه گر سپید کاری تو
غزل شمارهٔ ۶۹۴ : گر چنین سنگدل بمانی تو
غزل شمارهٔ ۶۹۵ : دلا چون کس نخواهد ماند دایم هم نمانی تو
غزل شمارهٔ ۶۹۶ : ای جهانی پشت گرم از روی تو
غزل شمارهٔ ۶۹۷ : ای خم چرخ از خم ابروی تو
غزل شمارهٔ ۶۹۸ : ای دو عالم پرتوی از روی تو
غزل شمارهٔ ۶۹۹ : ای دو عالم یک فروغ از روی تو
غزل شمارهٔ ۷۰۰ : جانا بسوخت جان من از آرزوی تو
غزل شمارهٔ ۷۰۱ : ذرهای نادیده گنج روی تو
غزل شمارهٔ ۷۰۲ : ای مرقع پوش در خمار شو
غزل شمارهٔ ۷۰۳ : ای دل به میان جان فرو شو
غزل شمارهٔ ۷۰۴ : در کنج اعتکاف دلی بردبار کو
غزل شمارهٔ ۷۰۵ : دوش درآمد ز درم صبحگاه
غزل شمارهٔ ۷۰۶ : شب را ز تیغ صبحدم خون است عمدا ریخته
غزل شمارهٔ ۷۰۷ : صد قلزم سیماب بین بر طارم زر ریخته
غزل شمارهٔ ۷۰۸ : ای آتش سودای تو دود از جهان انگیخته
غزل شمارهٔ ۷۰۹ : ای چشم بد را برقعی بر روی ماه آویخته
غزل شمارهٔ ۷۱۰ : ای لبت حقهٔ گهر بسته
غزل شمارهٔ ۷۱۱ : ای ذرهای از نور تو بر عرش اعظم تافته
غزل شمارهٔ ۷۱۲ : ای روی همچو ماهت یک پرده بر گرفته
غزل شمارهٔ ۷۱۳ : ای دل اندر عشق، دل در یار ده
غزل شمارهٔ ۷۱۴ : ساقیا گر پختهای می خام ده
غزل شمارهٔ ۷۱۵ : سر پا برهنگانیم اندر جهان فتاده
غزل شمارهٔ ۷۱۶ : دوش آمد زلف تاب داده
غزل شمارهٔ ۷۱۷ : جانا منم ز مستی سر در جهان نهاده
غزل شمارهٔ ۷۱۸ : ای اشتیاق رویت از چشم خواب برده
غزل شمارهٔ ۷۱۹ : ترسا بچهای دیدم زنار کمر کرده
غزل شمارهٔ ۷۲۰ : ای یک کرشمهٔ تو صد خون حلال کرده
غزل شمارهٔ ۷۲۱ : ای ز سودای تو دل شیدا شده
غزل شمارهٔ ۷۲۲ : ای هر دهان ز یاد لبت پر عسل شده
غزل شمارهٔ ۷۲۳ : ای درس عشقت هر شبم تا روز تکرار آمده
غزل شمارهٔ ۷۲۴ : ای ز صفات لبت عقل به جان آمده
غزل شمارهٔ ۷۲۵ : ای ز شراب غفلت مست و خراب مانده
غزل شمارهٔ ۷۲۶ : در راه تو مردانند از خویش نهان مانده
غزل شمارهٔ ۷۲۷ : ای جهانی خلق حیران مانده
غزل شمارهٔ ۷۲۸ : ای پای دل ز عشق تو در گل بمانده
غزل شمارهٔ ۷۲۹ : منم از عشق سرگردان بمانده
غزل شمارهٔ ۷۳۰ : ای زلف تو دام ماه افکنده
غزل شمارهٔ ۷۳۱ : ای روی تو زهر سو رویی دگر نموده
غزل شمارهٔ ۷۳۲ : ای جان ما شرابی از جام تو کشیده
غزل شمارهٔ ۷۳۳ : ای گرد قمر خطی کشیده
غزل شمارهٔ ۷۳۴ : چون کشته شدم هزار باره
غزل شمارهٔ ۷۳۵ : جهان جمله تویی تو در جهان نه
غزل شمارهٔ ۷۳۶ : ای شکر با لب تو شیرین نه
غزل شمارهٔ ۷۳۷ : ای راه تو بحر بی کرانه
غزل شمارهٔ ۷۳۸ : من کیم اندر جهان سرگشتهای
غزل شمارهٔ ۷۳۹ : دوش وقت صبح چون دل دادهای
غزل شمارهٔ ۷۴۰ : ماه را در مشک پنهان کردهای
غزل شمارهٔ ۷۴۱ : مورچهٔ قیرفام بر قمر آوردهای
غزل شمارهٔ ۷۴۲ : ای که ز سودای عشق بی سر و پا ماندهای
غزل شمارهٔ ۷۴۳ : بوی زلفت در جهان افکندهای
غزل شمارهٔ ۷۴۴ : بحری است عشق و عقل ازو برکنارهای
غزل شمارهٔ ۷۴۵ : گر کسی یابد درین کو خانهای
غزل شمارهٔ ۷۴۶ : شعله زد شمع جمال او ز دولتخانهای
غزل شمارهٔ ۷۴۷ : آن را که نیست در دل ازین سر سکینهای
غزل شمارهٔ ۷۴۸ : ای صد هزار عاشقت از فرق تا به پای
غزل شمارهٔ ۷۴۹ : ای از شکنج زلفت هرجا که انقلابی
غزل شمارهٔ ۷۵۰ : درآمد از در دل چون خرابی
غزل شمارهٔ ۷۵۱ : گر تو نسیمی ز زلف یار نیابی
غزل شمارهٔ ۷۵۲ : از من بی خبر چه میطلبی
غزل شمارهٔ ۷۵۳ : جانا دلم ببردی و جانم بسوختی
غزل شمارهٔ ۷۵۴ : عشق را گر سری پدیدستی
غزل شمارهٔ ۷۵۵ : اگر از نسیم زلفت اثری به جان فرستی
غزل شمارهٔ ۷۵۶ : جانا دلم ببردی در قعر جان نشستی
غزل شمارهٔ ۷۵۷ : ای همه راحت روان، سرو روان کیستی
غزل شمارهٔ ۷۵۸ : ای آفتاب از ورق رویت آیتی
غزل شمارهٔ ۷۵۹ : گر مرد راه عشقی ره پیش بر به مردی
غزل شمارهٔ ۷۶۰ : درج یاقوت درفشان کردی
غزل شمارهٔ ۷۶۱ : تا تو ز هستی خود زیر و زبر نگردی
غزل شمارهٔ ۷۶۲ : خطی از غالیه بر غالیهدان آوردی
غزل شمارهٔ ۷۶۳ : با خط سرسبز بیرون آمدی
غزل شمارهٔ ۷۶۴ : ای لبت ختم کرده دلبندی
غزل شمارهٔ ۷۶۵ : ای که با عاشقان نه پیوندی
غزل شمارهٔ ۷۶۶ : گر مرد این حدیثی زنار کفر بندی
غزل شمارهٔ ۷۶۷ : ای کاش درد عشقت درمانپذیر بودی
غزل شمارهٔ ۷۶۸ : گر یار چنین سرکش و عیار نبودی
غزل شمارهٔ ۷۶۹ : گر از همه عاشقان وفا دیدی
غزل شمارهٔ ۷۷۰ : ای آنکه هیچ جایی آرام جان ندیدی
غزل شمارهٔ ۷۷۱ : الصلا ای دل اگر در عشق او اقرار داری
غزل شمارهٔ ۷۷۲ : جانا دهنی چو پسته داری
غزل شمارهٔ ۷۷۳ : هم تن مویم از آن میان که نداری
غزل شمارهٔ ۷۷۴ : تورا گر نیست با من هیچ کاری
غزل شمارهٔ ۷۷۵ : تو را تا سر بود برجا کجا داری کله داری
غزل شمارهٔ ۷۷۶ : پروانه شبی ز بی قراری
غزل شمارهٔ ۷۷۷ : ای بوس تو اصل هر شماری
غزل شمارهٔ ۷۷۸ : درآمد دوش دلدارم به یاری
غزل شمارهٔ ۷۷۹ : ترسا بچهای شنگی زین نادره دلداری
غزل شمارهٔ ۷۸۰ : دوش سرمست به وقت سحری
غزل شمارهٔ ۷۸۱ : گاهیم به لطف می نوازی
غزل شمارهٔ ۷۸۲ : چه عجب کسی تو جانا که ندانمت چه چیزی
غزل شمارهٔ ۷۸۳ : گر مرد این حدیثی زین باده مست باشی
غزل شمارهٔ ۷۸۴ : تا تو خود را خوارتر از جملهٔ عالم نباشی
غزل شمارهٔ ۷۸۵ : هر دمم مست به بازار کشی
غزل شمارهٔ ۷۸۶ : چون خط شبرنگ بر گلگون کشی
غزل شمارهٔ ۷۸۷ : هر دمم در امتحان چندی کشی
غزل شمارهٔ ۷۸۸ : گرد مه خط معنبر می کشی
غزل شمارهٔ ۷۸۹ : در ده می عشق یک دم ای ساقی
غزل شمارهٔ ۷۹۰ : جانا ز فراق تو این محنت جان تا کی
غزل شمارهٔ ۷۹۱ : گر یک شکر از لعلت در کار کنی حالی
غزل شمارهٔ ۷۹۲ : ماییم ز عالم معالی
غزل شمارهٔ ۷۹۳ : دی ز دیر آمد برون سنگین دلی
غزل شمارهٔ ۷۹۴ : دست نمیدهد مرا بی تو نفس زدن دمی
غزل شمارهٔ ۷۹۵ : گر من اندر عشق مرد کارمی
غزل شمارهٔ ۷۹۶ : ای جان جان جانم تو جان جان جانی
غزل شمارهٔ ۷۹۷ : هزاران جان سزد در هر زمانی
غزل شمارهٔ ۷۹۸ : زلف را تاب داد چندانی
غزل شمارهٔ ۷۹۹ : ای در میان جانم وز جان من نهانی
غزل شمارهٔ ۸۰۰ : ای روی تو فتنهٔ جهانی
غزل شمارهٔ ۸۰۱ : ای هرشکنی از سر زلف تو جهانی
غزل شمارهٔ ۸۰۲ : ای یک کرشمه تو غارتگر جهانی
غزل شمارهٔ ۸۰۳ : ای حسن تو آب زندگانی
غزل شمارهٔ ۸۰۴ : دردی است درین دلم نهانی
غزل شمارهٔ ۸۰۵ : ترسا بچهٔ لولی همچون بت روحانی
غزل شمارهٔ ۸۰۶ : ای ساقی از آن قدح که دانی
غزل شمارهٔ ۸۰۷ : به هر کویی مرا تا کی دوانی
غزل شمارهٔ ۸۰۸ : خاک کوی توام تو میدانی
غزل شمارهٔ ۸۰۹ : کجایی ای دل و جانم مگر که در دل و جانی
غزل شمارهٔ ۸۱۰ : ز سگان کویت ای جان که دهد مرا نشانی
غزل شمارهٔ ۸۱۱ : ای هجر تو وصل جاودانی
غزل شمارهٔ ۸۱۲ : بس نادره جهانی ای جان و زندگانی
غزل شمارهٔ ۸۱۳ : چارهٔ کار من آن زمان که توانی
غزل شمارهٔ ۸۱۴ : ترسا بچهای به دلستانی
غزل شمارهٔ ۸۱۵ : گفتم بخرم غمت به جانی
غزل شمارهٔ ۸۱۶ : ای گشته نهان از همه از بس که عیانی
غزل شمارهٔ ۸۱۷ : خال مشکین بر گلستان می زنی
غزل شمارهٔ ۸۱۸ : هر زمان لاف وفایی می زنی
غزل شمارهٔ ۸۱۹ : خواجه تا چند حساب زر و دینار کنی
غزل شمارهٔ ۸۲۰ : گر نقاب از جمال باز کنی
غزل شمارهٔ ۸۲۱ : ای دل اندر عشق غوغا چون کنی
غزل شمارهٔ ۸۲۲ : گه به دندان در عدن شکنی
غزل شمارهٔ ۸۲۳ : هر نفسی شور عشق در دو جهان افکنی
غزل شمارهٔ ۸۲۴ : هر شبم سرمست در کوی افکنی
غزل شمارهٔ ۸۲۵ : در همه شهر خبر شد که تو معشوق منی
غزل شمارهٔ ۸۲۶ : به سر زلف دلربای منی
غزل شمارهٔ ۸۲۷ : نگر تا ای دل بیچاره چونی
غزل شمارهٔ ۸۲۸ : تا در سر زلف تاب بینی
غزل شمارهٔ ۸۲۹ : به وادییی که درو گوی راه سر بینی
غزل شمارهٔ ۸۳۰ : هر روز ز دلتنگی جایی دگرم بینی
غزل شمارهٔ ۸۳۱ : چو لبت به پسته اندر صفت گهر نبینی
غزل شمارهٔ ۸۳۲ : هرچه هست اوست و هرچه اوست توی
غزل شمارهٔ ۸۳۳ : ای لب گلگونت جام خسروی
غزل شمارهٔ ۸۳۴ : گر تو خلوتخانهٔ توحید را محرم شوی
غزل شمارهٔ ۸۳۵ : سرمست درآمد از سر کوی
غزل شمارهٔ ۸۳۶ : نگاری مست لایعقل چو ماهی
غزل شمارهٔ ۸۳۷ : جان به لب آوردهام تا از لبم جانی دهی
غزل شمارهٔ ۸۳۸ : آفتاب رویت ای سرو سهی
غزل شمارهٔ ۸۳۹ : زلف تیره بر رخ روشن نهی
غزل شمارهٔ ۸۴۰ : گه به کرشمه دلم ز بر بربایی
غزل شمارهٔ ۸۴۱ : ای راه تو را دراز نایی
غزل شمارهٔ ۸۴۲ : منم و گوشهای و سودایی
غزل شمارهٔ ۸۴۳ : ز عشقت سوختم ای جان کجایی
غزل شمارهٔ ۸۴۴ : از غمت روز و شب به تنهایی
غزل شمارهٔ ۸۴۵ : دوش از سر بیهوشی و ز غایت خودرایی
غزل شمارهٔ ۸۴۶ : سر برهنه کردهام به سودایی
غزل شمارهٔ ۸۴۷ : ترسا بچهای دیشب در غایت ترسایی
غزل شمارهٔ ۸۴۸ : دلا در راه حق گیر آشنایی
غزل شمارهٔ ۸۴۹ : ترسا بچهایم افکند از زهد به ترسایی
غزل شمارهٔ ۸۵۰ : رخ تو چگونه بینم که تو در نظر نیایی
غزل شمارهٔ ۸۵۱ : چون روی بود بدان نکویی
غزل شمارهٔ ۸۵۲ : ای آفتاب رویت از غایت نکویی
… : پادشاهی بود عالم زان او
… آغاز داستان : کنیزی بود قیصر را در ایوان
… آغاز داستان : کنیزک را چو وقت مرگ آمد
بیمار گشتن جهان افروز … : یکی چابک کنیزک داشت کوچک
… بیمار گشتن جهان افروز : چه گلرخ دایه را جان داده میدید