اول : هم روت خوش هم خوت خوش هم پیچ زلف و هم قفا
دوم : ماه رمضان آمد ای یار قمر سیما
سوم : حد و اندازه ندارد نالها و آه را
چهارم : ای دریغا که شب آمد همه گشتیم جدا
پنجم : آنچ دیدی تو ز درد دلم افزود بیا
ششم : ای ساقیان مشفق سودا فزود سودا
هفتم : مستی و عاشقی و جوانی و یار ما
هشتم : بلبل سرمست برای خدا
نهم : باز این دل سرمستم دیوانهٔ آن بندست
دهم : هست کسی کو چو من اشکار نیست
یازدهم : بیا، که باز جانها را شهنشه باز میخواند
دوازدهم : زان بادهٔ صوفی بود از جام، مجرد
سیزدهم : پیکان آسمان که به اسرار ما درند
چهاردهم : ای قد و بالای تو حسرت سرو بلند
پانزدهم : ای یار گرم دار، و دلارام گرم دار
شانزدهم : بیار آن می که ما را تو بدان بفریفتی ز اول
هفدهم : گر دلت گیرد و گر گردی مول
هجدهم : نامه رسید زان جهان بهر مراجعت برم
نوزدهم : ای خواب به روز همدمانم
بیستم : هله درده می بگزیده که مهمان توم
بیست و یکم : هله، رفتیم و گرانی ز جمالت بردیم
بیست و دوم : هله خیزید که تا خویش ز خود دور کنیم
بیست و سوم : هرگز ندانستم که مه آید به صورت بر زمین
بیست و چهارم : امروز به قونیه، میخندد صد مه رو
بیست و پنجم : شب مست یار بودم و در های های او
بیست و ششم : ای جان مرا از غم و اندیشه خریده
بیست و هفتم : ای درد دهندهام دوا ده
بیست و هشتم : ای آنک ما را از زمین بر چرخ اخضر میکشی
بیست و نهم : با شیر رو به شانگی آوردمان دیوانگی
سیام : عجب سروی، عجب ماهی، عجب یاقوت و مرجانی
سی و یکم : اگر سوزد درون تو چو عود خام، ای ساقی
سیو دوم : شاهنشه مایی تو و به گلبرگ مایی
سیو سوم : رها کن ناز، تا تنها نمانی
سیوچهارم : جهان اندر گشاده شد جهانی
سیپنجم : زهی دریا زهی بحر حیاتی
سی و ششم : فتاد این دل به عشق پادشاهی
سی و هفتم : ای بانگ و صلای آن جهانی
سی و هشتم : هر روز بگه ز در درآیی
سی و نهم : مستیان در عربده، رفتند و رفتم گوشهٔ
چهلم : هله نوش کن شرابی، شده آتشی به تیزی
چهل و یکم : تو برو، که من ازینجا بنمیروم به جایی
چهل و دوم : ماییم و بخت خندان، تا تو امیر مایی
چهل و سوم : زین دودناک خانه گشادند روزنی
چهل و چهارم : گر مه و گز زهره و گر فرقدی
الحمدلله صانع العالم بغير آلة : الحمدلله صانع العالم بغير آلة، العالم بکل خطرةٍ و قطرةٍ و قالةٍ و حالةٍ، المنزّه عن کل صفةٍ ینطرقّ الیها جواز و استحاله الملک فلیس لأحدٍ أن یُخالَّف حکَّمه و مثاله، اشعر بالهیته و اضح الدّلاله و شهد بوحدانیتّه نظر العقل اذا صادف سداده و اعتداله غلبت قدرته قدرة کل مخلوق و احتیاله وقضت ارادته ارادة کل مصنوع و ماله و وفّق شخصاً فانجح سعیه و اصلح باله و کشف حجاب الشبهة عن سرّه لیشاهد جلاله و خذل شخصاً فاورده موارد الحيره و الجهاله وضیعّ وقته فاحبط اعماله و حرمّه لطفه و اکرامه و افضاله. بعث محمداً علیه السلام باللواء المنشور و الحسام المشهور لیخلصّ الخلق من ورطات الهلک و الثبور و یا » اطلع شمس نبوته محفوفةً برهط کالبدور، و انزل علی قلبه کتاباً شافیاً للقلوب یضیء اضاءة النور ارسله الی الحق و هم علی الباطل « ایها الناس قد جائتکم موعظه من ربکم و شفاء لما فی الصدور مطبقون عمی و هم لایبصرون، صم و هم لایسمعون بکم و هم لاینطقون ایعبدون من دون اللّه مالا یخلق شیئاً و هم یخلقون، فشقی بتکذیبه المکذبّون و سعد بتصدیقه المصدقون صلی الله علیه و علی آله و اصحابه خصوصاً علی ابی بکر الصدیق التقی و علی عمر الفاروق النقی و علی عثمان ذی النورین الزکّی و علی علّی المرتضی الوفی و علی سائر المهاجرین و الانصار و سلم تسلیماً کثيراً کثيراً
مناجات : ملکا و پادشاها آتشهای حرص ما را به آب رحمت خویش بنشان. جان مشتاقان را شراب وحدت بچشان. ضميردل ما را به انوار معرفت و اسرار وحدت، منور و روشن دار. دامهای امید ما را که در صحرای سعت رحمت توبازگشادهایم به مرغان سعادت و شکارهای کرامت مشرفّ و مکرمّ گردان، آه سحرگاه سوختگان راه را به سمع قبول و عاطفت استماع کن. دود دل بیدلان را که از سوز فراق آن مجمع ارواح هر دم آن دود برتابخانهٔ فلک برمیآید به عطر وصال معطر گردان. قال و قیل ما را و گفت و شنود ما را که چون پاسبانان بر بام سلطنت عشق، نصیب مدام بخشش فرما. قال ما را خلاصهٔ حال « یوفیهم اجورهم بغيرحساب » چوبک میزنند از اجرای گردان. حال ما را از شرفات قال درگذران ما را از دشمنکامی هر دو جهان نگاه دار. آنچه دشمنان میخواهند بر ما، از ما دور دار. آنچه دوستان میخواهند و گمان میبرند، ما را عالیتر و بهتر از آن گردان. ای خزانهٔ لطف تو بی پایان و ای دریای با پهنای با کرم تو بیکران. ابتدای تذکير به خبری کنیم از اخیار مصطفوی صلی الله علیه و سلم آن بشير نذیر و آن نذیر بی نظير، سید المرسلين چراغ آسمان و زمين، لقد جاء فی اصح الانباء عن افصح الانبیاء علیه افضل الصلوات و اعلاها و کساد امّتی عند فساد امّتی، الا من تمسکّ بسنتّی عند فساد امّتی فله اجرمائة » : اکمل التحیات و اسناها انهّ قال صدق اﻟﻒ شهید» صدق رسول اللهّ
حکایت : آورده اند که قصابی گوشت به نسیه دادی و کودکی نویسنده داشت بر دکان، فرمودی که بنویس که فلان چندین برد پیش فلان چندین است. روزی مرغ مردار خوار از هوا درپرید و یکپاره گوشت بربود. گفت: ای کودک بنویس چارکی گوشت، پیش مردار خوار داریم. روزی دیگر مردار خوار به رسم عادت قصد گوشت کرد. قصاب حیله اندیشیده بود، مرغ درماند، سرش ببرید و بر قناره درآویخت از بهر عبرت مردار خواران. کودک گفت: استاد! آنچه تراست پیش مرغ نوشتم، که« اسفرواعلی انفسهم» آنچه مرغ را پیش توست، چند نویسم؟ استاد جامه بدرید که کار گوشت سهل بود، اگر از بهر سر سرخواهند، من چه کنم؟« لاتقنطوا من رحمة الله» یعنی اگر چنين است، در این غرقاب افتادیت، نومید مشوید
فی معنی بسم الله الرحمن الرحیم : بسم، اتفاق مفسران است که اینجا مضمری هست، که عرب به حرف«با» ابتدا نکنند، اما اختلاف است میان مفسران که آن مضمر چیست.
من فوائده رزقنا الله من موائده : الحمدلله الذی اﻟﻒ بين عجائب الفطر، الغالب علی الکون بما قضی و قدر قسم المواهب علی البشرنافذ مشیتّه و انقاد کل جبار فی زمام الذل بحسن تقدیره و استکان کل کائن فی میادین صنعه و تدبيره احمده و الحمد مدعاه لزواید نعمه و اشکره و الشکر مستزید لغرائب کرمه، و اشهد ان لا اله الا الله وحده لاشریک له و اشهد ان محمداً رسول الله الملک الخلاق المبعوث الی مکارم الاخلاق الباعث بحسن العمل، الناهی عن اتباع الهوی و الزلل صلی الله علیه و علی آله و اصحابه و ازواجه الطیبين الطاهرین و سلم تسلیماً کثيراً
مناجات : ملکا! این ممالیک و عبید و نیازمندان که به نیازهای صادق و نیتهای خالص در این موضع جمع آمدهاند، به امید رحمت تو، همه را به سعادات و مرادات دین و دنیا آراسته دار. امداد الطاف خود را از هر یک بازمگير. خفتگان خواب غفلت را به تنبیه لطف خود بیدار گردان. شجرهٔ نهاد هر یک را به ثمرهٔ طاعات آراسته گردان. پادشاه وقت، شاه معظم، که ملجاء اقاصی و ادانی روی زمين است از تاب آفتاب نوائبش نگاه دار. قاعدهٔ ملک مستقیمش را به اَمداد و حفظ و اصناف تائید مؤسّس دار. رایت دولتش را به آیت نصر و طغرای سعادت و فيروزی و بهروزی آراسته دار. اقالیم ربع مسکون را از معدلت و سلطنت او سالهای دراز خالی مگردان. انصار وارکان دولت را که کلاه جاه از خدمت او یافتهاند و کمر طاعت او بر میان دارند، همه را سعادت و اقبال افزون دار
من کلامه افاض الله علینا عمیم انعامه : الحمدلله المتوحد بالکبریاء المتفرد بخلق الاشیاء، مولج الضیاء فی الظلام و الظلام فی الضیاء محیی الاموات و ممیت الاحیاء، تعزز بالمجد و الثناء و تعالی عن الزوال و الفناء، قدمه منزه عن تقدیر الابتداء و بقاؤه مقدس عن توهم الانتهاء، غرقت فی بحار سرمدیته عقول العقلا و برقت فی وصف صمدیته علوم العلماء و نشهد ان لا اله الا الله و نشهد ان محمداً عبده و رسوله، سید الانبیاء و امام الاتقیاء و شفیع الأمة یوم الجزاء و خير من عرج به الی السماء الی محل الکرامه و الاصطفاء صلی الله علیه و علی آله و اصحابه خصوصاً: علی ابی بکر الصدیق، معدن الصدق و الوفاء و علی عمربن الخطاب الفاروق بين الحق و المراء و علی عثمان ذی النورین ذی الحلم و الحیاء و علی علی بن ابیطالب صاحب السیف و السخاء و علی جمیع المهاجرین و الانصار و الامناء و سلم تسلیما وکثيراً
حکایت : آورده اندکه پادشاهی بود، عالمی، عادلی، خدای ترسی، رعیت پرسی خداوندا! پادشاه عهد ما را برداد و عدل و انصاف ثابت دار و آن پادشاه را اميران بودند. بعضی اهل قلمکه تدبير ملک را از مدبرات امر تعلیمکرده بودند. قلمشان چون قلم فرشته در دست راست، نرفتی الا به خيرات. مکرو تزویر و مظلوم شکنی را زهره نبودیکهگرد دفتر و قلمشانگشتی. دفترهای ایشان، در دیوان روشنایی دادی، همچون نامهٔ مؤمنان در دیوان قیامت و بعضی بندگان، اهل شمشير و عَلَمْ بودند، جانباز
من اسراره نورنّا لاالله بمشرق انواره : الحمدلله مقدر الکائنات و مافیها و مدبر الموجودات و باریها، معید الخلایق علی صعید الحشر لیوم النشر و مبدیها، مجری الفلک الدّوارفی لجّة الخضراء و الفلک علی صفحات الماء و مزجیها، مظهر کتائب السحائب علی اکناف الهواء و منشیها، فاذا سلت البروق سیوفها علی اعجاز العوادی و هوادیها، ارسلت سهام الاقطار الی اغراض الاوطار و مرامیها و نادی خطیب الرعد علی منبر الغیم، تبارک الله «مجریها و مرسیها» العلیم الذی لایعزب عن علمه خطرات الاقلام فی مدارجهاو لاخطوات الاقدام فی مجاریها، البصير الذی لایخفی علی بصره اصناف الدرر فی اعطاف الاصداف و مطاویها، السمیع الذی یسمع برید اصوات الانام فی غلبات الظلام و دیاجیها و ترصیع الالحان من الاطیار علی اغصان الاشجار و مراقیها، المتکلم بکلام قدیمی ازلی جلّ عن نغمات اللغات و حرکات اللهجات و تقدس عن رسوم رفع ظروف و حروف یوالیها فی القراءة تالیها و نشهد ان لا اله الاالله وحده لاشریک له و نشهد ان محمداً عبده و رسوله صلی الله علیه و علی اله خصوصاً علی ابی بکر التقی و علی عمر النقی و علی عثمان الزکی و علی علیّ الوفی و علی جمیع المهاجرین و الانصار و سلم تسلیماًکثيراً
من بیانه نورنا الله بنور عرفانه : الحمدلله الاول الذی ماوفی حقکبریائه مجتهد ولاجاهد، الاخر الذیکل موجود الی عتبة جلاله قاصد، الظاهر الذی بهرت آیاته العقول فلایجحده جاحد، الباطن الذیکل ذرة فی السموات و الارض علی وحدانیّته علم شاهد، السماء قبّته و ایوانه و الارض فراشه و میدانه البسیط بساط و شاذروانه، و انه قلوب العارفين اکرّته و القضاء صولجانه، الجنة رحمته و خازن الجنة رضوانه، النّار سجنه و مالکها سجانه، القیامة مجمعه الاکبر و مظالمه الاعظم و دیوانه «فمن یعمل مثقال ذرّه خيراً یره و من یعمل مثقال ذرّه شراً یره» مکیاله و میزانه، عمّ العالمين رأفته و احسانه و شمل العاصين رحمته و غفرانه من غاص فی بحراوصافهکل لسانه و من جال فی میدان جلاله تقاعس و ان طال جولانه «کلّ یوم هو فی شان» فاحذروا مخالفة من هذا شأنه. بعث نبیّنا محمداً صلی الله علیه و سلم العنایة الازلیّة بضاعته و انشقاق القمر اشارته، «و ان یکاد الذین کفروا» تعویذه و تمیمته، «ما زاغ البصر و ماطغی» همته و رتبته الدنیا مفقوده و العقبی موجوده و الرّب معبوده و المعبوده مقصوده و الله عاصمه و جبرئیل خادمه و البراق مرکبه و المعراج سفرته و سدره المنتهی مقامه و قاب قوسين مطلبه و مرامه و الصدیق عاشقة و مستهامه، الفاروق عدله و حسامه و ذوالنورین، ختنه و امامه و المرتضی شجاعه و صمصامه علیهم رضوان الله و سلامه
من بعض معارفه افاض الله علینا انوار لطائفه : الحمدلله المقدس عن الاضداد و الأشکال، المنزه عن الأندادو الأمثال، المتعالی عن الفناء و الزّوال، القدیم الذی لم یزل و لایزال، مقلب القلوب و مصرف الدهور و القضاء و محول الاحوال لایقال متی والی متی فاطلاق هذه العبارة علی القدیم محال، ابداً العالم بلا اقتداء و لامثال، خلق آدم وذریته من الطين الصلصال فمنهم للنعیم و منهم للجحیم و منهم للابعاد و منهم للوصال، منهم من سقی شربة الادبار و منهم منکسی ثیاب الاقبال، قطع الالسنة عن الاعتراض فی المقال. قوله تعالی: «لایسئل عما یفعل و هم یسئلون» جل ربنا عن الممارات و الجدال و من این للخلق التعرض و السؤال و قدکان معدوماً ثم وجد، ثم یتلاشی و یسير سير الجبال: «و تری الجبال تحسبها جامدة و هی تمر مر السحاب صنع الله الذی اتقنکل شیء». «لا اله الاهو» الکبير المتعال». بعث نبینا محمداً صلی الله علیه و سلم عند ظهور الجهال و غلبة الکفر و الاضلال فنصح لأمته بالقول و الفعال و اوضح لهم مناهج الحرام و الحلال و جاهد فی سبیل الله علیکل حال حتی عاد بحر الباطل کالآل فاعتدل الحق سعیه ای اعتدال صلی الله علیه و علی آله خير آل و علی صاحبه ابی بکر الصدیق المنفق علیهکثير المال و علی عمر الفاروق الخاض فی طاعته غمرات الاهوال و علی عثمان ذی النورین المواصل لتلاوة الذکر فی الغدوّ و الآصال و علی علی بن ابی طالبکاسرالاصنام و قاتل الابطال و مارتعت بِصَحْصَحِها غفرالزال و ضوء الحندس و بیض الذبال صلوة دائمه بالتضرع و الابتهال
من فوائده اسبغ الله فینا نعمة موائده : الحمدلله الذی صیّر نفوس العارفين طائرة فی مطار امتثال امره و زجرها بنهیه عن المعاصی، فانزجرت عنها بزجره و سقی قلوب العاشقين محبّته فما صحت من سکره، و الهمها ادامة ذکره فما تفتر من ذکره و أری المبتلی جزیل ثواب صبره علی بلائه، فاستعذب مرارة صبره و نصب للغنی علم احسانه الیه و انعامه علیه لیستدل به علی وجوب حمه و شکره، سبحان الذی جعلکل قلب من قلوب احبائه مقراً بمحبته و صير محبته مستقرة فی سویدائه و حبته و اطلع نفوس العارفين علی آیات توحیده و معرفته و ألهم الارواح بالارتیاح الی بحبوبة جنته و الاشتیاق الی نظره و رؤیته و اشهد ان لا اله الاالله وحده لاشریک له شهادة تؤمن قائلها من عذابه و سطوته و اشهد ان محمداً عبده و رسوله الذی نسخ الشرایع المتقدمه بشریعته و ختم رسالة الرسل برسالته، صلی الله علیه و علی آله و اصحابه و عترته و علی الخلفاء الراشدین خصوصاً علی ابی بکر الصدیق فی قوله و عقیدته و عمر الفاروق الذی فرق بين الحق و الباطل بقضیته و علی عثمان ذی النورین الذی نورالله قلبه بنور معرفته و علی علی المرتضی فی خلقه و سيرته و علی الحسن و الحسين الذی خصصهما الله علی خلقه بقربه و رحمته و علی جمیع المهاجرین و الانصار من اتباعه و صحابته و سلم تسلیماًکثيرا. عن الحسن البصری انه قال: حدثنی جماعةکلهم سمعوا الحدیث عن النبی صلی الله علیه و سلم یقول: «ان الله تعالی لما خلق العقل فقال له: اقعد، فقعد. ثم قال له: قم فقام: ثم قال له: اقبل، فاقبل. ثم قال له: ادبر، فادبر. ثم قال له: تکلم، فتکلم. ثم قال له: انصت، فانصت. ثم قال له: انظر، فنظر. ثم قال له: انصرف، فانصرف. ثم قال له: افهم، ففهم. ثم قال له: وعزتی و جلالی و عظمتی و کبریائی و سلطانی و جبروتی و علوی و ارتفاع مکانی و استوائی علی عرشی و قدرتی علی خلقی، ما خلقت خلقاً اکرم علی منک و لااحب الی منک، بک اعرف و بک اعبد و بک اطاع و بک اعطی و بک اعاتب، لک الثواب و علیک العقاب، صدق الله و صدق رسول الله
غزل شمارهٔ ۱ : اِی رَستخیزِ ناگهان! وْ ای رحمتِ بیمُنتها
تکه ۱ : کدیهٔ میکنم سبک بشنو
بخش ۱ – سر آغاز : بشنو این نی چون شکایت میکند
بخش ۱ – سر آغاز : مدتی این مثنوی تاخیر شد
بخش ۱ – سر آغاز : ای ضیاء الحق حسام الدین بیار
بخش ۱ – سر آغاز : ای ضیاء الحق حسام الدین توی
بخش ۱ – سر آغاز : شه حسامالدین که نور انجمست
بخش ۱ – تمامت کتاب الموطد الکریم : ای حیات دل حسامالدین بسی
رباعی شمارهٔ ۱ : آن دل که شد او قابل انوار خدا
غزل شمارهٔ ۲ : ای طایران قدس را عشقت فزوده بالها
بخش ۲ – عاشق شدن پادشاه بر کنیزک رنجور و تدبیر کردن در صحت او : بشنوید ای دوستان این داستان
بخش ۲ – هلال پنداشتن آن شخص خیال را در عهد عمر رضی الله عنه : ماه روزه گشت در عهد عمر
بخش ۲ – قصهٔ خورندگان پیلبچه از حرص و ترک نصیحت ناصح : آن شنیدی تو که در هندوستان
بخش ۲ – تمامی حکایت آن عاشق که از عسس گریخت در باغی مجهول خود معشوق را در باغ یافت و عسس را از شادی دعای خیر میکرد و میگفت کی عسی ان تکرهوا شیا و هو خیر لکم : اندر آن بودیم کان شخص از عسس
بخش ۲ – تفسیر خذ اربعة من الطیر فصرهن الیک : تو خلیل وقتی ای خورشیدهش
بخش ۲ – سال سایل از مرغی کی بر سر ربض شهری نشسته باشد سر او فاضلترست و عزیزتر و شریفتر و مکرمتر یا دم او و جواب دادن واعظ سایل را به قدر فهم او : واعظی را گفت روزی سایلی
تکه ۲ : قصابی سوی گولی گوشت انداخت
رباعی شمارهٔ ۲ : آن شمع رخ تو لگنی نیست بیا
غزل شمارهٔ ۳ : ای دل چه اندیشیدهای در عذر آن تقصیرها
بخش ۳ – ظاهر شدن عجز حکیمان از معالجهٔ کنیزک و روی آوردن پادشاه به درگاه اله و در خواب دیدن او ولیی را : شه چو عجز آن حکیمان را بدید
بخش ۳ – دزدیدن مارگیر ماری را از مارگیری دیگر : دزدکی از مارگیری مار برد
بخش ۳ – بقیهٔ قصهٔ متعرضان پیلبچگان : هر دهان را پیل بویی میکند
بخش ۳ – حکایت آن واعظ کی هر آغاز تذکیر دعای ظالمان و سختدلان و بیاعتقادان کردی : آن یکی واعظ چو بر تخت آمدی
بخش ۳ – در سبب ورود این حدیث مصطفی صلوات الله علیه که الکافر یاکل فی سبعة امعاء و الممن یاکل فی معا واحد : کافران مهمان پیغامبر شدند
رباعی شمارهٔ ۳ : آن کس که ترا نقش کند او تنها
غزل شمارهٔ ۴ : ای یوسف خوش نام ما خوش میروی بر بام ما
بخش ۴ – از خداوند ولیالتوفیق در خواستن توفیق رعایت ادب در همه حالها و بیان کردن وخامت ضررهای بیادبی : از خدا جوییم توفیق ادب
بخش ۴ – التماس کردن همراه عیسی علیه السلام زنده کردن استخوانها از عیسی علیه السلام : گشت با عیسی یکی ابله رفیق
بخش ۴ – بازگشتن به حکایت پیل : گفت ناصح بشنوید این پند من
بخش ۴ – سال کردن از عیسی علیهالسلام کی در وجود از همهٔ صعبها صعبتر چیست : گفت عیسی را یکی هشیار سر
بخش ۴ – در حجره گشادن مصطفی علیهالسلام بر مهمان و خود را پنهان کردن تا او خیال گشاینده را نبیند و خجل شود و گستاخ بیرون رود : مصطفی صبح آمد و در را گشاد
رباعی شمارهٔ ۴ : آن لعل سخن که جان دهد مرجان را
غزل شمارهٔ ۵ : آن شکل بین وان شیوه بین وان قد و خد و دست و پا
بخش ۵ – ملاقات پادشاه با آن ولی که در خوابش نمودند : دست بگشاد و کنارانش گرفت
بخش ۵ – اندرز کردن صوفی خادم را در تیمار داشت بهیمه و لا حول خادم : صوفیی میگشت در دور افق
بخش ۵ – بیان آنک خطای محبان بهترست از صواب بیگانگان بر محبوب : آن بلال صدق در بانگ نماز
بخش ۵ – قصد خیانت کردن عاشق و بانگ بر زدن معشوق بر وی : چونک تنهااش بدید آن ساده مرد
بخش ۵ – سبب رجوع کردن آن مهمان به خانهٔ مصطفی علیهالسلام در آن ساعت که مصطفی نهالین ملوث او را به دست خود میشست و خجل شدن او و جامه چاک کردن و نوحهٔ او بر خود و بر سعادت خود : کافرک را هیکلی بد یادگار
بخش ۵ – حکایت غلام هندو کی به خداوندزادهٔ خود پنهان هوای آورده بود چون دختر را با مهتر زادهای عقد کردند غلام خبر یافت رنجور شد و میگداخت و هیچ طبیب علت او را در نمییافت و او را زهرهٔ گفتن نه : خواجهای را بود هندو بندهای
رباعی شمارهٔ ۵ : آن وقت که بحر کل شود ذات مرا
غزل شمارهٔ ۶ : بگریز ای میر اجل از ننگ ما از ننگ ما
بخش ۶ – بردن پادشاه آن طبیب را بر بیمار تا حال او را ببیند : قصهٔ رنجور و رنجوری بخواند
بخش ۶ – حکایت مشورت کردن خدای تعالی در ایجاد خلق : مشورت میرفت در ایجاد خلق
بخش ۶ – امر حق به موسی علیه السلام که مرا به دهانی خوان کی بدان دهان گناه نکردهای : گفت ای موسی ز من میجو پناه
بخش ۶ – قصهٔ آن صوفی کی زن خود را بیگانهای بگرفت : صوفیی آمد به سوی خانه روز
بخش ۶ – نواختن مصطفی علیهالسلام آن عرب مهمان را و تسکین دادن او را از اضطراب و گریه و نوحه کی بر خود میکرد در خجالت و ندامت و آتش نومیدی : این سخن پایان ندارد آن عرب
بخش ۶ – صبر فرمودن خواجه مادر دختر را کی غلام را زجر مکن من او را بیزجر ازین طمع باز آرم کی نه سیخ سوزد نه کباب خام ماند : گفت خواجه صبر کن با او بگو
رباعی شمارهٔ ۶ : آواز ترا طبع دل ما بادا
غزل شمارهٔ ۷ : بنشستهام من بر درت تا بوک برجوشد وفا
بخش ۷ – خلوت طلبیدن آن ولی از پادشاه جهت دریافتن رنج کنیزک : گفت ای شه خلوتی کن خانه را
بخش ۷ – بسته شدن تقریر معنی حکایت به سبب میل مستمع به استماع ظاهر صورت حکایت : کی گذارد آنک رشک روشنیست
بخش ۷ – بیان آنک الله گفتن نیازمند عین لبیک گفتن حق است : آن یکی الله میگفتی شبی
بخش ۷ – معشوق را زیر چادر پنهان کردن جهت تلبیس و بهانه گفتن زن کی ان کید کن عظیم : چادر خود را برو افکند زود
بخش ۷ – بیان آنک نماز و روزه و همه چیزهای برونی گواهیهاست بر نور اندرونی : این نماز و روزه و حج و جهاد
بخش ۷ – در بیان آنک این غرور تنها آن هندو را نبود بلک هر آدمیی به چنین غرور مبتلاست در هر مرحلهای الا من عصم الله : چون بپیوستی بدان ای زینهار
رباعی شمارهٔ ۷ : از آتش عشق در جهان گرمیها
غزل شمارهٔ ۸ : جز وی چه باشد کز اجل اندررباید کل ما
بخش ۸ – دریافتن آن ولی رنج را و عرض کردن رنج او را پیش پادشاه : بعد از آن برخاست و عزم شاه کرد
بخش ۸ – التزام کردن خادم تعهد بهیمه را و تخلف نمودن : حلقهٔ آن صوفیان مستفید
بخش ۸ – فریفتن روستایی شهری را و بدعوت خواندن بلابه و الحاح بسیار : ای برادر بود اندر ما مضی
بخش ۸ – گفتن زن کی او در بند جهاز نیست مراد او ستر و صلاحست و جواب گفتن صوفی این را سرپوشیده : گفت گفتم من چنین عذری و او
بخش ۸ – پاک کردن آب همه پلیدیها را و باز پاک کردن خدای تعالی آب را از پلیدی لاجرم قدوس آمد حق تعالی : آب چون پیگار کرد و شد نجس
بخش ۸ – در عموم تاویل این آیت کی کلما اوقدوا نارا للحرب : کلما هم اوقدوا نار الوغی
رباعی شمارهٔ ۸ : از بادهٔ لعل ناب شد گوهر ما
غزل شمارهٔ ۹ : من از کجا پند از کجا باده بگردان ساقیا
بخش ۹ – فرستادن پادشاه رسولان به سمرقند به آوردن زرگر : شه فرستاد آن طرف یک دو رسول
بخش ۹ – گمان بردن کاروانیان که بهیمهٔ صوفی رنجورست : چونک صوفی بر نشست و شد روان
بخش ۹ – قصهٔ اهل سبا و طاغی کردن نعمت ایشان را و در رسیدن شومی طغیان و کفران در ایشان و بیان فضیلت شکر و وفا : تو نخواندی قصهٔ اهل سبا
بخش ۹ – غرض از سمیع و بصیر گفتن خدا را : از پی آن گفت حق خود را بصیر
بخش ۹ – استعانت آب از حق جل جلاله بعد از تیره شدن : ناله از باطن برآرد کای خدا
بخش ۹ – قصهای هم در تقریر این : شرفهای بشنید در شب معتمد
رباعی شمارهٔ ۹ : از حال ندیده تیره ایامان را
غزل شمارهٔ ۱۰ : مهمان شاهم هر شبی بر خوان احسان و وفا
بخش ۱۰ – بیان آنک کشتن و زهر دادن مرد زرگر به اشارت الهی بود نه به هوای نفس و تامل فاسد : کشتن آن مرد بر دست حکیم
بخش ۱۰ – یافتن شاه باز را به خانهٔ کمپیر زن : دین نه آن بازیست کو از شه گریخت
بخش ۱۰ – جمع آمدن اهل آفت هر صباحی بر در صومعهٔ عیسی علیه السلام جهت طلب شفا به دعای او : صومعهٔ عیسیست خوان اهل دل
بخش ۱۰ – مثال دنیا چون گولخن و تقوی چون حمام : شهوت دنیا مثال گلخنست
بخش ۱۰ – گواهی فعل و قول بیرونی بر ضمیر و نور اندرونی : فعل و قول آمد گواهان ضمیر
بخش ۱۰ – وا نمودن پادشاه به امرا و متعصبان در راه ایاز سبب فضیلت و مرتبت و قربت و جامگی او بریشان بر وجهی کی ایشان را حجت و اعتراض نماند : چون امیران از حسد جوشان شدند
رباعی شمارهٔ ۱۰ : از ذکر بسی نور فزاید مه را
غزل شمارهٔ ۱۱ : ای طوطی عیسی نفس وی بلبل شیرین نوا
بخش ۱۱ – حکایت بقال و طوطی و روغن ریختن طوطی در دکان : بود بقالی و وی را طوطیی
بخش ۱۱ – حلوا خریدن شیخ احمد خضرویه جهت غریمان بالهام حق تعالی : بود شیخی دایما او وامدار
بخش ۱۱ – باقی قصهٔ اهل سبا : آن سبا ز اهل صبا بودند و خام
بخش ۱۱ – قصهٔ آن دباغ کی در بازار عطاران از بوی عطر و مشک بیهوش و رنجور شد : آن یکی افتاد بیهوش و خمید
بخش ۱۱ – مدافعهٔ امرا آن حجت را به شبههٔ جبریانه و جواب دادن شاه ایشان را : پس بگفتند آن امیران کین فنیست
رباعی شمارهٔ ۱۱ : افسوس که بیگاه شد و ما تنها
غزل شمارهٔ ۱۲ : ای نوبهار عاشقان داری خبر از یار ما
بخش ۱۲ – داستان آن پادشاه جهود کی نصرانیان را میکشت از بهر تعصب : بود شاهی در جهودان ظلمساز
بخش ۱۲ – ترسانیدن شخصی زاهدی را کی کم گری تا کور نشوی : زاهدی را گفت یاری در عمل
بخش ۱۲ – بقیهٔ داستان رفتن خواجه به دعوت روستایی سوی ده : شد ز حد هین باز گرد ای یار گرد
بخش ۱۲ – معالجه کردن برادر دباغ دباغ را به خفیه به بوی سرگین : خلق را میراند از وی آن جوان
بخش ۱۲ – عرضه کردن مصطفی علیهالسلام شهادت را بر مهمان خویش : این سخن پایان ندارد مصطفی
رباعی شمارهٔ ۱۲ : انجیرفروش را چه بهتر جانا
غزل شمارهٔ ۱۳ : ای باد بیآرام ما با گل بگو پیغام ما
بخش ۱۳ – آموختن وزیر مکر پادشاه را : او وزیری داشت گبر و عشوه ده
بخش ۱۳ – تمامی قصهٔ زنده شدن استخوانها به دعای عیسی علیه السلام : خواند عیسی نام حق بر استخوان
بخش ۱۳ – دعوت باز بطان را از آب به صحرا : باز گوید بط را کز آب خیز
بخش ۱۳ – عذر خواستن آن عاشق از گناه خویش به تلبیس و روی پوش و فهم کردن معشوق آن را نیز : گفت عاشق امتحان کردم مگیر
بخش ۱۳ – بیان آنک نور که غذای جانست غذای جسم اولیا میشود تا او هم یار میشود روح را کی اسلم شیطانی علی یدی : گرچه آن مطعوم جانست و نظر
بخش ۱۳ – حکایت آن شخص کی دزدان قوج او را بدزدیدند و بر آن قناعت نکرد به حیله جامههاش را هم دزدیدند : آن یکی قج داشت از پس میکشید
رباعی شمارهٔ ۱۳ : اول به هزار لطف بنواخت مرا
غزل شمارهٔ ۱۴ : ای عاشقان ای عاشقان امروز ماییم و شما
بخش ۱۴ – تلبیس وزیر بانصاری : پس بگویم من بسر نصرانیم
بخش ۱۴ – خاریدن روستایی در تاریکی شیر را بظن آنک گاو اوست : روستایی گاو در آخر ببست
بخش ۱۴ – قصهٔ اهل ضروان و حیلت کردن ایشان تا بی زحمت درویشان باغها را قطاف کنند : قصهٔ اصحاب ضروان خواندهای
بخش ۱۴ – رد کردن معشوقه عذر عاشق را و تلبیس او را در روی او مالیدن : در جوابش بر گشاد آن یار لب
بخش ۱۴ – انکار اهل تن غذای روح را و لرزیدن ایشان بر غذای خسیس : قسم او خاکست گر دی گر بهار
بخش ۱۴ – مناظرهٔ مرغ با صیاد در ترهب و در معنی ترهبی کی مصطفی علیهالسلام نهی کرد از آن امت خود را کی لا رهبانیة فی الاسلام : مرغ گفتش خواجه در خلوت مهایست
رباعی شمارهٔ ۱۴ : ای آنکه چو آفتاب فرداست بیا
غزل شمارهٔ ۱۵ : ای نوش کرده نیش را بیخویش کن باخویش را
بخش ۱۵ – قبول کردن نصاری مکر وزیر را : صد هزاران مرد ترسا سوی او
بخش ۱۵ – فروختن صوفیان بهیمهٔ مسافر را جهت سماع : صوفیی در خانقاه از ره رسید
بخش ۱۵ – روان شدن خواجه به سوی ده : خواجه در کار آمد و تجهیز ساخت
بخش ۱۵ – گفتن آن جهود علی را کرم الله وجهه کی اگر اعتماد داری بر حافظی حق از سر این کوشک خود را در انداز و جواب گفتن امیرالمؤمنین او را : مرتضی را گفت روزی یک عنود
بخش ۱۵ – مناجات : ای خدای بینظیر ایثار کن
بخش ۱۵ – حکایت پاسبان کی خاموش کرد تا دزدان رخت تاجران بردند به کلی بعد از آن هیهای و پاسبانی میکرد : پاسبانی خفت و دزد اسباب برد
رباعی شمارهٔ ۱۵ : ای آنکه نیافت ماه شب گرد ترا
غزل شمارهٔ ۱۶ : ای یوسف آخر سوی این یعقوب نابینا بیا
بخش ۱۶ – متابعت نصاری وزیر را : دل بدو دادند ترسایان تمام
بخش ۱۶ – تعریف کردن منادیان قاضی مفلس را گرد شهر : بود شخصی مفلسی بی خان و مان
بخش ۱۶ – رفتن خواجه و قومش به سوی ده : خواجه و بچگان جهازی ساختند
بخش ۱۶ – قصهٔ مسجد اقصی و خروب و عزم کردن داود علیهالسلام پیش از سلیمان علیهالسلام بر بنای آن مسجد : چون درآمد عزم داودی به تنگ
بخش ۱۶ – حواله کردن مرغ گرفتاری خود را در دام به فعل و مکر و زرق زاهد و جواب زاهد مرغ را : گفت آن مرغ این سزای او بود
رباعی شمارهٔ ۱۶ : ای اشک روان بگو دلافزای مرا
غزل شمارهٔ ۱۷ : آمد ندا از آسمان جان را که بازآ الصلا
بخش ۱۷ – قصهٔ دیدن خلیفه لیلی را : گفت لیلی را خلیفه کان توی
بخش ۱۷ – شکایت کردن اهل زندان پیش وکیل قاضی از دست آن مفلس : با وکیل قاضی ادراکمند
بخش ۱۷ – نواختن مجنون آن سگ را کی مقیم کوی لیلی بود : همچو مجنون کو سگی را مینواخت
بخش ۱۷ – تمثیل روشهای مختلف و همتهای گوناگون به اختلاف تحری متحریان در وقت نماز قبله را در وقت تاریکی و تحری غواصان در قعر بحر : همچو قومی که تحری میکنند
بخش ۱۷ – حکایت آن عاشق کی شب بیامد بر امید وعدهٔ معشوق بدان وثاقی کی اشارت کرده بود و بعضی از شب منتظر ماند و خوابش بربود معشوق آمد بهر انجاز وعده او را خفته یافت جیبش پر جوز کرد و او را خفته گذاشت و بازگشت : عاشقی بودست در ایام پیش
رباعی شمارهٔ ۱۷ : ای باد سحر خبر بده مر ما را
غزل شمارهٔ ۱۸ : ای یوسف خوش نام ما خوش میروی بر بام ما
بخش ۱۸ – بیان حسد وزیر : آن وزیرک از حسد بودش نژاد
بخش ۱۸ – تتمهٔ قصهٔ مفلس : گفت قاضی مفلسی را وا نما
بخش ۱۸ – رسیدن خواجه و قومش به ده و نادیده و ناشناخته آوردن روستایی ایشان را : بعد ماهی چون رسیدند آن طرف
بخش ۱۸ – بقیهٔ قصهٔ بنای مسجد اقصی : چون سلیمان کرد آغاز بنا
بخش ۱۸ – تفسیر یا حسرة علی العباد : او همی گوید که از اشکال تو
رباعی شمارهٔ ۱۸ : ای چرخ فلک به مکر و بدسازیها
غزل شمارهٔ ۱۹ : امروز دیدم یار را آن رونق هر کار را
بخش ۱۹ – فهم کردن حاذقان نصاری مکر وزیر را : هر که صاحب ذوق بود از گفت او
بخش ۱۹ – مثل : آن غریبی خانه میجست از شتاب
بخش ۱۹ – افتادن شغال در خم رنگ و رنگین شدن و دعوی طاوسی کردن میان شغالان : آن شغالی رفت اندر خم رنگ
بخش ۱۹ – قصهٔ آغاز خلافت عثمان رضی الله عنه و خطبهٔ وی در بیان آنک ناصح فعال به فعل به از ناصح قوال به قول : قصهٔ عثمان که بر منبر برفت
بخش ۱۹ – سبب آنک فرجی را نام فرجی نهادند از اول : صوفیی بدرید جبه در حرج
بخش ۱۹ – در آمدن ضریر در خانهٔ مصطفی علیهالسلام و گریختن عایشه رضی الله عنها از پیش ضریر و گفتن رسول علیهالسلام کی چه میگریزی او ترا نمیبیند و جواب دادن عایشه رضی الله عنها رسول را صلی الله علیه و سلم : اندر آمد پیش پیغامبر ضریر
رباعی شمارهٔ ۱۹ : ای خواجه به خواب درنبینی ما را
غزل شمارهٔ ۲۰ : چندانک خواهی جنگ کن یا گرم کن تهدید را
بخش ۲۰ – پیغام شاه پنهان با وزیر : در میان شاه و او پیغامها
بخش ۲۰ – ملامت کردن مردم شخصی را کی مادرش را کشت به تهمت : آن یکی از خشم مادر را بکشت
بخش ۲۰ – چرب کردن مرد لافی لب و سبلت خود را هر بامداد به پوست دنبه و بیرون آمدن میان حریفان کی من چنین خوردهام و چنان : پوست دنبه یافت شخصی مستهان
بخش ۲۰ – در بیان آنک حکما گویند آدمی عالم صغریست و حکمای اللهی گویند آدمی عالم کبریست زیرا آن علم حکما بر صورت آدمی مقصور بود و علم این حکما در حقیقت حقیقت آدمی موصول بود : پس به صورت عالم اصغر توی
بخش ۲۰ – صفت طاوس و طبع او و سبب کشتن ابراهیم علیهالسلام او را : آمدیم اکنون به طاوس دورنگ
بخش ۲۰ – امتحان کردن مصطفی علیهالسلام عایشه را رضی الله عنها کی چه پنهان میشوی پنهان مشو که اعمی ترا نمیبیند تا پدید آید کی عایشه رضی الله عنها از ضمیر مصطفی علیه السلام واقف هست یا خود مقلد گفت ظاهرست : گفت پیغامبر برای امتحان
رباعی شمارهٔ ۲۰ : ای داده بنان گوهر ایمانی را
غزل شمارهٔ ۲۱ : جرمی ندارم بیش از این کز دل هوا دارم تو را
بخش ۲۱ – بیان دوازده سبط از نصاری : قوم عیسی را بد اندر دار و گیر
بخش ۲۱ – امتحان پادشاه به آن دو غلام کی نو خریده بود : پادشاهی دو غلام ارزان خرید
بخش ۲۱ – آمن بودن بلعم باعور کی امتحانها کرد حضرت او را و از آنها روی سپید آمده بود : بلعم باعور و ابلیس لعین
بخش ۲۱ – تفسیر این حدیث کی مثل امتی کمثل سفینة نوح من تمسک بها نجا و من تخلف عنها غرق : بهر این فرمود پیغامبر که من
بخش ۲۱ – حکایت آن مطرب کی در بزم امیر ترک این غزل آغاز کرد گلی یا سوسنی یا سرو یا ماهی نمیدانم ازین آشفتهٔ بیدل چه میخواهی نمیدانم و بانگ بر زدن ترک کی آن بگو کی میدانی و جواب مطرب امیر را : مطرب آغازید پیش ترک مست
رباعی شمارهٔ ۲۱ : ای در سر زلف تو پریشانیها
غزل شمارهٔ ۲۲ : چندان بنالم نالهها چندان برآرم رنگها
بخش ۲۲ – تخلیط وزیر در احکام انجیل : ساخت طوماری به نام هر یکی
بخش ۲۲ – براه کردن شاه یکی را از آن دو غلام و ازین دیگر پرسیدن : آن غلامک را چو دید اهل ذکا
بخش ۲۲ – دعوی طاوسی کردن آن شغال کی در خم صباغ افتاده بود : و آن شغال رنگرنگ آمد نهفت
بخش ۲۲ – قصهٔ هدیه فرستادن بلقیس از شهر سبا سوی سلیمان علیهالسلام : هدیهٔ بلقیس چل استر بدست
بخش ۲۲ – تفاوت عقول در اصل فطرت خلاف معتزله کی ایشان گویند در اصل عقول جز وی برابرند این افزونی و تفاوت از تعلم است و ریاضت و تجربه : این تفاوت عقلها را نیک دان
بخش ۲۲ – تفسیر قوله علیهالسلام موتوا قبل ان تموتوا بمیر ای دوست پیش از مرگ اگر می زندگی خواهی کی ادریس از چنین مردن بهشتی گشت پیش از ما : جان بسی کندی و اندر پردهای
رباعی شمارهٔ ۲۲ : ای دریا دل تو گوهر و مرجان را
غزل شمارهٔ ۲۳ : چون خون نخسپد خسروا چشمم کجا خسپد مها
بخش ۲۳ – در بیان آنک این اختلافات در صورت روش است نی در حقیقت راه : او ز یک رنگی عیسی بو نداشت
بخش ۲۳ – قسم غلام در صدق و وفای یار خود از طهارت ظن خود : گفت نه والله بالله العظیم
بخش ۲۳ – تشبیه فرعون و دعوی الوهیت او بدان شغال کی دعوی طاوسی میکرد : همچو فرعونی مرصع کرده ریش
بخش ۲۳ – کرامات و نور شیخ عبدالله مغربی قدس الله سره : گفت عبدالله شیخ مغربی
بخش ۲۳ – حکایت آن اعرابی کی سگ او از گرسنگی میمرد و انبان او پر نان و بر سگ نوحه میکرد و شعر میگفت و میگریست و سر و رو میزد و دریغش میآمد لقمهای از انبان به سگ دادن : آن سگی میمرد و گریان آن عرب
بخش ۲۳ – تشبیه مغفلی کی عمر ضایع کند و وقت مرگ در آن تنگاتنگ توبه و استغفار کردن گیرد به تعزیت داشتن شیعهٔ اهل حلب هر سالی در ایام عاشورا به دروازهٔ انطاکیه و رسیدن غریب شاعر از سفر و پرسیدن کی این غریو چه تعزیه است : روز عاشورا همه اهل حلب
رباعی شمارهٔ ۲۳ : ای دل بچه زهره خواستی یاری را
غزل شمارهٔ ۲۴ : چون نالد این مسکین که تا رحم آید آن دلدار را
بخش ۲۴ – بیان خسارت وزیر درین مکر : همچو شه نادان و غافل بد وزیر
بخش ۲۴ – حسد کردن حشم بر غلام خاص : پادشاهی بندهای را از کرم
بخش ۲۴ – تفسیر ولتعرفنهم فی لحن القول : گفت یزدان مر نبی را در مساق
بخش ۲۴ – بازگردانیدن سلیمان علیهالسلام رسولان بلقیس را به آن هدیهها کی آورده بودند سوی بلقیس و دعوت کردن بلقیس را به ایمان و ترک آفتابپرستی : باز گردید ای رسولان خجل
بخش ۲۴ – در بیان آنک هیچ چشم بدی آدمی را چنان مهلک نیست کی چشم پسند خویشتن مگر کی چشم او مبدل شده باشد به نور حق که بی یسمع و بی یبصر و خویشتن او بیخویشتن شده : پر طاوست مبین و پای بین
بخش ۲۴ – نکته گفتن آن شاعر جهت طعن شیعه حلب : گفت آری لیک کو دور یزید
رباعی شمارهٔ ۲۴ : ای دوست به دوستی قرینیم ترا
غزل شمارهٔ ۲۵ : من دی نگفتم مر تو را کای بینظیر خوش لقا
بخش ۲۵ – مکر دیگر انگیختن وزیر در اضلال قوم : مکر دیگر آن وزیر از خود ببست
بخش ۲۵ – کلوخ انداختن تشنه از سر دیوار در جوی آب : بر لب جو بوده دیواری بلند
بخش ۲۵ – قصهٔ هاروت و ماروت و دلیری ایشان بر امتحانات حق تعالی : پیش ازین زان گفته بودیم اندکی
بخش ۲۵ – قصهٔ عطاری کی سنگ ترازوی او گل سرشوی بود و دزدیدن مشتری گل خوار از آن گل هنگام سنجیدن شکر دزدیده و پنهان : پیش عطاری یکی گلخوار رفت
بخش ۲۵ – تفسیر و ان یکاد الذین کفروا لیزلقونک بابصارهم الایه : یا رسولالله در آن نادی کسان
بخش ۲۵ – تمثیل مرد حریص نابیننده رزاقی حق را و خزاین و رحمت او را به موری کی در خرمنگاه بزرگ با دانهٔ گندم میکوشد و میجوشد و میلرزد و به تعجیل میکشد و سعت آن خرمن را نمیبیند : مور بر دانه بدان لرزان شود
رباعی شمارهٔ ۲۵ : ای سبزی هر درخت و هر باغ و گیا
غزل شمارهٔ ۲۶ : هر لحظه وحی آسمان آید به سر جانها
بخش ۲۶ – دفع گفتن وزیر مریدان را : گفت هان ای سخرگان گفت و گو
بخش ۲۶ – فرمودن والی آن مرد را کی این خاربن را کی نشاندهای بر سر راه بر کن : همچو آن شخص درشت خوشسخن
بخش ۲۶ – قصهٔ خواب دیدن فرعون آمدن موسی را علیه السلام و تدارک اندیشیدن : جهد فرعونی چو بی توفیق بود
بخش ۲۶ – دلداری کردن و نواختن سلیمان علیهالسلام مر آن رسولان را و دفع وحشت و آزار از دل ایشان و عذر قبول ناکردن هدیه شرح کردن با ایشان : ای رسولان میفرستمتان رسول
بخش ۲۶ – قصهٔ آن حکیم کی دید طاوسی را کی پر زیبای خود را میکند به منقار و میانداخت و تن خود را کل و زشت میکرد از تعجب پرسید کی دریغت نمیآید گفت میآید اما پیش من جان از پر عزیزتر است و این پر عدوی جان منست : پر خود میکند طاوسی به دشت
بخش ۲۶ – داستان آن شخص کی بر در سرایی نیمشب سحوری میزد همسایه او را گفت کی آخر نیمشبست سحر نیست و دیگر آنک درین سرا کسی نیست بهر کی میزنی و جواب گفتن مطرب او را : آن یکی میزد سحوری بر دری
رباعی شمارهٔ ۲۶ : ای شب شادی همیشه بادی شادا
غزل شمارهٔ ۲۷ : آن خواجه را در کوی ما در گل فرورفتست پا
بخش ۲۷ – مکر کردن مریدان کی خلوت را بشکن : جمله گفتند ای حکیم رخنهجو
بخش ۲۷ – آمدن دوستان به بیمارستان جهت پرسش ذاالنون مصری رحمة الله علیه : این چنین ذاالنون مصری را فتاد
بخش ۲۷ – به میدان خواندن بنی اسرائیل برای حیلهٔ ولادت موسی علیه السلام : ای اسیران سوی میدانگه روید
بخش ۲۷ – دیدن درویش جماعت مشایخ را در خواب و درخواست کردن روزی حلال بیمشغول شدن به کسب و از عبادت ماندن و ارشاد ایشان او را و میوههای تلخ و ترش کوهی بر وی شیرین شدن به داد آن مشایخ : آن یکی درویش گفت اندر سمر
بخش ۲۷ – در بیان آنک صفا و سادگی نفس مطمنه از فکرتها مشوش شود چنانک بر روی آینه چیزی نویسی یا نقش کنی اگر چه پاک کنی داغی بماند و نقصانی : روی نفس مطمئنه در جسد
رباعی شمارهٔ ۲۷ : این آتش عشق میپزاند ما را
غزل شمارهٔ ۲۸ : ای شاه جسم و جان ما خندان کن دندان ما
بخش ۲۸ – جواب گفتن وزیر کی خلوت را نمیشکنم : گفت حجتهای خود کوته کنید
بخش ۲۸ – فهم کردن مریدان کی ذاالنون دیوانه نشد قاصد کرده است : دوستان در قصهٔ ذاالنون شدند
بخش ۲۸ – حکایت : همچنان کاینجا مغول حیلهدان
بخش ۲۸ – نیت کردن او کی این زر بدهم بدان هیزمکش چون من روزی یافتم به کرامات مشایخ و رنجیدن آن هیزمکش از ضمیر و نیت او : آن یکی درویش هیزم میکشید
بخش ۲۸ – در بیان قول رسول علیهالسلام لا رهبانیة فیالاسلام : بر مکن پر را و دل بر کن ازو
بخش ۲۸ – باز گردانیدن صدیق رضی الله عنه واقعهٔ بلال را رضی الله عنه و ظلم جهودان را بر وی و احد احد گفتن او و افزون شدن کینهٔ جهودان و قصه کردن آن قضیه پیش مصطفی علیهالسلام و مشورت در خریدن او : بعد از آن صدیق پیش مصطفی
رباعی شمارهٔ ۲۸ : این روزه چو غربال به بیزد جان را
غزل شمارهٔ ۲۹ : ای از ورای پردهها تاب تو تابستان ما
بخش ۲۹ – اعتراض مریدان در خلوت وزیر : جمله گفتند ای وزیر انکار نیست
بخش ۲۹ – رجوع به حکایت ذاالنون رحمة الله علیه : چون رسیدند آن نفر نزدیک او
بخش ۲۹ – بازگشتن فرعون از میدان به شهر شاد بتفریق بنی اسرائیل از زنانشان در شب حمل : شه شبانگه باز آمد شادمان
بخش ۲۹ – تحریض سلیمان علیهالسلام مر رسولان را بر تعجیل به هجرت بلقیس بهر ایمان : همچنان که شه سلیمان در نبرد
بخش ۲۹ – در بیان آنک ثواب عمل عاشق از حق هم حق است : عاشقان را شادمانی و غم اوست
بخش ۲۹ – وصیت کردن مصطفی علیهالسلام صدیق را رضی الله عنه کی چون بلال را مشتری میشوی هر آینه ایشان از ستیز بر خواهند در بها فزود و بهای او را خواهند فزودن مرا درین فضیلت شریک خود کن وکیل من باش و نیم بها از من بستان : مصطفی گفتش کای اقبالجو
رباعی شمارهٔ ۲۹ : ای آنکه گرفت شربت از مشرب ما
غزل شمارهٔ ۳۰ : ای فصل باباران ما برریز بر یاران ما
بخش ۳۰ – نومید کردن وزیر مریدان را از رفض خلوت : آن وزیر از اندرون آواز داد
بخش ۳۰ – امتحان کردن خواجهٔ لقمان زیرکی لقمان را : نی که لقمان را که بندهٔ پاک بود
بخش ۳۰ – جمع آمدن عمران به مادر موسی و حامله شدن مادر موسی علیهالسلام : شب برفت و او بر آن درگاه خفت
بخش ۳۰ – سبب هجرت ابراهیم ادهم قدس الله سره و ترک ملک خراسان : ملک برهم زن تو ادهموار زود
بخش ۳۰ – در تفسیر قول رسول علیهالسلام ما مات من مات الا و تمنی ان یموت قبل ما مات ان کان برا لیکون الی وصول البر اعجل و ان کان فاجرا لیقل فجوره : زین بفرمودست آن آگه رسول
بخش ۳۰ – خندیدن جهود و پنداشتن کی صدیق مغبونست درین عقد : قهقهه زد آن جهود سنگدل
رباعی شمارهٔ ۳۰ : با عشق روان شد از عدم مرکب ما
غزل شمارهٔ ۳۱ : بادا مبارک در جهان سور و عروسیهای ما
بخش ۳۱ – ولی عهد ساختن وزیر هر یک امیر را جداجدا : وانگهانی آن امیران را بخواند
بخش ۳۱ – ظاهر شدن فضل و زیرکی لقمان پیش امتحان کنندگان : هر طعامی کوریدندی بوی
بخش ۳۱ – وصیت کردن عمران جفت خود را بعد از مجامعت کی مرا ندیده باشی : وا مگردان هیچ ازینها دم مزن
بخش ۳۱ – حکایت آن مرد تشنه کی از سر جوز بن جوز میریخت در جوی آب کی در گو بود و به آب نمیرسید تا به افتادن جوز بانگ آب# بشنود و او را چو سماع خوش بانگ آب اندر طرب میآورد : در نغولی بود آب آن تشنه راند
بخش ۳۱ – در بیان آنک عقل و روح در آب و گل محبوساند همچون هاروت و ماروت در چاه بابل : همچو هاروت و چو ماروت آن دو پاک
بخش ۳۱ – معاتبهٔ مصطفی علیهالسلام با صدیق رضی الله عنه کی ترا وصیت کردم کی به شرکت من بخر تو چرا بهر خود تنها خریدی و عذر او : گفت ای صدیق آخر گفتمت
رباعی شمارهٔ ۳۱ : بر رهگذر بلا نهادم دل را
غزل شمارهٔ ۳۲ : دیدم سحر آن شاه را بر شاهراه هل اتی
بخش ۳۲ – کشتن وزیر خویشتن را در خلوت : بعد از آن چل روز دیگر در ببست
بخش ۳۲ – تتمهٔ حسد آن حشم بر آن غلام خاص : قصهٔ شاه و امیران و حسد
بخش ۳۲ – ترسیدن فرعون از آن بانگ : این صدا جان مرا تغییر کرد
بخش ۳۲ – تهدید فرستادن سلیمان علیهالسلام پیش بلقیس کی اصرار میندیش بر شرک و تاخیر مکن : هین بیا بلقیس ورنه بد شود
بخش ۳۲ – جواب گفتن طاوس آن سایل را : چون ز گریه فارغ آمد گفت رو
رباعی شمارهٔ ۳۲ : پرورد به ناز و نعمت آن دوست مرا
غزل شمارهٔ ۳۳ : می ده گزافه ساقیا تا کم شود خوف و رجا
بخش ۳۳ – طلب کردن امت عیسی علیهالسلام از امراکی ولی عهد از شما کدامست : بعد ماهی خلق گفتند ای مهان
بخش ۳۳ – عکس تعظیم پیغام سلیمان در دل بلقیس از صورت حقیر هدهد : رحمت صد تو بر آن بلقیس باد
بخش ۳۳ – پیدا شدن استارهٔ موسی علیه السلام بر آسمان و غریو منجمان در میدان : بر فلک پیدا شد آن استارهاش
بخش ۳۳ – پیدا کردن سلیمان علیهالسلام کی مرا خالصا لامر الله جهدست در ایمان تو یک ذره غرضی نیست مرا نه در نفس تو و حسن تو و نه در ملک تو خود بینی چون چشم جان باز شود به نورالله : هین بیا که من رسولم دعوتی
بخش ۳۳ – بیان آنک هنرها و زیرکیها و مال دنیا همچون پرهای طاوس عدو جانست : پس هنر آمد هلاکت خام را
بخش ۳۳ – حکایت در تقریر همین سخن : آن یکی اسپی طلب کرد از امیر
رباعی شمارهٔ ۳۳ : بیگاه شده است لیک مر سیران را
غزل شمارهٔ ۳۴ : ای عاشقان ای عاشقان آمد گه وصل و لقا
بخش ۳۴ – منازعت امرا در ولی عهدی : یک امیری زان امیران پیش رفت
بخش ۳۴ – انکار فلسفی بر قرائت ان اصبح ماکم غورا : مقریی میخواند از روی کتاب
بخش ۳۴ – خواندن فرعون زنان نوزاده را سوی میدان هم جهت مکر : بعد نه مه شه برون آورد تخت
بخش ۳۴ – باقی قصهٔ ابراهیم ادهم قدسالله سره : بر سر تختی شنید آن نیکنام
بخش ۳۴ – در صفت آن بیخودان کی از شر خود و هنر خود آمن شدهاند کی فانیاند در بقای حق همچون ستارگان کی فانیاند روز در آفتاب و فانی را خوف آفت و خطر نباشد : چون فناش از فقر پیرایه شود
بخش ۳۴ – مثل : آنچنان که کاروانی میرسید
رباعی شمارهٔ ۳۴ : تا از تو جدا شده است آغوش مرا
غزل شمارهٔ ۳۵ : ای یار ما دلدار ما ای عالم اسرار ما
بخش ۳۵ – تعظیم نعت مصطفی صلی الله علیه و سلم کی مذکور بود در انجیل : بود در انجیل نام مصطفی
بخش ۳۵ – انکار کردن موسی علیه السلام بر مناجات شبان : دید موسی یک شبانی را براه
بخش ۳۵ – بوجود آمدن موسی و آمدن عوانان به خانهٔ عمران و وحی آمدن به مادر موسی کی موسی را در آتش انداز : خود زن عمران که موسی برده بود
بخش ۳۵ – بقیهٔ قصهٔ اهل سبا و نصیحت و ارشاد سلیمان علیهالسلام آل بلقیس را هر یکی را اندر خور خود و مشکلات دین و دل او و صید کردن هر جنس مرغ ضمیری به صفیر آن جنس مرغ و طعمهٔ او : قصه گویم از سبا مشتاقوار
بخش ۳۵ – رنجور شدن این هلال و بیخبری خواجهٔ او از رنجوری او از تحقیر و ناشناخت و واقف شدن دل مصطفی علیهالسلام از رنجوری و حال او و افتقاد و عیادت رسول علیهالسلام این هلال را : از قضا رنجور و ناخوش شد هلال
رباعی شمارهٔ ۳۵ : تا با تو بوم نخسبم از یاریها
غزل شمارهٔ ۳۶ : خواجه بیا خواجه بیا خواجه دگربار بیا
بخش ۳۶ – حکایت پادشاه جهود دیگر کی در هلاک دین عیسی سعی نمود : یک شه دیگر ز نسل آن جهود
بخش ۳۶ – عتاب کردن حق تعالی موسی را علیه السلام از بهر آن شبان : وحی آمد سوی موسی از خدا
بخش ۳۶ – وحی آمدن به مادر موسی کی موسی را در آب افکن : باز وحی آمد که در آبش فکن
بخش ۳۶ – آزاد شدن بلقیس از ملک و مست شدن او از شوق ایمان و التفات همت او از همهٔ ملک منقطع شدن وقت هجرت الا از تخت : چون سلیمان سوی مرغان سبا
بخش ۳۶ – صفت کشتن خلیل علیهالسلام زاغ را کی آن اشارت به قمع کدام صفت بود از صفات مذمومهٔ مهلکه در مرید : این سخن را نیست پایان و فراغ
بخش ۳۶ – در آمدن مصطفی علیهالسلام از بهر عیادت هلال در ستورگاه آن امیر و نواختن مصطفی هلال را رضی الله عنه : رفت پیغامبر به رغبت بهر او
رباعی شمارهٔ ۳۶ : تا چند از این غرور بسیار ترا
غزل شمارهٔ ۳۷ : یار مرا غار مرا عشق جگرخوار مرا
بخش ۳۷ – آتش کردن پادشاه جهود و بت نهادن پهلوی آتش کی هر که این بت را سجود کند از آتش برست : آن جهود سگ ببین چه رای کرد
بخش ۳۷ – وحی آمدن موسی را علیه السلام در عذر آن شبان : بعد از آن در سر موسی حق نهفت
بخش ۳۷ – حکایت مارگیر کی اژدهای فسرده را مرده پنداشت در ریسمانهاش پیچید و آورد به بغداد : یک حکایت بشنو از تاریخگوی
بخش ۳۷ – چاره کردن سلیمان علیهالسلام در احضار تخت بلقیس از سبا : گفت عفریتی که تختش را به فن
بخش ۳۷ – مناجات : ای مبدل کرده خاکی را به زر
بخش ۳۷ – در بیان آنک مصطفی علیهالسلام شنید کی عیسی علیهالسلام بر روی آب رفت فرمود لو ازداد یقینه لمشی علی الهواء : همچو عیسی بر سرش گیرد فرات
رباعی شمارهٔ ۳۷ : تا عشق ترا است این شکرخائیها
غزل شمارهٔ ۳۸ : رستم از این نفس و هوا زنده بلا مرده بلا
بخش ۳۸ – به سخن آمدن طفل درمیان آتش و تحریض کردن خلق را در افتادن بتش : یک زنی با طفل آورد آن جهود
بخش ۳۸ – پرسیدن موسی از حق سر غلبهٔ ظالمان را : گفت موسی ای کریم کارساز
بخش ۳۸ – تهدید کردن فرعون موسی را علیه السلام : گفت فرعونش چرا تو ای کلیم
بخش ۳۸ – قصهٔ یاری خواستن حلیمه از بتان چون عقیب فطام مصطفی را علیهالسلام گم کرد و لرزیدن و سجدهٔ بتان و گواهی دادن ایشان بر عظمت کار مصطفی صلیالله علیه و سلم : قصهٔ راز حلیمه گویمت
بخش ۳۸ – قال النبی علیهالسلام ارحموا ثلاثا عزیز قوم ذل و غنی قوم افتقر و عالما یلعب به الجهال : گفت پیغامبر که رحم آرید بر
بخش ۳۸ – داستان آن عجوزه کی روی زشت خویشتن را جندره و گلگونه میساخت و ساخته نمیشد و پذیرا نمیآمد : بود کمپیری نودساله کلان
رباعی شمارهٔ ۳۸ : تا کی باشی ز دور نظارهٔ ما
غزل شمارهٔ ۳۹ : آه که آن صدر سرا میندهد بار مرا
بخش ۳۹ – کژ ماندن دهان آن مرد کی نام محمد را صلیالله علیه و سلم بتسخر خواند : آن دهان کژ کرد و از تسخر بخواند
بخش ۳۹ – رنجانیدن امیری خفتهای را کی مار در دهانش رفته بود : عاقلی بر اسپ میآمد سوار
بخش ۳۹ – جواب موسی فرعون را در تهدیدی کی میکردش : گفت با امر حقم اشراک نیست
بخش ۳۹ – حکایت آن پیر عرب کی دلالت کرد حلیمه را به استعانت به بتان : پیرمردی پیشش آمد با عصا
بخش ۳۹ – داستان آن درویش کی آن گیلانی را دعا کرد کی خدا ترا به سلامت به خان و مان باز رساناد : گفت یک روزی به خواجهٔ گیلیی
رباعی شمارهٔ ۳۹ : تا نقش خیال دوست با ماست دلا
غزل شمارهٔ ۴۰ : طوق جنون سلسله شد باز مکن سلسله را
بخش ۴۰ – عتاب کردن آتش را آن پادشاه جهود : رو به آتش کرد شه کای تندخو
بخش ۴۰ – اعتماد کردن بر تملق و وفای خرس : اژدهایی خرس را در میکشید
بخش ۴۰ – پاسخ فرعون موسی را علیه السلام : گفت فرعونش ورق درحکم ماست
بخش ۴۰ – خبر یافتن جد مصطفی عبدالمطلب از گم کردن حلیمه محمد را علیهالسلام و طالب شدن او گرد شهر و نالیدن او بر در کعبه و از حق درخواستن و یافتن او محمد را علیهالسلام : چون خبر یابید جد مصطفی
بخش ۴۰ – حکایت محمد خوارزمشاه کی شهر سبزوار کی همه رافضی باشند به جنگ بگرفت اما جان خواستند گفت آنگه امان دهم کی ازین شهر پیش من به هدیه ابوبکر نامی بیارید : شد محمد الپ الغ خوارزمشاه
بخش ۴۰ – صفت آن عجوز : چونک مجلس بی چنین پیغاره نیست
رباعی شمارهٔ ۴۰ : جانا به هلاک بنده مستیز و بیا
غزل شمارهٔ ۴۱ : شمع جهان دوش نبد نور تو در حلقه ما
بخش ۴۱ – طنز و انکار کردن پادشاه جهود و قبول ناکردن نصیحت خاصان خویش : این عجایب دید آن شاه جهود
بخش ۴۱ – گفتن نابینای سایل کی دو کوری دارم : بود کوری کو همیگفت الامان
بخش ۴۱ – جواب موسی فرعون را : گفت موسی این مرا دستور نیست
بخش ۴۱ – نشان خواستن عبدالمطلب از موضع محمد علیهالسلام کی کجاش یابم و جواب آمدن از اندرون کعبه و نشان یافتن : از درون کعبه آوازش رسید
بخش ۴۱ – بقیهٔ قصهٔ آهو و آخر خران : روزها آن آهوی خوشناف نر
بخش ۴۱ – قصهٔ درویشی کی از آن خانه هرچه میخواست میگفت نیست : سایلی آمد به سوی خانهای
رباعی شمارهٔ ۴۱ : جز عشق نبود هیچ دمساز مرا
غزل شمارهٔ ۴۲ : کار تو داری صنما قدر تو باری صنما
بخش ۴۲ – بیان توکل و ترک جهد گفتن نخچیران بشیر : طایفهٔ نخچیر در وادی خوش
بخش ۴۲ – تتمهٔ حکایت خرس و آن ابله کی بر وفای او اعتماد کرده بود : خرس هم از اژدها چون وا رهید
بخش ۴۲ – جواب فرعون موسی را و وحی آمدن موسی را علیهالسلام : گفت نه نه مهلتم باید نهاد
بخش ۴۲ – بقیهٔ قصهٔ دعوت رحمت بلقیس را : خیز بلقیسا بیا و ملک بین
بخش ۴۲ – تفسیر انی اری سبع بقرات سمان یاکلهن سبع عجاف آن گاوان لاغر را خدا به صفت شیران گرسنه آفریده بود تا آن هفت گاو فربه را به اشتها میخوردند اگر چه آن خیالات صور گاوان در آینهٔ خواب نمودند تو معنی بگیر : آن عزیز مصر میدیدی به خواب
بخش ۴۲ – رجوع به داستان آن کمپیر : چون عروسی خواست رفتن آن خریف
رباعی شمارهٔ ۴۲ : چو نزود نبشته بود حق فرقت ما
غزل شمارهٔ ۴۳ : کاهل و ناداشت بدم کام درآورد مرا
بخش ۴۳ – جواب گفتن شیر نخچیران را و فایدهٔ جهد گفتن : گفت آری گر وفا بینم نه مکر
بخش ۴۳ – گفتن موسی علیه السلام گوسالهپرست را کی آن خیالاندیشی و حزم تو کجاست : گفت موسی با یکی مست خیال
بخش ۴۳ – مهلت دادن موسی علیهالسلام فرعون را تا ساحران را جمع کند از مداین : گفت امر آمد برو مهلت ترا
بخش ۴۳ – مثل قانع شدن آدمی به دنیا و حرص او در طلب دنیا و غفلت او از دولت روحانیان کی ابنای جنس ویاند و نعرهزنان کی یا لیت قومی یعلمون : آن سگی در کو گدای کور دید
بخش ۴۳ – بیان آنک کشتن خلیل علیهالسلام خروس را اشارت به قمع و قهر کدام صفت بود از صفات مذمومات مهلکان در باطن مرید : شهوتی است او و بس شهوتپرست
بخش ۴۳ – حکایت آن رنجور کی طبیب درو اومید صحت ندید : آن یکی رنجور شد سوی طبیب
رباعی شمارهٔ ۴۳ : خود را به خیل درافکنم مست آنجا
غزل شمارهٔ ۴۴ : در دو جهان لطیف و خوش همچو امیر ما کجا
بخش ۴۴ – ترجیح نهادن نخچیران توکل را بر جهد و اکتساب : جمله گفتند ای حکیم با خبر
بخش ۴۴ – ترک کردن آن مرد ناصح بعد از مبالغهٔ پند مغرور خرس را : آن مسلمان ترک ابله کرد و تفت
بخش ۴۴ – فرستادن فرعون به مداین در طلب ساحران : چونک موسی بازگشت و او بماند
بخش ۴۴ – بقیهٔ عمارت کردن سلیمان علیهالسلام مسجد اقصی را به تعلیم و وحی خدا جهت حکمتهایی کی او داند و معاونت ملایکه و دیو و پری و آدمی آشکارا : ای سلیمان مسجد اقصی بساز
بخش ۴۴ – تفسیر خلقنا الانسان فی احسن تقویم ثم رددناه اسفل سافلین و تفسیر و من نعمره ننکسه فی الخلق : آدم حسن و ملک ساجد شده
بخش ۴۴ – رجوع به قصهٔ رنجور : باز گرد و قصهٔ رنجور گو
رباعی شمارهٔ ۴۴ : در جای تو جا نیست به جز آن جان را
غزل شمارهٔ ۴۵ : با لب او چه خوش بود گفت و شنید و ماجرا
بخش ۴۵ – ترجیح نهادن شیر جهد و اکتساب را بر توکل و تسلیم : گفت آری گر توکل رهبرست
بخش ۴۵ – تملق کردن دیوانه جالینوس را و ترسیدن جالینوس : گفت جالینوس با اصحاب خود
بخش ۴۵ – خواندن آن دو ساحر پدر را از گور و پرسیدن از روان پدر حقیقت موسی علیه السلام : بعد از آن گفتند ای مادر بیا
بخش ۴۵ – قصهٔ شاعر و صله دادن شاه و مضاعف کردن آن وزیر بوالحسن نام : شاعری آورد شعری پیش شاه
بخش ۴۵ – تفسیر اسفل سافلین الا الذین آمنوا و عملوا الصالحات فلهم اجر غیر ممنون : لیک گر باشد طبیبش نور حق
بخش ۴۵ – قصهٔ سلطان محمود و غلام هندو : رحمة الله علیه گفته است
رباعی شمارهٔ ۴۵ : در چشم ببین دو چشم آن مفتون را
غزل شمارهٔ ۴۶ : دی بنواخت یار من بنده غم رسیده را
بخش ۴۶ – ترجیح نهادن نخچیران توکل را بر اجتهاد : قوم گفتندش که کسب از ضعف خلق
بخش ۴۶ – سبب پریدن و چرخیدن مرغی با مرغی کی جنس او نبود : آن حکیمی گفت دیدم هم تکی
بخش ۴۶ – جواب گفتن ساحر مرده با فرزندان خود : گفتشان در خواب کای اولاد من
بخش ۴۶ – باز آمدن آن شاعر بعد چند سال به امید همان صله و هزار دینار فرمودن بر قاعدهٔ خویش و گفتن وزیر نو هم حسن نام شاه را کی این سخت بسیارست و ما را خرجهاست و خزینه خالیست و من او را بده یک آن خشنود کنم : بعد سالی چند بهر رزق و کشت
بخش ۴۶ – مثال عالم هست نیستنما و عالم نیست هستنما : نیست را بنمود هست و محتشم
بخش ۴۶ – لیس للماضین هم الموت انما لهم حسره الموت : راست گفتست آن سپهدار بشر
رباعی شمارهٔ ۴۶ : در سر دارم ز می پریشانیها
غزل شمارهٔ ۴۷ : ای که تو ماه آسمان ماه کجا و تو کجا
بخش ۴۷ – ترجیح نهادن شیر جهد را بر توکل : گفت شیر آری ولی رب العباد
بخش ۴۷ – تتمهٔ اعتماد آن مغرور بر تملق خرس : شخص خفت و خرس میراندش مگس
بخش ۴۷ – تشبیه کردن قرآن مجید را به عصای موسی و وفات مصطفی را علیه السلام نمودن بخواب موسی و قاصدان تغییر قرآن را با آن دو ساحر بچه کی قصد بردن عصا کردند چو موسی را خفته یافتند : مصطفی را وعده کرد الطاف حق
بخش ۴۷ – مانستن بدرایی این وزیر دون در افساد مروت شاه به وزیر فرعون یعنی هامان در افساد قابلیت فرعون : چند آن فرعون میشد نرم و رام
بخش ۴۷ – در تفسیر قول مصطفی علیهالسلام لا بد من قرین یدفن معک و هو حی و تدفن معه و انت میت ان کان کریما اکرمک و ان کان لیما اسلمک و ذلک القرین عملک فاصلحه ما استطعت صدق رسولالله : پس پیمبر گفت بهر این طریق
بخش ۴۷ – بار دیگر رجوع کردن به قصهٔ صوفی و قاضی : گفت صوفی در قصاص یک قفا
رباعی شمارهٔ ۴۷ : دستان کسی دست زنان کرد مرا
غزل شمارهٔ ۴۸ : ماه درست را ببین کو بشکست خواب ما
بخش ۴۸ – باز ترجیح نهادن نخچیران توکل را بر جهد : جمله با وی بانگها بر داشتند
بخش ۴۸ – رفتن مصطفی علیه السلام به عیادت صحابی و بیان فایدهٔ عیادت : از صحابه خواجهای بیمار شد
بخش ۴۸ – جمع آمدن ساحران از مداین پیش فرعون و تشریفها یافتن و دست بر سینه زدن در قهر خصم او کی این بر ما نویس : تا بفرعون آمدند آن ساحران
بخش ۴۸ – نشستن دیو بر مقام سلیمان علیهالسلام و تشبه کردن او به کارهای سلیمان علیهالسلام و فرق ظاهر میان هر دو سلیمان و دیو خویشتن را سلیمان بن داود نام کردن : ورچه عقلت هست با عقل دگر
بخش ۴۸ – تفسیر و هو معکم : یک سپد پر نان ترا بیفرق سر
بخش ۴۸ – طیره شدن قاضی از سیلی درویش و سرزنش کردن صوفی قاضی را : گشت قاضی طیره صوفی گفت هی
رباعی شمارهٔ ۴۸ : دل گفت به جان کای خلف هر دو سرا
غزل شمارهٔ ۴۹ : با تو حیات و زندگی بیتو فنا و مردنا
بخش ۴۹ – نگریستن عزرائیل بر مردی و گریختن آن مرد در سرای سلیمان و تقریر ترجیح توکل بر جهد و قلت فایدهٔ جهد : زاد مردی چاشتگاهی در رسید
بخش ۴۹ – وحی کردن حق تعالی به موسی علیه السلام کی چرا به عیادت من نیامدی : آمد از حق سوی موسی این عتاب
بخش ۴۹ – اختلاف کردن در چگونگی و شکل پیل : پیل اندر خانهٔ تاریک بود
بخش ۴۹ – درآمدن سلیمان علیهالسلام هر روز در مسجد اقصی بعد از تمام شدن جهت عبادت و ارشاد عابدان و معتکفان و رستن عقاقیر در مسجد : هر صباحی چون سلیمان آمدی
بخش ۴۹ – در تفسیر قول مصطفی علیهالسلام من جعل الهموم هما واحدا کفاه الله سائر همومه و من تفرقت به الهموم لا یبالی الله فی ای واد اهلکه : هوش را توزیع کردی بر جهات
بخش ۴۹ – جواب دادن قاضی صوفی را : گفت قاضی واجب آیدمان رضا
رباعی شمارهٔ ۴۹ : دود دل ما نشان سوداست دلا
غزل شمارهٔ ۵۰ : ای بگرفته از وفا گوشه کران چرا چرا
بخش ۵۰ – باز ترجیح نهادن شیر جهد را بر توکل و فواید جهد را بیان کردن : شیر گفت آری ولیکن هم ببین
بخش ۵۰ – تنها کردن باغبان صوفی و فقیه و علوی را از همدیگر : باغبانی چون نظر در باغ کرد
بخش ۵۰ – توفیق میان این دو حدیث کی الرضا بالکفر کفر و حدیث دیگر من لم یرض بقضایی فلیطلب ربا سوای : دی سؤالی کرد سایل مر مرا
بخش ۵۰ – آموختن پیشه گورکنی قابیل از زاغ پیش از آنک در عالم علم گورکنی و گور بود : کندن گوری که کمتر پیشه بود
بخش ۵۰ – در معنی این بیت «گر راه روی راه برت بگشایند ور نیست شوی بهستیت بگرایند» : گر زلیخا بست درها هر طرف
بخش ۵۰ – سال کردن آن صوفی قاضی را : گفت صوفی چون ز یک کانست زر
رباعی شمارهٔ ۵۰ : دیدم در خواب ساقی زیبا را
غزل شمارهٔ ۵۱ : گر تو ملولی ای پدر جانب یار من بیا
بخش ۵۱ – مقرر شدن ترجیح جهد بر توکل : زین نمط بسیار برهان گفت شیر
بخش ۵۱ – رجعت به قصهٔ مریض و عیادت پیغامبر علیه السلام : این عیادت از برای این صلهست
بخش ۵۱ – مثل در بیان آنک حیرت مانع بحث و فکرتست : آن یکی مرد دومو آمد شتاب
بخش ۵۱ – قصهٔ صوفی کی در میان گلستان سر به زانو مراقب بود یارانش گفتند سر برآور تفرج کن بر گلستان و ریاحین و مرغان و آثار رحمةالله تعالی : صوفیی در باغ از بهر گشاد
بخش ۵۱ – قصهٔ آن شخص کی دعوی پیغامبری میکرد گفتندش چه خوردهای کی گیج شدهای و یاوه میگویی گفت اگر چیزی یافتمی کی خوردمی نه گیج شدمی و نه یاوه گفتمی کی هر سخن نیک کی با غیر اهلش گویند یاوه گفته باشند اگر چه در آن یاوه گفتن مامورند : آن یکی میگفت من پیغامبرم
بخش ۵۱ – جواب گفتن آن قاضی صوفی را : گفت قاضی صوفیا خیره مشو
رباعی شمارهٔ ۵۱ : زنهار دلا به خود مده ره غم را
غزل شمارهٔ ۵۲ : چون همه عشق روی تست جمله رضای نفس ما
بخش ۵۲ – انکار کردن نخچیران بر خرگوش در تاخیر رفتن بر شیر : قوم گفتندش که چندین گاه ما
بخش ۵۲ – گفتن شیخ ابویزید را کی کعبه منم گرد من طوافی میکن : سوی مکه شیخ امت بایزید
بخش ۵۲ – حکایت : در صحابه کم بدی حافظ کسی
بخش ۵۲ – قصهٔ رستن خروب در گوشهٔ مسجد اقصی و غمگین شدن سلیمان علیهالسلام از آن چون به سخن آمد با او و خاصیت و نام خود بگفت : پس سلیمان دید اندر گوشهای
بخش ۵۲ – سبب عداوت عام و بیگانه زیستن ایشان به اولیاء خدا کی بحقشان میخوانند و با آب حیات ابدی : بلک از چفسیدگی در خان و مان
بخش ۵۲ – باز سال کردن صوفی از آن قاضی : گفت صوفی که چه بودی کین جهان
رباعی شمارهٔ ۵۲ : طنبور چو تن تن برآرد به نوا
غزل شمارهٔ ۵۳ : عشق تو آورد قدح پر ز بلاها
بخش ۵۳ – جواب گفتن خرگوش ایشان را : گفت ای یاران مرا مهلت دهید
بخش ۵۳ – حکایت : خانهای نو ساخت روزی نو مرید
بخش ۵۳ – داستان مشغول شدن عاشقی به عشقنامه خواندن و مطالعه کردن عشقنامه درحضور معشوق خویش و معشوق آن را ناپسند داشتن کی طلب الدلیل عند حضور المدلول قبیح والاشتغال بالعلم بعد الوصول الی المعلوم مذموم : آن یکی را یار پیش خود نشاند
بخش ۵۳ – بیان آنک حصول علم و مال و جاه بدگوهران را فضیحت اوست و چون شمشیریست کی افتادست به دست راهزن : بدگهر را علم و فن آموختن
بخش ۵۳ – در بیان آنک مرد بدکار چون متمکن شود در بدکاری و اثر دولت نیکوکاران ببیند شیطان شود و مانع خیر گردد از حسد همچون شیطان کی خرمن سوخته همه را خرمن سوخته خواهد ارایت الذی ینهی عبدا اذا صلی : وافیان را چون ببینی کرده سود
بخش ۵۳ – جواب قاضی سال صوفی را و قصهٔ ترک و درزی را مثل آوردن : گفت قاضی بس تهیرو صوفیی
رباعی شمارهٔ ۵۳ : عاشق شب خلوت از پی پی گم را
غزل شمارهٔ ۵۴ : از این اقبالگاه خوش مشو یک دم دلا تنها
بخش ۵۴ – اعتراض نخچیران بر سخن خرگوش : قوم گفتندش که ای خرگوش دار
بخش ۵۴ – دانستن پیغامبر علیه السلام کی سبب رنجوری آن شخص گستاخی بوده است در دعا : چون پیمبر دید آن بیمار را
بخش ۵۴ – حکایت آن شخص کی در عهد داود شب و روز دعا میکرد کی مرا روزی حلال ده بی رنج : آن یکی در عهد داوود نبی
بخش ۵۴ – تفسیر یا ایها المزمل : خواند مزمل نبی را زین سبب
بخش ۵۴ – مناجات : ای دهندهٔ قوت و تمکین و ثبات
بخش ۵۴ – قال النبی علیه السلام ان الله تعالی یلقن الحکمة علی لسان الواعظین بقدر همم المستمعین : جذب سمعست ار کسی را خوش لبیست
رباعی شمارهٔ ۵۴ : عاشق همه سال مست و رسوا بادا
غزل شمارهٔ ۵۵ : شب قدر است جسم تو کز او یابند دولتها
بخش ۵۵ – جواب خرگوش نخچیران را : گفت ای یاران حقم الهام داد
بخش ۵۵ – عذر گفتن دلقک با سید اجل کی چرا فاحشه را نکاح کرد : گفت با دلقک شبی سید اجل
بخش ۵۵ – دویدن گاو در خانهٔ آن دعا کننده بالحاح قال النبی صلی الله علیه وسلم ان الله یحب الملحین فی الدعا زیرا عین خواست از حق تعالی و الحاح خواهنده را به است از آنچ میخواهد آن را ازو : تا که روزی ناگهان در چاشتگاه
بخش ۵۵ – در بیان آنک ترک الجواب جواب مقرر این سخن کی جواب الاحمق سکوت شرح این هر دو درین قصه است کی گفته میآید : بود شاهی بود او را بندهای
بخش ۵۵ – پرسیدن آن پادشاه از آن مدعی نبوت کی آنک رسول راستین باشد و ثابت شود با او چه باشد کی کسی را بخشد یا به صحبت و خدمت او چه بخشش یابند غیر نصیحت به زبان کی میگوید : شاه پرسیدش که باری وحی چیست
بخش ۵۵ – دعوی کردن ترک و گرو بستن او کی درزی از من چیزی نتواند بردن : گفت خیاطیست نامش پور شش
رباعی شمارهٔ ۵۵ : عشق تو بکشت ترکی و تازی را
غزل شمارهٔ ۵۶ : عطارد مشتری باید متاع آسمانی را
بخش ۵۶ – ذکر دانش خرگوش و بیان فضیلت و منافع دانستن : این سخن پایان ندارد هوشدار
بخش ۵۶ – به حیلت در سخن آوردن سایل آن بزرگ را کی خود را دیوانه ساخته بود : آن یکی میگفت خواهم عاقلی
بخش ۵۶ – عذر گفتن نظم کننده و مدد خواستن : ای تقاضاگر درون همچون جنین
بخش ۵۶ – در تفسیر این حدیث مصطفی علیهالسلام کی ان الله تعالی خلق الملائکة و رکب فیهم العقل و خلق البهائم و رکب فیها الشهوة و خلق بنی آدم و رکب فیهم العقل و الشهوة فمن غلب عقله شهوته فهو اعلی من الملائکة و من غلب شهوته عقله فهو ادنی من البهائم : در حدیث آمد که یزدان مجید
بخش ۵۶ – مضاحک گفتن درزی و ترک را از قوت خنده بسته شدن دو چشم تنگ او و فرصت یافتن درزی : ترک خندیدن گرفت از داستان
رباعی شمارهٔ ۵۶ : عشقست طریق و راه پیغمبر ما
غزل شمارهٔ ۵۷ : مسلمانان مسلمانان چه باید گفت یاری را
بخش ۵۷ – باز طلبیدن نخچیران از خرگوش سر اندیشهٔ او را : بعد از آن گفتند کای خرگوش چست
بخش ۵۷ – حمله بردن سگ بر کور گدا : یک سگی در کوی بر کور گدا
بخش ۵۷ – بیان آنک علم را دو پرست و گمان را یک پرست ناقص آمد ظن به پرواز ابترست مثال ظن و یقین در علم : علم را دو پر گمان را یک پرست
بخش ۵۷ – در تفسیر این آیت کی و اما الذین فی قلوبهم مرض فزادتهم رجسا و قوله یضل به کثیرا و یهدی به کثیرا : زانک استعداد تبدیل و نبرد
بخش ۵۷ – گفتن درزی ترک را هی خاموش کی اگر مضاحک دگر گویم قبات تنگ آید : گفت درزی ای طواشی بر گذر
رباعی شمارهٔ ۵۷ : عمریست ندیدهایم گلزار ترا
غزل شمارهٔ ۵۸ : رسید آن شه رسید آن شه بیارایید ایوان را
بخش ۵۸ – منع کردن خرگوش از راز ایشان را : گفت هر رازی نشاید باز گفت
بخش ۵۸ – خواندن محتسب مست خراب افتاده را به زندان : محتسب در نیم شب جایی رسید
بخش ۵۸ – مثال رنجور شدن آدمی بوهم تعظیم خلق و رغبت مشتریان بوی و حکایت معلم : کودکان مکتبی از اوستاد
بخش ۵۸ – چالیش عقل با نفس هم چون تنازع مجنون با ناقه میل مجنون سوی حره میل ناقه واپس سوی کره چنانک گفت مجنون هوا ناقتی خلفی و قدامی الهوی و انی و ایاها لمختلفان : همچو مجنوناند و چون ناقهش یقین
بخش ۵۸ – بیان آنک بیکاران و افسانهجویان مثل آن ترکاند و عالم غرار غدار همچو آن درزی و شهوات و زبان مضاحک گفتن این دنیاست و عمر همچون آن اطلس پیش این درزی جهت قبای بقا و لباس تقوی ساختن : اطلس عمرت به مقراض شهور
رباعی شمارهٔ ۵۸ : غم خود که بود که یاد آریم او را
غزل شمارهٔ ۵۹ : تو از خواری همینالی نمیبینی عنایتها
بخش ۵۹ – قصهٔ مکر خرگوش : ساعتی تاخیر کرد اندر شدن
بخش ۵۹ – دوم بار در سخن کشیدن سایل آن بزرگ را تا حال او معلومتر گردد : گفت آن طالب که آخر یک نفس
بخش ۵۹ – عقول خلق متفاوتست در اصل فطرت و نزد معتزله متساویست تفاوت عقول از تحصیل علم است : اختلاف عقلها در اصل بود
بخش ۵۹ – نوشتن آن غلام قصهٔ شکایت نقصان اجری سوی پادشاه : قصه کوته کن برای آن غلام
بخش ۵۹ – مثل : آن یکی میشد به ره سوی دکان
رباعی شمارهٔ ۵۹ : گر بوی نمیبری در این کوی میا
غزل شمارهٔ ۶۰ : ایا نور رخ موسی مکن اعمی صفورا را
بخش ۶۰ – زیافت تاویل رکیک مگس : آن مگس بر برگ کاه و بول خر
بخش ۶۰ – تتمهٔ نصیحت رسول علیه السلام بیمار را : گفت پیغامبر مر آن بیمار را
بخش ۶۰ – در وهم افکندن کودکان اوستاد را : روز گشت و آمدند آن کودکان
بخش ۶۰ – حکایت آن فقیه با دستار بزرگ و آنک بربود دستارش و بانگ میزد کی باز کن ببین کی چه میبری آنگه ببر : یک فقیهی ژندهها در چیده بود
بخش ۶۰ – باز مکرر کردن صوفی سال را : گفت صوفی قادرست آن مستعان
رباعی شمارهٔ ۶۰ : گر جان داری بیا و جان باز آنجا
غزل شمارهٔ ۶۱ : هلا ای زهره زهرا بکش آن گوش زهرا را
بخش ۶۱ – تولیدن شیر از دیر آمدن خرگوش : همچو آن خرگوش کو بر شیر زد
بخش ۶۱ – وصیت کردن پیغامبر علیه السلام مر آن بیمار را و دعا آموزانیدنش : گفت پیغامبر مر آن بیمار را
بخش ۶۱ – بیمار شدن فرعون هم به وهم از تعظیم خلقان : سجدهٔ خلق از زن و از طفل و مرد
بخش ۶۱ – نصیحت دنیا اهل دنیا را به زبان حال و بیوفایی خود را نمودن به وفا طمع دارندگان ازو : گفت بنمودم دغل لیکن ترا
بخش ۶۱ – جواب دادن قاضی صوفی را : گفت قاضی گر نبودی امر مر
رباعی شمارهٔ ۶۱ : گر در طلب خودی ز خود بیرونآ
غزل شمارهٔ ۶۲ : بهار آمد بهار آمد سلام آورد مستان را
بخش ۶۲ – هم در بیان مکر خرگوش : در شدن خرگوش بس تاخیر کرد
بخش ۶۲ – بیدار کردن ابلیس معاویه را کی خیز وقت نمازست : در خبر آمد که خال مؤمنان
بخش ۶۲ – رنجور شدن اوستاد به وهم : گشت استا سست از وهم و ز بیم
بخش ۶۲ – بیان آنک عارف را غذاییست از نور حق کی ابیت عند ربی یطعمنی و یسقینی و قوله الجوع طعام الله یحیی به ابدان الصدیقین ای فی الجوع یصل طعامالله : زانک هر کره پی مادر رود
بخش ۶۲ – حکایت در تقریر آنک صبر در رنج کار سهلتر از صبر در فراق یار بود : آن یکی زن شوی خود را گفت هی
رباعی شمارهٔ ۶۲ : گر عمر بشد عمر دگر داد خدا
غزل شمارهٔ ۶۳ : چه چیزست آنک عکس او حلاوت داد صورت را
بخش ۶۳ – رسیدن خرگوش به شیر : شیر اندر آتش و در خشم و شور
بخش ۶۳ – از خر افکندن ابلیس معاویه را و روپوش و بهانه کردن و جواب گفتن معاویه او را : گفت هنگام نماز آخر رسید
بخش ۶۳ – در جامهٔ خواب افتادن استاد و نالیدن او از وهم رنجوری : جامه خواب آورد و گسترد آن عجوز
بخش ۶۳ – تفسیر اوجس فی نفسه خیفة موسی قلنا لا تخف انک انت الا علی : گفت موسی سحر هم حیرانکنیست
بخش ۶۳ – بیان آنک عطای حق و قدرت موقوف قابلیت نیست همچون داد خلقان کی آن را قابلیت باید زیرا عطا قدیم است و قابلیت حادث عطا صفت حق است و قابلیت صفت مخلوق و قدیم موقوف حادث نباشد و اگر نه حدوث محال باشد : چارهٔ آن دل عطای مبدلیست
بخش ۶۳ – مثل : عارفی پرسید از آن پیر کشیش
رباعی شمارهٔ ۶۳ : گر من میرم مرا بیارید شما
غزل شمارهٔ ۶۴ : تو دیدی هیچ عاشق را که سیری بود از این سودا
بخش ۶۴ – عذر گفتن خرگوش : گفت خرگوش الامان عذریم هست
بخش ۶۴ – باز جواب گفتن ابلیس معاویه را : گفت ما اول فرشته بودهایم
بخش ۶۴ – دوم بار وهم افکندن کودکان استاد را کی او را از قرآن خواندن ما درد سر افزاید : گفت آن زیرک که ای قوم پسند
بخش ۶۴ – زجر مدعی از دعوی و امر کردن او را به متابعت : بو مسیلم گفت خود من احمدم
بخش ۶۴ – در ابتدای خلقت جسم آدم علیهالسلام کی جبرئیل علیهالسلام را اشارت کرد کی برو از زمین مشتی خاک برگیر و به روایتی از هر نواحی مشت مشت بر گیر : چونک صانع خواست ایجاد بشر
بخش ۶۴ – باقی قصهٔ فقیر روزیطلب بیواسطهٔ کسب : آن یکی بیچارهٔ مفلس ز درد
رباعی شمارهٔ ۶۴ : کوتاه کند زمانه این دمدمه را
غزل شمارهٔ ۶۵ : ببین ذرات روحانی که شد تابان از این صحرا
بخش ۶۵ – جواب گفتن شیر خرگوش را و روان شدن با او : گفت بسم الله بیا تا او کجاست
بخش ۶۵ – باز تقریر کردن معاویه با ابلیس مکر او را : گفت امیر او را که اینها راستست
بخش ۶۵ – خلاص یافتن کودکان از مکتب بدین مکر : سجده کردند و بگفتند ای کریم
بخش ۶۵ – بقیهٔ نوشتن آن غلام رقعه به طلب اجری : رفت پیش از نامه پیش مطبخی
بخش ۶۵ – فرستادن میکائیل را علیهالسلام به قبض حفنهای خاک از زمین جهت ترکیب ترتیب جسم مبارک ابوالبشر خلیفة الحق مسجود الملک و معلمهم آدم علیهالسلام : گفت میکائیل را تو رو به زیر
بخش ۶۵ – قصهٔ آن گنجنامه کی پهلوی قبهای روی به قبله کن و تیر در کمان نه بینداز آنجا کی افتد گنجست : دید در خواب او شبی و خواب کو
رباعی شمارهٔ ۶۵ : گویم که کیست روحافزا مرا
غزل شمارهٔ ۶۶ : تو را ساقی جان گوید برای ننگ و نامی را
بخش ۶۶ – قصهٔ هدهد و سلیمان در بیان آنک چون قضا آید چشمهای روشن بسته شود : چون سلیمان را سراپرده زدند
بخش ۶۶ – باز جواب گفتن ابلیس معاویه را : گفت ابلیسش گشای این عقدهها
بخش ۶۶ – رفتن مادران کودکان به عیادت اوستاد : بامدادان آمدند آن مادران
بخش ۶۶ – حکایت آن مداح کی از جهت ناموس شکر ممدوح میکرد و بوی اندوه و غم اندرون او و خلاقت دلق ظاهر او مینمود کی آن شکرها لافست و دروغ : آن یکی با دلق آمد از عراق
بخش ۶۶ – قصهٔ قوم یونس علیهالسلام بیان و برهان آنست کی تضرع و زاری دافع بلای آسمانیست و حق تعالی فاعل مختارست پس تضرع و تعظیم پیش او مفید باشد و فلاسفه گویند فاعل به طبع است و بعلت نه مختار پر تضرع طبع را نگرداند : قوم یونس را چو پیدا شد بلا
بخش ۶۶ – تمامی قصهٔ آن فقیر و نشان جای آن گنج : اندر آن رقعه نبشته بود این
رباعی شمارهٔ ۶۶ : گه میگفتم که من امیرم خود را
غزل شمارهٔ ۶۷ : از آن مایی ای مولا اگر امروز اگر فردا
بخش ۶۷ – طعنهٔ زاغ در دعوی هدهد : زاغ چون بشنود آمد از حسد
بخش ۶۷ – عنف کردن معاویه با ابلیس : گفت امیر ای راهزن حجت مگو
بخش ۶۷ – در بیان آنک تن روح را چون لباسی است و این دست آستین دست روحست واین پای موزهٔ پای روحست : تا بدانی که تن آمد چون لباس
بخش ۶۷ – دریافتن طبیبان الهی امراض دین و دل را در سیمای مرید و بیگانه و لحن گفتار او و رنگ چشم او و بی این همه نیز از راه دل کی انهم جواسیس القلوب فجالسوهم بالصدق : این طبیبان بدن دانشورند
بخش ۶۷ – فرستادن اسرافیل را علیهالسلام به خاک کی حفنهای بر گیر از خاک بهر ترکیب جسم آدم علیهالسلام : گفت اسرافیل را یزدان ما
بخش ۶۷ – فاش شدن خبر این گنج و رسیدن به گوش پادشاه : پس خبر کردند سلطان را ازین
رباعی شمارهٔ ۶۷ : لاحول ولا دور کند آن غم را
غزل شمارهٔ ۶۸ : چو شست عشق در جانم شناسا گشت شستش را
بخش ۶۸ – جواب گفتن هدهد طعنهٔ زاغ را : گفت ای شه بر من عور گدای
بخش ۶۸ – نالیدن معاویه به حضرت حق تعالی از ابلیس و نصرت خواستن : این حدیثش همچو دودست ای اله
بخش ۶۸ – حکایت آن درویش کی در کوه خلوت کرده بود و بیان حلاوت انقطاع و خلوت و داخل شدن درین منقبت کی انا جلیس من ذکرنی و انیس من استانس بی گر با همهای چو بی منی بی همهای ور بی همهای چو با منی با همهای : بود درویشی بکهساری مقیم
بخش ۶۸ – مژده دادن ابویزید از زادن ابوالحسن خرقانی قدس الله روحهما پیش از سالها و نشان صورت او سیرت او یک به یک و نوشتن تاریخنویسان آن در جهت رصد : آن شنیدی داستان بایزید
بخش ۶۸ – فرستادن عزرائیل ملک العزم و الحزم را علیهالسلام ببر گرفتن حفنهای خاک تا شود جسم آدم چالاک عیلهالسلام و الصلوة : گفت یزدان زو عزرائیل را
بخش ۶۸ – نومید شدن آن پادشاه از یافتن آن گنج و ملول شدن او از طلب آن : چونک تعویق آمد اندر عرض و طول
رباعی شمارهٔ ۶۸ : ما اطیب ما الذما احلانا
غزل شمارهٔ ۶۹ : چه باشد گر نگارینم بگیرد دست من فردا
بخش ۶۹ – قصهٔ آدم علیهالسلام و بستن قضا نظر او را از مراعات صریح نهی و ترک تاویل : بوالبشر کو علم الاسما بگست
بخش ۶۹ – باز تقریر ابلیس تلبیس خود را : گفت هر مردی که باشد بد گمان
بخش ۶۹ – دیدن زرگر عاقبت کار را و سخن بر وفق عاقبت گفتن با مستعیر ترازو : آن یکی آمد به پیش زرگری
بخش ۶۹ – قول رسول صلی الله علیه و سلم انی لاجد نفس الرحمن من قبل الیمن : گفت زین سو بوی یاری میرسد
بخش ۶۹ – باز دادن شاه گنجنامه را به آن فقیر کی بگیر ما از سر این برخاستیم : چونک رقعهٔ گنج پر آشوب را
رباعی شمارهٔ ۶۹ : من تجربه کردم صنم خوشخو را
غزل شمارهٔ ۷۰ : برات آمد برات آمد بنه شمع براتی را
بخش ۷۰ – پا واپس کشیدن خرگوش از شیر چون نزدیک چاه رسید : چونک نزد چاه آمد شیر دید
بخش ۷۰ – باز الحاح کردن معاویه ابلیس را : گفت غیر راستی نرهاندت
بخش ۷۰ – بقیهٔ قصهٔ آن زاهد کوهی کی نذر کرده بود کی میوهٔ کوهی از درخت باز نکنم و درخت نفشانم و کسی را نگویم صریح و کنایت کی بیفشان آن خورم کی باد افکنده باشد از درخت : اندر آن که بود اشجار و ثمار
بخش ۷۰ – نقصان اجرای جان و دل صوفی از طعام الله : صوفیی از فقر چون در غم شود
بخش ۷۰ – جواب آمدن کی آنک نظر او بر اسباب و مرض و زخم تیغ نیاید بر کار تو عزرائیل هم نیاید کی تو هم سببی اگر چه مخفیتری از آن سببها و بود کی بر آن رنجور مخفی نباشد کی و هو اقرب الیه منکم و لکن لا تبصرون : گفت یزدان آنک باشد اصل دان
بخش ۷۰ – حکایت مرید شیخ حسن خرقانی قدس الله سره : رفت درویشی ز شهر طالقان
رباعی شمارهٔ ۷۰ : من ذره و خورشید لقائی تو مرا
غزل شمارهٔ ۷۱ : اگر نه عشق شمس الدین بدی در روز و شب ما را
بخش ۷۱ – پرسیدن شیر از سبب پای واپس کشیدن خرگوش : شیر گفتش تو ز اسباب مرض
بخش ۷۱ – شکایت قاضی از آفت قضا و جواب گفتن نایب او را : قاضیی بنشاندند و میگریست
بخش ۷۱ – تشبیه بند و دام قضا به صورت پنهان به اثر پیدا : بینی اندر دلق مهتر زادهای
بخش ۷۱ – آشفتن آن غلام از نارسیدن جواب رقعه از قبل پادشاه : این بیابان خود ندارد پا و سر
بخش ۷۱ – در بیان وخامت چرب و شیرین دنیا و مانع شدن او از طعام الله چنانک فرمود الجوع طعام الله یحیی به ابدان الصدیقین ای فی الجوع طعام الله و قوله ابیت عند ربی یطعمنی و یسقینی و قوله یرزقون فرحین : وا رهی زین روزی ریزهٔ کثیف
بخش ۷۱ – پرسیدن آن وارد از حرم شیخ کی شیخ کجاست کجا جوییم و جواب نافرجام گفتن حرم : اشکش از دیده بجست و گفت او
رباعی شمارهٔ ۷۱ : منصور بدآن خواجه که در راه خدا
غزل شمارهٔ ۷۲ : به خانه خانه میآرد چو بیذق شاه جان ما را
بخش ۷۲ – نظر کردن شیر در چاه و دیدن عکس خود را و آن خرگوش را : چونک شیر اندر بر خویشش کشید
بخش ۷۲ – به اقرار آوردن معاویه ابلیس را : تو چرا بیدار کردی مر مرا
بخش ۷۲ – مضطرب شدن فقیر نذر کرده بکندن امرود از درخت و گوشمال حق رسیدن بی مهلت : پنج روز آن باد امرودی نریخت
بخش ۷۲ – کژ وزیدن باد بر سلیمان علیهالسلام به سبب زلت او : باد بر تخت سلیمان رفت کژ
بخش ۷۲ – جواب آن مغفل کی گفته است کی خوش بودی این جهان اگر مرگ نبودی وخوش بودی ملک دنیا اگر زوالش نبودی و علی هذه الوتیرة من الفشارات : آن یکی میگفت خوش بودی جهان
بخش ۷۲ – جواب گفتن مرید و زجر کردن مرید آن طعانه را از کفر و بیهوده گفتن : بانگ زد بر وی جوان و گفت بس
رباعی شمارهٔ ۷۲ : مولای اناالتائب مما سلفا
غزل شمارهٔ ۷۳ : آمد بت میخانه تا خانه برد ما را
بخش ۷۳ – مژده بردن خرگوش سوی نخچیران کی شیر در چاه فتاد : چونک خرگوش از رهایی شاد گشت
بخش ۷۳ – راست گفتن ابلیس ضمیر خود را به معاویه : از بن دندان بگفتش بهر آن
بخش ۷۳ – متهم کردن آن شیخ را با دزدان وبریدن دستش را : بیست از دزدان بدند آنجا و بیش
بخش ۷۳ – شنیدن شیخ ابوالحسن رضی الله عنه خبر دادن ابویزید را و بود او و احوال او : همچنان آمد که او فرموده بود
بخش ۷۳ – فیما یرجی من رحمة الله تعالی معطی النعم قبل استحقاقها و هو الذی ینزل الغیث من بعد ما قنطوا و رب بعد یورث قربا و رب معصیة میمونة و رب سعادة تاتی من حیث یرجی النقم لیعلم ان الله یبدل سیاتهم حسنات : در حدیث آمد که روز رستخیز
بخش ۷۳ – واگشتن مرید از وثاق شیخ و پرسیدن از مردم و نشان دادن ایشان کی شیخ به فلان بیشه رفته است : بعد از آن پرسان شد او از هر کسی
رباعی شمارهٔ ۷۳ : میآمد یار مست و تنها تنها
غزل شمارهٔ ۷۴ : گر زان که نهای طالب جوینده شوی با ما
بخش ۷۴ – جمع شدن نخچیران گرد خرگوش و ثنا گفتن او را : جمع گشتند آن زمان جمله وحوش
بخش ۷۴ – فضیلت حسرت خوردن آن مخلص بر فوت نماز جماعت : آن یکی میرفت در مسجد درون
بخش ۷۴ – کرامات شیخ اقطع و زنبیل بافتن او بدو دست : در عریش او را یکی زایر بیافت
بخش ۷۴ – رقعهٔ دیگر نوشتن آن غلام پیش شاه چون جواب آن رقعهٔ اول نیافت : نامهٔ دیگر نوشت آن بدگمان
بخش ۷۴ – قصهٔ ایاز و حجره داشتن او جهت چارق و پوستین و گمان آمدن خواجه تاشانس را کی او را در آن حجره دفینه است به سبب محکمی در و گرانی قفل : آن ایاز از زیرکی انگیخته
بخش ۷۴ – یافتن مرید مراد را و ملاقات او با شیخ نزدیک آن بیشه : اندرین بود او که شیخ نامدار
رباعی شمارهٔ ۷۴ : نور فلکست این تن خاکی ما
غزل شمارهٔ ۷۵ : ای خواجه نمیبینی این روز قیامت را
بخش ۷۵ – پند دادن خرگوش نخچیران را کی بدین شاد مشوید : هین بملک نوبتی شادی مکن
بخش ۷۵ – تتمهٔ اقرار ابلیس به معاویه مکر خود را : پس عزازیلش بگفت ای میر راد
بخش ۷۵ – سبب جرات ساحران فرعون بر قطع دست و پا : ساحران را نه که فرعون لعین
بخش ۷۵ – قصهٔ آنک کسی به کسی مشورت میکرد گفتش مشورت با دیگری کن کی من عدوی توم : مشورت میکرد شخصی با کسی
بخش ۷۵ – بیان آنک آنچ بیان کرده میشود صورت قصه است وانگه آن صورتیست کی در خورد این صورت گیرانست و درخورد آینهٔ تصویر ایشان و از قدوسیتی کی حقیقت این قصه راست نطق را ازین تنزیل شرم میآید و از خجالت سر و ریش و قلم گم میکند و العاقل یکفیه الاشاره : زانک پیلم دید هندستان به خواب
بخش ۷۵ – حکمت در انی جاعل فی الارض خلیفة : پس خلیفه ساخت صاحبسینهای
رباعی شمارهٔ ۷۵ : هان ای سفری عزم کجایست کجا
غزل شمارهٔ ۷۶ : آخر بشنید آن مه آه سحر ما را
بخش ۷۶ – تفسیر رجعنا من الجهاد الاصغر الیالجهاد الاکبر : ای شهان کشتیم ما خصم برون
بخش ۷۶ – فوت شدن دزد بواز دادن آن شخص صاحبخانه را کی نزدیک آمده بود کی دزد را دریابد و بگیرد : این بدان ماند که شخصی دزد دید
بخش ۷۶ – حکایت استر پیش شتر کی من بسیار در رو میافتم و تو نمیافتی الا به نادر : گفت استر با شتر کای خوش رفیق
بخش ۷۶ – امیر کردن رسول علیهالسلام جوان هذیلی را بر سریهای کی در آن پیران و جنگ آزمودگان بودند : یک سریه میفرستادش رسول
بخش ۷۶ – حکمت نظر کردن در چارق و پوستین کی فلینظر الانسان مم خلق : بازگردان قصهٔ عشق ایاز
بخش ۷۶ – معجزهٔ هود علیهالسلام در تخلص مؤمنان امت به وقت نزول باد : مؤمنان از دست باد ضایره
رباعی شمارهٔ ۷۶ : یک چند به تقلید گزیدم خود را
غزل شمارهٔ ۷۷ : آب حیوان باید مر روح فزایی را
بخش ۷۷ – آمدن رسول روم تا امیرالمؤمنین عمر رضیالله عنه و دیدن او کرامات عمر را رضیالله عنه : تا عمر آمد ز قیصر یک رسول
بخش ۷۷ – قصهٔ منافقان و مسجد ضرار ساختن ایشان : یک مثال دیگر اندر کژروی
بخش ۷۷ – اجتماع اجزای خر عزیر علیه السلام بعد از پوسیدن باذن الله و درهم مرکب شدن پیش چشم عزیر علیه السلام : هین عزیرا در نگر اندر خرت
بخش ۷۷ – اعتراض کردن معترضی بر رسول علیهالسلام بر امیر کردن آن هذیلی : چون پیمبر سروری کرد از هذیل
بخش ۷۷ – خلق الجان من مارج من نار و قوله تعالی فی حق ابلیس انه کان من الجن ففسق : شعله میزد آتش جان سفیه
بخش ۷۷ – رجوع کردن به قصهٔ قبه و گنج : نک خیال آن فقیرم بیریا
رباعی شمارهٔ ۷۷ : یک طرفه عصاست موسی این رمه را
غزل شمارهٔ ۷۸ : ساقی ز شراب حق پر دار شرابی را
بخش ۷۸ – یافتن رسول روم امیرالمؤمنین عمر را رضیالله عنه خفته به زیر درخت : آمد او آنجا و از دور ایستاد
بخش ۷۸ – فریفتن منافقان پیغامبر را علیه السلام تا به مسجد ضرارش برند : بر رسول حق فسونها خواندند
بخش ۷۸ – جزع ناکردن شیخی بر مرگ فرزندان خود : بود شیخی رهنمایی پیش ازین
بخش ۷۸ – جواب گفتن مصطفی علیهالسلام اعتراض کننده را : در حضور مصطفای قندخو
بخش ۷۸ – در معنی این کی ارنا الاشیاء کما هی و معنی این کی لو کشف الغطاء ما از ددت یقینا و قوله در هر که تو از دیدهٔ بد مینگری از چنبرهٔ وجود خود مینگری پایهٔ کژ کژ افکند سایه : ای خروسان از وی آموزید بانگ
بخش ۷۸ – انابت آن طالب گنج به حق تعالی بعد از طلب بسیار و عجز و اضطرار کی ای ولی الاظهار تو کن این پنهان را آشکار : گفت آن درویش ای دانای راز
رباعی شمارهٔ ۷۸ : آن لقمه که در دهان نگنجد به طلب
غزل شمارهٔ ۷۹ : ای خواجه نمیبینی این روز قیامت را
بخش ۷۹ – سوال کردن رسول روم از امیرالمؤمنین عمر رضیالله عنه : مرد گفتش کای امیرالمؤمنین
بخش ۷۹ – اندیشیدن یکی از صحابه بانکار کی رسول چرا ستاری نمیکند : تا یکی یاری ز یاران رسول
بخش ۷۹ – عذر گفتن شیخ بهر ناگریستن بر فرزندان : شیخ گفت او را مپندار ای رفیق
بخش ۷۹ – قصهٔ سبحانی ما اعظم شانی گفتن ابویزید قدس الله سره و اعتراض مریدان و جواب این مر ایشان را نه به طریق گفت زبان بلک از راه عیان : با مریدان آن فقیر محتشم
بخش ۷۹ – بیان اتحاد عاشق و معشوق از روی حقیقت اگر چه متضادند از روی آنک نیاز ضد بینیازیست چنان که آینه بیصورتست و ساده است و بیصورتی ضد صورتست ولکن میان ایشان اتحادیست در حقیقت کی شرح آن درازست و العاقل یکفیه الاشاره : جسم مجنون را ز رنج و دوریی
بخش ۷۹ – آواز دادن هاتف مر طالب گنج را و اعلام کردن از حقیقت اسرار آن : اندرین بود او که الهام آمدش
رباعی شمارهٔ ۷۹ : آنی که فلک با تو درآید به طرب
غزل شمارهٔ ۸۰ : امروز گزافی ده آن باده نابی را
بخش ۸۰ – اضافت کردن آدم علیهالسلام آن زلت را به خویشتن کی ربنا ظلمنا و اضافت کردن ابلیس گناه خود را به خدای تعالی کی بما اغویتنی : کرد حق و کرد ما هر دو ببین
بخش ۸۰ – قصهٔ آن شخص کی اشتر ضالهٔ خود میجست و میپرسید : اشتری گم کردی و جستیش چست
بخش ۸۰ – قصهٔ خواندن شیخ ضریر مصحف را در رو و بینا شدن وقت قرائت : دید در ایام آن شیخ فقیر
بخش ۸۰ – بیان سبب فصاحت و بسیارگویی آن فضول به خدمت رسول علیهالسلام : پرتو مستی بیحد نبی
بخش ۸۰ – حکایت آن سه مسافر مسلمان و ترسا و جهود و آن کی به منزل قوتی یافتند و ترسا و جهود سیر بودند گفتند این قوت را فردا خوریم مسلمان صایم بود گرسنه ماند از آنک مغلوب بود : یک حکایت بشنو اینجا ای پسر
رباعی شمارهٔ ۸۰ : از بانگ سرافیل دمیده است رباب
غزل شمارهٔ ۸۱ : ای ساقی جان پر کن آن ساغر پیشین را
بخش ۸۱ – تفسیر و هو معکم اینما کنتم : بار دیگر ما به قصه آمدیم
بخش ۸۱ – متردد شدن در میان مذهبهای مخالف و بیرونشو و مخلص یافتن : همچنانک هر کسی در معرفت
بخش ۸۱ – صبرکردن لقمان چون دید کی داود حلقهها میساخت از سال کردن با این نیت کی صبر از سال موجب فرج باشد : رفت لقمان سوی داود صفا
بخش ۸۱ – بیان رسول علیه السلام سبب تفضیل و اختیار کردن او آن هذیلی را به امیری و سرلشکری بر پیران و کاردیدگان : حکم اغلب راست چون غالب بدند
بخش ۸۱ – حکایت اشتر و گاو و قج که در راه بند گیاه یافتند هر یکی میگفت من خورم : اشتر و گاو و قجی در پیش راه
رباعی شمارهٔ ۸۱ : امروز چو هر روز خرابیم خراب
غزل شمارهٔ ۸۲ : معشوقه به سامان شد تا باد چنین بادا
بخش ۸۲ – سؤال کردن رسول روم از عمر رضیالله عنه از سبب ابتلای ارواح با این آب و گل جسم : گفت یا عمر چه حکمت بود و سر
بخش ۸۲ – امتحان هر چیزی تا ظاهر شود خیر و شری کی در ویست : یک نظر قانع مشو زین سقف نور
بخش ۸۲ – بقیهٔ حکایت نابینا و مصحف : مرد مهمان صبرکرد و ناگهان
بخش ۸۲ – علامت عاقل تمام و نیمعاقل و مرد تمام و نیممرد و علامت شقی مغرور لاشی : عاقل آن باشد که او با مشعلهست
بخش ۸۲ – بازگشتن نمامان از حجرهٔ ایاز به سوی شاه توبره تهی و خجل همچون بدگمانان در حق انبیا علیهمالسلام بر وقت ظهور برائت و پاکی ایشان کی یوم تبیض وجوه و تسود وجوه و قوله تری الذین کذبوا علی الله وجوههم مسودة : شاه قاصد گفت هین احوال چیست
بخش ۸۲ – مثل : سوی جامع میشد آن یک شهریار
رباعی شمارهٔ ۸۲ : امشب ز برای دل اصحاب مخسب
غزل شمارهٔ ۸۳ : ای یار قمرسیما ای مطرب شکرخا
بخش ۸۳ – در معنی آنک من اراد ان یجلس مع الله فلیجلس مع اهل التصوف : آن رسول از خود بشد زین یک دو جام
بخش ۸۳ – شرح فایدهٔ حکایت آن شخص شتر جوینده : اشتری گم کردهای ای معتمد
بخش ۸۳ – صفت بعضی اولیا کی راضیاند باحکام و لابه نکنند کی این حکم را بگردان : بشنو اکنون قصهٔ آن رهروان
بخش ۸۳ – قصهٔ آن آبگیر و صیادان و آن سه ماهی یکی عاقل و یکی نیم عاقل وان دگر مغرور و ابله مغفل لاشی و عاقبت هر سه : قصهٔ آن آبگیرست ای عنود
بخش ۸۳ – حواله کردن پادشاه قبول و توبهٔ نمامان و حجره گشایان و سزا دادن ایشان با ایاز کی یعنی این جنایت بر عرض او رفته است : این جنایت بر تن و عرض ویست
بخش ۸۳ – جواب گفتن مسلمان آنچ دید به یارانش جهود و ترسا و حسرت خوردن ایشان : پس مسلمان گفت ای یاران من
رباعی شمارهٔ ۸۳ : اندیشه مکن بکن تو خود را در خواب
غزل شمارهٔ ۸۴ : چون گل همه تن خندم نه از راه دهان تنها
بخش ۸۴ – قصهٔ بازرگان کی طوطی محبوس او او را پیغام داد به طوطیان هندوستان هنگام رفتن به تجارت : بود بازرگان و او را طوطیی
بخش ۸۴ – بیان آنک در هر نفسی فتنهٔ مسجد ضرار هست : چون پدید آمد که آن مسجد نبود
بخش ۸۴ – سال کردن بهلول آن درویش را : گفت بهلول آن یکی درویش را
بخش ۸۴ – سر خواندن وضو کننده اوراد وضو را : در وضو هر عضو را وردی جدا
بخش ۸۴ – منادی کردن سید ملک ترمد کی هر کی در سه یا چهار روز به سمرقند رود به فلان مهم خلعت و اسپ و غلام و کنیزک و چندین زر دهم و شنیدن دلقک خبر این منادی در ده و آمدن به اولاقی نزد شاه کی من باری نتوانم رفتن : سید ترمد که آنجا شاه بود
رباعی شمارهٔ ۸۴ : اندیشه و غم را نبود هستی و تاب
غزل شمارهٔ ۸۵ : از بهر خدا بنگر در روی چو زر جانا
بخش ۸۵ – صفت اجنحهٔ طیور عقول الهی : قصهٔ طوطی جان زین سان بود
بخش ۸۵ – حکایت هندو کی با یار خود جنگ میکرد بر کاری و خبر نداشت کی او هم بدان مبتلاست : چار هندو در یکی مسجد شدند
بخش ۸۵ – قصهٔ دقوقی رحمة الله علیه و کراماتش : آن دقوقی داشت خوش دیباجهای
بخش ۸۵ – شخصی به وقت استنجا میگفت اللهم ارحنی رائحة الجنه به جای آنک اللهم اجعلنی من التوابین واجعلنی من المتطهرین کی ورد استنجاست و ورد استنجا را به وقت استنشاق میگفت عزیزی بشنید و این را طاقت نداشت : آن یکی در وقت استنجا بگفت
بخش ۸۵ – تعجیل فرمودن پادشاه ایاز را کی زود این حکم را به فیصل رسان و منتظر مدار و ایام بیننا مگو کی الانتظار موت الاحمر و جواب گفتن ایاز شاه را : گفت ای شه جملگی فرمان تراست
بخش ۸۵ – حکایت تعلق موش با چغز و بستن پای هر دو به رشتهای دراز و بر کشیدن زاغ موش را و معلق شدن چغز و نالیدن و پشیمانی او از تعلق با غیر جنس و با جنس خود ناساختن : از قضا موشی و چغزی با وفا
رباعی شمارهٔ ۸۵ : ای آنکه تو دیر آمدهای در کتاب
غزل شمارهٔ ۸۶ : ای گشته ز تو خندان بستان و گل رعنا
بخش ۸۶ – دیدن خواجه طوطیان هندوستان را در دشت و پیغام رسانیدن از آن طوطی : چونک تا اقصای هندستان رسید
بخش ۸۶ – قصد کردن غزان بکشتن یک مردی تا آن دگر بترسد : آن غزان ترک خونریز آمدند
بخش ۸۶ – بازگشتن به قصهٔ دقوقی : مر علی را در مثالی شیر خواند
بخش ۸۶ – قصهٔ آن مرغ گرفته کی وصیت کرد کی بر گذشته پشیمانی مخور تدارک وقت اندیش و روزگار مبر در پشیمانی : آن یکی مرغی گرفت از مکر و دام
بخش ۸۶ – حکایت در تقریر این سخن کی چندین گاه گفت ذکر را آزمودیم مدتی صبر و خاموشی را بیازماییم : چند پختی تلخ و تیز و شورگز
بخش ۸۶ – تدبیر کردن موش به چغز کی من نمیتوانم بر تو آمدن به وقت حاجت در آب میان ما وصلتی باید کی چون من بر لب جو آیم ترا توانم خبر کردن و تو چون بر سر سوراخ موشخانه آیی مرا توانی خبر کردن الی آخره : این سخن پایان ندارد گفت موش
رباعی شمارهٔ ۸۶ : ای آنکه تو یوسف منی من یعقوب
غزل شمارهٔ ۸۷ : جانا سر تو یارا مگذار چنین ما را
بخش ۸۷ – تفسیر قول فریدالدین عطار قدس الله روحه تو صاحب نفسی ای غافل میان خاک خون میخور که صاحبدل اگر زهری خورد آن انگبین باشد : صاحب دل را ندارد آن زیان
بخش ۸۷ – بیان حال خودپرستان و ناشکران در نعمت وجود انبیا و اولیا علیهم السلام : هر که زیشان گفت از عیب و گناه
بخش ۸۷ – سر طلب کردن موسی خضر را علیهماالسلام با کمال نبوت و قربت : از کلیم حق بیاموز ای کریم
بخش ۸۷ – چاره اندیشیدن آن ماهی نیمعاقل و خود را مرده کردن : گفت ماهی دگر وقت بلا
بخش ۸۷ – مبالغه کردن موش در لابه و زاری و وصلت جستن از چغز آبی : گفت کای یار عزیز مهرکار
رباعی شمارهٔ ۸۷ : ای دل دو سه شام تا سحرگاه مخسب
غزل شمارهٔ ۸۸ : شاد آمدی ای مه رو ای شادی جان شاد آ
بخش ۸۸ – تعظیم ساحران مر موسی را علیهالسلام کی چه میفرمایی اول تو اندازی عصا : ساحران در عهد فرعون لعین
بخش ۸۸ – شکایت گفتن پیرمردی به طبیب از رنجوریها و جواب گفتن طبیب او را : گفت پیری مر طبیبی را که من
بخش ۸۸ – بازگشتن به قصهٔ دقوقی : آن دقوقی رحمة الله علیه
بخش ۸۸ – بیان آنک عهد کردن احمق وقت گرفتاری و ندم هیچ وفایی ندارد کی لو ردوالعادوا لما نهوا عنه و انهم لکاذبون صبح کاذب وفا ندارد : عقل میگفتش حماقت با توست
رباعی شمارهٔ ۸۸ : ای روی ترا غلام گلنار مخسپ
غزل شمارهٔ ۸۹ : یک پند ز من بشنو خواهی نشوی رسوا
بخش ۸۹ – باز گفتن بازرگان با طوطی آنچ دید از طوطیان هندوستان : کرد بازرگان تجارت را تمام
بخش ۸۹ – قصهٔ جوحی و آن کودک کی پیش جنازهٔ پدر خویش نوحه میکرد : کودکی در پیش تابوت پدر
بخش ۸۹ – نمودن مثال هفت شمع سوی ساحل : هفت شمع از دور دیدم ناگهان
بخش ۸۹ – در بیان آنک وهم قلب عقلست و ستیزهٔ اوست بدو ماند و او نیست و قصهٔ مجاوبات موسی علیهالسلام کی صاحب عقل بود با فرعون کی صاحب وهم بود : عقل ضد شهوتست ای پهلوان
بخش ۸۹ – در بیان آنک دعای عارف واصل و درخواست او از حق همچو درخواست حقست از خویشتن کی کنت له سمعا و بصرا و لسانا و یدا و قوله و ما رمیت اذ رمیت و لکن الله رمی و آیات و اخبار و آثار درین بسیارست و شرح سبب ساختن حق تا مجرم را گوش گرفته بتوبهٔ نصوح آورد : آن دعا از هفت گردون در گذشت
بخش ۸۹ – حکایت شب دزدان کی سلطان محمود شب در میان ایشان افتاد کی من یکیام از شما و بر احوال ایشان مطلع شدن الی آخره : شب چو شه محمود برمیگشت فرد
رباعی شمارهٔ ۸۹ : ای ماه چنین شبی تو مهوار مخسب
غزل شمارهٔ ۹۰ : ای شاد که ما هستیم اندر غم تو جانا
بخش ۹۰ – شنیدن آن طوطی حرکت آن طوطیان و مردن آن طوطی در قفص و نوحهٔ خواجه بر وی : چون شنید آن مرغ کان طوطی چه کرد
بخش ۹۰ – ترسیدن کودک از آن شخص صاحب جثه و گفتن آن شخص کی ای کودک مترس کی من نامردم : کنک زفتی کودکی را یافت فرد
بخش ۹۰ – شدن آن هفت شمع بر مثال یک شمع : باز میدیدم که میشد هفت یک
بخش ۹۰ – بیان آنک عمارت در ویرانیست و جمعیت در پراکندگیست و درستی در شکستگیست و مراد در بیمرادیست و وجود در عدم است و علی هذا بقیة الاضداد والازواج : آن یکی آمد زمین را میشکافت
بخش ۹۰ – نوبت جستن رسیدن به نصوح و آواز آمدن که همه را جستیم نصوح را بجویید و بیهوش شدن نصوح از آن هیبت و گشاده شدن کار بعد از نهایت بستگی کماکان یقول رسول الله صلی الله علیه و سلم اذا اصابه مرض او هم اشتدی ازمة تنفرجی : جمله را جستیم پیش آی ای نصوح
بخش ۹۰ – قصهٔ آنک گاو بحری گوهر کاویان از قعر دریا بر آورد شب بر ساحل دریا نهد در درخش و تاب آن میچرد بازرگان از کمین برون آید چون گاو از گوهر دورتر رفته باشد بازرگان به لجم و گل تیره گوهر را بپوشاند و بر درخت گریزد الی آخر القصه و التقریب : گاو آبی گوهر از بحر آورد
رباعی شمارهٔ ۹۰ : این باد سحر محرم رازست مخسب
غزل شمارهٔ ۹۱ : در آب فکن ساقی بط زاده آبی را
بخش ۹۱ – تفسیر قول حکیم بهرچ از راه و امانی چه کفر آن حرف و چه ایمان بهرچ از دوست دورافتی چه زشت آن نقش و چه زیبا در معنی قوله علیهالسلام ان سعدا لغیور و انا اغیر من سعد و الله اغیر منی و من غیر ته حرم الفواحش ما ظهر منها و ما بطن : جمله عالم زان غیور آمد که حق
بخش ۹۱ – قصهٔ تیراندازی و ترسیدن او از سواری کی در بیشه میرفت : یک سواری با سلاح و بس مهیب
بخش ۹۱ – نمودن آن شمعها در نظر هفت مرد : هفت شمع اندر نظر شد هفت مرد
بخش ۹۱ – یافته شدن گوهر و حلالی خواستن حاجبکان و کنیزکان شاهزاده از نصوح : بعد از آن خوفی هلاک جان بده
بخش ۹۱ – رجوع کردن به قصهٔ طلب کردن آن موش آن چغز را لبلب جو و کشیدن سر رشته تا چغز را در آب خبر شود از طلب او : آن سرشتهٔ عشق رشته میکشد
رباعی شمارهٔ ۹۱ : ای یار که نیست همچو تو یار مخسب
غزل شمارهٔ ۹۲ : زهی باغ زهی باغ که بشکفت ز بالا
بخش ۹۲ – رجوع به حکایت خواجهٔ تاجر : بس دراز است این حدیث خواجه گو
بخش ۹۲ – قصهٔ اعرابی و ریگ در جوال کردن و ملامت کردن آن فیلسوف او را : یک عرابی بار کرده اشتری
بخش ۹۲ – باز شدن آن شمعها هفت درخت : باز هر یک مرد شد شکل درخت
بخش ۹۲ – حمله بردن این جهانیان بر آن جهانیان و تاختن بردن تا سینور ذر و نسل کی سر حد غیب است و غفلت ایشان از کمین کی چون غازی به غزا نرود کافر تاختن آورد : حمله بردند اسپه جسمانیان
بخش ۹۲ – باز خواندن شهزاده نصوح را از بهر دلاکی بعد از استحکام توبه و قبول توبه و بهانه کردن او و دفع گفتن : بعد از آن آمد کسی کز مرحمت
بخش ۹۲ – قصهٔ عبدالغوث و ربودن پریان او را و سالها میان پریان ساکن شدن او و بعد از سالها آمدن او به شهر و فرزندان خویش را باز ناشکیفتن او از آن پریان بحکم جنسیت و همدلی او با ایشان : بود عبدالغوث همجنس پری
رباعی شمارهٔ ۹۲ : بردار حجابها به یکبار امشب
غزل شمارهٔ ۹۳ : میندیش میندیش که اندیشه گریها
بخش ۹۳ – برون انداختن مرد تاجر طوطی را از قفس و پریدن طوطی مرده : بعد از آنش از قفس بیرون فکند
بخش ۹۳ – کرامات ابراهیم ادهم قدس الله سره بر لب دریا : هم ز ابراهیم ادهم آمدست
بخش ۹۳ – مخفی بودن آن درختان ازچشم خلق : این عجبتر که بریشان میگذشت
بخش ۹۳ – بیان آنک تن خاکی آدمی همچون آهن نیکو جوهر قابل آینه شدن است تا درو هم در دنیا بهشت و دوزخ و قیامت و غیر آن معاینه بنماید نه بر طریق خیال : پس چو آهن گرچه تیرههیکلی
بخش ۹۳ – حکایت در بیان آنک کسی توبه کند و پشیمان شود و باز آن پشیمانیها را فراموش کند و آزموده را باز آزماید در خسارت ابد افتد چون توبهٔ او را ثباتی و قوتی و حلاوتی و قبولی مدد نرسد چون درخت بیبیخ هر روز زردتر و خشکتر نعوذ بالله : گازری بود و مر او را یک خری
بخش ۹۳ – داستان آن مرد کی وظیفه داشت از محتسب تبریز و وامها کرده بود بر امید آن وظیفه و او را خبر نه از وفات او حاصل از هیچ زندهای وام او گزارده نشد الا از محتسب متوفی گزارده شد چنانک گفتهاند لیس من مات فاستراح بمیت انما المیت میت الاحیاء : آن یکی درویش ز اطراف دیار
رباعی شمارهٔ ۹۳ : بیجام در این دور شرابست شراب
غزل شمارهٔ ۹۴ : زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا
بخش ۹۴ – وداع کردن طوطی خواجه را و پریدن : یک دو پندش داد طوطی بینفاق
بخش ۹۴ – آغاز منور شدن عارف بنور غیببین : چون یکی حس در روش بگشاد بند
بخش ۹۴ – یک درخت شدن آن هفت درخت : گفت راندم پیشتر من نیکبخت
بخش ۹۴ – باز گفتن موسی علیهالسلام اسرار فرعون را و واقعات او را ظهر الغیب تابخبیری حق ایمان آورد یا گمان برد : ز آهن تیره بقدرت مینمود
بخش ۹۴ – تشبیه کردن قطب کی عارف واصلست در اجری دادن خلق از قوت مغفرت و رحمت بر مراتبی کی حقش الهام دهد و تمثیل بشیر که دد اجری خوار و باقی خوار ویند بر مراتب قرب ایشان بشیر نه قرب مکانی بلک قرب صفتی و تفاصیل این بسیارست والله الهادی : قطب شیر و صید کردن کار او
بخش ۹۴ – آمدن جعفر رضی الله عنه به گرفتن قلعه به تنهایی و مشورت کردن ملک آن قلعه در دفع او و گفتن آن وزیر ملک را کی زنهار تسلیم کن و از جهل تهور مکن کی این مرد میدست و از حق جمعیت عظیم دارد در جان خویش الی آخره : چونک جعفر رفت سوی قلعهای
رباعی شمارهٔ ۹۴ : بیطاعت دین بهشت رحمان مطلب
غزل شمارهٔ ۹۵ : زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا
بخش ۹۵ – مضرت تعظیم خلق و انگشتنمای شدن : تن قفسشکلست تن شد خار جان
بخش ۹۵ – طعن زدن بیگانه در شیخ و جواب گفتن مرید شیخ او را : آن یکی یک شیخ را تهمت نهاد
بخش ۹۵ – هفت مرد شدن آن هفت درخت : بعد دیری گشت آنها هفت مرد
بخش ۹۵ – بیان آنک در توبه بازست : هین مکن زین پس فراگیر احتراز
بخش ۹۵ – رجوع کردن به حکایت آن شخص وام کرده و آمدن او به امید عنایت آن محتسب سوی تبریز : آن غریب ممتحن از بیم وام
رباعی شمارهٔ ۹۵ : بیکار مشین درآ درآمیز شتاب
غزل شمارهٔ ۹۶ : لب را تو به هر بوسه و هر لوت میالا
بخش ۹۶ – تفسیر ما شاء الله کان : این همه گفتیم لیک اندر بسیچ
بخش ۹۶ – بقیهٔ قصهٔ ابراهیم ادهم بر لب آن دریا : چون نفاذ امر شیخ آن میر دید
بخش ۹۶ – پیش رفتن دقوقی رحمة الله علیه به امامت : این سخن پایان ندارد تیز دو
بخش ۹۶ – گفتن موسی علیهالسلام فرعون را کی از من یک پند قبول کن و چهار فضیلت عوض بستان : هین ز من بپذیر یک چیز و بیار
بخش ۹۶ – ناپسندیدن روباه گفتن خر را کی من راضیم به قسمت : گفت روبه جستن رزق حلال
بخش ۹۶ – باخبر شدن آن غریب از وفات آن محتسب و استغفار او از اعتماد بر مخلوق و تعویل بر عطای مخلوق و یاد نعمتهای حق کردنش و انابت به حق از جرم خود ثم الذین کفروا بربهم یعدلون : چون به هوش آمد بگفت ای کردگار
رباعی شمارهٔ ۹۶ : حاجت نبود مستی ما را به شراب
غزل شمارهٔ ۹۷ : رفتم به سوی مصر و خریدم شکری را
بخش ۹۷ – داستان پیر چنگی کی در عهد عمر رضی الله عنه از بهر خدا روز بینوایی چنگ زد میان گورستان : آن شنیدستی که در عهد عمر
بخش ۹۷ – دعوی کردن آن شخص کی خدای تعالی مرا نمیگیرد به گناه و جواب گفتن شعیب علیه السلام مرورا : آن یکی میگفت در عهد شعیب
بخش ۹۷ – پیش رفتن دقوقی به امامت آن قوم : در تحیات و سلام الصالحین
بخش ۹۷ – شرح کردن موسی علیهالسلام آن چهار فضیلت را جهت پای مزد ایمان فرعون : گفت موسی که اولین آن چهار
بخش ۹۷ – جواب گفتن خر روباه را : گفت از ضعف توکل باشد آن
رباعی شمارهٔ ۹۷ : خواب آمد و در چشم نبد موضع خواب
غزل شمارهٔ ۹۸ : ای از نظرت مست شده اسم و مسما
بخش ۹۸ – در بیان این حدیث کی ان لربکم فی ایام دهرکم نفحات الا فتعر ضوا لها : گفت پیغامبر که نفحتهای حق
بخش ۹۸ – بقیهٔ قصهٔ طعنه زدن آن مرد بیگانه در شیخ : آن خبیث از شیخ میلایید ژاژ
بخش ۹۸ – اقتدا کردن قوم از پس دقوقی : پیش در شد آن دقوقی در نماز
بخش ۹۸ – تفسیر کنت کنزا مخفیا فاحببت ان اعرف : خانه بر کن کز عقیق این یمن
بخش ۹۸ – جواب گفتن روبه خر را : گفت روبه آن توکل نادرست
بخش ۹۸ – توزیع کردن پایمرد در جملهٔ شهر تبریز و جمع شدن اندک چیز و رفتن آن غریب به تربت محتسب به زیارت و این قصه را بر سر گور او گفتن به طریق نوحه الی آخره : واقعهٔ آن وام او مشهور شد
رباعی شمارهٔ ۹۸ : دانیکه چه میگوید این بانگ رباب
غزل شمارهٔ ۹۹ : دلارام نهان گشته ز غوغا
بخش ۹۹ – قصهٔ سوال کردن عایشه رضی الله عنها از مصطفی صلیالله علیه و سلم کی امروز باران بارید چون تو سوی گورستان رفتی جامههای تو چون تر نیست : مصطفی روزی به گورستان برفت
بخش ۹۹ – گفتن عایشه رضی الله عنها مصطفی را علیه السلام کی تو بی مصلی بهر جا نماز میکنی چونست : عایشه روزی به پیغامبر بگفت
بخش ۹۹ – بیان اشارت سلام سوی دست راست در قیامت از هیبت محاسبه حق از انبیا استعانت و شفاعت خواستن : انبیا گویند روز چاره رفت
بخش ۹۹ – غره شدن آدمی به ذکاوت و تصویرات طبع خویشتن و طلب ناکردن علم غیب کی علم انبیاست : دیدم اندر خانه من نقش و نگار
بخش ۹۹ – جواب گفتن خر روباه را : گفت این معکوس میگویی بدان
رباعی شمارهٔ ۹۹ : در چشم آمد خیال آن در خوشاب
غزل شمارهٔ ۱۰۰ : بیا ای جان نو داده جهان را
بخش ۱۰۰ – تفسیر بیت حکم رضیالله عنه «آسمانهاست در ولایت جان کارفرمای آسمان جهان» «در ره روح پست و بالاهاست کوههای بلند و دریاهاست» : غیب را ابری و آبی دیگرست
بخش ۱۰۰ – کشیدن موش مهار شتر را و معجب شدن موش در خود : موشکی در کف مهار اشتری
بخش ۱۰۰ – شنیدن دقوقی در میان نماز افغان آن کشتی کی غرق خواست شدن : آن دقوقی در امامت کرد ساز
بخش ۱۰۰ – بیان این خبر کی کلموا الناس علی قدر عقولهم لا علی قدر عقولکم حتی لا یکذبوا الله و رسوله : چونک با کودک سر و کارم فتاد
بخش ۱۰۰ – ماخذهٔ یوسف صدیق صلواتالله علیه به حبس بضع سنین به سبب یاری خواستن از غیر حق و گفتن اذکرنی عند ربک مع تقریره : آنچنان که یوسف از زندانیی
رباعی شمارهٔ ۱۰۰ : دل در هوس تو چون ربابست رباب
غزل شمارهٔ ۱۰۱ : بسوزانیم سودا و جنون را
بخش ۱۰۱ – در معنی این حدیث کی اغتنموا برد الربیع الی آخره : گفت پیغامبر ز سرمای بهار
بخش ۱۰۱ – کرامات آن درویش کی در کشتی متهمش کردند : بود درویشی درون کشتیی
بخش ۱۰۱ – تصورات مرد حازم : آنچنانک ناگهان شیری رسید
بخش ۱۰۱ – قوله علیه السلام من بشرنی بخروج صفر بشرته بالجنة : احمد آخر زمان را انتقال
بخش ۱۰۱ – جواب دادن روبه خر را و تحریض کردن او خر را بر کسب : گفت روبه این حکایت را بهل
بخش ۱۰۱ – رجوع کردن به قصهٔ آن پایمرد و آن غریب وامدار و بازگشتن ایشان از سر گور خواجه و خواب دیدن پایمرد خواجه را الی آخره : بینهایت آمد این خوش سرگذشت
رباعی شمارهٔ ۱۰۱ : ساقی در ده برای دیدار صواب
غزل شمارهٔ ۱۰۲ : سلیمانا بیار انگشتری را
بخش ۱۰۲ – پرسیدن صدیقه رضیالله عنها از مصطفی صلیالله علیه و سلم کی سر باران امروزینه چه بود : گفت صدیقه که ای زبدهٔ وجود
بخش ۱۰۲ – تشنیع صوفیان بر آن صوفی کی پیش شیخ بسیار میگوید : صوفیان بر صوفیی شنعه زدند
بخش ۱۰۲ – دعا و شفاعت دقوقی در خلاص کشتی : چون دقوقی آن قیامت را بدید
بخش ۱۰۲ – مشورت کردن فرعون با ایسیه در ایمان آوردن به موسی علیهالسلام : باز گفت او این سخن با ایسیه
بخش ۱۰۲ – جواب گفتن خر روباه را کی توکل بهترین کسبهاست کی هر کسبی محتاجست به توکل کی ای خدا این کار مرا راست آر و دعا متضمن توکلست و توکل کسبی است کی به هیچ کسبی دیگر محتاج نیست الی آخره : گفت من به از توکل بر ربی
رباعی شمارهٔ ۱۰۲ : سبحانالله من و تو ای در خوشاب
غزل شمارهٔ ۱۰۳ : دل و جان را در این حضرت بپالا
بخش ۱۰۳ – بقیهٔ قصهٔ پیر چنگی و بیان مخلص آن : مطربی کز وی جهان شد پر طرب
بخش ۱۰۳ – عذر گفتن فقیر به شیخ : پس فقیر آن شیخ را احوال گفت
بخش ۱۰۳ – انکار کردن آن جماعت بر دعا و شفاعت دقوقی و پریدن ایشان و ناپیدا شدن در پردهٔ غیب و حیران شدن دقوقی کی در هوا رفتند یا در زمین : چون رهید آن کشتی و آمد بکام
بخش ۱۰۳ – قصهٔ باز پادشاه و کمپیر زن : باز اسپیدی به کمپیری دهی
بخش ۱۰۳ – مثل آوردن اشتر در بیان آنک در مخبر دولتی فر و اثر آن چون نبینی جای متهم داشتن باشد کی او مقلدست در آن : آن یکی پرسید اشتر را که هی
بخش ۱۰۳ – حکایت آن پادشاه و وصیت کردن او سه پسر خویش را کی درین سفر در ممالک من فلان جا چنین ترتیب نهید و فلان جا چنین نواب نصب کنید اما الله الله به فلان قلعه مروید و گرد آن مگردید : بود شاهی شاه را بد سه پسر
رباعی شمارهٔ ۱۰۳ : شب گردم گرد شهر چون باد و چو آب
غزل شمارهٔ ۱۰۴ : خبر کن ای ستاره یار ما را
بخش ۱۰۴ – در خواب گفتن هاتف مر عمر را رضی الله عنه کی چندین زر از بیت المال بن مرد ده کی در گورستان خفته است : آن زمان حق بر عمر خوابی گماشت
بخش ۱۰۴ – بیان دعویی که عین آن دعوی گواه صدق خویش است : گر تو هستی آشنای جان من
بخش ۱۰۴ – باز شرح کردن حکایت آن طالب روزی حلال بی کسب و رنج در عهد داود علیه السلام و مستجاب شدن دعای او : یادم آمد آن حکایت کان فقیر
بخش ۱۰۴ – قصهٔ آن زن کی طفل او بر سر ناودان غیژید و خطر افتادن بود و از علی کرمالله وجهه چاره جست : یک زنی آمد به پیش مرتضی
بخش ۱۰۴ – فرق میان دعوت شیخ کامل واصل و میان سخن ناقصان فاضل فضل تحصیلی بر بسته : شیخ نورانی ز ره آگه کند
رباعی شمارهٔ ۱۰۴ : شب گشت درین سینه چه سوز است عجب
غزل شمارهٔ ۱۰۵ : چو او باشد دل دلسوز ما را
بخش ۱۰۵ – نالیدن ستون حنانه چون برای پیغامبر صلی الله علیه و سلم منبر ساختند کی جماعت انبوه شد گفتند ما روی مبارک ترا بهنگام وعظ نمیبینیم و شنیدن رسول و صحابه آن ناله را و سال و جواب مصطفی صلی الله علیه و سلم با ستون صریح : استن حنانه از هجر رسول
بخش ۱۰۵ – سجده کردن یحیی علیه السلام در شکم مادر مسیح را علیه السلام : مادر یحیی به مریم در نهفت
بخش ۱۰۵ – رفتن هر دو خصم نزد داود علیه السلام : میکشیدش تا به داود نبی
بخش ۱۰۵ – مشورت کردن فرعون با وزیرش هامان در ایمان آوردن به موسی علیهالسلام : گفت با هامان چون تنهااش بدید
بخش ۱۰۵ – روان شدن شهزادگان در ممالک پدر بعد از وداع کردن ایشان شاه را و اعادت کردن شاه وقت وداع وصیت را الی آخره : عزم ره کردند آن هر سه پسر
رباعی شمارهٔ ۱۰۵ : علمی که ترا گره گشاید به طلب
غزل شمارهٔ ۱۰۶ : مرا حلوا هوس کردست حلوا
بخش ۱۰۶ – اظهار معجزهٔ پیغمبر صلی الله علیه و سلم به سخن آمدن سنگریزه در دست ابوجهل علیه اللعنه و گواهی دادن سنگریزه بر حقیت محمد صلی الله علیه و سلم به رسالت او : سنگها اندر کف بوجهل بود
بخش ۱۰۶ – اشکال آوردن برین قصه : ابلهان گویند کین افسانه را
بخش ۱۰۶ – شنیدن داود علیه السلام سخن هر دو خصم وسال کردن از مدعی علیه : چونک داود نبی آمد برون
بخش ۱۰۶ – تزییف سخن هامان علیهاللعنه : دوست از دشمن همی نشناخت او
بخش ۱۰۶ – غالب شدن حیلهٔ روباه بر استعصام و تعفف خر و کشیدن روبه خر را سوی شیر به بیشه : روبه اندر حیله پای خود فشرد
رباعی شمارهٔ ۱۰۶ : گر آب حیات خوشگواری ای خواب
غزل شمارهٔ ۱۰۷ : امیر حسن خندان کن چشم را
بخش ۱۰۷ – بقیهٔ قصهٔ مطرب و پیغام رسانیدن امیرالمؤمنین عمر رضی الله عنه باو آنچ هاتف آواز داد : باز گرد و حال مطرب گوشدار
بخش ۱۰۷ – جواب اشکال : این بداند کانک اهل خاطرست
بخش ۱۰۷ – حکم کردن داود علیه السلام برکشندهٔ گاو : گفت داود این سخنها را بشو
بخش ۱۰۷ – نومید شدن موسی علیهالسلام از ایمام فرعون به تاثیر کردن سخن هامان در دل فرعون : گفت موسی لطف بنمودیم وجود
بخش ۱۰۷ – دیدن ایشان در قصر این قلعهٔ ذات الصور نقش روی دختر شاه چین را و بیهوش شدن هر سه و در فتنه افتادن و تفحص کردن کی این صورت کیست : این سخن پایان ندارد آن گروه
رباعی شمارهٔ ۱۰۷ : گرم آمد عاشقانه و چست شتاب
غزل شمارهٔ ۱۰۸ : به برج دل رسیدی بیست این جا
بخش ۱۰۸ – گردانیدن عمر رضی الله عنه نظر او را از مقام گریه کی هستیست بمقام استغراق : پس عمر گفتش که این زاری تو
بخش ۱۰۸ – سخن گفتن به زبان حال و فهم کردن آن : ماجرای شمع با پروانه تو
بخش ۱۰۸ – تضرع آن شخص از داوری داود علیه السلام : سجده کرد و گفت کای دانای سوز
بخش ۱۰۸ – منازعت امیران عرب با مصطفی علیهالسلام کی ملک را مقاسمت کن با ما تا نزاعی نباشد و جواب فرمودن مصطفی علیهالسلام کی من مامورم درین امارت و بحث ایشان از طرفین : آن امیران عرب گرد آمدند
بخش ۱۰۸ – بردن روبه خر را پیش شیر و جستن خر از شیر و عتاب کردن روباه با شیر کی هنوز خر دور بود تعجیل کردی و عذر گفتن شیر و لابه کردن روبه را شیر کی برو بار دگرش به فریب : چونک بر کوهش بسوی مرج برد
رباعی شمارهٔ ۱۰۸ : گر میخواهی بقا و پیروز مخسب
غزل شمارهٔ ۱۰۹ : بکت عینی غداه البین دمعا
بخش ۱۰۹ – تفسیر دعای آن دو فرشته کی هر روز بر سر هر بازاری منادی میکنند کی اللهم اعط کل منفق خلفا اللهم اعط کل ممسک تلفا و بیان کردن کی آن منفق مجاهد راه حقست نی مسرف راه هوا : گفت پیغامبر که دایم بهر پند
بخش ۱۰۹ – پذیرا آمدن سخن باطل در دل باطلان : گفت اینک راست پذرفتم بجان
بخش ۱۰۹ – در خلوت رفتن داود تا آنچ حقست پیدا شود : در فرو بست و برفت آنگه شتاب
بخش ۱۰۹ – در بیان آنک شناسای قدرت حق نپرسد کی بهشت و دوزخ کجاست : هر کجا خدا دوزخ کند
بخش ۱۰۹ – در بیان آنک نقض عهد و توبه موجب بلا بود بلک موجب مسخ است چنانک در حق اصحاب سبت و در حق اصحاب مایدهٔ عیسی و جعل منهم القردة و الخنازیر و اندرین امت مسخ دل باشد و به قیامت تن را صورت دل دهند نعوذ بالله : نقض میثاق و شکست توبهها
رباعی شمارهٔ ۱۰۹ : مستند مجردان اسرار امشب
غزل شمارهٔ ۱۱۰ : تو بشکن چنگ ما را ای معلا
بخش ۱۱۰ – قصهٔ خلیفه کی در کرم در زمان خود از حاتم طائی گذشته بود و نظیر خود نداشت : یک خلیفه بود در ایام پیش
بخش ۱۱۰ – جستن آن درخت کی هر که میوهٔ آن درخت خورد نمیرد : گفت دانایی برای داستان
بخش ۱۱۰ – حکم کردن داود بر صاحب گاو کی از سر گاو برخیز و تشنیع صاحب گاو بر داود علیه السلام : گفت داودش خمش کن رو بهل
بخش ۱۱۰ – جواب دهری کی منکر الوهیت است و عالم را قدیم میگوید : دی یکی میگفت عالم حادثست
بخش ۱۱۰ – دوم بار آمدن روبه بر این خر گریخته تا باز بفریبدش : پس بیامد زود روبه سوی خر
رباعی شمارهٔ ۱۱۰ : هستم به وصال دوست دلشاد امشب
غزل شمارهٔ ۱۱۱ : برای تو فدا کردیم جانها
بخش ۱۱۱ – قصهٔ اعرابی درویش و ماجرای زن با او به سبب قلت و درویشی : یک شب اعرابی زنی مر شوی را
بخش ۱۱۱ – شرح کردن شیخ سر آن درخت با آن طالب مقلد : بود شیخی عالمی قطبی کریم
بخش ۱۱۱ – حکم کردن داود بر صاحب گاو کی جمله مال خود را به وی ده : بعد از آن داود گفتش کای عنود
بخش ۱۱۱ – تفسیر این آیت کی و ما خلقنا السموات والارض و ما بینهما الا بالحق نیافریدمشان بهر همین کی شما میبینید بلک بهر معنی و حکمت باقیه کی شما نمیبینید آن را : هیچ نقاشی نگارد زین نقش
بخش ۱۱۱ – جواب گفتن خر روباه را : گفت رو رو هین ز پیشم ای عدو
بخش ۱۱۱ – بحث کردن آن سه شهزاده در تدبیر آن واقعه : رو به هم کردند هر سه مفتتن
رباعی شمارهٔ ۱۱۱ : یارب یارب به حق تسبیح رباب
غزل شمارهٔ ۱۱۲ : ز روی تست عید آثار ما را
بخش ۱۱۲ – مغرور شدن مریدان محتاج به مدعیان مزور و ایشان را شیخ و محتشم و واصل پنداشتن و نقل را از نقد فرق نادانستن و بر بسته را از بر رسته : بهر این گفتند دانایان بفن
بخش ۱۱۲ – منازعت چهار کس جهت انگور کی هر یکی به نام دیگر فهم کرده بود آن را : چار کس را داد مردی یک درم
بخش ۱۱۲ – عزم کردن داود علیه السلام به خواندن خلق بدان صحرا کی راز آشکارا کند و حجتها را همه قطع کند : گفت ای یاران زمان آن رسید
بخش ۱۱۲ – وحی کردن حق به موسی علیهالسلام کی ای موسی من کی خالقم تعالی ترا دوست میدارم : گفت موسی را به وحی دل خدا
بخش ۱۱۲ – جواب گفتن روبه خر را : گفت روبه صاف ما را درد نیست
بخش ۱۱۲ – مقالت برادر بزرگین : آن بزرگین گفت ای اخوان خیر
رباعی شمارهٔ ۱۱۲ : یاری کن و یار باش ای یار مخسب
غزل شمارهٔ ۱۱۳ : ای مطرب دل برای یاری را
بخش ۱۱۳ – در بیان آنک نادر افتد کی مریدی در مدعی مزور اعتقاد بصدق ببندد کی او کسی است و بدین اعتقاد به مقامی برسد کی شیخش در خواب ندیده باشد و آب و آتش او را گزند نکند و شیخش را گزند کند ولیکن بنادر نادر : لیک نادر طالب آید کز فروغ
بخش ۱۱۳ – برخاستن مخالفت و عداوت از میان انصار به برکات رسول علیه السلام : دو قبیله کاوس و خزرج نام داشت
بخش ۱۱۳ – گواهی دادن دست و پا و زبان بر سر ظالم هم در دنیا : پس همینجا دست و پایت در گزند
بخش ۱۱۳ – خشم کردن پادشاه بر ندیم و شفاعت کردن شفیع آن مغضوب علیه را و از پادشاه درخواستن و پادشاه شفاعت او قبول کردن و رنجیدن ندیم از این شفیع کی چرا شفاعت کردی : پادشاهی بر ندیمی خشم کرد
بخش ۱۱۳ – حکایت شیخ محمد سررزی غزنوی قدس الله سره : زاهدی در غزنی از دانش مزی
بخش ۱۱۳ – ذکر آن پادشاه که آن دانشمند را به اکراه در مجلس آورد و بنشاند ساقی شراب بر دانشمند عرضه کرد ساغر پیش او داشت رو بگردانید و ترشی و تندی آغاز کرد شاه ساقی را گفت کی هین در طبعش آر ساقی چندی بر سرش کوفت و شرابش در خورد داد الی آخره : پادشاهی مست اندر بزم خوش
رباعی شمارهٔ ۱۱۳ : آب حیوان در آب و گل پیدا نیست
غزل شمارهٔ ۱۱۴ : اندر دل ما تویی نگارا
بخش ۱۱۴ – صبر فرمودن اعرابی زن خود را و فضیلت صبر و فقر بیان کردن با زن : شوی گفتش چند جویی دخل و کشت
بخش ۱۱۴ – قصهٔ بط بچگان کی مرغ خانگی پروردشان : تخم بطی گر چه مرغ خانهات
بخش ۱۱۴ – برون رفتن به سوی آن درخت : چون برون رفتند سوی آن درخت
بخش ۱۱۴ – گفتن خلیل مر جبرئیل را علیهماالسلام چون پرسیدش کی الک حاجة خلیل جوابش داد کی اما الیک فلا : من خلیل وقتم و او جبرئیل
بخش ۱۱۴ – آمدن شیخ بعد از چندین سال از بیابان به شهر غزنین و زنبیل گردانیدن به اشارت غیبی و تفرقه کردن آنچ جمع آید بر فقرا هر که را جان عز لبیکست نامه بر نامه پیک بر پیکست چنانک روزن خانه باز باشد آفتاب و ماهتاب و باران و نامه و غیره منقطع نباشد : رو به شهر آورد آن فرمانپذیر
بخش ۱۱۴ – روان گشتن شاهزادگان بعد از تمام بحث و ماجرا به جانب ولایت چین سوی معشوق و مقصود تا به قدر امکان به مقصود نزدیکتر باشند اگر چه راه وصل مسدودست به قدر امکان نزدیکتر شدن محمودست الی آخره : این بگفتند و روان گشتند زود
رباعی شمارهٔ ۱۱۴ : آری صنما بهانه خود کم بودت
غزل شمارهٔ ۱۱۵ : ای جان و قوام جمله جانها
بخش ۱۱۵ – نصحیت کردن زن مر شوی را کی سخن افزون از قدم و از مقام خود مگو لم تقولون ما لا تفعلون کی این سخنها اگرچه راستست این مقام توکل ترا نیست و این سخن گفتن فوق مقام و معاملهٔ خود زیان دارد و کبر مقتا عند الله باشد : زن برو زد بانگ کای ناموسکیش
بخش ۱۱۵ – حیران شدن حاجیان در کرامات آن زاهد کی در بادیه تنهاش یافتند : زاهدی بد در میان بادیه
بخش ۱۱۵ – قصاص فرمودن داود علیه السلام خونی را بعد از الزام حجت برو : هم بدان تیغش بفرمود او قصاص
بخش ۱۱۵ – مطالبه کردن موسی علیهالسلام حضرت را کی خلقت خلقا اهلکتهم و جواب آمدن : گفت موسی ای خداوند حساب
بخش ۱۱۵ – در معنی لولاک لما خلقت الافلاک : شد چنین شیخی گدای کو به کو
رباعی شمارهٔ ۱۱۵ : آسوده کسی که در کم و بیشی نیست
غزل شمارهٔ ۱۱۶ : ای سخت گرفته جادوی را
بخش ۱۱۶ – نصیحت کردن مرد مر زن را کی در فقیران به خواری منگر و در کار حق به گمان کمال نگر و طعنه مزن در فقر و فقیران به خیال و گمان بینوایی خویشتن : گفت ای زن تو زنی یا بوالحزن
بخش ۱۱۶ – بیان آنک نفس آدمی بجای آن خونیست کی مدعی گاو گشته بود و آن گاو کشنده عقلست و داود حقست یا شیخ کی نایب حق است کی بقوت و یاری او تواند ظالم را کشتن و توانگر شدن به روزی بیکسب و بیحساب : نفس خود را کش جهانی را زنده کن
بخش ۱۱۶ – بیان آنک روح حیوانی و عقل جز وی و وهم و خیال بر مثال دوغند و روح کی باقیست درین دوغ همچون روغن پنهانست : جوهر صدقت خفی شد در دروغ
بخش ۱۱۶ – رفتن این شیخ در خانهٔ امیری بهر کدیه روزی چهار بار به زنبیل به اشارت غیب و عتاب کردن امیر او را بدان وقاحت و عذر گفتن او امیر را : شیخ روزی چار کرت چون فقیر
رباعی شمارهٔ ۱۱۶ : آمد بر من چو در کفم زر پنداشت
غزل شمارهٔ ۱۱۷ : از دور بدیده شمس دین را
بخش ۱۱۷ – در بیان آنک جنبیدن هر کسی از آنجا کی ویست هر کس را از چنبرهٔ وجود خود بیند تابهٔ کبود آفتاب را کبود نماید و سرخ سرخ نماید چون تابهها از رنگها بیرون آید سپید شود از همه تابههای دیگر او راستگوتر باشد و امام باشد : دید احمد را ابوجهل و بگفت
بخش ۱۱۷ – گریختن عیسی علیه السلام فراز کوه از احمقان : عیسی مریم به کوهی میگریخت
بخش ۱۱۷ – مثال دیگر هم درین معنی : هست بازیهای آن شیر علم
بخش ۱۱۷ – گریان شدن امیر از نصیحت شیخ و عکس صدق او و ایثار کردن مخزن بعد از آن گستاخی و استعصام شیخ و قبول ناکردن و گفتن کی من بیاشارت نیارم تصرفی کردن : این بگفت و گریه در شد های های
رباعی شمارهٔ ۱۱۷ : آن آتش ساده که ترا خورد و بکاست
غزل شمارهٔ ۱۱۸ : بنمود وفا از این جا
بخش ۱۱۸ – مراعات کردن زن شوهر را و استغفار کردن از گفتهٔ خویش : زن چو دید او را که تند و توسنست
بخش ۱۱۸ – قصهٔ اهل سبا و حماقت ایشان و اثر ناکردن نصیحت انبیا در احمقان : یادم آمد قصهٔ اهل سبا
رباعی شمارهٔ ۱۱۸ : آن بت که جمال و زینت مجلس ماست
غزل شمارهٔ ۱۱۹ : برخیز و صبوح را بیارا
بخش ۱۱۹ – در بیان این خبر کی انهن یغلبن العاقل و یغلبهن الجاهل : گفت پیغامبر که زن بر عاقلان
بخش ۱۱۹ – شرح آن کور دوربین و آن کر تیزشنو و آن برهنه دراز دامن : کر امل را دان که مرگ ما شنید
بخش ۱۱۹ – عروس آوردن پادشاه فرزند خود را از خوف انقطاع نسل : پس عروسی خواست باید بهر او
بخش ۱۱۹ – دانستن شیخ ضمیر سایل را بی گفتن و دانستن قدر وام وامداران بی گفتن کی نشان آن باشد کی اخرج به صفاتی الی خلقی : حاجت خود گر نگفتی آن فقیر
بخش ۱۱۹ – سبب تاخیر اجابت دعای ممن : ای بسا مخلص که نالد در دعا
رباعی شمارهٔ ۱۱۹ : آن پیش روی که جان او پیش صف است
غزل شمارهٔ ۱۲۰ : تا چند تو پس روی به پیش آ
بخش ۱۲۰ : مرد زان گفتن پیشمان شد چنان
بخش ۱۲۰ – صفت خرمی شهر اهل سبا و ناشکری ایشان : اصلشان بد بود آن اهل سبا
بخش ۱۲۰ – اختیار کردن پادشاه دختر درویش زاهدی را از جهت پسر و اعتراض کردن اهل حرم و ننگ داشتن ایشان از پیوندی درویش : مادر شهزاده گفت از نقص عقل
بخش ۱۲۰ – سبب دانستن ضمیرهای خلق : چون دل آن آب زینها خالیست
بخش ۱۲۰ – رجوع کردن به قصهٔ آن شخص کی به او گنج نشان دادند به مصر و بیان تضرع او از درویشی به حضرت حق : مرد میراثی چو خورد و شد فقیر
رباعی شمارهٔ ۱۲۰ : آن تلخ سخنها که چنان دل شکن است
غزل شمارهٔ ۱۲۱ : چون خانه روی ز خانه ما
بخش ۱۲۱ – در بیان آنک موسی و فرعون هر دو مسخر مشیتاند چنانک زهر و پازهر و ظلمات و نور و مناجات کردن فرعون بخلوت تا ناموس نشکند : موسی و فرعون معنی را رهی
بخش ۱۲۱ – آمدن پیغامبران حق به نصیحت اهل سبا : سیزده پیغامبر آنجا آمدند
بخش ۱۲۱ – مستجاب شدن دعای پادشاه در خلاص پسرش از جادوی کابلی : او شنیده بود از دور این خبر
بخش ۱۲۱ – غالب شدن مکر روبه بر استعصام خر : خر بسی کوشید و او را دفع گفت
رباعی شمارهٔ ۱۲۱ : آنجا که توئی همه غم و جنگ و جفاست
غزل شمارهٔ ۱۲۲ : دیدم رخ خوب گلشنی را
بخش ۱۲۲ – سبب حرمان اشقیا از دو جهان کی خسر الدنیا و اخرة : چون حکیمک اعتقادی کرده است
بخش ۱۲۲ – معجزه خواستن قوم از پیغامبران : قوم گفتند ای گروه مدعی
بخش ۱۲۲ – در بیان آنک شهزاده آدمی بچه است خلیفهٔ خداست پدرش آدم صفی خلیفهٔ حق مسجود ملایک و آن کمپیر کابلی دنیاست کی آدمیبچه را از پدر ببرید به سحر و انبیا و اولیا آن طبیب تدارک کننده : ای برادر دانک شهزاده توی
بخش ۱۲۲ – در بیان فضیلت احتما و جوع : جوع خود سلطان داروهاست هین
بخش ۱۲۲ – بیان این خبر کی الکذب ریبة والصدق طمانینة : قصهٔ آن خواب و گنج زر بگفت
رباعی شمارهٔ ۱۲۲ : آن جان که از او دلبر ما شادانست
غزل شمارهٔ ۱۲۳ : دیدم شه خوب خوش لقا را
بخش ۱۲۳ – حقیر و بیخصم دیدن دیدههای حس صالح و ناقهٔ صالح علیهالسلام را چون خواهد کی حق لشکری را هلاک کند در نظر ایشان حقیر نماید خصمان را و اندک اگرچه غالب باشد آن خصم و یقللکم فی اعینهم لیقضی الله امرا کان مفعولا : ناقهٔ صالح بصورت بد شتر
بخش ۱۲۳ – متهم داشتن قوم انبیا را : قوم گفتند این همه زرقست و مکر
بخش ۱۲۳ – حکایت آن زاهد کی در سال قحط شاد و خندان بود با مفلسی و بسیاری عیان و خلق میمردند از گرسنگی گفتندش چه هنگام شادیست کی هنگام صد تعزیت است گفت مرا باری نیست : همچنان کن زاهد اندر سال قحط
بخش ۱۲۳ – مثل : آن یکی میخورد نان فخفره
بخش ۱۲۳ – مثل : گفت با درویش روزی یک خسی
رباعی شمارهٔ ۱۲۳ : آن جاه و جمالی که جهانافروز است
غزل شمارهٔ ۱۲۴ : ساقی تو شراب لامکان را
بخش ۱۲۴ – در معنی آنک مرج البحرین یلتقیان بینهما برزخ لا یبغیان : اهل نار و خلد را بین همدکان
بخش ۱۲۴ – حکایت خرگوشان کی خرگوشی راپیش پیل فرستادند کی بگو کی من رسول ماه آسمانم پیش تو کی ازین چشمه آب حذر کن چنانک در کتاب کلیله تمام گفته است : این بدان ماند که خرگوشی بگفت
بخش ۱۲۴ – حکایت مریدی کی شیخ از حرص و ضمیر او واقف شد او را نصیحت کرد به زبان و در ضمن نصیحت قوت توکل بخشیدش به امر حق : شیخ میشد با مریدی بیدرنگ
بخش ۱۲۴ – بازگشتن آن شخص شادمان و مراد یافته و خدای را شکر گویان و سجده کنان و حیران در غرایب اشارات حق و ظهور تاویلات آن در وجهی کی هیچ عقلی و فهمی بدانجا نرسد : باز گشت از مصر تا بغداد او
رباعی شمارهٔ ۱۲۴ : آن چشم فراز از پی تاب شده است
غزل شمارهٔ ۱۲۵ : گفتی که گزیدهای تو بر ما
بخش ۱۲۵ – در معنی آنک آنچ ولی کند مرید را نشاید گستاخی کردن و همان فعل کردن کی حلوا طبیب را زیان ندارد اما بیماران را زیان دارد و سرما و برف انگور را زیان ندارد اما غوره را زیان دارد کی در راهست کی لیغفرلک الله ما تقدم من ذنبک و ما تاخر : گر ولی زهری خورد نوشی شود
بخش ۱۲۵ – جواب گفتن انبیا طعن ایشان را و مثل زدن ایشان را : ای دریغا که دوا در رنجتان
بخش ۱۲۵ – قصهٔ فرزندان عزیر علیهالسلام کی از پدر احوال پدر میپرسیدند میگفت آری دیدمش میآید بعضی شناختندش بیهوش شدند بعضی نشناختند میگفتند خود مژدهای داد این بیهوش شدن چیست : همچو پوران عزیز اندر گذر
بخش ۱۲۵ – مکرر کردن برادران پند دادن بزرگین را و تاب ناآوردن او آن پند را و در رمیدن او ازیشان شیدا و بیخود رفتن و خود را در بارگاه پادشاه انداختن بیدستوری خواستن لیک از فرط عشق و محبت نه از گستاخی و لاابالی الی آخره : آن دو گفتندش که اندر جان ما
رباعی شمارهٔ ۱۲۵ : آن چشم که خون گشت غم او را جفت است
غزل شمارهٔ ۱۲۶ : گستاخ مکن تو ناکسان را
بخش ۱۲۶ – مخلص ماجرای عرب و جفت او : ماجرای مرد و زن را مخلصی
بخش ۱۲۶ – بیان آنک هر کس را نرسد مثل آوردن خاصه در کار الهی : کی رسدتان این مثلها ساختن
بخش ۱۲۶ – تفسیر این حدیث کی ائنی لاستغفر الله فی کل یوم سبعین مرة : همچو پیغامبر ز گفتن وز نثار
بخش ۱۲۶ – مفتون شدن قاضی بر زن جوحی و در صندوق ماندن و نایب قاضی صندوق را خریدن باز سال دوم آمدن زن جوحی بر امید بازی پارینه و گفتن قاضی کی مرا آزاد کن و کسی دیگر را بجوی الی آخر القصه : جوحی هر سالی ز درویشی به فن
رباعی شمارهٔ ۱۲۶ : آن چیست کز او سماعها را شرف است
غزل شمارهٔ ۱۲۷ : کو مطرب عشق چست دانا
بخش ۱۲۷ – دل نهادن عرب بر التماس دلبر خویش و سوگند خوردن کی درین تسلیم مرا حیلتی و امتحانی نیست : مرد گفت اکنون گذشتم از خلاف
بخش ۱۲۷ – مثلها زدن قوم نوح باستهزا در زمان کشتی ساختن : نوح اندر بادیه کشتی بساخت
بخش ۱۲۷ – بیان آنک عقل جزوی تا بگور بیش نبیند در باقی مقلد اولیا و انبیاست : پیشبینی این خرد تا گور بود
بخش ۱۲۷ – حکایت آن راهب که روز با چراغ میگشت در میان بازار از سر حالتی کی او را بود : آن یکی با شمع برمیگشت روز
بخش ۱۲۷ – رفتن قاضی به خانهٔ زن جوحی و حلقه زدن جوحی به خشم بر در و گریختن قاضی در صندوقی الی آخره : مکر زن پایان ندارد رفت شب
رباعی شمارهٔ ۱۲۷ : آن چیست که لذتست از او در صورت
غزل شمارهٔ ۱۲۸ : ما را سفری فتاد بیما
بخش ۱۲۸ – تعیین کردن زن طریق طلب روزی کدخدای خود را و قبول کردن او : گفت زن یک آفتابی تافتست
بخش ۱۲۸ – حکایت آن دزد کی پرسیدند چه میکنی نیمشب در بن این دیوار گفت دهل میزنم : این مثل بشنو که شب دزدی عنید
بخش ۱۲۸ – بیان آنک یا ایها الذین آمنوا لا تقدموا بین یدی الله و رسوله چون نبی نیستی ز امت باش چونک سلطان نهای رعیت باش پس رو خاموش باش از خود زحمتی و رایی متراش : پس برو خاموش باش از انقیاد
بخش ۱۲۸ – دعوت کردن مسلمان مغ را : مر مغی را گفت مردی کای فلان
بخش ۱۲۸ – آمدن نایب قاضی میان بازار و خریداری کردن صندوق را از جوحی الی آخره : نایب آمد گفت صندوقت به چند
رباعی شمارهٔ ۱۲۸ : آن خواجه که بار او همه قند تر است
غزل شمارهٔ ۱۲۹ : مشکن دل مرد مشتری را
بخش ۱۲۹ – هدیه بردن عرب سبوی آب باران از میان بادیه سوی بغداد به امیرالمؤمنین بر پنداشت آنک آنجا هم قحط آبست : گفت زن صدق آن بود کز بود خویش
بخش ۱۲۹ – جواب آن مثل کی منکران گفتند از رسالت خرگوش پیغام به پیل از ماه آسمان : سر آن خرگوش دان دیو فضول
بخش ۱۲۹ – قصهٔ شکایت استر با شتر کی من بسیار در رو میافتم در راه رفتن تو کم در روی میآیی این چراست و جواب گفتن شتر او را : اشتری را دید روزی استری
بخش ۱۲۹ – مثل شیطان بر در رحمان : حاش لله ایش شاء الله کان
بخش ۱۲۹ – در تفسیر این خبر کی مصطفی صلواتالله علیه فرمود من کنت مولاه فعلی مولاه تا منافقان طعنه زدند کی بس نبودش کی ما مطیعی و چاکری نمودیم او را چاکری کودکی خلم آلودمان هم میفرماید الی آخره : زین سبب پیغامبر با اجتهاد
رباعی شمارهٔ ۱۲۹ : آن دم که مرا بگرد تو دورانست
غزل شمارهٔ ۱۳۰ : بیدار کنید مستیان را
بخش ۱۳۰ – در نمد دوختن زن عرب سبوی آب باران را و مهر نهادن بر وی از غایت اعتقاد عرب : مرد گفت آری سبو را سر ببند
بخش ۱۳۰ – معنی حزم و مثال مرد حازم : یا به حال اولینان بنگرید
بخش ۱۳۰ – تصدیق کردن استر جوابهای شتر را و اقرار کردن بفضل او بر خود و ازو استعانت خواستن و بدو پناه گرفتن به صدق و نواختن شتر او را و ره نمودن و یاری دادن پدرانه و شاهانه : گفت استر راست گفتی ای شتر
بخش ۱۳۰ – باز آمدن زن جوحی به محکمهٔ قاضی سال دوم بر امید وظیفهٔ پارسال و شناختن قاضی او را الی اتمامه : بعد سالی باز جوحی از محن
رباعی شمارهٔ ۱۳۰ : آن را که بود کار نه زین یارانست
غزل شمارهٔ ۱۳۱ : من چو موسی در زمان آتش شوق و لقا
بخش ۱۳۱ – در بیان آنک چنانک گدا عاشق کرمست و عاشق کریم کرم کریم هم عاشق گداست اگر گدا را صبر بیش بود کریم بر در او آید و اگر کریم را صبر بیش بود گدا بر در او آید اما صبر گدا کمال گداست و صبر کریم نقصان اوست : بانگ میآمد که ای طالب بیا
بخش ۱۳۱ – وخامت کار آن مرغ کی ترک حزم کرد از حرص و هوا : باز مرغی فوق دیواری نشست
بخش ۱۳۱ – لابه کردن قبطی سبطی را کی یک سبو بنیت خویش از نیل پر کن و بر لب من نه تا بخورم به حق دوستی و برادری کی سبو کی شما سبطیان بهر خود پر میکنید از نیل آب صاف است و سبوکی ما قبطیان پر میکنیم خون صاف است : من شنیدم که در آمد قبطیی
بخش ۱۳۱ – باز آمدن به شرح قصهٔ شاهزاده و ملازمت او در حضرت شاه : شاهزاده پیش شه حیران این
رباعی شمارهٔ ۱۳۱ : آن را که خدای چون تو یاری داده است
غزل شمارهٔ ۱۳۲ : در میان پرده خون عشق را گلزارها
بخش ۱۳۲ – فرق میان آنک درویش است به خدا و تشنهٔ خدا و میان آنک درویش است از خدا و تشنهٔ غیرست : نقش درویشست او نه اهل نان
بخش ۱۳۲ – حکایت نذر کردن سگان هر زمستان کی این تابستان چون بیاید خانه سازیم از بهر زمستان را : سگ زمستان جمع گردد استخوانش
بخش ۱۳۲ – در خواستن قبطی دعای خیر و هدایت از سبطی و دعا کردن سبطی قبطی را به خیر و مستجاب شدن از اکرم الاکرمین وارحم الراحمین : گفت قبطی تو دعایی کن که من
بخش ۱۳۲ – حکایت هم در بیان تقریر اختیار خلق و بیان آنک تقدیر و قضا سلب کنندهٔ اختیار نیست : گفت دزدی شحنه را کای پادشاه
بخش ۱۳۲ – در بیان آنک دوزخ گوید کی قنطرهٔ صراط بر سر اوست ای مؤمن از صراط زودتر بگذر زود بشتاب تا عظمت نور تو آتش ما را نکشد جز یا مؤمن فان نورک اطفاء ناری : زآتش عاشق ازین رو ای صفی
رباعی شمارهٔ ۱۳۲ : آن را که غمی باشد و بتواند گفت
غزل شمارهٔ ۱۳۳ : غمزه عشقت بدان آرد یکی محتاج را
بخش ۱۳۳ – پیش آمدن نقیبان و دربانان خلیفه از بهر اکرام اعرابی و پذیرفتن هدیهٔ او را : آن عرابی از بیابان بعید
بخش ۱۳۳ – منع کردن انبیا را از نصیحت کردن و حجت آوردن جبریانه : قوم گفتند ای نصوحان بس بود
بخش ۱۳۳ – حکایت هم در جواب جبری و اثبات اختیار و صحت امر و نهی و بیان آنک عذر جبری در هیچ ملتی و در هیچ دینی مقبول نیست و موجب خلاص نیست از سزای آن کار کی کرده است چنانک خلاص نیافت ابلیس جبری بدان کی گفت بما اغویتنی والقلیل یدل علی الکثیر : آن یکی میرفت بالای درخت
بخش ۱۳۳ – متوفی شدن بزرگین از شهزادگان و آمدن برادر میانین به جنازهٔ برادر کی آن کوچکین صاحبفراش بود از رنجوری و نواختن پادشاه میانین را تا او هم لنگ احسان شد ماند پیش پادشاه صد هزار از غنایم غیبی و غنی بدو رسید از دولت و نظر آن شاه مع تقریر بعضه : کوچکین رنجور بود و آن وسط
رباعی شمارهٔ ۱۳۳ : آن روح که بسته بود در نقش صفات
غزل شمارهٔ ۱۳۴ : ساقیا در نوش آور شیره عنقود را
بخش ۱۳۴ – جواب انبیا علیهم السلام مر جبریان را : انبیا گفتند کاری آفرید
بخش ۱۳۴ – باقی قصهٔ موسی علیهالسلام : که آمدش پیغام از وحی مهم
بخش ۱۳۴ – معنی ما شاء الله کان یعنی خواست خواست او و رضا رضای او جویید از خشم دیگران و رد دیگران دلتنگ مباشید آن کان اگر چه لفظ ماضیست لیکن در فعل خدا ماضی و مستقبل نباشد کی لیس عند الله صباح و لا مساء : قول بنده ایش شاء الله کان
بخش ۱۳۴ – وسوسهای کی پادشاهزاده را پیدا شد از سبب استغنایی و کشفی کی از شاه دل او را حاصل شده بود و قصد ناشکری و سرکشی میکرد شاه را از راه الهام و سر شاه را خبر شد دلش درد کرد روح او را زخمی زد چنانک صورت شاه را خبر نبود الی آخره : چون مسلم گشت بیبیع و شری
رباعی شمارهٔ ۱۳۴ : آن روی ترش نیست چنینش فعل است
غزل شمارهٔ ۱۳۵ : ساقیا گردان کن آخر آن شراب صاف را
بخش ۱۳۵ – مثل عرب اذا زنیت فازن بالحرة و اذا سرقت فاسرق الدرة : فازن بالحرة پی این شد مثل
بخش ۱۳۵ – مکرر کردن کافران حجتهای جبریانه را : قوم گفتند ای گروه این رنج ما
بخش ۱۳۵ – اطوار و منازل خلقت آدمی از ابتدا : آمده اول به اقلیم جماد
بخش ۱۳۵ – و همچنین قد جف القلم یعنی جف القلم و کتب لا یستوی الطاعة والمعصیة لا یستوی الامانة و السرقة جف القلم ان لا یستوی الشکر و الکفران جف القلم ان الله لا یضیع اجر المحسنین : همچنین تاویل قد جف القلم
بخش ۱۳۵ – خطاب حق تعالی به عزرائیل علیهالسلام کی ترا رحم بر کی بیشتر آمد ازین خلایق کی جانشان قبض کردی و جواب دادن عزرائیل حضرت را : حق به عزرائیل میگفت ای نقیب
رباعی شمارهٔ ۱۳۵ : آن سایهٔ تو جایگه و خانهٔ ما است
غزل شمارهٔ ۱۳۶ : پرده دیگر مزن جز پرده دلدار ما
بخش ۱۳۶ – سپردن عرب هدیه را یعنی سبو را به غلامان خلیفه : آن سبوی آب را در پیش داشت
بخش ۱۳۶ – باز جواب انبیا علیهم السلام ایشان را : انبیا گفتند نومیدی بدست
بخش ۱۳۶ – بیان آنک خلق دوزخ گرسنگانند و نالانند به حق کی روزیهای ما را فربه گردان و زود زاد به ما رسان کی ما را صبر نماند : این سخن پایان ندارد موسیا
بخش ۱۳۶ – کرامات شیخ شیبان راعی قدس الله روحه العزیز : همچو آن شیبان که از گرگ عنید
رباعی شمارهٔ ۱۳۶ : آن شاه که خاک پای او تاج سر است
غزل شمارهٔ ۱۳۷ : با چنین شمشیر دولت تو زبون مانی چرا
بخش ۱۳۷ – حکایت ماجرای نحوی و کشتیبان : آن یکی نحوی به کشتی در نشست
بخش ۱۳۷ – مکرر کردن قوم اعتراض ترجیه بر انبیا علیهمالسلام : قوم گفتند از شما سعد خودیت
بخش ۱۳۷ – رفتن ذوالقرنین به کوه قاف و درخواست کردن کی ای کوه قاف از عظمت صفت حق ما را بگو و گفتن کوه قاف کی صفت عظمت او در گفت نیاید کی پیش آنها ادراکها فدا شود و لابه کردن ذوالقرنین کی از صنایعش کی در خاطر داری و بر تو گفتن آن آسانتر بود بگوی : رفت ذوالقرنین سوی کوه قاف
بخش ۱۳۷ – باز جواب گفتن آن کافر جبری آن سنی را کی باسلامش دعوت میکرد و به ترک اعتقاد جبرش دعوت میکرد و دراز شدن مناظره از طرفین کی مادهٔ اشکال و جواب را نبرد الا عشق حقیقی کی او را پروای آن نماند و ذلک فضل الله یتیه من یشاء : کافر جبری جواب آغاز کرد
بخش ۱۳۷ – رجوع کردن به قصهٔ پروردن حق تعالی نمرود را بیواسطهٔ مادر و دایه در طفلی : حاصل آن روضه چو باغ عارفان
رباعی شمارهٔ ۱۳۷ : آن شب که ترا به خواب بینم پیداست
غزل شمارهٔ ۱۳۸ : سکه رخسار ما جز زر مبادا بیشما
بخش ۱۳۸ – قبول کردن خلیفه هدیه را و عطا فرمودن با کمال بینیازی از آن هدیه و از آن سبو : چون خلیفه دید و احوالش شنید
بخش ۱۳۸ – باز جواب انبیا علیهم السلام : انبیا گفتند فال زشت و بد
بخش ۱۳۸ – موری بر کاغذ میرفت نبشتن قلم دید قلم را ستودن گرفت موری دیگر کی چشم تیزتر بود گفت ستایش انگشتان را کن کی آن هنر ازیشان میبینم موری دگر کی از هر دو چشم روشنتر بود گفت من بازو را ستایم کی انگشتان فرع بازواند الی آخره : مورکی بر کاغذی دید او قلم
بخش ۱۳۸ – پرسیدن پادشاه قاصدا ایاز را کی چندین غم و شادی با چارق و پوستین کی جمادست میگویی تا ایاز را در سخن آورد : ای ایاز این مهرها بر چارقی
بخش ۱۳۸ – رجوع کردن بدان قصه کی شاهزاده بدان طغیان زخم خورد از خاطر شاه پیش از استکمال فضایل دیگر از دنیا برفت : قصه کوته کن که رای نفس کور
رباعی شمارهٔ ۱۳۸ : آن شه که ز چاکران بدخو نگریخت
غزل شمارهٔ ۱۳۹ : رنج تن دور از تو ای تو راحت جانهای ما
بخش ۱۳۹ – در صفت پیر و مطاوعت وی : ای ضیاء الحق حسام الدین بگیر
بخش ۱۳۹ – حکمت آفریدن دوزخ آن جهان و زندان این جهان تا معبد متکبران باشد کی ائتیا طوعا او کرها : که لئیمان در جفا صافی شوند
بخش ۱۳۹ – نمودن جبرئیل علیهالسلام خود را به مصطفی صلیالله علیه و سلم به صورت خویش و از هفتصد پر او چون یک پر ظاهر شد افق را بگرفت و آفتاب محجوب شد با همه شعاعش : مصطفی میگفت پیش جبرئیل
بخش ۱۳۹ – گفتن خویشاوندان مجنون را کی حسن لیلی باندازهایست چندان نیست ازو نغزتر در شهر ما بسیارست یکی و دو و ده بر تو عرضه کنیم اختیار کن ما را و خود را وا رهان و جواب گفتن مجنون ایشان را : ابلهان گفتند مجنون را ز جهل
بخش ۱۳۹ – وصیت کردن آن شخص کی بعد از من او برد مال مرا از سه فرزند من کی کاهلترست : آن یکی شخص به وقت مرگ خویش
رباعی شمارهٔ ۱۳۹ : آن عشق مجرد سوی صحرا میتاخت
غزل شمارهٔ ۱۴۰ : درد ما را در جهان درمان مبادا بیشما
بخش ۱۴۰ – وصیت کردن رسول صلی الله علیه و سلم مر علی را کرم الله وجهه کی چون هر کسی به نوع طاعتی تقرب جوید به حق تو تقرب جوی به صحبت عاقل و بندهٔ خاص تا ازیشان همه پیشقدمتر باشی : گفت پیغامبر علی را کای علی
بخش ۱۴۰ – بیان آنک حق تعالی صورت ملوک را سبب مسخر کردن جباران کی مسخر حق نباشند ساخته است چنانک موسی علیه السلام باب صغیر ساخت بر ربض قدس جهت رکوع جباران بنی اسرائیل وقت در آمدن کی ادخلوا الباب سجدا و قولوا حطة : آنچنانک حق ز گوشت و استخوان
بخش ۱۴۰ – حکایت جوحی کی چادر پوشید و در وعظ میان زنان نشست و حرکتی کرد زنی او را بشناخت کی مردست نعرهای زد : واعظی بد بس گزیده در بیان
بخش ۱۴۰ – مثل : آنچنان که گفت مادر بچه را
رباعی شمارهٔ ۱۴۰ : آن قاضی ما چو دیگران قاضی نیست
غزل شمارهٔ ۱۴۱ : جمله یاران تو سنگند و توی مرجان چرا
بخش ۱۴۱ – کبودی زدن قزوینی بر شانهگاه صورت شیر و پشیمان شدن او به سبب زخم سوزن : این حکایت بشنو از صاحب بیان
بخش ۱۴۱ – قصه عشق صوفی بر سفرهٔ تهی : صوفیی بر میخ روزی سفره دید
بخش ۱۴۱ – فرمودن شاه به ایاز بار دگر کی شرح چارق و پوستین آشکارا بگو تا خواجه تاشانت از آن اشارت پند گیرد کی الدین النصیحة و موعظه یابند : سر چارق را بیان کن ای ایاز
رباعی شمارهٔ ۱۴۱ : آنکس که امید یاری غم داده است
غزل شمارهٔ ۱۴۲ : دولتی همسایه شد همسایگان را الصلا
بخش ۱۴۲ – رفتن گرگ و روباه در خدمت شیر به شکار : شیر و گرگ و روبهی بهر شکار
بخش ۱۴۲ – مخصوص بودن یعقوب علیه السلام به چشیدن جام حق از روی یوسف و کشیدن بوی حق از بوی یوسف و حرمان برادران و غیر هم ازین هر دو : آنچ یعقوب از رخ یوسف بدید
بخش ۱۴۲ – حکایت کافری کی گفتندش در عهد ابا یزید کی مسلمان شو و جواب گفتن او ایشان را : بود گبری در زمان بایزید
رباعی شمارهٔ ۱۴۲ : آنکس که بروی خواب او رشک پریست
غزل شمارهٔ ۱۴۳ : دوش من پیغام کردم سوی تو استاره را
بخش ۱۴۳ – امتحان کردن شیر گرگ را و گفتن کی پیش آی ای گرگ بخش کن صیدها را میان ما : گفت شیر ای گرگ این را بخش کن
بخش ۱۴۳ – حکایت امیر و غلامش کی نماز باره بود وانس عظیم داشت در نماز و مناجات با حق : میرشد محتاج گرمابه سحر
بخش ۱۴۳ – حکایت آن مذن زشت آواز کی در کافرستان بانگ نماز داد و مرد کافری او را هدیه داد : یک مؤذن داشت بس آواز بد
رباعی شمارهٔ ۱۴۳ : آنکس که ترا به چشم ظاهر دیده است
غزل شمارهٔ ۱۴۴ : عقل دریابد تو را یا عشق یا جان صفا
بخش ۱۴۴ – قصه آنکس کی در یاری بکوفت از درون گفت کیست آن گفت منم گفت چون تو توی در نمیگشایم هیچ کس را از یاران نمیشناسم کی او من باشد برو : آن یکی آمد در یاری بزد
بخش ۱۴۴ – نومید شدن انبیا از قبول و پذیرای منکران قوله حتی اذا استیاس الرسل : انبیا گفتند با خاطر که چند
بخش ۱۴۴ – حکایت آن زن کی گفت شوهر را کی گوشت را گربه خورد شوهر گربه را به ترازو بر کشید گربه نیم من برآمد گفت ای زن گوشت نیم من بود و افزون اگر این گوشتست گربه کو و اگر این گربه است گوشت کو : بود مردی کدخدا او را زنی
رباعی شمارهٔ ۱۴۴ : آنکس که درون سینه را دل پنداشت
غزل شمارهٔ ۱۴۵ : ای وصالت یک زمان بوده فراقت سالها
بخش ۱۴۵ – ادب کردن شیر گرگ را کی در قسمت بیادبی کرده بود : گرگ را بر کند سر آن سرفراز
بخش ۱۴۵ – بیان آنک ایمان مقلد خوفست و رجا : داعی هر پیشه اومیدست و بوک
بخش ۱۴۵ – حکایت آن امیر کی غلام را گفت کی می بیار غلام رفت و سبوی می آورد در راه زاهدی بود امر معروف کرد زد سنگی و سبو را بشکست امیر بشنید و قصد گوشمال زاهد کرد و این قصد در عهد دین عیسی بود علیهالسلام کی هنوز می حرام نشده بود ولیکن زاهد تقزیزی میکرد و از تنعم منع میکرد : بود امیری خوش دلی میبارهای
رباعی شمارهٔ ۱۴۵ : آنکس که ز سر عاشقی باخبر است
غزل شمارهٔ ۱۴۶ : در صفای باده بنما ساقیا تو رنگ ما
بخش ۱۴۶ – تهدید کردن نوح علیهالسلام مر قوم را کی با من مپیچید کی من روپوشم با خدای میپیچید در میان این بحقیقت ای مخذولان : گفت نوح ای سرکشان من من نیم
بخش ۱۴۶ – بیان آنک رسول علیه السلام فرمود ان لله تعالی اولیاء اخفیاء : قوم دیگر سخت پنهان میروند
رباعی شمارهٔ ۱۴۶ : آنکس که سرت برید غمخوار تو اوست
غزل شمارهٔ ۱۴۷ : آخر از هجران به وصلش دررسیدستی دلا
بخش ۱۴۷ – نشاندن پادشاه صوفیان عارف را پیش روی خویش تا چشمشان بدیشان روشن شود : پادشاهان را چنان عادت بود
بخش ۱۴۷ – حکایت مندیل در تنور پر آتش انداختن انس رضی الله عنه و ناسوختن : از انس فرزند مالک آمدست
بخش ۱۴۷ – رفتن امیر خشمآلود برای گوشمال زاهد : میر چون آتش شد و برجست راست
رباعی شمارهٔ ۱۴۷ : آنکو ز نهال هوست شبخیزانست
غزل شمارهٔ ۱۴۸ : از پی شمس حق و دین دیده گریان ما
بخش ۱۴۸ – آمدن مهمان پیش یوسف علیهالسلام و تقاضا کردن یوسف علیهالسلام ازو تحفه و ارمغان : آمد از آفاق یار مهربان
بخش ۱۴۸ – قصهٔ فریاد رسیدن رسول علیه السلام کاروان عرب را کی از تشنگی و بیآبی در مانده بودند و دل بر مرگ نهاده شتران و خلق زبان برون انداخته : اندر آن وادی گروهی از عرب
بخش ۱۴۸ – حکایت مات کردن دلقک سید شاه ترمد را : شاه با دلقک همی شطرنج باخت
رباعی شمارهٔ ۱۴۸ : آن نور مبین که در جبین ما هست
غزل شمارهٔ ۱۴۹ : خدمت شمس حق و دین یادگارت ساقیا
بخش ۱۴۹ – گفتن مهمان یوسف علیهالسلام کی آینهای آوردمت کی تا هر باری کی در وی نگری روی خوب خویش را بینی مرا یاد کنی : گفت یوسف هین بیاور ارمغان
بخش ۱۴۹ – مشک آن غلام ازغیب پر آب کردن بمعجزه و آن غلام سیاه را سپیدرو کردن باذن الله تعالی : ای غلام اکنون تو پر بین مشک خود
بخش ۱۴۹ – قصد انداختن مصطفی علیهالسلام خود را از کوه حری از وحشت دیر نمودن جبرئیل علیهالسلام خود را به وی و پیدا شدن جبرئیل به وی کی مینداز کی ترا دولتها در پیش است : مصطفی را هجر چون بفراختی
رباعی شمارهٔ ۱۴۹ : آواز تو ارمغان نفخ صور است
غزل شمارهٔ ۱۵۰ : درد شمس الدین بود سرمایه درمان ما
بخش ۱۵۰ – مرتد شدن کاتب وحی به سبب آنک پرتو وحی برو زد آن آیت را پیش از پیغامبر صلی الله علیه و سلم بخواند گفت پس من هم محل وحیم : پیش از عثمان یکی نساخ بود
بخش ۱۵۰ – دیدن خواجه غلام خود را سپید و ناشناختن کی اوست و گفتن کی غلام مرا تو کشتهای خونت گرفت و خدا ترا به دست من انداخت : خواجه از دورش بدید و خیره ماند
بخش ۱۵۰ – جواب گفتن امیر مر آن شفیعان را و همسایگان زاهد را کی گستاخی چرا کرد و سبوی ما را چرا شکست من درین باب شفاعت قبول نخواهم کرد کی سوگند خوردهام کی سزای او را بدهم : میر گفت او کیست کو سنگی زند
رباعی شمارهٔ ۱۵۰ : از بسکه دل تو دام حیلت افراخت
غزل شمارهٔ ۱۵۱ : سر برون کن از دریچه جان ببین عشاق را
بخش ۱۵۱ – دعا کردن بلعم با عور کی موسی و قومش را از این شهر کی حصار دادهاند بی مراد باز گردان و مستجاب شدن دعای او : بلعم با عور را خلق جهان
بخش ۱۵۱ – بیان آنک حق تعالی هرچه داد و آفرید از سماوات و ارضین و اعیان و اعراض همه باستدعاء حاجت آفرید خود را محتاج چیزی باید کردن تا بدهد کی امن یجیب المضطر اذا دعاه اضطرار گواه استحقاقست : آن نیاز مریمی بودست و درد
بخش ۱۵۱ – دو بار دست و پای امیر را بوسیدن و لابه کردن شفیعان و همسایگان زاهد : آن شفیعان از دم هیهای او
رباعی شمارهٔ ۱۵۱ : از بییاری ظریفتر یاری نیست
غزل شمارهٔ ۱۵۲ : دوش آن جانان ما افتان و خیزان یک قبا
بخش ۱۵۲ – اعتماد کردن هاروت و ماروت بر عصمت خویش و امیری اهل دنیا خواستن و در فتنه افتادن : همچو هاروت و چو ماروت شهیر
بخش ۱۵۲ – آمدن آن زن کافر با طفل شیرخواره به نزدیک مصطفی علیه السلام و ناطق شدن عیسیوار به معجزات رسول صلی الله علیه و سلم : هم از آن ده یک زنی از کافران
بخش ۱۵۲ – باز جواب گفتن آن امیر ایشان را : گفت نه نه من حریف آن میم
رباعی شمارهٔ ۱۵۲ : از جمله طمع بریدنم آسانست
غزل شمارهٔ ۱۵۳ : شمع دیدم گرد او پروانهها چون جمعها
بخش ۱۵۳ – باقی قصهٔ هاروت و ماروت و نکال و عقوبت ایشان هم در دنیا بچاه بابل : چون گناه و فسق خلقان جهان
بخش ۱۵۳ – ربودن عقاب موزهٔ مصطفی علیه السلام و بردن بر هوا و نگون کردن و از موزه مار سیاه فرو افتادن : اندرین بودند کآواز صلا
رباعی شمارهٔ ۱۵۳ : از حلقهٔ گوش از دلم باخبر است
غزل شمارهٔ ۱۵۴ : دیده حاصل کن دلا آنگه ببین تبریز را
بخش ۱۵۴ – به عیادت رفتن کر بر همسایهٔ رنجور خویش : آن کری را گفت افزون مایهای
بخش ۱۵۴ – وجه عبرت گرفتن ازین حکایت و یقین دانستن کی ان مع العسر یسرا : عبرتست آن قصه ای جان مر ترا
بخش ۱۵۴ – دگربار استدعاء شاه از ایاز کی تاویل کار خود بگو و مشکل منکران را و طاعنان را حل کن کی ایشان را در آن التباس رها کردن مروت نیست : این سخن از حد و اندازهست بیش
رباعی شمارهٔ ۱۵۴ : از دوستی دوست نگنجم در پوست
غزل شمارهٔ ۱۵۵ : از فراق شمس دین افتادهام در تنگنا
بخش ۱۵۵ – اول کسی کی در مقابلهٔ نص قیاس آورد ابلیس بود : اول آن کس کین قیاسکها نمود
بخش ۱۵۵ – استدعاء آن مرد از موسی زبان بهایم با طیور : گفت موسی را یکی مرد جوان
بخش ۱۵۵ – تمثیل تن آدمی به مهمانخانه و اندیشههای مختلف به مهمانان مختلف عارف در رضا بدان اندیشههای غم و شادی چون شخص مهماندوست غریبنواز خلیلوار کی در خلیل باکرام ضیف پیوسته باز بود بر کافر و ممن و امین و خاین و با همه مهمانان روی تازه داشتی : هست مهمانخانه این تن ای جوان
رباعی شمارهٔ ۱۵۵ : از دیدن اغیار چو ما را مدد است
غزل شمارهٔ ۱۵۶ : ای هوسهای دلم بیا بیا بیا بیا
بخش ۱۵۶ – در بیان آنک حال خود و مستی خود پنهان باید داشت از جاهلان : بشنو الفاظ حکیم پردهای
بخش ۱۵۶ – وحی آمدن از حق تعالی به موسی کی بیاموزش چیزی کی استدعا کند یا بعضی از آن : گفت یزدان تو بده بایست او
بخش ۱۵۶ – حکایت آن مهمان کی زن خداوند خانه گفت کی باران فرو گرفت و مهمان در گردن ما ماند : آن یکی را بیگهان آمد قنق
رباعی شمارهٔ ۱۵۶ : از عهد مگو که او نه بر پای منست
غزل شمارهٔ ۱۵۷ : ای هوسهای دلم باری بیا رویی نما
بخش ۱۵۷ – قصهٔ مری کردن رومیان و چینیان در علم نقاشی و صورتگری : چینیان گفتند ما نقاشتر
بخش ۱۵۷ – قانع شدن آن طالب به تعلیم زبان مرغ خانگی و سگ و اجابت موسی علیه السلام : گفت باری نطق سگ کو بر درست
بخش ۱۵۷ – تمثیل فکر هر روزینه کی اندر دل آید به مهمان نو کی از اول روز در خانه فرود آید و فضیلت مهماننوازی و ناز مهمان کشیدن و تحکم و بدخویی کند به خداوند خانه : هر دمی فکری چو مهمان عزیز
رباعی شمارهٔ ۱۵۷ : از کفر و ز اسلام برون صحرائیست
غزل شمارهٔ ۱۵۸ : امتزاج روحها در وقت صلح و جنگها
بخش ۱۵۸ – پرسیدن پیغمبر صلی الله علیه و سلم مر زید را که امروز چونی و چون برخاستی و جواب گفتن او که اصبحت ممنا یا رسول الله : گفت پیغامبر صباحی زید را
بخش ۱۵۸ – جواب خروس سگ را : پس خروسش گفت تن زن غم مخور
بخش ۱۵۸ – نواختن سلطان ایاز را : ای ایاز پر نیاز صدقکیش
رباعی شمارهٔ ۱۵۸ : از نوح سفینه ایست میراث نجات
غزل شمارهٔ ۱۵۹ : ای ز مقدارت هزاران فخر بیمقدار را
بخش ۱۵۹ – متهم کردن غلامان و خواجهتاشان مر لقمان را کی آن میوههای ترونده را که میآوردیم او خورده است : بود لقمان پیش خواجهٔ خویشتن
بخش ۱۵۹ – خجل گشتن خروس پیش سگ به سبب دروغ شدن در آن سه وعده : چند چند آخر دروغ و مکر تو
بخش ۱۵۹ – وصیت کردن پدر دختر را کی خود را نگهدار تا حامله نشوی از شوهرت : خواجهای بودست او را دختری
رباعی شمارهٔ ۱۵۹ : العین لفقدکم کثیرالعبرات
غزل شمارهٔ ۱۶۰ : مفروشید کمان و زره و تیغ زنان را
بخش ۱۶۰ – بقیهٔ قصه زید در جواب رسول صلی الله علیه و سلم : این سخن پایان ندارد خیز زید
بخش ۱۶۰ – خبر کردن خروس از مرگ خواجه : لیک فردا خواهد او مردن یقین
رباعی شمارهٔ ۱۶۰ : افغان کردم بر آن فغانم میسوخت
غزل شمارهٔ ۱۶۱ : چو فرستاد عنایت به زمین مشعلهها را
بخش ۱۶۱ – گفتن پیغامبر صلی الله علیه و سلم مر زید را کی این سر را فاشتر ازین مگو و متابعت نگهدار : گفت پیغامبر که اصحابی نجوم
بخش ۱۶۱ – دویدن آن شخص به سوی موسی به زنهار چون از خروس خبر مرگ خود شنید : چون شنید اینها دوان شد تیز و تفت
بخش ۱۶۱ – نصیحت مبارزان او را کی با این دل و زهره کی تو داری کی از کلابیسه شدن چشم کافر اسیری دست بسته بیهوش شوی و دشنه از دست بیفتد زنهار زنهار ملازم مطبخ خانقاه باش و سوی پیکار مرو تا رسوا نشوی : قوم گفتندش به پیکار و نبرد
رباعی شمارهٔ ۱۶۱ : افکند مرا دلم به غوغا و گریخت
غزل شمارهٔ ۱۶۲ : تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان را
بخش ۱۶۲ – رجوع به حکایت زید : زید را اکنون نیابی کو گریخت
بخش ۱۶۲ – دعاکردن موسی آن شخص را تا بایمان رود از دنیا : موسی آمد در مناجات آن سحر
رباعی شمارهٔ ۱۶۲ : امروز چه روز است که خورشید دوتاست
غزل شمارهٔ ۱۶۳ : بروید ای حریفان بکشید یار ما را
بخش ۱۶۳ – آتش افتادن در شهر بایام عمر رضی الله عنه : آتشی افتاد در عهد عمر
بخش ۱۶۳ – اجابت کردن حق تعالی دعای موسی را علیه السلام : گفت بخشیدم بدو ایمان نعم
بخش ۱۶۳ – حکایت آن مجاهد کی از همیان سیم هر روز یک درم در خندق انداختی به تفاریق از بهر ستیزهٔ حرص و آرزوی نفس و وسوسهٔ نفس کی چون میاندازی به خندق باری به یکبار بینداز تا خلاص یابم کی الیاس احدی الراحتین او گفته کی این راحت نیز ندهم : آن یکی بودش به کف در چل درم
رباعی شمارهٔ ۱۶۳ : امروز در این خانه کسی رقصانست
غزل شمارهٔ ۱۶۴ : چو مرا به سوی زندان بکشید تن ز بالا
بخش ۱۶۴ – خدو انداختن خصم در روی امیر المؤمنین علی کرم الله وجهه و انداختن امیرالمؤمنین علی شمشیر از دست : از علی آموز اخلاص عمل
بخش ۱۶۴ – حکایت آن زنی کی فرزندش نمیزیست بنالید جواب آمد کی آن عوض ریاضت تست و به جای جهاد مجاهدانست ترا : آن زنی هر سال زاییدی پسر
بخش ۱۶۴ – صفت کردن مرد غماز و نمودن صورت کنیزک مصور در کاغذ و عاشق شدن خلیفهٔ مصر بر آن صورت و فرستادن خلیفه امیری را با سپاه گران بدر موصل و قتل و ویرانی بسیار کردن بهر این غرض : مر خلیفهٔ مصر را غماز گفت
رباعی شمارهٔ ۱۶۴ : امروز من و جام صبوحی در دست
غزل شمارهٔ ۱۶۵ : اگر آن میی که خوردی به سحر نبود گیرا
بخش ۱۶۵ – سؤال کردن آن کافر از علی کرم الله وجهه کی بر چون منی مظفر شدی شمشیر از دست چون انداختی : پس بگفت آن نو مسلمان ولی
بخش ۱۶۵ – در آمدن حمزه رضی الله عنه در جنگ بی زره : اندر آخر حمزه چون در صف شدی
بخش ۱۶۵ – ایثار کردن صاحب موصل آن کنیزک را بدین خلیفه تا خونریز مسلمانان بیشتر نشود : چون رسول آمد به پیش پهلوان
رباعی شمارهٔ ۱۶۵ : امروز مهم دست زنان آمده است
غزل شمارهٔ ۱۶۶ : چمنی که تا قیامت گل او به بار بادا
بخش ۱۶۶ – جواب گفتن امیر المؤمنین کی سبب افکندن شمشیر از دست چه بوده است در آن حالت : گفت من تیغ از پی حق میزنم
بخش ۱۶۶ – جواب حمزه مر خلق را : گفت حمزه چونک بودم من جوان
بخش ۱۶۶ – پشیمان شدن آن سرلشکر از آن خیانت کی کرد و سوگند دادن او آن کنیزک را کی به خلیفه باز نگوید از آنچ رفت : چند روزی هم بر آن بد بعد از آن
رباعی شمارهٔ ۱۶۶ : امشب آمد خیال آن دلبر چست
غزل شمارهٔ ۱۶۷ : کی بپرسد جز تو خسته و رنجور تو را
بخش ۱۶۷ – گفتن پیغامبر صلی الله علیه و سلم به گوش رکابدار امیر المومنین علی کرم الله وجهه کی کشتن علی بر دست تو خواهد بودن خبرت کردم : من چنان مردم که بر خونی خویش
بخش ۱۶۷ – حیله دفع مغبون شدن در بیع و شرا : آن یکی یاری پیمبر را بگفت
بخش ۱۶۷ – حجت منکران آخرت و بیان ضعف آن حجت زیرا حجت ایشان به دین باز میگردد کی غیر این نمیبینیم : حجتش اینست گوید هر دمی
رباعی شمارهٔ ۱۶۷ : امشب شب آن دولت بیپایانست
غزل شمارهٔ ۱۶۸ : ای بروییده به ناخواست به مانند گیا
بخش ۱۶۸ – تعجب کردن آدم علیهالسلام از ضلالت ابلیس لعین و عجب آوردن : چشم آدم بر بلیسی کو شقیست
بخش ۱۶۸ – وفات یافتن بلال رضی الله عنه با شادی : چون بلال از ضعف شد همچون هلال
بخش ۱۶۸ – آمدن خلیفه نزد آن خوبروی برای جماع : آن خلیفه کرد رای اجتماع
رباعی شمارهٔ ۱۶۸ : امشب شب آنست که جان شبهاست
غزل شمارهٔ ۱۶۹ : رو ترش کن که همه روترشانند این جا
بخش ۱۶۹ – بازگشتن به حکایت علی کرم الله وجهه و مسامحت کردن او با خونی خویش : باز رو سوی علی و خونیش
بخش ۱۶۹ – حکمت ویران شدن تن به مرگ : من چو آدم بودم اول حبس کرب
بخش ۱۶۹ – خنده گرفتن آن کنیزک را از ضعف شهوت خلیفه و قوت شهوت آن امیر و فهم کردن خلیفه از خندهٔ کنیزک : زن بدید آن سستی او از شگفت
رباعی شمارهٔ ۱۶۹ : امشب شب من بسی ضعیف و زار است
غزل شمارهٔ ۱۷۰ : تا به شب ای عارف شیرین نوا
بخش ۱۷۰ – افتادن رکابدار هر باری پیش امیر المؤمنین علی کرم الله وجهه کی ای امیر المؤمنین مرا بکش و ازین قضا برهان : باز آمد کای علی زودم بکش
بخش ۱۷۰ – تشبیه دنیا کی بظاهر فراخست و بمعنی تنگ و تشبیه خواب کی خلاص است ازین تنگی : همچو گرمابه که تفسیده بود
بخش ۱۷۰ – فاش کردن آن کنیزک آن راز را با خلیفه از زخم شمشیر و اکراه خلیفه کی راست گو سبب این خنده را و گر نه بکشمت : زن چو عاجز شد بگفت احوال را
رباعی شمارهٔ ۱۷۰ : امشب منم و طواف کاشانهٔ دوست
غزل شمارهٔ ۱۷۱ : چون نمایی آن رخ گلرنگ را
بخش ۱۷۱ – بیان آنک فتح طلبیدن مصطفی صلی الله علیه و سلم مکه را و غیر مکه را جهت دوستی ملک دنیا نبود چون فرموده است الدنیا جیفة بلک بامر بود : جهد پیغامبر بفتح مکه هم
بخش ۱۷۱ – بیان آنک هرچه غفلت و غم و کاهلی و تاریکیست همه از تنست کی ارضی است و سفلی : غفلت از تن بود چون تن روح شد
رباعی شمارهٔ ۱۷۱ : امشب هردل که همچو مه در طلب است
غزل شمارهٔ ۱۷۲ : در میان عاشقان عاقل مبا
بخش ۱۷۲ – گفتن امیر المؤمنین علی کرم الله وجهه با قرین خود کی چون خدو انداختی در روی من نفس من جنبید و اخلاص عمل نماند مانع کشتن تو آن شد : گفت امیر المؤمنین با آن جوان
بخش ۱۷۲ – تشبیه نص با قیاس : نص وحی روح قدسی دان یقین
بخش ۱۷۲ – بیان آنک نحن قسمنا کی یکی را شهوت و قوت خران دهد و یکی را کیاست و قوت انبیا و فرشتگان بخشد سر ز هوا تافتن از سروریست ترک هوا قوت پیغامبریست تخمهایی کی شهوتی نبود بر آن جز قیامتی نبود : گر بدش سستی نری خران
رباعی شمارهٔ ۱۷۲ : اندر دل من درون و بیرون همه او است
غزل شمارهٔ ۱۷۳ : از یکی آتش برآوردم تو را
بخش ۱۷۳ – آداب المستمعین والمریدین عند فیض الحکمة من لسان الشیخ : بر ملولان این مکرر کردنست
بخش ۱۷۳ – دادن شاه گوهر را میان دیوان و مجمع به دست وزیر کی این چند ارزد و مبالغه کردن وزیر در قیمت او و فرمودن شاه او را کی اکنون این را بشکن و گفت وزیر کی این را چون بشکنم الی آخر القصه : شاه روزی جانب دیوان شتافت
رباعی شمارهٔ ۱۷۳ : اندر سر ما همت کاری دگر است
غزل شمارهٔ ۱۷۴ : ز آتش شهوت برآوردم تو را
بخش ۱۷۴ – شناختن هر حیوانی بوی عدو خود را و حذر کردن و بطالت و خسارت آنکس کی عدو کسی بود کی ازو حذر ممکن نیست و فرار ممکن نی و مقابله ممکن نی : اسپ داند بانگ و بوی شیر را
رباعی شمارهٔ ۱۷۴ : انصاف بده که عشق نیکوکار است
غزل شمارهٔ ۱۷۵ : از ورای سر دل بین شیوهها
بخش ۱۷۵ – فرق میان دانستن چیزی به مثال و تقلید و میان دانستن ماهیت آن چیز : ظاهرست آثار و میوهٔ رحمتش
بخش ۱۷۵ – تشنیع زدن امرا بر ایاز کی چرا شکستش و جواب دادن ایاز ایشان را : گفت ایاز ای مهتران نامور
رباعی شمارهٔ ۱۷۵ : او پاک شده است و خام ار در حرم است
غزل شمارهٔ ۱۷۶ : روح زیتونیست عاشق نار را
بخش ۱۷۶ – جمع و توفیق میان نفی و اثبات یک چیز از روی نسبت و اختلاف جهت : نفی آن یک چیز و اثباتش رواست
بخش ۱۷۶ – قصد شاه به کشتن امرا و شفاعت کردن ایاز پیش تخت سلطان کی ای شاه عالم العفو اولی : پس ایاز مهرافزا بر جهید
رباعی شمارهٔ ۱۷۶ : ای آب حیات قطره از آب رخت
غزل شمارهٔ ۱۷۷ : ای بگفته در دلم اسرارها
بخش ۱۷۷ – مسلهٔ فنا و بقای درویش : گفت قایل در جهان درویش نیست
بخش ۱۷۷ – تفسیر گفتن ساحران فرعون را در وقت سیاست با او کی لا ضیر انا الی ربنا منقلبون : نعرهٔ لا ضیر بشنید آسمان
رباعی شمارهٔ ۱۷۷ : ای آمده بامداد شوریده و مست
غزل شمارهٔ ۱۷۸ : میشدی غافل ز اسرار قضا
بخش ۱۷۸ – قصه وکیل صدر جهان کی متهم شد و از بخارا گریخت از بیم جان باز عشقش کشید رو کشان کی کار جان سهل باشد عاشقان را : در بخارا بندهٔ صدر جهان
بخش ۱۷۸ – مجرم دانستن ایاز خود را درین شفاعتگری و عذر این جرم خواستن و در آن عذرگویی خود را مجرم دانستن و این شکستگی از شناخت و عظمت شاه خیزد کی انا اعلمکم بالله و اخشیکم لله و قال الله تعالی انما یخشی الله من عباده العلما : من کی آرم رحم خلم آلود را
رباعی شمارهٔ ۱۷۸ : ای آنکه درینجهان چو تو پاکی نیست
غزل شمارهٔ ۱۷۹ : گر تو عودی سوی این مجمر بیا
بخش ۱۷۹ – پیدا شدن روح القدس بصورت آدمی بر مریم بوقت برهنگی و غسل کردن و پناه گرفتن بحق تعالی : همچو مریم گوی پیش از فوت ملک
رباعی شمارهٔ ۱۷۹ : ای بنده بدانکه خواجهٔ شرق اینست
غزل شمارهٔ ۱۸۰ : ای تو آب زندگانی فاسقنا
بخش ۱۸۰ – گفتن روح القدس مریم راکی من رسول حقم به تو آشفته مشو و پنهان مشو از من کی فرمان اینست : بانگ بر وی زد نمودار کرم
رباعی شمارهٔ ۱۸۰ : ای بیخبر از مغز شده غره بپوست
غزل شمارهٔ ۱۸۱ : دل چو دانه ما مثال آسیا
بخش ۱۸۱ – عزم کردن آن وکیل ازعشق کی رجوع کند به بخارا لاابالیوار : شمع مریم را بهل افروخته
رباعی شمارهٔ ۱۸۱ : ای تن تو نمیری که چنان جان با تست
غزل شمارهٔ ۱۸۲ : در میان عاشقان عاقل مبا
بخش ۱۸۲ – پرسیدن معشوقی از عاشق غریب خود کی از شهرها کدام شهر را خوشتر یافتی و انبوهتر و محتشمتر و پر نعمتتر و دلگشاتر : گفت معشوقی به عاشق کای فتی
رباعی شمارهٔ ۱۸۲ : ای جان جهان جان و جهان باقی نیست
غزل شمارهٔ ۱۸۳ : ای دل رفته ز جا بازمیا
بخش ۱۸۳ – منع کردن دوستان او را از رجوع کردن به بخارا وتهدید کردن و لاابالی گفتن او : گفت او را ناصحی ای بیخبر
رباعی شمارهٔ ۱۸۳ : ای جان خبرت هست که جانان تو کیست
غزل شمارهٔ ۱۸۴ : من رسیدم به لب جوی وفا
بخش ۱۸۴ – لاابالی گفتن عاشق ناصح و عاذل را از سر عشق : گفت ای ناصح خمش کن چند چند
رباعی شمارهٔ ۱۸۴ : ای جان ز دل تو بر دل من راهست
غزل شمارهٔ ۱۸۵ : از بس که ریخت جرعه بر خاک ما ز بالا
بخش ۱۸۵ – رو نهادن آن بندهٔ عاشق سوی بخارا : رو نهاد آن عاشق خونابهریز
رباعی شمارهٔ ۱۸۵ : ای حسرت خوبان جهان روی خوشت
غزل شمارهٔ ۱۸۶ : ای میرآب بگشا آن چشمه روان را
بخش ۱۸۶ – در آمدن آن عاشق لاابالی در بخارا وتحذیر کردن دوستان او را از پیداشدن : اندر آمد در بخارا شادمان
رباعی شمارهٔ ۱۸۶ : ای خرمنت از سنبلهٔ آب حیات
غزل شمارهٔ ۱۸۷ : از سینه پاک کردم افکار فلسفی را
بخش ۱۸۷ – جواب گفتن عاشق عاذلان را وتهدید کنندگان را : گفت من مستسقیم آبم کشد
رباعی شمارهٔ ۱۸۷ : ای خواجه ترا غم جمال و جاهست
غزل شمارهٔ ۱۸۸ : این جا کسیست پنهان خود را مگیر تنها
بخش ۱۸۸ – رسیدن آن عاشق به معشوق خویش چون دست از جان خود بشست : همچو گویی سجده کن بر رو و سر
رباعی شمارهٔ ۱۸۸ : ای در دل من نشسته شد وقت نشست
غزل شمارهٔ ۱۸۹ : آمد بهار جانها ای شاخ تر به رقص آ
بخش ۱۸۹ – صفت آن مسجد کی عاشقکش بود و آن عاشق مرگجوی لا ابالی کی درو مهمان شد : یک حکایت گوش کن ای نیکپی
رباعی شمارهٔ ۱۸۹ : ای دل تا ریش و خسته میدارندت
غزل شمارهٔ ۱۹۰ : با آن که میرسانی آن باده بقا را
بخش ۱۹۰ – مهمان آمدن در آن مسجد : تا یکی مهمان در آمد وقت شب
رباعی شمارهٔ ۱۹۰ : ای دل تو و درد او که درمان اینست
غزل شمارهٔ ۱۹۱ : بیدار کن طرب را بر من بزن تو خود را
بخش ۱۹۱ – ملامت کردن اهل مسجد مهمان عاشق را از شب خفتن در آنجا و تهدید کردن مرورا : قوم گفتندش که هین اینجا مخسپ
رباعی شمارهٔ ۱۹۱ : ای دوست مکن که روزها را فرداست
غزل شمارهٔ ۱۹۲ : بشکن سبو و کوزه ای میرآب جانها
بخش ۱۹۲ – جواب گفتن عاشق عاذلان را : گفت او ای ناصحان من بی ندم
رباعی شمارهٔ ۱۹۲ : ای ذکر تو مانع تماشای تو دوست
غزل شمارهٔ ۱۹۳ : جانا قبول گردان این جست و جوی ما را
بخش ۱۹۳ – عشق جالینوس برین حیات دنیا بود کی هنر او همینجا بکار میآید هنری نورزیده است کی در آن بازار بکار آید آنجا خود را به عوام یکسان میبیند : آنچنانک گفت جالینوس راد
رباعی شمارهٔ ۱۹۳ : ای ساقی اگر سعادتی هست تراست
غزل شمارهٔ ۱۹۴ : خواهم گرفتن اکنون آن مایه صور را
بخش ۱۹۴ – دیگر باره ملامت کردن اهل مسجد مهمان را از شب خفتن در آن مسجد : قوم گفتندش مکن جلدی برو
رباعی شمارهٔ ۱۹۴ : ای ساقی جان مطرب ما را چه شده است
غزل شمارهٔ ۱۹۵ : شهوت که با تو رانند صدتو کنند جان را
بخش ۱۹۵ – گفتن شیطان قریش را کی به جنگ احمد آیید کی من یاریها کنم وقبیلهٔ خود را بیاری خوانم و وقت ملاقات صفین گریختن : همچو شیطان در سپه شد صد یکم
رباعی شمارهٔ ۱۹۵ : ای شب چه شبی که روزها چاکر تست
غزل شمارهٔ ۱۹۶ : در جنبش اندرآور زلف عبرفشان را
بخش ۱۹۶ – مکرر کردن عاذلان پند را بر آن مهمان آن مسجد مهمان کش : گفت پیغامبر که ان فی البیان
رباعی شمارهٔ ۱۹۶ : ای شب ز می تو مر مرا مستی نیست
غزل شمارهٔ ۱۹۷ : ای بنده بازگرد به درگاه ما بیا
بخش ۱۹۷ – جواب گفتن مهمان ایشان را و مثل آوردن بدفع کردن حارس کشت به بانگ دف از کشت شتری را کی کوس محمودی بر پشت او زدندی : گفت ای یاران از آن دیوان نیم
رباعی شمارهٔ ۱۹۷ : ای طالب اگر ترا سر این راهست
غزل شمارهٔ ۱۹۸ : ای صوفیان عشق بدرید خرقهها
بخش ۱۹۸ – تمثیل گریختن ممن و بیصبری او در بلا به اضطراب و بیقراری نخود و دیگر حوایج در جوش دیگ و بر دویدن تا بیرون جهند : بنگر اندر نخودی در دیگ چون
رباعی شمارهٔ ۱۹۸ : ای عقل برو که عاقل اینجا نیست
غزل شمارهٔ ۱۹۹ : ای خان و مان بمانده و از شهر خود جدا
بخش ۱۹۹ – تمثیل صابر شدن ممن چون بر شر و خیر بلا واقف شود : سگ شکاری نیست او را طوق نیست
رباعی شمارهٔ ۱۹۹ : ای فکر تو بر بسته نه پایت باز است
غزل شمارهٔ ۲۰۰ : نام شتر به ترکی چه بود بگو دوا
بخش ۲۰۰ – عذر گفتن کدبانو با نخود و حکمت در جوش داشتن کدبانو نخود را : آن ستی گوید ورا که پیش ازین
رباعی شمارهٔ ۲۰۰ : ای کز تو دلم پر سمن و یاسمنست
غزل شمارهٔ ۲۰۱ : شب رفت و هم تمام نشد ماجرای ما
بخش ۲۰۱ – باقی قصهٔ مهمان آن مسجد مهمان کش و ثبات و صدق او : آن غریب شهر سربالا طلب
رباعی شمارهٔ ۲۰۱ : ای لعل و عقیق و در و دریا و درست
غزل شمارهٔ ۲۰۲ : هر روز بامداد سلام علیکما
بخش ۲۰۲ – ذکرخیال بد اندیشیدن قاصر فهمان : پیش از آنک این قصه تا مخلص رسد
رباعی شمارهٔ ۲۰۲ : این بانگ خوش از جانب کیوان منست
غزل شمارهٔ ۲۰۳ : آمد بهار خرم آمد نگار ما
بخش ۲۰۳ – تفسیر این خبر مصطفی علیه السلام کی للقران ظهر و بطن و لبطنه بطن الی سبعة ابطن : حرف قرآن را بدان که ظاهریست
رباعی شمارهٔ ۲۰۳ : این چرخ غلام طبع خود رایهٔ ماست
غزل شمارهٔ ۲۰۴ : سر بر گریبان درست صوفی اسرار را
بخش ۲۰۴ – بیان آنک رفتن انبیا و اولیا به کوهها و غارها جهت پنهان کردن خویش نیست و جهت خوف تشویش خلق نیست بلک جهت ارشاد خلق است و تحریض بر انقطاع از دنیا به قدر ممکن : آنک گویند اولیا در که بوند
رباعی شمارهٔ ۲۰۴ : این چرخ و فلکها که حد بینش ماست
غزل شمارهٔ ۲۰۵ : چند گریزی ز ما چند روی جا به جا
بخش ۲۰۵ – تشبیه صورت اولیا و صورت کلام اولیا به صورت عصای موسی و صورت افسون عیسی علیهما السلام : آدمی همچون عصای موسیاست
رباعی شمارهٔ ۲۰۵ : این جمله شرابهای بیجام کراست
غزل شمارهٔ ۲۰۶ : ای همه خوبی تو را پس تو که رایی که را
بخش ۲۰۶ – تفسیر یا جبال اوبی معه والطیر : روی داود از فرش تابان شده
رباعی شمارهٔ ۲۰۶ : این جو که تراست هر کسی جویان نیست
غزل شمارهٔ ۲۰۷ : ای که به هنگام درد راحت جانی مرا
بخش ۲۰۷ – جواب طعنهزننده در مثنوی از قصور فهم خود : ای سگ طاعن تو عو عو میکنی
رباعی شمارهٔ ۲۰۷ : این سینهٔ پرمشغله از مکتب اوست
غزل شمارهٔ ۲۰۸ : از جهت ره زدن راه درآرد مرا
بخش ۲۰۸ – مثل زدن در رمیدن کرهٔ اسپ از آب خوردن به سبب شخولیدن سایسان : آنک فرمودست او اندر خطاب
رباعی شمارهٔ ۲۰۸ : این شکل سفالین تنم جام دلست
غزل شمارهٔ ۲۰۹ : ای در ما را زده شمع سرایی درآ
بخش ۲۰۹ – بقیهٔ ذکر آن مهمان مسجد مهمانکش : باز گو کان پاکباز شیرمرد
رباعی شمارهٔ ۲۰۹ : این عشق شهست و رایتش پیدا نیست
غزل شمارهٔ ۲۱۰ : گر نه تهی باشدی بیشترین جویها
بخش ۲۱۰ – تفسیر آیت واجلب علیهم بخیلک و رجلک : تو چو عزم دین کنی با اجتهاد
رباعی شمارهٔ ۲۱۰ : این غمزه که میرنی ز نوری دگر است
غزل شمارهٔ ۲۱۱ : باز بنفشه رسید جانب سوسن دوتا
بخش ۲۱۱ – رسیدن بانگ طلسمی نیمشب مهمان مسجد را : بشنو اکنون قصهٔ آن بانگ سخت
رباعی شمارهٔ ۲۱۱ : این فتنه که اندر دل تنگ است ز چیست
غزل شمارهٔ ۲۱۲ : اسیر شیشه کن آن جنیان دانا را
بخش ۲۱۲ – ملاقات آن عاشق با صدر جهان : آن بخاری نیز خود بر شمع زد
رباعی شمارهٔ ۲۱۲ : این فصل بهار نیست فصلی دگر است
غزل شمارهٔ ۲۱۳ : اگر تو عاشق عشقی و عشق را جویا
بخش ۲۱۳ – جذب هر عنصری جنس خود را کی در ترکیب آدمی محتبس شده است به غیر جنس : خاک گوید خاک تن را باز گرد
رباعی شمارهٔ ۲۱۳ : این گرمابه که خانهٔ دیوانست
غزل شمارهٔ ۲۱۴ : درخت اگر متحرک بدی ز جای به جا
بخش ۲۱۴ – منجذب شدن جان نیز به عالم ارواح و تقاضای او و میل او به مقر خود و منقطع شدن از اجزای اجسام کی هم کندهٔ پای باز روحاند : گوید ای اجزای پست فرشیم
رباعی شمارهٔ ۲۱۴ : این مستی من ز بادهٔ حمرا نیست
غزل شمارهٔ ۲۱۵ : من از کجا غم و شادی این جهان ز کجا
بخش ۲۱۵ – فسخ عزایم و نقضها جهت با خبر کردن آدمی را از آنک مالک و قاهر اوست و گاه گاه عزم او را فسخ ناکردن و نافذ داشتن تا طمع او را بر عزم کردن دارد تا باز عزمش را بشکند تا تنبیه بر تنبیه بود : عزمها و قصدها در ماجرا
رباعی شمارهٔ ۲۱۵ : این من نه منم آنکه منم گوئی کیست
غزل شمارهٔ ۲۱۶ : روم به حجره خیاط عاشقان فردا
بخش ۲۱۶ – نظرکردن پیغامبر علیه السلام به اسیران و تبسم کردن و گفتن کی عجبت من قوم یجرون الی الجنة بالسلاسل و الاغلال : دید پیغامبر یکی جوقی اسیر
رباعی شمارهٔ ۲۱۶ : این نعره عاشقان ز شمع طرب است
غزل شمارهٔ ۲۱۷ : چه نیکبخت کسی که خدای خواند تو را
بخش ۲۱۷ – تفسیر این آیت کی ان تستفتحوا فقد جائکم الفتح ایهای طاعنان میگفتید کی از ما و محمد علیه السلام آنک حق است فتح و نصرتش ده و این بدان میگفتید تا گمان آید کی شما طالب حقاید بی غرض اکنون محمد را نصرت دادیم تا صاحب حق را ببینید : از بتان و از خدا در خواستیم
رباعی شمارهٔ ۲۱۷ : این همدم اندرون که دم میدهدت
غزل شمارهٔ ۲۱۸ : ز بهر غیرت آموخت آدم اسما را
بخش ۲۱۸ – سر آنک بیمراد بازگشتن رسول علیه السلام از حدیبیه حق تعالی لقب آن فتح کرد کی انا فتحنا کی به صورت غلق بود و به معنی فتح چنانک شکستن مشک به ظاهر شکستن است و به معنی درست کردنست مشکی او را و تکمیل فواید اوست : آمدش پیغام از دولت که رو
رباعی شمارهٔ ۲۱۸ : ای هر بیدار با خبرهای تو خفت
غزل شمارهٔ ۲۱۹ : چو اندرآید یارم چه خوش بود به خدا
بخش ۲۱۹ – تفسیر این خبر کی مصطفی علیه السلام فرمود لا تفضلونی علی یونس بن متی : گفت پیغامبر که معراج مرا
رباعی شمارهٔ ۲۱۹ : ای هرچه صدف بستهٔ دریای لبت
غزل شمارهٔ ۲۲۰ : ز بامداد سعادت سه بوسه داد مرا
بخش ۲۲۰ – آگاه شدن پیغامبر علیه السلام از طعن ایشان بر شماتت او : گرچه نشنید آن موکل آن سخن
رباعی شمارهٔ ۲۲۰ : ای همچو خر و گاو که و جو طلبت
غزل شمارهٔ ۲۲۱ : مرا تو گوش گرفتی همیکشی به کجا
بخش ۲۲۱ – بیان آنک طاغی در عین قاهری مقهورست و در عین منصوری ماسور : دزد قهرخواجه کرد و زر کشید
رباعی شمارهٔ ۲۲۱ : با تو سخنان بیزبان خواهم گفت
غزل شمارهٔ ۲۲۲ : رویم و خانه بگیریم پهلوی دریا
بخش ۲۲۲ – جذب معشوق عاشق را من حیث لا یعمله العاشق و لا یرجوه و لا یخطر بباله و لا یظهر من ذلک الجذب اثر فی العاشق الا الخوف الممزوج بالیاس مع دوام الطلب : آمدیم اینجا که در صدر جهان
رباعی شمارهٔ ۲۲۲ : با جان دو روزه تو چنان گشتی جفت
غزل شمارهٔ ۲۲۳ : کجاست مطرب جان تا ز نعرههای صلا
بخش ۲۲۳ – داد خواستن پشه از باد به حضرت سلیمان علیه السلام : پشه آمد از حدیقه وز گیاه
رباعی شمارهٔ ۲۲۳ : باد آمد و گل بر سر میخواران ریخت
غزل شمارهٔ ۲۲۴ : چه خیره مینگری در رخ من ای برنا
بخش ۲۲۴ – امرکردن سلیمان علیه السلام پشهٔ متظلم را به احضار خصم به دیوان حکم : پس سلیمان گفت ای زیبادوی
رباعی شمارهٔ ۲۲۴ : با دشمن تو چو یار بسیار نشست
غزل شمارهٔ ۲۲۵ : بپخته است خدا بهر صوفیان حلوا
بخش ۲۲۵ – نواختن معشوق عاشق بیهوش را تا به هوش باز آید : میکشید از بیهشیاش در بیان
رباعی شمارهٔ ۲۲۵ : با دل گفتم که دل از او جیحونست
غزل شمارهٔ ۲۲۶ : برفت یار من و یادگار ماند مرا
بخش ۲۲۶ – با خویش آمدن عاشق بیهوش و روی آوردن به ثنا و شکر معشوق : گفت ای عنقای حق جان را مطاف
رباعی شمارهٔ ۲۲۶ : باران به سر گرم دلی بر میریخت
غزل شمارهٔ ۲۲۷ : به جان پاک تو ای معدن سخا و وفا
بخش ۲۲۷ – حکایت عاشقی دراز هجرانی بسیار امتحانی : یک جوانی بر زنی مجنون بدست
رباعی شمارهٔ ۲۲۷ : با روز بجنگیم که چون روز گذشت
غزل شمارهٔ ۲۲۸ : بیار آن که قرین را سوی قرین کشدا
بخش ۲۲۸ – یافتن عاشق معشوق را و بیان آنک جوینده یابنده بود کی و من یعمل مثقال ذرة خیرا یره : کان جوان در جست و جو بد هفت سال
رباعی شمارهٔ ۲۲۸ : بازآی که یار بر سر پیمانست
غزل شمارهٔ ۲۲۹ : شراب داد خدا مر مرا تو را سرکا
رباعی شمارهٔ ۲۲۹ : با شاه هر آنکسی که در خرگاهست
غزل شمارهٔ ۲۳۰ : ز سوز شوق دل من همیزند عللا
رباعی شمارهٔ ۲۳۰ : با شب گفتم گر بمهت ایمانست
غزل شمارهٔ ۲۳۱ : سبکتری تو از آن دم که میرسد ز صبا
رباعی شمارهٔ ۲۳۱ : تا شب میگو که روز ما را شب نیست
غزل شمارهٔ ۲۳۲ : چو عشق را تو ندانی بپرس از شبها
رباعی شمارهٔ ۲۳۲ : با عشق کلاه بر کمر دوز خوش است
غزل شمارهٔ ۲۳۳ : کجاست ساقی جان تا به هم زند ما را
رباعی شمارهٔ ۲۳۳ : با عشق نشین که گوهر کان تو است
غزل شمارهٔ ۲۳۴ : ز جام ساقی باقی چو خوردهای تو دلا
رباعی شمارهٔ ۲۳۴ : با ما ز ازل رفته قراری دگر است
غزل شمارهٔ ۲۳۵ : مرا بدید و نپرسید آن نگار چرا
رباعی شمارهٔ ۲۳۵ : با نی گفتم که بر تو بیداد ز کیست
غزل شمارهٔ ۲۳۶ : مبارکی که بود در همه عروسیها
رباعی شمارهٔ ۲۳۶ : با هرکه نشستی و نشد جمع دلت
غزل شمارهٔ ۲۳۷ : یار ما دلدار ما عالم اسرار ما
رباعی شمارهٔ ۲۳۷ : با هستی و نیستیم بیگانگی است
غزل شمارهٔ ۲۳۸ : هله ای کیا نفسی بیا
رباعی شمارهٔ ۲۳۸ : پای تو گرفتهام ندارم ز تو دست
غزل شمارهٔ ۲۳۹ : کرانی ندارد بیابان ما
رباعی شمارهٔ ۲۳۹ : پائی که همی رفت به شبستان سر مست
غزل شمارهٔ ۲۴۰ : تو جان و جهانی کریما مرا
رباعی شمارهٔ ۲۴۰ : برجه که سماع روح برپای شده است
غزل شمارهٔ ۲۴۱ : نرد کف تو بردست مرا
رباعی شمارهٔ ۲۴۱ : برخیز و طواف کن بر آن قطب نجات
غزل شمارهٔ ۲۴۲ : خیک دل ما مشک تن ما
رباعی شمارهٔ ۲۴۲ : برکان شکر چند مگس را غوغاست
غزل شمارهٔ ۲۴۳ : بگشا در بیا درآ که مبا عیش بیشما
رباعی شمارهٔ ۲۴۳ : بر ما رقم خطا پرستی همه هست
غزل شمارهٔ ۲۴۴ : چه شدی گر تو همچون من شدییی عاشق ای فتا
رباعی شمارهٔ ۲۴۴ : بر من در وصل بسته میدارد دوست
غزل شمارهٔ ۲۴۵ : از برای صلاح مجنون را
رباعی شمارهٔ ۲۴۵ : پرورد به ناز و نعمت آن دوست مرا
غزل شمارهٔ ۲۴۶ : صد دهل میزنند در دل ما
رباعی شمارهٔ ۲۴۶ : بر هر جائیکه سرنهم مسجود او است
غزل شمارهٔ ۲۴۷ : بانگ تسبیح بشنو از بالا
رباعی شمارهٔ ۲۴۷ : بر جزوم نشان معشوق منست
غزل شمارهٔ ۲۴۸ : گوش من منتظر پیام تو را
رباعی شمارهٔ ۲۴۸ : بستم سر خم باده و بوی برفت
غزل شمارهٔ ۲۴۹ : دل بر ما شدست دلبر ما
رباعی شمارهٔ ۲۴۹ : بگذشت سوار غیب و گردی برخاست
غزل شمارهٔ ۲۵۰ : هین که منم بر در در برگشا
رباعی شمارهٔ ۲۵۰ : بگرفت دلت زانکه ترا دل نگرفت
غزل شمارهٔ ۲۵۱ : پیشتر آ پیشتر ای بوالوفا
رباعی شمارهٔ ۲۵۱ : پس بر به جهانی که چو خون در رگ ماست
غزل شمارهٔ ۲۵۲ : نذر کند یار که امشب تو را
رباعی شمارهٔ ۲۵۲ : بیچارهتر از عاشق بیصبر کجاست
غزل شمارهٔ ۲۵۳ : چند نهان داری آن خنده را
رباعی شمارهٔ ۲۵۳ : بیدیده اگر راه روی عین خطاست
غزل شمارهٔ ۲۵۴ : باده ده آن یار قدح باره را
رباعی شمارهٔ ۲۵۴ : بیرون ز تن و جان و روان درویش است
غزل شمارهٔ ۲۵۵ : خیز صبوحی کن و درده صلا
رباعی شمارهٔ ۲۵۵ : بیرون ز جهان کفر و ایمان جائیست
غزل شمارهٔ ۲۵۶ : داد دهی ساغر و پیمانه را
رباعی شمارهٔ ۲۵۶ : بیرون ز جهان و جان یکی دایهٔ ماست
غزل شمارهٔ ۲۵۷ : لعل لبش داد کنون مر مرا
رباعی شمارهٔ ۲۵۷ : بییار نماند هرکه با یار بساخت
غزل شمارهٔ ۲۵۸ : گر بنخسبی شبی ای مه لقا
رباعی شمارهٔ ۲۵۸ : تا این فلک آینهگون بر کار است
غزل شمارهٔ ۲۵۹ : پیش کش آن شاه شکرخانه را
رباعی شمارهٔ ۲۵۹ : تا با تو ز هستی تو هستی باقیست
غزل شمارهٔ ۲۶۰ : چرخ فلک با همه کار و کیا
رباعی شمارهٔ ۲۶۰ : تا چهرهٔ آفتاب جان رخشانست
غزل شمارهٔ ۲۶۱ : هان ای طبیب عاشقان سوداییی دیدی چو ما
رباعی شمارهٔ ۲۶۱ : تا حاصل دردم سبب درمان گشت
غزل شمارهٔ ۲۶۲ : فیما تری فیما تری یا من یری و لا یری
رباعی شمارهٔ ۲۶۲ : تا در دل من صورت آن رشک پریست
غزل شمارهٔ ۲۶۳ : به شکرخنده اگر میببرد جان مرا
رباعی شمارهٔ ۲۶۳ : تا تن نبری دور زمانم کشته است
غزل شمارهٔ ۲۶۴ : لی حبیب حبه یشوی الحشا
رباعی شمارهٔ ۲۶۴ : تا ظن نبری که این زمین بیهوشست
غزل شمارهٔ ۲۶۵ : راح بفیها و الروح فیها
رباعی شمارهٔ ۲۶۵ : تا عرش ز سودای رخش ولولههاست
غزل شمارهٔ ۲۶۶ : هیج نومی و نفی ریح علی الغور هفا
رباعی شمارهٔ ۲۶۶ : تا من بزیم پیشه و کارم اینست
غزل شمارهٔ ۲۶۷ : قد اشرقت الدنیا من نور حمیانا
رباعی شمارهٔ ۲۶۷ : تا مهر نگار باوفایم بگرفت
غزل شمارهٔ ۲۶۸ : فدیتک یا ذا الوحی آیاته تتری
رباعی شمارهٔ ۲۶۸ : تنها نه همین خنده و سیماش خوشست
غزل شمارهٔ ۲۶۹ : تعالوا بنا نصفوا نخلی التدللا
رباعی شمارهٔ ۲۶۹ : توبه چکنم که توبهام سایهٔ تست
غزل شمارهٔ ۲۷۰ : افدی قمرا لاح علینا و تلالا
رباعی شمارهٔ ۲۷۰ : توبه کردم که تا جانم برجاست
غزل شمارهٔ ۲۷۱ : تعالوا کلنا ذا الیوم سکری
رباعی شمارهٔ ۲۷۱ : توبه که دل خویش چو آهن کرده است
غزل شمارهٔ ۲۷۲ : حداء الحادی صباحا بهواکم فاتینا
رباعی شمارهٔ ۲۷۲ : تو سیر شدی من نشدم درمان چیست
غزل شمارهٔ ۲۷۳ : طال ما بتنا بلاکم یا کرامی و شتنا
رباعی شمارهٔ ۲۷۳ : تو کان جهانی و جهان نیم جو است
غزل شمارهٔ ۲۷۴ : ایه یا اهل الفرادیس اقرؤا منشورنا
رباعی شمارهٔ ۲۷۴ : تهدید عدو چه بشنود عاشق راست
غزل شمارهٔ ۲۷۵ : ابصرت روحی ملیحا زلزلت زلزالها
رباعی شمارهٔ ۲۷۵ : جانا غم تو ز هرچه گویی بتر است
غزل شمارهٔ ۲۷۶ : یا خفی الحسن بین الناس یا نور الدجی
رباعی شمارهٔ ۲۷۶ : جانم بر آن جان جهان رو کرده است
غزل شمارهٔ ۲۷۷ : سبق الجد الینا نزل الحب علینا
رباعی شمارهٔ ۲۷۷ : جان و سر آن یار که او پردهدر است
غزل شمارهٔ ۲۷۸ : انا لا اقسم الا برجال صدقونا
رباعی شمارهٔ ۲۷۸ : جانی که به راه عشق تو در خطر است
غزل شمارهٔ ۲۷۹ : مولانا مولانا اغنانا اغنانا
رباعی شمارهٔ ۲۷۹ : جانی که حریف بود بیگانه شده است
غزل شمارهٔ ۲۸۰ : یا منیر الخد یا روح البقا
رباعی شمارهٔ ۲۸۰ : جانی که شراب عشق ز آن سو خورده است
غزل شمارهٔ ۲۸۱ : یا ساقی المدامه حی علی الصلا
رباعی شمارهٔ ۲۸۱ : جانی و جهانی و جهان با تو خوش است
غزل شمارهٔ ۲۸۲ : یا من لواء عشقک لا زال عالیا
رباعی شمارهٔ ۲۸۲ : حسنت که همه جهان فسونش بگرفت
غزل شمارهٔ ۲۸۳ : جاء الربیع مفتخرا فی جوارنا
رباعی شمارهٔ ۲۸۳ : چشم تو ز روزگار خونریزتر است
غزل شمارهٔ ۲۸۴ : اخی رایت جمالا سبا القلوب سبا
رباعی شمارهٔ ۲۸۴ : چشمی دارم همه پر از صورت دوست
غزل شمارهٔ ۲۸۵ : اتاک عید وصال فلا تذق حزنا
رباعی شمارهٔ ۲۸۵ : چنگی صنمی که ساز چنگش بنواست
غزل شمارهٔ ۲۸۶ : یا من بنا قصر الکمال مشیدا
رباعی شمارهٔ ۲۸۶ : چون دانستم که عشق پیوست منست
غزل شمارهٔ ۲۸۷ : ورد البشیر مبشرا ببشاره
رباعی شمارهٔ ۲۸۷ : خون دلبر من میان دلداران نیست
غزل شمارهٔ ۲۸۸ : یا کالمینا یا حاکمینا
رباعی شمارهٔ ۲۸۸ : چون دید مرا مست بهم برزد دست
غزل شمارهٔ ۲۸۹ : یا مخجل البدر اشرقنا بلالا
رباعی شمارهٔ ۲۸۹ : چونی که ترش مگر شکربارت نیست
غزل شمارهٔ ۲۹۰ : بی یار مهل ما را بییار مخسب امشب
رباعی شمارهٔ ۲۹۰ : چیزیست که در تو بیتو جویان ویست
غزل شمارهٔ ۲۹۱ : ای خواب به جان تو زحمت ببری امشب
رباعی شمارهٔ ۲۹۱ : حاشا که به عالم از تو خوشتر یاریست
غزل شمارهٔ ۲۹۲ : زان شاهد شکرلب زان ساقی خوش مذهب
رباعی شمارهٔ ۲۹۲ : حاشا که دلم ز شبنشینی سیر است
غزل شمارهٔ ۲۹۳ : مهمان توام ای جان زنهار مخسب امشب
رباعی شمارهٔ ۲۹۳ : خاک قدمت سعادت جان من است
غزل شمارهٔ ۲۹۴ : بریده شد از این جوی جهان آب
رباعی شمارهٔ ۲۹۴ : خواهی که ترا کشف شود هستی دوست
غزل شمارهٔ ۲۹۵ : الا ای روی تو صد ماه و مهتاب
رباعی شمارهٔ ۲۹۵ : خویی به جهان خوبتر از خوی تو نیست
غزل شمارهٔ ۲۹۶ : مخسب ای یار مهمان دار امشب
رباعی شمارهٔ ۲۹۶ : خورشید رخت ز آسمان بیرونست
غزل شمارهٔ ۲۹۷ : ای در غم تو به سوز و یارب
رباعی شمارهٔ ۲۹۷ : خورشید و ستارگان و بدرما اوست
غزل شمارهٔ ۲۹۸ : آه از این زشتان که مه رو مینمایند از نقاب
رباعی شمارهٔ ۲۹۸ : خیزید که آن یار سعادت برخاست
غزل شمارهٔ ۲۹۹ : یا وصال یار باید یا حریفان را شراب
رباعی شمارهٔ ۲۹۹ : دایم ز ولایت علی برخواهم گفت
غزل شمارهٔ ۳۰۰ : کو همه لطف که در روی تو دیدم همه شب
رباعی شمارهٔ ۳۰۰ : در باغ من ار سرو و اگر گلزار است
غزل شمارهٔ ۳۰۱ : هله صدر و بدر عالم منشین مخسب امشب
رباعی شمارهٔ ۳۰۱ : در بتکده تا خیال معشوهٔ ما است
غزل شمارهٔ ۳۰۲ : در هوایت بیقرارم روز و شب
رباعی شمارهٔ ۳۰۲ : در خواب مهی دوش روانم دیده است
غزل شمارهٔ ۳۰۳ : مجلس خوش کن از آن دو پاره چوب
رباعی شمارهٔ ۳۰۳ : در دایرهٔ وجود موجود علیست
غزل شمارهٔ ۳۰۴ : هیچ میدانی چه میگوید رباب
رباعی شمارهٔ ۳۰۴ : در دیدهٔ صورت ار ترا دامی هست
غزل شمارهٔ ۳۰۵ : آواز داد اختر بس روشنست امشب
رباعی شمارهٔ ۳۰۵ : در راه طلب عاقل و دیوانه یکیست
غزل شمارهٔ ۳۰۶ : رغبت به عاشقان کن ای جان صدر غایب
رباعی شمارهٔ ۳۰۶ : در صورت تست آنچه معنا همه اوست
غزل شمارهٔ ۳۰۷ : کار همه محبان همچون زرست امشب
رباعی شمارهٔ ۳۰۷ : در ظاهر و باطن آنچه خیر است و شر است
غزل شمارهٔ ۳۰۸ : خوابم ببستهای بگشا ای قمر نقاب
رباعی شمارهٔ ۳۰۸ : در عشق اگرچه که قدم بر قدم است
غزل شمارهٔ ۳۰۹ : واجب کند چو عشق مرا کرد دل خراب
رباعی شمارهٔ ۳۰۹ : در عشق تو هر حیله که کردم هیچست
غزل شمارهٔ ۳۱۰ : بازآمد آن مهی که ندیدش فلک به خواب
رباعی شمارهٔ ۳۱۰ : در عشق که جز می بقا خوردن نیست
غزل شمارهٔ ۳۱۱ : زشت کسی کو نشد مسخره یار خوب
رباعی شمارهٔ ۳۱۱ : در عهد و وفا چنانکه دلدار منست
غزل شمارهٔ ۳۱۲ : به جان تو که مرو از میان کار مخسب
رباعی شمارهٔ ۳۱۲ : در کوی غم تو صبر بیفرمانست
غزل شمارهٔ ۳۱۳ : رباب مشرب عشقست و مونس اصحاب
رباعی شمارهٔ ۳۱۳ : در مجلس عشاق قراری دگر است
غزل شمارهٔ ۳۱۴ : تو را که عشق نداری تو را رواست بخسب
رباعی شمارهٔ ۳۱۴ : در مرگ حیات اهل داد و دین است
غزل شمارهٔ ۳۱۵ : چشمها وا نمیشود از خواب
رباعی شمارهٔ ۳۱۵ : در من غم شبکور چرا پیچیده است
غزل شمارهٔ ۳۱۶ : چونک درآییم به غوغای شب
رباعی شمارهٔ ۳۱۶ : درنه قدم ار چه راه بیپایانست
غزل شمارهٔ ۳۱۷ : یار آمد به صلح ای اصحاب
رباعی شمارهٔ ۳۱۷ : درنه قدمی که چشمه حیوانست
غزل شمارهٔ ۳۱۸ : علونا سماء الود من غیر سلم
رباعی شمارهٔ ۳۱۸ : در وصل جمالش گل خندان منست
غزل شمارهٔ ۳۱۹ : امسی و اصبح بالجوی اتعذب
رباعی شمارهٔ ۳۱۹ : درویشی و عاشقی به هم سلطانیست
غزل شمارهٔ ۳۲۰ : ابشروا یا قوم هذا فتح باب
رباعی شمارهٔ ۳۲۰ : دستت دو و پایت دو و چشمت دو رواست
غزل شمارهٔ ۳۲۱ : آن خواجه را از نیم شب بیماریی پیدا شدهست
رباعی شمارهٔ ۳۲۱ : دلتنگم و دیدار تو درمان منست
غزل شمارهٔ ۳۲۲ : آمدهام که تا به خود گوش کشان کشانمت
رباعی شمارهٔ ۳۲۲ : دلدار اگر مرا بدراند پوست
غزل شمارهٔ ۳۲۳ : آن نفسی که باخودی یار چو خار آیدت
رباعی شمارهٔ ۳۲۳ : دلدار ز پردهای کز آن سوسو نیست
غزل شمارهٔ ۳۲۴ : درآ تا خرقه قالب دراندازم همین ساعت
رباعی شمارهٔ ۳۲۴ : دلدار ظریف است و گناهنش اینست
غزل شمارهٔ ۳۲۵ : که دید ای عاشقان شهری که شهر نیکبختانست
رباعی شمارهٔ ۳۲۵ : دلدارم گفت کان فلان زنده ز چیست
غزل شمارهٔ ۳۲۶ : حالت ده و حیرت ده ای مبدع بیحالت
رباعی شمارهٔ ۳۲۶ : دل در بر من زنده برای غم تست
غزل شمارهٔ ۳۲۷ : از دفتر عمر ما یکتا ورقی ماندهست
رباعی شمارهٔ ۳۲۷ : دل در بر هر که هست از دلبر ماست
غزل شمارهٔ ۳۲۸ : بادست مرا زان سر اندر سر و در سبلت
رباعی شمارهٔ ۳۲۸ : دل رفت بر کسیکه بیماش خوش است
غزل شمارهٔ ۳۲۹ : بیایید بیایید که گلزار دمیدهست
رباعی شمارهٔ ۳۲۹ : دل رفت و سر راه دل استان بگرفت
غزل شمارهٔ ۳۳۰ : بار دگر آن دلبر عیار مرا یافت
رباعی شمارهٔ ۳۳۰ : دل یاد تو کرد چون به عشرت بنشست
غزل شمارهٔ ۳۳۱ : زان شاه که او را هوس طبل و علم نیست
رباعی شمارهٔ ۳۳۱ : دل یاد تو کرد چون طرب می انگیخت
غزل شمارهٔ ۳۳۲ : این خانه که پیوسته در او بانگ چغانهست
رباعی شمارهٔ ۳۳۲ : دور است ز تو نظر بهانه اینست
غزل شمارهٔ ۳۳۳ : اندر دل هر کس که از این عشق اثر نیست
رباعی شمارهٔ ۳۳۳ : دوش از سر لطف یار در من نگریست
غزل شمارهٔ ۳۳۴ : از اول امروز حریفان خرابات
رباعی شمارهٔ ۳۳۴ : دی آنکه ز سوی بام بر ما نگریست
غزل شمارهٔ ۳۳۵ : همه خوف آدمی را از درونست
رباعی شمارهٔ ۳۳۵ : دیوانه شدم خواب ز دیوانه خطا است
غزل شمارهٔ ۳۳۶ : بده یک جام ای پیر خرابات
رباعی شمارهٔ ۳۳۶ : راهی ز زبان ما بدل پیوسته است
غزل شمارهٔ ۳۳۷ : ببستی چشم یعنی وقت خواب است
رباعی شمارهٔ ۳۳۷ : روزی ترش است و دیدهٔ ابرتر است
غزل شمارهٔ ۳۳۸ : سماع از بهر جان بیقرارست
رباعی شمارهٔ ۳۳۸ : روزی که ترا ببینم آدینهٔ ماست
غزل شمارهٔ ۳۳۹ : سماع آرام جان زندگانیست
رباعی شمارهٔ ۳۳۹ : روزیکه مرا به نزد تو دورانست
غزل شمارهٔ ۳۴۰ : دگربار این دلم آتش گرفتست
رباعی شمارهٔ ۳۴۰ : زانروز که چشم من برویت نگریست
غزل شمارهٔ ۳۴۱ : بیا کامروز ما را روز عیدست
رباعی شمارهٔ ۳۴۱ : زان روی که دل بستهٔ آنزنجیر است
غزل شمارهٔ ۳۴۲ : مرا چون تا قیامت یار اینست
رباعی شمارهٔ ۳۴۲ : زان رونق هر سماع آواز دف است
غزل شمارهٔ ۳۴۳ : ز همراهان جدایی مصلحت نیست
رباعی شمارهٔ ۳۴۳ : زان می خوردم که روح پیمانه اوست
غزل شمارهٔ ۳۴۴ : به جان تو که سوگند عظیمست
رباعی شمارهٔ ۳۴۴ : زان می مستم که نقش جامش عشق است
غزل شمارهٔ ۳۴۵ : بگو ای یار همراز این چه شیوهست
رباعی شمارهٔ ۳۴۵ : سرسبز بود خاک که آتش یار است
غزل شمارهٔ ۳۴۶ : شنیدم مر مرا لطفت دعا گفت
رباعی شمارهٔ ۳۴۶ : سر سخن دوست نمیرم گفت
غزل شمارهٔ ۳۴۷ : قرار زندگانی آن نگارست
رباعی شمارهٔ ۳۴۷ : سرگشته چو آسیای گردان کنمت
غزل شمارهٔ ۳۴۸ : صدایی کز کمان آید نذیریست
رباعی شمارهٔ ۳۴۸ : سرگشته دلا به دوست از جان راهست
غزل شمارهٔ ۳۴۹ : مبر رنج ای برادر خواجه سختست
رباعی شمارهٔ ۳۴۹ : سرمایهٔ عقل سر دیوانگیست
غزل شمارهٔ ۳۵۰ : ز بعد وقت نومیدی امیدیست
رباعی شمارهٔ ۳۵۰ : سلطان ملاحت مه موزون منست
غزل شمارهٔ ۳۵۱ : طبیب درد بیدرمان کدامست
رباعی شمارهٔ ۳۵۱ : سنبل چو سر عقاب زلف تو نداشت
غزل شمارهٔ ۳۵۲ : چو با ما یار ما امروز جفتست
رباعی شمارهٔ ۳۵۲ : شاگرد توست دل که عشق آموز است
غزل شمارهٔ ۳۵۳ : زهی می کاندر آن دستست هیهات
رباعی شمارهٔ ۳۵۳ : شاهی که شفیع هر گنه بود برفت
غزل شمارهٔ ۳۵۴ : ز میخانه دگربار این چه بویست
رباعی شمارهٔ ۳۵۴ : شب رو که شبت راهبر اسرار است
غزل شمارهٔ ۳۵۵ : در این خانه کژی ای دل گهی راست
رباعی شمارهٔ ۳۵۵ : شمشیر ازل بدست مردان خداست
غزل شمارهٔ ۳۵۶ : تو را در دلبری دستی تمامست
رباعی شمارهٔ ۳۵۶ : شمعی که در اینخانه بدی خانه کجاست
غزل شمارهٔ ۳۵۷ : چو آن کان کرم ما را شکارست
رباعی شمارهٔ ۳۵۷ : صدربار بگفتمت چه هشیار و چه مست
غزل شمارهٔ ۳۵۸ : نگار خوب شکربار چونست
رباعی شمارهٔ ۳۵۸ : عاشق نبود آنکه سبک چون جان نیست
غزل شمارهٔ ۳۵۹ : در این جو دل چو دولاب خرابست
رباعی شمارهٔ ۳۵۹ : عشق آمد و توبه را چو شیشه بشکست
غزل شمارهٔ ۳۶۰ : ایا ساقی تویی قاضی حاجات
رباعی شمارهٔ ۳۶۰ : عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست
غزل شمارهٔ ۳۶۱ : اگر حوا بدانستی ز رنگت
رباعی شمارهٔ ۳۶۱ : عشقت به دلم درآمد و شاد برفت
غزل شمارهٔ ۳۶۲ : دو چشم آهوانش شیرگیرست
رباعی شمارهٔ ۳۶۲ : عشق تو چنین حکیم و استاد چراست
غزل شمارهٔ ۳۶۳ : چنان کاین دل از آن دلدار مستست
رباعی شمارهٔ ۳۶۳ : عشق تو در اطراف گیائی میتاخت
غزل شمارهٔ ۳۶۴ : تا نقش خیال دوست با ماست
رباعی شمارهٔ ۳۶۴ : عشقی که از او وجود بیجان میزیست
غزل شمارهٔ ۳۶۵ : میدان که زمانه نقش سوداست
رباعی شمارهٔ ۳۶۵ : عشقی نه به اندازهٔ ما در سر ماست
غزل شمارهٔ ۳۶۶ : دود دل ما نشان سوداست
رباعی شمارهٔ ۳۶۶ : عقل آمد و پند عاشقان پیش گرفت
غزل شمارهٔ ۳۶۷ : دل آمد و دی به گوش جان گفت
رباعی شمارهٔ ۳۶۷ : عمریست که جان بنده بیخویشتن است
غزل شمارهٔ ۳۶۸ : گویم سخن شکرنباتت
رباعی شمارهٔ ۳۶۸ : قومی غمگین و خود مدان غم ز کجاست
غزل شمارهٔ ۳۶۹ : در شهر شما یکی نگاریست
رباعی شمارهٔ ۳۶۹ : گر آتش دل نیست پس این دود چراست
غزل شمارهٔ ۳۷۰ : آمد رمضان و عید با ماست
رباعی شمارهٔ ۳۷۰ : گر آه کنم آه بدین قانع نیست
غزل شمارهٔ ۳۷۱ : گر جام سپهر زهرپیماست
رباعی شمارهٔ ۳۷۱ : گر باد بر آن زلف پریشان زندت
غزل شمارهٔ ۳۷۲ : من سر نخورم که سر گرانست
رباعی شمارهٔ ۳۷۲ : گر بر سر شهوت و هوا خواهی رفت
غزل شمارهٔ ۳۷۳ : گر مینکند لبم بیانت
رباعی شمارهٔ ۳۷۳ : گر جملهٔ آفاق همه غم بگرفت
غزل شمارهٔ ۳۷۴ : پرسید کسی که ره کدامست
رباعی شمارهٔ ۳۷۴ : گر دامن وصل تو کشم جنگی نیست
غزل شمارهٔ ۳۷۵ : مر عاشق را ز ره چه بیمست
رباعی شمارهٔ ۳۷۵ : گر در وصلی بهشت یا باغ اینست
غزل شمارهٔ ۳۷۶ : امروز جنون نو رسیدهست
رباعی شمارهٔ ۳۷۶ : گر دف نبود نیشکر او دف ماست
غزل شمارهٔ ۳۷۷ : آن را که در آخرش خری هست
رباعی شمارهٔ ۳۷۷ : گر شرم همی از آن و این باید داشت
غزل شمارهٔ ۳۷۸ : ای گشته ز شاه عشق شهمات
رباعی شمارهٔ ۳۷۸ : گرمای تموز از دل پردرد شماست
غزل شمارهٔ ۳۷۹ : ای کرده میان سینه غارت
رباعی شمارهٔ ۳۷۹ : گر حلقهٔ آن زلف چو شستت نگرفت
غزل شمارهٔ ۳۸۰ : آن خواجه اگر چه تیزگوش است
رباعی شمارهٔ ۳۸۰ : کس دل ندهد بدو که خونخوار منست
غزل شمارهٔ ۳۸۱ : آن ره که بیامدم کدامست
رباعی شمارهٔ ۳۸۱ : کس نیست که اندر هوسی شیدا نیست
غزل شمارهٔ ۳۸۲ : ای از کرم تو کار ما راست
رباعی شمارهٔ ۳۸۲ : گفتار تو زر و فعلت ارزیزین است
غزل شمارهٔ ۳۸۳ : هین که گردن سست کردی کو کبابت کو شرابت
رباعی شمارهٔ ۳۸۳ : گفتا که بیا سماع در کار شدهاست
غزل شمارهٔ ۳۸۴ : عاشقان را گر چه در باطن جهانی دیگرست
رباعی شمارهٔ ۳۸۴ : گفتا که شکست توبه بازآمد مست
غزل شمارهٔ ۳۸۵ : خلقهای خوب تو پیشت دود بعد از وفات
رباعی شمارهٔ ۳۸۵ : گفتا بجهم همچو کبوتر ز کفت
غزل شمارهٔ ۳۸۶ : چون نداری تاب دانش چشم بگشا در صفات
رباعی شمارهٔ ۳۸۶ : گفتم چشمم که هست خاک کویت
غزل شمارهٔ ۳۸۷ : خاک آن کس شو که آب زندگانش روشنست
رباعی شمارهٔ ۳۸۷ : گفتم دلم از تو بوسهای خواهانست
غزل شمارهٔ ۳۸۸ : خدمت بیدوستی را قدر و قیمت هست نیست
رباعی شمارهٔ ۳۸۸ : گفتم عشقت قرابت و خویش منست
غزل شمارهٔ ۳۸۹ : چون دلت با من نباشد همنشینی سود نیست
رباعی شمارهٔ ۳۸۹ : گفتم که بیا بچشم من درنگریست
غزل شمارهٔ ۳۹۰ : ساربانا اشتران بین سر به سر قطار مست
رباعی شمارهٔ ۳۹۰ : گفتند که دل دگر هوائی میپخت
غزل شمارهٔ ۳۹۱ : مطربا این پرده زن کان یار ما مست آمدست
رباعی شمارهٔ ۳۹۱ : گفتم که دلم آلت و انگاز مست
غزل شمارهٔ ۳۹۲ : گر ندید آن شادجان این گلستان را شاد چیست
رباعی شمارهٔ ۳۹۲ : گفتند که شش جهت همه نور خداست
غزل شمارهٔ ۳۹۳ : جمع باشید ای حریفان زانک وقت خواب نیست
رباعی شمارهٔ ۳۹۳ : گفتی چونی بنده چنانست که هست
غزل شمارهٔ ۳۹۴ : چشمهای خواهم که از وی جمله را افزایش است
رباعی شمارهٔ ۳۹۴ : گفتی گشتم ملول و سودام گرفت
غزل شمارهٔ ۳۹۵ : عشق اندر فضل و علم و دفتر و اوراق نیست
رباعی شمارهٔ ۳۹۵ : گم باد سریکه سروران را پا نیست
غزل شمارهٔ ۳۹۶ : در ره معشوق ما ترسندگان را کار نیست
رباعی شمارهٔ ۳۹۶ : کوچک بودن بزرگ را کوچک نیست
غزل شمارهٔ ۳۹۷ : آفتاب امروز بر شکل دگر تابان شدست
رباعی شمارهٔ ۳۹۷ : گویند بیا به باغ کانجا لاغ است
غزل شمارهٔ ۳۹۸ : از سقاهم ربهم بین جمله ابرار مست
رباعی شمارهٔ ۳۹۸ : گویند که صاحب فنون عقل کل است
غزل شمارهٔ ۳۹۹ : آخر ای دلبر نه وقت عشرت انگیزی شدست
رباعی شمارهٔ ۳۹۹ : گویند که عشق عاقبت تسکین است
غزل شمارهٔ ۴۰۰ : چون نظر کردن همه اوصاف خوب اندر دلست
رباعی شمارهٔ ۴۰۰ : گویند مرا که این همه درد چراست
غزل شمارهٔ ۴۰۱ : اندرآ ای مه که بیتو ماه را استاره نیست
رباعی شمارهٔ ۴۰۱ : لطف تو جهانی و قرانی افراشت
غزل شمارهٔ ۴۰۲ : نقش بند جان که جانها جانب او مایلست
رباعی شمارهٔ ۴۰۲ : ما را به جز این زبان زبانی دگر است
غزل شمارهٔ ۴۰۳ : گر تو پنداری به حسن تو نگاری هست نیست
رباعی شمارهٔ ۴۰۳ : ما را بدم پیر نگه نتوان داشت
غزل شمارهٔ ۴۰۴ : هله ای آنک بخوردی سحری باده که نوشت
رباعی شمارهٔ ۴۰۴ : ما عاشق عشقیم که عشق است نجات
غزل شمارهٔ ۴۰۵ : به خدا کت نگذارم که روی راه سلامت
رباعی شمارهٔ ۴۰۵ : ما عاشق عشقیم و مسلمان دگر است
غزل شمارهٔ ۴۰۶ : چند گویی که چه چارهست و مرا درمان چیست
رباعی شمارهٔ ۴۰۶ : ماه عید است و خلق زیر و زبر است
غزل شمارهٔ ۴۰۷ : چشم پرنور که مست نظر جانانست
رباعی شمارهٔ ۴۰۷ : ماهی تو که فتنهای نداری ز تو دست
غزل شمارهٔ ۴۰۸ : آن شنیدی که خضر تخته کشتی بشکست
رباعی شمارهٔ ۴۰۸ : ماهی که نه زیر و نی به بالاست کجاست
غزل شمارهٔ ۴۰۹ : تا نلغزی که ز خون راه پس و پیشترست
رباعی شمارهٔ ۴۰۹ : مرغ جان را میل سوی بالا نیست
غزل شمارهٔ ۴۱۰ : دوش آمد بر من آنک شب افروز منست
رباعی شمارهٔ ۴۱۰ : مرغ دل من چو ترک این دانه گرفت
غزل شمارهٔ ۴۱۱ : عجب ای ساقی جان مطرب ما را چه شدست
رباعی شمارهٔ ۴۱۱ : مر وصل ترا هزار صاحب هوس است
غزل شمارهٔ ۴۱۲ : آنک بیباده کند جان مرا مست کجاست
رباعی شمارهٔ ۴۱۲ : مست است دو چشم از دو چشم مستت
غزل شمارهٔ ۴۱۳ : من نشستم ز طلب وین دل پیچان ننشست
رباعی شمارهٔ ۴۱۳ : مستم ز خمار عبهر جادویت
غزل شمارهٔ ۴۱۴ : روز و شب خدمت تو بیسر و بیپا چه خوشست
رباعی شمارهٔ ۴۱۴ : مستی ز ره آمد و بما در پیوست
غزل شمارهٔ ۴۱۵ : تشنه بر لب جو بین که چه در خواب شدست
رباعی شمارهٔ ۴۱۵ : معشوق شرابخوار و بیسامانست
غزل شمارهٔ ۴۱۶ : مطرب و نوحه گر عاشق و شوریده خوش است
رباعی شمارهٔ ۴۱۶ : من آن توام کام منت باید جست
غزل شمارهٔ ۴۱۷ : من پری زادهام و خواب ندانم که کجاست
رباعی شمارهٔ ۴۱۷ : من بندهٔ آن کسم که بیماش خوش است
غزل شمارهٔ ۴۱۸ : سر مپیچان و مجنبان که کنون نوبت توست
رباعی شمارهٔ ۴۱۸ : من زان جانم که جانها را جانست
غزل شمارهٔ ۴۱۹ : بوسهای داد مرا دلبر عیار و برفت
رباعی شمارهٔ ۴۱۹ : منصور حلاجی که اناالحق میگفت
غزل شمارهٔ ۴۲۰ : ذوق روی ترشش بین که ز صد قند گذشت
رباعی شمارهٔ ۴۲۰ : من کوهم و قال من صدای یار است
غزل شمارهٔ ۴۲۱ : ساقیا این می از انگور کدامین پشتهست
رباعی شمارهٔ ۴۲۱ : من محو خدایم و خدا آن منست
غزل شمارهٔ ۴۲۲ : ای که رویت چو گل و زلف تو چون شمشادست
رباعی شمارهٔ ۴۲۲ : میدان که در درون تو مثال غاریست
غزل شمارهٔ ۴۲۳ : مگر این دم سر آن زلف پریشان شده است
رباعی شمارهٔ ۴۲۳ : میگرییم زار و یار گوید زرقست
غزل شمارهٔ ۴۲۴ : دلبری و بیدلی اسرار ماست
رباعی شمارهٔ ۴۲۴ : میگفت یکی پری که او ناپیداست
غزل شمارهٔ ۴۲۵ : عاشقان را جست و جو از خویش نیست
رباعی شمارهٔ ۴۲۵ : مینال که آن ناله شنو همسایه است
غزل شمارهٔ ۴۲۶ : غیر عشقت راه بین جستیم نیست
رباعی شمارهٔ ۴۲۶ : ناگاه بروئید یکی شاخ نبات
غزل شمارهٔ ۴۲۷ : در دل و جان خانه کردی عاقبت
رباعی شمارهٔ ۴۲۷ : ناگه ز درم درآمد آن دلبر مست
غزل شمارهٔ ۴۲۸ : این چنین پابند جان میدان کیست
رباعی شمارهٔ ۴۲۸ : نه چرخ غلام طبع خود رایهٔ ماست
غزل شمارهٔ ۴۲۹ : عاشقی و بیوفایی کار ماست
رباعی شمارهٔ ۴۲۹ : نی با تو دمی نشستنم سامانست
غزل شمارهٔ ۴۳۰ : گم شدن در گم شدن دین منست
رباعی شمارهٔ ۴۳۰ : نی بیزر و زور شه سپه بتوان داشت
غزل شمارهٔ ۴۳۱ : عشوه دشمن بخوردی عاقبت
رباعی شمارهٔ ۴۳۱ : هان ای دل خسته روز مردانگیست
غزل شمارهٔ ۴۳۲ : این چنین پابند جان میدان کیست
رباعی شمارهٔ ۴۳۲ : هجران خواهی طریق عشاقانست
غزل شمارهٔ ۴۳۳ : اندر این جمع شررها ز کجاست
رباعی شمارهٔ ۴۳۳ : هر جان عزیز کو شناسای رهست
غزل شمارهٔ ۴۳۴ : هم به بر این بت زیبا خوشکست
رباعی شمارهٔ ۴۳۴ : هر جان که از او دلبر ما شادانست
غزل شمارهٔ ۴۳۵ : هر کی بالاست مر او را چه غمست
رباعی شمارهٔ ۴۳۵ : هر چند به حلم یار ما جورکش است
غزل شمارهٔ ۴۳۶ : گفتا که کیست بر در گفتم کمین غلامت
رباعی شمارهٔ ۴۳۶ : هرچند شکر لذت جان و جگر است
غزل شمارهٔ ۴۳۷ : هر جور کز تو آید بر خود نهم غرامت
رباعی شمارهٔ ۴۳۷ : هرچند فراق پشت امید شکست
غزل شمارهٔ ۴۳۸ : هر دم سلام آرد کاین نامه از فلانست
رباعی شمارهٔ ۴۳۸ : هرچند که بار آن شترها شکر است
غزل شمارهٔ ۴۳۹ : بگذشت روز با تو جانا به صد سعادت
رباعی شمارهٔ ۴۳۹ : هر درویشی که در شکست خویش است
غزل شمارهٔ ۴۴۰ : امروز شهر ما را صد رونقست و جانست
رباعی شمارهٔ ۴۴۰ : هر ذره که چون گرسنه بر خوان خداست
غزل شمارهٔ ۴۴۱ : بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
رباعی شمارهٔ ۴۴۱ : هر ذره که در هوا و در کیوانست
غزل شمارهٔ ۴۴۲ : بر عاشقان فریضه بود جست و جوی دوست
رباعی شمارهٔ ۴۴۲ : هر ذره که در هوا و در هامونست
غزل شمارهٔ ۴۴۳ : از دل به دل برادر گویند روزنیست
رباعی شمارهٔ ۴۴۳ : هر ذره و هر خیال چون بیداریست
غزل شمارهٔ ۴۴۴ : ساقی بیار باده که ایام بس خوشست
رباعی شمارهٔ ۴۴۴ : هر روز به نو برآید آن دلبر مست
غزل شمارهٔ ۴۴۵ : این طرفه آتشی که دمی برقرار نیست
رباعی شمارهٔ ۴۴۵ : هر روز حجاب بیقراران بیش است
غزل شمارهٔ ۴۴۶ : گر چپ و راست طعنه و تشنیع بیهدهست
رباعی شمارهٔ ۴۴۶ : هر روز دلم در غم تو زارتر است
غزل شمارهٔ ۴۴۷ : ای گل تو را اگر چه که رخسار نازکست
رباعی شمارهٔ ۴۴۷ : هر روز دل مرا سماع و طربیست
غزل شمارهٔ ۴۴۸ : امروز روز نوبت دیدار دلبرست
رباعی شمارهٔ ۴۴۸ : هر صورت کاید به از او امکان هست
غزل شمارهٔ ۴۴۹ : جانا جمال روح بسی خوب و بافرست
رباعی شمارهٔ ۴۴۹ : هر کز ز دماغ بنده بوی تو نرفت
غزل شمارهٔ ۴۵۰ : از بامداد روی تو دیدن حیات ماست
رباعی شمارهٔ ۴۵۰ : هشیار اگر زر و گر زرین است
غزل شمارهٔ ۴۵۱ : پنهان مشو که روی تو بر ما مبارکست
رباعی شمارهٔ ۴۵۱ : هم عابد و هم زاهد و هم خونریز است
غزل شمارهٔ ۴۵۲ : ساقی و سردهی ز لب یارم آرزوست
رباعی شمارهٔ ۴۵۲ : یاری که به حسن از صفت افزونست
غزل شمارهٔ ۴۵۳ : بد دوش بیتو تیره شب و روشنی نداشت
رباعی شمارهٔ ۴۵۳ : یاری که به نزد او گل و خار یکیست
غزل شمارهٔ ۴۵۴ : جان سوی جسم آمد و تن سوی جان نرفت
رباعی شمارهٔ ۴۵۴ : یاری که غمش دوای هر بیمار است
غزل شمارهٔ ۴۵۵ : آن روح را که عشق حقیقی شعار نیست
رباعی شمارهٔ ۴۵۵ : یکبار به مردم و مرا کس نگریست
غزل شمارهٔ ۴۵۶ : ما را کنار گیر تو را خود کنار نیست
رباعی شمارهٔ ۴۵۶ : یک چشم من از روز جدائی بگریست
غزل شمارهٔ ۴۵۷ : ای چنگ پردههای سپاهانم آرزوست
رباعی شمارهٔ ۴۵۷ : ای آنکه کنی کون و مکانرا محدث
غزل شمارهٔ ۴۵۸ : امروز چرخ را ز مه ما تحیریست
رباعی شمارهٔ ۴۵۸ : ما را چو ز عشق میشود راست مزاج
غزل شمارهٔ ۴۵۹ : ای مردهای که در تو ز جان هیچ بوی نیست
رباعی شمارهٔ ۴۵۹ : اندر سر من نبود جز رای صلاح
غزل شمارهٔ ۴۶۰ : عاشق آن قند تو جان شکرخای ماست
رباعی شمارهٔ ۴۶۰ : آبی که از این دیده چو خون میریزد
غزل شمارهٔ ۴۶۱ : شاه گشادست رو دیده شه بین که راست
رباعی شمارهٔ ۴۶۱ : آنان که محققان این درگاهند
غزل شمارهٔ ۴۶۲ : یوسف کنعانیم روی چو ماهم گواست
رباعی شمارهٔ ۴۶۲ : آن تازه تنی که در بلای تو بود
غزل شمارهٔ ۴۶۳ : هر نفس آواز عشق میرسد از چپ و راست
رباعی شمارهٔ ۴۶۳ : آنجا بنشین که همنشین مردانند
غزل شمارهٔ ۴۶۴ : نوبت وصل و لقاست نوبت حشر و بقاست
رباعی شمارهٔ ۴۶۴ : آنجا که بهر سخن دل ما گردد
غزل شمارهٔ ۴۶۵ : کار ندارم جز این کارگه و کارم اوست
رباعی شمارهٔ ۴۶۵ : آن خوبانی که فتنهٔ بتکدهاند
غزل شمارهٔ ۴۶۶ : باز درآمد به بزم مجلسیان دوست دوست
رباعی شمارهٔ ۴۶۶ : آن دشمن دوست روی دیدی که چه کرد
غزل شمارهٔ ۴۶۷ : آنک چنان میرود ای عجب او جان کیست
رباعی شمارهٔ ۴۶۷ : آن دل که به شاهد نهان درنگرد
غزل شمارهٔ ۴۶۸ : با وی از ایمان و کفر باخبری کافریست
رباعی شمارهٔ ۴۶۸ : آندم که ز افلاک گهر ریز کند
غزل شمارهٔ ۴۶۹ : ای غم اگر مو شوی پیش منت بار نیست
رباعی شمارهٔ ۴۶۹ : آن ذره که جز همدم خورشید نشد
غزل شمارهٔ ۴۷۰ : ای غم اگر مو شوی پیش منت بار نیست
رباعی شمارهٔ ۴۷۰ : آن راحت جان گرد دلم میگردد
غزل شمارهٔ ۴۷۱ : پیش چنین ماه رو گیج شدن واجبست
رباعی شمارهٔ ۴۷۱ : آنرا که به ضاعت قناعت باشد
غزل شمارهٔ ۴۷۲ : کالبد ما ز خواب کاهل و مشغول خاست
رباعی شمارهٔ ۴۷۲ : آن را که به علم و عقل افراشتهاند
غزل شمارهٔ ۴۷۳ : هر نفس آواز عشق میرسد از چپ و راست
رباعی شمارهٔ ۴۷۳ : آن را که خدای ناف بر عشق برید
غزل شمارهٔ ۴۷۴ : ز عشق روی تو روشن دل بنین و بنات
رباعی شمارهٔ ۴۷۴ : آنرا که ز عشق دوست بیداد رسد
غزل شمارهٔ ۴۷۵ : بیا که عاشق ماهست وز اختران پیداست
رباعی شمارهٔ ۴۷۵ : آن را منگر که ذوفنون آید مرد
غزل شمارهٔ ۴۷۶ : بخند بر همه عالم که جای خنده تو راست
رباعی شمارهٔ ۴۷۶ : آن رفت که بودمی من از عشق تو شاد
غزل شمارهٔ ۴۷۷ : ز آفتاب سعادت مرا شراباتست
رباعی شمارهٔ ۴۷۷ : آن روز که جان خرقهٔ قالب پوشید
غزل شمارهٔ ۴۷۸ : وجود من به کف یار جز که ساغر نیست
رباعی شمارهٔ ۴۷۸ : آن روز که جانم ره کیوان گیرد
غزل شمارهٔ ۴۷۹ : ستیزه کن که ز خوبان ستیزه شیرینست
رباعی شمارهٔ ۴۷۹ : آن روز که چشم تو ز من برگردد
غزل شمارهٔ ۴۸۰ : به حق آن که در این دل به جز ولای تو نیست
رباعی شمارهٔ ۴۸۰ : آن روز که روز ابر و باران باشد
غزل شمارهٔ ۴۸۱ : چه گوهری تو که کس را به کف بهای تو نیست
رباعی شمارهٔ ۴۸۱ : آن روز که عشق با دلم بستیزد
غزل شمارهٔ ۴۸۲ : برات عاشق نو کن رسید روز برات
رباعی شمارهٔ ۴۸۲ : آن روز که کار وصل را ساز آید
غزل شمارهٔ ۴۸۳ : هر آنک از سبب وحشت غمی تنهاست
رباعی شمارهٔ ۴۸۳ : آن روز که مهرگان گردون زدهاند
غزل شمارهٔ ۴۸۴ : هر آنچ دور کند مر تو را ز دوست بدست
رباعی شمارهٔ ۴۸۴ : آن سر که بود بیخبر از وی خسبد
غزل شمارهٔ ۴۸۵ : سه روز شد که نگارین من دگرگونست
رباعی شمارهٔ ۴۸۵ : آن طرفه جماعتی که جانشان بکشد
غزل شمارهٔ ۴۸۶ : به حق چشم خمار لطیف تابانت
رباعی شمارهٔ ۴۸۶ : آن عشق که برق و بوش تا فرق رسید
غزل شمارهٔ ۴۸۷ : چو عید و چون عرفه عارفان این عرفات
رباعی شمارهٔ ۴۸۷ : آن کان نبات و تنگ شکر نامد
غزل شمارهٔ ۴۸۸ : در این سلام مرا با تو دار و گیر جداست
رباعی شمارهٔ ۴۸۸ : آن کز تو خدای این گدا میخواهد
غزل شمارهٔ ۴۸۹ : اگر تو مست وصالی رخ تو ترش چراست
رباعی شمارهٔ ۴۸۹ : آن کس که بر آتش جهانم بنهاد
غزل شمارهٔ ۴۹۰ : مرا چو زندگی از یاد روی چون مه توست
رباعی شمارهٔ ۴۹۰ : آن کس که ترا بیند و خندان نشود
غزل شمارهٔ ۴۹۱ : جهان و کار جهان سر به سر اگر بادست
رباعی شمارهٔ ۴۹۱ : آن کس که ترا شناخت جان را چه کند
غزل شمارهٔ ۴۹۲ : ز دام چند بپرسی و دانه را چه شدست
رباعی شمارهٔ ۴۹۲ : آن کس که از آب و گل نگاری دارد
غزل شمارهٔ ۴۹۳ : تو مردی و نظرت در جهان جان نگریست
رباعی شمارهٔ ۴۹۳ : آن کس که ز چرخ نیم نانی دارد
غزل شمارهٔ ۴۹۴ : به شاه نهانی رسیدی که نوشت
رباعی شمارهٔ ۴۹۴ : آن کس که ز دل دم اناالحق میزد
غزل شمارهٔ ۴۹۵ : اگر مر تو را صلح آهنگ نیست
رباعی شمارهٔ ۴۹۵ : آن کس که مرا به صدق اقرار کند
غزل شمارهٔ ۴۹۶ : طرب ای بحر اصل آب حیات
رباعی شمارهٔ ۴۹۶ : آن کیست که بیرون درون مینگرد
غزل شمارهٔ ۴۹۷ : صوفیان آمدند از چپ و راست
رباعی شمارهٔ ۴۹۷ : آن لحظه که آن سرو روانم برسید
غزل شمارهٔ ۴۹۸ : فعل نیکان محرض نیکیست
رباعی شمارهٔ ۴۹۸ : آن لحظه که از پیرهنت بوی رسد
غزل شمارهٔ ۴۹۹ : عشق جز دولت و عنایت نیست
رباعی شمارهٔ ۴۹۹ : آن نزدیکی که دلستان را باشد
غزل شمارهٔ ۵۰۰ : قبله امروز جز شهنشه نیست
رباعی شمارهٔ ۵۰۰ : آن وسوسهای که شرمها را ببرد
غزل شمارهٔ ۵۰۱ : امشب از چشم و مغز خواب گریخت
رباعی شمارهٔ ۵۰۱ : آنها که بتش خزان سوختهاند
غزل شمارهٔ ۵۰۲ : اندرآ عیش بیتو شادان نیست
رباعی شمارهٔ ۵۰۲ : آنها که به کوی عارفان افتادند
غزل شمارهٔ ۵۰۳ : بر شکرت جمع مگسها چراست
رباعی شمارهٔ ۵۰۳ : آنها که چو آب صافی و ساده روند
غزل شمارهٔ ۵۰۴ : خیز که امروز جهان آن ماست
رباعی شمارهٔ ۵۰۴ : آنها که دل از الست مست آوردند
غزل شمارهٔ ۵۰۵ : پیشتر آ روی تو جز نور نیست
رباعی شمارهٔ ۵۰۵ : آنها که شب و روز ترا بر اثرند
غزل شمارهٔ ۵۰۶ : کار من اینست که کاریم نیست
رباعی شمارهٔ ۵۰۶ : آن یار که از طبیب دل برباید
غزل شمارهٔ ۵۰۷ : کیست که او بنده رای تو نیست
رباعی شمارهٔ ۵۰۷ : آن یار که عقلها شکارش میشد
غزل شمارهٔ ۵۰۸ : شیر خدا بند گسستن گرفت
رباعی شمارهٔ ۵۰۸ : آهو بدود چو در پیش سگ بیند
غزل شمارهٔ ۵۰۹ : مرغ دلم باز پریدن گرفت
رباعی شمارهٔ ۵۰۹ : اجری ده ارواحی و سلطان ابد
غزل شمارهٔ ۵۱۰ : باز به بط گفت که صحرا خوشست
رباعی شمارهٔ ۵۱۰ : از آب حیات دوست بیمار نماند
غزل شمارهٔ ۵۱۱ : همچو گل سرخ برو دست دست
رباعی شمارهٔ ۵۱۱ : از آتش سودای توام تابی بود
غزل شمارهٔ ۵۱۲ : صبر مرا آینه بیماریست
رباعی شمارهٔ ۵۱۲ : از آتش عشق تو جوانی خیزد
غزل شمارهٔ ۵۱۳ : کیست در این شهر که او مست نیست
رباعی شمارهٔ ۵۱۳ : از آتش عشق دوست تفها بزنید
غزل شمارهٔ ۵۱۴ : قصد سرم داری خنجر به مشت
رباعی شمارهٔ ۵۱۴ : از آتش عشق سردها گرم شود
غزل شمارهٔ ۵۱۵ : خانه دل باز کبوتر گرفت
رباعی شمارهٔ ۵۱۵ : از آدمیی دمی بجائی ارزد
غزل شمارهٔ ۵۱۶ : بازرسیدیم ز میخانه مست
رباعی شمارهٔ ۵۱۶ : از تاب تو نی یار و عدو میماند
غزل شمارهٔ ۵۱۷ : ای ز بگه خاسته سر مست مست
رباعی شمارهٔ ۵۱۷ : از خاک کف پات سران حیرانند
غزل شمارهٔ ۵۱۸ : نفسی بهوی الحبیب فارت
رباعی شمارهٔ ۵۱۸ : از درد چو جان تو به فریاد آید
غزل شمارهٔ ۵۱۹ : ای دل فرورو در غمش کالصبر مفتاح الفرج
رباعی شمارهٔ ۵۱۹ : از دیدن روئیکه ترا دیده بود
غزل شمارهٔ ۵۲۰ : ای مبارک ز تو صبوح و صباح
رباعی شمارهٔ ۵۲۰ : از شبنم عشق خاک آدم گل شد
غزل شمارهٔ ۵۲۱ : یا راهبا انظر الی مصباح
رباعی شمارهٔ ۵۲۱ : از شربت سودای تو هر جان که مزید
غزل شمارهٔ ۵۲۲ : ماه دیدم شد مرا سودای چرخ
رباعی شمارهٔ ۵۲۲ : از عشق تو دریا همه شور انگیزد
غزل شمارهٔ ۵۲۳ : ای بیوفا جانی که او بر ذوالوفا عاشق نشد
رباعی شمارهٔ ۵۲۳ : از عشق خدا نه بر زیان خواهی شد
غزل شمارهٔ ۵۲۴ : بی گاه شد بیگاه شد خورشید اندر چاه شد
رباعی شمارهٔ ۵۲۴ : از لشکر صبرم علمی بیش نماند
غزل شمارهٔ ۵۲۵ : بی گاه شد بیگاه شد خورشید اندر چاه شد
رباعی شمارهٔ ۵۲۵ : از لطف تو هیچ بنده نومید نشد
غزل شمارهٔ ۵۲۶ : ای لولیان ای لولیان یک لولیی دیوانه شد
رباعی شمارهٔ ۵۲۶ : از ما بت عیار گریزان باشد
غزل شمارهٔ ۵۲۷ : گر جان عاشق دم زند آتش در این عالم زند
رباعی شمارهٔ ۵۲۷ : از نیکی تو طبع بداندیش نماند
غزل شمارهٔ ۵۲۸ : آن کیست آن آن کیست آن کو سینه را غمگین کند
رباعی شمارهٔ ۵۲۸ : از یاد خدای مرد مطلق خیزد
غزل شمارهٔ ۵۲۹ : خامی سوی پالیز جان آمد که تا خربز خورد
رباعی شمارهٔ ۵۲۹ : افسوس که طبع دلفروزیت نبود
غزل شمارهٔ ۵۳۰ : امروز خندانیم و خوش کان بخت خندان میرسد
رباعی شمارهٔ ۵۳۰ : اکنون که رخت جان جهانی بربود
غزل شمارهٔ ۵۳۱ : صوفی چرا هوشیار شد ساقی چرا بیکار شد
رباعی شمارهٔ ۵۳۱ : امروز خوش است هر که او جان دارد
غزل شمارهٔ ۵۳۲ : مر عاشقان را پند کس هرگز نباشد سودمند
رباعی شمارهٔ ۵۳۲ : امروز ما یار جنون میخواهد
غزل شمارهٔ ۵۳۳ : رندان سلامت میکنند جان را غلامت میکنند
رباعی شمارهٔ ۵۳۳ : امشب چه لطیف و با نوا میگردد
غزل شمارهٔ ۵۳۴ : رو آن ربابی را بگو مستان سلامت میکنند
رباعی شمارهٔ ۵۳۴ : امشب ساقی به مشک می گردان کرد
غزل شمارهٔ ۵۳۵ : سودای تو در جوی جان چون آب حیوان میرود
رباعی شمارهٔ ۵۳۵ : امشب شب آن نیست که از خانه روند
غزل شمارهٔ ۵۳۶ : آمد بهار عاشقان تا خاکدان بستان شود
رباعی شمارهٔ ۵۳۶ : اندر دل بیوفا غم و ماتم باد
غزل شمارهٔ ۵۳۷ : کاری نداریم ای پدر جز خدمت ساقی خود
رباعی شمارهٔ ۵۳۷ : اندر رمضان خاک تو زر میگردد
غزل شمارهٔ ۵۳۸ : گر آتش دل برزند بر مؤمن و کافر زند
رباعی شمارهٔ ۵۳۸ : اندر ره فقر دیده نادیده کنند
غزل شمارهٔ ۵۳۹ : مستی سلامت میکند پنهان پیامت میکند
رباعی شمارهٔ ۵۳۹ : اندر طلب آن قوم که بشتافتهاند
غزل شمارهٔ ۵۴۰ : مستی سلامت میکند پنهان پیامت میکند
رباعی شمارهٔ ۵۴۰ : اندیشهٔ هشیار تو هشیار کشد
غزل شمارهٔ ۵۴۱ : صرفه مکن صرفه مکن صرفه گدارویی بود
رباعی شمارهٔ ۵۴۱ : انوار صلاح دین برانگیخته باد
غزل شمارهٔ ۵۴۲ : بی گاه شد بیگاه شد خورشید اندر چاه شد
رباعی شمارهٔ ۵۴۲ : اول که رخم زرد و دلم پرخون بود
غزل شمارهٔ ۵۴۳ : یار مرا مینهلد تا که بخارم سر خود
رباعی شمارهٔ ۵۴۳ : ای آنکه ز تو مشکلم آسان گردد
غزل شمارهٔ ۵۴۴ : ای که ز یک تابش تو کوه احد پاره شود
رباعی شمارهٔ ۵۴۴ : ای آنکه نخست بر سحر چشم تو زد
غزل شمارهٔ ۵۴۵ : بی تو به سر می نشود با دگری مینشود
رباعی شمارهٔ ۵۴۵ : ای از قدمت خاک زمین خرم و شاد
غزل شمارهٔ ۵۴۶ : هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود
رباعی شمارهٔ ۵۴۶ : ای اطلس دعوی ترا معنی برد
غزل شمارهٔ ۵۴۷ : سجده کنم پیشکش آن قد و بالا چه شود
رباعی شمارهٔ ۵۴۷ : ایام وصال یار گوئی که نبود
غزل شمارهٔ ۵۴۸ : چشم تو ناز میکند ناز جهان تو را رسد
رباعی شمارهٔ ۵۴۸ : ای اهل صفا که در جهان گردانید
غزل شمارهٔ ۵۴۹ : آب زنید راه را هین که نگار میرسد
رباعی شمارهٔ ۵۴۹ : ای اهل مناجات که در محرابید
غزل شمارهٔ ۵۵۰ : پنبه ز گوش دور کن بانگ نجات میرسد
رباعی شمارهٔ ۵۵۰ : ای دل اثر صبح گه شام که دید
غزل شمارهٔ ۵۵۱ : جان و جهان چو روی تو در دو جهان کجا بود
رباعی شمارهٔ ۵۵۱ : ای دل اگرت رضای دلبر باید
غزل شمارهٔ ۵۵۲ : چیست صلای چاشتگه خواجه به گور میرود
رباعی شمارهٔ ۵۵۲ : ای دل این ره به قیل و قالت ندهند
غزل شمارهٔ ۵۵۳ : بی همگان به سر شود بیتو به سر نمیشود
رباعی شمارهٔ ۵۵۳ : ای دل سر آرزو به پای اندر بند
غزل شمارهٔ ۵۵۴ : این رخ رنگ رنگ من هر نفسی چه میشود
رباعی شمارهٔ ۵۵۴ : ای دوست مگو تو بندهای یا آزاد
غزل شمارهٔ ۵۵۵ : چونک جمال حسن تو اسب شکار زین کند
رباعی شمارهٔ ۵۵۵ : ای روز برآ که ذرهها رقص کنند
غزل شمارهٔ ۵۵۶ : جور و جفا و دوریی کان کنکار میکند
رباعی شمارهٔ ۵۵۶ : ای سر روان باد خزانت مرساد
غزل شمارهٔ ۵۵۷ : دل چو بدید روی تو چون نظرش به جان بود
رباعی شمارهٔ ۵۵۷ : ای عشق ترا پری و انسان دانند
غزل شمارهٔ ۵۵۸ : یار مرا چو اشتران باز مهار میکشد
رباعی شمارهٔ ۵۵۸ : ای عشق توم ان عذابی لشدید
غزل شمارهٔ ۵۵۹ : زهره عشق هر سحر بر در ما چه میکند
رباعی شمارهٔ ۵۵۹ : ای عشق که جانها اثر جان تواند
غزل شمارهٔ ۵۶۰ : عاشق دلبر مرا شرم و حیا چرا بود
رباعی شمارهٔ ۵۶۰ : ای قوم که برتر از مه و مهتابید
غزل شمارهٔ ۵۶۱ : طوطی جان مست من از شکری چه میشود
رباعی شمارهٔ ۵۶۱ : ای لشکر عشق اگرچه بس جبارید
غزل شمارهٔ ۵۶۲ : خیال ترک من هر شب صفات ذات من گردد
رباعی شمارهٔ ۵۶۲ : ای مرغ عجب که صید تو شیرانند
غزل شمارهٔ ۵۶۳ : دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد
رباعی شمارهٔ ۵۶۳ : این پردهٔ دل دگر مکن تا نرود
غزل شمارهٔ ۵۶۴ : همیبینیم ساقی را که گرد جام میگردد
رباعی شمارهٔ ۵۶۴ : این تنهائی هزار جان بیش ارزد
غزل شمارهٔ ۵۶۵ : اگر صد همچو من گردد هلاک او را چه غم دارد
رباعی شمارهٔ ۵۶۵ : ای نرم دلانیکه وفا میکارید
غزل شمارهٔ ۵۶۶ : بتی کو زهره و مه را همه شب شیوه آموزد
رباعی شمارهٔ ۵۶۶ : این سر که در این سینهٔ ما میگردد
غزل شمارهٔ ۵۶۷ : نباشد عیب پرسیدن تو را خانه کجا باشد
رباعی شمارهٔ ۵۶۷ : این صورت آدمی که درهم بستند
غزل شمارهٔ ۵۶۸ : چو آمد روی مه رویم چه باشد جان که جان باشد
رباعی شمارهٔ ۵۶۸ : این طرفه که یار در دامن گنجد
غزل شمارهٔ ۵۶۹ : بهار آمد بهار آمد بهار مشکبار آمد
رباعی شمارهٔ ۵۶۹ : این عشق به جانب دلیران گردد
غزل شمارهٔ ۵۷۰ : بهار آمد بهار آمد بهار خوش عذار آمد
رباعی شمارهٔ ۵۷۰ : این مست به بادهای دگر میگردد
غزل شمارهٔ ۵۷۱ : بیا کامشب به جان بخشی به زلف یار میماند
رباعی شمارهٔ ۵۷۱ : این واقعه را سخت بگیری شاید
غزل شمارهٔ ۵۷۲ : ورای پرده جانت دلا خلقان پنهانند
رباعی شمارهٔ ۵۷۲ : بار دگر این خسته جگر باز آمد
غزل شمارهٔ ۵۷۳ : برآمد بر شجر طوطی که تا خطبه شکر گوید
رباعی شمارهٔ ۵۷۳ : با روی تو هیچکس ز باغ اندیشد
غزل شمارهٔ ۵۷۴ : مرا عاشق چنان باید که هر باری که برخیزد
رباعی شمارهٔ ۵۷۴ : با سود وصال تو زیانت نرسد
غزل شمارهٔ ۵۷۵ : ایا سر کرده از جانم تو را خانه کجا باشد
رباعی شمارهٔ ۵۷۵ : با هرکه دمی عشق تو آمیخته شد
غزل شمارهٔ ۵۷۶ : دل من چون صدف باشد خیال دوست در باشد
رباعی شمارهٔ ۵۷۶ : بخشای بر آن بنده که خوابش نبود
غزل شمارهٔ ۵۷۷ : چو برقی میجهد چیزی عجب آن دلستان باشد
رباعی شمارهٔ ۵۷۷ : بر بنده بخند تا ثوابت باشد
غزل شمارهٔ ۵۷۸ : مرا عهدیست با شادی که شادی آن من باشد
رباعی شمارهٔ ۵۷۸ : بر خاک نظر کند چو بر ما گذرد
غزل شمارهٔ ۵۷۹ : دگرباره سر مستان ز مستی در سجود آمد
رباعی شمارهٔ ۵۷۹ : پرسیدم از آن کسی که برهان داند
غزل شمارهٔ ۵۸۰ : صلا یا ایها العشاق کان مه رو نگار آمد
رباعی شمارهٔ ۵۸۰ : پرسید مهم که چشم تو مه را دید
غزل شمارهٔ ۵۸۱ : مه دی رفت و بهمن هم بیا که نوبهار آمد
رباعی شمارهٔ ۵۸۱ : برقی که ز میغ آن جهان روی نمود
غزل شمارهٔ ۵۸۲ : اگر خواب آیدم امشب سزای ریش خود بیند
رباعی شمارهٔ ۵۸۲ : بر گور من آن کو گذرد مست شود
غزل شمارهٔ ۵۸۳ : رسیدم در بیابانی که عشق از وی پدید آید
رباعی شمارهٔ ۵۸۳ : بر یار نظر کنم خجل میگردد
غزل شمارهٔ ۵۸۴ : یکی گولی همیخواهم که در دلبر نظر دارد
رباعی شمارهٔ ۵۸۴ : بس درمانها کان مدد درد شود
غزل شمارهٔ ۵۸۵ : مرا دلبر چنان باید که جان فتراک او گیرد
رباعی شمارهٔ ۵۸۵ : بسیار ترا خسته روان باید شد
غزل شمارهٔ ۵۸۶ : سعادت جو دگر باشد و عاشق خود دگر باشد
رباعی شمارهٔ ۵۸۶ : بشنو اگرت تاب شنیدن باشد
غزل شمارهٔ ۵۸۷ : صلا جانهای مشتاقان که نک دلدار خوب آمد
رباعی شمارهٔ ۵۸۷ : بعضی به صفات حیدر کرارند
غزل شمارهٔ ۵۸۸ : صلا رندان دگرباره که آن شاه قمار آمد
رباعی شمارهٔ ۵۸۸ : بویت آمد گریز را روی نماند
غزل شمارهٔ ۵۸۹ : شکایتها همیکردی که بهمن برگ ریز آمد
رباعی شمارهٔ ۵۸۹ : بوی دم مقبلان چو گل خوش باشد
غزل شمارهٔ ۵۹۰ : سر از بهر هوس باید چو خالی گشت سر چه بود
رباعی شمارهٔ ۵۹۰ : بیبحر صفا گوهر ما سنگ آمد
غزل شمارهٔ ۵۹۱ : چه بویست این چه بویست این مگر آن یار میآید
رباعی شمارهٔ ۵۹۱ : بیتو جانا قرار نتوانم کرد
غزل شمارهٔ ۵۹۲ : اگر چرخ وجود من از این گردش فروماند
رباعی شمارهٔ ۵۹۲ : بیت و غزل و شعر مرا آب ببرد
غزل شمارهٔ ۵۹۳ : برون شو ای غم از سینه که لطف یار میآید
رباعی شمارهٔ ۵۹۳ : بیدار شو ای دل که جهان میگذرد
غزل شمارهٔ ۵۹۴ : امروز جمال تو سیمای دگر دارد
رباعی شمارهٔ ۵۹۴ : پیران خرابات غمت بسیارند
غزل شمارهٔ ۵۹۵ : آن را که درون دل عشق و طلبی باشد
رباعی شمارهٔ ۵۹۵ : بیزارم از آن آب که آتش نشود
غزل شمارهٔ ۵۹۶ : آن مه که ز پیدایی در چشم نمیآید
رباعی شمارهٔ ۵۹۶ : بیزارم از آن لعل که پیروزه بود
غزل شمارهٔ ۵۹۷ : امروز جمال تو بر دیده مبارک باد
رباعی شمارهٔ ۵۹۷ : بیعشق نشاط و طرب افزون نشود
غزل شمارهٔ ۵۹۸ : یاران سحر خیزان تا صبح کی دریابد
رباعی شمارهٔ ۵۹۸ : بیمارم و غم در امتحانم دارد
غزل شمارهٔ ۵۹۹ : امشب عجبست ای جان گر خواب رهی یابد
رباعی شمارهٔ ۵۹۹ : بیمن به زبان من سخن میآید
غزل شمارهٔ ۶۰۰ : جامم بشکست ای جان پهلوش خلل دارد
رباعی شمارهٔ ۶۰۰ : پیوسته سرت سبز و لبت خندان باد
غزل شمارهٔ ۶۰۱ : آن عشق که از پاکی از روح حشم دارد
رباعی شمارهٔ ۶۰۱ : بییاری تو دل بسوی یار نشد
غزل شمارهٔ ۶۰۲ : آن کس که تو را دارد از عیش چه کم دارد
رباعی شمارهٔ ۶۰۲ : تا با غم عشق تو مرا کار افتاد
غزل شمارهٔ ۶۰۳ : گویند به بلا ساقون ترکی دو کمان دارد
رباعی شمارهٔ ۶۰۳ : تا بنده ز خود فانی مطلق نشود
غزل شمارهٔ ۶۰۴ : هرک آتش من دارد او خرقه ز من دارد
رباعی شمارهٔ ۶۰۴ : تا تو بخودی ترا به خود ره ندهد
غزل شمارهٔ ۶۰۵ : ای دوست شکر خوشتر یا آنک شکر سازد
رباعی شمارهٔ ۶۰۵ : تا در دل من عشق تو اندوخته شد
غزل شمارهٔ ۶۰۶ : با تلخی معزولی میری بنمی ارزد
رباعی شمارهٔ ۶۰۶ : تا در طلب مات همی کام بود
غزل شمارهٔ ۶۰۷ : ای دل به غمش ده جان یعنی بنمی ارزد
رباعی شمارهٔ ۶۰۷ : تا رهبر تو طبع بدآموز بود
غزل شمارهٔ ۶۰۸ : ایمان بر کفر تو ای شاه چه کس باشد
رباعی شمارهٔ ۶۰۸ : تا سر نشود یقین که سرکش نشود
غزل شمارهٔ ۶۰۹ : در خانه غم بودن از همت دون باشد
رباعی شمارهٔ ۶۰۹ : تا گوهر جان در این طبایع افتاد
غزل شمارهٔ ۶۱۰ : نان پاره ز من بستان جان پاره نخواهد شد
رباعی شمارهٔ ۶۱۰ : تا مدرسه و مناره ویران نشود
غزل شمارهٔ ۶۱۱ : ای خفته شب تیره هنگام دعا آمد
رباعی شمارهٔ ۶۱۱ : نایی ببرید از نیستان استاد
غزل شمارهٔ ۶۱۲ : بگذشت مه روزه عید آمد و عید آمد
رباعی شمارهٔ ۶۱۲ : بانگ مستی ز آسمان میآید
غزل شمارهٔ ۶۱۳ : ای خواجه بازرگان از مصر شکر آمد
رباعی شمارهٔ ۶۱۳ : تنها بمرو که رهزنان بسیارند
غزل شمارهٔ ۶۱۴ : آن بنده آواره بازآمد و بازآمد
رباعی شمارهٔ ۶۱۴ : تو جانی و هر زنده غم جان بکشد
غزل شمارهٔ ۶۱۵ : خواب از پی آن آید تا عقل تو بستاند
رباعی شمارهٔ ۶۱۵ : تو هیچ نهای و هیچ توبه ز وجود
غزل شمارهٔ ۶۱۶ : چونی و چه باشد چون تا قدر تو را داند
رباعی شمارهٔ ۶۱۶ : تیری ز کمانچهٔ ربابی بجهید
غزل شمارهٔ ۶۱۷ : چشم از پی آن باید تا چیز عجب بیند
رباعی شمارهٔ ۶۱۷ : جامی که بگیرم میش انوار بود
غزل شمارهٔ ۶۱۸ : چون جغد بود اصلش کی صورت باز آید
رباعی شمارهٔ ۶۱۸ : جانا تبش عشق به غایت برسید
غزل شمارهٔ ۶۱۹ : آن صبح سعادتها چون نورفشان آید
رباعی شمارهٔ ۶۱۹ : جان باز که وصل او به دستان ندهند
غزل شمارهٔ ۶۲۰ : از سرو مرا بوی بالای تو میآید
رباعی شمارهٔ ۶۲۰ : جان چو سمندرم نگاری دارد
غزل شمارهٔ ۶۲۱ : در تابش خورشیدش رقصم به چه میباید
رباعی شمارهٔ ۶۲۱ : جان را جستم ببحر مرجان آمد
غزل شمارهٔ ۶۲۲ : جان پیش تو هر ساعت میریزد و میروید
رباعی شمارهٔ ۶۲۲ : جان روی به عالم همایون آورد
غزل شمارهٔ ۶۲۳ : عاشق شده ای ای دل سودات مبارک باد
رباعی شمارهٔ ۶۲۳ : جان کیست که او بدیده کار تو کند
غزل شمارهٔ ۶۲۴ : هر ذره که بر بالا مینوشد و پا کوبد
رباعی شمارهٔ ۶۲۴ : جان محرم درگاه همی باید برد
غزل شمارهٔ ۶۲۵ : گر ماه شب افروزان روپوش روا دارد
رباعی شمارهٔ ۶۲۵ : جانم ز هواهای تو یادی دارد
غزل شمارهٔ ۶۲۶ : هر کآتش من دارد او خرقه ز من دارد
رباعی شمارهٔ ۶۲۶ : جانیکه در او از تو خیالی باشد
غزل شمارهٔ ۶۲۷ : عاشق به سوی عاشق زنجیر همیدرد
رباعی شمارهٔ ۶۲۷ : جائیکه در او چون نگاری باشد
غزل شمارهٔ ۶۲۸ : ای دوست شکر بهتر یا آنک شکر سازد
رباعی شمارهٔ ۶۲۸ : جز دمدمهٔ عشق تو در گوش نماند
غزل شمارهٔ ۶۲۹ : عاشق چو منی باید میسوزد و میسازد
رباعی شمارهٔ ۶۲۹ : جز صحبت عاشقان و مستان مپسند
غزل شمارهٔ ۶۳۰ : گر دیو و پری حارس باتیغ و سپر باشد
رباعی شمارهٔ ۶۳۰ : چشمت صنما هزار دلدار کشد
غزل شمارهٔ ۶۳۱ : نومید مشو جانا کاومید پدید آمد
رباعی شمارهٔ ۶۳۱ : چشم تو هزار سحر مطلق دارد
غزل شمارهٔ ۶۳۲ : عید آمد و عید آمد وان بخت سعید آمد
رباعی شمارهٔ ۶۳۲ : چشمی که نظر بدان گل و لاله کند
غزل شمارهٔ ۶۳۳ : شمس و قمرم آمد سمع و بصرم آمد
رباعی شمارهٔ ۶۳۳ : جودت همه آن کند که دریا نکند
غزل شمارهٔ ۶۳۴ : نک ماه رجب آمد تا ماه عجب بیند
رباعی شمارهٔ ۶۳۴ : جوزی که درونش مغز شیرین باشد
غزل شمارهٔ ۶۳۵ : مستان می ما را هم ساقی ما باید
رباعی شمارهٔ ۶۳۵ : چون بدنامی بروزگاری افتد
غزل شمارهٔ ۶۳۶ : بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید
رباعی شمارهٔ ۶۳۶ : چون خمر تو در ساغر ما در ریزند
غزل شمارهٔ ۶۳۷ : برانید برانید که تا بازنمانید
رباعی شمارهٔ ۶۳۷ : چون دیده بر آن عارض چون سیم افتاد
غزل شمارهٔ ۶۳۸ : ملولان همه رفتند در خانه ببندید
رباعی شمارهٔ ۶۳۸ : چون دیده برفت توتیای تو چه سود
غزل شمارهٔ ۶۳۹ : آن سرخ قبایی که چو مه پار برآمد
رباعی شمارهٔ ۶۳۹ : چون روز وصال یار ما نیست پدید
غزل شمارهٔ ۶۴۰ : تا باد سعادت ز محمد خبر افکند
رباعی شمارهٔ ۶۴۰ : چون زیر افکند در عراق آمیزد
غزل شمارهٔ ۶۴۱ : در حلقه عشاق به ناگه خبر افتاد
رباعی شمارهٔ ۶۴۱ : چون شاهد پوشیده خرامان گردد
غزل شمارهٔ ۶۴۲ : در خانه نشسته بت عیار کی دارد
رباعی شمارهٔ ۶۴۲ : چون صبح ولای حق دمیدن گیرد
غزل شمارهٔ ۶۴۳ : در کوی خرابات مرا عشق کشان کرد
رباعی شمارهٔ ۶۴۳ : چون صورت تو در دل ما بازآید
غزل شمارهٔ ۶۴۴ : تا نقش تو در سینه ما خانه نشین شد
رباعی شمارهٔ ۶۴۴ : چون نیستی تو محض اقرار بود
غزل شمارهٔ ۶۴۵ : بار دگر آن آب به دولاب درآمد
رباعی شمارهٔ ۶۴۵ : حاشا که دل از عشق جهانرا نگرد
غزل شمارهٔ ۶۴۶ : بار دگر آن مست به بازار درآمد
رباعی شمارهٔ ۶۴۶ : خاک توام و خدای حق میداند
غزل شمارهٔ ۶۴۷ : تدبیر کند بنده و تقدیر نداند
رباعی شمارهٔ ۶۴۷ : خاموش مراز گفت و گفتار تو کرد
غزل شمارهٔ ۶۴۸ : ای قوم به حج رفته کجایید کجایید
رباعی شمارهٔ ۶۴۸ : خوابم ز خیال روی تو پشت بداد
غزل شمارهٔ ۶۴۹ : بر چرخ سحرگاه یکی ماه عیان شد
رباعی شمارهٔ ۶۴۹ : خواهم گردی که از هوای تو رسد
غزل شمارهٔ ۶۵۰ : آن سرخ قبایی که چو مه پار برآمد
رباعی شمارهٔ ۶۵۰ : خواهم که دلم با غم همخو باشد
غزل شمارهٔ ۶۵۱ : مهتاب برآمد کلک از گور برآمد
رباعی شمارهٔ ۶۵۱ : خورشید که باشد که بروی تو رسد
غزل شمارهٔ ۶۵۲ : تدبیر کند بنده و تقدیر نداند
رباعی شمارهٔ ۶۵۲ : خورشید که در خانه بقا می نکند
غزل شمارهٔ ۶۵۳ : چون بر رخ ما عکس جمال تو برآید
رباعی شمارهٔ ۶۵۳ : خورشید مگر بسته به پیشت میرد
غزل شمارهٔ ۶۵۴ : هر نکته که از زهر اجل تلختر آید
رباعی شمارهٔ ۶۵۴ : خوش عادت خوش خو که محمد دارد
غزل شمارهٔ ۶۵۵ : از بهر خدا عشق دگر یار مدارید
رباعی شمارهٔ ۶۵۵ : خون دل عاشقان چو جیحون گردد
غزل شمارهٔ ۶۵۶ : مرغان که کنون از قفس خویش جدایید
رباعی شمارهٔ ۶۵۶ : دامان جلال تو ز دستم نشود
غزل شمارهٔ ۶۵۷ : گر یک سر موی از رخ تو روی نماید
رباعی شمارهٔ ۶۵۷ : دانی صوفی بهر چه بسیار خورد
غزل شمارهٔ ۶۵۸ : بگو دل را که گرد غم نگردد
رباعی شمارهٔ ۶۵۸ : در باغ آیید و سبز پوشان نگرید
غزل شمارهٔ ۶۵۹ : دلم امروز خوی یار دارد
رباعی شمارهٔ ۶۵۹ : در باغ هزار شاهد مهرو بود
غزل شمارهٔ ۶۶۰ : نثرنا فی ربیع الوصل بالورد
رباعی شمارهٔ ۶۶۰ : در بندم از آن دو زلف بند اندر بند
غزل شمارهٔ ۶۶۱ : بیا ای زیرک و بر گول میخند
رباعی شمارهٔ ۶۶۱ : در حضرت حق ستوده درویشانند
غزل شمارهٔ ۶۶۲ : اگر عالم همه پرخار باشد
رباعی شمارهٔ ۶۶۲ : در خدمتت ای جان چو بدن میافتد
غزل شمارهٔ ۶۶۳ : تویی نقشی که جانها برنتابد
رباعی شمارهٔ ۶۶۳ : درد و زخم ار زلف تو در چنگ آید
غزل شمارهٔ ۶۶۴ : دلی دارم که گرد غم نگردد
رباعی شمارهٔ ۶۶۴ : در راه طلب رسیدهای میباید
غزل شمارهٔ ۶۶۵ : خنک جانی که او یاری پسندد
رباعی شمارهٔ ۶۶۵ : در سلسلهات هر آنکه پا بست شود
غزل شمارهٔ ۶۶۶ : چمن جز عشق تو کاری ندارد
رباعی شمارهٔ ۶۶۶ : در سینهٔ هر که ذرهای دل باشد
غزل شمارهٔ ۶۶۷ : سماع صوفیان می درنگیرد
رباعی شمارهٔ ۶۶۷ : در صحبت حق خموش میباید بود
غزل شمارهٔ ۶۶۸ : رجب بیرون شد و شعبان درآمد
رباعی شمارهٔ ۶۶۸ : در عشق اگرچه خرده بینم کردند
غزل شمارهٔ ۶۶۹ : چو شب شد جملگان در خواب رفتند
رباعی شمارهٔ ۶۶۹ : در عشق توام نصیحت و پند چه سود
غزل شمارهٔ ۶۷۰ : پریر آن چهره یارم چه خوش بود
رباعی شمارهٔ ۶۷۰ : در عشق توام وفا قرین میباید
غزل شمارهٔ ۶۷۱ : دلم را ناله سرنای باید
رباعی شمارهٔ ۶۷۱ : در عشق تو عقل ذوفنون میخسبد
غزل شمارهٔ ۶۷۲ : بگویم خفیه تا خواجه نرنجد
رباعی شمارهٔ ۶۷۲ : در عشق اگر دمی قرارت باشد
غزل شمارهٔ ۶۷۳ : کسی کز غمزهای صد عقل بندد
رباعی شمارهٔ ۶۷۳ : در عشق نه پستی نه بلندی باشد
غزل شمارهٔ ۶۷۴ : چنان کز غم دل دانا گریزد
رباعی شمارهٔ ۶۷۴ : در عشق هزار جان و دل بس نکند
غزل شمارهٔ ۶۷۵ : هر آن دلها که بیتو شاد باشد
رباعی شمارهٔ ۶۷۵ : در کام دل آنچه بود نفسم همه راند
غزل شمارهٔ ۶۷۶ : سگ ار چه بیفغان و شر نباشد
رباعی شمارهٔ ۶۷۶ : در گریهٔ خون مرا شکر خند تو کرد
غزل شمارهٔ ۶۷۷ : عجب آن دلبر زیبا کجا شد
رباعی شمارهٔ ۶۷۷ : در کوی خرابات تکبر نخرند
غزل شمارهٔ ۶۷۸ : به صورت یار من چون خشمگین شد
رباعی شمارهٔ ۶۷۸ : در لشکر عشق چونکه خونریز کنند
غزل شمارهٔ ۶۷۹ : چو دیوم عاشق آن یک پری شد
رباعی شمارهٔ ۶۷۹ : در مدرسهٔ عشق اگر قال بود
غزل شمارهٔ ۶۸۰ : نگارا مردگان از جان چه دانند
رباعی شمارهٔ ۶۸۰ : در میطلبی ز چشمه در بر ناید
غزل شمارهٔ ۶۸۱ : کسی که غیر این سوداش نبود
رباعی شمارهٔ ۶۸۱ : در معنی هست و در عیان نیست که دید
غزل شمارهٔ ۶۸۲ : یکی لحظه از او دوری نباید
رباعی شمارهٔ ۶۸۲ : در مغز فلک چو عشق تو جا گیرد
غزل شمارهٔ ۶۸۳ : ز خاک من اگر گندم برآید
رباعی شمارهٔ ۶۸۳ : ای دل، اثر صبح، گه شام که دید
غزل شمارهٔ ۶۸۴ : ز رویت دسته گل میتوان کرد
رباعی شمارهٔ ۶۸۴ : در نفی تو عقل را امان نتوان دید
غزل شمارهٔ ۶۸۵ : دل با دل دوست در حنین باشد
رباعی شمارهٔ ۶۸۵ : درویش که اسرار جهان میبخشد
غزل شمارهٔ ۶۸۶ : ای مطرب جان چو دف به دست آمد
رباعی شمارهٔ ۶۸۶ : در عشق توم وفا قرین میباید
غزل شمارهٔ ۶۸۷ : کی باشد کاین قفس چمن گردد
رباعی شمارهٔ ۶۸۷ : دریا نکند سیر مرا جو چه کند
غزل شمارهٔ ۶۸۸ : روی تو به رنگریز کان ماند
رباعی شمارهٔ ۶۸۸ : دردی داری که بحر را پر دارد
غزل شمارهٔ ۶۸۹ : دوش از بت من جهان چه میشد
رباعی شمارهٔ ۶۸۹ : دست تو به جود طعنه بر میغ زند
غزل شمارهٔ ۶۹۰ : ای عشق که جمله از تو شادند
رباعی شمارهٔ ۶۹۰ : دشنام که از لب تو مهوش باشد
غزل شمارهٔ ۶۹۱ : هر چند که بلبلان گزینند
رباعی شمارهٔ ۶۹۱ : دل با هوس تو زاد و بودی دارد
غزل شمارهٔ ۶۹۲ : رفتیم بقیه را بقا باد
رباعی شمارهٔ ۶۹۲ : دلتنگ مشو که دلگشائی آمد
غزل شمارهٔ ۶۹۳ : جانی که ز نور مصطفی زاد
رباعی شمارهٔ ۶۹۳ : دل جمله حکایت از بهار تو کند
غزل شمارهٔ ۶۹۴ : آن کز دهن تو رنگ دارد
رباعی شمارهٔ ۶۹۴ : دل داد مرا که دلستان را بزدم
غزل شمارهٔ ۶۹۵ : این قافله بار ما ندارد
رباعی شمارهٔ ۶۹۵ : دلدار ابد گرد دلم میگردد
غزل شمارهٔ ۶۹۶ : بیچاره کسی که زر ندارد
رباعی شمارهٔ ۶۹۶ : دل در پی دلدار بسی تاخت و نشد
غزل شمارهٔ ۶۹۷ : دل بیلطف تو جان ندارد
رباعی شمارهٔ ۶۹۷ : دل دوش در این عشق حریف ما بود
غزل شمارهٔ ۶۹۸ : آن کس که ز تو نشان ندارد
رباعی شمارهٔ ۶۹۸ : دل را بدهم پند که عمدا نرود
غزل شمارهٔ ۶۹۹ : بیچاره کسی که می ندارد
رباعی شمارهٔ ۶۹۹ : دلها به سماع بیقرار افتادند
غزل شمارهٔ ۷۰۰ : آن خواجه خوش لقا چه دارد
رباعی شمارهٔ ۷۰۰ : دل هرچه در آشکار و پنهان گوید
غزل شمارهٔ ۷۰۱ : آن خواجه خوش لقا چه دارد
رباعی شمارهٔ ۷۰۱ : دوش آن بت من همچو مه گردون بود
غزل شمارهٔ ۷۰۲ : پرکندگی از نفاق خیزد
رباعی شمارهٔ ۷۰۲ : دوش از قمر تو آسمان مینوشید
غزل شمارهٔ ۷۰۳ : آن کس که ز جان خود نترسد
رباعی شمارهٔ ۷۰۳ : دو کون خیال خانهای بیش نبود
غزل شمارهٔ ۷۰۴ : آن جا که چو تو نگار باشد
رباعی شمارهٔ ۷۰۴ : دی باغ ز وی شکر سلامت میکرد
غزل شمارهٔ ۷۰۵ : ای کز تو همه جفا وفا شد
رباعی شمارهٔ ۷۰۵ : دی بنده بر آن قمر جانی شد
غزل شمارهٔ ۷۰۶ : روزم به عیادت شب آمد
رباعی شمارهٔ ۷۰۶ : دی چشم تو رای سحر مطلق میزد
غزل شمارهٔ ۷۰۷ : آن یوسف خوش عذار آمد
رباعی شمارهٔ ۷۰۷ : دیدم رخت از غم سر موئیم نماند
غزل شمارهٔ ۷۰۸ : برخیز که ساقی اندرآمد
رباعی شمارهٔ ۷۰۸ : دی میرفتی بر تو تو نظر میکردند
غزل شمارهٔ ۷۰۹ : جان از سفر دراز آمد
رباعی شمارهٔ ۷۰۹ : دیوانه میان خلق پیدا باشد
غزل شمارهٔ ۷۱۰ : آن شعله نور میخرامد
رباعی شمارهٔ ۷۱۰ : رفتم بدر خانهٔ آنخوش پیوند
غزل شمارهٔ ۷۱۱ : امروز نگار ما نیامد
رباعی شمارهٔ ۷۱۱ : رو دیده بدوز تا دلت دیده شود
غزل شمارهٔ ۷۱۲ : خوش باش که هر که راز داند
رباعی شمارهٔ ۷۱۲ : روز آمد و غوغای تو در بردارد
غزل شمارهٔ ۷۱۳ : ساقی زان می که میچریدند
رباعی شمارهٔ ۷۱۳ : روز شادیست غم چرا باید خورد
غزل شمارهٔ ۷۱۴ : اول نظر ار چه سرسری بود
رباعی شمارهٔ ۷۱۴ : روز محک محتشم و دون آمد
غزل شمارهٔ ۷۱۵ : اول نظر ار چه سرسری بود
رباعی شمارهٔ ۷۱۵ : روزیکه بود دلت ز جان پر از درد
غزل شمارهٔ ۷۱۶ : دیر آمدهای سفر مکن زود
رباعی شمارهٔ ۷۱۶ : روزی که جمال آن صنم دیده شود
غزل شمارهٔ ۷۱۷ : آن کس که به بندگیت آید
رباعی شمارهٔ ۷۱۷ : روزی که خیال دلستان رقص کند
غزل شمارهٔ ۷۱۸ : آخر گهر وفا ببارید
رباعی شمارهٔ ۷۱۸ : روزی که ز کار کمترک میآید
غزل شمارهٔ ۷۱۹ : ای اهل صبوح در چه کارید
رباعی شمارهٔ ۷۱۹ : روزیکه مرا عشق تو دیوانه کند
غزل شمارهٔ ۷۲۰ : از بهر چه در غم و زحیرید
رباعی شمارهٔ ۷۲۰ : روزیکه وجودها تولد گیرد
غزل شمارهٔ ۷۲۱ : هر سینه که سیمبر ندارد
رباعی شمارهٔ ۷۲۱ : رو نیکی کن که دهر نیکی داند
غزل شمارهٔ ۷۲۲ : ما مست شدیم و دل جدا شد
رباعی شمارهٔ ۷۲۲ : زان آب که چرخ از آن بسر میگردد
غزل شمارهٔ ۷۲۳ : ساقی برخیز کان مه آمد
رباعی شمارهٔ ۷۲۳ : زان مقصد صنع تو یکی نی ببرید
غزل شمارهٔ ۷۲۴ : گرمابه دهر جان فزا بود
رباعی شمارهٔ ۷۲۴ : ز اول که مرا عشق نگارم بربود
غزل شمارهٔ ۷۲۵ : کس با چو تو یار راز گوید
رباعی شمارهٔ ۷۲۵ : زلفت چو بر آن لعل شکرخای زند
غزل شمارهٔ ۷۲۶ : شب رفت حریفکان کجایید
رباعی شمارهٔ ۷۲۶ : زلف تو به حسن ذوفنونها برزد
غزل شمارهٔ ۷۲۷ : از دلبر ما نشان کی دارد
رباعی شمارهٔ ۷۲۷ : زندان تو از نجات خوشتر باشد
غزل شمارهٔ ۷۲۸ : دشمن خویشیم و یار آنک ما را میکشد
رباعی شمارهٔ ۷۲۸ : زنهار مگو که رهروان نیز نیند
غزل شمارهٔ ۷۲۹ : اینک آن جویی که چرخ سبز را گردان کند
رباعی شمارهٔ ۷۲۹ : سر دل عاشقان ز مطرب شنوید
غزل شمارهٔ ۷۳۰ : اینک آن مرغان که ایشان بیضهها زرین کنند
رباعی شمارهٔ ۷۳۰ : سر مستان را ز محتسب ترسانند
غزل شمارهٔ ۷۳۱ : پیش از آن کاندر جهان باغ و می و انگور بود
رباعی شمارهٔ ۷۳۱ : سرویکه ز باغ پاکبازان باشد
غزل شمارهٔ ۷۳۲ : دی میان عاشقان ساقی و مطرب میر بود
رباعی شمارهٔ ۷۳۲ : سرهای درختان گل تر میچینند
غزل شمارهٔ ۷۳۳ : ذره ذره آفتاب عشق دردی خوار باد
رباعی شمارهٔ ۷۳۳ : سرهای درختان گل رعنا چیدند
غزل شمارهٔ ۷۳۴ : مطربا این پرده زن کز رهزنان فریاد و داد
رباعی شمارهٔ ۷۳۴ : سودای ترا بهانهای بس باشد
غزل شمارهٔ ۷۳۵ : دوش آمد پیل ما را باز هندستان به یاد
رباعی شمارهٔ ۷۳۵ : سوز دل عاشقان شررها دارد
غزل شمارهٔ ۷۳۶ : گر یکی شاخی شکستم من ز گلزاری چه شد
رباعی شمارهٔ ۷۳۶ : شاد آنکه جمال ماهتابش ببرد
غزل شمارهٔ ۷۳۷ : نام آن کس بر که مرده از جمالش زنده شد
رباعی شمارهٔ ۷۳۷ : شاد آنکه ز دور ما یار ما بنماید
غزل شمارهٔ ۷۳۸ : مطربم سرمست شد انگشت بر رق میزند
رباعی شمارهٔ ۷۳۸ : شادی همه طالبان که مطلوب رسید
غزل شمارهٔ ۷۳۹ : قند بگشا ای صنم تا عیش را شیرین کند
رباعی شمارهٔ ۷۳۹ : شادم که غم تو در دل من گنجد
غزل شمارهٔ ۷۴۰ : مشک و عنبر گر ز مشک زلف یارم بو کند
رباعی شمارهٔ ۷۴۰ : شادی زمانه با غمم برنامد
غزل شمارهٔ ۷۴۱ : پنج در چه فایده چون هجر را شش تو کند
رباعی شمارهٔ ۷۴۱ : شاهیست که تو هرچه بپوشی داند
غزل شمارهٔ ۷۴۲ : عشق عاشق را ز غیرت نیک دشمن رو کند
رباعی شمارهٔ ۷۴۲ : شب چون دل عاشقان پر از سودا شد
غزل شمارهٔ ۷۴۳ : آن زمانی را که چشم از چشم او مخمور بود
رباعی شمارهٔ ۷۴۳ : شب رفت کجا رفت همانجای که بود
غزل شمارهٔ ۷۴۴ : رو ترش کردی مگر دی بادهات گیرا نبود
رباعی شمارهٔ ۷۴۴ : شب گشت که خلقان همه در خواب روند
غزل شمارهٔ ۷۴۵ : آمدم تا رو نهم بر خاک پای یار خود
رباعی شمارهٔ ۷۴۵ : شور آوردم که گاو گردون نکشد
غزل شمارهٔ ۷۴۶ : برنشست آن شاه عشق و دام ظلمت بردرید
رباعی شمارهٔ ۷۴۶ : شور عجبی در سر ما میگردد
غزل شمارهٔ ۷۴۷ : ای طربناکان ز مطرب التماس میکنید
رباعی شمارهٔ ۷۴۷ : شیرین سخنی در دل ما میخندد
غزل شمارهٔ ۷۴۸ : فخر جمله ساقیانی ساغرت در کار باد
رباعی شمارهٔ ۷۴۸ : صافی صفت و پاک نظر باید بود
غزل شمارهٔ ۷۴۹ : مست آمد دلبرم تا دل برد از بامداد
رباعی شمارهٔ ۷۴۹ : صبح آمد و وقت روشنائی آمد
غزل شمارهٔ ۷۵۰ : شاد شد جانم که چشمت وعده احسان نهاد
رباعی شمارهٔ ۷۵۰ : صبح است و صبا مشک فشان میگذرد
غزل شمارهٔ ۷۵۱ : هر زمان کز غیب عشق یار ما خنجر کشد
رباعی شمارهٔ ۷۵۱ : صد بار ز سر برفت عقلم و آمد
غزل شمارهٔ ۷۵۲ : هم دلم ره مینماید هم دلم ره میزند
رباعی شمارهٔ ۷۵۲ : صد سال بقای آن بت مهوش باد
غزل شمارهٔ ۷۵۳ : هم لبان میفروشت باده را ارزان کند
رباعی شمارهٔ ۷۵۳ : صد مرحله زانسوی خرد خواهم شد
غزل شمارهٔ ۷۵۴ : میخرامد آفتاب خوبرویان ره کنید
رباعی شمارهٔ ۷۵۴ : طاوس نهای که بر جمالت نگرند
غزل شمارهٔ ۷۵۵ : شاه ما از جمله شاهان پیش بود و بیش بود
رباعی شمارهٔ ۷۵۵ : عارف چو گل و جز گل خندان نبود
غزل شمارهٔ ۷۵۶ : علتی باشد که آن اندر بهاران بد شود
رباعی شمارهٔ ۷۵۶ : هر دل که درو مهر تو پنهان نبود
غزل شمارهٔ ۷۵۷ : وصف آن مخدوم میکن گر چه میرنجد حسود
رباعی شمارهٔ ۷۵۷ : عاشق تو یقین دان که مسلمان نبود
غزل شمارهٔ ۷۵۸ : دل من کار تو دارد گل و گلنار تو دارد
رباعی شمارهٔ ۷۵۸ : عاشق که بناز و ناز کی فرد بود
غزل شمارهٔ ۷۵۹ : دل من رای تو دارد سر سودای تو دارد
رباعی شمارهٔ ۷۵۹ : عاشق که تواضع ننماید چکند
غزل شمارهٔ ۷۶۰ : خنک آن کس که چو ما شد همه تسلیم و رضا شد
رباعی شمارهٔ ۷۶۰ : عشاق به یک دم دو جهان در بازند
غزل شمارهٔ ۷۶۱ : چو سحرگاه ز گلشن مه عیار برآمد
رباعی شمارهٔ ۷۶۱ : عشق آن باشد که خلق را دارد شاد
غزل شمارهٔ ۷۶۲ : بدرد مرده کفن را به سر گور برآید
رباعی شمارهٔ ۷۶۲ : عشق آن خوشتر کز او بلاها خیزد
غزل شمارهٔ ۷۶۳ : خنک آن کس که چو ما شد همگی لطف و رضا شد
رباعی شمارهٔ ۷۶۳ : عشق از ازلست و تا ابد خواهد بود
غزل شمارهٔ ۷۶۴ : مشو ای دل تو دگرگون که دل یار بداند
رباعی شمارهٔ ۷۶۴ : عشق تو بهر صومعه مستی دارد
غزل شمارهٔ ۷۶۵ : هله نومید نباشی که تو را یار براند
رباعی شمارهٔ ۷۶۵ : عشق تو خوشی چو قصد خونریز کند
غزل شمارهٔ ۷۶۶ : خضری که عمر ز آبت بکشد دراز گردد
رباعی شمارهٔ ۷۶۶ : عشق تو سلامت ز جهان میببرد
غزل شمارهٔ ۷۶۷ : صنما جفا رها کن کرم این روا ندارد
رباعی شمارهٔ ۷۶۷ : عشقی آمد که عشقها سودا شد
غزل شمارهٔ ۷۶۸ : چمنی که جمله گلها به پناه او گریزد
رباعی شمارهٔ ۷۶۸ : عقل و دل من چه عیشها میداند
غزل شمارهٔ ۷۶۹ : چه توقفست زین پس همه کاروان روان شد
رباعی شمارهٔ ۷۶۹ : علم فقها ز شرع و سنت باشد
غزل شمارهٔ ۷۷۰ : همه را بیازمودم ز تو خوشترم نیامد
رباعی شمارهٔ ۷۷۰ : عید آمده کز تو عید عیدانه برد
غزل شمارهٔ ۷۷۱ : هله عاشقان بکوشید که چو جسم و جان نماند
رباعی شمارهٔ ۷۷۱ : غم را بر او گزیده میباید کرد
غزل شمارهٔ ۷۷۲ : صنما سپاه عشقت به حصار دل درآمد
رباعی شمارهٔ ۷۷۲ : غم کیست که گرد دل مردان گردد
غزل شمارهٔ ۷۷۳ : سحری چو شاه خوبان به وثاق ما درآمد
رباعی شمارهٔ ۷۷۳ : فردا که به محشر اندر آید زن و مرد
غزل شمارهٔ ۷۷۴ : به میان دل خیال مه دلگشا درآمد
رباعی شمارهٔ ۷۷۴ : قاصد پی اینکه بنده خندان نشود
غزل شمارهٔ ۷۷۵ : هله هش دار که در شهر دو سه طرارند
رباعی شمارهٔ ۷۷۵ : قد الفم ز مشق چون جیم افتاد
غزل شمارهٔ ۷۷۶ : عاشقان بر درت از اشک چو باران کارند
رباعی شمارهٔ ۷۷۶ : قومی به خرابات تو اندر بندند
غزل شمارهٔ ۷۷۷ : ای خدایی که چو حاجات به تو برگیرند
رباعی شمارهٔ ۷۷۷ : کاری ز درون جان میباید
غزل شمارهٔ ۷۷۸ : از دلم صورت آن خوب ختن مینرود
رباعی شمارهٔ ۷۷۸ : کامل صفتی راه فنا میپیمود
غزل شمارهٔ ۷۷۹ : همه خفتند و من دلشده را خواب نبرد
رباعی شمارهٔ ۷۷۹ : گر با دل و دنده هیچ کارم افتد
غزل شمارهٔ ۷۸۰ : بر سر آتش تو سوختم و دود نکرد
رباعی شمارهٔ ۷۸۰ : گر چرخ ترا خدمت پیوست کند
غزل شمارهٔ ۷۸۱ : در دلم چون غمت ای سرو روان برخیزد
رباعی شمارهٔ ۷۸۱ : گر خواب ترا خواجه گرفتار کند
غزل شمارهٔ ۷۸۲ : خبرت هست که در شهر شکر ارزان شد
رباعی شمارهٔ ۷۸۲ : گر در طلبی ز چشمه در بر ناید
غزل شمارهٔ ۷۸۳ : ای دریغا که حریفان همه سر بنهادند
رباعی شمارهٔ ۷۸۳ : گر دریا را همه نهنگان گیرند
غزل شمارهٔ ۷۸۴ : عید بگذشت و همه خلق سوی کار شدند
رباعی شمارهٔ ۷۸۴ : گر صبر کنم جامعهٔ جان میسوزد
غزل شمارهٔ ۷۸۵ : ما نه زان محتشمانیم که ساغر گیرند
رباعی شمارهٔ ۷۸۵ : گر صبر کنم دل از غمت تنگ آید
غزل شمارهٔ ۷۸۶ : آنک عکس رخ او راه ثریا بزند
رباعی شمارهٔ ۷۸۶ : اگر عاشق را فنا و مردن باشد
غزل شمارهٔ ۷۸۷ : آنچ روی تو کند نور رخ خور نکند
رباعی شمارهٔ ۷۸۷ : گر ما نه همه تنور سوزان باشد
غزل شمارهٔ ۷۸۸ : آه کان طوطی دل بیشکرستان چه کند
رباعی شمارهٔ ۷۸۸ : گر مرده شود تن بر خود جاش کنند
غزل شمارهٔ ۷۸۹ : از دلم صورت آن خوب ختن مینرود
رباعی شمارهٔ ۷۸۹ : گر نگریزی ز ما بنازی چه شود
غزل شمارهٔ ۷۹۰ : واقف سرمد تا مدرسه عشق گشود
رباعی شمارهٔ ۷۹۰ : گر هر دو جهان ز خار غم پر باشد
غزل شمارهٔ ۷۹۱ : این کبوتربچه هم عزم هوا کرد و پرید
رباعی شمارهٔ ۷۹۱ : کس از خم چوگان تو گوئی نبرد
غزل شمارهٔ ۷۹۲ : هله پیوسته سرت سبز و لبت خندان باد
رباعی شمارهٔ ۷۹۲ : کس واقف آن حضرت شاهانه نشد
غزل شمارهٔ ۷۹۳ : هست مستی که مرا جانب میخانه برد
رباعی شمارهٔ ۷۹۳ : کشتی چو به دریای روان میگذرد
غزل شمارهٔ ۷۹۴ : هر کی از حلقه ما جای دگر بگریزد
رباعی شمارهٔ ۷۹۴ : گفتم بیتی نگار از من رنجید
غزل شمارهٔ ۷۹۵ : وقت آن شد که ز خورشید ضیایی برسد
رباعی شمارهٔ ۷۹۵ : گفتم جانی به ترک جان نتوان کرد
غزل شمارهٔ ۷۹۶ : وای آن دل که بدو از تو نشانی نرسد
رباعی شمارهٔ ۷۹۶ : گفتم که به من رسید دردت بمزید
غزل شمارهٔ ۷۹۷ : ز اول روز که مخموری مستان باشد
رباعی شمارهٔ ۷۹۷ : گفتم که ز خردی دل من نیست پدید
غزل شمارهٔ ۷۹۸ : ننگ عالم شدن از بهر تو ننگی نبود
رباعی شمارهٔ ۷۹۸ : گفتی که بگو زبان چه محرم باشد
غزل شمارهٔ ۷۹۹ : سفره کهنه کجا درخور نان تو بود
رباعی شمارهٔ ۷۹۹ : کو پای که او باغ و چمن را شاید
غزل شمارهٔ ۸۰۰ : گر نخسبی ز تواضع شبکی جان چه شود
رباعی شمارهٔ ۸۰۰ : گوید چونی خوشی و در خنده شود
غزل شمارهٔ ۸۰۱ : عشرتی هست در این گوشه غنیمت دارید
رباعی شمارهٔ ۸۰۱ : گویند که فردوس برین خواهد بود
غزل شمارهٔ ۸۰۲ : میرسد یوسف مصری همه اقرار دهید
رباعی شمارهٔ ۸۰۲ : کی باشد کین نبش بنوش تو رسد
غزل شمارهٔ ۸۰۳ : بر سر کوی تو عقل از سر جان برخیزد
رباعی شمارهٔ ۸۰۳ : کی غم خورد آنکه با تو خرم باشد
غزل شمارهٔ ۸۰۴ : صنما گر ز خط و خال تو فرمان آرند
رباعی شمارهٔ ۸۰۴ : کی غم خورد آنکه شاد مطلق باشد
غزل شمارهٔ ۸۰۵ : یا رب این بوی که امروز به ما میآید
رباعی شمارهٔ ۸۰۵ : کی گفت که آن زندهٔ جاوید بمرد
غزل شمارهٔ ۸۰۶ : یا رب این بوی خوش از روضه جان میآید
رباعی شمارهٔ ۸۰۶ : لبهای تو آنگه که با ستیز بود
غزل شمارهٔ ۸۰۷ : لحظهای قصه کنان قصه تبریز کنید
رباعی شمارهٔ ۸۰۷ : لعلیست که او شکر فروشی داند
غزل شمارهٔ ۸۰۸ : عید بگذشت و همه خلق سوی کار شدند
رباعی شمارهٔ ۸۰۸ : ما بسته بدیم بند دیگر آمد
غزل شمارهٔ ۸۰۹ : طرفه گرمابه بانی کو ز خلوت برآید
رباعی شمارهٔ ۸۰۹ : هر لحظه میی به جان سرمست دهد
غزل شمارهٔ ۸۱۰ : باز شیری با شکر آمیختند
رباعی شمارهٔ ۸۱۰ : ما میخواهیم و دیگران میخواهند
غزل شمارهٔ ۸۱۱ : آن شکرپاسخ نباتم میدهد
رباعی شمارهٔ ۸۱۱ : ماهی که کمر گرد قمر میبندد
غزل شمارهٔ ۸۱۲ : خنبهای لایزالی جوش باد
رباعی شمارهٔ ۸۱۲ : مائیم ز عشق یافته مرهم خود
غزل شمارهٔ ۸۱۳ : موشکی صندوق را سوراخ کرد
رباعی شمارهٔ ۸۱۳ : مردان رهت که سر معنی دانند
غزل شمارهٔ ۸۱۴ : بار دیگر یار ما هنباز کرد
رباعی شمارهٔ ۸۱۴ : مردان رهش زنده به جان دگرند
غزل شمارهٔ ۸۱۵ : شهر پر شد لولیان عقل دزد
رباعی شمارهٔ ۸۱۵ : مردیکه بهست و نیست قانع گردد
غزل شمارهٔ ۸۱۶ : خلق میجنبند مانا روز شد
رباعی شمارهٔ ۸۱۶ : مرغ دل من ز بسکه پرواز آورد
غزل شمارهٔ ۸۱۷ : چون مرا جمعی خریدار آمدند
رباعی شمارهٔ ۸۱۷ : مرغی که ز باغ پاکبازان باشد
غزل شمارهٔ ۸۱۸ : ساقیان سرمست در کار آمدند
رباعی شمارهٔ ۸۱۸ : مرغی ملکی زانسوی گردون بپرد
غزل شمارهٔ ۸۱۹ : اندک اندک جمع مستان میرسند
رباعی شمارهٔ ۸۱۹ : مستان غمت بار دگر شوریدند
غزل شمارهٔ ۸۲۰ : هر چه آن خسرو کند شیرین کند
رباعی شمارهٔ ۸۲۰ : مشکین رسنت چو پردهٔ ماه شود
غزل شمارهٔ ۸۲۱ : خنده از لطفت حکایت میکند
رباعی شمارهٔ ۸۲۱ : مطرب خواهم که عاشق مست بود
غزل شمارهٔ ۸۲۲ : عشق اکنون مهربانی میکند
رباعی شمارهٔ ۸۲۲ : معشوقه چو آفتاب تابان گردد
غزل شمارهٔ ۸۲۳ : عمر بر اومید فردا میرود
رباعی شمارهٔ ۸۲۳ : معشوقه خانگی بکاری ناید
غزل شمارهٔ ۸۲۴ : عاشقان پیدا و دلبر ناپدید
رباعی شمارهٔ ۸۲۴ : مگذار که غصه در میانت گیرد
غزل شمارهٔ ۸۲۵ : برنشین ای عزم و منشین ای امید
رباعی شمارهٔ ۸۲۵ : مگذار که وسوسه زبونت گیرد
غزل شمارهٔ ۸۲۶ : ای خدا از عاشقان خشنود باد
رباعی شمارهٔ ۸۲۶ : من بندهٔ آن قوم که خود را دانند
غزل شمارهٔ ۸۲۷ : نه فلک مر عاشقان را بنده باد
رباعی شمارهٔ ۸۲۷ : من بندهٔ یاری که ملالش نبود
غزل شمارهٔ ۸۲۸ : هر که را اسرار عشق اظهار شد
رباعی شمارهٔ ۸۲۸ : من بیخبرم خدای خود میداند
غزل شمارهٔ ۸۲۹ : هر چه دلبر کرد ناخوش چون بود
رباعی شمارهٔ ۸۲۹ : من چوب گرفتم به کفم عود آمد
غزل شمارهٔ ۸۳۰ : صاف جانها سوی گردون میرود
رباعی شمارهٔ ۸۳۰ : مه را طرفی بماه رو میماند
غزل شمارهٔ ۸۳۱ : هر زمان لطفت همی در پی رسد
رباعی شمارهٔ ۸۳۱ : مهرویان را یکان یکان برشمرید
غزل شمارهٔ ۸۳۲ : شب شد و هنگام خلوتگاه شد
رباعی شمارهٔ ۸۳۲ : میآ ید یار و چون شکر میخندد
غزل شمارهٔ ۸۳۳ : مرگ ما هست عروسی ابد
رباعی شمارهٔ ۸۳۳ : میجوشد دل که تا به جوش تو رسد
غزل شمارهٔ ۸۳۴ : از دل رفته نشان میآید
رباعی شمارهٔ ۸۳۴ : میگوید عشق هرکه جان پیش کشد
غزل شمارهٔ ۸۳۵ : گل خندان که نخندد چه کند
رباعی شمارهٔ ۸۳۵ : نی آب روان ز ماهیان سیر شود
غزل شمارهٔ ۸۳۶ : گر نخسپی شبکی جان چه شود
رباعی شمارهٔ ۸۳۶ : گر راه روی راه برت بگشایند
غزل شمارهٔ ۸۳۷ : هر کجا بوی خدا میآید
رباعی شمارهٔ ۸۳۷ : و هو معکم از او خبر میآید
غزل شمارهٔ ۸۳۸ : گر نخسپی شبکی جان چه شود
رباعی شمارهٔ ۸۳۸ : هان ای دل خسته وقت مرهم آمد
غزل شمارهٔ ۸۳۹ : خشمین بر آن کسی شو کز وی گزیر باشد
رباعی شمارهٔ ۸۳۹ : هر جا به جهان تخم وفا برکارند
غزل شمارهٔ ۸۴۰ : بعد از سماع گویی کان شورها کجا شد
رباعی شمارهٔ ۸۴۰ : هر چند دلم رضا او میجوید
غزل شمارهٔ ۸۴۱ : باز آفتاب دولت بر آسمان برآمد
رباعی شمارهٔ ۸۴۱ : هرچیز که بسیار شود خوار شود
غزل شمارهٔ ۸۴۲ : آن ماه کو ز خوبی بر جمله میدواند
رباعی شمارهٔ ۸۴۲ : هر دل که بسوی دلربائی نرود
غزل شمارهٔ ۸۴۳ : در عشق زنده باید کز مرده هیچ ناید
رباعی شمارهٔ ۸۴۳ : هر روز دلم نو شکری نوش کند
غزل شمارهٔ ۸۴۴ : گر ساعتی ببری ز اندیشهها چه باشد
رباعی شمارهٔ ۸۴۴ : هر شب که دل سپهر گلشن گردد
غزل شمارهٔ ۸۴۵ : مرغی که ناگهانی در دام ما درآمد
رباعی شمارهٔ ۸۴۵ : هر شب که ز سودای تو نوبت بزنند
غزل شمارهٔ ۸۴۶ : بیمار رنج صفرا ذوق شکر نداند
غزل شمارهٔ ۸۴۷ : پیمانه ایست این جان پیمانه این چه داند
غزل شمارهٔ ۸۴۸ : از چشم پرخمارت دل را قرار ماند
رباعی شمارهٔ ۸۴۸ : هر قبض اثر علت اولی باشد
غزل شمارهٔ ۸۴۹ : ای آن که از عزیزی در دیده جات کردند
رباعی شمارهٔ ۸۴۹ : هرگز حق صحبت قدیمت نبود
غزل شمارهٔ ۸۵۰ : یک خانه پر ز مستان مستان نو رسیدند
رباعی شمارهٔ ۸۵۰ : هر کو بگشاده گرهی میبندد
غزل شمارهٔ ۸۵۱ : ای آنک پیش حسنت حوری قدم دو آید
رباعی شمارهٔ ۸۵۱ : هر لحظه همی خوانمش از راه بعید
غزل شمارهٔ ۸۵۲ : جز لطف و جز حلاوت خود از شکر چه آید
رباعی شمارهٔ ۸۵۲ : هر لقمهٔ خوش که بر دهان میگردد
غزل شمارهٔ ۸۵۳ : مر بحر را ز ماهی دایم گزیر باشد
رباعی شمارهٔ ۸۵۳ : هر موی زلف او یکی جان دارد
غزل شمارهٔ ۸۵۴ : گفتم مکن چنینها ای جان چنین نباشد
رباعی شمارهٔ ۸۵۴ : هستی اثری ز نرگس مست تو بود
غزل شمارهٔ ۸۵۵ : عید آمد و خوش آمد دلدار دلکش آمد
رباعی شمارهٔ ۸۵۵ : هشدار که فضل حق بناگاه آید
غزل شمارهٔ ۸۵۶ : برجه ز خواب و بنگر نک روز روشن آمد
رباعی شمارهٔ ۸۵۶ : هل تا برود سرش به دیوار آید
غزل شمارهٔ ۸۵۷ : گفتی که در چه کاری با تو چه کار ماند
رباعی شمارهٔ ۸۵۷ : هم کفرم و هم دینم و هم صافم و درد
غزل شمارهٔ ۸۵۸ : وقتی خوشست ما را لابد نبید باید
رباعی شمارهٔ ۸۵۸ : همواره خوشی و دلکشی نامیزد
غزل شمارهٔ ۸۵۹ : نی دیده هر دلی را دیدار مینماید
رباعی شمارهٔ ۸۵۹ : یاد تو کنم دلم تپیدن گیرد
غزل شمارهٔ ۸۶۰ : ای دل اگر کم آیی کارت کمال گیرد
رباعی شمارهٔ ۸۶۰ : یاران یاران ز هم جدائی مکنید
غزل شمارهٔ ۸۶۱ : لطفی نماند کان صنم خوش لقا نکرد
رباعی شمارهٔ ۸۶۱ : یار خواهم که فتنهانگیز بود
غزل شمارهٔ ۸۶۲ : قومی که بر براق بصیرت سفر کنند
رباعی شمارهٔ ۸۶۲ : یاریکه مرا در غم خود میبندد
غزل شمارهٔ ۸۶۳ : آتش پریر گفت نهانی به گوش دود
رباعی شمارهٔ ۸۶۳ : یک سو مشکوة امر پیغام نهاد
غزل شمارهٔ ۸۶۴ : بلبل نگر که جانب گلزار میرود
رباعی شمارهٔ ۸۶۴ : یک لحظه اگر نفس تو محکوم شود
غزل شمارهٔ ۸۶۵ : جانا بیار باده که ایام میرود
رباعی شمارهٔ ۸۶۵ : آن جمع کن جان پراکنده بیار
غزل شمارهٔ ۸۶۶ : چندان حلاوت و مزه و مستی و گشاد
رباعی شمارهٔ ۸۶۶ : آن زلف سیاه و قد رعناش نگر
غزل شمارهٔ ۸۶۷ : چندان حلاوت و مزه و مستی و گشاد
رباعی شمارهٔ ۸۶۷ : آن ساقی روح دردهد جام آخر
غزل شمارهٔ ۸۶۸ : به حرم به خود کشید و مرا آشنا ببرد
رباعی شمارهٔ ۸۶۸ : آن کس که ترا دیده بود ای دلبر
غزل شمارهٔ ۸۶۹ : خیاط روزگار به بالای هیچ مرد
رباعی شمارهٔ ۸۶۹ : از عاشق بدنام بیا ننگ مدار
غزل شمارهٔ ۸۷۰ : چشمم همیپرد مگر آن یار میرسد
رباعی شمارهٔ ۸۷۰ : امروز من از تشنه دهانی و خمار
غزل شمارهٔ ۸۷۱ : آمد بهار خرم و رحمت نثار شد
رباعی شمارهٔ ۸۷۱ : اندیشهٔ دهرت ز چه بگداخت جگر
غزل شمارهٔ ۸۷۲ : این عشق جمله عاقل و بیدار میکشد
رباعی شمارهٔ ۸۷۲ : ای آمده ز آسمان درین عالم دیر
غزل شمارهٔ ۸۷۳ : خفته نمود دلبر گفتم ز باغ زود
رباعی شمارهٔ ۸۷۳ : ای آنکه دلت باید در وی منگر
غزل شمارهٔ ۸۷۴ : امروز مرده بین که چه سان زنده میشود
رباعی شمارهٔ ۸۷۴ : ای بوده سماع آسمانرا ره و در
غزل شمارهٔ ۸۷۵ : گر عید وصل تست منم خود غلام عید
رباعی شمارهٔ ۸۷۵ : ای خاک درت ز آب کوثر خوشتر
غزل شمارهٔ ۸۷۶ : تا چند خرقه بردرم از بیم و از امید
رباعی شمارهٔ ۸۷۶ : ای دلبر عیار دل نیکوفر
غزل شمارهٔ ۸۷۷ : امسال بلبلان چه خبرها همیدهند
رباعی شمارهٔ ۸۷۷ : ای دل بگذر ز عشق و معشوق و دیار
غزل شمارهٔ ۸۷۸ : صحرا خوشست لیک چو خورشید فر دهد
رباعی شمارهٔ ۸۷۸ : ای زادهٔ ساقی هله از غم بگذر
غزل شمارهٔ ۸۷۹ : صبح آمد و صحیفه مصقول برکشید
رباعی شمارهٔ ۸۷۹ : ای ظل تو از سایهٔ طوبی خوشتر
غزل شمارهٔ ۸۸۰ : صد مصر مملکت ز تعدی خراب شد
رباعی شمارهٔ ۸۸۰ : ای عشق خوشی چه خوش که از خوش خوشتر
غزل شمارهٔ ۸۸۱ : آه که بار دگر آتش در من فتاد
رباعی شمارهٔ ۸۸۱ : ای مرد سماع معده را خالی دار
غزل شمارهٔ ۸۸۲ : جامه سیه کرد کفر نور محمد رسید
رباعی شمارهٔ ۸۸۲ : این صورت باغست و در او نیست ثمر
غزل شمارهٔ ۸۸۳ : جان من و جان تو بود یکی ز اتحاد
رباعی شمارهٔ ۸۸۳ : بالا بنگر دو چشم را بالا دار
غزل شمارهٔ ۸۸۴ : پرده دل میزند زهره هم از بامداد
رباعی شمارهٔ ۸۸۴ : بالا منشین که هست پستی خوشتر
غزل شمارهٔ ۸۸۵ : بار دگر آمدیم تا شود اقبال شاد
رباعی شمارهٔ ۸۸۵ : با همت باز باش و یا هیبت شیر
غزل شمارهٔ ۸۸۶ : از رسن زلف تو خلق به جان آمدند
رباعی شمارهٔ ۸۸۶ : بسیار بخواندهام دستان و سمر
غزل شمارهٔ ۸۸۷ : روبهکی دنبه برد شیر مگر خفته بود
رباعی شمارهٔ ۸۸۷ : تا بتوانی مدام میباش به ذکر
غزل شمارهٔ ۸۸۸ : زهره من بر فلک شکل دگر میرود
رباعی شمارهٔ ۸۸۸ : تا چند کشی سخرهٔ نفس بیکار
غزل شمارهٔ ۸۸۹ : روی تو چون روی مار خوی تو زهر قدید
رباعی شمارهٔ ۸۸۹ : چون از رخ یار دور گشتم به بهار
غزل شمارهٔ ۸۹۰ : صبحدمی همچو صبح پرده ظلمت درید
رباعی شمارهٔ ۸۹۰ : چون بت رخ تست بتپرستی خوشتر
غزل شمارهٔ ۸۹۱ : دی شد و بهمن گذشت فصل بهاران رسید
رباعی شمارهٔ ۸۹۱ : چون دید رخ زرد من آن شهره نگار
غزل شمارهٔ ۸۹۲ : آمد شهر صیام سنجق سلطان رسید
رباعی شمارهٔ ۸۹۲ : خواهی بستان حلقهٔ مستان بنگر
غزل شمارهٔ ۸۹۳ : نیک بدست آنک او شد تلف نیک و بد
رباعی شمارهٔ ۸۹۳ : خورشید همی زرد شود بر دیوار
غزل شمارهٔ ۸۹۴ : نعره آن بلبلان از سوی بستان رسید
رباعی شمارهٔ ۸۹۴ : در باغ در نیامدم گرد آور
غزل شمارهٔ ۸۹۵ : وسوسه تن گذشت غلغله جان رسید
رباعی شمارهٔ ۸۹۵ : در خاک در وفای آن سیمین بر
غزل شمارهٔ ۸۹۶ : غره مشو گر ز چرخ کار تو گردد بلند
رباعی شمارهٔ ۸۹۶ : در مصطبهها گر دو خرابات نگر
غزل شمارهٔ ۸۹۷ : شرح دهم من که شب از چه سیه دل بود
رباعی شمارهٔ ۸۹۷ : در نوبت عشق چشم باشد در بار
غزل شمارهٔ ۸۹۸ : بانگ زدم من که دل مست کجا میرود
رباعی شمارهٔ ۸۹۸ : دست و دل ما هرچه تهیتر خوشتر
غزل شمارهٔ ۸۹۹ : یار مرا عارض و عذار نه این بود
رباعی شمارهٔ ۸۹۹ : دوری ز برادر منافق بهتر
غزل شمارهٔ ۹۰۰ : بگیر دامن لطفش که ناگهان بگریزد
رباعی شمارهٔ ۹۰۰ : رفتم به سر گور کریم دلدار
غزل شمارهٔ ۹۰۱ : اگر دمی بنوازد مرا نگار چه باشد
رباعی شمارهٔ ۹۰۱ : روی چو مهت پیش چراغ اولیتر
غزل شمارهٔ ۹۰۲ : ز سر بگیرم عیشی چو پا به گنج فروشد
رباعی شمارهٔ ۹۰۲ : زان ابروی چون کمانت ای بدر منیر
غزل شمارهٔ ۹۰۳ : اگر مرا تو نخواهی دلم تو را نگذارد
رباعی شمارهٔ ۹۰۳ : ساقی گفتم ترا می ساده بیار
غزل شمارهٔ ۹۰۴ : ز باد حضرت قدسی بنفشه زار چه میشد
رباعی شمارهٔ ۹۰۴ : سیلاب گرفت گرد ویرانهٔ عمر
غزل شمارهٔ ۹۰۵ : شدم ز عشق به جایی که عشق نیز نداند
رباعی شمارهٔ ۹۰۵ : طبعم چو حیات یافت از جلوهٔ فکر
غزل شمارهٔ ۹۰۶ : گرفت خشم ز بستان سرخری و برون شد
رباعی شمارهٔ ۹۰۶ : فرمود خدا به وحی کای پیغمبر
غزل شمارهٔ ۹۰۷ : مده به دست فراقت دل مرا که نشاید
رباعی شمارهٔ ۹۰۷ : گر جان داری بیار جان باز آخر
غزل شمارهٔ ۹۰۸ : چو درد گیرد دندان تو عدو گردد
رباعی شمارهٔ ۹۰۸ : گر در سر و چشم عقل داری و صبر
غزل شمارهٔ ۹۰۹ : چه پادشاست که از خاک پادشا سازد
رباعی شمارهٔ ۹۰۹ : گر گل کارم بیتو نروید جز خار
غزل شمارهٔ ۹۱۰ : بر آستانه اسرار آسمان نرسد
رباعی شمارهٔ ۹۱۰ : گفتم بنما که چون کنم بمیر
غزل شمارهٔ ۹۱۱ : به روز مرگ چو تابوت من روان باشد
رباعی شمارهٔ ۹۱۱ : گفتم چشمم گفت سحابی کم گیر
غزل شمارهٔ ۹۱۲ : نگفتمت مرو آن جا که مبتلات کنند
رباعی شمارهٔ ۹۱۲ : گر رنگ خزان دارم و گر رنگ بهار
غزل شمارهٔ ۹۱۳ : بگو به گوش کسانی که نور چشم منند
رباعی شمارهٔ ۹۱۳ : گفتی که: بیا که باغ خندید و بهار
غزل شمارهٔ ۹۱۴ : ز بانگ پست تو ای دل بلند گشت وجود
رباعی شمارهٔ ۹۱۴ : گوش ما را بیدم اسرار مدار
غزل شمارهٔ ۹۱۵ : بیا که ساقی عشق شراب باره رسید
رباعی شمارهٔ ۹۱۵ : ای بسته حجاب، پردها را بردار
غزل شمارهٔ ۹۱۶ : درخت و برگ برآید ز خاک این گوید
رباعی شمارهٔ ۹۱۶ : مائیم چو حال عاشقان زیر و زبر
غزل شمارهٔ ۹۱۷ : به یارکان صفا جز می صفا مدهید
رباعی شمارهٔ ۹۱۷ : مجموع تن و قالب خود را بنگر
غزل شمارهٔ ۹۱۸ : چو کارزار کند شاه روم با شمشاد
رباعی شمارهٔ ۹۱۸ : مجنون و پریشان توام دستم گیر
غزل شمارهٔ ۹۱۹ : ببرد خواب مرا عشق و عشق خواب برد
رباعی شمارهٔ ۹۱۹ : من دم نزنم از این جهان دمگیر
غزل شمارهٔ ۹۲۰ : کسی که عاشق آن رونق چمن باشد
رباعی شمارهٔ ۹۲۰ : من رنگ خزان دارم و تو رنگ بهار
غزل شمارهٔ ۹۲۱ : سخن که خیزد از جان ز جان حجاب کند
رباعی شمارهٔ ۹۲۱ : من مسخرهٔ تو نیسستم ای فاجر
غزل شمارهٔ ۹۲۲ : چو عشق را هوس بوسه و کنار بود
رباعی شمارهٔ ۹۲۲ : میآید گرگ نزد ما وقت سحر
غزل شمارهٔ ۹۲۳ : رسید ساقی جان ما خمار خواب آلود
رباعی شمارهٔ ۹۲۳ : هر دم دل جمع را برنجاند یار
غزل شمارهٔ ۹۲۴ : به روحهای مقدس ز من سلام برید
رباعی شمارهٔ ۹۲۴ : هر دم دل خستهام برنجاند یار
غزل شمارهٔ ۹۲۵ : دو ماه پهلوی همدیگرند بر در عید
رباعی شمارهٔ ۹۲۵ : هین وقت صبوحست می ناب بیار
غزل شمارهٔ ۹۲۶ : حبیب کعبه جانست اگر نمیدانید
رباعی شمارهٔ ۹۲۶ : آمد آمد آنکه نرفت او هرگز
غزل شمارهٔ ۹۲۷ : به باغ بلبل از این پس حدیث ما گوید
رباعی شمارهٔ ۹۲۷ : آمد بر من دوش نگاری سر تیز
غزل شمارهٔ ۹۲۸ : هزار جان مقدس فدای روی تو باد
رباعی شمارهٔ ۹۲۸ : آمد دی دیوانه و شبهای دراز
غزل شمارهٔ ۹۲۹ : ز عشق آن رخ خوب تو ای اصول مراد
رباعی شمارهٔ ۹۲۹ : آن تاب که من دانم و تو ای دل سوز
غزل شمارهٔ ۹۳۰ : سپاس و شکر خدا را که بندها بگشاد
رباعی شمارهٔ ۹۳۰ : آن یار نهان کشید باز دستم امروز
غزل شمارهٔ ۹۳۱ : مها به دل نظری کن که دل تو را دارد
رباعی شمارهٔ ۹۳۱ : ای تنگ شکر از ترشان چشم بدوز
غزل شمارهٔ ۹۳۲ : مها به دل نظری کن که دل تو را دارد
رباعی شمارهٔ ۹۳۲ : ای جان سماع و روزه و حج و نماز
غزل شمارهٔ ۹۳۳ : میان باغ گل سرخهای و هو دارد
رباعی شمارهٔ ۹۳۳ : ای جان لطیف بیغم عشق مساز
غزل شمارهٔ ۹۳۴ : میان باغ گل سرخهای و هو دارد
رباعی شمارهٔ ۹۳۴ : ای دل ز جفای دلستانان مگریز
غزل شمارهٔ ۹۳۵ : مکن مکن که پشیمان شوی و بد باشد
رباعی شمارهٔ ۹۳۵ : ای دل همه رخت را در این کوی انداز
غزل شمارهٔ ۹۳۶ : مرا عقیق تو باید شکر چه سود کند
رباعی شمارهٔ ۹۳۶ : ای ذره ز خورشید توانی بگریز
غزل شمارهٔ ۹۳۷ : فراغتی دهدم عشق تو ز خویشاوند
رباعی شمارهٔ ۹۳۷ : ای صلح تو با بنده همه جنگ آمیز
غزل شمارهٔ ۹۳۸ : سخن به نزد سخندان بزرگوار بود
رباعی شمارهٔ ۹۳۸ : ای عشق تو داده باز جان را پرواز
غزل شمارهٔ ۹۳۹ : به پیش تو چه زند جان و جان کدام بود
رباعی شمارهٔ ۹۳۹ : ای عشق نخسبی و نخفتی هرگز
غزل شمارهٔ ۹۴۰ : ربود عشق تو تسبیح و داد بیت و سرود
رباعی شمارهٔ ۹۴۰ : ای کرده ز نقش آدمی چنگی ساز
غزل شمارهٔ ۹۴۱ : ز بعد خاک شدن یا زیان بود یا سود
رباعی شمارهٔ ۹۴۱ : ای لاله بیا و از رخم رنگ آموز
غزل شمارهٔ ۹۴۲ : اگر مرا تو نخواهی دلم تو را خواهد
رباعی شمارهٔ ۹۴۲ : امروز خوشم به جان تو فردا نیز
غزل شمارهٔ ۹۴۳ : نماز شام چو خورشید در غروب آید
رباعی شمارهٔ ۹۴۳ : امروز مرو از برم ای یار بساز
غزل شمارهٔ ۹۴۴ : به باغ بلبل از این پس نوای ما گوید
رباعی شمارهٔ ۹۴۴ : امشب که گشاده است صنم با ما راز
غزل شمارهٔ ۹۴۵ : ندا رسید به جانها که چند میپایید
رباعی شمارهٔ ۹۴۵ : بازآمدم اینک که زنم آتش نیز
غزل شمارهٔ ۹۴۶ : میان باغ گل سرخهای و هو دارد
رباعی شمارهٔ ۹۴۶ : بازی بودم پریده از عالم راز
غزل شمارهٔ ۹۴۷ : مخسب شب که شبی صد هزار جان ارزد
رباعی شمارهٔ ۹۴۷ : بنمای بمن رخ ای شمع طراز
غزل شمارهٔ ۹۴۸ : کسی خراب خرابات و مست میباشد
رباعی شمارهٔ ۹۴۸ : جهدی بکن ار پند پذیری دو سه روز
غزل شمارهٔ ۹۴۹ : مرا وصال تو باید صبا چه سود کند
رباعی شمارهٔ ۹۴۹ : زنها مشو غره به بیباکی باز
غزل شمارهٔ ۹۵۰ : سپاس آن عدمی را که هست ما بربود
رباعی شمارهٔ ۹۵۰ : درد تو علاج کس پذیرد هرگز
غزل شمارهٔ ۹۵۱ : هر آن نوی که رسد سوی تو قدید شود
رباعی شمارهٔ ۹۵۱ : در سر هوس عشق تو دارم همه روز
غزل شمارهٔ ۹۵۲ : ز شمس دین طرب نوبهار بازآید
رباعی شمارهٔ ۹۵۲ : دل آمد و گفت هست سوداش دراز
غزل شمارهٔ ۹۵۳ : سپیده دم بدمید و سپیده میساید
رباعی شمارهٔ ۹۵۳ : دل بر سر تو بدل نجوید هرگز
غزل شمارهٔ ۹۵۴ : فزود آتش من آب را خبر ببرید
رباعی شمارهٔ ۹۵۴ : زین سنگدلان نشد دلی نرم هنوز
غزل شمارهٔ ۹۵۵ : سلام بر تو که سین سلام بر تو رسید
رباعی شمارهٔ ۹۵۵ : شب گشت و خبر نیست مرا از شب و روز
غزل شمارهٔ ۹۵۶ : ز جان سوختهام خلق را حذار کنید
رباعی شمارهٔ ۹۵۶ : صد بار بگفتمت ز مستان مگریز
غزل شمارهٔ ۹۵۷ : هزار جان مقدس فدای روی تو باد
رباعی شمارهٔ ۹۵۷ : صد بار بگفت یار هرجا مگریز
غزل شمارهٔ ۹۵۸ : کدام لب که از او بوی جان نمیآید
رباعی شمارهٔ ۹۵۸ : گر بکشندم نگردم از عشق توباز
غزل شمارهٔ ۹۵۹ : اگر دل از غم دنیا جدا توانی کرد
رباعی شمارهٔ ۹۵۹ : گر در ره عشق او نباشی سرباز
غزل شمارهٔ ۹۶۰ : به حارسان نکوروی من خطاب کنید
رباعی شمارهٔ ۹۶۰ : گر گوهر طاعتی نسفتم هرگز
غزل شمارهٔ ۹۶۱ : جهان را بدیدم وفایی ندارد
رباعی شمارهٔ ۹۶۱ : مائیم و توئی و خانه خالی برخیز
غزل شمارهٔ ۹۶۲ : سحر این دل من ز سودا چه میشد
رباعی شمارهٔ ۹۶۲ : مائیم و دمی کوته و سودای دراز
غزل شمارهٔ ۹۶۳ : دل من که باشد که تو را نباشد
رباعی شمارهٔ ۹۶۳ : مائیم و هوای یار مه رو شب و روز
غزل شمارهٔ ۹۶۴ : گفتم که ای جان خود جان چه باشد
رباعی شمارهٔ ۹۶۴ : مردانه بیا که نیست کار تو مجاز
غزل شمارهٔ ۹۶۵ : دل گردون خلل کند چو مه تو نهان شود
رباعی شمارهٔ ۹۶۵ : معشوقهٔ ما کران نگیرد هرگز
غزل شمارهٔ ۹۶۶ : دیده خون گشت و خون نمیخسبد
رباعی شمارهٔ ۹۶۶ : من بودم و دوش آن بت بنده نواز
غزل شمارهٔ ۹۶۷ : رسم نو بین که شهریار نهاد
رباعی شمارهٔ ۹۶۷ : من سیر نگشتهام ز تو یار هنوز
غزل شمارهٔ ۹۶۸ : سیبکی نیم سرخ و نیمی زرد
رباعی شمارهٔ ۹۶۸ : من همتیم کجا بود چون من باز
غزل شمارهٔ ۹۶۹ : سیبکی نیم سرخ و نیمی زرد
رباعی شمارهٔ ۹۶۹ : میگوید مرمرا نگار دلسوز
غزل شمارهٔ ۹۷۰ : دیدهها شب فراز باید کرد
رباعی شمارهٔ ۹۷۰ : نی چارهٔ آنکه با تو باشم همراز
غزل شمارهٔ ۹۷۱ : عشق تو مست و کف زنانم کرد
رباعی شمارهٔ ۹۷۱ : هین وقت صبوحست میان شب و روز
غزل شمارهٔ ۹۷۲ : عاشقانی که باخبر میرند
رباعی شمارهٔ ۹۷۲ : یاری خواهی ز یار با یار بساز
غزل شمارهٔ ۹۷۳ : صوفیان در دمی دو عید کنند
رباعی شمارهٔ ۹۷۳ : یک شب چو ستاره گر نخسبی تا روز
غزل شمارهٔ ۹۷۴ : گر تو را بخت یار خواهد بود
رباعی شمارهٔ ۹۷۴ : آمد آمد ترش ترش یعنی بس
غزل شمارهٔ ۹۷۵ : آتش افکند در جهان جمشید
رباعی شمارهٔ ۹۷۵ : احوال دلم هر سحر از باد بپرس
غزل شمارهٔ ۹۷۶ : خسروانی که فتنهای چینید
رباعی شمارهٔ ۹۷۶ : از حادثهٔ جهان زاینده مترس
غزل شمارهٔ ۹۷۷ : عید بر عاشقان مبارک باد
رباعی شمارهٔ ۹۷۷ : از روز قیامت جهانسوز بترس
غزل شمارهٔ ۹۷۸ : زندگانی صدر عالی باد
رباعی شمارهٔ ۹۷۸ : ای یوسف جان ز حال یعقوب بپرس
غزل شمارهٔ ۹۷۹ : شاهدی بین که در زمانه بزاد
رباعی شمارهٔ ۹۷۹ : جانا صفت قدم ز ابروت بپرس
غزل شمارهٔ ۹۸۰ : مادر عشق طفل عاشق را
رباعی شمارهٔ ۹۸۰ : چون روبه من شدی تو از شیر مترس
غزل شمارهٔ ۹۸۱ : شعر من نان مصر را ماند
رباعی شمارهٔ ۹۸۱ : دارد به قدح می حرامی که مپرس
غزل شمارهٔ ۹۸۲ : یوسف آخرزمان خرامان شد
رباعی شمارهٔ ۹۸۲ : دلدار چنان مشوش آمد که مپرس
غزل شمارهٔ ۹۸۳ : هر کی در ذوق عشق دنگ آمد
رباعی شمارهٔ ۹۸۳ : رو در صف بندگان ما باش و مترس
غزل شمارهٔ ۹۸۴ : هین که هنگام صابران آمد
رباعی شمارهٔ ۹۸۴ : رو مرکب عشق را قوی ران و مترس
غزل شمارهٔ ۹۸۵ : هر که بهر تو انتظار کند
رباعی شمارهٔ ۹۸۵ : رویم چو زر زمانه میبین و مپرس
غزل شمارهٔ ۹۸۶ : عشق را جان بیقرار بود
رباعی شمارهٔ ۹۸۶ : زین عشق پر از فعل جهانسوز بترس
غزل شمارهٔ ۹۸۷ : هر که را ذوق دین پدید آید
رباعی شمارهٔ ۹۸۷ : عاشق چو نمیشوی برو پشم بریس
غزل شمارهٔ ۹۸۸ : بوی دلدار ما نمیآید
رباعی شمارهٔ ۹۸۸ : مر تشنهٔ عشق را شرابیست مترس
غزل شمارهٔ ۹۸۹ : صبر با عشق بس نمیآید
رباعی شمارهٔ ۹۸۹ : هستم ز غمش چنان پریشان که مپرس
غزل شمارهٔ ۹۹۰ : من بسازم ولیک کی شاید
رباعی شمارهٔ ۹۹۰ : آتش در زن بگیر پا در کویش
غزل شمارهٔ ۹۹۱ : عشق جانان مرا ز جان ببرید
رباعی شمارهٔ ۹۹۱ : آن دل که من آن خویش پنداشتمش
غزل شمارهٔ ۹۹۲ : خسروانی که فتنهای چینید
رباعی شمارهٔ ۹۹۲ : آن دم که حق بندهگزاری همه خوش
غزل شمارهٔ ۹۹۳ : زان ازلی نور که پروردهاند
رباعی شمارهٔ ۹۹۳ : آندیده که هست عاشق گلزارش
غزل شمارهٔ ۹۹۴ : دوست همان به که بلاکش بود
رباعی شمارهٔ ۹۹۴ : آنرا که رسول دوست پنداشتمش
غزل شمارهٔ ۹۹۵ : دیدن روی تو هم از بامداد
رباعی شمارهٔ ۹۹۵ : آن رند و قلندر نهان آمد فاش
غزل شمارهٔ ۹۹۶ : گفت کسی خواجه سنایی بمرد
رباعی شمارهٔ ۹۹۶ : آنکس که نظر کند به چشم مستش
غزل شمارهٔ ۹۹۷ : پیرهن یوسف و بو میرسد
رباعی شمارهٔ ۹۹۷ : از آتش تو فتاده جانم در جوش
غزل شمارهٔ ۹۹۸ : آتش عشق تو قلاووز شد
رباعی شمارهٔ ۹۹۸ : امروز حریف عشق بانگی زد فاش
غزل شمارهٔ ۹۹۹ : از سوی دل لشکر جان آمدند
رباعی شمارهٔ ۹۹۹ : اندر بر خویشم بفشاری همه خوش
غزل شمارهٔ ۱۰۰۰ : آنچ گل سرخ قبا میکند
رباعی شمارهٔ ۱۰۰۰ : ای باد صبا به کوی آن دلبر کش
غزل شمارهٔ ۱۰۰۱ : آه در آن شمع منور چه بود
رباعی شمارهٔ ۱۰۰۱ : ای جان جهان و روشنائی همه خوش
غزل شمارهٔ ۱۰۰۲ : چونک کمند تو دلم را کشید
رباعی شمارهٔ ۱۰۰۲ : ای چشم بیا دامن خود در خون کش
غزل شمارهٔ ۱۰۰۳ : شاخ گلی باغ ز تو سبز و شاد
رباعی شمارهٔ ۱۰۰۳ : گفتی چونی بیا که چون روزم خوش
غزل شمارهٔ ۱۰۰۴ : دوش دل عربده گر با کی بود
رباعی شمارهٔ ۱۰۰۴ : گه باده لقب نهادم و گه جامش
غزل شمارهٔ ۱۰۰۵ : هر که ز عشاق گریزان شود
رباعی شمارهٔ ۱۰۰۵ : مرغان رفتند بر سلیمان بخروش
غزل شمارهٔ ۱۰۰۶ : عشق مرا بر همگان برگزید
رباعی شمارهٔ ۱۰۰۶ : من شیشه زنم بر آن دل سنگ خوشش
غزل شمارهٔ ۱۰۰۷ : گفت کسی خواجه سنایی بمرد
رباعی شمارهٔ ۱۰۰۷ : ناگه بزدم دست بسوی جیبش
غزل شمارهٔ ۱۰۰۸ : یا من نعماه غیر معدود
رباعی شمارهٔ ۱۰۰۸ : نیمی دف من به موش دادی همه خوش
غزل شمارهٔ ۱۰۰۹ : طارت الکتب الکرام من کرام یا عباد
رباعی شمارهٔ ۱۰۰۹ : هان ای دل تشنه جوی را جویان باش
غزل شمارهٔ ۱۰۱۰ : من رای درا تلالا نوره وسط الفؤاد
رباعی شمارهٔ ۱۰۱۰ : هرچند ملولی نفسی با ما باش
غزل شمارهٔ ۱۰۱۱ : میر خوبان را دگر منشور خوبی دررسید
رباعی شمارهٔ ۱۰۱۱ : ای دل برو از عاقبت اندیشان باش
غزل شمارهٔ ۱۰۱۲ : یا شبه الطیف لی انت قریب بعید
رباعی شمارهٔ ۱۰۱۲ : ای روز نشاط روشنی وقت تو خوش
غزل شمارهٔ ۱۰۱۳ : اگر حریف منی پس بگو که دوش چه بود
رباعی شمارهٔ ۱۰۱۳ : ای روی چو آفتاب تو شادی کش
غزل شمارهٔ ۱۰۱۴ : حکم البین بموتی و عمد
رباعی شمارهٔ ۱۰۱۴ : ای زلف پر از مشک تتاری همه خوش
غزل شمارهٔ ۱۰۱۵ : ای شاهد سیمین ذقن درده شرابی همچو زر
رباعی شمارهٔ ۱۰۱۵ : ای سودائی برو پی سودا باش
غزل شمارهٔ ۱۰۱۶ : انا فتحنا عینکم فاستبصروا الغیب البصر
رباعی شمارهٔ ۱۰۱۶ : ای عشق بیا به تلخ خویان خو بخش
غزل شمارهٔ ۱۰۱۷ : آمد ترش رویی دگر یا زمهریر است او مگر
رباعی شمارهٔ ۱۰۱۷ : ای کرده به پنج شمع روشن هر شش
غزل شمارهٔ ۱۰۱۸ : رو چشم جان را برگشا در بیدلان اندرنگر
رباعی شمارهٔ ۱۰۱۸ : ای گنج بیا زود به ویرانهٔ خویش
غزل شمارهٔ ۱۰۱۹ : ما را خدا از بهر چه آورد بهر شور و شر
رباعی شمارهٔ ۱۰۱۹ : ای یار مرا موافقی وقتت خوش
غزل شمارهٔ ۱۰۲۰ : ای تو نگار خانگی خانه درآ از این سفر
رباعی شمارهٔ ۱۰۲۰ : با دل گفتم ز دیگران بیش مباش
غزل شمارهٔ ۱۰۲۱ : گرم درآ و دم مده باده بیار و غم ببر
رباعی شمارهٔ ۱۰۲۱ : با پیر خرد نهفته میگویم دوش
غزل شمارهٔ ۱۰۲۲ : دی سحری بر گذری گفت مرا یار
رباعی شمارهٔ ۱۰۲۲ : با ما چه نهای مشو رفیق اوباش
غزل شمارهٔ ۱۰۲۳ : اگر باده خوری باری ز دست دلبر ما خور
رباعی شمارهٔ ۱۰۲۳ : بر جان و دل و دیده سواری همه خوش
غزل شمارهٔ ۱۰۲۴ : مرا همچون پدر بنگر نه همچون شوهر مادر
رباعی شمارهٔ ۱۰۲۴ : بر دل چو شکفته گشت اسرار غمش
غزل شمارهٔ ۱۰۲۵ : مرا آن اصل بیداری دگرباره به خواب اندر
رباعی شمارهٔ ۱۰۲۵ : بر من بگریست نرگس خمارش
غزل شمارهٔ ۱۰۲۶ : گر چه نه به دریاییم دانه گهریم آخر
رباعی شمارهٔ ۱۰۲۶ : بیچاره دل سوختهٔ محنت کش
غزل شمارهٔ ۱۰۲۷ : یغمابک ترکستان بر زنگ بزد لشکر
رباعی شمارهٔ ۱۰۲۷ : پیوسته مرید حق شو و باقی باش
غزل شمارهٔ ۱۰۲۸ : ذاتت عسلست ای جان گفتت عسلی دیگر
رباعی شمارهٔ ۱۰۲۸ : تا بتوانی تو جامهٔ عشق مپوش
غزل شمارهٔ ۱۰۲۹ : جان بر کف خود داری ای مونس جان زوتر
رباعی شمارهٔ ۱۰۲۹ : تا در نزنی بهر چه داری آتش
غزل شمارهٔ ۱۰۳۰ : نیمیت ز زهر آمد نیمی دگر از شکر
رباعی شمارهٔ ۱۰۳۰ : جان جانی بیا میان جان باش
غزل شمارهٔ ۱۰۳۱ : جان من و جان تو بستست به همدیگر
رباعی شمارهٔ ۱۰۳۱ : چون رنگ بدزدید گل از رخسارش
غزل شمارهٔ ۱۰۳۲ : تا چند زنی بر من ز انکار تو خار آخر
رباعی شمارهٔ ۱۰۳۲ : خائیدن آن لب که چشیدی شکرش
غزل شمارهٔ ۱۰۳۳ : ای دیده مرا بر در واپس بکشیده سر
رباعی شمارهٔ ۱۰۳۳ : دانم که برای ما نخفتی همه دوش
غزل شمارهٔ ۱۰۳۴ : مکن یار مکن یار مرو ای مه عیار
رباعی شمارهٔ ۱۰۳۴ : در انجمنی نشسته دیدم دوشش
غزل شمارهٔ ۱۰۳۵ : ای عاشق بیچاره شده زار به زر بر
رباعی شمارهٔ ۱۰۳۵ : در حلقهٔ مستان تو ای دلبر دوش
غزل شمارهٔ ۱۰۳۶ : ای رخت فکنده تو بر اومید و حذر بر
رباعی شمارهٔ ۱۰۳۶ : در مجلس سلطان بشکستم جامش
غزل شمارهٔ ۱۰۳۷ : گیرم که بود میر تو را زر به خروار
رباعی شمارهٔ ۱۰۳۷ : دلدار مرا وعده دهد نشنومش
غزل شمارهٔ ۱۰۳۸ : به حسن تو نباشد یار دیگر
رباعی شمارهٔ ۱۰۳۸ : دل یاد تو آرد برود هوش ز هوش
غزل شمارهٔ ۱۰۳۹ : بگرد فتنه میگردی دگربار
رباعی شمارهٔ ۱۰۳۹ : رفت آنکه نبود کس به خوبی یارش
غزل شمارهٔ ۱۰۴۰ : جفا از سر گرفتی یاد میدار
رباعی شمارهٔ ۱۰۴۰ : سودای توام در جنون میزد دوش
غزل شمارهٔ ۱۰۴۱ : مرا یارا چنین بییار مگذار
رباعی شمارهٔ ۱۰۴۱ : سوگند بدان دل که شده است او پستش
غزل شمارهٔ ۱۰۴۲ : منم از جان خود بیزار بیزار
رباعی شمارهٔ ۱۰۴۲ : شب چیست برای ما زمان نالش
غزل شمارهٔ ۱۰۴۳ : مرا اقبال خندانید آخر
رباعی شمارهٔ ۱۰۴۳ : کاری کردم نگاه نکردم پس و پیش
غزل شمارهٔ ۱۰۴۴ : به ساقی درنگر در مست منگر
رباعی شمارهٔ ۱۰۴۴ : گر میکشدم غم تو هر دم مکش
غزل شمارهٔ ۱۰۴۵ : بگردان ساقیا آن جام دیگر
رباعی شمارهٔ ۱۰۴۵ : گر ناله کنم گوید یعقوب مباش
غزل شمارهٔ ۱۰۴۶ : نگشتم از تو هرگز ای صنم سیر
رباعی شمارهٔ ۱۰۴۶ : گفتم چشمم گفت که جیحون کنمش
غزل شمارهٔ ۱۰۴۷ : در این سرما و باران یار خوشتر
رباعی شمارهٔ ۱۰۴۷ : الجوهر فقر و سوی الفقر عرض
غزل شمارهٔ ۱۰۴۸ : خداوند خداوندان اسرار
رباعی شمارهٔ ۱۰۴۸ : امروز سماعست و سماعست و سماع
غزل شمارهٔ ۱۰۴۹ : صد بار بگفتمت نگهدار
رباعی شمارهٔ ۱۰۴۹ : عشقست زهر چه آن نشاید مانع
غزل شمارهٔ ۱۰۵۰ : کی باشد اختری در اقطار
رباعی شمارهٔ ۱۰۵۰ : عاشق گردد بگرد اطلال و ربوع
غزل شمارهٔ ۱۰۵۱ : شب گشت ولیک پیش اغیار
رباعی شمارهٔ ۱۰۵۱ : مهمان توایم ما و مهمان سماع
غزل شمارهٔ ۱۰۵۲ : نوریست میان شعر احمر
رباعی شمارهٔ ۱۰۵۲ : هر روز بیاید آن سپهدار سماع
غزل شمارهٔ ۱۰۵۳ : نزدیک توام مرا مبین دور
رباعی شمارهٔ ۱۰۵۳ : ای بندهٔ سردی به زمستان چون زاغ
غزل شمارهٔ ۱۰۵۴ : ای یار شگرف در همه کار
رباعی شمارهٔ ۱۰۵۴ : بلبل آمد به باغ و رستیم ز زاغ
غزل شمارهٔ ۱۰۵۵ : انجیرفروش را چه بهتر
رباعی شمارهٔ ۱۰۵۵ : گر با دیگری مجلس میسازم و لاغ
غزل شمارهٔ ۱۰۵۶ : انجیرفروش را چه بهتر
رباعی شمارهٔ ۱۰۵۶ : گفتی مگری چو ابر در فرقت باغ
غزل شمارهٔ ۱۰۵۷ : دارد درویش نوش دیگر
رباعی شمارهٔ ۱۰۵۷ : گویند که عشق بانگ و نامست دروغ
غزل شمارهٔ ۱۰۵۸ : آخر کی شود از آن لقا سیر
رباعی شمارهٔ ۱۰۵۸ : گویند که یار را وفا نیست دروغ
غزل شمارهٔ ۱۰۵۹ : گفتی که زیان کنی زیان گیر
رباعی شمارهٔ ۱۰۵۹ : از دل سوی دلدار شکافست شکاف
غزل شمارهٔ ۱۰۶۰ : عاشقی در خشم شد از یار خود معشوق وار
رباعی شمارهٔ ۱۰۶۰ : امروز طوافست طوافست طواف
غزل شمارهٔ ۱۰۶۱ : عرض لشکر میدهد مر عاشقان را عشق یار
رباعی شمارهٔ ۱۰۶۱ : با زنگی امشب چو شدستی به مصاف
غزل شمارهٔ ۱۰۶۲ : چون نبینم من جمالت صد جهان خود دیده گیر
رباعی شمارهٔ ۱۰۶۲ : در فقر فقیر باش و در صفوت صاف
غزل شمارهٔ ۱۰۶۳ : عزم رفتن کردهای چون عمر شیرین یاد دار
رباعی شمارهٔ ۱۰۶۳ : گویند مرا چند بخندی ز گزاف
غزل شمارهٔ ۱۰۶۴ : مطربا در پیش شاهان چون شدستی پرده دار
رباعی شمارهٔ ۱۰۶۴ : مهمان تو نیست دو سه روز و گزاف
غزل شمارهٔ ۱۰۶۵ : یا ربا این لطفها را از لبش پاینده دار
رباعی شمارهٔ ۱۰۶۵ : آن تاق که نیست جفتش اندر آفاق
غزل شمارهٔ ۱۰۶۶ : مرحبا ای جان باقی پادشاه کامیار
رباعی شمارهٔ ۱۰۶۶ : آنکس که ترا بدید ای خوب اخلاق
غزل شمارهٔ ۱۰۶۷ : سر برآور ای حریف و روی من بین همچو زر
رباعی شمارهٔ ۱۰۶۷ : ای داروی فربهی و جان عاشق
غزل شمارهٔ ۱۰۶۸ : نیشکر باید که بندد پیش آن لبها کمر
رباعی شمارهٔ ۱۰۶۸ : تمکین و قرار من که دارد در عشق
غزل شمارهٔ ۱۰۶۹ : در سماع عاشقان زد فر و تابش بر اثیر
رباعی شمارهٔ ۱۰۶۹ : لو کان اقل هذه الاشواق
غزل شمارهٔ ۱۰۷۰ : گر به خلوت دیدمی او را به جایی سیر سیر
رباعی شمارهٔ ۱۰۷۰ : هر دل که طواف کرد گرد در عشق
غزل شمارهٔ ۱۰۷۱ : معده را پر کردهای دوش از خمیر و از فطیر
رباعی شمارهٔ ۱۰۷۱ : هر روز بنو برآید آن دلبر عشق
غزل شمارهٔ ۱۰۷۲ : گر خورد آن شیر عشقت خون ما را خورده گیر
رباعی شمارهٔ ۱۰۷۲ : چون گشت طلسم جسم آدم چالاک
غزل شمارهٔ ۱۰۷۳ : خوی بد دارم ملولم تو مرا معذور دار
رباعی شمارهٔ ۱۰۷۳ : حاشا که شود سینهٔ عاشق غمناک
غزل شمارهٔ ۱۰۷۴ : گرم در گفتار آمد آن صنم این الفرار
رباعی شمارهٔ ۱۰۷۴ : خندید فرح تا بزنی انگشتک
غزل شمارهٔ ۱۰۷۵ : آینه چینی تو را با زنگی اعشی چه کار
رباعی شمارهٔ ۱۰۷۵ : در بحر صفا گداختم همچو نمک
غزل شمارهٔ ۱۰۷۶ : لحظه لحظه می برون آمد ز پرده شهریار
رباعی شمارهٔ ۱۰۷۶ : آنجا که عنایتست چه صلح و چه جنگ
غزل شمارهٔ ۱۰۷۷ : از کنار خویش یابم هر دمی من بوی یار
رباعی شمارهٔ ۱۰۷۷ : با همت بازباش و با کبر پلنگ
غزل شمارهٔ ۱۰۷۸ : شادیی کان از جهان اندر دلت آید مخر
رباعی شمارهٔ ۱۰۷۸ : برزن به سبوی صحبت نادان سنگ
غزل شمارهٔ ۱۰۷۹ : بهر شهوت جان خود را میدهی همچون ستور
رباعی شمارهٔ ۱۰۷۹ : چون چنگ خودت بگیرم اندر بر تنگ
غزل شمارهٔ ۱۰۸۰ : ساقیا هستند خلقان از می ما دور دور
رباعی شمارهٔ ۱۰۸۰ : میگردد این روی جهان رنگ به رنگ
غزل شمارهٔ ۱۰۸۱ : ای صبا حالی ز خد و خال شمس الدین بیار
رباعی شمارهٔ ۱۰۸۱ : یک چند میان خلق کردیم درنگ
غزل شمارهٔ ۱۰۸۲ : عقل بند ره روان و عاشقانست ای پسر
رباعی شمارهٔ ۱۰۸۲ : آنکس که ترا دید و نخندید چو گل
غزل شمارهٔ ۱۰۸۳ : هله زیرک هله زیرک هله زیرک زوتر
رباعی شمارهٔ ۱۰۸۳ : آن می که گشود مرغ جان را پر و بال
غزل شمارهٔ ۱۰۸۴ : مه روزه اندرآمد هله ای بت چو شکر
رباعی شمارهٔ ۱۰۸۴ : آواز گرفته است خروشان مینال
غزل شمارهٔ ۱۰۸۵ : همه صیدها بکردی هله میر بار دیگر
رباعی شمارهٔ ۱۰۸۵ : از عقل دلیل آید و از عشق خلیل
غزل شمارهٔ ۱۰۸۶ : هله زیرک هله زیرک هله زیرک هله زوتر
رباعی شمارهٔ ۱۰۸۶ : از من زر و دل خواستی ای مهر گسل
غزل شمارهٔ ۱۰۸۷ : بده آن باده به ما باده به ما اولیتر
رباعی شمارهٔ ۱۰۸۷ : اسرار حقیقت نشود حل به سال
غزل شمارهٔ ۱۰۸۸ : سر فروکن به سحر کز سر بازار نظر
رباعی شمارهٔ ۱۰۸۸ : این عشق کمالست و کمالست و کمال
غزل شمارهٔ ۱۰۸۹ : هین که آمد به سر کوی تو مجنون دگر
رباعی شمارهٔ ۱۰۸۹ : این نکته شنو ز بنده ای نقش چگل
غزل شمارهٔ ۱۰۹۰ : صنما این چه گمانست فرودست حقیر
رباعی شمارهٔ ۱۰۹۰ : پر از عیسی است این جهان مالامال
غزل شمارهٔ ۱۰۹۱ : نه که مهمان غریبم تو مرا یار مگیر
رباعی شمارهٔ ۱۰۹۱ : جانی دارم لجوج و سرمست و فضول
غزل شمارهٔ ۱۰۹۲ : اختران را شب وصلست و نثارست و نثار
رباعی شمارهٔ ۱۰۹۲ : چون آمدهای در این بیابان حاصل
غزل شمارهٔ ۱۰۹۳ : روستایی بچهای هست درون بازار
رباعی شمارهٔ ۱۰۹۳ : چون دم زدی از مهر رخ یار ای دل
غزل شمارهٔ ۱۰۹۴ : پر ده آن جام می را ساقیا بار دیگر
رباعی شمارهٔ ۱۰۹۴ : حاشا که کند دل به دگر جا منزل
غزل شمارهٔ ۱۰۹۵ : داد جاروبی به دستم آن نگار
رباعی شمارهٔ ۱۰۹۵ : الخمر و منالزق ینادیک تعال
غزل شمارهٔ ۱۰۹۶ : گر ز سر عشق او داری خبر
رباعی شمارهٔ ۱۰۹۶ : در خاموشی چرا شوی کند و ملول
غزل شمارهٔ ۱۰۹۷ : عقل بند ره روانست ای پسر
رباعی شمارهٔ ۱۰۹۷ : در عشق نوا جزو زند آنگه کل
غزل شمارهٔ ۱۰۹۸ : آمدم من بیدل و جان ای پسر
رباعی شمارهٔ ۱۰۹۸ : عشقی به کمال و دلربائی به جمال
غزل شمارهٔ ۱۰۹۹ : ای نهاده بر سر زانو تو سر
رباعی شمارهٔ ۱۰۹۹ : عشقی دارم پاکتر از آب زلال
غزل شمارهٔ ۱۱۰۰ : بس که میانگیخت آن مه شور و شر
رباعی شمارهٔ ۱۱۰۰ : عمری به هوس در تک و تاز آمد دل
غزل شمارهٔ ۱۱۰۱ : نرم نرمک سوی رخسارش نگر
رباعی شمارهٔ ۱۱۰۱ : عندی جمل و من اشتیاق و فضول
غزل شمارهٔ ۱۱۰۲ : عشق را با گفت و با ایما چه کار
رباعی شمارهٔ ۱۱۰۲ : مردا منشین جز که به پهلوی رجال
غزل شمارهٔ ۱۱۰۳ : رفتم آن جا مست و گفتم ای نگار
رباعی شمارهٔ ۱۱۰۳ : ممکن ز تو چون نیست که بردارم دل
غزل شمارهٔ ۱۱۰۴ : باز شد در عاشقی بابی دگر
رباعی شمارهٔ ۱۱۰۴ : نومید مشو امید میدار ای دل
غزل شمارهٔ ۱۱۰۵ : ای خیالت در دل من هر سحور
رباعی شمارهٔ ۱۱۰۵ : هم شاهد دیدهای و هم شاهد دل
غزل شمارهٔ ۱۱۰۶ : راز را اندر میان نه وامگیر
رباعی شمارهٔ ۱۱۰۶ : کاچی سازی که روز برفست و وحل
غزل شمارهٔ ۱۱۰۷ : در چمن آیید و بربندید دید
رباعی شمارهٔ ۱۱۰۷ : یا من هوب سیدی و اعلی و اجل
غزل شمارهٔ ۱۱۰۸ : ساقیا باده چون نار بیار
رباعی شمارهٔ ۱۱۰۸ : آمد بت خوش عربدهٔ میکشیم
غزل شمارهٔ ۱۱۰۹ : ساقیا باده گلرنگ بیار
رباعی شمارهٔ ۱۱۰۹ : آمد شد خود به کوی تو میبینم
غزل شمارهٔ ۱۱۱۰ : از لب یار شکر را چه خبر
رباعی شمارهٔ ۱۱۱۰ : آن باده که بر جسم حرامست حرام
غزل شمارهٔ ۱۱۱۱ : روزی خوشست رویت از نور روز خوشتر
رباعی شمارهٔ ۱۱۱۱ : آن خوش سخنان که ما بگفتیم به هم
غزل شمارهٔ ۱۱۱۲ : بر منبرست این دم مذکر مذکر
رباعی شمارهٔ ۱۱۱۲ : آنکس که به آب دیدهاش میجویم
غزل شمارهٔ ۱۱۱۳ : ای جان جان جانها جانی و چیز دیگر
رباعی شمارهٔ ۱۱۱۳ : آن کس که ببست خواب ما را بستم
غزل شمارهٔ ۱۱۱۴ : ای محو عشق گشته جانی و چیز دیگر
رباعی شمارهٔ ۱۱۱۴ : آنم که چو غمخوار شوم من شادم
غزل شمارهٔ ۱۱۱۵ : ای آینه فقیری جانی و چیز دیگر
رباعی شمارهٔ ۱۱۱۵ : آن وقت آمد که ما به تو پردازیم
غزل شمارهٔ ۱۱۱۶ : هر کس به جنس خویش درآمیخت ای نگار
رباعی شمارهٔ ۱۱۱۶ : آنها که به پیش دلستان میکردم
غزل شمارهٔ ۱۱۱۷ : دل ناظر جمال تو آن گاه انتظار
رباعی شمارهٔ ۱۱۱۷ : آواز تو بشنوم خوش آوازه شوم
غزل شمارهٔ ۱۱۱۸ : میر شکار من که مرا کردهای شکار
رباعی شمارهٔ ۱۱۱۸ : آواز سرافیل طرب میرسدم
غزل شمارهٔ ۱۱۱۹ : کس بیکسی نماند میدان تو این قدر
رباعی شمارهٔ ۱۱۱۹ : از باد همه پیام او میشنوم
غزل شمارهٔ ۱۱۲۰ : مستیم و بیخودیم و جمال تو پرده در
رباعی شمارهٔ ۱۱۲۰ : از بسکه به نزدیک توام من دورم
غزل شمارهٔ ۱۱۲۱ : آمد بهار خرم و آمد رسول یار
رباعی شمارهٔ ۱۱۲۱ : از بلبل سرمست نوائی شنوم
غزل شمارهٔ ۱۱۲۲ : اندیشه را رها کن اندر دلش مگیر
رباعی شمارهٔ ۱۱۲۲ : از بهر تو صد بار ملامت بکشم
غزل شمارهٔ ۱۱۲۳ : پرده خوش آن بود کز پس آن پرده دار
رباعی شمارهٔ ۱۱۲۳ : از بهر تو گر جان بدهم خوش میرم
غزل شمارهٔ ۱۱۲۴ : تاخت رخ آفتاب گشت جهان مست وار
رباعی شمارهٔ ۱۱۲۴ : از ثور فلک شیر وفا میدوشم
غزل شمارهٔ ۱۱۲۵ : چون سر کس نیستت فتنه مکن دل مبر
رباعی شمارهٔ ۱۱۲۵ : از چشم تو سحر مطلق آموختهام
غزل شمارهٔ ۱۱۲۶ : سست مکن زه که من تیر توام چارپر
رباعی شمارهٔ ۱۱۲۶ : از جوی خوشاب دوست آبی خوردم
غزل شمارهٔ ۱۱۲۷ : وجهک مثل القمر قلبک مثل الحجر
رباعی شمارهٔ ۱۱۲۷ : از خاک در تو چون جدا میباشم
غزل شمارهٔ ۱۱۲۸ : بر سر ره دیدمش تیزروان چون قمر
رباعی شمارهٔ ۱۱۲۸ : از خویشتن بجستن آرزو میکندم
غزل شمارهٔ ۱۱۲۹ : عمر که بیعشق رفت هیچ حسابش مگیر
رباعی شمارهٔ ۱۱۲۹ : از خویش خوشم نی نباشد خوشیم
غزل شمارهٔ ۱۱۳۰ : آید هر دم رسول از طرف شهر یار
رباعی شمارهٔ ۱۱۳۰ : از درد همیشه من دوا میبینم
غزل شمارهٔ ۱۱۳۱ : گفت لبم چون شکر ارزد گنج گهر
رباعی شمارهٔ ۱۱۳۱ : از روی تو من همیشه گلشن بودم
غزل شمارهٔ ۱۱۳۲ : چون سر کس نیستت فتنه مکن دل مبر
رباعی شمارهٔ ۱۱۳۲ : از سوز غم تو آتش میطلبم
غزل شمارهٔ ۱۱۳۳ : نه در وفات گذارد نه در جفا دلدار
رباعی شمارهٔ ۱۱۳۳ : از شور و جنون رشک جنان را بزدم
غزل شمارهٔ ۱۱۳۴ : چرا ز قافله یک کس نمیشود بیدار
رباعی شمارهٔ ۱۱۳۴ : از صنع برآیم بر صانع باشم
غزل شمارهٔ ۱۱۳۵ : بیار ساقی بادت فدا سر و دستار
رباعی شمارهٔ ۱۱۳۵ : از طبع ملول دوست ما میدانیم
غزل شمارهٔ ۱۱۳۶ : نبشتست خدا گرد چهره دلدار
رباعی شمارهٔ ۱۱۳۶ : از عشق تو گشتم ارغنون عالم
غزل شمارهٔ ۱۱۳۷ : شدست نور محمد هزار شاخ هزار
رباعی شمارهٔ ۱۱۳۷ : از عشق تو من بلند قد میگردم
غزل شمارهٔ ۱۱۳۸ : چه مایه رنج کشیدم ز یار تا این کار
رباعی شمارهٔ ۱۱۳۸ : از مطبخ غمهاش بلا میرسدم
غزل شمارهٔ ۱۱۳۹ : مجوی شادی چون در غمست میل نگار
رباعی شمارهٔ ۱۱۳۹ : از هرچه که آن خوشست نهی است مدام
غزل شمارهٔ ۱۱۴۰ : بیامدیم دگربار چون نسیم بهار
رباعی شمارهٔ ۱۱۴۰ : اسرار ز دست دادمی نتوانم
غزل شمارهٔ ۱۱۴۱ : ز بامداد چه دشمن کشست دیدن یار
رباعی شمارهٔ ۱۱۴۱ : افتاده مرا عجب شکاری چکنم
غزل شمارهٔ ۱۱۴۲ : درخت اگر متحرک بدی به پا و به پر
رباعی شمارهٔ ۱۱۴۲ : المنةالله که به تو پیوستم
غزل شمارهٔ ۱۱۴۳ : تو شاخ خشک چرایی به روی یار نگر
رباعی شمارهٔ ۱۱۴۳ : امروز چو حلقه مانده بیرون دریم
غزل شمارهٔ ۱۱۴۴ : ندا رسید به جانها ز خسرو منصور
رباعی شمارهٔ ۱۱۴۴ : امروز همه روز به پیش نظرم
غزل شمارهٔ ۱۱۴۵ : به من نگر که منم مونس تو اندر گور
رباعی شمارهٔ ۱۱۴۵ : امروز یکی گردش مستانه کنم
غزل شمارهٔ ۱۱۴۶ : مرا بگاه ده ای ساقی کریم عقار
رباعی شمارهٔ ۱۱۴۶ : امشب که حریف دلبر دلداریم
غزل شمارهٔ ۱۱۴۷ : بکش بکش که چه خوش میکشی بیار بیار
رباعی شمارهٔ ۱۱۴۷ : امشب که حریف مشتری و ماهم
غزل شمارهٔ ۱۱۴۸ : کسی بگفت ز ما یا از اوست نیکی و شر
رباعی شمارهٔ ۱۱۴۸ : امشب که شراب جان مدامست مدام
غزل شمارهٔ ۱۱۴۹ : فغان فغان که ببست آن نگار بار سفر
رباعی شمارهٔ ۱۱۴۹ : امشب که غم عشق مدامست مدام
غزل شمارهٔ ۱۱۵۰ : به خدمت لبت آمد به انتجاع شکر
رباعی شمارهٔ ۱۱۵۰ : امشب که مه عشق تمامست تمام
غزل شمارهٔ ۱۱۵۱ : قدح شکست و شرابم نماند و من مخمور
رباعی شمارهٔ ۱۱۵۱ : امشب که همی رسد ز دلدار سلام
غزل شمارهٔ ۱۱۵۲ : ببین دلی که نگردد ز جان سپاری سیر
رباعی شمارهٔ ۱۱۵۲ : امشب همه شب نشسته اندر حزنم
غزل شمارهٔ ۱۱۵۳ : مه تو یار ندارد جز او تو یار مگیر
رباعی شمارهٔ ۱۱۵۳ : اندر طلب دوست همی بشتابم
غزل شمارهٔ ۱۱۵۴ : چو دررسید ز تبریز شمس دین چو قمر
رباعی شمارهٔ ۱۱۵۴ : انگورم و در زیر لگد میگردم
غزل شمارهٔ ۱۱۵۵ : از آن مقام که نبود گشاد زود گذر
رباعی شمارهٔ ۱۱۵۵ : از دوستیت خون جگر را بخورم
غزل شمارهٔ ۱۱۵۶ : مطرب عاشقان بجنبان تار
رباعی شمارهٔ ۱۱۵۶ : ای از تو برون ز خانهها جای دلم
غزل شمارهٔ ۱۱۵۷ : گر تو خواهی وطن پر از دلدار
رباعی شمارهٔ ۱۱۵۷ : ای بانگ رباب از تو تابی دارم
غزل شمارهٔ ۱۱۵۸ : رحم بر یار کی کند هم یار
رباعی شمارهٔ ۱۱۵۸ : ای جان و جهان، جان و جهان گم کردم
غزل شمارهٔ ۱۱۵۹ : عشق جانست عشق تو جانتر
رباعی شمارهٔ ۱۱۵۹ : ای دوست شکارم و شکاری دارم
غزل شمارهٔ ۱۱۶۰ : روی بنما به ما مکن مستور
رباعی شمارهٔ ۱۱۶۰ : ای دل چو بهر خسی نشینی چکنم
غزل شمارهٔ ۱۱۶۱ : مطربا عیش و نوش از سر گیر
رباعی شمارهٔ ۱۱۶۱ : ای دل ز جهانپان چرا داری بیم
غزل شمارهٔ ۱۱۶۲ : مطربا عشقبازی از سر گیر
رباعی شمارهٔ ۱۱۶۲ : ای راحت و آرامگه پیوستم
غزل شمارهٔ ۱۱۶۳ : عار بادا جهانیان را عار
رباعی شمارهٔ ۱۱۶۳ : ای عشق که هستی به یقین معشوقم
غزل شمارهٔ ۱۱۶۴ : خلق را زیر گنبد دوار
رباعی شمارهٔ ۱۱۶۴ : ای نرگس پر خواب ربودی خوابم
غزل شمارهٔ ۱۱۶۵ : میر خرابات تویی ای نگار
رباعی شمارهٔ ۱۱۶۵ : این گردش را ز جان خود دزدیدم
غزل شمارهٔ ۱۱۶۶ : چند از این راه نو روزگار
رباعی شمارهٔ ۱۱۶۶ : با تو قصص درد و فغان میگویم
غزل شمارهٔ ۱۱۶۷ : مست توام نه از می و نه از کوکنار
رباعی شمارهٔ ۱۱۶۷ : با درد بساز چون دوای تو منم
غزل شمارهٔ ۱۱۶۸ : جان خراباتی و عمر بهار
رباعی شمارهٔ ۱۱۶۸ : باز آمدم و برابرت بنشستم
غزل شمارهٔ ۱۱۶۹ : هست کسی صافی و زیبانظر
رباعی شمارهٔ ۱۱۶۹ : بازآمد و بازآمد ره بگشائیم
غزل شمارهٔ ۱۱۷۰ : رحم کن ار زخم شوم سر به سر
رباعی شمارهٔ ۱۱۷۰ : با سرکشی عشق اگر سرد آرم
غزل شمارهٔ ۱۱۷۱ : در بگشا کآمد خامی دگر
رباعی شمارهٔ ۱۱۷۱ : باغی که من از بهار او بشکفتم
غزل شمارهٔ ۱۱۷۲ : جاء الربیع و البطر زال الشتاء و الخطر
رباعی شمارهٔ ۱۱۷۲ : بالای سر ار دست زند دو دستم
غزل شمارهٔ ۱۱۷۳ : بشنو خبر صادق از گفته پیغامبر
رباعی شمارهٔ ۱۱۷۳ : با ملک غمت چرا تکبر نکنم
غزل شمارهٔ ۱۱۷۴ : مرا میگفت دوش آن یار عیار
رباعی شمارهٔ ۱۱۷۴ : بخروشیدم گفت خموشت خواهم
غزل شمارهٔ ۱۱۷۵ : انجیرفروش را چه بهتر
رباعی شمارهٔ ۱۱۷۵ : بر بوی تو هر کجا گلی دیدستم
غزل شمارهٔ ۱۱۷۶ : انتم الشمس و القمر منکم السمع و البصر
رباعی شمارهٔ ۱۱۷۶ : بر بوی وفا دست زنانت باشم
غزل شمارهٔ ۱۱۷۷ : آفتابی برآمد از اسرار
رباعی شمارهٔ ۱۱۷۷ : بر زلف تو گر دست درازی کردم
غزل شمارهٔ ۱۱۷۸ : جاء الربیع و البطر زال الشتاء و الخطر
رباعی شمارهٔ ۱۱۷۸ : بر شاه حبش زنیم و بر قیصر روم
غزل شمارهٔ ۱۱۷۹ : غره وجه سلبت قلب جمیع البشر
رباعی شمارهٔ ۱۱۷۹ : بر میکده وقف است دلم سرمستم
غزل شمارهٔ ۱۱۸۰ : سیدی انی کلیل انت فی زی النهار
رباعی شمارهٔ ۱۱۸۰ : بر یاد لبت لعل نگین میبوسم
غزل شمارهٔ ۱۱۸۱ : به سوی ما نگر چشمی برانداز
رباعی شمارهٔ ۱۱۸۱ : بوی دهن تو از چمن میشنوم
غزل شمارهٔ ۱۱۸۲ : تو چشم شیخ را دیدن میاموز
رباعی شمارهٔ ۱۱۸۲ : بهر تو زنم نوا چو نی برگیرم
غزل شمارهٔ ۱۱۸۳ : اگر کی در فرینداش یوقسا یاوز
رباعی شمارهٔ ۱۱۸۳ : بیدف بر ما میا که ما در سوریم
غزل شمارهٔ ۱۱۸۴ : بیا با تو مرا کارست امروز
رباعی شمارهٔ ۱۱۸۴ : بیرون ز دو کون من مرادی دارم
غزل شمارهٔ ۱۱۸۵ : چنان مستم چنان مستم من امروز
رباعی شمارهٔ ۱۱۸۵ : بیکار شدم ای غم عشقت کارم
غزل شمارهٔ ۱۱۸۶ : چنان مستم چنان مستم من امروز
رباعی شمارهٔ ۱۱۸۶ : بیگانه مگیرید مرا زین کویم
غزل شمارهٔ ۱۱۸۷ : در این سرما سر ما داری امروز
رباعی شمارهٔ ۱۱۸۷ : بیگاه شد وز بیگهی من شادم
غزل شمارهٔ ۱۱۸۸ : الا ای شمع گریان گرم میسوز
رباعی شمارهٔ ۱۱۸۸ : تا آتش و آب عشق بشناختهام
غزل شمارهٔ ۱۱۸۹ : در این سرما سر ما داری امروز
رباعی شمارهٔ ۱۱۸۹ : تا ترک دل خویش نگیری ندهم
غزل شمارهٔ ۱۱۹۰ : ای خفته به یاد یار برخیز
رباعی شمارهٔ ۱۱۹۰ : تا جان دارم بندهٔ مرجان توام
غزل شمارهٔ ۱۱۹۱ : ماییم فداییان جانباز
رباعی شمارهٔ ۱۱۹۱ : تا چند بهر زه چون غباری گردم
غزل شمارهٔ ۱۱۹۲ : برخیز و صبوح را برانگیز
رباعی شمارهٔ ۱۱۹۲ : تا چند چو دف دست ستمهات خورم
غزل شمارهٔ ۱۱۹۳ : من از سخنان مهرانگیز
رباعی شمارهٔ ۱۱۹۳ : تا خواستهام از تو ترا خواستهام
غزل شمارهٔ ۱۱۹۴ : گر نهای دیوانه رو مر خویش را دیوانه ساز
رباعی شمارهٔ ۱۱۹۴ : تا روی تو دیدم از جهان سیر شدم
غزل شمارهٔ ۱۱۹۵ : سوی خانه خویش آمد عشق آن عاشق نواز
رباعی شمارهٔ ۱۱۹۵ : تا زلف ترا به جان و دل بنده شدیم
غزل شمارهٔ ۱۱۹۶ : عاشقان را شد مسلم شب نشستن تا به روز
رباعی شمارهٔ ۱۱۹۶ : تا شمع تو افروخت پروانه شدم
غزل شمارهٔ ۱۱۹۷ : اگر آتش است یارت تو برو در او همیسوز
رباعی شمارهٔ ۱۱۹۷ : تا ظن نبری که از تو بگریختهام
غزل شمارهٔ ۱۱۹۸ : سیمرغ کوه قاف رسیدن گرفت باز
رباعی شمارهٔ ۱۱۹۸ : تا ظن نبری که از غمانت رستم
غزل شمارهٔ ۱۱۹۹ : یا مکثر الدلال علی الخلق بالنشوز
رباعی شمارهٔ ۱۱۹۹ : تا ظن نبری که من دوئی میبینم
غزل شمارهٔ ۱۲۰۰ : ساقی روحانیان روح شدم خیز خیز
رباعی شمارهٔ ۱۲۰۰ : تا ظن نبری که من کمت میبینم
غزل شمارهٔ ۱۲۰۱ : برای عاشق و دزدست شب فراخ و دراز
رباعی شمارهٔ ۱۲۰۱ : تا کاسهٔ دوغ خویش باشد پیشم
غزل شمارهٔ ۱۲۰۲ : به آفتاب شهم گفت هین مکن این ناز
رباعی شمارهٔ ۱۲۰۲ : تا پردهٔ عاشقانه بشناختهایم
غزل شمارهٔ ۱۲۰۳ : برو برو که نفورم ز عشق عارآمیز
رباعی شمارهٔ ۱۲۰۳ : تا میرود آن نگار ما میرانیم
غزل شمارهٔ ۱۲۰۴ : عشق گزین عشق و در او کوکبه میران و مترس
رباعی شمارهٔ ۱۲۰۴ : تو بحر لطافتی و ما همچو کفیم
غزل شمارهٔ ۱۲۰۵ : سیر نگشت جان من بس مکن و مگو که بس
رباعی شمارهٔ ۱۲۰۵ : جانرا که در این خانه وثاقش دادم
غزل شمارهٔ ۱۲۰۶ : سوی لبش هر آنک شد زخم خورد ز پیش و پس
رباعی شمارهٔ ۱۲۰۶ : جانی که در او دو صد جهان میدانم
غزل شمارهٔ ۱۲۰۷ : نیم شب از عشق تا دانی چه میگوید خروس
رباعی شمارهٔ ۱۲۰۷ : چندانکه به کار خود فرو میبینم
غزل شمارهٔ ۱۲۰۸ : حال ما بیآن مه زیبا مپرس
رباعی شمارهٔ ۱۲۰۸ : چون تاج منی ز فرق خود افکندیم
غزل شمارهٔ ۱۲۰۹ : ای دل بیبهره از بهرام ترس
رباعی شمارهٔ ۱۲۰۹ : چون مار ز افسون کسی میپیچم
غزل شمارهٔ ۱۲۱۰ : نیست در آخرزمان فریادرس
رباعی شمارهٔ ۱۲۱۰ : چون میدانی که از نکوئی دورم
غزل شمارهٔ ۱۲۱۱ : ای روترش به پیشم بد گفتهای مرا پس
رباعی شمارهٔ ۱۲۱۱ : حاشا که ز زخم تیر و خنجر ترسیم
غزل شمارهٔ ۱۲۱۲ : دست بنه بر دلم از غم دلبر مپرس
رباعی شمارهٔ ۱۲۱۲ : خواهم که به عشق تو ز جان برخیزم
غزل شمارهٔ ۱۲۱۳ : ای سگ قصاب هجر خون مرا خوش بلیس
رباعی شمارهٔ ۱۲۱۳ : خود راز چنین لطف چه مانع باشیم
غزل شمارهٔ ۱۲۱۴ : بیا که دانه لطیفست رو ز دام مترس
رباعی شمارهٔ ۱۲۱۴ : خیزید که تا بر شب مهتاب زنیم
غزل شمارهٔ ۱۲۱۵ : ای مست ماه روی تو استاره و گردون خوش
رباعی شمارهٔ ۱۲۱۵ : در آتش خویش چون دمی جوش کنم
غزل شمارهٔ ۱۲۱۶ : گر عاشقی از جان و دل جور و جفای یار کش
رباعی شمارهٔ ۱۲۱۶ : در باغ شدم صبوح و گل میچیدم
غزل شمارهٔ ۱۲۱۷ : الحذر از عشق حذر هر کی نشانی بودش
رباعی شمارهٔ ۱۲۱۷ : در بحر خیال غرقهٔ گردابم
غزل شمارهٔ ۱۲۱۸ : ای شب خوش رو که تویی مهتر و سالار حبش
رباعی شمارهٔ ۱۲۱۸ : در چنگ توام بتا در آن چنگ خوشم
غزل شمارهٔ ۱۲۱۹ : یار نخواهم که بود بدخو و غمخوار و ترش
رباعی شمارهٔ ۱۲۱۹ : در دور سپهر و مهر ساقی مائیم
غزل شمارهٔ ۱۲۲۰ : دام دگر نهادهام تا که مگر بگیرمش
رباعی شمارهٔ ۱۲۲۰ : در چشمهٔ دل مهی بدیدیم به چشم
غزل شمارهٔ ۱۲۲۱ : اگر گم گردد این بیدل از آن دلدار جوییدش
رباعی شمارهٔ ۱۲۲۱ : در عالم گل گنج نهانی مائیم
غزل شمارهٔ ۱۲۲۲ : چه دارد در دل آن خواجه که میتابد ز رخسارش
رباعی شمارهٔ ۱۲۲۲ : در عشق تو گر دل بدهم جان ببرم
غزل شمارهٔ ۱۲۲۳ : قرین مه دو مریخند و آن دو چشمت ای دلکش
رباعی شمارهٔ ۱۲۲۳ : در عشق تو معرفت خطا دانستیم
غزل شمارهٔ ۱۲۲۴ : پریشان باد پیوسته دل از زلف پریشانش
رباعی شمارهٔ ۱۲۲۴ : در کوی خرابات گذر میکردم
غزل شمارهٔ ۱۲۲۵ : ریاضت نیست پیش ما همه لطفست و بخشایش
رباعی شمارهٔ ۱۲۲۵ : در کوی خرابات نگاری دیدم
غزل شمارهٔ ۱۲۲۶ : آن یار ترش رو را این سوی کشانیدش
رباعی شمارهٔ ۱۲۲۶ : در هر فلکی مردمکی میبینم
غزل شمارهٔ ۱۲۲۷ : رویش خوش و مویش خوش وان طره جعدینش
رباعی شمارهٔ ۱۲۲۷ : دستارم و جبه و سرم هر سه به هم
غزل شمارهٔ ۱۲۲۸ : ای یوسف مه رویان ای جاه و جمالت خوش
رباعی شمارهٔ ۱۲۲۸ : دشنامم ده که مست دشنام توام
غزل شمارهٔ ۱۲۲۹ : زلفی که به جان ارزد هر تار بشوریدش
رباعی شمارهٔ ۱۲۲۹ : دلدار چو دید خسته و غمگینم
غزل شمارهٔ ۱۲۳۰ : جانم به چه آرامد ای یار به آمیزش
رباعی شمارهٔ ۱۲۳۰ : دل زار وثاق سینه آواره کنم
غزل شمارهٔ ۱۲۳۱ : وقتت خوش وقتت خوش حلوایی و شکرکش
رباعی شمارهٔ ۱۲۳۱ : دل میگوید که نقد این باغ دریم
غزل شمارهٔ ۱۲۳۲ : هنگام صبوح آمد ای مرغ سحرخوانش
رباعی شمارهٔ ۱۲۳۲ : دوش آمده بود از سر لطفی یارم
غزل شمارهٔ ۱۲۳۳ : درون ظلمتی میجو صفاتش
رباعی شمارهٔ ۱۲۳۳ : دوش از سر مستی بخراشید رخم
غزل شمارهٔ ۱۲۳۴ : قضا آمد شنو طبل نفیرش
رباعی شمارهٔ ۱۲۳۴ : دوش از طربی بسوی اصحاب شدیم
غزل شمارهٔ ۱۲۳۵ : نگاری را که میجویم به جانش
رباعی شمارهٔ ۱۲۳۵ : دوش ارچه هزار نام بر ننگ زدم
غزل شمارهٔ ۱۲۳۶ : برفتم دی به پیشش سخت پرجوش
رباعی شمارهٔ ۱۲۳۶ : دل داد مرا که دلستان را بزدم
غزل شمارهٔ ۱۲۳۷ : شنو پندی ز من ای یار خوش کیش
رباعی شمارهٔ ۱۲۳۷ : دیوانهام نیم ولیک همی خوانندم
غزل شمارهٔ ۱۲۳۸ : امروز خوش است دل که تو دوش
رباعی شمارهٔ ۱۲۳۸ : ذات تو ز عیبها جدا دانستم
غزل شمارهٔ ۱۲۳۹ : ای خواجه تو عاقلانه میباش
رباعی شمارهٔ ۱۲۳۹ : رازیکه بگفتی ای بت بدخویم
غزل شمارهٔ ۱۲۴۰ : آن مطرب ما خوشست و چنگش
رباعی شمارهٔ ۱۲۴۰ : رفتی و ز رفتن تو من خون گریم
غزل شمارهٔ ۱۲۴۱ : ما نعره به شب زنیم و خاموش
رباعی شمارهٔ ۱۲۴۱ : روزت بستودم و نمیدانستم
غزل شمارهٔ ۱۲۴۲ : گر لاش نمود راه قلاش
رباعی شمارهٔ ۱۲۴۲ : روزی به خرابات تو می میخوردم
غزل شمارهٔ ۱۲۴۳ : اندرآ ای اصل اصل شادمانی شاد باش
رباعی شمارهٔ ۱۲۴۳ : رویت بینم بدر من آن را دانم
غزل شمارهٔ ۱۲۴۴ : ای سنایی گر نیابی یار یار خویش باش
رباعی شمارهٔ ۱۲۴۴ : زان دم که ترا به عشق بشناختهام
غزل شمارهٔ ۱۲۴۵ : آنک بیرون از جهان بد در جهان آوردمش
رباعی شمارهٔ ۱۲۴۵ : ز اول که حدیث عاشقی بشنودم
غزل شمارهٔ ۱۲۴۶ : دوش رفتم در میان مجلس سلطان خویش
رباعی شمارهٔ ۱۲۴۶ : زاهد بودی ترانه گویت کردم
غزل شمارهٔ ۱۲۴۷ : عارفان را شمع و شاهد نیست از بیرون خویش
رباعی شمارهٔ ۱۲۴۷ : زنبور نیم که من بدودی بروم
غزل شمارهٔ ۱۲۴۸ : ساقیا بیگه رسیدی می بده مردانه باش
رباعی شمارهٔ ۱۲۴۸ : زین پیش اگر دم از جنون میزدهام
غزل شمارهٔ ۱۲۴۹ : شدهام سپند حسنت وطنم میان آتش
رباعی شمارهٔ ۱۲۴۹ : زینگونه که من به نیستی خرسندم
غزل شمارهٔ ۱۲۵۰ : به شکرخنده اگر میببرد جان رسدش
رباعی شمارهٔ ۱۲۵۰ : ساقی امروز در خمارت بودم
غزل شمارهٔ ۱۲۵۱ : گر لب او شکند نرخ شکر میرسدش
رباعی شمارهٔ ۱۲۵۱ : ساقی چو دهد بادهٔ حمرا چکنم
غزل شمارهٔ ۱۲۵۲ : آن که مه غاشیه زین چو غلامان کشدش
رباعی شمارهٔ ۱۲۵۲ : سر در خاک آستان تو نهم
غزل شمارهٔ ۱۲۵۳ : بر ملک نیست نهان حال دل و نیک و بدش
رباعی شمارهٔ ۱۲۵۳ : شادم که ز شادی جهان آزادم
غزل شمارهٔ ۱۲۵۴ : من توام تو منی ای دوست مرو از بر خویش
رباعی شمارهٔ ۱۲۵۴ : شادی کردم چو آن گهر شد جفتم
غزل شمارهٔ ۱۲۵۵ : اندک اندک راه زد سیم و زرش
رباعی شمارهٔ ۱۲۵۵ : شاعر نیم و ز شاعری نان نخورم
غزل شمارهٔ ۱۲۵۶ : آنک جانش دادهای آن را مکش
رباعی شمارهٔ ۱۲۵۶ : شب رفت و هنوز ما به خمار خودیم
غزل شمارهٔ ۱۲۵۷ : چون تو شادی بنده گو غمخوار باش
رباعی شمارهٔ ۱۲۵۷ : شب گوید من انیس میخوارانم
غزل شمارهٔ ۱۲۵۸ : آن مایی همچو ما دلشاد باش
رباعی شمارهٔ ۱۲۵۸ : شد گلشن روی تو تماشای دلم
غزل شمارهٔ ۱۲۵۹ : عقل آمد عاشقا خود را بپوش
رباعی شمارهٔ ۱۲۵۹ : صد نام زیاد دوست بر ننگ زدیم
غزل شمارهٔ ۱۲۶۰ : اندرآمد شاه شیرینان ترش
رباعی شمارهٔ ۱۲۶۰ : عالم جسم است و نور جانی مائیم
غزل شمارهٔ ۱۲۶۱ : روی تو جان جانست از جان نهان مدارش
رباعی شمارهٔ ۱۲۶۱ : عشق آمد و گفت تا بر او باشم
غزل شمارهٔ ۱۲۶۲ : گر جان به جز تو خواهد از خویش برکنیمش
رباعی شمارهٔ ۱۲۶۲ : عشق از بنه بیبنست و بحریست عظیم
غزل شمارهٔ ۱۲۶۳ : سرمست شد نگارم بنگر به نرگسانش
رباعی شمارهٔ ۱۲۶۳ : عشق است صبوح و من بدو بیدارم
غزل شمارهٔ ۱۲۶۴ : میگفت چشم شوخش با طره سیاهش
رباعی شمارهٔ ۱۲۶۴ : عشق است قدح وز قدحش خوشحالم
غزل شمارهٔ ۱۲۶۵ : آن مه که هست گردون گردان و بیقرارش
رباعی شمارهٔ ۱۲۶۵ : عشق تو گرفته آستین میکشدم
غزل شمارهٔ ۱۲۶۶ : روحیست بینشان و ما غرقه در نشانش
رباعی شمارهٔ ۱۲۶۶ : عمری رخ یکدگر بدیدم به چشم
غزل شمارهٔ ۱۲۶۷ : در عشق آتشینش آتش نخورده آتش
رباعی شمارهٔ ۱۲۶۷ : فانی شدم و برید اجزای تنم
غزل شمارهٔ ۱۲۶۸ : صد سال اگر گریزی و نایی بتا به پیش
رباعی شمارهٔ ۱۲۶۸ : فرمود که دست و پا بکاری بزنیم
غزل شمارهٔ ۱۲۶۹ : آینهام من آینهام من تا که بدیدم روی چو ماهش
رباعی شمارهٔ ۱۲۶۹ : قد صبحنا اللله به عیش و مدام
غزل شمارهٔ ۱۲۷۰ : مستی امروز من نیست چو مستی دوش
رباعی شمارهٔ ۱۲۷۰ : قاشانیم و لاابالی حالیم
غزل شمارهٔ ۱۲۷۱ : باز درآمد طبیب از در رنجور خویش
رباعی شمارهٔ ۱۲۷۱ : قومیکه چو آفتاب دارند قدوم
غزل شمارهٔ ۱۲۷۲ : باز فرود آمدیم بر در سلطان خویش
رباعی شمارهٔ ۱۲۷۲ : گاه از غم دلبران بر آتش باشم
غزل شمارهٔ ۱۲۷۳ : ما به سلیمان خوشیم دیو و پری گو مباش
رباعی شمارهٔ ۱۲۷۳ : گاهی ز هوس دست زنان میباشم
غزل شمارهٔ ۱۲۷۴ : خواجه چرا کردهای روی تو بر ما ترش
رباعی شمارهٔ ۱۲۷۴ : گر باده نهان کنیم بو را چه کنیم
غزل شمارهٔ ۱۲۷۵ : چون بزند گردنم سجده کند گردنش
رباعی شمارهٔ ۱۲۷۵ : گر چرخ پر از ناله کنم معذورم
غزل شمارهٔ ۱۲۷۶ : باز درآمد ز راه بیخود و سرمست دوش
رباعی شمارهٔ ۱۲۷۶ : گر چرخ زنم گرد تو خورشید زنم
غزل شمارهٔ ۱۲۷۷ : خواجه غلط کردهای در صفت یار خویش
رباعی شمارهٔ ۱۲۷۷ : گر جنگ کند به جای چنگش گیرم
غزل شمارهٔ ۱۲۷۸ : یار درآمد ز باغ بیخود و سرمست دوش
رباعی شمارهٔ ۱۲۷۸ : گر خوب کنی روی مرا خوب توام
غزل شمارهٔ ۱۲۷۹ : باز درآمد طبیب از در ایوب خویش
رباعی شمارهٔ ۱۲۷۹ : گردان به هوای یار چون گردونیم
غزل شمارهٔ ۱۲۸۰ : جان منست او هی مزنیدش
رباعی شمارهٔ ۱۲۸۰ : گر دریائی ماهی دریای توام
غزل شمارهٔ ۱۲۸۱ : ز هدهدان تفکر چو دررسید نشانش
رباعی شمارهٔ ۱۲۸۱ : گر دل دهم و از سر جان برخیزم
غزل شمارهٔ ۱۲۸۲ : تمام اوست که فانی شدست آثارش
رباعی شمارهٔ ۱۲۸۲ : گر دل طلبم در خم مویت بینم
غزل شمارهٔ ۱۲۸۳ : ندا رسید به عاشق ز عالم رازش
رباعی شمارهٔ ۱۲۸۳ : کردیم قبول و من زرد میترسم
غزل شمارهٔ ۱۲۸۴ : سری برآر که تا ما رویم بر سر عیش
رباعی شمارهٔ ۱۲۸۴ : گر رنج دهد بجای بختش گیرم
غزل شمارهٔ ۱۲۸۵ : شکست نرخ شکر را بتم به روی ترش
رباعی شمارهٔ ۱۲۸۵ : گر شاد ببینمت بر این دیده نهم
غزل شمارهٔ ۱۲۸۶ : شنو ز سینه ترنگاترنگ آوازش
رباعی شمارهٔ ۱۲۸۶ : گر صبر کنی پردهٔ صبرت بدریم
غزل شمارهٔ ۱۲۸۷ : مباد با کس دیگر ثنا و دشنامش
رباعی شمارهٔ ۱۲۸۷ : گر کبر بخوردهام که سرمست توام
غزل شمارهٔ ۱۲۸۸ : چو رو نمود به منصور وصل دلدارش
رباعی شمارهٔ ۱۲۸۸ : گر ماه شوی بر آسمان کم نگرم
غزل شمارهٔ ۱۲۸۹ : دلی کز تو سوزد چه باشد دوایش
رباعی شمارهٔ ۱۲۸۹ : گر من بدر سرای تو کم گذری
غزل شمارهٔ ۱۲۹۰ : مست گشتم ز ذوق دشنامش
رباعی شمارهٔ ۱۲۹۰ : گر یار کنی خصم تواش گردانیم
غزل شمارهٔ ۱۲۹۱ : توبه من درست نیست خموش
رباعی شمارهٔ ۱۲۹۱ : گفتم به فراق مدتی بگزارم
غزل شمارهٔ ۱۲۹۲ : آمد آن خواجه سیماترش
رباعی شمارهٔ ۱۲۹۲ : گویی تو که من ز هر هنر باخبرم
غزل شمارهٔ ۱۲۹۳ : علی الله ای مسلمانان از آن هجران پرآتش
رباعی شمارهٔ ۱۲۹۳ : گفتم دل و دین بر سر کارت کردم
غزل شمارهٔ ۱۲۹۴ : کل عقل بوصلکم مدهش
رباعی شمارهٔ ۱۲۹۴ : گفتم سگ نفس را مگر پیر کنم
غزل شمارهٔ ۱۲۹۵ : بیا بیا که تویی جان جان جان سماع
رباعی شمارهٔ ۱۲۹۵ : گفتم که دل از تو برکنم نتوانم
غزل شمارهٔ ۱۲۹۶ : بیا بیا که تویی جان جان جان سماع
رباعی شمارهٔ ۱۲۹۶ : گفتم که ز چشم خلق با دردسریم
غزل شمارهٔ ۱۲۹۷ : مدارم یک زمان از کار فارغ
رباعی شمارهٔ ۱۲۹۷ : گفتم که مگر غمت بود درمانم
غزل شمارهٔ ۱۲۹۸ : امروز روز شادی و امسال سال لاغ
رباعی شمارهٔ ۱۲۹۸ : گنجینهٔ اسرار الهی مائیم
غزل شمارهٔ ۱۲۹۹ : گویند شاه عشق ندارد وفا دروغ
رباعی شمارهٔ ۱۲۹۹ : گوئیکه به تن دور و به دل با یارم
غزل شمارهٔ ۱۳۰۰ : عیسی روح گرسنهست چو زاغ
رباعی شمارهٔ ۱۳۰۰ : گه در طلب وصل مشوش باشیم
غزل شمارهٔ ۱۳۰۱ : ما دو سه رند عشرتی جمع شدیم این طرف
رباعی شمارهٔ ۱۳۰۱ : لا الفجر بقینة و لا شرب مدام
غزل شمارهٔ ۱۳۰۲ : ما دو سه مست خلوتی جمع شدیم این طرف
رباعی شمارهٔ ۱۳۰۲ : لب بستم و صد نکته خموشت گفتم
غزل شمارهٔ ۱۳۰۳ : گر تو تنگ آیی ز ما زوتر برون رو ای حریف
رباعی شمارهٔ ۱۳۰۳ : لیلم که نهاری نکند من چکنم
غزل شمارهٔ ۱۳۰۴ : باده نمیبایدم فارغم از درد و صاف
رباعی شمارهٔ ۱۳۰۴ : ما از دو صفت ز کار بیکار شویم
غزل شمارهٔ ۱۳۰۵ : کعبه جانها تویی گرد تو آرم طواف
رباعی شمارهٔ ۱۳۰۵ : ما بادهٔ ز خون دل خود مینوشیم
غزل شمارهٔ ۱۳۰۶ : بیا بیا که تویی شیر شیر شیر مصاف
رباعی شمارهٔ ۱۳۰۶ : ما باده ز یار دلفروز آوردیم
غزل شمارهٔ ۱۳۰۷ : ای مونس و غمگسار عاشق
رباعی شمارهٔ ۱۳۰۷ : ما برزگران این کهن دشت نویم
غزل شمارهٔ ۱۳۰۸ : گر خمار آرد صداعی بر سر سودای عشق
رباعی شمارهٔ ۱۳۰۸ : ما جان لطیفیم و نظر در نائیم
غزل شمارهٔ ۱۳۰۹ : ای جهان را دلگشا اقبال عشق
رباعی شمارهٔ ۱۳۰۹ : ما خاک ترا به آب زمزم ندهیم
غزل شمارهٔ ۱۳۱۰ : ای ناطق الهی و ای دیده حقایق
رباعی شمارهٔ ۱۳۱۰ : ما خواجهٔ ده نهایم ما قلاشیم
غزل شمارهٔ ۱۳۱۱ : باز از آن کوه قاف آمد عنقای عشق
رباعی شمارهٔ ۱۳۱۱ : ما را بس و ما را بس و ما بس کردیم
غزل شمارهٔ ۱۳۱۲ : فریفت یار شکربار من مرا به طریق
رباعی شمارهٔ ۱۳۱۲ : ما رخت وجود بر عدم بربندیم
غزل شمارهٔ ۱۳۱۳ : جان و سر تو که بگو بینفاق
رباعی شمارهٔ ۱۳۱۳ : ما عاشق خود را به عدو بسپاریم
غزل شمارهٔ ۱۳۱۴ : به دلجویی و دلداری درآمد یار پنهانک
رباعی شمارهٔ ۱۳۱۴ : ما کار و دکان و پیشه را سوختهایم
غزل شمارهٔ ۱۳۱۵ : روان شد اشک یاقوتی ز راه دیدگان اینک
رباعی شمارهٔ ۱۳۱۵ : ما مذهب چشم شوخ مستش داریم
غزل شمارهٔ ۱۳۱۶ : رو رو که نهای عاشق ای زلفک و ای خالک
رباعی شمارهٔ ۱۳۱۶ : مانند قلم سپید کار سیهم
غزل شمارهٔ ۱۳۱۷ : آن میر دروغین بین با اسپک و با زینک
رباعی شمارهٔ ۱۳۱۷ : ماهی فارغ ز چارده میبینم
غزل شمارهٔ ۱۳۱۸ : هر اول روز ای جان صد بار سلام علیک
رباعی شمارهٔ ۱۳۱۸ : مائیم که از بادهٔ بیجام خوشیم
غزل شمارهٔ ۱۳۱۹ : بباید عشق را ای دوست دردک
رباعی شمارهٔ ۱۳۱۹ : مائیم که پوستین بگازر دادیم
غزل شمارهٔ ۱۳۲۰ : اندرآ با ما نشان ده راستک
رباعی شمارهٔ ۱۳۲۰ : مائیم که بیقماش و بیسیم خوشیم
غزل شمارهٔ ۱۳۲۱ : ایا هوای تو در جانها سلام علیک
رباعی شمارهٔ ۱۳۲۱ : مائیم که تا مهر تو آموختهایم
غزل شمارهٔ ۱۳۲۲ : ای ظریف جهان سلام علیک
رباعی شمارهٔ ۱۳۲۲ : مائیم که دل ز جسم و جوهر کندیم
غزل شمارهٔ ۱۳۲۳ : ای ظریف جهان سلام علیک
رباعی شمارهٔ ۱۳۲۳ : مائیم که دوست خویش دشمن داریم
غزل شمارهٔ ۱۳۲۴ : برخیز ز خواب و ساز کن چنگ
رباعی شمارهٔ ۱۳۲۴ : مائیم که گه نهان و گه پیدائیم
غزل شمارهٔ ۱۳۲۵ : عشق خامش طرفهتر یا نکتههای چنگ چنگ
رباعی شمارهٔ ۱۳۲۵ : مردم رغم عشق دمی در من دم
غزل شمارهٔ ۱۳۲۶ : عاشقی و آنگهانی نام و ننگ
رباعی شمارهٔ ۱۳۲۶ : مصنوع حقیم و صید صانع باشیم
غزل شمارهٔ ۱۳۲۷ : تتار اگر چه جهان را خراب کرد به جنگ
رباعی شمارهٔ ۱۳۲۷ : مگریز ز من که من خریدار توام
غزل شمارهٔ ۱۳۲۸ : حریف جنگ گزیند تو هم درآ در جنگ
رباعی شمارهٔ ۱۳۲۸ : من بحر تمامم و یکی قطره نیم
غزل شمارهٔ ۱۳۲۹ : چو زد فراق تو بر سر مرا به نیرو سنگ
رباعی شمارهٔ ۱۳۲۹ : من بر سر کویت آستین گردانم
غزل شمارهٔ ۱۳۳۰ : بگردان شراب ای صنم بیدرنگ
رباعی شمارهٔ ۱۳۳۰ : من بندهٔ قرآنم اگر جان دارم
غزل شمارهٔ ۱۳۳۱ : هر کی در او نیست از این عشق رنگ
رباعی شمارهٔ ۱۳۳۱ : من پیر شدم پیر نه ز ایام شدم
غزل شمارهٔ ۱۳۳۲ : توبه سفر گیرد با پای لنگ
رباعی شمارهٔ ۱۳۳۲ : من چشم ترا بسته به کین میبینم
غزل شمارهٔ ۱۳۳۳ : ای تو ولی احسان دل ای حسن رویت دام دل
رباعی شمارهٔ ۱۳۳۳ : من خاک ترا به چرخ اعظم ندهم
غزل شمارهٔ ۱۳۳۴ : این بوالعجب کاندر خزان شد آفتاب اندر حمل
رباعی شمارهٔ ۱۳۳۴ : من درد ترا ز دست آسان ندهم
غزل شمارهٔ ۱۳۳۵ : بانگ زدم نیم شبان کیست در این خانه دل
رباعی شمارهٔ ۱۳۳۵ : من دوش فراق را جفا میگفتم
غزل شمارهٔ ۱۳۳۶ : حلقه دل زدم شبی در هوس سلام دل
رباعی شمارهٔ ۱۳۳۶ : من زخم ترا به هیچ مرهم ندهم
غزل شمارهٔ ۱۳۳۷ : الا ای رو ترش کرده که تا نبود مرا مدخل
رباعی شمارهٔ ۱۳۳۷ : من سر بنهم در رهت ای کان کرم
غزل شمارهٔ ۱۳۳۸ : بقا اندر بقا باشد طریق کم زنان ای دل
رباعی شمارهٔ ۱۳۳۸ : من سیر نیم سیر نیم سیر نیم
غزل شمارهٔ ۱۳۳۹ : مهم را لطف در لطفست از آنم بیقرار ای دل
رباعی شمارهٔ ۱۳۳۹ : من سیر نیم ولی ز سیران سیرم
غزل شمارهٔ ۱۳۴۰ : هر آن کو صبر کرد ای دل ز شهوتها در این منزل
رباعی شمارهٔ ۱۳۴۰ : من عادت و خوی آن صنم میدانم
غزل شمارهٔ ۱۳۴۱ : امروز بحمدالله از دی بترست این دل
رباعی شمارهٔ ۱۳۴۱ : من عاشق روی تو نگارم چکنم
غزل شمارهٔ ۱۳۴۲ : چه کارستان که داری اندر این دل
رباعی شمارهٔ ۱۳۴۲ : من عاشقی از کمال تو آموزم
غزل شمارهٔ ۱۳۴۳ : صد هزاران همچو ما غرقه در این دریای دل
رباعی شمارهٔ ۱۳۴۳ : من عشق ترا به جای ایمان دارم
غزل شمارهٔ ۱۳۴۴ : شتران مست شدستند ببین رقص جمل
رباعی شمارهٔ ۱۳۴۴ : من عهد شکسته بر شکستی بزنم
غزل شمارهٔ ۱۳۴۵ : تو مرا می بده و مست بخوابان و بهل
رباعی شمارهٔ ۱۳۴۵ : من غیر ترا گزین ندارم چکنم
غزل شمارهٔ ۱۳۴۶ : رفت عمرم در سر سودای دل
رباعی شمارهٔ ۱۳۴۶ : من قاعدهٔ درد و دوا میشکنم
غزل شمارهٔ ۱۳۴۷ : سوی آن سلطان خوبان الرحیل
رباعی شمارهٔ ۱۳۴۷ : من کاستهٔ وفای آن مهرویم
غزل شمارهٔ ۱۳۴۸ : امروز روز شادی و امسال سال گل
رباعی شمارهٔ ۱۳۴۸ : من گردانم مطرب گردان خواهم
غزل شمارهٔ ۱۳۴۹ : تا نزند آفتاب خیمه نور جلال
رباعی شمارهٔ ۱۳۴۹ : من گرسنهام نشاط سیری دارم
غزل شمارهٔ ۱۳۵۰ : چشم تو با چشم من هر دم بیقیل و قال
رباعی شمارهٔ ۱۳۵۰ : من مالک ملک لامکانی شدهام
غزل شمارهٔ ۱۳۵۱ : شد پی این لولیان در حرم ذوالجلال
رباعی شمارهٔ ۱۳۵۱ : من مهر تو بر تارک افلاک نهم
غزل شمارهٔ ۱۳۵۲ : چند از این قیل و قال عشق پرست و ببال
رباعی شمارهٔ ۱۳۵۲ : من نای توام از لب تو مینوشم
غزل شمارهٔ ۱۳۵۳ : چگونه برنپرد جان چو از جناب جلال
رباعی شمارهٔ ۱۳۵۳ : من نیز چو تو عاقل و هشیار بدم
غزل شمارهٔ ۱۳۵۴ : تو را سعادت بادا در آن جمال و جلال
رباعی شمارهٔ ۱۳۵۴ : من همچو کسی نشسته بر اسب خام
غزل شمارهٔ ۱۳۵۵ : دو چشم اگر بگشادی به آفتاب وصال
رباعی شمارهٔ ۱۳۵۵ : من یک جانم که صد هزار است تنم
غزل شمارهٔ ۱۳۵۶ : اگر درآید ناگه صنم زهی اقبال
رباعی شمارهٔ ۱۳۵۶ : مهتاب بلند گشت و ما پست شدیم
غزل شمارهٔ ۱۳۵۷ : پیام کرد مرا بامداد بحر عسل
رباعی شمارهٔ ۱۳۵۷ : میپنداری که از غمانت رستم
غزل شمارهٔ ۱۳۵۸ : به گوش دل پنهانی بگفت رحمت کل
رباعی شمارهٔ ۱۳۵۸ : میپنداری که من به فرمان خودم
غزل شمارهٔ ۱۳۵۹ : ز خود شدم ز جمال پر از صفا ای دل
رباعی شمارهٔ ۱۳۵۹ : میگوید دف که هان بزن بر رویم
غزل شمارهٔ ۱۳۶۰ : باده ده ای ساقی جان باده بیدرد و دغل
رباعی شمارهٔ ۱۳۶۰ : ناساز از آنیم که سازی داریم
غزل شمارهٔ ۱۳۶۱ : عمرک یا واحدا فی درجات الکمال
رباعی شمارهٔ ۱۳۶۱ : نی از پی کسب سوی بازار شویم
غزل شمارهٔ ۱۳۶۲ : لجکنن اغلن هی بزه کلکل
رباعی شمارهٔ ۱۳۶۲ : نی دست که در مصاف خونریز کنم
غزل شمارهٔ ۱۳۶۳ : کجکنن اغلن اودیا کلکل
رباعی شمارهٔ ۱۳۶۳ : نی سخرهٔ آسمان پیروزه شوم
غزل شمارهٔ ۱۳۶۴ : ایها النور فی الفؤاد تعال
رباعی شمارهٔ ۱۳۶۴ : هر گه که دل از خلق جدا میبینم
غزل شمارهٔ ۱۳۶۵ : یا منیر البدر قد اوضحت بالبلبال بال
رباعی شمارهٔ ۱۳۶۵ : همچون سر زلف تو پریشان توایم
غزل شمارهٔ ۱۳۶۶ : یا بدیع الحسن قد اوضحت بالبلبال بال
رباعی شمارهٔ ۱۳۶۶ : هم خوان توایم و نیز مهمان توایم
غزل شمارهٔ ۱۳۶۷ : رشاء العشق حبیبی لشرود و مضل
رباعی شمارهٔ ۱۳۶۷ : هم مستم و هم بادهٔ مستان توام
غزل شمارهٔ ۱۳۶۸ : عمرک یا واحدا فی درجات الکمال
رباعی شمارهٔ ۱۳۶۸ : هم منزل عشق و هم رهت میبینم
غزل شمارهٔ ۱۳۶۹ : تعال یا مدد العیش و السرور تعال
رباعی شمارهٔ ۱۳۶۹ : هوش عاشق کجا بود سوی نسیم
غزل شمارهٔ ۱۳۷۰ : آمد بهار ای دوستان منزل سوی بستان کنیم
رباعی شمارهٔ ۱۳۷۰ : یار آمده یار آمده ره بگشائیم
غزل شمارهٔ ۱۳۷۱ : ای عاشقان ای عاشقان پیمانه را گم کردهام
رباعی شمارهٔ ۱۳۷۱ : یا صورت خودنمای تا نقش کنیم
غزل شمارهٔ ۱۳۷۲ : این بار من یک بارگی در عاشقی پیچیدهام
رباعی شمارهٔ ۱۳۷۲ : یرغوش بک و قیر بک و سالارم
غزل شمارهٔ ۱۳۷۳ : هان ای طبیب عاشقان دستی فروکش بر برم
رباعی شمارهٔ ۱۳۷۳ : یک بار دگر قبول کن بندگیم
غزل شمارهٔ ۱۳۷۴ : ای عاشقان ای عاشقان من خاک را گوهر کنم
رباعی شمارهٔ ۱۳۷۴ : یک جرعه ز جام تو تمامست تمام
غزل شمارهٔ ۱۳۷۵ : بازآمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم
رباعی شمارهٔ ۱۳۷۵ : یک چند به کودکی به استاد شدیم
غزل شمارهٔ ۱۳۷۶ : کاری ندارد این جهان تا چند گل کاری کنم
رباعی شمارهٔ ۱۳۷۶ : یک دم که ز دیدار تو یک سو افتم
غزل شمارهٔ ۱۳۷۷ : ای با من و پنهان چو دل از دل سلامت می کنم
رباعی شمارهٔ ۱۳۷۷ : آشفته همی روی بکوئی ای جان
غزل شمارهٔ ۱۳۷۸ : ای آسمان این چرخ من زان ماه رو آموختم
رباعی شمارهٔ ۱۳۷۸ : آمد دل من بهر نشانم گفتن
غزل شمارهٔ ۱۳۷۹ : آمد خیال خوش که من از گلشن یار آمدم
رباعی شمارهٔ ۱۳۷۹ : آمد شب و غمهای تو همچون عسسان
غزل شمارهٔ ۱۳۸۰ : دی بر سرم تاج زری بنهاده است آن دلبرم
رباعی شمارهٔ ۱۳۸۰ : آن حلوائی که کم رسد زو به دهن
غزل شمارهٔ ۱۳۸۱ : هرگز ندانم راندن مستی که افتد بر درم
رباعی شمارهٔ ۱۳۸۱ : آن صورت غیبی که شندیش دشمن
غزل شمارهٔ ۱۳۸۲ : ای ساقی روشن دلان بردار سغراق کرم
رباعی شمارهٔ ۱۳۸۲ : آن کس که نساخت با لقای یاران
غزل شمارهٔ ۱۳۸۳ : تا من بدیدم روی تو ای ماه و شمع روشنم
رباعی شمارهٔ ۱۳۸۳ : آنکو طمع وفا برد بر شکران
غزل شمارهٔ ۱۳۸۴ : عشقا تو را قاضی برم کاشکستیم همچون صنم
رباعی شمارهٔ ۱۳۸۴ : آن کیست کز این تیر نشد همچو کمان
غزل شمارهٔ ۱۳۸۵ : بس جهد می کردم که من آیینه نیکی شوم
رباعی شمارهٔ ۱۳۸۵ : احرام درش گیرد لافرمان کن
غزل شمارهٔ ۱۳۸۶ : آمد بهار ای دوستان منزل به سروستان کنیم
رباعی شمارهٔ ۱۳۸۶ : از بسکه برآورد غمت آه از من
غزل شمارهٔ ۱۳۸۷ : هین خیره خیره می نگر اندر رخ صفراییم
رباعی شمارهٔ ۱۳۸۷ : از بسکه فساد و ابلهی زاد از من
غزل شمارهٔ ۱۳۸۸ : ای نفس کل صورت مکن وی عقل کل بشکن قلم
رباعی شمارهٔ ۱۳۸۸ : از حاصل کار این جهانی کردن
غزل شمارهٔ ۱۳۸۹ : ای پاک رو چون جام جم وز عشق آن مه متهم
رباعی شمارهٔ ۱۳۸۹ : از روز شریفتر شد از وی شب من
غزل شمارهٔ ۱۳۹۰ : بازآمدم بازآمدم از پیش آن یار آمدم
رباعی شمارهٔ ۱۳۹۰ : از عمر که پربار شود هردم من
غزل شمارهٔ ۱۳۹۱ : تا کی به حبس این جهان من خویش زندانی کنم
رباعی شمارهٔ ۱۳۹۱ : اسرار مرا نهانی اندر جان کن
غزل شمارهٔ ۱۳۹۲ : یار شدم یار شدم با غم تو یار شدم
رباعی شمارهٔ ۱۳۹۲ : امروز مراست روز میدان منشین
غزل شمارهٔ ۱۳۹۳ : مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم
رباعی شمارهٔ ۱۳۹۳ : امشب منم و هزار صوفی پنهان
غزل شمارهٔ ۱۳۹۴ : دفع مده دفع مده من نروم تا نخورم
رباعی شمارهٔ ۱۳۹۴ : ای آنکه گرفتهای به دستان دستان
غزل شمارهٔ ۱۳۹۵ : مطرب عشق ابدم زخمه عشرت بزنم
رباعی شمارهٔ ۱۳۹۵ : ای بیتو حرام زندگانی ای جان
غزل شمارهٔ ۱۳۹۶ : باز در اسرار روم جانب آن یار روم
رباعی شمارهٔ ۱۳۹۶ : ای بیتو حرام زندگانی کردن
غزل شمارهٔ ۱۳۹۷ : زین دو هزاران من و ما ای عجبا من چه منم
رباعی شمارهٔ ۱۳۹۷ : ای جانب عشاق به خیره نگران
غزل شمارهٔ ۱۳۹۸ : جمع تو دیدم پس از این هیچ پریشان نشوم
رباعی شمارهٔ ۱۳۹۸ : ای جان منزه ز غم پالودن
غزل شمارهٔ ۱۳۹۹ : هر نفسی تازه ترم کز سر روزن بپرم
رباعی شمارهٔ ۱۳۹۹ : ای جمله جهان بروی خوبت نگران
غزل شمارهٔ ۱۴۰۰ : تیز دوم تیز دوم تا به سواران برسم
رباعی شمارهٔ ۱۴۰۰ : ای خورده مرا جگر برای دگران
غزل شمارهٔ ۱۴۰۱ : کوه نیم سنگ نیم چونک گدازان نشوم
رباعی شمارهٔ ۱۴۰۱ : ای خوی تو در جهان می و شیر ای جان
غزل شمارهٔ ۱۴۰۲ : دوش چه خوردهای بگو ای بت همچو شکرم
رباعی شمارهٔ ۱۴۰۲ : ای داد که هست جمله بیدار از من
غزل شمارهٔ ۱۴۰۳ : آمدهام که سر نهم عشق تو را به سر برم
رباعی شمارهٔ ۱۴۰۳ : ای در دو جهان یگانه تعجیل مکن
غزل شمارهٔ ۱۴۰۴ : کار مرا چو او کند کار دگر چرا کنم
رباعی شمارهٔ ۱۴۰۴ : ای دف تو بخوان ز دفتر مشتاقان
غزل شمارهٔ ۱۴۰۵ : میل هواش می کنم طال بقاش می زنم
رباعی شمارهٔ ۱۴۰۵ : ای دل تو در این واقعه دمسازی کن
غزل شمارهٔ ۱۴۰۶ : هر شب و هر سحر تو را من به دعا بخواستم
رباعی شمارهٔ ۱۴۰۶ : ای دل چه شدی ز دست دستی میزن
غزل شمارهٔ ۱۴۰۷ : دوش چه خوردهای بگو ای بت همچو شکرم
رباعی شمارهٔ ۱۴۰۷ : ای دوست قبولم کن و جانم بستان
غزل شمارهٔ ۱۴۰۸ : تا به کی ای شکر چو تن بیدل و جان فغان کنم
رباعی شمارهٔ ۱۴۰۸ : ای رفته ز یاران تو به یک گوشه کران
غزل شمارهٔ ۱۴۰۹ : ای تو بداده در سحر از کف خویش بادهام
رباعی شمارهٔ ۱۴۰۹ : ای روی تو باغ و چمن هر دو جهان
غزل شمارهٔ ۱۴۱۰ : تا که اسیر و عاشق آن صنم چو جان شدم
رباعی شمارهٔ ۱۴۱۰ : ای روی تو کعبهٔ دل و قبلهٔ جان
غزل شمارهٔ ۱۴۱۱ : گرم درآ و دم مده باده بیار ای صنم
رباعی شمارهٔ ۱۴۱۱ : ای زخم تو خوشتر از دوای دگران
غزل شمارهٔ ۱۴۱۲ : بیا هر کس که می خواهد که تا با وی گرو بندم
رباعی شمارهٔ ۱۴۱۲ : ای زخم زننده بر رباب دل من
غزل شمارهٔ ۱۴۱۳ : کشید این دل گریبانم به سوی کوی آن یارم
رباعی شمارهٔ ۱۴۱۳ : ای سنگ ز سودای لبت آبستان
غزل شمارهٔ ۱۴۱۴ : درخت و آتشی دیدم ندا آمد که جانانم
رباعی شمارهٔ ۱۴۱۴ : ای شاه تو مات گشته را مات مکن
غزل شمارهٔ ۱۴۱۵ : ز فرزین بند آن رخ من چه شهماتم چه شهماتم
رباعی شمارهٔ ۱۴۱۵ : ای عادت تو خشم و جفا ورزیدن
غزل شمارهٔ ۱۴۱۶ : ترش رویی و خشمینی چنین شیرین ندیدستم
رباعی شمارهٔ ۱۴۱۶ : ای عادت عشق عین ایمان خوردن
غزل شمارهٔ ۱۴۱۷ : به حق روی تو که من چنین رویی ندیدستم
رباعی شمارهٔ ۱۴۱۷ : ای عاشق گفتار و تفاصیل سخن
غزل شمارهٔ ۱۴۱۸ : دلا مشتاق دیدارم غریب و عاشق و مستم
رباعی شمارهٔ ۱۴۱۸ : ای عالم دل از تو شده قابل جان
غزل شمارهٔ ۱۴۱۹ : بگفتم حال دل گویم از آن نوعی که دانستم
رباعی شمارهٔ ۱۴۱۹ : ای عشق تو در جان کسی و آن کس من
غزل شمارهٔ ۱۴۲۰ : اگر شد سود و سرمایه چه غمگینی چو من هستم
رباعی شمارهٔ ۱۴۲۰ : ای کرده ز گل دستک من پایک من
غزل شمارهٔ ۱۴۲۱ : بیا بشنو که من پیش و پس اسبت چرا گردم
رباعی شمارهٔ ۱۴۲۱ : ای گرسنهٔ وصل تو سیران جهان
غزل شمارهٔ ۱۴۲۲ : طواف حاجیان دارم بگرد یار می گردم
رباعی شمارهٔ ۱۴۲۲ : ای لعل لبت معدن شکر چیدن
غزل شمارهٔ ۱۴۲۳ : تو تا دوری ز من جانا چنین بیجان همیگردم
رباعی شمارهٔ ۱۴۲۳ : ای ماه لطیف جانفزا خرمن من
غزل شمارهٔ ۱۴۲۴ : بگفتم عذر با دلبر که بیگه بود و ترسیدم
رباعی شمارهٔ ۱۴۲۴ : ای مجمع دل راه پراکنده مزن
غزل شمارهٔ ۱۴۲۵ : دعا گویی است کار من بگویم تا نطق دارم
رباعی شمارهٔ ۱۴۲۵ : ای مفخر و سلطان همه دلداران
غزل شمارهٔ ۱۴۲۶ : چه دانی تو که در باطن چه شاهی همنشین دارم
رباعی شمارهٔ ۱۴۲۶ : ای مونس روزگار چونی بی من
غزل شمارهٔ ۱۴۲۷ : من از اقلیم بالایم سر عالم نمیدارم
رباعی شمارهٔ ۱۴۲۷ : ای نالهٔ عشق تو رباب دل من
غزل شمارهٔ ۱۴۲۸ : همه بازان عجب ماندند در آهنگ پروازم
رباعی شمارهٔ ۱۴۲۸ : این بنده مراعات نداند کردن
غزل شمارهٔ ۱۴۲۹ : نه آن بیبهره دلدارم که از دلدار بگریزم
رباعی شمارهٔ ۱۴۲۹ : این دیدهٔ من کز نگرد دور از من
غزل شمارهٔ ۱۴۳۰ : نهادم پای در عشق که بر عشاق سر باشم
رباعی شمارهٔ ۱۴۳۰ : ای یار به انکار سوی ما نگران
غزل شمارهٔ ۱۴۳۱ : مرا چون کم فرستی غم حزین و تنگ دل باشم
رباعی شمارهٔ ۱۴۳۱ : ای یار بیا و بر دلم بر میزان
غزل شمارهٔ ۱۴۳۲ : تو خود دانی که من بیتو عدم باشم عدم باشم
رباعی شمارهٔ ۱۴۳۲ : ای یک قدح از درد تو دریای جهان
غزل شمارهٔ ۱۴۳۳ : من آنم کز خیالاتش تراشنده وثن باشم
رباعی شمارهٔ ۱۴۳۳ : با دل گفتم اگر بود جای سخن
غزل شمارهٔ ۱۴۳۴ : چو آمد روی مه رویم که باشم من که من باشم
رباعی شمارهٔ ۱۴۳۴ : با دل گفتم عشق تو آغاز مکن
غزل شمارهٔ ۱۴۳۵ : به گرد دل همیگردی چه خواهی کرد می دانم
رباعی شمارهٔ ۱۴۳۵ : باغست و بهار و سر و عالی ای جان
غزل شمارهٔ ۱۴۳۶ : تو خورشیدی و یا زهره و یا ماهی نمیدانم
رباعی شمارهٔ ۱۴۳۶ : بیدل من و بیدل تو و بیدل تو و من
غزل شمارهٔ ۱۴۳۷ : چو رعد و برق می خندد ثنا و حمد می خوانم
رباعی شمارهٔ ۱۴۳۷ : با هر دو جهان چو رنگ باید بودن
غزل شمارهٔ ۱۴۳۸ : ندارد پای عشق او دل بیدست و بیپایم
رباعی شمارهٔ ۱۴۳۸ : بر خسته دلان راه ملامت میزن
غزل شمارهٔ ۱۴۳۹ : من این ایوان نه تو را نمیدانم نمیدانم
رباعی شمارهٔ ۱۴۳۹ : بر گرد جهان این دل آوارهٔ من
غزل شمارهٔ ۱۴۴۰ : بنه ای سبز خنگ من فراز آسمانها سم
رباعی شمارهٔ ۱۴۴۰ : بر گردن ما بهانهای خواهی بستن
غزل شمارهٔ ۱۴۴۱ : بنه ای سبز خنگ من فراز آسمانها سم
رباعی شمارهٔ ۱۴۴۱ : بسیار علاقهها بباید ای جان
غزل شمارهٔ ۱۴۴۲ : زهی سرگشته در عالم سر و سامان که من دارم
رباعی شمارهٔ ۱۴۴۲ : پالوده شوی در طلب پالودن
غزل شمارهٔ ۱۴۴۳ : بشستم تخته هستی سر عالم نمیدارم
رباعی شمارهٔ ۱۴۴۳ : پیموده شدم ز راه تو پیمودن
غزل شمارهٔ ۱۴۴۴ : ای عشق که کردستی تو زیر و زبر خوابم
رباعی شمارهٔ ۱۴۴۴ : تا با خودی دوری ارچه هستی با من
غزل شمارهٔ ۱۴۴۵ : من دلق گرو کردم عریان خراباتم
رباعی شمارهٔ ۱۴۴۵ : تا روی تو قبلهام شد ای جان جهان
غزل شمارهٔ ۱۴۴۶ : گر بیدل و بیدستم وز عشق تو پابستم
رباعی شمارهٔ ۱۴۴۶ : توبه کردم ز توبه کردن ای جان
غزل شمارهٔ ۱۴۴۷ : رفتم به طبیب جان گفتم که ببین دستم
رباعی شمارهٔ ۱۴۴۷ : تو شاه دل منی و شاهی میکن
غزل شمارهٔ ۱۴۴۸ : در مجلس آن رستم در عربده بنشستم
رباعی شمارهٔ ۱۴۴۸ : جانم بر آن قوم که جانند ایشان
غزل شمارهٔ ۱۴۴۹ : زان می که ز بوی او شوریده و سرمستم
رباعی شمارهٔ ۱۴۴۹ : جانهاست همه جانوران را جز جان
غزل شمارهٔ ۱۴۵۰ : بستان قدح از دستم ای مست که من مستم
رباعی شمارهٔ ۱۴۵۰ : جز بادهٔ لعل لامکان یاد مکن
غزل شمارهٔ ۱۴۵۱ : گر تو بنمی خسپی بنشین تو که من خفتم
رباعی شمارهٔ ۱۴۵۱ : جز جام جلالت اجل نوش مکن
غزل شمارهٔ ۱۴۵۲ : ساقی چو شه من بد بیش از دگران خوردم
رباعی شمارهٔ ۱۴۵۲ : چون شاه جهان نیست کسی در دو جهان
غزل شمارهٔ ۱۴۵۳ : در آینه چون بینم نقش تو به گفت آرم
رباعی شمارهٔ ۱۴۵۳ : چندین به تو بر مهر و وفا بستهٔ من
غزل شمارهٔ ۱۴۵۴ : گفتم به مهی کز تو صد گونه طرب دارم
رباعی شمارهٔ ۱۴۵۴ : چون آتش میشود عذارش به سخن
غزل شمارهٔ ۱۴۵۵ : ای خواجه سلام علیک من عزم سفر دارم
رباعی شمارهٔ ۱۴۵۵ : چون بنده نهای ندای شاهی میزن
غزل شمارهٔ ۱۴۵۶ : توبه نکنم هرگز زین جرم که من دارم
رباعی شمارهٔ ۱۴۵۶ : چون جوشش خنب عشق دیدم ز تو من
غزل شمارهٔ ۱۴۵۷ : من خفته وشم اما بس آگه و بیدارم
رباعی شمارهٔ ۱۴۵۷ : حرص و حسد و کینه ز دل بیرون کن
غزل شمارهٔ ۱۴۵۸ : یک لحظه و یک ساعت دست از تو نمیدارم
رباعی شمارهٔ ۱۴۵۸ : چون زرد و نزار دید او رو یک من
غزل شمارهٔ ۱۴۵۹ : تا عاشق آن یارم بیکارم و بر کارم
رباعی شمارهٔ ۱۴۵۹ : خود حال دلی بود پریشانتر از این
غزل شمارهٔ ۱۴۶۰ : بشکسته سر خلقی سر بسته که رنجورم
رباعی شمارهٔ ۱۴۶۰ : در بادهکشی تو خویش را ریشه مکن
غزل شمارهٔ ۱۴۶۱ : پایی به میان درنه تا عیش ز سر گیرم
رباعی شمارهٔ ۱۴۶۱ : در بحر کرم حرص و حسد پیمودن
غزل شمارهٔ ۱۴۶۲ : صورتگر نقاشم هر لحظه بتی سازم
رباعی شمارهٔ ۱۴۶۲ : در پوش سلاح وقت جنگ است ای جان
غزل شمارهٔ ۱۴۶۳ : شاگرد تو می باشم گر کودن و کژپوزم
رباعی شمارهٔ ۱۴۶۳ : در چشم منست ابروی همچو کمان
غزل شمارهٔ ۱۴۶۴ : سر برمزن از هستی تا راه نگردد گم
رباعی شمارهٔ ۱۴۶۴ : در حضرت توحید پس و پیش مدان
غزل شمارهٔ ۱۴۶۵ : ای کرده تو مهمانم در پیش درآ جانم
رباعی شمارهٔ ۱۴۶۵ : در دیدهٔ ما نگر جمال حق بین
غزل شمارهٔ ۱۴۶۶ : در عشق سلیمانی من همدم مرغانم
رباعی شمارهٔ ۱۴۶۶ : در راه نیاز فرد باید بودن
غزل شمارهٔ ۱۴۶۷ : این شکل که من دارم ای خواجه که را مانم
رباعی شمارهٔ ۱۴۶۷ : در عشق تو شوخ و شنگ باید بودن
غزل شمارهٔ ۱۴۶۸ : امروز خوشم با تو جان تو و فردا هم
رباعی شمارهٔ ۱۴۶۸ : دل از طلب خوبی بیچون گشتن
غزل شمارهٔ ۱۴۶۹ : بیخود شدهام لیکن بیخودتر از این خواهم
رباعی شمارهٔ ۱۴۶۹ : دل باغ نهانست و درختان پنهان
غزل شمارهٔ ۱۴۷۰ : جانم به فدا بادا آن را که نمیگویم
رباعی شمارهٔ ۱۴۷۰ : دل برد ز من دوش به صد عشق و فسون
غزل شمارهٔ ۱۴۷۱ : مخمورم پرخواره اندازه نمیدانم
رباعی شمارهٔ ۱۴۷۱ : دل گرسنهٔ عید تو شد چون رمضان
غزل شمارهٔ ۱۴۷۲ : دگربار دگربار ز زنجیر بجستم
رباعی شمارهٔ ۱۴۷۲ : دلها مثل رباب و عشق تو کمان
غزل شمارهٔ ۱۴۷۳ : بیایید بیایید به گلزار بگردیم
رباعی شمارهٔ ۱۴۷۳ : دوش آنچه برفت در میان تو و من
غزل شمارهٔ ۱۴۷۴ : حکیمیم طبیبیم ز بغداد رسیدیم
رباعی شمارهٔ ۱۴۷۴ : دوشست دیدم یار جدائی جویان
غزل شمارهٔ ۱۴۷۵ : بجوشید بجوشید که ما اهل شعاریم
رباعی شمارهٔ ۱۴۷۵ : دی از تو چنان بدم که گل در بستان
غزل شمارهٔ ۱۴۷۶ : طبیبیم حکیمیم طبیبان قدیمیم
رباعی شمارهٔ ۱۴۷۶ : دیدم رویت بتا تو روپوش مکن
غزل شمارهٔ ۱۴۷۷ : از اول امروز چو آشفته و مستیم
رباعی شمارهٔ ۱۴۷۷ : رفتم به طبیب و گفتم ای زینالدین
غزل شمارهٔ ۱۴۷۸ : المنه لله که ز پیکار رهیدیم
رباعی شمارهٔ ۱۴۷۸ : رفتی و نرفت ای بت بگزیدهٔ من
غزل شمارهٔ ۱۴۷۹ : آن خانه که صد بار در او مایده خوردیم
رباعی شمارهٔ ۱۴۷۹ : رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین
غزل شمارهٔ ۱۴۸۰ : خیزید مخسپید که نزدیک رسیدیم
رباعی شمارهٔ ۱۴۸۰ : رو درد گزین درد گزین درد گزین
غزل شمارهٔ ۱۴۸۱ : ما آتش عشقیم که در موم رسیدیم
رباعی شمارهٔ ۱۴۸۱ : روزیکه گذر کنی به خر پشتهٔ من
غزل شمارهٔ ۱۴۸۲ : چون در عدم آییم و سر از یار برآریم
رباعی شمارهٔ ۱۴۸۲ : زان خسرو جان تو مهر شاهی بستان
غزل شمارهٔ ۱۴۸۳ : امروز مها خویش ز بیگانه ندانیم
رباعی شمارهٔ ۱۴۸۳ : سرمست توام نه از می و نز افیون
غزل شمارهٔ ۱۴۸۴ : بشکن قدح باده که امروز چنانیم
رباعی شمارهٔ ۱۴۸۴ : سرمست شدم در هوس سرمستان
غزل شمارهٔ ۱۴۸۵ : صبح است و صبوح است بر این بام برآییم
رباعی شمارهٔ ۱۴۸۵ : شاخ گل تر بر سر عنبر میزن
غزل شمارهٔ ۱۴۸۶ : چون آینه رازنما باشد جانم
رباعی شمارهٔ ۱۴۸۶ : شب رفت و نرفت ای بت سیمین برمن
غزل شمارهٔ ۱۴۸۷ : امروز چنانم که خر از بار ندانم
رباعی شمارهٔ ۱۴۸۷ : شد کودکی و رفت جوانی ز جوان
غزل شمارهٔ ۱۴۸۸ : ای خواجه بفرما به کی مانم به کی مانم
رباعی شمارهٔ ۱۴۸۸ : شمع ازلست عالم افروزی من
غزل شمارهٔ ۱۴۸۹ : ساقی ز پی عشق روان است روانم
رباعی شمارهٔ ۱۴۸۹ : شوری دارم که برنتابد گردون
غزل شمارهٔ ۱۴۹۰ : از شهر تو رفتیم تو را سیر ندیدیم
رباعی شمارهٔ ۱۴۹۰ : صورت همه مقبول هیولا میدان
غزل شمارهٔ ۱۴۹۱ : خلقان همه نیکند جز این تن که گزیدیم
رباعی شمارهٔ ۱۴۹۱ : طبع تو چو سنگست و دلت چون آهن
غزل شمارهٔ ۱۴۹۲ : بار دگر از راه سوی چاه رسیدیم
رباعی شمارهٔ ۱۴۹۲ : طبعی نه که با دوست در آمیزم من
غزل شمارهٔ ۱۴۹۳ : ما عاشق و سرگشته و شیدای دمشقیم
رباعی شمارهٔ ۱۴۹۳ : عقلی که خلاف تو گزیدن نتوان
غزل شمارهٔ ۱۴۹۴ : افتادم افتادم در آبی افتادم
رباعی شمارهٔ ۱۴۹۴ : عید آمد و عیدانه جمال سلطان
غزل شمارهٔ ۱۴۹۵ : اگر تو نیستی در عاشقی خام
رباعی شمارهٔ ۱۴۹۵ : فرخ باشد جمال سلطان دیدن
غزل شمارهٔ ۱۴۹۶ : چه دیدم خواب شب کامروز مستم
رباعی شمارهٔ ۱۴۹۶ : گر تیغ اجل مرا کند بیسر و جان
غزل شمارهٔ ۱۴۹۷ : به جان جمله مستان که مستم
رباعی شمارهٔ ۱۴۹۷ : گر دست بشد ز کار پائی میزن
غزل شمارهٔ ۱۴۹۸ : بیا کز غیر تو بیزار گشتم
رباعی شمارهٔ ۱۴۹۸ : گر شادم و گر عراق و گر لورستان
غزل شمارهٔ ۱۴۹۹ : بیا کز عشق تو دیوانه گشتم
رباعی شمارهٔ ۱۴۹۹ : گر کشته شوم به نزد و پیکار تو من
غزل شمارهٔ ۱۵۰۰ : چنان مست است از آن دم جان آدم
رباعی شمارهٔ ۱۵۰۰ : گر مشتاقی به پیش مشتاق نشین
غزل شمارهٔ ۱۵۰۱ : منم فتنه هزاران فتنه زادم
رباعی شمارهٔ ۱۵۰۱ : کس نیست به غیر از او در این جمله جهان
غزل شمارهٔ ۱۵۰۲ : ز زندان خلق را آزاد کردم
رباعی شمارهٔ ۱۵۰۲ : گفتم که بر حریف غمگین منشین
غزل شمارهٔ ۱۵۰۳ : غلامم خواجه را آزاد کردم
رباعی شمارهٔ ۱۵۰۳ : گفتم مکن ایروت حسن خوت حسن
غزل شمارهٔ ۱۵۰۴ : حسودان را ز غم آزاد کردم
رباعی شمارهٔ ۱۵۰۴ : گلباغ نهانست و درختان پنهان
غزل شمارهٔ ۱۵۰۵ : یکی مطرب همیخواهم در این دم
رباعی شمارهٔ ۱۵۰۵ : ما زیبائیم خویش را زیبا کن
غزل شمارهٔ ۱۵۰۶ : همیشه من چنین مجنون نبودم
رباعی شمارهٔ ۱۵۰۶ : ما کاهگلان عشق و پهلو به زمین
غزل شمارهٔ ۱۵۰۷ : ایا یاری که در تو ناپدیدم
رباعی شمارهٔ ۱۵۰۷ : ما مرد سنانیم نه از بهر سه نان
غزل شمارهٔ ۱۵۰۸ : سفر کردم به هر شهری دویدم
رباعی شمارهٔ ۱۵۰۸ : مجموع جهان عاشق یک پارهٔ من
غزل شمارهٔ ۱۵۰۹ : سفر کردم به هر شهری دویدم
رباعی شمارهٔ ۱۵۰۹ : معشوق من از همه نهانست بدان
غزل شمارهٔ ۱۵۱۰ : اگر عشقت به جای جان ندارم
رباعی شمارهٔ ۱۵۱۰ : من بندهٔ مستی که بود دست زنان
غزل شمارهٔ ۱۵۱۱ : بیا ای آنک بردی تو قرارم
رباعی شمارهٔ ۱۵۱۱ : من بیرخ تو باده ندانم خوردن
غزل شمارهٔ ۱۵۱۲ : گهی در گیرم و گه بام گیرم
رباعی شمارهٔ ۱۵۱۲ : من بینم آنرا که نمیبینم من
غزل شمارهٔ ۱۵۱۳ : اگر سرمست اگر مخمور باشم
رباعی شمارهٔ ۱۵۱۳ : من کاغذهای مصر و بغداد ای جان
غزل شمارهٔ ۱۵۱۴ : خداوندا مده آن یار را غم
رباعی شمارهٔ ۱۵۱۴ : من عاشق عشق و عشق هم عاشق من
غزل شمارهٔ ۱۵۱۵ : چه نزدیک است جان تو به جانم
رباعی شمارهٔ ۱۵۱۵ : من کی خندم تات نبینم خندان
غزل شمارهٔ ۱۵۱۶ : چه نزدیک است جان تو به جانم
رباعی شمارهٔ ۱۵۱۶ : مردان تو در دایرهٔ کن فیکون
غزل شمارهٔ ۱۵۱۷ : مرا گویی که رایی من چه دانم
رباعی شمارهٔ ۱۵۱۷ : نزدیک منی مرا مبین چون دوران
غزل شمارهٔ ۱۵۱۸ : من آن ماهم که اندر لامکانم
رباعی شمارهٔ ۱۵۱۸ : هر خانه که بیچراغ باشد ای جان
غزل شمارهٔ ۱۵۱۹ : بیا کامروز بیرون از جهانم
رباعی شمارهٔ ۱۵۱۹ : هر روز خوش است منزلی بسپردن
غزل شمارهٔ ۱۵۲۰ : مرا پرسی که چونی بین که چونم
رباعی شمارهٔ ۱۵۲۰ : هر روز نو برآئی ای دلبر جان
غزل شمارهٔ ۱۵۲۱ : من از عالم تو را تنها گزینم
رباعی شمارهٔ ۱۵۲۱ : هر مطرب کو نیست ز دل دفتر خوان
غزل شمارهٔ ۱۵۲۲ : ورا خواهم دگر یاری نخواهم
رباعی شمارهٔ ۱۵۲۲ : هشدار که میروند هر سو غولان
غزل شمارهٔ ۱۵۲۳ : نه آن شیرم که با دشمن برآیم
رباعی شمارهٔ ۱۵۲۳ : هم خانه از آن اوست و هم جامه و نان
غزل شمارهٔ ۱۵۲۴ : چو آب آهسته زیر که درآیم
رباعی شمارهٔ ۱۵۲۴ : هم نور دل منی و هم راحت جان
غزل شمارهٔ ۱۵۲۵ : ز قند یار تا شاخی نخایم
رباعی شمارهٔ ۱۵۲۵ : هنگام اجل چو جان بپردازد تن
غزل شمارهٔ ۱۵۲۶ : از آن باده ندانم چون فنایم
رباعی شمارهٔ ۱۵۲۶ : یا دلبر من باید و یا دل بر من
غزل شمارهٔ ۱۵۲۷ : بیا کامروز گرد یار گردیم
رباعی شمارهٔ ۱۵۲۷ : یارب چه دلست این و چه خو دارد این
غزل شمارهٔ ۱۵۲۸ : به پیش باد تو ما همچو گردیم
رباعی شمارهٔ ۱۵۲۸ : یا اوحد بالجمال یا جانمسن
غزل شمارهٔ ۱۵۲۹ : شب دوشینه ما بیدار بودیم
رباعی شمارهٔ ۱۵۲۹ : آن رهزن دل که پای کوبانم از او
غزل شمارهٔ ۱۵۳۰ : من و تو دوش شب بیدار بودیم
رباعی شمارهٔ ۱۵۳۰ : آن شاه که هست عقل دیوانهٔ او
غزل شمارهٔ ۱۵۳۱ : بیا کامروز شه را ما شکاریم
رباعی شمارهٔ ۱۵۳۱ : آن شخص که رشک برد بر جامهٔ تو
غزل شمارهٔ ۱۵۳۲ : بیا تا عاشقی از سر بگیریم
رباعی شمارهٔ ۱۵۳۲ : آن کس که همیشه دل پر از دردم از او
غزل شمارهٔ ۱۵۳۳ : بیا امروز ما مهمان میریم
رباعی شمارهٔ ۱۵۳۳ : آن لاله رخی که با رخ زردم از او
غزل شمارهٔ ۱۵۳۴ : بیا ما چند کس با هم بسازیم
رباعی شمارهٔ ۱۵۳۴ : از جان بشنیدهام نوای غم تو
غزل شمارهٔ ۱۵۳۵ : بیا تا قدر یک دیگر بدانیم
رباعی شمارهٔ ۱۵۳۵ : از گنج قدم شدیم ویرانهٔ او
غزل شمارهٔ ۱۵۳۶ : میان ما درآ ما عاشقانیم
رباعی شمارهٔ ۱۵۳۶ : ای آب از این دیدهٔ بیخواب برو
غزل شمارهٔ ۱۵۳۷ : چرا شاید چو ما شه زادگانیم
رباعی شمارهٔ ۱۵۳۷ : ای از دل و جان لطیفتر قالب تو
غزل شمارهٔ ۱۵۳۸ : بر آن بودم که فرهنگی بجویم
رباعی شمارهٔ ۱۵۳۸ : ای پردهٔ پندار پسندیدهٔ تو
غزل شمارهٔ ۱۵۳۹ : مگردان روی خود ای دیده رویم
رباعی شمارهٔ ۱۵۳۹ : ای بسته تو خواب من به چشم جادو
غزل شمارهٔ ۱۵۴۰ : بیا با هم سخن از جان بگوییم
رباعی شمارهٔ ۱۵۴۰ : ای بلبل مست بوستانی برگو
غزل شمارهٔ ۱۵۴۱ : مرا خواندی ز در تو خستی از بام
رباعی شمارهٔ ۱۵۴۱ : ای جان جهان به حق احسانت مرو
غزل شمارهٔ ۱۵۴۲ : چنان مستم چنان مستم من این دم
رباعی شمارهٔ ۱۵۴۲ : ای جان جهان جان و جهان بندهٔ تو
غزل شمارهٔ ۱۵۴۳ : کجایی ساقیا درده مدامم
رباعی شمارهٔ ۱۵۴۳ : ای جان جهان جز تو کسی کیست بگو
غزل شمارهٔ ۱۵۴۴ : مرا گویی چه سانی من چه دانم
رباعی شمارهٔ ۱۵۴۴ : ای چرخ فلک پایهٔ پیروزهٔ تو
غزل شمارهٔ ۱۵۴۵ : شراب شیره انگور خواهم
رباعی شمارهٔ ۱۵۴۵ : ای در دل من میل و تمنا همه تو
غزل شمارهٔ ۱۵۴۶ : رفتم تصدیع از جهان بردم
رباعی شمارهٔ ۱۵۴۶ : ای دل اگرت طاقت غم نیست برو
غزل شمارهٔ ۱۵۴۷ : من با تو حدیث بیزبان گویم
رباعی شمارهٔ ۱۵۴۷ : ای دل تو بهر خیال مغرور مشو
غزل شمارهٔ ۱۵۴۸ : روی تو چو نوبهار دیدم
رباعی شمارهٔ ۱۵۴۸ : ای دل گر ازین حدیث آگاهی تو
غزل شمارهٔ ۱۵۴۹ : زنهار مرا مگو که پیرم
رباعی شمارهٔ ۱۵۴۹ : ای زندگی تن و توانم همه تو
غزل شمارهٔ ۱۵۵۰ : گر از غم عشق عار داریم
رباعی شمارهٔ ۱۵۵۰ : ای ساقی جان برین خوش آواز برو
غزل شمارهٔ ۱۵۵۱ : از اصل چو حورزاد باشیم
رباعی شمارهٔ ۱۵۵۱ : ای ظلمت شب مانع خورشید مشو
غزل شمارهٔ ۱۵۵۲ : ما آفت جان عاشقانیم
رباعی شمارهٔ ۱۵۵۲ : ای عارف گوینده نوائی برگو
غزل شمارهٔ ۱۵۵۳ : ما صحبت همدگر گزینیم
رباعی شمارهٔ ۱۵۵۳ : ای عشرت نزدیک ز ما دور مشو
غزل شمارهٔ ۱۵۵۴ : چون ذره به رقص اندرآییم
رباعی شمارهٔ ۱۵۵۴ : ای ماه چو ابر بس گرستم بیتو
غزل شمارهٔ ۱۵۵۵ : جز جانب دل به دل نیاییم
رباعی شمارهٔ ۱۵۵۵ : ای مشفق فرزند دو بیتی میگو
غزل شمارهٔ ۱۵۵۶ : ای برده نماز من ز هنگام
رباعی شمارهٔ ۱۵۵۶ : با تست مراد از چه روی هر سو تو
غزل شمارهٔ ۱۵۵۷ : یا رب توبه چرا شکستم
رباعی شمارهٔ ۱۵۵۷ : با نامحرم حدیث اسرار مگو
غزل شمارهٔ ۱۵۵۸ : دانی کامروز از چه زردم
رباعی شمارهٔ ۱۵۵۸ : بر آتش چو دیک تو خود را میجو
غزل شمارهٔ ۱۵۵۹ : من دوش به تازه عهد کردم
رباعی شمارهٔ ۱۵۵۹ : بر تختهٔ دل که من نگهبانم و تو
غزل شمارهٔ ۱۵۶۰ : تا عشق تو سوخت همچو عودم
رباعی شمارهٔ ۱۵۶۰ : ترکی که دلم شاد کند خندهٔ او
غزل شمارهٔ ۱۵۶۱ : تا چهره آن یگانه دیدم
رباعی شمارهٔ ۱۵۶۱ : چون پاک شد از رنگ خودی سینهٔ تو
غزل شمارهٔ ۱۵۶۲ : گر ناز تو را به گفت نارم
رباعی شمارهٔ ۱۵۶۲ : خواهی که مقیم و خوش شوی با ما تو
غزل شمارهٔ ۱۵۶۳ : من اشتر مست شهریارم
رباعی شمارهٔ ۱۵۶۳ : داروی ملولی رخ و رخسارهٔ تو
غزل شمارهٔ ۱۵۶۴ : روزی که گذر کنی به گورم
رباعی شمارهٔ ۱۵۶۴ : در اصل یکی بد است جان من و تو
غزل شمارهٔ ۱۵۶۵ : ای دشمن روزه و نمازم
رباعی شمارهٔ ۱۵۶۵ : در چرخ نگنجد آنکه شد لاغر تو
غزل شمارهٔ ۱۵۶۶ : تا با تو قرین شدهست جانم
رباعی شمارهٔ ۱۵۶۶ : در کوی خیال خود چه میپوئی تو
غزل شمارهٔ ۱۵۶۷ : امروز مرا چه شد چه دانم
رباعی شمارهٔ ۱۵۶۷ : درها همه بستهاند الا در تو
غزل شمارهٔ ۱۵۶۸ : ای جان لطیف و ای جهانم
رباعی شمارهٔ ۱۵۶۸ : دل در تو گمان بد بر دور از تو
غزل شمارهٔ ۱۵۶۹ : ناآمده سیل تر شدستیم
رباعی شمارهٔ ۱۵۶۹ : رشک آیدم از شانه و سنگ ای دلجو
غزل شمارهٔ ۱۵۷۰ : آن عشرت نو که برگرفتیم
رباعی شمارهٔ ۱۵۷۰ : زاندم که شنیدهام نوای غم تو
غزل شمارهٔ ۱۵۷۱ : در عشق قدیم سال خوردیم
رباعی شمارهٔ ۱۵۷۱ : سر رشتهٔ شادیست خیال خوش تو
غزل شمارهٔ ۱۵۷۲ : گر گمشدگان روزگاریم
رباعی شمارهٔ ۱۵۷۲ : سوگند بدان روی تو و هستی تو
غزل شمارهٔ ۱۵۷۳ : ما عاشق و بیدل و فقیریم
رباعی شمارهٔ ۱۵۷۳ : صد داد همی رسد ز بیدادی تو
غزل شمارهٔ ۱۵۷۴ : نی سیم و نه زر نه مال خواهیم
رباعی شمارهٔ ۱۵۷۴ : عشقست که کیمیای شرقست در او
غزل شمارهٔ ۱۵۷۵ : ما شاخ گلیم نی گیاهیم
رباعی شمارهٔ ۱۵۷۵ : عمرم به کنار زد کناری با تو
غزل شمارهٔ ۱۵۷۶ : ما زنده به نور کبریاییم
رباعی شمارهٔ ۱۵۷۶ : فرزانهٔ عشق را تو دیوانه مگو
غزل شمارهٔ ۱۵۷۷ : امروز نیم ملول شادم
رباعی شمارهٔ ۱۵۷۷ : گر جمله برفتند نگارا تو مرو
غزل شمارهٔ ۱۵۷۸ : من جز احد صمد نخواهم
رباعی شمارهٔ ۱۵۷۸ : گر عاشق عشق ما شدی، ای مهرو
غزل شمارهٔ ۱۵۷۹ : ما آب دریم ما چه دانیم
رباعی شمارهٔ ۱۵۷۹ : گر عاقل و عالمی به عشق ابله شو
غزل شمارهٔ ۱۵۸۰ : تا دلبر خویش را نبینیم
رباعی شمارهٔ ۱۵۸۰ : گر هیچ ترا میل سوی ماست بگو
غزل شمارهٔ ۱۵۸۱ : گر به خوبی می بلافد لا نسلم لا نسلم
رباعی شمارهٔ ۱۵۸۱ : گفتم روزی که من به جانم با تو
غزل شمارهٔ ۱۵۸۲ : هرچ گویی از بهانه لا نسلم لا نسلم
رباعی شمارهٔ ۱۵۸۲ : گفتم که کجا بود مها خانهٔ تو
غزل شمارهٔ ۱۵۸۳ : می خرامد جان مجلس سوی مجلس گام گام
رباعی شمارهٔ ۱۵۸۳ : گه در دل ما نشین چو اسرار و مرو
غزل شمارهٔ ۱۵۸۴ : هر که گوید کان چراغ دیدهها را دیدهام
رباعی شمارهٔ ۱۵۸۴ : ما چارهٔ عالمیم و بیچارهٔ تو
غزل شمارهٔ ۱۵۸۵ : ای جهان آب و گل تا من تو را بشناختم
رباعی شمارهٔ ۱۵۸۵ : مردی یارا که بوی فقر آید از او
غزل شمارهٔ ۱۵۸۶ : خویش را چون خار دیدم سوی گل بگریختم
رباعی شمارهٔ ۱۵۸۶ : مستم ز دو لعل شکرت ای مهرو
غزل شمارهٔ ۱۵۸۷ : عشوه دادستی که من در بیوفایی نیستم
رباعی شمارهٔ ۱۵۸۷ : من بندهٔ تو بندهٔ تو بندهٔ تو
غزل شمارهٔ ۱۵۸۸ : من سر خم را ببستم باز شد پهلوی خم
رباعی شمارهٔ ۱۵۸۸ : نی هرکه کند رقص و جهد بالا او
غزل شمارهٔ ۱۵۸۹ : چشم بگشا جان نگر کش سوی جانان می برم
رباعی شمارهٔ ۱۵۸۹ : هان ای تن خاکی سخن از خاک مگو
غزل شمارهٔ ۱۵۹۰ : چون ز صورت برتر آمد آفتاب و اخترم
رباعی شمارهٔ ۱۵۹۰ : هرچند در این هوس بسی باشی تو
غزل شمارهٔ ۱۵۹۱ : وقت آن آمد که من سوگندها را بشکنم
رباعی شمارهٔ ۱۵۹۱ : هرچند که قد بیبدل دارد سرو
غزل شمارهٔ ۱۵۹۲ : نی تو گفتی از جفای آن جفاگر نشکنم
رباعی شمارهٔ ۱۵۹۲ : آمد بر من خیال جانان ز پگه
غزل شمارهٔ ۱۵۹۳ : روی نیکت بد کند من نیک را بر بد نهم
رباعی شمارهٔ ۱۵۹۳ : آن دم که رسی به گوهر ناسفته
غزل شمارهٔ ۱۵۹۴ : ایها العشاق آتش گشته چون استارهایم
رباعی شمارهٔ ۱۵۹۴ : آنکس که ز دست شد بر او دست منه
غزل شمارهٔ ۱۵۹۵ : سر قدم کردیم و آخر سوی جیحون تاختیم
رباعی شمارهٔ ۱۵۹۵ : آنی که وجود و عدمت اوست همه
غزل شمارهٔ ۱۵۹۶ : چون همه یاران ما رفتند و تنها ماندیم
رباعی شمارهٔ ۱۵۹۶ : از دیدهٔ کژ دلبر رعنا را چه
غزل شمارهٔ ۱۵۹۷ : این چه کژطبعی بود که صد هزاران غم خوریم
رباعی شمارهٔ ۱۵۹۷ : السکر صار کاسدا من شفتیه
غزل شمارهٔ ۱۵۹۸ : ای خوشا روزا که ما معشوق را مهمان کنیم
رباعی شمارهٔ ۱۵۹۸ : ای کان العباد ما اهواه
غزل شمارهٔ ۱۵۹۹ : چون بدیدم صبح رویت در زمان برخیستم
رباعی شمارهٔ ۱۵۹۹ : آهوی قمرا سهامه عیناه
غزل شمارهٔ ۱۶۰۰ : از شهنشه شمس دین من ساغری را یافتم
رباعی شمارهٔ ۱۶۰۰ : ای آنکه به جان این جهانی زنده
غزل شمارهٔ ۱۶۰۱ : بار دیگر از دل و از عقل و جان برخاستیم
رباعی شمارهٔ ۱۶۰۱ : ای پارسی و تازی تو پوشیده
غزل شمارهٔ ۱۶۰۲ : می بسازد جان و دل را بس عجایب کان صیام
رباعی شمارهٔ ۱۶۰۲ : ای بر نمک تو خلق نانی بزده
غزل شمارهٔ ۱۶۰۳ : چونک در باغت به زیر سایه طوبیستم
رباعی شمارهٔ ۱۶۰۳ : ای بیادبانه من ز تو نالیده
غزل شمارهٔ ۱۶۰۴ : بده آن باده دوشین که من از نوش تو مستم
رباعی شمارهٔ ۱۶۰۴ : ای جان تو بر مقصران آشفته
غزل شمارهٔ ۱۶۰۵ : بزن آن پرده نوشین که من از نوش تو مستم
رباعی شمارهٔ ۱۶۰۵ : ای با تو جهان ظریف و شادی باره
غزل شمارهٔ ۱۶۰۶ : هله دوشت یله کردم شب دوشت یله کردم
رباعی شمارهٔ ۱۶۰۶ : ای خواب مرا بسته و مدفون کرده
غزل شمارهٔ ۱۶۰۷ : ز فلک قوت بگیرم دهن از لوت ببندم
رباعی شمارهٔ ۱۶۰۷ : ای در طلب گرهگشائی مرده
غزل شمارهٔ ۱۶۰۸ : چه کسم من چه کسم من که بسی وسوسه مندم
رباعی شمارهٔ ۱۶۰۸ : ای دوست مرا دمدمه بسیار مده
غزل شمارهٔ ۱۶۰۹ : چو یکی ساغر مردی ز خم یار برآرم
رباعی شمارهٔ ۱۶۰۹ : ای روز الست ملک و دولت رانده
غزل شمارهٔ ۱۶۱۰ : منم آن عاشق عشقت که جز این کار ندارم
رباعی شمارهٔ ۱۶۱۰ : ای سرو ز قامت تو قد دزدیده
غزل شمارهٔ ۱۶۱۱ : مکن ای دوست غریبم سر سودای تو دارم
رباعی شمارهٔ ۱۶۱۱ : ای کوران را به لطف ره بین کرده
غزل شمارهٔ ۱۶۱۲ : منم آن کس که نبینم بزنم فاخته گیرم
رباعی شمارهٔ ۱۶۱۲ : ای میر ملیحان و مهان شیی الله
غزل شمارهٔ ۱۶۱۳ : به خدا کز غم عشقت نگریزم نگریزم
رباعی شمارهٔ ۱۶۱۳ : باز آمد یار با دلی چون خاره
غزل شمارهٔ ۱۶۱۴ : بزن آن پرده دوشین که من امروز خموشم
رباعی شمارهٔ ۱۶۱۴ : بازچیهٔ قدرت خدائیم همه
غزل شمارهٔ ۱۶۱۵ : من اگر دست زنانم نه من از دست زنانم
رباعی شمارهٔ ۱۶۱۵ : بفروخت مرا یار به یک دسته تره
غزل شمارهٔ ۱۶۱۶ : ز یکی پسته دهانی صنمی بسته دهانم
رباعی شمارهٔ ۱۶۱۶ : بیگانه شوی ز صحبت بیگانه
غزل شمارهٔ ۱۶۱۷ : بت بینقش و نگارم جز تو یار ندارم
رباعی شمارهٔ ۱۶۱۷ : بیگاه شد و دل نرهید از ناله
غزل شمارهٔ ۱۶۱۸ : علم عشق برآمد برهانم ز زحیرم
رباعی شمارهٔ ۱۶۱۸ : تا روی ترا بدیدم ای بت ناآگاه
غزل شمارهٔ ۱۶۱۹ : تو گواه باش خواجه که ز توبه توبه کردم
رباعی شمارهٔ ۱۶۱۹ : تو آبی و ما جمله گیاهیم همه
غزل شمارهٔ ۱۶۲۰ : هوسی است در سر من که سر بشر ندارم
رباعی شمارهٔ ۱۶۲۰ : تو توبه مکن که من شکستم توبه
غزل شمارهٔ ۱۶۲۱ : چو غلام آفتابم هم از آفتاب گویم
رباعی شمارهٔ ۱۶۲۱ : جانیست غذای او غم و اندیشه
غزل شمارهٔ ۱۶۲۲ : تو ز من ملول گشتی که من از تو ناشتابم
رباعی شمارهٔ ۱۶۲۲ : دانی شب چیست بشنو ای فرزانه
غزل شمارهٔ ۱۶۲۳ : هذیان که گفت دشمن به درون دل شنیدم
رباعی شمارهٔ ۱۶۲۳ : در راه یگانگی چه طاعت چه گناه
غزل شمارهٔ ۱۶۲۴ : خبری اگر شنیدی ز جمال و حسن یارم
رباعی شمارهٔ ۱۶۲۴ : در بندگیت حلقه بگوشم ای شاه
غزل شمارهٔ ۱۶۲۵ : دو هزار عهد کردم که سر جنون نخارم
رباعی شمارهٔ ۱۶۲۵ : در عشق خلاصهٔ جنون از من خواه
غزل شمارهٔ ۱۶۲۶ : فلکا بگو که تا کی گلههای یار گویم
رباعی شمارهٔ ۱۶۲۶ : دی از سر سودای تو من شوریده
غزل شمارهٔ ۱۶۲۷ : نظری به کار من کن که ز دست رفت کارم
رباعی شمارهٔ ۱۶۲۷ : روی تو نماز آمد و چشمت روزه
غزل شمارهٔ ۱۶۲۸ : دیده از خلق ببستم چو جمالش دیدم
رباعی شمارهٔ ۱۶۲۸ : زلف تو که یکروزم از او روشن نه
غزل شمارهٔ ۱۶۲۹ : دل چه خوردهست عجب دوش که من مخمورم
رباعی شمارهٔ ۱۶۲۹ : سه چیز ز من ربودهای بگزیده
غزل شمارهٔ ۱۶۳۰ : گر مرا خار زند آن گل خندان بکشم
رباعی شمارهٔ ۱۶۳۰ : صاحبنظران راست تحیر پیشه
غزل شمارهٔ ۱۶۳۱ : در فروبند که ما عاشق این میکدهایم
رباعی شمارهٔ ۱۶۳۱ : صحت که کشد به سقم و رنجوری به
غزل شمارهٔ ۱۶۳۲ : هله رفتیم و گرانی ز جمالت بردیم
رباعی شمارهٔ ۱۶۳۲ : صوفی نشوی به فوطه و پشمینه
غزل شمارهٔ ۱۶۳۳ : در فروبند که ما عاشق این انجمنیم
رباعی شمارهٔ ۱۶۳۳ : عشق غلب القلب و قد صار به
غزل شمارهٔ ۱۶۳۴ : عقل گوید که من او را به زبان بفریبم
رباعی شمارهٔ ۱۶۳۴ : فصلیست چو وصل دوست فرخنده شده
غزل شمارهٔ ۱۶۳۵ : دم به دم از ره دل پیک خیالش رسدم
رباعی شمارهٔ ۱۶۳۵ : گفتم چکنم گفت که ای بیچاره
غزل شمارهٔ ۱۶۳۶ : از بت باخبر من خبری می رسدم
رباعی شمارهٔ ۱۶۳۶ : گفتم که توئی می و منم پیمانه
غزل شمارهٔ ۱۶۳۷ : منم آن دزد که شب نقب زدم ببریدم
رباعی شمارهٔ ۱۶۳۷ : گفتم که ز عشقت شدهام دیوانه
غزل شمارهٔ ۱۶۳۸ : مادرم بخت بده است و پدرم جود و کرم
رباعی شمارهٔ ۱۶۳۸ : گنجیست نهانه در زمین پوشیده
غزل شمارهٔ ۱۶۳۹ : ای خوشا روز که پیش چو تو سلطان میرم
رباعی شمارهٔ ۱۶۳۹ : گیر ایدل من عنان آن شاهنشاه
غزل شمارهٔ ۱۶۴۰ : گر تو خواهی که تو را بیکس و تنها نکنم
رباعی شمارهٔ ۱۶۴۰ : ما را می کهنه باید و دیرینه
غزل شمارهٔ ۱۶۴۱ : من چو در گور درون خفته همیفرسایم
رباعی شمارهٔ ۱۶۴۱ : ما مردانیم شسته بر تنگ دره
غزل شمارهٔ ۱۶۴۲ : ساقیا ما ز ثریا به زمین افتادیم
رباعی شمارهٔ ۱۶۴۲ : مانندهٔ زنبیل بگیر این روزه
غزل شمارهٔ ۱۶۴۳ : چند خسپیم صبوح است صلا برخیزیم
رباعی شمارهٔ ۱۶۴۳ : مستم ز می عشق خراب افتاده
غزل شمارهٔ ۱۶۴۴ : جز ز فتان دو چشمت ز کی مفتون باشیم
رباعی شمارهٔ ۱۶۴۴ : من میگویم که گشت بیگاه ایماه
غزل شمارهٔ ۱۶۴۵ : گر تو مستی بر ما آی که ما مستانیم
رباعی شمارهٔ ۱۶۴۵ : میخوردم باده بابت آشفته
غزل شمارهٔ ۱۶۴۶ : روز آن است که ما خویش بر آن یار زنیم
رباعی شمارهٔ ۱۶۴۶ : میدان فراخ و مرد میدانی نه
غزل شمارهٔ ۱۶۴۷ : روز شادی است بیا تا همگان یار شویم
رباعی شمارهٔ ۱۶۴۷ : وه وه که به دیدار تو چونم تشنه
غزل شمارهٔ ۱۶۴۸ : ساقیا عربده کردیم که در جنگ شویم
رباعی شمارهٔ ۱۶۴۸ : هین نوبت صبر آمد و ماه روزه
غزل شمارهٔ ۱۶۴۹ : وقت آن شد که به زنجیر تو دیوانه شویم
رباعی شمارهٔ ۱۶۴۹ : هر چند در این پرده اسیرید همه
غزل شمارهٔ ۱۶۵۰ : خوش بنوشم تو اگر زهر نهی در جامم
رباعی شمارهٔ ۱۶۵۰ : هم آینهایم و هم لقائیم همه
غزل شمارهٔ ۱۶۵۱ : ما سر و پنجه و قوت نه از این جان داریم
رباعی شمارهٔ ۱۶۵۱ : یارب تو مرا به نفس طناز مده
غزل شمارهٔ ۱۶۵۲ : ای دریغا که شب آمد همه از هم ببریم
رباعی شمارهٔ ۱۶۵۲ : یارب تو یکی یار جفا کارش ده
غزل شمارهٔ ۱۶۵۳ : من از این خانه پرنور به در می نروم
رباعی شمارهٔ ۱۶۵۳ : آمد بر من دوش مه یغمائی
غزل شمارهٔ ۱۶۵۴ : تا که ما از نظر و خوبی تو باخبریم
رباعی شمارهٔ ۱۶۵۴ : آن چیز که هست در سبد میدانی
غزل شمارهٔ ۱۶۵۵ : دوش می گفت جانم کی سپهر معظم
رباعی شمارهٔ ۱۶۵۵ : آن خوش باشد که صاحب تمییزی
غزل شمارهٔ ۱۶۵۶ : هم به درد این درد را درمان کنم
رباعی شمارهٔ ۱۶۵۶ : آن دل که به یاد خود صبورش کردی
غزل شمارهٔ ۱۶۵۷ : می رسد بوی جگر از دو لبم
رباعی شمارهٔ ۱۶۵۷ : آن را که نکرد ز هر سود ایساقی
غزل شمارهٔ ۱۶۵۸ : عاشقم از عاشقان نگریختم
رباعی شمارهٔ ۱۶۵۸ : آن رطل گران را اگر ارزان کنیی
غزل شمارهٔ ۱۶۵۹ : دست من گیر ای پسر خوش نیستم
رباعی شمارهٔ ۱۶۵۹ : آن روز که دیوانه سر و سودائی
غزل شمارهٔ ۱۶۶۰ : ای گزیده یار چونت یافتم
رباعی شمارهٔ ۱۶۶۰ : آن روی ترش نگر چو قندستانی
غزل شمارهٔ ۱۶۶۱ : سالکان راه را محرم شدم
رباعی شمارهٔ ۱۶۶۱ : آن ظلم رسیدهای که دادش دادی
غزل شمارهٔ ۱۶۶۲ : بوی آن خوب ختن می آیدم
رباعی شمارهٔ ۱۶۶۲ : آن میوه توئی که نادر ایامی
غزل شمارهٔ ۱۶۶۳ : نو به نو هر روز باری می کشم
رباعی شمارهٔ ۱۶۶۳ : آنی تو که در صومعه مستم داری
غزل شمارهٔ ۱۶۶۴ : می شناسد پرده جان آن صنم
رباعی شمارهٔ ۱۶۶۴ : آنی که بر دلشدگان دیر آئی
غزل شمارهٔ ۱۶۶۵ : عاشقی بر من پریشانت کنم
رباعی شمارهٔ ۱۶۶۵ : آنی که به صد شفاعت و صد زاری
غزل شمارهٔ ۱۶۶۶ : گفتهای من یار دیگر می کنم
رباعی شمارهٔ ۱۶۶۶ : احوال من زار حزین میپرسی
غزل شمارهٔ ۱۶۶۷ : من ز وصلت چون به هجران می روم
رباعی شمارهٔ ۱۶۶۷ : از آب و گلی نیست بنای چو توئی
غزل شمارهٔ ۱۶۶۸ : من به سوی باغ و گلشن می روم
رباعی شمارهٔ ۱۶۶۸ : از جان بگریزم ار ز جان بگریزی
غزل شمارهٔ ۱۶۶۹ : آتشی نو در وجود اندرزدیم
رباعی شمارهٔ ۱۶۶۹ : از چهرهٔ آفتاب مهوش گردی
غزل شمارهٔ ۱۶۷۰ : ما به خرمنگاه جان بازآمدیم
رباعی شمارهٔ ۱۶۷۰ : از خلق ز راه تیزهوشی نرهی
غزل شمارهٔ ۱۶۷۱ : گر دم از شادی وگر از غم زنیم
رباعی شمارهٔ ۱۶۷۱ : از رنج و ملال ما چه فریاد کنی
غزل شمارهٔ ۱۶۷۲ : روز باران است و ما جو می کنیم
رباعی شمارهٔ ۱۶۷۲ : از سایهٔ عاشقان اگر دور شوی
غزل شمارهٔ ۱۶۷۳ : امشب ای دلدار مهمان توییم
رباعی شمارهٔ ۱۶۷۳ : از شادی تو پر است شهر و وادی
غزل شمارهٔ ۱۶۷۴ : ما ز بالاییم و بالا می رویم
رباعی شمارهٔ ۱۶۷۴ : از عشق ازل ترانهگویان گشتی
غزل شمارهٔ ۱۶۷۵ : دوش عشق شمس دین می باختیم
رباعی شمارهٔ ۱۶۷۵ : از عشق تو هر طرف یکی شبخیزی
غزل شمارهٔ ۱۶۷۶ : عاقبت ای جان فزا نشکیفتم
رباعی شمارهٔ ۱۶۷۶ : از گل قفس هدهد جانها تو کنی
غزل شمارهٔ ۱۶۷۷ : یک دمی خوش چو گلستان کندم
رباعی شمارهٔ ۱۶۷۷ : از کم خوردن زیرک و هشیار شوی
غزل شمارهٔ ۱۶۷۸ : من اگر نالم اگر عذر آرم
رباعی شمارهٔ ۱۶۷۸ : استاد مرا بگفتم اندر مستی
غزل شمارهٔ ۱۶۷۹ : من اگر مستم اگر هشیارم
رباعی شمارهٔ ۱۶۷۹ : اسرار شنو ز طوطی ربانی
غزل شمارهٔ ۱۶۸۰ : من اگر پرغم اگر شادانم
رباعی شمارهٔ ۱۶۸۰ : افتاد مرا با لب او گفتاری
غزل شمارهٔ ۱۶۸۱ : من از این خانه به در می نروم
رباعی شمارهٔ ۱۶۸۱ : امروز مرا سخت پریشان کردی
غزل شمارهٔ ۱۶۸۲ : من اگر پرغم اگر خندانم
رباعی شمارهٔ ۱۶۸۲ : امشب برو ای خواب اگر بنشینی
غزل شمارهٔ ۱۶۸۳ : من که حیران ز ملاقات توام
رباعی شمارهٔ ۱۶۸۳ : امشب که فتادهای به چنگال رهی
غزل شمارهٔ ۱۶۸۴ : من از این خانه به در می نروم
رباعی شمارهٔ ۱۶۸۴ : امشب منم و یکی حریف چو منی
غزل شمارهٔ ۱۶۸۵ : ای مطرب این غزل گو کی یار توبه کردم
رباعی شمارهٔ ۱۶۸۵ : اندر دل من مها دلافروز توئی
غزل شمارهٔ ۱۶۸۶ : گفتم که عهد بستم وز عهد بد برستم
رباعی شمارهٔ ۱۶۸۶ : اندر دو جهان دلبر و جانم تو بسی
غزل شمارهٔ ۱۶۸۷ : گر جان منکرانت شد خصم جان مستم
رباعی شمارهٔ ۱۶۸۷ : اندر ره حق چو چست و چالاک شوی
غزل شمارهٔ ۱۶۸۸ : رفتم ز دست خود من در بیخودی فتادم
رباعی شمارهٔ ۱۶۸۸ : اندر سرم ار عقل و تمیز است توئی
غزل شمارهٔ ۱۶۸۹ : صد بار مردم ای جان وین را بیازمودم
رباعی شمارهٔ ۱۶۸۹ : ای آتش بخت سوی گردون رفتی
غزل شمارهٔ ۱۶۹۰ : اندر دو کون جانا بیتو طرب ندیدم
رباعی شمارهٔ ۱۶۹۰ : ای آنکه به کوی یار ما افتادی
غزل شمارهٔ ۱۶۹۱ : خواهم که کفک خونین از دیگ جان برآرم
رباعی شمارهٔ ۱۶۹۱ : ای آنکه تو از دوش بیادم دادی
غزل شمارهٔ ۱۶۹۲ : یا رب چه یار دارم شیرین شکار دارم
رباعی شمارهٔ ۱۶۹۲ : ای آنکه تو خون عاشقان آشامی
غزل شمارهٔ ۱۶۹۳ : من پاکباز عشقم تخم غرض نکارم
رباعی شمارهٔ ۱۶۹۳ : ای آنکه ره گریز میاندیشی
غزل شمارهٔ ۱۶۹۴ : بازآمدم خرامان تا پیش تو بمیرم
رباعی شمارهٔ ۱۶۹۴ : ای آنکه ز حد برون جانافزایی
غزل شمارهٔ ۱۶۹۵ : پیش چنین جمال جان بخش چون نمیرم
رباعی شمارهٔ ۱۶۹۵ : ای آنکه ز حال بندگان میدانی
غزل شمارهٔ ۱۶۹۶ : ای چرخ عیب جویم وی سقف پرستیزم
رباعی شمارهٔ ۱۶۹۶ : ای آنکه ز خاک تیره نطعی سازی
غزل شمارهٔ ۱۶۹۷ : آری ستیزه می کن تا من همیستیزم
رباعی شمارهٔ ۱۶۹۷ : ای آنکه صلیب دار و هم ترسائی
غزل شمارهٔ ۱۶۹۸ : ای توبهام شکسته از تو کجا گریزم
رباعی شمارهٔ ۱۶۹۸ : ای آنکه طبیب دردهای مائی
غزل شمارهٔ ۱۶۹۹ : دل را ز من بپوشی یعنی که من ندانم
رباعی شمارهٔ ۱۶۹۹ : ای آنکه غلام خسرو شیرینی
غزل شمارهٔ ۱۷۰۰ : عالم گرفت نورم بنگر به چشمهایم
رباعی شمارهٔ ۱۷۰۰ : ای آنکه مرا بستهٔ صد دام کنی
غزل شمارهٔ ۱۷۰۱ : آوازه جمالت از جان خود شنیدیم
رباعی شمارهٔ ۱۷۰۱ : ای آنکه مرا دهر زبان میدانی
غزل شمارهٔ ۱۷۰۲ : درده شراب یک سان تا جمله جمع باشیم
رباعی شمارهٔ ۱۷۰۲ : ای آنکه نظر به طعنه میاندازی
غزل شمارهٔ ۱۷۰۳ : من آن شب سیاهم کز ماه خشم کردم
رباعی شمارهٔ ۱۷۰۳ : ای ابر که تو جهان خورشیدانی
غزل شمارهٔ ۱۷۰۴ : اشکم دهل شدهست از این جام دم به دم
رباعی شمارهٔ ۱۷۰۴ : ای از تو مرا گوش پرودیده بهی
غزل شمارهٔ ۱۷۰۵ : از ما مشو ملول که ما سخت شاهدیم
رباعی شمارهٔ ۱۷۰۵ : ای باد سحر به کوی آن سلسله موی
غزل شمارهٔ ۱۷۰۶ : برخیز تا شراب به رطل و سبو خوریم
رباعی شمارهٔ ۱۷۰۶ : ای باد سحر تو از سر نیکوئی
غزل شمارهٔ ۱۷۰۷ : چیزی مگو که گنج نهانی خریدهام
رباعی شمارهٔ ۱۷۰۷ : ای باده تو باشی که همه داد کنی
غزل شمارهٔ ۱۷۰۸ : ای گوش من گرفته تویی چشم روشنم
رباعی شمارهٔ ۱۷۰۸ : ای باطل اگر ز حق گریزی چکنی
غزل شمارهٔ ۱۷۰۹ : ما قحطیان تشنه و بسیارخوارهایم
رباعی شمارهٔ ۱۷۰۹ : ای باغ خدا که پر بت و پر حوری
غزل شمارهٔ ۱۷۱۰ : با روی تو ز سبزه و گلزار فارغیم
رباعی شمارهٔ ۱۷۱۰ : ای بانگ رباب از کجا میآئی
غزل شمارهٔ ۱۷۱۱ : بگشای چشم خود که از آن چشم روشنیم
رباعی شمارهٔ ۱۷۱۱ : ای پر ز جفا چند از این طراری
غزل شمارهٔ ۱۷۱۲ : ما در جهان موافقت کس نمیکنیم
رباعی شمارهٔ ۱۷۱۲ : ای بر سر ره نشسته ره میطلبی
غزل شمارهٔ ۱۷۱۳ : خیزید عاشقان که سوی آسمان رویم
رباعی شمارهٔ ۱۷۱۳ : ای بنده اگر تو خواجه بشناختیی
غزل شمارهٔ ۱۷۱۴ : چند روی بیخبر آخر بنگر به بام
رباعی شمارهٔ ۱۷۱۴ : ای پیر اگر تو روی با حق داری
غزل شمارهٔ ۱۷۱۵ : هر کی بمیرد شود دشمن او دوستکام
رباعی شمارهٔ ۱۷۱۵ : ای ترک چرا به زلف چون هندوئی
غزل شمارهٔ ۱۷۱۶ : امشب جان را ببر از تن چاکر تمام
رباعی شمارهٔ ۱۷۱۶ : ای چون علم بلند در صحرائی
غزل شمارهٔ ۱۷۱۷ : لولیکان توییم در بگشا ای صنم
رباعی شمارهٔ ۱۷۱۷ : ای چون علم سپید در صحرائی
غزل شمارهٔ ۱۷۱۸ : ای تو ترش کرده رو تا که بترسانیم
رباعی شمارهٔ ۱۷۱۸ : ای خواجه چرا بیپر و بالم کردی
غزل شمارهٔ ۱۷۱۹ : پیشتر آ می لبا تا همه شیدا شویم
رباعی شمارهٔ ۱۷۱۹ : ای خواجه ز هر خیال پر باد شوی
غزل شمارهٔ ۱۷۲۰ : بار دگر ذره وار رقص کنان آمدیم
رباعی شمارهٔ ۱۷۲۰ : ای خواجه گنه مکن که بدنام شوی
غزل شمارهٔ ۱۷۲۱ : خوش سوی ما آ دمی ز آنچ که ما هم خوشیم
رباعی شمارهٔ ۱۷۲۱ : ای داده مرا به خواب در بیداری
غزل شمارهٔ ۱۷۲۲ : بدار دست ز ریشم که بادهای خوردم
رباعی شمارهٔ ۱۷۲۲ : ای داده مرا چو عشق خود بیداری
غزل شمارهٔ ۱۷۲۳ : نیم ز کار تو فارغ همیشه در کارم
رباعی شمارهٔ ۱۷۲۳ : ای دام هزار فتنه و طراری
غزل شمارهٔ ۱۷۲۴ : همه جمال تو بینم چو چشم باز کنم
رباعی شمارهٔ ۱۷۲۴ : ای در دل من نشسته بگشاده دری
غزل شمارهٔ ۱۷۲۵ : نگفتمت مرو آن جا که آشنات منم
رباعی شمارهٔ ۱۷۲۵ : ای در دل هر کسی ز مهرت تابی
غزل شمارهٔ ۱۷۲۶ : بیار باده که دیر است در خمار توام
رباعی شمارهٔ ۱۷۲۶ : ای دشمن جان و جان شیرین که توئی
غزل شمارهٔ ۱۷۲۷ : به غم فرونروم باز سوی یار روم
رباعی شمارهٔ ۱۷۲۷ : ای دل تو اگر هزار دلبر داری
غزل شمارهٔ ۱۷۲۸ : مرا اگر تو نخواهی منت به جان خواهم
رباعی شمارهٔ ۱۷۲۸ : ای دل تو بدین مفلسی و رسوائی
غزل شمارهٔ ۱۷۲۹ : اگر چه شرط نهادیم و امتحان کردیم
رباعی شمارهٔ ۱۷۲۹ : ای دل تو دمی مطیع سبحان نشدی
غزل شمارهٔ ۱۷۳۰ : چه روز باشد کاین جسم و رسم بنوردیم
رباعی شمارهٔ ۱۷۳۰ : ای دل تو و درد او اگر خود مردی
غزل شمارهٔ ۱۷۳۱ : اگر زمین و فلک را پر از سلام کنیم
رباعی شمارهٔ ۱۷۳۱ : ای دل چو به صدق از تو نیاید کاری
غزل شمارهٔ ۱۷۳۲ : به حق آنک بخواندی مرا ز گوشه بام
رباعی شمارهٔ ۱۷۳۲ : ای دل چو وصال یار دیدی حالی
غزل شمارهٔ ۱۷۳۳ : به جان عشق که از بهر عشق دانه و دام
رباعی شمارهٔ ۱۷۳۳ : ای دل چه حدیث ماجرا میجوئی
غزل شمارهٔ ۱۷۳۴ : سماع چیست ز پنهانیان دل پیغام
رباعی شمارهٔ ۱۷۳۴ : ای دوست به حق آنکه جان را جانی
غزل شمارهٔ ۱۷۳۵ : به گوش من برسانید هجر تلخ پیام
رباعی شمارهٔ ۱۷۳۵ : ای دوست بهر سخن در جنگ زنی
غزل شمارهٔ ۱۷۳۶ : به گرد تو چو نگردم به گرد خود گردم
رباعی شمارهٔ ۱۷۳۶ : ای دوست ترا رسد اگر ناز کنی
غزل شمارهٔ ۱۷۳۷ : بیار باده که اندر خمار خمارم
رباعی شمارهٔ ۱۷۳۷ : ای دوست ز من طمع مکن غمخواری
غزل شمارهٔ ۱۷۳۸ : به گوشهای بروم گوش آن قدح گیرم
رباعی شمارهٔ ۱۷۳۸ : ای دیده تو از گریه زبون مینشوی
غزل شمارهٔ ۱۷۳۹ : زهی حلاوت پنهان در این خلای شکم
رباعی شمارهٔ ۱۷۳۹ : ای روی ترا پیشه جهانآرائی
غزل شمارهٔ ۱۷۴۰ : خوشی خوشی تو ولی من هزار چندانم
رباعی شمارهٔ ۱۷۴۰ : ای ساقی از آن باده که اول دادی
غزل شمارهٔ ۱۷۴۱ : به کوی عشق تو من نامدم که بازروم
رباعی شمارهٔ ۱۷۴۱ : ای ساقی جان که سرده ایامی
غزل شمارهٔ ۱۷۴۲ : ببسته است پری نهانیی پایم
رباعی شمارهٔ ۱۷۴۲ : ای سر سبب اندر سبب اندر سببی
غزل شمارهٔ ۱۷۴۳ : اگر چه ما نه خروس و نه ماکیان داریم
رباعی شمارهٔ ۱۷۴۳ : ای شاخ گلی که از صبا میرنجی
غزل شمارهٔ ۱۷۴۴ : بیار مطرب بر ما کریم باش کریم
رباعی شمارهٔ ۱۷۴۴ : ای شادی راز تو هزاران شادی
غزل شمارهٔ ۱۷۴۵ : فضول گشتهام امروز جنگ می جویم
رباعی شمارهٔ ۱۷۴۵ : ای شمع تو صوفی صفتی پنداری
غزل شمارهٔ ۱۷۴۶ : بر آن شدهست دلم کآتشی بگیرانم
رباعی شمارهٔ ۱۷۴۶ : ای صاف که می شور و چنین میگردی
غزل شمارهٔ ۱۷۴۷ : اگر به عقل و کفایت پی جنون باشم
رباعی شمارهٔ ۱۷۴۷ : ای طالب دنیا تو یکی مزدوری
غزل شمارهٔ ۱۷۴۸ : می گریزد از ما و ما قوامش داریم
رباعی شمارهٔ ۱۷۴۸ : ای عشق تو عین عالم حیرانی
غزل شمارهٔ ۱۷۴۹ : گه چرخ زنان همچون فلکم
رباعی شمارهٔ ۱۷۴۹ : ای قاصد جان من به جان میارزی
غزل شمارهٔ ۱۷۵۰ : تلخی نکند شیرین ذقنم
رباعی شمارهٔ ۱۷۵۰ : ای کاش که من بدانمی کیستمی
غزل شمارهٔ ۱۷۵۱ : تشنه خویش کن مده آبم
رباعی شمارهٔ ۱۷۵۱ : ای گل تو ز لطف گلستان میخندی
غزل شمارهٔ ۱۷۵۲ : کون خر را نظام دین گفتم
رباعی شمارهٔ ۱۷۵۲ : ای کمتر مهمانیت آب گرمی
غزل شمارهٔ ۱۷۵۳ : آمدم باز تا چنان گردم
رباعی شمارهٔ ۱۷۵۳ : ای گوی زنخ زلف چو چوگان داری
غزل شمارهٔ ۱۷۵۴ : آتشی از تو در دهان دارم
رباعی شمارهٔ ۱۷۵۴ : ای ماه اگرچه روشن و پرنوری
غزل شمارهٔ ۱۷۵۵ : در طریقت دو صد کمین دارم
رباعی شمارهٔ ۱۷۵۵ : ای ماه برآمدی و تابان گشتی
غزل شمارهٔ ۱۷۵۶ : تا به جان مست عشق آن یارم
رباعی شمارهٔ ۱۷۵۶ : ای موسی ما به طور سینا رفتی
غزل شمارهٔ ۱۷۵۷ : همتم شد بلند و تدبیرم
رباعی شمارهٔ ۱۷۵۷ : این شاخ شکوفه بارگیرد روزی
غزل شمارهٔ ۱۷۵۸ : در وصالت چرا بیاموزم
رباعی شمارهٔ ۱۷۵۸ : ای نرگس بیچشم و دهن حیرانی
غزل شمارهٔ ۱۷۵۹ : اه چه بیرنگ و بینشان که منم
رباعی شمارهٔ ۱۷۵۹ : ای نسخهٔ نامهٔ الهی که توئی
غزل شمارهٔ ۱۷۶۰ : به خدایی که در ازل بودهست
رباعی شمارهٔ ۱۷۶۰ : این عرصه که عرض آن ندارد طولی
غزل شمارهٔ ۱۷۶۱ : ما همه از الست همدستیم
رباعی شمارهٔ ۱۷۶۱ : ای نفس عجب که با دلم همنفسی
غزل شمارهٔ ۱۷۶۲ : آمدستیم تا چنان گردیم
رباعی شمارهٔ ۱۷۶۲ : ای نور دل و دیده و جانم چونی
غزل شمارهٔ ۱۷۶۳ : ما که باده ز دست یار خوریم
رباعی شمارهٔ ۱۷۶۳ : ای هیزم تو خشک نگردد روزی
غزل شمارهٔ ۱۷۶۴ : ناله بلبل بهار کنیم
رباعی شمارهٔ ۱۷۶۴ : ای یار گرفتهٔ شراب آمیزی
غزل شمارهٔ ۱۷۶۵ : عاشق روی جان فزای توییم
رباعی شمارهٔ ۱۷۶۵ : امروز بیا که سخت آراستهای
غزل شمارهٔ ۱۷۶۶ : خیز تا فتنهای برانگیزیم
رباعی شمارهٔ ۱۷۶۶ : امروز ندانم بچه دست آمدهای
غزل شمارهٔ ۱۷۶۷ : تو چه دانی که ما چه مرغانیم
رباعی شمارهٔ ۱۷۶۷ : ای آنکه به جز شادی و جز نور نهای
غزل شمارهٔ ۱۷۶۸ : چند قبا بر قد دل دوختم
رباعی شمارهٔ ۱۷۶۸ : ای آنکه به لطف دلستان همهای
غزل شمارهٔ ۱۷۶۹ : ای دل صافی دم ثابت قدم
رباعی شمارهٔ ۱۷۶۹ : ای آنکه تو بر فلک وطن داشتهای
غزل شمارهٔ ۱۷۷۰ : آمد سرمست سحر دلبرم
رباعی شمارهٔ ۱۷۷۰ : ای آنکه تو جان بنده را جان شدهای
غزل شمارهٔ ۱۷۷۱ : شد ز غمت خانه سودا دلم
رباعی شمارهٔ ۱۷۷۱ : ای آنکه حریف بازی ما بدهای
غزل شمارهٔ ۱۷۷۲ : چند گهی فاتحه خوانت کنم
رباعی شمارهٔ ۱۷۷۲ : ای آنکه رخت چو آتش افروختهای
غزل شمارهٔ ۱۷۷۳ : بار دگر جانب یار آمدیم
رباعی شمارهٔ ۱۷۷۳ : ای آنکه مرا به لطف بنواختهای
غزل شمارهٔ ۱۷۷۴ : ما به تماشای تو بازآمدیم
رباعی شمارهٔ ۱۷۷۴ : ای خورشیدی که چهره افروختهای
غزل شمارهٔ ۱۷۷۵ : گر تو کنی روی ترش زحمت از این جا ببرم
رباعی شمارهٔ ۱۷۷۵ : ای دوست که دل ز دوست برداشتهای
غزل شمارهٔ ۱۷۷۶ : منم آن بنده مخلص که از آن روز که زادم
رباعی شمارهٔ ۱۷۷۶ : ای عشرت نیست گشته هستک شدهای
غزل شمارهٔ ۱۷۷۷ : انا فتحنا بابکم لا تهجروا اصحابکم
رباعی شمارهٔ ۱۷۷۷ : این نیست ره وصل که پنداشتهای
غزل شمارهٔ ۱۷۷۸ : رحت انا من بینکم غبت کذا من عینکم
رباعی شمارهٔ ۱۷۷۸ : با بیخبران اگر نشستی بردی
غزل شمارهٔ ۱۷۷۹ : اتیناکم اتیناکم فحیونا نحییکم
رباعی شمارهٔ ۱۷۷۹ : با خندهٔ بر بسته چرا خرسندی
غزل شمارهٔ ۱۷۸۰ : اقبل الساقی علینا حاملا کاس المدام
رباعی شمارهٔ ۱۷۸۰ : با دل گفتم که ای دل از نادانی
غزل شمارهٔ ۱۷۸۱ : قد رجعنا قد رجعنا جائیا من طورکم
رباعی شمارهٔ ۱۷۸۱ : بازآی که تا به خود نیازم بینی
غزل شمارهٔ ۱۷۸۲ : ظننتم ایا عذال ان قد عدلتم
رباعی شمارهٔ ۱۷۸۲ : با زهره و با ماه اگر انبازی
غزل شمارهٔ ۱۷۸۳ : فان وفق الله الکریم وصالکم
رباعی شمارهٔ ۱۷۸۳ : با صورت دین صورت زردشت کشی
غزل شمارهٔ ۱۷۸۴ : علی اهل نجد الثنا و سلام
رباعی شمارهٔ ۱۷۸۴ : با قلاشان چو رد نهادی پائی
رباعی شمارهٔ ۱۷۸۵ : بالا شجری لب شکر و دل حجری
غزل شمارهٔ ۱۷۸۶ : دزدیده چون جان می روی اندر میان جان من
رباعی شمارهٔ ۱۷۸۶ : تو میخندی بهانهای یافتهای
غزل شمارهٔ ۱۷۸۷ : گر آخر آمد عشق تو گردد ز اولها فزون
رباعی شمارهٔ ۱۷۸۷ : جانم ز طرب چون شکر انباشتهای
غزل شمارهٔ ۱۷۸۸ : تا کی گریزی از اجل در ارغوان و ارغنون
رباعی شمارهٔ ۱۷۸۸ : خوش خوش صنما تازه رخان آمدهای
غزل شمارهٔ ۱۷۸۹ : ای عاشقان ای عاشقان هنگام کوچ است از جهان
رباعی شمارهٔ ۱۷۸۹ : در باغ درآب با گل اگر خار نهای
غزل شمارهٔ ۱۷۹۰ : دلدار من در باغ دی می گشت و می گفت ای چمن
رباعی شمارهٔ ۱۷۹۰ : گر آب دهی نهال خود کاشتهای
غزل شمارهٔ ۱۷۹۱ : بویی همیآید مرا مانا که باشد یار من
رباعی شمارهٔ ۱۷۹۱ : گر با همهای چو بی منی بیهمهای
غزل شمارهٔ ۱۷۹۲ : این کیست این این کیست این این یوسف ثانی است این
رباعی شمارهٔ ۱۷۹۲ : لطفی که مرا شبانه اندوختهای
غزل شمارهٔ ۱۷۹۳ : این کیست این این کیست این هذا جنون العاشقین
رباعی شمارهٔ ۱۷۹۳ : با من ترش است روی یار قدری
غزل شمارهٔ ۱۷۹۴ : ای باغبان ای باغبان آمد خزان آمد خزان
رباعی شمارهٔ ۱۷۹۴ : با نااهلان اگر چو جانی باشی
غزل شمارهٔ ۱۷۹۵ : هین دف بزن هین کف بزن کاقبال خواهی یافتن
رباعی شمارهٔ ۱۷۹۵ : با یار به گلزار شدم رهگذری
غزل شمارهٔ ۱۷۹۶ : دلدار من در باغ دی می گشت و می گفت ای چمن
رباعی شمارهٔ ۱۷۹۶ : بد میکنی و نیک طمع میداری
غزل شمارهٔ ۱۷۹۷ : ای دل شکایتها مکن تا نشنود دلدار من
رباعی شمارهٔ ۱۷۹۷ : پران باشی چو در صف یارانی
غزل شمارهٔ ۱۷۹۸ : ای یار من ای یار من ای یار بیزنهار من
رباعی شمارهٔ ۱۷۹۸ : برخیز و به نزد آن نکونام درآی
غزل شمارهٔ ۱۷۹۹ : در غیب پر این سو مپر ای طایر چالاک من
رباعی شمارهٔ ۱۷۹۹ : بر ظلمت شب خیمهٔ مهتاب زدی
غزل شمارهٔ ۱۸۰۰ : هذا رشاد الکافرین هذا جزاء الصابرین
رباعی شمارهٔ ۱۸۰۰ : بر کار گذشته بین که حسرت نخوری
غزل شمارهٔ ۱۸۰۱ : آن شاخ خشک است و سیههان ای صبا بر وی مزن
رباعی شمارهٔ ۱۸۰۱ : بر گلشن یارم گذرت بایستی
غزل شمارهٔ ۱۸۰۲ : چندان بگردم گرد دل کز گردش بسیار من
رباعی شمارهٔ ۱۸۰۲ : بنمای به من رخت بکن مردمی
غزل شمارهٔ ۱۸۰۳ : بخت نگار و چشم من هر دو نخسبد در زمن
رباعی شمارهٔ ۱۸۰۳ : بوئی ز تو و گل معطر نی نی
غزل شمارهٔ ۱۸۰۴ : با آن سبک روحی گل وان لطف شه برگ سمن
رباعی شمارهٔ ۱۸۰۴ : بیآتش عشق تو تو نخوردم آبی
غزل شمارهٔ ۱۸۰۵ : پوشیده چون جان می روی اندر میان جان من
رباعی شمارهٔ ۱۸۰۵ : بیچاره دلا که آینهٔ هر اثری
غزل شمارهٔ ۱۸۰۶ : آن سو مرو این سو بیا ای گلبن خندان من
رباعی شمارهٔ ۱۸۰۶ : بیجهد به عالم معانی نرسی
غزل شمارهٔ ۱۸۰۷ : ای بس که از آواز دش واماندهام زین راه من
رباعی شمارهٔ ۱۸۰۷ : بیخود باشی هزار رحمت بینی
غزل شمارهٔ ۱۸۰۸ : با آنک از پیوستگی من عشق گشتم عشق من
رباعی شمارهٔ ۱۸۰۸ : بیرون نگری صورت انسان بینی
غزل شمارهٔ ۱۸۰۹ : بر گرد گل می گشت دی نقش خیال یار من
رباعی شمارهٔ ۱۸۰۹ : پیش آی خیال او که شوری داری
غزل شمارهٔ ۱۸۱۰ : من دزد دیدم کو برد مال و متاع مردمان
رباعی شمارهٔ ۱۸۱۰ : بینام و نشان چون دل و جانم کردی
غزل شمارهٔ ۱۸۱۱ : خوش می گریزی هر طرف از حلقه ما نی مکن
رباعی شمارهٔ ۱۸۱۱ : پیوسته مها عزم سفر میداری
غزل شمارهٔ ۱۸۱۲ : ای نور افلاک و زمین چشم و چراغ غیب بین
رباعی شمارهٔ ۱۸۱۲ : تا چند ز جان مستمند اندیشی
غزل شمارهٔ ۱۸۱۳ : کو خر من کو خر من پار بمرد آن خر من
رباعی شمارهٔ ۱۸۱۳ : تا خاک قدوم هر مقدم نشوی
غزل شمارهٔ ۱۸۱۴ : عشق تو آورد قدح پر ز بلای دل من
رباعی شمارهٔ ۱۸۱۴ : تا درد نیابی تو به درمان نرسی
غزل شمارهٔ ۱۸۱۵ : من خوشم از گفت خسان وز لب و لنج ترشان
رباعی شمارهٔ ۱۸۱۵ : تا در طلب گوهر کانی کانی
غزل شمارهٔ ۱۸۱۶ : آینهای بزدایم از جهت منظر من
رباعی شمارهٔ ۱۸۱۶ : تا عشق آن روی پریزاد شوی
غزل شمارهٔ ۱۸۱۷ : قصد جفاها نکنی ور بکنی با دل من
رباعی شمارهٔ ۱۸۱۷ : تا هشیاری به طعم مستی نرسی
غزل شمارهٔ ۱۸۱۸ : قصد جفاها نکنی ور بکنی با دل من
رباعی شمارهٔ ۱۸۱۸ : تقصیر نکرد عشق در خماری
غزل شمارهٔ ۱۸۱۹ : کافرم ار در دو جهان عشق بود خوشتر از این
رباعی شمارهٔ ۱۸۱۹ : تو آب نی خاک نی تو دگری
غزل شمارهٔ ۱۸۲۰ : هی چه گریزی چندین یک نفس این جا بنشین
رباعی شمارهٔ ۱۸۲۰ : توبه کردم ز شور و بیخویشتنی
غزل شمارهٔ ۱۸۲۱ : آب حیات عشق را در رگ ما روانه کن
رباعی شمارهٔ ۱۸۲۱ : تو دوش چه خواب دیدهای میدانی
غزل شمارهٔ ۱۸۲۲ : ای شده از جفای تو جانب چرخ دود من
رباعی شمارهٔ ۱۸۲۲ : تو سیر شدی من نشدم زین مستی
غزل شمارهٔ ۱۸۲۳ : سیر نمیشوم ز تو نیست جز این گناه من
رباعی شمارهٔ ۱۸۲۳ : جانا ز تو بیزار شوم نی نی نی
غزل شمارهٔ ۱۸۲۴ : سیر نمیشوم ز تو ای مه جان فزای من
رباعی شمارهٔ ۱۸۲۴ : جان بگریزد اگر ز جان بگریزی
غزل شمارهٔ ۱۸۲۵ : من طربم طرب منم زهره زند نوای من
رباعی شمارهٔ ۱۸۲۵ : جان در ره ما بباز اگر مرد دلی
غزل شمارهٔ ۱۸۲۶ : هر کی ز حور پرسدت رخ بنما که همچنین
رباعی شمارهٔ ۱۸۲۶ : جان دید ز جانان ازل دمسازی
غزل شمارهٔ ۱۸۲۷ : دوش چه خوردهای دلا راست بگو نهان مکن
رباعی شمارهٔ ۱۸۲۷ : جان روز چو مار است به شب چون ماهی
غزل شمارهٔ ۱۸۲۸ : باز نگار می کشد چون شتران مهار من
رباعی شمارهٔ ۱۸۲۸ : جانم دارد ز عشق جانافزائی
غزل شمارهٔ ۱۸۲۹ : گفتم دوش عشق را ای تو قرین و یار من
رباعی شمارهٔ ۱۸۲۹ : چشمان خمار و روی رخشان داری
غزل شمارهٔ ۱۸۳۰ : تا تو حریف من شدی ای مه دلستان من
رباعی شمارهٔ ۱۸۳۰ : چشم تو بهر غمزه بسوزد مستی
غزل شمارهٔ ۱۸۳۱ : راز تو فاش می کنم صبر نماند بیش از این
رباعی شمارهٔ ۱۸۳۱ : چشم مستت ز عادت خماری
غزل شمارهٔ ۱۸۳۲ : مانده شدهست گوش من از پی انتظار آن
رباعی شمارهٔ ۱۸۳۲ : چندان گفتی که از بیان بگذشتی
غزل شمارهٔ ۱۸۳۳ : آمدهام به عذر تو ای طرب و قرار جان
رباعی شمارهٔ ۱۸۳۳ : چون جمله خطا کنم صوابم تو بسی
غزل شمارهٔ ۱۸۳۴ : عید نمای عید را ای تو هلال عید من
رباعی شمارهٔ ۱۸۳۴ : چون خار بکاری رخ گل میخاری
غزل شمارهٔ ۱۸۳۵ : گرم درآ و دم مده ساقی بردبار من
رباعی شمارهٔ ۱۸۳۵ : چون ساز کند عدم حیات افزائی
غزل شمارهٔ ۱۸۳۶ : باز بهار می کشد زندگی از بهار من
رباعی شمارهٔ ۱۸۳۶ : چونست به درد دیگران درمانی
غزل شمارهٔ ۱۸۳۷ : یا رب من بدانمیچیست مراد یار من
رباعی شمارهٔ ۱۸۳۷ : چون شب بر من زنان و گویان آئی
غزل شمارهٔ ۱۸۳۸ : چند گریزی ای قمر هر طرفی ز کوی من
رباعی شمارهٔ ۱۸۳۸ : چون کار مسافران دینم کردی
غزل شمارهٔ ۱۸۳۹ : واقعهای بدیدهام لایق لطف و آفرین
رباعی شمارهٔ ۱۸۳۹ : چون مست شوی قرابه بر پای زنی
غزل شمارهٔ ۱۸۴۰ : مطرب خوش نوای من عشق نواز همچنین
رباعی شمارهٔ ۱۸۴۰ : چون ممکن آن نیست اینکه از بر ما برهی
غزل شمارهٔ ۱۸۴۱ : تا چه خیال بستهای ای بت بدگمان من
رباعی شمارهٔ ۱۸۴۱ : چونی ای آنکه از جمال فردی
غزل شمارهٔ ۱۸۴۲ : چهره شرمگین تو بستد شرمگان من
رباعی شمارهٔ ۱۸۴۲ : چون نیشکر است این نیت ای نائی
غزل شمارهٔ ۱۸۴۳ : دوش چه خوردهای دلا راست بگو نهان مکن
رباعی شمارهٔ ۱۸۴۳ : حاشا که به ماه گویمت میمانی
غزل شمارهٔ ۱۸۴۴ : مرا در دل همیآید که من دل را کنم قربان
رباعی شمارهٔ ۱۸۴۴ : حیف است که پیش کر زنی طنبوری
غزل شمارهٔ ۱۸۴۵ : عدو توبه و صبرم مرا امروز ناگاهان
رباعی شمارهٔ ۱۸۴۵ : خواهی که حیات جاودانه بینی
غزل شمارهٔ ۱۸۴۶ : حرام است ای مسلمانان از این خانه برون رفتن
رباعی شمارهٔ ۱۸۴۶ : خواهی که در این زمانه فردی گردی
غزل شمارهٔ ۱۸۴۷ : خرامان می روی در دل چراغ افروز جان و تن
رباعی شمارهٔ ۱۸۴۷ : خود را چو دمی ز یار محرم یابی
غزل شمارهٔ ۱۸۴۸ : چه باشد پیشه عاشق به جز دیوانگی کردن
رباعی شمارهٔ ۱۸۴۸ : خود هیچ بسوی ما نگاهی نکنی
غزل شمارهٔ ۱۸۴۹ : چرا کوشد مسلمان در مسلمان را فریبیدن
رباعی شمارهٔ ۱۸۴۹ : خوش باش که خوش نهاد باشد صوفی
غزل شمارهٔ ۱۸۵۰ : چراغ عالم افروزم نمیتابد چنین روشن
رباعی شمارهٔ ۱۸۵۰ : خوش میسازی مرا و خوش میسوزی
غزل شمارهٔ ۱۸۵۱ : نشانیهاست در چشمش نشانش کن نشانش کن
رباعی شمارهٔ ۱۸۵۱ : خیری بنمودی و ولیکن شری
غزل شمارهٔ ۱۸۵۲ : چو آمد روی مه رویم کی باشم من که باشم من
رباعی شمارهٔ ۱۸۵۲ : در بادیهٔ عشق تو کردم سفری
غزل شمارهٔ ۱۸۵۳ : چو افتم من ز عشق دل به پای دلربای من
رباعی شمارهٔ ۱۸۵۳ : در بیخبری خبر نبودی چه بدی
غزل شمارهٔ ۱۸۵۴ : چه دانی تو خراباتی که هست از شش جهت بیرون
رباعی شمارهٔ ۱۸۵۴ : در چشم منست این زمان ناز کسی
غزل شمارهٔ ۱۸۵۵ : چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون
رباعی شمارهٔ ۱۸۵۵ : در چشم منی و گرنه بینا کیمی
غزل شمارهٔ ۱۸۵۶ : مرا هر دم همیگویی که برگو قطعه شیرین
رباعی شمارهٔ ۱۸۵۶ : در خاک اگر رفت تن بیجانی
غزل شمارهٔ ۱۸۵۷ : توقع دارم از لطف تو ای صدر نکوآیین
رباعی شمارهٔ ۱۸۵۷ : در دست اجل چو درنهم من پائی
غزل شمارهٔ ۱۸۵۸ : چو افتم من ز عشق دل به پای دلربای من
رباعی شمارهٔ ۱۸۵۸ : در دل نگذشت کز دلم بگذاری
غزل شمارهٔ ۱۸۵۹ : منم آن حلقه در گوش و نشسته گوش شمس الدین
رباعی شمارهٔ ۱۸۵۹ : در دل نگذارمت که افگار شوی
غزل شمارهٔ ۱۸۶۰ : الا ای باد شبگیرم بیار اخبار شمس الدین
رباعی شمارهٔ ۱۸۶۰ : در روزه چو از طبع دمی پاک شوی
غزل شمارهٔ ۱۸۶۱ : ای قاعده مستان در همدگر افتادن
رباعی شمارهٔ ۱۸۶۱ : در زهد اگر موسی و هارون آئی
غزل شمارهٔ ۱۸۶۲ : چون چنگ شدم جانا آن چنگ تو دروا کن
رباعی شمارهٔ ۱۸۶۲ : در زیر غزلها و نفیر و زاری
غزل شمارهٔ ۱۸۶۳ : ای سنجق نصرالله وی مشعله یاسین
رباعی شمارهٔ ۱۸۶۳ : در عالم حسن اینت سلطان که توئی
غزل شمارهٔ ۱۸۶۴ : در پرده دل بنگر صد دختر آبستان
غزل شمارهٔ ۱۸۶۵ : ای سرو و گل بستان بنگر به تهی دستان
غزل شمارهٔ ۱۸۶۶ : ای کار من از تو زر ای سیمبر مستان
رباعی شمارهٔ ۱۸۶۶ : در عشق موافقت بود چون جانی
غزل شمارهٔ ۱۸۶۷ : ای جانک من چونی یک بوسه به چند ای جان
رباعی شمارهٔ ۱۸۶۷ : در عشق هر آن که برگزیند چیزی
غزل شمارهٔ ۱۸۶۸ : دروازه هستی را جز ذوق مدان ای جان
رباعی شمارهٔ ۱۸۶۸ : درویشان را عار بود محتشمی
غزل شمارهٔ ۱۸۶۹ : رو مذهب عاشق را برعکس روشها دان
رباعی شمارهٔ ۱۸۶۹ : در هر دو جهان دلبر و یارم تو بسی
غزل شمارهٔ ۱۸۷۰ : ای نفس چو سگ آخر تا چند زنی دندان
رباعی شمارهٔ ۱۸۷۰ : دستار نهادهای به مطرب ندهی
غزل شمارهٔ ۱۸۷۱ : دو چیز نخواهد بد در هر دو جهان می دان
رباعی شمارهٔ ۱۸۷۱ : دل از می عشق مست میپنداری
غزل شمارهٔ ۱۸۷۲ : ای در غم بیهوده رو کم ترکوا برخوان
رباعی شمارهٔ ۱۸۷۲ : دلدار به زیر لب بخواند چیزی
غزل شمارهٔ ۱۸۷۳ : دانی که کجا جویی ما را به گه جستن
رباعی شمارهٔ ۱۸۷۳ : دلدار مرا گفت ز هر دلداری
غزل شمارهٔ ۱۸۷۴ : از آتش روی خود اندر دلم آتش زن
رباعی شمارهٔ ۱۸۷۴ : دل گفت مرا بگو کرا میجوئی
غزل شمارهٔ ۱۸۷۵ : ای یار مقامردل پیش آ و دمی کم زن
رباعی شمارهٔ ۱۸۷۵ : دل کیست همه کار و گیائیش توئی
غزل شمارهٔ ۱۸۷۶ : بی جا شو در وحدت در عین فنا جا کن
رباعی شمارهٔ ۱۸۷۶ : دوش آمد آن خیال تو رهگذری
غزل شمارهٔ ۱۸۷۷ : ای دل چو نمیگردد در شرح زبان من
رباعی شمارهٔ ۱۸۷۷ : دوش از سر عاشقی و از مشتاقی
غزل شمارهٔ ۱۸۷۸ : من گوش کشان گشتم از لیلی و از مجنون
رباعی شمارهٔ ۱۸۷۸ : دوشینه مرا گذاشتی خوش خفتی
غزل شمارهٔ ۱۸۷۹ : آرایش باغ آمد این روی چه روی است این
رباعی شمارهٔ ۱۸۷۹ : دی بلبلکی لطیفکی خوش گوئی
غزل شمارهٔ ۱۸۸۰ : در زیر نقاب شب این زنگیکان را بین
رباعی شمارهٔ ۱۸۸۰ : دی بود چنان دولت و جان افروزی
غزل شمارهٔ ۱۸۸۱ : از چشمه جان ره شد در خانه هر مسکین
رباعی شمارهٔ ۱۸۸۱ : دیروز فسون سرد برخواند کسی
غزل شمارهٔ ۱۸۸۲ : آن کس که تو را بیند وانگه نظرش بر تن
رباعی شمارهٔ ۱۸۸۲ : دی عاقل و هشیار شدم در کاری
غزل شمارهٔ ۱۸۸۳ : بی او نتوان رفتن بیاو نتوان گفتن
رباعی شمارهٔ ۱۸۸۳ : دی مست بدی دلا و چست و سفری
غزل شمارهٔ ۱۸۸۴ : آن ساعد سیمین را در گردن ما افکن
رباعی شمارهٔ ۱۸۸۴ : رفتم بر یار از سر سر دستی
غزل شمارهٔ ۱۸۸۵ : ای سرده صد سودا دستار چنین می کن
رباعی شمارهٔ ۱۸۸۵ : رفتم به طبیب گفتم ای بینائی
غزل شمارهٔ ۱۸۸۶ : نی نی به از این باید با دوست وفا کردن
رباعی شمارهٔ ۱۸۸۶ : رقص آن نبود که هر زمان برخیزی
غزل شمارهٔ ۱۸۸۷ : گرت هست سر ما سر و ریش بجنبان
رباعی شمارهٔ ۱۸۸۷ : رو ای غم و اندیشه خطا میگوئی
غزل شمارهٔ ۱۸۸۸ : بیا بوسه به چند است از آن لعل مثمن
رباعی شمارهٔ ۱۸۸۸ : روزی به خرابات گذر میکردی
غزل شمارهٔ ۱۸۸۹ : دل دل دل تو دل مرا مرنجان
رباعی شمارهٔ ۱۸۸۹ : زان ماه چهارده که بود اشراقی
غزل شمارهٔ ۱۸۹۰ : با روی تو کفر است به معنی نگریدن
رباعی شمارهٔ ۱۸۹۰ : زاهد بودم ترانه گویم کردی
غزل شمارهٔ ۱۸۹۱ : ما دست تو را خواجه بخواهیم کشیدن
رباعی شمارهٔ ۱۸۹۱ : زاهد که نبرد هیچ سود ای ساقی
غزل شمارهٔ ۱۸۹۲ : هر شب که بود قاعده سفره نهادن
رباعی شمارهٔ ۱۸۹۲ : سرسبزتر از تو من ندیدم شجری
غزل شمارهٔ ۱۸۹۳ : صد گوش نوم باز شد از راز شنودن
رباعی شمارهٔ ۱۸۹۳ : سرسبزی باغ و گلشن و شمشادی
غزل شمارهٔ ۱۸۹۴ : گر زانک ملولی ز من ای فتنه حوران
رباعی شمارهٔ ۱۸۹۴ : سرمستم و سرمستم و سرمست کسی
غزل شمارهٔ ۱۸۹۵ : بفریفتیم دوش و پرندوش به دستان
رباعی شمارهٔ ۱۸۹۵ : سوگند همی خورد پریر آن ساقی
غزل شمارهٔ ۱۸۹۶ : نشاید از تو چندین جور کردن
رباعی شمارهٔ ۱۸۹۶ : شادی شادی و ای حریفان شادی
غزل شمارهٔ ۱۸۹۷ : در این دم همدمی آمد خمش کن
رباعی شمارهٔ ۱۸۹۷ : شب رفت و دلت نگشت سیر، ای ایچی
غزل شمارهٔ ۱۸۹۸ : ندا آمد به جان از چرخ پروین
رباعی شمارهٔ ۱۸۹۸ : شمشیر اگر گردن جان ببریدی
غزل شمارهٔ ۱۸۹۹ : دل خون خواره را یک باره بستان
رباعی شمارهٔ ۱۸۹۹ : شمعی است دل مراد افروختنی
غزل شمارهٔ ۱۹۰۰ : بیا ای مونس جانهای مستان
رباعی شمارهٔ ۱۹۰۰ : صد روز دراز گر به هم پیوندی
غزل شمارهٔ ۱۹۰۱ : ز زخم دف کفم بدرید ای جان
رباعی شمارهٔ ۱۹۰۱ : عاشق شوی ای دل و ز جان اندیشی
غزل شمارهٔ ۱۹۰۲ : چرا منکر شدی ای میر کوران
رباعی شمارهٔ ۱۹۰۲ : عالم سبز است و هر طرف بستانی
غزل شمارهٔ ۱۹۰۳ : شنیدی تو که خط آمد ز خاقان
رباعی شمارهٔ ۱۹۰۳ : عاینت حمامة تحاکی حالی
غزل شمارهٔ ۱۹۰۴ : کجا خواهی ز چنگ ما پریدن
رباعی شمارهٔ ۱۹۰۴ : عشق آن نبود که هر زمان برخیزی
غزل شمارهٔ ۱۹۰۵ : اگر تو عاشقی غم را رها کن
رباعی شمارهٔ ۱۹۰۵ : عشقت صنما چه دلبریها کردی
غزل شمارهٔ ۱۹۰۶ : تو نقد قلب را از زر برون کن
رباعی شمارهٔ ۱۹۰۶ : عید آمد و عید بس مبارک عیدی
غزل شمارهٔ ۱۹۰۷ : گر این جا حاضری سر همچنین کن
رباعی شمارهٔ ۱۹۰۷ : عید آمد و هرکس قدری مقداری
غزل شمارهٔ ۱۹۰۸ : نتانی آمدن این راه با من
رباعی شمارهٔ ۱۹۰۸ : غم را دیدم گرفته جام دردی
غزل شمارهٔ ۱۹۰۹ : دل معشوق سوزیده است بر من
رباعی شمارهٔ ۱۹۰۹ : غمهای مرا همه بناغم داری
غزل شمارهٔ ۱۹۱۰ : تو هر جزو جهان را بر گذر بین
رباعی شمارهٔ ۱۹۱۰ : کافر نشدی حدیث ایمان چکنی
غزل شمارهٔ ۱۹۱۱ : تو را پندی دهم ای طالب دین
رباعی شمارهٔ ۱۹۱۱ : گاه از غم او دست ز جان میشوئی
غزل شمارهٔ ۱۹۱۲ : بیا ساقی می ما را بگردان
رباعی شمارهٔ ۱۹۱۲ : گر آنکه امین و محرم این رازی
غزل شمارهٔ ۱۹۱۳ : به باغ آییم فردا جمله یاران
رباعی شمارهٔ ۱۹۱۳ : گر بگریزی چو آهوان بگریزی
غزل شمارهٔ ۱۹۱۴ : اگر خواهی مرا می در هوا کن
رباعی شمارهٔ ۱۹۱۴ : گر تو نکنی سلام ما را در پی
غزل شمارهٔ ۱۹۱۵ : برو ای دل به سوی دلبر من
رباعی شمارهٔ ۱۹۱۵ : گر خار بدین دیدهٔ چون جوی زنی
غزل شمارهٔ ۱۹۱۶ : برآ بر بام و اکنون ماه نو بین
رباعی شمارهٔ ۱۹۱۶ : گر خوب نیم خوب پرستم باری
غزل شمارهٔ ۱۹۱۷ : چو بربندند ناگاهت زنخدان
رباعی شمارهٔ ۱۹۱۷ : گر داد کنی درخور خود داد کنی
غزل شمارهٔ ۱۹۱۸ : فرود آ تو ز مرکب بار می بین
رباعی شمارهٔ ۱۹۱۸ : گر درد دلم به نقش پیدا بودی
غزل شمارهٔ ۱۹۱۹ : عشق است بر آسمان پریدن
رباعی شمارهٔ ۱۹۱۹ : گر سوزش سینه را به کس میداری
غزل شمارهٔ ۱۹۲۰ : دیر آمدهای مرو شتابان
رباعی شمارهٔ ۱۹۲۰ : گر صید خدا شوی ز غم رسته شوی
غزل شمارهٔ ۱۹۲۱ : ای ساقی و دستگیر مستان
رباعی شمارهٔ ۱۹۲۱ : گر عاشق روی قیصر روم شوی
غزل شمارهٔ ۱۹۲۲ : ما شادتریم یا تو ای جان
رباعی شمارهٔ ۱۹۲۲ : گر عاشق زار روی تو نیستمی
غزل شمارهٔ ۱۹۲۳ : ای روی مه تو شاد خندان
رباعی شمارهٔ ۱۹۲۳ : گر عقل به کوی دوست رهبر نبدی
غزل شمارهٔ ۱۹۲۴ : ای روی تو نوبهار خندان
رباعی شمارهٔ ۱۹۲۴ : گر قدر کمال خویش بشناختمی
غزل شمارهٔ ۱۹۲۵ : بازآمد آستین فشانان
رباعی شمارهٔ ۱۹۲۵ : گر گفتن اسرار تو امکان بودی
غزل شمارهٔ ۱۹۲۶ : مال است و زر است مکسب تن
رباعی شمارهٔ ۱۹۲۶ : گر مجلس انس را به کار آمدمی
غزل شمارهٔ ۱۹۲۷ : وقت آمد توبه را شکستن
رباعی شمارهٔ ۱۹۲۷ : گر من مستم ز روی بدکرداری
غزل شمارهٔ ۱۹۲۸ : ای دوست عتاب را رها کن
رباعی شمارهٔ ۱۹۲۸ : گر نقل و کباب و بادهٔ ناب خوری
غزل شمارهٔ ۱۹۲۹ : ای عربده کرده دوش با من
رباعی شمارهٔ ۱۹۲۹ : گرنه حذر از غیرت مردان کنمی
غزل شمارهٔ ۱۹۳۰ : امروز تو خوشتری و یا من
رباعی شمارهٔ ۱۹۳۰ : گرنه کشش یار مرا یار بدی
غزل شمارهٔ ۱۹۳۱ : عقل از کف عشق خورد افیون
رباعی شمارهٔ ۱۹۳۱ : گر هیچ نشانه نیست اندر وادی
غزل شمارهٔ ۱۹۳۲ : ای دشمن عقل و جان شیرین
رباعی شمارهٔ ۱۹۳۲ : گر یک نفسی واقف اسرار شوی
غزل شمارهٔ ۱۹۳۳ : برخیز و صبوح را برنجان
رباعی شمارهٔ ۱۹۳۳ : گر یک ورق از کتاب ما برخوانی
غزل شمارهٔ ۱۹۳۴ : از ما مرو ای چراغ روشن
رباعی شمارهٔ ۱۹۳۴ : گفتم به طبیب داروئی فرمائی
غزل شمارهٔ ۱۹۳۵ : دلبر بیگانه صورت مهر دارد در نهان
رباعی شمارهٔ ۱۹۳۵ : گفتم صنما مگر که جانان منی
غزل شمارهٔ ۱۹۳۶ : عاشقان نالان چو نای و عشق همچون نای زن
رباعی شمارهٔ ۱۹۳۶ : گفتم صنمی شدی که جان را وطنی
غزل شمارهٔ ۱۹۳۷ : هر خوشی که فوت شد از تو مباش اندوهگین
رباعی شمارهٔ ۱۹۳۷ : گفتم که چونی مها خوشی محزونی
غزل شمارهٔ ۱۹۳۸ : نازنینی را رها کن با شهان نازنین
رباعی شمارهٔ ۱۹۳۸ : گفتم که دلا تو در بلا افتادی
غزل شمارهٔ ۱۹۳۹ : می پرد این مرغ دیگر در جنان عاشقان
رباعی شمارهٔ ۱۹۳۹ : گفتم که کدامست طریق هستی
غزل شمارهٔ ۱۹۴۰ : ای ز تو مه پای کوبان وز تو زهره دف زنان
رباعی شمارهٔ ۱۹۴۰ : گفتند که هست یار را شور وشری
غزل شمارهٔ ۱۹۴۱ : مهرهای از جان ربودم بیدهان و بیدهان
رباعی شمارهٔ ۱۹۴۱ : گفتی که تو دیوانه و مجنون خوئی
غزل شمارهٔ ۱۹۴۲ : من ز گوش او بدزدم حلقه دیگر نهان
رباعی شمارهٔ ۱۹۴۲ : گوهر چه بود به بحر او جز سنگی
غزل شمارهٔ ۱۹۴۳ : می گزید او آستین را شرمگین در آمدن
رباعی شمارهٔ ۱۹۴۳ : گوئی که مگر به باغ رز رشتهامی
غزل شمارهٔ ۱۹۴۴ : چون ببینی آفتاب از روی دلبر یاد کن
رباعی شمارهٔ ۱۹۴۴ : کی پست شود آنکه بلندش تو کنی
غزل شمارهٔ ۱۹۴۵ : هر چه آن سرخوش کند بویی بود از یار من
رباعی شمارهٔ ۱۹۴۵ : کیوان گردی چو گرد مردان گردی
غزل شمارهٔ ۱۹۴۶ : کاشکی از غیر تو آگه نبودی جان من
رباعی شمارهٔ ۱۹۴۶ : لب بر لب هر بوسه ربائی بنهی
غزل شمارهٔ ۱۹۴۷ : سوی بیماران خود شد شاه مه رویان من
رباعی شمارهٔ ۱۹۴۷ : مادام که در راه هوا و هوسی
غزل شمارهٔ ۱۹۴۸ : بانگ آید هر زمانی زین رواق آبگون
رباعی شمارهٔ ۱۹۴۸ : ما را ز هوای خویش دف زن کردی
غزل شمارهٔ ۱۹۴۹ : آنچ می آید ز وصفت این زمانم در دهن
رباعی شمارهٔ ۱۹۴۹ : مانندهٔ گل ز اصل خندان زادی
غزل شمارهٔ ۱۹۵۰ : بوی آن باغ و بهار و گلبن رعناست این
رباعی شمارهٔ ۱۹۵۰ : ماه آمد پیش او که تو جان منی
غزل شمارهٔ ۱۹۵۱ : ای برادر تو چه مرغی خویشتن را بازبین
رباعی شمارهٔ ۱۹۵۱ : مائیم در این زمان زمین پیمائی
غزل شمارهٔ ۱۹۵۲ : هست ما را هر زمانی از نگار راستین
رباعی شمارهٔ ۱۹۵۲ : مائیم و هوای روی شاهنشاهی
غزل شمارهٔ ۱۹۵۳ : هر صبوحی ارغنونها را برنجان همچنین
رباعی شمارهٔ ۱۹۵۳ : مردی که فلک رخنه کند از دردی
غزل شمارهٔ ۱۹۵۴ : عیشهاتان نوش بادا هر زمان ای عاشقان
رباعی شمارهٔ ۱۹۵۴ : مرغان ز قفس قفس ز مرغان خالی
غزل شمارهٔ ۱۹۵۵ : ای زیان و ای زیان و ای زیان و ای زیان
رباعی شمارهٔ ۱۹۵۵ : مست است خبر از تو و یا خود خبری
غزل شمارهٔ ۱۹۵۶ : سر فروکرد از فلک آن ماه روی سیمتن
رباعی شمارهٔ ۱۹۵۶ : من با تو چنین سوخته خرمن تا کی
غزل شمارهٔ ۱۹۵۷ : هست عاقل هر زمانی در غم پیدا شدن
رباعی شمارهٔ ۱۹۵۷ : من بادم و تو برگ نلرزی چکنی
غزل شمارهٔ ۱۹۵۸ : ساقیا چون مست گشتی خویش را بر من بزن
رباعی شمارهٔ ۱۹۵۸ : من بیدلم ای نگار و تو دلداری
غزل شمارهٔ ۱۹۵۹ : روی او فتوی دهد کز کعبه بر بتخانه زن
رباعی شمارهٔ ۱۹۵۹ : من پیر فنا بدم جوانم کردی
غزل شمارهٔ ۱۹۶۰ : آفتابا بار دیگر خانه را پرنور کن
رباعی شمارهٔ ۱۹۶۰ : من جان تو نیستم مگو جان غلطی
غزل شمارهٔ ۱۹۶۱ : نوبهارا جان مایی جانها را تازه کن
رباعی شمارهٔ ۱۹۶۱ : من جمله خطا کنم صوابم تو بسی
غزل شمارهٔ ۱۹۶۲ : یار خود را خواب دیدم ای برادر دوش من
رباعی شمارهٔ ۱۹۶۲ : من خشک لب ار با تو دم تر زدمی
غزل شمارهٔ ۱۹۶۳ : پرده بردار ای حیات جان و جان افزای من
رباعی شمارهٔ ۱۹۶۳ : من دوش به خواب در بدیدم قمری
غزل شمارهٔ ۱۹۶۴ : شمس دین بر یوسفان و نازنینان نازنین
رباعی شمارهٔ ۱۹۶۴ : من دوش به کاسهٔ رباب سحری
غزل شمارهٔ ۱۹۶۵ : در میان ظلمت جان تو نور چیست آن
رباعی شمارهٔ ۱۹۶۵ : من ذره بدم ز کوه بیشم کردی
غزل شمارهٔ ۱۹۶۶ : جام پر کن ساقیا آتش بزن اندر غمان
رباعی شمارهٔ ۱۹۶۶ : من من نیم و اگر دمی من منمی
غزل شمارهٔ ۱۹۶۷ : ای تو را گردن زده آن تسخرت بر گرد نان
رباعی شمارهٔ ۱۹۶۷ : مه دوش به بالین تو آمد به سرای
غزل شمارهٔ ۱۹۶۸ : ای دل من در هوایت همچو آب و ماهیان
رباعی شمارهٔ ۱۹۶۸ : مهمان دو دیده شد خیالت گذری
غزل شمارهٔ ۱۹۶۹ : از بدیها آن چه گویم هست قصدم خویشتن
رباعی شمارهٔ ۱۹۶۹ : میدان و مگو تا نشود رسوائی
غزل شمارهٔ ۱۹۷۰ : مطربا بردار چنگ و لحن موسیقار زن
رباعی شمارهٔ ۱۹۷۰ : میفرماید خدا که ای هرجائی
غزل شمارهٔ ۱۹۷۱ : از دخول هر غری افسردهای در کار من
رباعی شمارهٔ ۱۹۷۱ : ناخوانده به هرجا که روی غم باشی
غزل شمارهٔ ۱۹۷۲ : عاشقا دو چشم بگشا چارجو در خود ببین
رباعی شمارهٔ ۱۹۷۲ : نقاش رخت اگر نه یزدان بودی
غزل شمارهٔ ۱۹۷۳ : موی بر سر شد سپید و روی من بگرفت چین
رباعی شمارهٔ ۱۹۷۳ : نومید نیم گرچه ز من ببریدی
غزل شمارهٔ ۱۹۷۴ : ای چراغ آسمان و رحمت حق بر زمین
رباعی شمارهٔ ۱۹۷۴ : نی گفت که پای من به گل بود بسی
غزل شمارهٔ ۱۹۷۵ : عشق شمس الدین است یا نور کف موسی است آن
رباعی شمارهٔ ۱۹۷۵ : نی من منم و نی تو توئی نی تو منی
غزل شمارهٔ ۱۹۷۶ : عشق شمس حق و دین کان گوهر کانی است آن
رباعی شمارهٔ ۱۹۷۶ : واپس مانی ز یار واپس باشی
غزل شمارهٔ ۱۹۷۷ : در ستایشهای شمس الدین نباشم مفتتن
رباعی شمارهٔ ۱۹۷۷ : وقف است مرا عمر در این مشتاقی
غزل شمارهٔ ۱۹۷۸ : ایها الساقی ادر کأس الحمیا نصف من
رباعی شمارهٔ ۱۹۷۸ : هر پارهٔ خاک را چو ماهی کردی
غزل شمارهٔ ۱۹۷۹ : عاشقان را مژدهای از سرفراز راستین
رباعی شمارهٔ ۱۹۷۹ : هر روز پگاه خیمه بر جوی زنی
غزل شمارهٔ ۱۹۸۰ : یارکان رقصی کنید اندر غمم خوشتر از این
رباعی شمارهٔ ۱۹۸۰ : هر روز ز عاشقی و شیرین رائی
غزل شمارهٔ ۱۹۸۱ : مطربا نرمک بزن تا روح بازآید به تن
رباعی شمارهٔ ۱۹۸۱ : هر روز یکی شور بر این جمع زنی
غزل شمارهٔ ۱۹۸۲ : گلسن بنده ستایک غرضم یق اشد رسن
رباعی شمارهٔ ۱۹۸۲ : هر شب که ببنده همنشین میافتی
غزل شمارهٔ ۱۹۸۳ : به خدا میل ندارم نه به چرب و نه به شیرین
رباعی شمارهٔ ۱۹۸۳ : هرگز به مزاج خود یکی دم نزنی
غزل شمارهٔ ۱۹۸۴ : بده آن مرد ترش را قدحی ای شه شیرین
رباعی شمارهٔ ۱۹۸۴ : هرگز نبود میل تو کافراشت کنی
غزل شمارهٔ ۱۹۸۵ : صنما بیار باده بنشان خمار مستان
رباعی شمارهٔ ۱۹۸۵ : هرکس کسکی دارد و هرکس یاری
غزل شمارهٔ ۱۹۸۶ : صنما به چشم شوخت که به چشم اشارتی کن
رباعی شمارهٔ ۱۹۸۶ : هرکس کسکی دارد و هرکس یاری
غزل شمارهٔ ۱۹۸۷ : هله نیم مست گشتم قدحی دگر مدد کن
رباعی شمارهٔ ۱۹۸۷ : هر لحظه مها پیش خودم میخوانی
غزل شمارهٔ ۱۹۸۸ : چه شکر داد عجب یوسف خوبی به لبان
رباعی شمارهٔ ۱۹۸۸ : همدست همه دست زنانم کردی
غزل شمارهٔ ۱۹۸۹ : جنتی کرد جهان را ز شکر خندیدن
رباعی شمارهٔ ۱۹۸۹ : هم دل به دلستانت رساند روزی
غزل شمارهٔ ۱۹۹۰ : جان حیوان که ندیده است به جز کاه و عطن
رباعی شمارهٔ ۱۹۹۰ : همسایگی مست فزاید مستی
غزل شمارهٔ ۱۹۹۱ : همه خوردند و بخفتند و تهی گشت وطن
رباعی شمارهٔ ۱۹۹۱ : یاد تو کنم میان یادم باشی
غزل شمارهٔ ۱۹۹۲ : خوی با ما کن و با بیخبران خوی مکن
رباعی شمارهٔ ۱۹۹۲ : یک بوسه ز تو خواستم و شش دادی
غزل شمارهٔ ۱۹۹۳ : هیچ باشد که رسد آن شکر و پسته من
رباعی شمارهٔ ۱۹۹۳ : یکدم غم جان دار غم نان تا کی
غزل شمارهٔ ۱۹۹۴ : بشنو از بوالهوسان قصه میر عسسان
رباعی شمارهٔ ۱۹۹۴ : یک شفتالو از آن لب عنابی
غزل شمارهٔ ۱۹۹۵ : اینک آن انجم روشن که فلک چاکرشان
غزل شمارهٔ ۱۹۹۶ : چون خیال تو درآید به دلم رقص کنان
غزل شمارهٔ ۱۹۹۷ : هر که را گشت سر از غایت برگردیدن
غزل شمارهٔ ۱۹۹۸ : به خدا گل ز تو آموخت شکر خندیدن
غزل شمارهٔ ۱۹۹۹ : مکن ای دوست ز جور این دلم آواره مکن
غزل شمارهٔ ۲۰۰۰ : ای ز هجران تو مردن طرب و راحت من
غزل شمارهٔ ۲۰۰۱ : دم ده و عشوه ده ای دلبر سیمین بر من
غزل شمارهٔ ۲۰۰۲ : تو سبب سازی و دانایی آن سلطان بین
غزل شمارهٔ ۲۰۰۳ : همه خوردند و بخفتند و تهی گشت وطن
غزل شمارهٔ ۲۰۰۴ : شیرمردا تو چه ترسی ز سگ لاغرشان
غزل شمارهٔ ۲۰۰۵ : چه نشستی دور چون بیگانگان
غزل شمارهٔ ۲۰۰۶ : هر کجا که پا نهی ای جان من
غزل شمارهٔ ۲۰۰۷ : شاه ما باری برای کاهلان
غزل شمارهٔ ۲۰۰۸ : می بده ای ساقی آخرزمان
غزل شمارهٔ ۲۰۰۹ : نک بهاران شد صلا ای لولیان
غزل شمارهٔ ۲۰۱۰ : بشنو از دل نکتههای بیسخن
غزل شمارهٔ ۲۰۱۱ : جان جانهایی تو جان را برشکن
غزل شمارهٔ ۲۰۱۲ : ای دلارام من و ای دل شکن
غزل شمارهٔ ۲۰۱۳ : ساقیا برخیز و می در جام کن
غزل شمارهٔ ۲۰۱۴ : راز چون با من نگوید یار من
غزل شمارهٔ ۲۰۱۵ : فقر را در خواب دیدم دوش من
غزل شمارهٔ ۲۰۱۶ : جان من جان تو جانت جان من
غزل شمارهٔ ۲۰۱۷ : آمد آمد در میان خوب ختن
غزل شمارهٔ ۲۰۱۸ : مرغ خانه با هما پر وا مکن
غزل شمارهٔ ۲۰۱۹ : ای ببرده دل تو قصد جان مکن
غزل شمارهٔ ۲۰۲۰ : ای خدا این وصل را هجران مکن
غزل شمارهٔ ۲۰۲۱ : صبحدم شد زود برخیز ای جوان
غزل شمارهٔ ۲۰۲۲ : ای زیان و ای زیان و ای زیان
غزل شمارهٔ ۲۰۲۳ : رو قرار از دل مستان بستان
غزل شمارهٔ ۲۰۲۴ : مات خود را صنما مات مکن
غزل شمارهٔ ۲۰۲۵ : ای به انکار سوی ما نگران
غزل شمارهٔ ۲۰۲۶ : به شکرخنده ببردی دل من
غزل شمارهٔ ۲۰۲۷ : ای امتان باطل بر نان زنید بر نان
غزل شمارهٔ ۲۰۲۸ : گر چه بسی نشستم در نار تا به گردن
غزل شمارهٔ ۲۰۲۹ : ای مرغ آسمانی آمد گه پریدن
غزل شمارهٔ ۲۰۳۰ : گفتی مرا که چونی در روی ما نظر کن
غزل شمارهٔ ۲۰۳۱ : ای محو راه گشته از محو هم سفر کن
غزل شمارهٔ ۲۰۳۲ : من از کی باک دارم خاصه که یار با من
غزل شمارهٔ ۲۰۳۳ : جانا نخست ما را مرد مدام گردان
غزل شمارهٔ ۲۰۳۴ : ای دل ز شاه حوران یا قبله صبوران
غزل شمارهٔ ۲۰۳۵ : آن خوب را طلب کن اندر میان حوران
غزل شمارهٔ ۲۰۳۶ : امروز سرکشان را عشقت جلوه کردن
غزل شمارهٔ ۲۰۳۷ : چون جان تو میستانی چون شکر است مردن
غزل شمارهٔ ۲۰۳۸ : از زنگ لشکر آمد بر قلب لشکرش زن
غزل شمارهٔ ۲۰۳۹ : رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن
غزل شمارهٔ ۲۰۴۰ : روز است ای دو دیده در روزنم نظر کن
غزل شمارهٔ ۲۰۴۱ : پروانه شد در آتش گفتا که همچنین کن
غزل شمارهٔ ۲۰۴۲ : ای سنگ دل تو جان را دریای پرگهر کن
غزل شمارهٔ ۲۰۴۳ : دیدی چه گفت بهمن هیزم بنه چو خرمن
غزل شمارهٔ ۲۰۴۴ : جانا بیار باده و بختم بلند کن
غزل شمارهٔ ۲۰۴۵ : تو آب روشنی تو در این آب گل مکن
غزل شمارهٔ ۲۰۴۶ : مستی و عاشقی و جوانی و جنس این
غزل شمارهٔ ۲۰۴۷ : میآیدم ز رنگ تو ای یار بوی آن
غزل شمارهٔ ۲۰۴۸ : آن کیست ای خدای کز این دام خامشان
غزل شمارهٔ ۲۰۴۹ : ای دم به دم مصور جان از درون تن
غزل شمارهٔ ۲۰۵۰ : جانا بیار باده و بختم تمام کن
غزل شمارهٔ ۲۰۵۱ : میبینمت که عزم جفا میکنی مکن
غزل شمارهٔ ۲۰۵۲ : ای آنک از میانه کران میکنی مکن
غزل شمارهٔ ۲۰۵۳ : با عاشقان نشین و همه عاشقی گزین
غزل شمارهٔ ۲۰۵۴ : بشنیدهام که عزم سفر میکنی مکن
غزل شمارهٔ ۲۰۵۵ : مست شدی عاقبت آمدی اندر میان
غزل شمارهٔ ۲۰۵۶ : خواجه غلط کردهای در روش یار من
غزل شمارهٔ ۲۰۵۷ : یار شو و یار بین دل شو و دلدار بین
غزل شمارهٔ ۲۰۵۸ : با رخ چون مشعله بر در ما کیست آن
غزل شمارهٔ ۲۰۵۹ : گفت لبم ناگهان نام گل و گلستان
غزل شمارهٔ ۲۰۶۰ : یک غزل آغاز کن بر صفت حاضران
غزل شمارهٔ ۲۰۶۱ : بوسه بده خویش را ای صنم سیمتن
غزل شمارهٔ ۲۰۶۲ : سیر نشد چشم و دل از نظر شاه من
غزل شمارهٔ ۲۰۶۳ : ای رخ خندان تو مایه صد گلستان
غزل شمارهٔ ۲۰۶۴ : باز فروریخت عشق از در و دیوار من
غزل شمارهٔ ۲۰۶۵ : باز درآمد ز راه فتنه برانگیز من
غزل شمارهٔ ۲۰۶۶ : باز برآمد ز کوه خسرو شیرین من
غزل شمارهٔ ۲۰۶۷ : ای هوس عشق تو کرده جهان را زبون
غزل شمارهٔ ۲۰۶۸ : بازشکستند خلق سلسله یا مسلمین
غزل شمارهٔ ۲۰۶۹ : بیش مکن همچنان خانه درآ همچنین
غزل شمارهٔ ۲۰۷۰ : یا تو ترش کرده رو مایه ده شکران
غزل شمارهٔ ۲۰۷۱ : هر چه کنی تو کرده من دان
غزل شمارهٔ ۲۰۷۲ : جفای تلخ تو گوهر کند مرا ای جان
غزل شمارهٔ ۲۰۷۳ : دلا تو شهد منه در دهان رنجوران
غزل شمارهٔ ۲۰۷۴ : مکن مکن که روا نیست بیگنه کشتن
غزل شمارهٔ ۲۰۷۵ : توی که بدرقه باشی گهی گهی رهزن
غزل شمارهٔ ۲۰۷۶ : به جان تو که از این دلشده کرانه مکن
غزل شمارهٔ ۲۰۷۷ : به من نگر به دو رخسار زعفرانی من
غزل شمارهٔ ۲۰۷۸ : چهار روز ببودم به پیش تو مهمان
غزل شمارهٔ ۲۰۷۹ : مقام ناز نداری برو تو ناز مکن
غزل شمارهٔ ۲۰۸۰ : چهار شعر بگفتم بگفت نی به از این
غزل شمارهٔ ۲۰۸۱ : نعیم تو نه از آن است که سیر گردد جان
غزل شمارهٔ ۲۰۸۲ : برای چشم تو صد چشم بد توان دیدن
غزل شمارهٔ ۲۰۸۳ : اگر سزای لب تو نبود گفته من
غزل شمارهٔ ۲۰۸۴ : بیا بیا که ز هجرت نه عقل ماند نه دین
غزل شمارهٔ ۲۰۸۵ : به صلح آمد آن ترک تند عربده کن
غزل شمارهٔ ۲۰۸۶ : من کجا بودم عجب بیتو این چندین زمان
غزل شمارهٔ ۲۰۸۷ : بگویم مثالی از این عشق سوزان
غزل شمارهٔ ۲۰۸۸ : ببردی دلم را بدادی به زاغان
غزل شمارهٔ ۲۰۸۹ : تنت زین جهان است و دل زان جهان
غزل شمارهٔ ۲۰۹۰ : به پیش آر سغراق گلگون من
غزل شمارهٔ ۲۰۹۱ : ای هفت دریا گوهر عطا کن
غزل شمارهٔ ۲۰۹۲ : آن دلبر من آمد بر من
غزل شمارهٔ ۲۰۹۳ : تازه شد از او باغ و بر من
غزل شمارهٔ ۲۰۹۴ : یک قوصره پر دارم ز سخن
غزل شمارهٔ ۲۰۹۵ : با من صنما دل یک دله کن
غزل شمارهٔ ۲۰۹۶ : گر تنگ بدی این سینه من
غزل شمارهٔ ۲۰۹۷ : چون دل جانا بنشین بنشین
غزل شمارهٔ ۲۰۹۸ : شب محنت که بد طبیب و تو افکار یاد کن
غزل شمارهٔ ۲۰۹۹ : چند نظاره جهان کردن
غزل شمارهٔ ۲۱۰۰ : چند بوسه وظیفه تعیین کن
غزل شمارهٔ ۲۱۰۱ : سیر گشتم ز نازهای خسان
غزل شمارهٔ ۲۱۰۲ : چیست با عشق آشنا بودن
غزل شمارهٔ ۲۱۰۳ : گر چه اندر فغان و نالیدن
غزل شمارهٔ ۲۱۰۴ : شب که جهان است پر از لولیان
غزل شمارهٔ ۲۱۰۵ : ساقی من خیزد بیگفت من
غزل شمارهٔ ۲۱۰۶ : مست رسید آن بت بیباک من
غزل شمارهٔ ۲۱۰۷ : جان منی جان منی جان من
غزل شمارهٔ ۲۱۰۸ : مینروم هیچ از این خانه من
غزل شمارهٔ ۲۱۰۹ : ای تو پناه همه روز محن
غزل شمارهٔ ۲۱۱۰ : بانگ برآمد ز خرابات من
غزل شمارهٔ ۲۱۱۱ : بانگ برآمد ز خرابات من
غزل شمارهٔ ۲۱۱۲ : ظلمت شب پرتو ظلمات من
غزل شمارهٔ ۲۱۱۳ : ای تو چو خورشید و شه خاص من
غزل شمارهٔ ۲۱۱۴ : بانگ برآمد ز دل و جان من
غزل شمارهٔ ۲۱۱۵ : بازرسید آن بت زیبای من
غزل شمارهٔ ۲۱۱۶ : آمدهای بیگه خامش مشین
غزل شمارهٔ ۲۱۱۷ : پیشتر آ ای صنم شنگ من
غزل شمارهٔ ۲۱۱۸ : می تلخی که تلخیها بدو گردد همه شیرین
غزل شمارهٔ ۲۱۱۹ : اگر امروز دلدارم درآید همچو دی خندان
غزل شمارهٔ ۲۱۲۰ : دگرباره چو مه کردیم خرمن
غزل شمارهٔ ۲۱۲۱ : افندس مسین کاغا یومیندن
غزل شمارهٔ ۲۱۲۲ : کیف اتوب یا اخی من سکر کارجوان
غزل شمارهٔ ۲۱۲۳ : العشق یقول لی تزین
غزل شمارهٔ ۲۱۲۴ : ایا بدر الدجی بل انت احسن
غزل شمارهٔ ۲۱۲۵ : اطیب الاسفار عندی انتقالی من مکان
غزل شمارهٔ ۲۱۲۶ : اطیب الاعمار عمر فی طریق العاشقین
غزل شمارهٔ ۲۱۲۷ : یا صغیر السن یا رطب البدن
غزل شمارهٔ ۲۱۲۸ : ابشر ثم ابشر یا مؤتمن
غزل شمارهٔ ۲۱۲۹ : نحن الی سیدنا راجعون
غزل شمارهٔ ۲۱۳۰ : ای عاشقان ای عاشقان آن کس که بیند روی او
غزل شمارهٔ ۲۱۳۱ : حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو
غزل شمارهٔ ۲۱۳۲ : مستی ببینی رازدان میدانک باشد مست او
غزل شمارهٔ ۲۱۳۳ : بیدار شو بیدار شو هین رفت شب بیدار شو
غزل شمارهٔ ۲۱۳۴ : نبود چنین مه در جهان ای دل همین جا لنگ شو
غزل شمارهٔ ۲۱۳۵ : ای شعشعه نور فلق در قبه مینای تو
غزل شمارهٔ ۲۱۳۶ : ساقی اگر کم شد میت دستار ما بستان گرو
غزل شمارهٔ ۲۱۳۷ : آن کون خر کز حاسدی عیسی بود تشویش او
غزل شمارهٔ ۲۱۳۸ : ای عشق تو موزونتری یا باغ و سیبستان تو
غزل شمارهٔ ۲۱۳۹ : والله ملولم من کنون از جام و سغراق و کدو
غزل شمارهٔ ۲۱۴۰ : دل دی خراب و مست و خوش هر سو همیافتاد از او
غزل شمارهٔ ۲۱۴۱ : ای تن و جان بنده او بند شکرخنده او
غزل شمارهٔ ۲۱۴۲ : چون بجهد خنده ز من خنده نهان دارم از او
غزل شمارهٔ ۲۱۴۳ : روشنی خانه تویی خانه بمگذار و مرو
غزل شمارهٔ ۲۱۴۴ : کار جهان هر چه شود کار تو کو بار تو کو
غزل شمارهٔ ۲۱۴۵ : شب شد ای خواجه ز کی آخر آن یار تو کو
غزل شمارهٔ ۲۱۴۶ : ای شکران ای شکران کان شکر دارم از او
غزل شمارهٔ ۲۱۴۷ : چیست که هر دمی چنین میکشدم به سوی او
غزل شمارهٔ ۲۱۴۸ : جان و سر تو ای پسر نیست کسی به پای تو
غزل شمارهٔ ۲۱۴۹ : ای تو خموش پرسخن چیست خبر بیا بگو
غزل شمارهٔ ۲۱۵۰ : عید نمیدهد فرح بینظر هلال تو
غزل شمارهٔ ۲۱۵۱ : در سفر هوای تو بیخبرم به جان تو
غزل شمارهٔ ۲۱۵۲ : سخت خوش است چشم تو و آن رخ گلفشان تو
غزل شمارهٔ ۲۱۵۳ : ای تو امان هر بلا ما همه در امان تو
غزل شمارهٔ ۲۱۵۴ : هین کژ و راست میروی باز چه خوردهای بگو
غزل شمارهٔ ۲۱۵۵ : کی ز جهان برون شود جزو جهان هله بگو
غزل شمارهٔ ۲۱۵۶ : سیمبرا ز سیم تو سیمبرم به جان تو
غزل شمارهٔ ۲۱۵۷ : سنگ شکاف میکند در هوس لقای تو
غزل شمارهٔ ۲۱۵۸ : من که ستیزه روترم در طلب لقای تو
غزل شمارهٔ ۲۱۵۹ : باده چو هست ای صنم بازمگیر و نی مگو
غزل شمارهٔ ۲۱۶۰ : ندیدم در جهان کس را که تا سر پر نبودهست او
غزل شمارهٔ ۲۱۶۱ : اگر نه عاشق اویم چه میپویم به کوی او
غزل شمارهٔ ۲۱۶۲ : دگرباره بشوریدم بدان سانم به جان تو
غزل شمارهٔ ۲۱۶۳ : چو شیرینتر نمود ای جان مها شور و بلای تو
غزل شمارهٔ ۲۱۶۴ : اگر بگذشت روز ای جان به شب مهمان مستان شو
غزل شمارهٔ ۲۱۶۵ : فقیر است او فقیر است او فقیر ابن الفقیر است او
غزل شمارهٔ ۲۱۶۶ : دگرباره بشوریدم بدان سانم به جان تو
غزل شمارهٔ ۲۱۶۷ : دل آتش پذیر از توست برق و سنگ و آهن تو
غزل شمارهٔ ۲۱۶۸ : نمیگفتی مرا روزی که ما را یار غاری تو
غزل شمارهٔ ۲۱۶۹ : ز مکر حق مباش ایمن اگر صد بخت بینی تو
غزل شمارهٔ ۲۱۷۰ : هر شش جهتم ای جان منقوش جمال تو
غزل شمارهٔ ۲۱۷۱ : گشتهست طپان جانم ای جان و جهان برگو
غزل شمارهٔ ۲۱۷۲ : هم آگه و هم ناگه مهمان من آمد او
غزل شمارهٔ ۲۱۷۳ : چنگ خردم بگسل تاری من و تاری تو
غزل شمارهٔ ۲۱۷۴ : ای یار قلندردل دلتنگ چرایی تو
غزل شمارهٔ ۲۱۷۵ : در خشکی ما بنگر وآن پرده تر برگو
غزل شمارهٔ ۲۱۷۶ : آن دلبر عیار جگرخواره ما کو
غزل شمارهٔ ۲۱۷۷ : خزان عاشقان را نوبهار او
غزل شمارهٔ ۲۱۷۸ : تو کمترخوارهای هشیار میرو
غزل شمارهٔ ۲۱۷۹ : تو جام عشق را بستان و میرو
غزل شمارهٔ ۲۱۸۰ : از این پستی به سوی آسمان شو
غزل شمارهٔ ۲۱۸۱ : دل و جان را طربگاه و مقام او
غزل شمارهٔ ۲۱۸۲ : به پیشت نام جان گویم زهی رو
غزل شمارهٔ ۲۱۸۳ : به پیشت نام جان گویم زهی رو
غزل شمارهٔ ۲۱۸۴ : بیا ای رونق گلزار از این سو
غزل شمارهٔ ۲۱۸۵ : چو بگشادم نظر از شیوه تو
غزل شمارهٔ ۲۱۸۶ : خداوندا چو تو صاحب قران کو
غزل شمارهٔ ۲۱۸۷ : گران جانی مکن ای یار برگو
غزل شمارهٔ ۲۱۸۸ : در این رقص و در این های و در این هو
غزل شمارهٔ ۲۱۸۹ : بازم صنما چه میفریبی تو
غزل شمارهٔ ۲۱۹۰ : دیدی که چه کرد آن پری رو
غزل شمارهٔ ۲۱۹۱ : ای رونق نوبهار برگو
غزل شمارهٔ ۲۱۹۲ : ای عارف خوش کلام برگو
غزل شمارهٔ ۲۱۹۳ : ای صید رخ تو شیر و آهو
غزل شمارهٔ ۲۱۹۴ : آن وعده که کردهای مرا کو
غزل شمارهٔ ۲۱۹۵ : خوش خرامان میروی ای جان جان بیمن مرو
غزل شمارهٔ ۲۱۹۶ : از حلاوتها که هست از خشم و از دشنام او
غزل شمارهٔ ۲۱۹۷ : ای خراب اسرارم از اسرار تو اسرار تو
غزل شمارهٔ ۲۱۹۸ : جمله خشم از کبر خیزد از تکبر پاک شو
غزل شمارهٔ ۲۱۹۹ : ای سنایی عاشقان را درد باید درد کو
غزل شمارهٔ ۲۲۰۰ : ای صبا بادی که داری در سر از یاری بگو
غزل شمارهٔ ۲۲۰۱ : در گذر آمد خیالش گفت جان این است او
غزل شمارهٔ ۲۲۰۲ : ای جهان برهم زده سودای تو سودای تو
غزل شمارهٔ ۲۲۰۳ : جسم و جان با خود نخواهم خانه خمار کو
غزل شمارهٔ ۲۲۰۴ : عاشقی بر من پریشانت کنم نیکو شنو
غزل شمارهٔ ۲۲۰۵ : دوش خوابی دیدهام خود عاشقان را خواب کو
غزل شمارهٔ ۲۲۰۶ : ای برادر عاشقی را درد باید درد کو
غزل شمارهٔ ۲۲۰۷ : در خلاصه عشق آخر شیوه اسلام کو
غزل شمارهٔ ۲۲۰۸ : ناله ای کن عاشقانه درد محرومی بگو
غزل شمارهٔ ۲۲۰۹ : ای ز رویت تافته در هر زمانی نور نو
غزل شمارهٔ ۲۲۱۰ : طرب اندر طرب است او که در عقل شکست او
غزل شمارهٔ ۲۲۱۱ : ز من و تو شرری زاد در این دل ز چنان رو
غزل شمارهٔ ۲۲۱۲ : تو بمال گوش بربط که عظیم کاهل است او
غزل شمارهٔ ۲۲۱۳ : خنک آن جان که رود مست و خرامان بر او
غزل شمارهٔ ۲۲۱۴ : خنک آن دم که نشینیم در ایوان من و تو
غزل شمارهٔ ۲۲۱۵ : گر رود دیده و عقل و خرد و جان تو مرو
غزل شمارهٔ ۲۲۱۶ : تن مزن ای پسر خوش دم خوش کام بگو
غزل شمارهٔ ۲۲۱۷ : چهره زرد مرا بین و مرا هیچ مگو
غزل شمارهٔ ۲۲۱۸ : همه خوردند و برفتند و بماندم من و تو
غزل شمارهٔ ۲۲۱۹ : من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
غزل شمارهٔ ۲۲۲۰ : هله ای شاه مپیچان سر و دستار مرو
غزل شمارهٔ ۲۲۲۱ : سر و پا گم کند آن کس که شود دلخوش از او
غزل شمارهٔ ۲۲۲۲ : سر عثمان تو مست است بر او ریز کدو
غزل شمارهٔ ۲۲۲۳ : ای همه سرگشتگان مهمان تو
غزل شمارهٔ ۲۲۲۴ : ای بمرده هر چه جان در پای او
غزل شمارهٔ ۲۲۲۵ : شکر ایزد را که دیدم روی تو
غزل شمارهٔ ۲۲۲۶ : ای بکرده رخت عشاقان گرو
غزل شمارهٔ ۲۲۲۷ : مطربا اسرار ما را بازگو
غزل شمارهٔ ۲۲۲۸ : جان ما را هر نفس بستان نو
غزل شمارهٔ ۲۲۲۹ : ای غذای جان مستم نام تو
غزل شمارهٔ ۲۲۳۰ : صوفیانیم آمده در کوی تو
غزل شمارهٔ ۲۲۳۱ : میدوید از هر طرف در جست و جو
غزل شمارهٔ ۲۲۳۲ : به حریفان بنشین خواب مرو
غزل شمارهٔ ۲۲۳۳ : ای ترک ماه چهره چه گردد که صبح تو
غزل شمارهٔ ۲۲۳۴ : ای دیده من جمال خود اندر جمال تو
غزل شمارهٔ ۲۲۳۵ : آمد خیال آن رخ چون گلستان تو
غزل شمارهٔ ۲۲۳۶ : جانا تویی کلیم و منم چون عصای تو
غزل شمارهٔ ۲۲۳۷ : این ترک ماجرا ز دو حکمت برون نبو
غزل شمارهٔ ۲۲۳۸ : ای کرده چهره تو چو گلنار شرم تو
غزل شمارهٔ ۲۲۳۹ : رفتم به کوی خواجه و گفتم که خواجه کو
غزل شمارهٔ ۲۲۴۰ : ننشیند آتشم چو ز حق خاست آرزو
غزل شمارهٔ ۲۲۴۱ : هان ای جمال دلبر ای شاد وقت تو
غزل شمارهٔ ۲۲۴۲ : تا که درآمد به باغ چهره گلنار تو
غزل شمارهٔ ۲۲۴۳ : آینه جان شده چهره تابان تو
غزل شمارهٔ ۲۲۴۴ : سیر نیم سیر نی از لب خندان تو
غزل شمارهٔ ۲۲۴۵ : مطرب مهتاب رو آنچ شنیدی بگو
غزل شمارهٔ ۲۲۴۶ : ای سر مردان برگو برگو
غزل شمارهٔ ۲۲۴۷ : مرا اگر تو نیابی به پیش یار بجو
غزل شمارهٔ ۲۲۴۸ : من آن نیم که بگویم حدیث نعمت او
غزل شمارهٔ ۲۲۴۹ : به وقت خواب بگیری مرا که هین برگو
غزل شمارهٔ ۲۲۵۰ : هزار بار کشیدهست عشق کافرخو
غزل شمارهٔ ۲۲۵۱ : چو از سر بگیرم بود سرور او
غزل شمارهٔ ۲۲۵۲ : بیدل شدهام بهر دل تو
غزل شمارهٔ ۲۲۵۳ : نور دل ما روی خوش تو
غزل شمارهٔ ۲۲۵۴ : دل من دل من دل من بر تو
غزل شمارهٔ ۲۲۵۵ : بنشسته به گوشهای دو سه مست ترانه گو
غزل شمارهٔ ۲۲۵۶ : به قرار تو او رسد که بود بیقرار تو
غزل شمارهٔ ۲۲۵۷ : قلم از عشق بشکند چو نویسد نشان تو
غزل شمارهٔ ۲۲۵۸ : هله ای طالب سمو بگداز از غمش چو مو
غزل شمارهٔ ۲۲۵۹ : هله طبل وفا بزن که بیامد اوان تو
غزل شمارهٔ ۲۲۶۰ : طیب الله عیشکم لا وحش الله منکم
غزل شمارهٔ ۲۲۶۱ : بوقلمون چند از انکار تو
غزل شمارهٔ ۲۲۶۲ : پرده بگردان و بزن ساز نو
غزل شمارهٔ ۲۲۶۳ : یا قمرا لوعه للقمرین سکن
غزل شمارهٔ ۲۲۶۴ : بوسیسی افندیمو هم محسن و هم مه رو
غزل شمارهٔ ۲۲۶۵ : الیوم من الوصل نسیم و سعود
غزل شمارهٔ ۲۲۶۶ : بگردان ساقی مه روی جام
غزل شمارهٔ ۲۲۶۷ : هم صدوا هم عتبوا عتابا ما له سبب
غزل شمارهٔ ۲۲۶۸ : یا عاشقین المقصد سیحوا الی ما ترشدوا
غزل شمارهٔ ۲۲۶۹ : الا یا ساقیا انی لظمن و مشتاق
غزل شمارهٔ ۲۲۷۰ : ابناء ربیعنا تعالوا
غزل شمارهٔ ۲۲۷۱ : جود الشموس علی الوری اشراق
غزل شمارهٔ ۲۲۷۲ : حد البشیر بشاره یا جار
غزل شمارهٔ ۲۲۷۳ : امسی و اصبح بالجوی اتعذب
غزل شمارهٔ ۲۲۷۴ : مررت بدر فی هواه بحار
غزل شمارهٔ ۲۲۷۵ : امروز مستان را نگر در مست ما آویخته
غزل شمارهٔ ۲۲۷۶ : ای جبرئیل از عشق تو اندر سما پا کوفته
غزل شمارهٔ ۲۲۷۷ : یک چند رندند این طرف در ظل دل پنهان شده
غزل شمارهٔ ۲۲۷۸ : این کیست این این کیست این شیرین و زیبا آمده
غزل شمارهٔ ۲۲۷۹ : این کیست این این کیست این در حلقه ناگاه آمده
غزل شمارهٔ ۲۲۸۰ : ای عاشقان ای عاشقان دیوانهام کو سلسله
غزل شمارهٔ ۲۲۸۱ : ای از تو خاکی تن شده تن فکرت و گفتن شده
غزل شمارهٔ ۲۲۸۲ : ای جان و دل از عشق تو در بزم تو پا کوفته
غزل شمارهٔ ۲۲۸۳ : ساقی فرخ رخ من جام چو گلنار بده
غزل شمارهٔ ۲۲۸۴ : باده بده باد مده وز خودمان یاد مده
غزل شمارهٔ ۲۲۸۵ : یا رجلا حصیده مجبنه و مبخله
غزل شمارهٔ ۲۲۸۶ : ای تو برای آبرو آب حیات ریخته
غزل شمارهٔ ۲۲۸۷ : آمد یار و بر کفش جام میی چو مشعله
غزل شمارهٔ ۲۲۸۸ : شحنه عشق میکشد از دو جهان مصادره
غزل شمارهٔ ۲۲۸۹ : دایم پیش خود نهی آینه را هرآینه
غزل شمارهٔ ۲۲۹۰ : کجا شد عهد و پیمانی که کردی دوش با بنده
غزل شمارهٔ ۲۲۹۱ : بر آنم کز دل و دیده شوم بیزار یک باره
غزل شمارهٔ ۲۲۹۲ : به لاله دوش نسرین گفت برخیزیم مستانه
غزل شمارهٔ ۲۲۹۳ : یکی ماهی همیبینم برون از دیده در دیده
غزل شمارهٔ ۲۲۹۴ : ز بردابرد عشق او چو بشنید این دل پاره
غزل شمارهٔ ۲۲۹۵ : سراندازان همیآیی نگارین جگرخواره
غزل شمارهٔ ۲۲۹۶ : مرا گویی که چونی تو لطیف و لمتر و تازه
غزل شمارهٔ ۲۲۹۷ : چو در دل پای بنهادی بشد از دست اندیشه
غزل شمارهٔ ۲۲۹۸ : زهی بزم خداوندی زهی میهای شاهانه
غزل شمارهٔ ۲۲۹۹ : سراندازان همیآیی ز راه سینه در دیده
غزل شمارهٔ ۲۳۰۰ : با زر غم و بیزر غم آخر غم با زر به
غزل شمارهٔ ۲۳۰۱ : من سرخوش و تو دلخوش غم بیدل و بیسر به
غزل شمارهٔ ۲۳۰۲ : هشیار شدم ساقی دستار به من واده
غزل شمارهٔ ۲۳۰۳ : ناگاه درافتادم زان قصر و سراپرده
غزل شمارهٔ ۲۳۰۴ : هر روز پری زادی از سوی سراپرده
غزل شمارهٔ ۲۳۰۵ : کی باشد من با تو باده به گرو خورده
غزل شمارهٔ ۲۳۰۶ : ناموس مکن پیش آ ای عاشق بیچاره
غزل شمارهٔ ۲۳۰۷ : بربند دهان از نان کآمد شکر روزه
غزل شمارهٔ ۲۳۰۸ : یا رب چه کس است آن مه یا رب چه کس است آن مه
غزل شمارهٔ ۲۳۰۹ : من بیخود و تو بیخود ما را کی برد خانه
غزل شمارهٔ ۲۳۱۰ : ای غایب از این محضر از مات سلام الله
غزل شمارهٔ ۲۳۱۱ : از انبهی ماهی دریا به نهان گشته
غزل شمارهٔ ۲۳۱۲ : دیدم رخ ترسا را با ما چو گل اشکفته
غزل شمارهٔ ۲۳۱۳ : ای جان تو جانم را از خویش خبر کرده
غزل شمارهٔ ۲۳۱۴ : ای روی تو رویم را چون روی قمر کرده
غزل شمارهٔ ۲۳۱۵ : دل دست به یک کاسه با شهره صنم کرده
غزل شمارهٔ ۲۳۱۶ : امروز بت خندان میبخش کند خنده
غزل شمارهٔ ۲۳۱۷ : ای خاک کف پایت رشک فلکی بوده
غزل شمارهٔ ۲۳۱۸ : مستی ده و هستی ده ای غمزه خماره
غزل شمارهٔ ۲۳۱۹ : آن یار غریب من آمد به سوی خانه
غزل شمارهٔ ۲۳۲۰ : بیبرگی بستان بین کآمد دی دیوانه
غزل شمارهٔ ۲۳۲۱ : ای دل به کجایی تو آگاه هیی یا نه
غزل شمارهٔ ۲۳۲۲ : هر روز فقیران را هم عید و هم آدینه
غزل شمارهٔ ۲۳۲۳ : ای دل تو بگو هستم چون ماهی بر تابه
غزل شمارهٔ ۲۳۲۴ : روزی تو مرا بینی میخانه درافتاده
غزل شمارهٔ ۲۳۲۵ : امروز من و باده و آن یار پری زاده
غزل شمارهٔ ۲۳۲۶ : ای بر سر بازاری دستار چنان کرده
غزل شمارهٔ ۲۳۲۷ : ای جنبش هر شاخی از لون دگر میوه
غزل شمارهٔ ۲۳۲۸ : چون عزم سفر کردی فی لطف امان الله
غزل شمارهٔ ۲۳۲۹ : هر موی من از عشقت بیت و غزلی گشته
غزل شمارهٔ ۲۳۳۰ : آن عشق جگرخواره کز خون شود او فربه
غزل شمارهٔ ۲۳۳۱ : ای دلبر بیصورت صورتگر ساده
غزل شمارهٔ ۲۳۳۲ : ای آنک تو را ما ز همه کون گزیده
غزل شمارهٔ ۲۳۳۳ : این کیست چنین مست ز خمار رسیده
غزل شمارهٔ ۲۳۳۴ : ای طبل رحیل از طرف چرخ شنیده
غزل شمارهٔ ۲۳۳۵ : رندان همه جمعند در این دیر مغانه
غزل شمارهٔ ۲۳۳۶ : این نیم شبان کیست چو مهتاب رسیده
غزل شمارهٔ ۲۳۳۷ : هلا ساقی بیا ساغر مرا ده
غزل شمارهٔ ۲۳۳۸ : بیا دل بر دل پردرد من نه
غزل شمارهٔ ۲۳۳۹ : ایا گم گشتگان راه و بیراه
غزل شمارهٔ ۲۳۴۰ : چنین میزن دو دستک تا سحرگاه
غزل شمارهٔ ۲۳۴۱ : سماع آمد هلا ای یار برجه
غزل شمارهٔ ۲۳۴۲ : خدایا مطربان را انگبین ده
غزل شمارهٔ ۲۳۴۳ : ایا خورشید بر گردون سواره
غزل شمارهٔ ۲۳۴۴ : مبارک باد آمد ماه روزه
غزل شمارهٔ ۲۳۴۵ : چو بیگاه است و باران خانه خانه
غزل شمارهٔ ۲۳۴۶ : مکن راز مرا ای جان فسانه
غزل شمارهٔ ۲۳۴۷ : خدایا رحمت خود را به من ده
غزل شمارهٔ ۲۳۴۸ : فریاد ز یار خشم کرده
غزل شمارهٔ ۲۳۴۹ : ای دیده راست راست دیده
غزل شمارهٔ ۲۳۵۰ : آمد مه و لشکر ستاره
غزل شمارهٔ ۲۳۵۱ : دیدی که چه کرد آن یگانه
غزل شمارهٔ ۲۳۵۲ : یک جام ز صد هزار جان به
غزل شمارهٔ ۲۳۵۳ : جان آمده در جهان ساده
غزل شمارهٔ ۲۳۵۴ : ای بی تو حیاتها فسرده
غزل شمارهٔ ۲۳۵۵ : ای دوش ز دست ما رهیده
غزل شمارهٔ ۲۳۵۶ : ماییم قدیم عشق باره
غزل شمارهٔ ۲۳۵۷ : ای گشته دلت چو سنگ خاره
غزل شمارهٔ ۲۳۵۸ : ماییم و دو چشم و جان خیره
غزل شمارهٔ ۲۳۵۹ : آن سفره بیار و در میان نه
غزل شمارهٔ ۲۳۶۰ : ای نقد تو را زکات نسیه
غزل شمارهٔ ۲۳۶۱ : ای روز مبارک و خجسته
غزل شمارهٔ ۲۳۶۲ : ای دو چشمت جاودان را نکتهها آموخته
غزل شمارهٔ ۲۳۶۳ : ای ز هندستان زلفت رهزنان برخاسته
غزل شمارهٔ ۲۳۶۴ : ای ز هجرانت زمین و آسمان بگریسته
غزل شمارهٔ ۲۳۶۵ : ای ز گلزار جمالت یاسمن پا کوفته
غزل شمارهٔ ۲۳۶۶ : ای سراندازان همه در عشق تو پا کوفته
غزل شمارهٔ ۲۳۶۷ : تا چه عشق است آن صنم را با دل پرخون شده
غزل شمارهٔ ۲۳۶۸ : ای به میدانهای وحدت گوی شاهی باخته
غزل شمارهٔ ۲۳۶۹ : چشم بگشا جانها بین از بدن بگریخته
غزل شمارهٔ ۲۳۷۰ : این چه باد صرصر است از آسمان پویان شده
غزل شمارهٔ ۲۳۷۱ : کی بود خاک صنم با خون ما آمیخته
غزل شمارهٔ ۲۳۷۲ : هله بحری شو و در رو مکن از دور نظاره
غزل شمارهٔ ۲۳۷۳ : مشنو حیلت خواجه هله ای دزد شبانه
غزل شمارهٔ ۲۳۷۴ : هله صیاد نگویی که چه دام است و چه دانه
غزل شمارهٔ ۲۳۷۵ : سوی اطفال بیامد به کرم مادر روزه
غزل شمارهٔ ۲۳۷۶ : صنما از آنچ خوردی بهل اندکی به ما ده
غزل شمارهٔ ۲۳۷۷ : ای خداوند یکی یار جفاکارش ده
غزل شمارهٔ ۲۳۷۸ : صد خمار است و طرب در نظر آن دیده
غزل شمارهٔ ۲۳۷۹ : بده آن باده جانی که چنانیم همه
غزل شمارهٔ ۲۳۸۰ : پیش جوش عفو بیحد تو شاه
غزل شمارهٔ ۲۳۸۱ : عشق بین با عاشقان آمیخته
غزل شمارهٔ ۲۳۸۲ : ای بخاری را تو جان پنداشته
غزل شمارهٔ ۲۳۸۳ : عشق تو از بس کشش جان آمده
غزل شمارهٔ ۲۳۸۴ : جستهاند دیوانگان از سلسله
غزل شمارهٔ ۲۳۸۵ : روز ما را دیگران را شب شده
غزل شمارهٔ ۲۳۸۶ : قرابه باز دانا هش دار آبگینه
غزل شمارهٔ ۲۳۸۷ : پیغام زاهدان را کآمد بلای توبه
غزل شمارهٔ ۲۳۸۸ : این جا کسی است پنهان دامان من گرفته
غزل شمارهٔ ۲۳۸۹ : در خانه دل ای جان آن کیست ایستاده
غزل شمارهٔ ۲۳۹۰ : آن آتشی که داری در عشق صاف و ساده
غزل شمارهٔ ۲۳۹۱ : بازآمد آن مغنی با چنگ سازکرده
غزل شمارهٔ ۲۳۹۲ : ای کهربای عشقت دل را به خود کشیده
غزل شمارهٔ ۲۳۹۳ : برجه ز خواب و بنگر صبحی دگر دمیده
غزل شمارهٔ ۲۳۹۴ : از بس که مطرب دل از عشق کرد ناله
غزل شمارهٔ ۲۳۹۵ : دیدم نگار خود را میگشت گرد خانه
غزل شمارهٔ ۲۳۹۶ : ای پاک از آب و از گل پایی در این گلم نه
غزل شمارهٔ ۲۳۹۷ : ای گرد عاشقانت از رشک تخته بسته
غزل شمارهٔ ۲۳۹۸ : آن دم که دررباید باد از رخ تو پرده
غزل شمارهٔ ۲۳۹۹ : ای از تو من برسته ای هم توام بخورده
غزل شمارهٔ ۲۴۰۰ : گل را نگر ز لطف سوی خار آمده
غزل شمارهٔ ۲۴۰۱ : ای صد هزار خرمنها را بسوخته
غزل شمارهٔ ۲۴۰۲ : باده بده ساقیا عشوه و بادم مده
غزل شمارهٔ ۲۴۰۳ : ساقی جان غیر آن رطل گرانم مده
غزل شمارهٔ ۲۴۰۴ : ای مه و ای آفتاب پیش رخت مسخره
غزل شمارهٔ ۲۴۰۵ : ای همه منزل شده از تو ره بیرهه
غزل شمارهٔ ۲۴۰۶ : ایا دلی چو صبا ذوق صبحها دیده
غزل شمارهٔ ۲۴۰۷ : زهی لواء و علم لا اله الا الله
غزل شمارهٔ ۲۴۰۸ : چو آفتاب برآمد ز قعر آب سیاه
غزل شمارهٔ ۲۴۰۹ : که بوده است تو را دوش یار و همخوابه
غزل شمارهٔ ۲۴۱۰ : مقام خلوت و یار و سماع و تو خفته
غزل شمارهٔ ۲۴۱۱ : دلم چو دیده و تو چون خیال در دیده
غزل شمارهٔ ۲۴۱۲ : چو مست روی توام ای حکیم فرزانه
غزل شمارهٔ ۲۴۱۳ : عجب دلی که به عشق بت است پیوسته
غزل شمارهٔ ۲۴۱۴ : ز لقمهای که بشد دیده تو را پرده
غزل شمارهٔ ۲۴۱۵ : تو دیده گشته و ما را بکرده نادیده
غزل شمارهٔ ۲۴۱۶ : برو برو که به بز لایق است بزغاله
غزل شمارهٔ ۲۴۱۷ : خلاصه دو جهان است آن پری چهره
غزل شمارهٔ ۲۴۱۸ : ای جان ای جان فی ستر الله
غزل شمارهٔ ۲۴۱۹ : خوش بود فرش تن نور دیده
غزل شمارهٔ ۲۴۲۰ : آمد آمد نگار پوشیده
غزل شمارهٔ ۲۴۲۱ : مطرب جانهای دل برده
غزل شمارهٔ ۲۴۲۲ : رخ نفسی بر رخ این مست نه
غزل شمارهٔ ۲۴۲۳ : یا رشا فدیته من زمن رایته
غزل شمارهٔ ۲۴۲۴ : هل طربا لعاشق وافقه زمانه
غزل شمارهٔ ۲۴۲۵ : طوبی لمن آواه سر فؤاده
غزل شمارهٔ ۲۴۲۶ : فدیتتک یا ستی الناسیه
غزل شمارهٔ ۲۴۲۷ : گر باغ از او واقف بدی از شاخ تر خون آمدی
غزل شمارهٔ ۲۴۲۸ : فصل بهاران شد ببین بستان پر از حور و پری
غزل شمارهٔ ۲۴۲۹ : ای در طواف ماه تو ماه و سپهر مشتری
غزل شمارهٔ ۲۴۳۰ : ای آن که بر اسب بقا از دیر فانی میروی
غزل شمارهٔ ۲۴۳۱ : این عشق گردان کو به کو بر سر نهاده طبلهای
غزل شمارهٔ ۲۴۳۲ : ای رونق هر گلشنی وی روزن هر خانهای
غزل شمارهٔ ۲۴۳۳ : ای آنک اندر باغ جان آلاجقی برساختی
غزل شمارهٔ ۲۴۳۴ : از دار ملک لم یزل ای شاه سلطان آمدی
غزل شمارهٔ ۲۴۳۵ : من دوش دیدم سر دل اندر جمال دلبری
غزل شمارهٔ ۲۴۳۶ : ای یار اگر نیکو کنی اقبال خود صدتو کنی
غزل شمارهٔ ۲۴۳۷ : ای یوسف خوش نام هی در ره میا بیهمرهی
غزل شمارهٔ ۲۴۳۸ : دزدید جمله رخت ما لولی و لولی زادهای
غزل شمارهٔ ۲۴۳۹ : دامن کشانم میکشد در بتکده عیارهای
غزل شمارهٔ ۲۴۴۰ : ای آفتاب سرکشان با کهکشان آمیختی
غزل شمارهٔ ۲۴۴۱ : آخر مراعاتی بکن مر بیدلان را ساعتی
غزل شمارهٔ ۲۴۴۲ : بانکی عجب از آسمان در میرسد هر ساعتی
غزل شمارهٔ ۲۴۴۳ : ای تو ملول از کار من من تشنه تر هر ساعتی
غزل شمارهٔ ۲۴۴۴ : چون درشوی در باغ دل مانند گل خوش بو شوی
غزل شمارهٔ ۲۴۴۵ : از بامدادان ساغری پر کرد خوش خمارهای
غزل شمارهٔ ۲۴۴۶ : ای شهسوار خاص بک کز عالم جان تاختی
غزل شمارهٔ ۲۴۴۷ : یک ساعت ار دو قبلکی از عقل و جان برخاستی
غزل شمارهٔ ۲۴۴۸ : ای داده جان را لطف تو خوشتر ز مستی حالتی
غزل شمارهٔ ۲۴۴۹ : من پیش از این میخواستم گفتار خود را مشتری
غزل شمارهٔ ۲۴۵۰ : در دل خیالش زان بود تا تو به هر سو ننگری
غزل شمارهٔ ۲۴۵۱ : دریوزهای دارم ز تو در اقتضای آشتی
غزل شمارهٔ ۲۴۵۲ : ای دل نگویی چون شدی ور عشق روزافزون شدی
غزل شمارهٔ ۲۴۵۳ : بویی ز گردون میرسد با پرسش و دلداریی
غزل شمارهٔ ۲۴۵۴ : عیش جهان پیسه بود گاه خوشی گاه بدی
غزل شمارهٔ ۲۴۵۵ : برگذری درنگری جز دل خوبان نبری
غزل شمارهٔ ۲۴۵۶ : هم نظری هم خبری هم قمران را قمری
غزل شمارهٔ ۲۴۵۷ : ای دل سرگشته شده در طلب یاوه روی
غزل شمارهٔ ۲۴۵۸ : سنگ مزن بر طرف کارگه شیشه گری
غزل شمارهٔ ۲۴۵۹ : عارف گوینده اگر تا سحر صبر کنی
غزل شمارهٔ ۲۴۶۰ : تو نه چنانی که منم من نه چنانم که تویی
غزل شمارهٔ ۲۴۶۱ : چون دل من جست ز تن بازنگشتی چه شدی
غزل شمارهٔ ۲۴۶۲ : طوطی و طوطی بچهای قند به صد ناز خوری
غزل شمارهٔ ۲۴۶۳ : آه چه دیوانه شدم در طلب سلسلهای
غزل شمارهٔ ۲۴۶۴ : هر طربی که در جهان گشت ندیم کهتری
غزل شمارهٔ ۲۴۶۵ : آمدهای که راز من بر همگان بیان کنی
غزل شمارهٔ ۲۴۶۶ : ای که به لطف و دلبری از دو جهان زیادهای
غزل شمارهٔ ۲۴۶۷ : کعبه طواف میکند بر سر کوی یک بتی
غزل شمارهٔ ۲۴۶۸ : نیست به جز دوام جان ز اهل دلان روایتی
غزل شمارهٔ ۲۴۶۹ : آه خجسته ساعتی که صنما به من رسی
غزل شمارهٔ ۲۴۷۰ : جان به فدای عاشقان خوش هوسی است عاشقی
غزل شمارهٔ ۲۴۷۱ : سوخت یکی جهان به غم آتش غم پدید نی
غزل شمارهٔ ۲۴۷۲ : چشم تو خواب میرود یا که تو ناز میکنی
غزل شمارهٔ ۲۴۷۳ : آب تو ده گسسته را در دو جهان سقا تویی
غزل شمارهٔ ۲۴۷۴ : ریگ ز آب سیر شد من نشدم زهی زهی
غزل شمارهٔ ۲۴۷۵ : باز ترش شدی مگر یار دگر گزیدهای
غزل شمارهٔ ۲۴۷۶ : هین که خروس بانگ زد وقت صبوح یافتی
غزل شمارهٔ ۲۴۷۷ : سرکه هفت ساله را از لب او حلاوتی
غزل شمارهٔ ۲۴۷۸ : باز چه شد تو را دلا باز چه مکر اندری
غزل شمارهٔ ۲۴۷۹ : پیش از آنک از عدم کرد وجودها سری
غزل شمارهٔ ۲۴۸۰ : ای دل بیقرار من راست بگو چه گوهری
غزل شمارهٔ ۲۴۸۱ : با همگان فضولکی چون که به ما ملولکی
غزل شمارهٔ ۲۴۸۲ : ای که لب تو چون شکر هان که قرابه نشکنی
غزل شمارهٔ ۲۴۸۳ : تلخ کنی دهان من قند به دیگران دهی
غزل شمارهٔ ۲۴۸۴ : خواجه اگر تو همچو ما بیخود و شوخ و مستیی
غزل شمارهٔ ۲۴۸۵ : یاور من تویی بکن بهر خدای یاریی
غزل شمارهٔ ۲۴۸۶ : ای زده مطرب غمت در دل ما ترانهای
غزل شمارهٔ ۲۴۸۷ : هست به خطه عدم شور و غبار و غارتی
غزل شمارهٔ ۲۴۸۸ : ای که غریب آتشی در دل و جان ما زدی
غزل شمارهٔ ۲۴۸۹ : گر ز تو بوسه ای خرد صد مه و مهر و مشتری
غزل شمارهٔ ۲۴۹۰ : ساقی جان فزای من بهر خدا ز کوثری
غزل شمارهٔ ۲۴۹۱ : جمع مکن تو برف را بر خود تا که نفسری
غزل شمارهٔ ۲۴۹۲ : هر بشری که صاف شد در دو جهان ورا دلی
غزل شمارهٔ ۲۴۹۳ : رو بنمودی به تو گر همگی نه جانمی
غزل شمارهٔ ۲۴۹۴ : زرگر آفتاب را بسته گاز میکنی
غزل شمارهٔ ۲۴۹۵ : آنک بخورد دم به دم سنگ جفای صدمنی
غزل شمارهٔ ۲۴۹۶ : خواجه ترش مرا بگو سرکه به چند میدهی
غزل شمارهٔ ۲۴۹۷ : صبح چو آفتاب زد رایت روشناییی
غزل شمارهٔ ۲۴۹۸ : مرا سودای آن دلبر ز دانایی و قرایی
غزل شمارهٔ ۲۴۹۹ : مسلمانان مسلمانان مرا ترکی است یغمایی
غزل شمارهٔ ۲۵۰۰ : چه افسردی در آن گوشه چرا تو هم نمیگردی
غزل شمارهٔ ۲۵۰۱ : گرم سیم و درم بودی مرا مونس چه کم بودی
غزل شمارهٔ ۲۵۰۲ : امیر دل همیگوید تو را گر تو دلی داری
غزل شمارهٔ ۲۵۰۳ : چو سرمست منی ای جان ز خیر و شر چه اندیشی
غزل شمارهٔ ۲۵۰۴ : اگر زهر است اگر شکر چه شیرین است بیخویشی
غزل شمارهٔ ۲۵۰۵ : چو بی گه آمدی باری درآ مردانهای ساقی
غزل شمارهٔ ۲۵۰۶ : مبارک باشد آن رو را بدیدن بامدادانی
غزل شمارهٔ ۲۵۰۷ : بیامد عید ای ساقی عنایت را نمیدانی
غزل شمارهٔ ۲۵۰۸ : مرا آن دلبر پنهان همیگوید به پنهانی
غزل شمارهٔ ۲۵۰۹ : بر دیوانگان امروز آمد شاه پنهانی
غزل شمارهٔ ۲۵۱۰ : مرا پرسید آن سلطان به نرمی و سخن خایی
غزل شمارهٔ ۲۵۱۱ : به باغ و چشمه حیوان چرا این چشم نگشایی
غزل شمارهٔ ۲۵۱۲ : رها کن ماجرا ای جان فروکن سر ز بالایی
غزل شمارهٔ ۲۵۱۳ : بیا ای عارف مطرب چه باشد گر ز خوش خویی
غزل شمارهٔ ۲۵۱۴ : درآمد در میان شهر آدم زفت سیلابی
غزل شمارهٔ ۲۵۱۵ : یکی گنجی پدید آمد در آن دکان زرکوبی
غزل شمارهٔ ۲۵۱۶ : اگر الطاف شمس الدین بدیده برفتادستی
غزل شمارهٔ ۲۵۱۷ : ز رنگ روی شمس الدین گرم خود بو و رنگستی
غزل شمارهٔ ۲۵۱۸ : اگر امروز دلدارم کند چون دوش بدمستی
غزل شمارهٔ ۲۵۱۹ : غلام پاسبانانم که یارم پاسبانستی
غزل شمارهٔ ۲۵۲۰ : گر آبت بر جگر بودی دل تو پس چه کاره ستی
غزل شمارهٔ ۲۵۲۱ : اگر یار مرا از من غم و سودا نبایستی
غزل شمارهٔ ۲۵۲۲ : دل پردرد من امشب بنوشیدهست یک دردی
غزل شمارهٔ ۲۵۲۳ : دل آتش پرست من که در آتش چو گوگردی
غزل شمارهٔ ۲۵۲۴ : اگر آب و گل ما را چو جان و دل پری بودی
غزل شمارهٔ ۲۵۲۵ : اگر گلهای رخسارش از آن گلشن بخندیدی
غزل شمارهٔ ۲۵۲۶ : نکو بنگر به روی من نه آنم من که هر باری
غزل شمارهٔ ۲۵۲۷ : بنامیزد نگویم من که تو آنی که هر باری
غزل شمارهٔ ۲۵۲۸ : مروت نیست در سرها که اندازند دستاری
غزل شمارهٔ ۲۵۲۹ : ایا نزدیک جان و دل چنین دوری روا داری
غزل شمارهٔ ۲۵۳۰ : دلم همچون قلم آمد در انگشتان دلداری
غزل شمارهٔ ۲۵۳۱ : چو سرمست منی ای جان ز درد سر چه غم داری
غزل شمارهٔ ۲۵۳۲ : کی افسون خواند در گوشت که ابرو پرگره داری
غزل شمارهٔ ۲۵۳۳ : برآ بر بام ای عارف بکن هر نیم شب زاری
غزل شمارهٔ ۲۵۳۴ : مها یک دم رعیت شو مرا شه دان و سالاری
غزل شمارهٔ ۲۵۳۵ : هر آن بیمار مسکین را که از حد رفت بیماری
غزل شمارهٔ ۲۵۳۶ : مثال باز رنجورم زمین بر من ز بیماری
غزل شمارهٔ ۲۵۳۷ : مگر دانید با دلبر به حق صحبت و یاری
غزل شمارهٔ ۲۵۳۸ : حجاب از چشم بگشایی که سبحان الذی اسری
غزل شمارهٔ ۲۵۳۹ : یکی طوطی مژده آور یکی مرغی خوش آوازی
غزل شمارهٔ ۲۵۴۰ : چو شیر و انگبین جانا چه باشد گر درآمیزی
غزل شمارهٔ ۲۵۴۱ : الا ای جان جان جان چو میبینی چه میپرسی
غزل شمارهٔ ۲۵۴۲ : بتاب ای ماه بر یارم بگو یارا اغا پوسی
غزل شمارهٔ ۲۵۴۳ : بیا ای شاه خودکامه نشین بر تخت خودکامی
غزل شمارهٔ ۲۵۴۴ : شنیدم کاشتری گم شد ز کردی در بیابانی
غزل شمارهٔ ۲۵۴۵ : مگر مستی نمیدانی که چون زنجیر جنبانی
غزل شمارهٔ ۲۵۴۶ : سحرگه گفتم آن مه را که ای من جسم و تو جانی
غزل شمارهٔ ۲۵۴۷ : شدم از دست یک باره ز دست عشق تا دانی
غزل شمارهٔ ۲۵۴۸ : تو استظهار آن داری که رو از ما بگردانی
غزل شمارهٔ ۲۵۴۹ : چو دید آن طره کافر مسلمان شد مسلمانی
غزل شمارهٔ ۲۵۵۰ : یکی دودی پدید آمد سحرگاهی به هامونی
غزل شمارهٔ ۲۵۵۱ : دلی یا دیده عقلی تو یا نور خدابینی
غزل شمارهٔ ۲۵۵۲ : کجا باشد دورویان را میان عاشقان جایی
غزل شمارهٔ ۲۵۵۳ : کجا شد عهد و پیمانی که میکردی نمیگویی
غزل شمارهٔ ۲۵۵۴ : اگر بیمن خوشی یارا به صد دامم چه میبندی
غزل شمارهٔ ۲۵۵۵ : چرا چون ای حیات جان در این عالم وطن داری
غزل شمارهٔ ۲۵۵۶ : زهی چشم مرا حاصل شده آیین خون ریزی
غزل شمارهٔ ۲۵۵۷ : هر آن چشمی که گریان است در عشق دلارامی
غزل شمارهٔ ۲۵۵۸ : الا ای نقش روحانی چرا از ما گریزانی
غزل شمارهٔ ۲۵۵۹ : الا ای یوسف مصری از این دریای ظلمانی
غزل شمارهٔ ۲۵۶۰ : الا ای جان قدس آخر به سوی من نمیآیی
غزل شمارهٔ ۲۵۶۱ : مسلمانان مسلمانان مرا جانی است سودایی
غزل شمارهٔ ۲۵۶۲ : یکی فرهنگ دیگر نو برآر ای اصل دانایی
غزل شمارهٔ ۲۵۶۳ : من پای همیکوبم ای جان و جهان دستی
غزل شمارهٔ ۲۵۶۴ : گر عشق بزد راهم ور عقل شد از مستی
غزل شمارهٔ ۲۵۶۵ : ای دوست ز شهر ما ناگه به سفر رفتی
غزل شمارهٔ ۲۵۶۶ : آورد طبیب جان یک طبله ره آوردی
غزل شمارهٔ ۲۵۶۷ : افتاد دل و جانم در فتنه طراری
غزل شمارهٔ ۲۵۶۸ : یک حمله و یک حمله کآمد شب و تاریکی
غزل شمارهٔ ۲۵۶۹ : آن زلف مسلسل را گر دام کنی حالی
غزل شمارهٔ ۲۵۷۰ : پنهان به میان ما میگردد سلطانی
غزل شمارهٔ ۲۵۷۱ : ای شاه مسلمانان وی جان مسلمانی
غزل شمارهٔ ۲۵۷۲ : جانا به غریبستان چندین به چه میمانی
غزل شمارهٔ ۲۵۷۳ : در پرده خاک ای جان عیشی است به پنهانی
غزل شمارهٔ ۲۵۷۴ : از آتش ناپیدا دارم دل بریانی
غزل شمارهٔ ۲۵۷۵ : هر لحظه یکی صورت میبینی و زادن نی
غزل شمارهٔ ۲۵۷۶ : ای خواجه سلام علیک از زحمت ما چونی
غزل شمارهٔ ۲۵۷۷ : همرنگ جماعت شو تا لذت جان بینی
غزل شمارهٔ ۲۵۷۸ : ای بود تو از کی نی وی ملک تو تا کی نی
غزل شمارهٔ ۲۵۷۹ : با هر کی تو درسازی میدانک نیاسایی
غزل شمارهٔ ۲۵۸۰ : ای خیره نظر در جو پیش آ و بخور آبی
غزل شمارهٔ ۲۵۸۱ : ای سوخته یوسف در آتش یعقوبی
غزل شمارهٔ ۲۵۸۲ : خواهم که روم زین جا پایم بگرفتستی
غزل شمارهٔ ۲۵۸۳ : آمد مه ما مستی دستی فلکا دستی
غزل شمارهٔ ۲۵۸۴ : ماییم در این گوشه پنهان شده از مستی
غزل شمارهٔ ۲۵۸۵ : گر نرگس خون خوارش دربند امانستی
غزل شمارهٔ ۲۵۸۶ : گر هیچ نگارینم بر خلق عیانستی
غزل شمارهٔ ۲۵۸۷ : ای ساکن جان من آخر به کجا رفتی
غزل شمارهٔ ۲۵۸۸ : ای یار غلط کردی با یار دگر رفتی
غزل شمارهٔ ۲۵۸۹ : نه چرخ زمرد را محبوس هوا کردی
غزل شمارهٔ ۲۵۹۰ : ای پرده در پرده بنگر که چهها کردی
غزل شمارهٔ ۲۵۹۱ : ای پرده در پرده بنگر که چهها کردی
غزل شمارهٔ ۲۵۹۲ : ای صورت روحانی امروز چه آوردی
غزل شمارهٔ ۲۵۹۳ : گر شمس و قمر خواهی نک شمس و قمر باری
غزل شمارهٔ ۲۵۹۴ : از مرگ چه اندیشی چون جان بقا داری
غزل شمارهٔ ۲۵۹۵ : امشب پریان را من تا روز به دلداری
غزل شمارهٔ ۲۵۹۶ : نظاره چه میآیی در حلقه بیداری
غزل شمارهٔ ۲۵۹۷ : گر روی بگردانی تو پشت قوی داری
غزل شمارهٔ ۲۵۹۸ : ای جان و جهان آخر از روی نکوکاری
غزل شمارهٔ ۲۵۹۹ : ای بر سر بازارت صد خرقه به زناری
غزل شمارهٔ ۲۶۰۰ : گفتم که بجست آن مه از خانه چو عیاری
غزل شمارهٔ ۲۶۰۱ : ای بر سر هر سنگی از لعل لبت نوری
غزل شمارهٔ ۲۶۰۲ : ای دشمن عقل من وی داروی بیهوشی
غزل شمارهٔ ۲۶۰۳ : ای بر سر و پا گشته داری سر حیرانی
غزل شمارهٔ ۲۶۰۴ : آن چهره و پیشانی شد قبله حیرانی
غزل شمارهٔ ۲۶۰۵ : ای باغ همیدانی کز باد کی رقصانی
غزل شمارهٔ ۲۶۰۶ : مانده شدم از گفتن تا تو بر ما مانی
غزل شمارهٔ ۲۶۰۷ : آن ماه همیتابد بر چرخ و زمین یا نی
غزل شمارهٔ ۲۶۰۸ : افند کلیمیرا از زحمت ما چونی
غزل شمارهٔ ۲۶۰۹ : در عشق کجا باشد مانند تو عشقینی
غزل شمارهٔ ۲۶۱۰ : چون بسته کنی راهی آخر بشنو آهی
غزل شمارهٔ ۲۶۱۱ : جانا تو بگو رمزی از آتش همراهی
غزل شمارهٔ ۲۶۱۲ : در کوی کی میگردی ای خواجه چه میخواهی
غزل شمارهٔ ۲۶۱۳ : ای شادی آن روزی کز راه تو بازآیی
غزل شمارهٔ ۲۶۱۴ : ما مینرویم ای جان زین خانه دگر جایی
غزل شمارهٔ ۲۶۱۵ : هم پهلوی خم سر نهای خواجه هرجایی
غزل شمارهٔ ۲۶۱۶ : من نیت آن کردم تا باشم سودایی
غزل شمارهٔ ۲۶۱۷ : عیسی چو تویی جانا ای دولت ترسایی
غزل شمارهٔ ۲۶۱۸ : جانا نظری فرما چون جان نظرهایی
غزل شمارهٔ ۲۶۱۹ : گل گفت مرا نرمی از خار چه میجویی
غزل شمارهٔ ۲۶۲۰ : ای دل به ادب بنشین برخیز ز بدخویی
غزل شمارهٔ ۲۶۲۱ : از هر چه ترنجیدی با دل تو بگو حالی
غزل شمارهٔ ۲۶۲۲ : ای خواجه تو چه مرغی نامت چه چرا شایی
غزل شمارهٔ ۲۶۲۳ : ما گوش شماییم شما تن زده تا کی
غزل شمارهٔ ۲۶۲۴ : برخیز که جان است و جهان است و جوانی
غزل شمارهٔ ۲۶۲۵ : گر علم خرابات تو را همنفسستی
غزل شمارهٔ ۲۶۲۶ : ای دل تو در این غارت و تاراج چه دیدی
غزل شمارهٔ ۲۶۲۷ : عاشق شو و عاشق شو بگذار زحیری
غزل شمارهٔ ۲۶۲۸ : هر روز بگه ای شه دلدار درآیی
غزل شمارهٔ ۲۶۲۹ : ای ماه اگر باز بر این شکل بتابی
غزل شمارهٔ ۲۶۳۰ : یا ساقی شرف بشراباتک زندی
غزل شمارهٔ ۲۶۳۱ : تو دوش رهیدی و شب دوش رهیدی
غزل شمارهٔ ۲۶۳۲ : ای جان گذرکرده از این گنبد ناری
غزل شمارهٔ ۲۶۳۳ : در خانه خود یافتم از شاه نشانی
غزل شمارهٔ ۲۶۳۴ : امروز در این شهر نفیر است و فغانی
غزل شمارهٔ ۲۶۳۵ : امروز سماع است و مدام است و سقایی
غزل شمارهٔ ۲۶۳۶ : ای مونس ما خواجه ابوبکر ربابی
غزل شمارهٔ ۲۶۳۷ : امروز سماع است و شراب است و صراحی
غزل شمارهٔ ۲۶۳۸ : ای آنک به دلها ز حسد خار خلیدی
غزل شمارهٔ ۲۶۳۹ : برخیز که صبح است و صبوح است و سکاری
غزل شمارهٔ ۲۶۴۰ : مگریز ز آتش که چنین خام بمانی
غزل شمارهٔ ۲۶۴۱ : گیرم که نبینی رخ آن دختر چینی
غزل شمارهٔ ۲۶۴۲ : زان جای بیا خواجه بدین جای نه جایی
غزل شمارهٔ ۲۶۴۳ : ای شاه تو ترکی عجمی وار چرایی
غزل شمارهٔ ۲۶۴۴ : یک روز مرا بر لب خود میر نکردی
غزل شمارهٔ ۲۶۴۵ : بخوردم از کف دلبر شرابی
غزل شمارهٔ ۲۶۴۶ : چه باشد گر چو عقل و جان نخسبی
غزل شمارهٔ ۲۶۴۷ : دلا چون واقف اسرار گشتی
غزل شمارهٔ ۲۶۴۸ : دریغا کز میان ای یار رفتی
غزل شمارهٔ ۲۶۴۹ : منم فانی و غرقه در ثبوتی
غزل شمارهٔ ۲۶۵۰ : تو آن ماهی که در گردون نگنجی
غزل شمارهٔ ۲۶۵۱ : کریما تو گلی یا جمله قندی
غزل شمارهٔ ۲۶۵۲ : نگارا تو در اندیشه درازی
غزل شمارهٔ ۲۶۵۳ : گر این سلطان ما را بنده باشی
غزل شمارهٔ ۲۶۵۴ : ببین این فتح ز استفتاح تا کی
غزل شمارهٔ ۲۶۵۵ : تو نقشی نقش بندان را چه دانی
غزل شمارهٔ ۲۶۵۶ : نه آتشهای ما را ترجمانی
غزل شمارهٔ ۲۶۵۷ : دلا تا نازکی و نازنینی
غزل شمارهٔ ۲۶۵۸ : اگر درد مرا درمان فرستی
غزل شمارهٔ ۲۶۵۹ : کسی کو را بود در طبع سستی
غزل شمارهٔ ۲۶۶۰ : چرا ز اندیشه ای بیچاره گشتی
غزل شمارهٔ ۲۶۶۱ : کجا شد عهد و پیمانی که کردی
غزل شمارهٔ ۲۶۶۲ : دلا رو رو همان خون شو که بودی
غزل شمارهٔ ۲۶۶۳ : مرا چون ناف بر مستی بریدی
غزل شمارهٔ ۲۶۶۴ : از این تنگین قفس جانا پریدی
غزل شمارهٔ ۲۶۶۵ : صلا ای صوفیان کامروز باری
غزل شمارهٔ ۲۶۶۶ : به تن این جا به باطن در چه کاری
غزل شمارهٔ ۲۶۶۷ : مبارک باد بر ما این عروسی
غزل شمارهٔ ۲۶۶۸ : خبر واده کز این دنیای فانی
غزل شمارهٔ ۲۶۶۹ : برفتیم ای عقیق لامکانی
غزل شمارهٔ ۲۶۷۰ : خوشی آخر بگو ای یار چونی
غزل شمارهٔ ۲۶۷۱ : بر من نیستی یارا کجایی
غزل شمارهٔ ۲۶۷۲ : دلا در روزه مهمان خدایی
غزل شمارهٔ ۲۶۷۳ : سؤالی دارم ای خواجه خدایی
غزل شمارهٔ ۲۶۷۴ : هلا ای آب حیوان از نوایی
غزل شمارهٔ ۲۶۷۵ : بیاموز از پیمبر کیمیایی
غزل شمارهٔ ۲۶۷۶ : سبک بنواز ای مطرب ربایی
غزل شمارهٔ ۲۶۷۷ : سلام علیک ای مقصود هستی
غزل شمارهٔ ۲۶۷۸ : اگر خورشید جاویدان نگشتی
غزل شمارهٔ ۲۶۷۹ : ز ما برگشتی و با گل فتادی
غزل شمارهٔ ۲۶۸۰ : چنین باشد چنین گوید منادی
غزل شمارهٔ ۲۶۸۱ : کجا شد عهد و پیمان را چه کردی
غزل شمارهٔ ۲۶۸۲ : به بخت و طالع ما ای افندی
غزل شمارهٔ ۲۶۸۳ : نگارا تو گلی یا جمله قندی
غزل شمارهٔ ۲۶۸۴ : شنودم من که چاکر را ستودی
غزل شمارهٔ ۲۶۸۵ : دگرباره شه ساقی رسیدی
غزل شمارهٔ ۲۶۸۶ : اگر یار مرا از من برآری
غزل شمارهٔ ۲۶۸۷ : صلا ای صوفیان کامروز باری
غزل شمارهٔ ۲۶۸۸ : صلا ای صوفیان کامروز باری
غزل شمارهٔ ۲۶۸۹ : منم غرقه درون جوی باری
غزل شمارهٔ ۲۶۹۰ : چو عشق آمد که جان با من سپاری
غزل شمارهٔ ۲۶۹۱ : نگفتم دوش ای زین بخاری
غزل شمارهٔ ۲۶۹۲ : به جان تو پس گردن نخاری
غزل شمارهٔ ۲۶۹۳ : به تن با ما به دل در مرغزاری
غزل شمارهٔ ۲۶۹۴ : مرا بگرفت روحانی نگاری
غزل شمارهٔ ۲۶۹۵ : متاز ای دل سوی دریای ناری
غزل شمارهٔ ۲۶۹۶ : مرا در خنده میآرد بهاری
غزل شمارهٔ ۲۶۹۷ : بدید این دل درون دل بهاری
غزل شمارهٔ ۲۶۹۸ : خداوندا زکات شهریاری
غزل شمارهٔ ۲۶۹۹ : ندارد مجلس ما بیتو نوری
غزل شمارهٔ ۲۷۰۰ : ز هر چیزی ملول است آن فضولی
غزل شمارهٔ ۲۷۰۱ : مرا هر لحظه قربان است جانی
غزل شمارهٔ ۲۷۰۲ : مگیر ای ساقی از مستان کرانی
غزل شمارهٔ ۲۷۰۳ : ز مهجوران نمیجویی نشانی
غزل شمارهٔ ۲۷۰۴ : برون کن سر که جان سرخوشانی
غزل شمارهٔ ۲۷۰۵ : مرا هر لحظه منزل آسمانی
غزل شمارهٔ ۲۷۰۶ : چه دلشادم به دلدار خدایی
غزل شمارهٔ ۲۷۰۷ : کجایید ای شهیدان خدایی
غزل شمارهٔ ۲۷۰۸ : تو هر روزی از آن پشته برآیی
غزل شمارهٔ ۲۷۰۹ : دلاراما چنین زیبا چرایی
غزل شمارهٔ ۲۷۱۰ : بیا ای غم که تو بس باوفایی
غزل شمارهٔ ۲۷۱۱ : بیا ای یار کامروز آن مایی
غزل شمارهٔ ۲۷۱۲ : بیا جانا که امروز آن مایی
غزل شمارهٔ ۲۷۱۳ : چنان گشتم ز مستی و خرابی
غزل شمارهٔ ۲۷۱۴ : چو اسم شمس دین اسما تو دیدی
غزل شمارهٔ ۲۷۱۵ : مرا اندر جگر بنشست خاری
غزل شمارهٔ ۲۷۱۶ : بگفتم با دلم آخر قراری
غزل شمارهٔ ۲۷۱۷ : تو جانا بیوصالش در چه کاری
غزل شمارهٔ ۲۷۱۸ : بیا ای آنک سلطان جمالی
غزل شمارهٔ ۲۷۱۹ : مگر تو یوسفان را دلستانی
غزل شمارهٔ ۲۷۲۰ : تو تا بنشستهای بر دار فانی
غزل شمارهٔ ۲۷۲۱ : نه آتشهای ما را ترجمانی
غزل شمارهٔ ۲۷۲۲ : به کوی دل فرورفتم زمانی
غزل شمارهٔ ۲۷۲۳ : دیدی که چه کرد یار ما دیدی
غزل شمارهٔ ۲۷۲۴ : روز ار دو هزار بار میآیی
غزل شمارهٔ ۲۷۲۵ : مندیش از آن بت مسیحایی
غزل شمارهٔ ۲۷۲۶ : ای دیده ز نم زبون نگشتی
غزل شمارهٔ ۲۷۲۷ : گر وسوسه ره دهی به گوشی
غزل شمارهٔ ۲۷۲۸ : باغ است و بهار و سرو عالی
غزل شمارهٔ ۲۷۲۹ : با این همه مهر و مهربانی
غزل شمارهٔ ۲۷۳۰ : آورد خبر شکرستانی
غزل شمارهٔ ۲۷۳۱ : بشنیده بدم که جان جانی
غزل شمارهٔ ۲۷۳۲ : ای ساقی باده معانی
غزل شمارهٔ ۲۷۳۳ : ای وصل تو آب زندگانی
غزل شمارهٔ ۲۷۳۴ : ای بیتو حرام زندگانی
غزل شمارهٔ ۲۷۳۵ : برجه که بهار زد صلایی
غزل شمارهٔ ۲۷۳۶ : چون سوی برادری بپویی
غزل شمارهٔ ۲۷۳۷ : مجلس چو چراغ و تو چو آبی
غزل شمارهٔ ۲۷۳۸ : من پار بخوردهام شرابی
غزل شمارهٔ ۲۷۳۹ : ای یار یگانه چند خسبی
غزل شمارهٔ ۲۷۴۰ : بازم صنما چه میفریبی
غزل شمارهٔ ۲۷۴۱ : ای آنک تو خواب ما ببستی
غزل شمارهٔ ۲۷۴۲ : ای آنک تو خواب ما ببستی
غزل شمارهٔ ۲۷۴۳ : رو رو که از این جهان گذشتی
غزل شمارهٔ ۲۷۴۴ : روز طرب است و سال شادی
غزل شمارهٔ ۲۷۴۵ : آخر گل و خار را بدیدی
غزل شمارهٔ ۲۷۴۶ : آن را که به لطف سر بخاری
غزل شمارهٔ ۲۷۴۷ : خضری به میان سینه داری
غزل شمارهٔ ۲۷۴۸ : میآید سنجق بهاری
غزل شمارهٔ ۲۷۴۹ : ای چشم و چراغ شهریاری
غزل شمارهٔ ۲۷۵۰ : ای جان و جهان چه میگریزی
غزل شمارهٔ ۲۷۵۱ : از قصه حال ما نپرسی
غزل شمارهٔ ۲۷۵۲ : ای دلبر بیدلان صوفی
غزل شمارهٔ ۲۷۵۳ : ای آنک تو شاه مطربانی
غزل شمارهٔ ۲۷۵۴ : روزی که مرا ز من ستانی
غزل شمارهٔ ۲۷۵۵ : چون عشق کند شکرفشانی
غزل شمارهٔ ۲۷۵۶ : ای وصل تو اصل شادمانی
غزل شمارهٔ ۲۷۵۷ : کژزخمه مباش تا توانی
غزل شمارهٔ ۲۷۵۸ : مست می عشق را حیا نی
غزل شمارهٔ ۲۷۵۹ : گویم سخن لب تو یا نی
غزل شمارهٔ ۲۷۶۰ : با دل گفتم چرا چنینی
غزل شمارهٔ ۲۷۶۱ : در خون دلم رسید فتوی
غزل شمارهٔ ۲۷۶۲ : در عشق هر آنک شد فدایی
غزل شمارهٔ ۲۷۶۳ : عشق است دلاور و فدایی
غزل شمارهٔ ۲۷۶۴ : ماها چو به چرخ دل برآیی
غزل شمارهٔ ۲۷۶۵ : آن شمع چو شد طرب فزایی
غزل شمارهٔ ۲۷۶۶ : ای بیتو محال جان فزایی
غزل شمارهٔ ۲۷۶۷ : گر یار لطیف و باوفایی
غزل شمارهٔ ۲۷۶۸ : ساقی انصاف خوش لقایی
غزل شمارهٔ ۲۷۶۹ : برخیز و بزن یکی نوایی
غزل شمارهٔ ۲۷۷۰ : رخها بنگر تو زعفرانی
غزل شمارهٔ ۲۷۷۱ : ای قلب و درست را روایی
غزل شمارهٔ ۲۷۷۲ : ای آنک تو خواب ما ببستی
غزل شمارهٔ ۲۷۷۳ : با یار بساز تا توانی
غزل شمارهٔ ۲۷۷۴ : در فنای محض افشانند مردان آستی
غزل شمارهٔ ۲۷۷۵ : مرغ دل پران مبا جز در هوای بیخودی
غزل شمارهٔ ۲۷۷۶ : ای رها کرده تو باغی از پی انجیرکی
غزل شمارهٔ ۲۷۷۷ : شاد آن صبحی که جان را چاره آموزی کنی
غزل شمارهٔ ۲۷۷۸ : ای خدایی که مفرح بخش رنجوران تویی
غزل شمارهٔ ۲۷۷۹ : بانگ میزن ای منادی بر سر هر رستهای
غزل شمارهٔ ۲۷۸۰ : در شرابم چیز دیگر ریختی درریختی
غزل شمارهٔ ۲۷۸۱ : ساقیا بر خاک ما چون جرعهها میریختی
غزل شمارهٔ ۲۷۸۲ : گر شراب عشق کار جان حیوانیستی
غزل شمارهٔ ۲۷۸۳ : ای نرفته از دل من اندرآ شاد آمدی
غزل شمارهٔ ۲۷۸۴ : در جهان گر بازجویی نیست بیسودا سری
غزل شمارهٔ ۲۷۸۵ : گر من از اسرار عشقش نیک دانا بودمی
غزل شمارهٔ ۲۷۸۶ : آتشینا آب حیوان از کجا آوردهای
غزل شمارهٔ ۲۷۸۷ : ای مهی کاندر نکویی از صفت افزودهای
غزل شمارهٔ ۲۷۸۸ : آه از آن رخسار برق انداز خوش عیارهای
غزل شمارهٔ ۲۷۸۹ : پیش شمع نور جان دل هست چون پروانهای
غزل شمارهٔ ۲۷۹۰ : بار دیگر ملتی برساختی برساختی
غزل شمارهٔ ۲۷۹۱ : هر دلی را گر سوی گلزار جانان خاستی
غزل شمارهٔ ۲۷۹۲ : سر نهاده بر قدمهای بت چین نیستی
غزل شمارهٔ ۲۷۹۳ : این چه چتر است این که بر ملک ابد برداشتی
غزل شمارهٔ ۲۷۹۴ : ای ملامت گر تو عاشق را سبک پنداشتی
غزل شمارهٔ ۲۷۹۵ : ای تو جان صد گلستان از سمن پنهان شدی
غزل شمارهٔ ۲۷۹۶ : ای که جانها خاک پایت صورت اندیش آمدی
غزل شمارهٔ ۲۷۹۷ : تا بنستانی تو انصاف از جهود خیبری
غزل شمارهٔ ۲۷۹۸ : در دو چشم من نشین ای آن که از من منتری
غزل شمارهٔ ۲۷۹۹ : بی گهان شد هر رفتن سوی روزن ننگری
غزل شمارهٔ ۲۸۰۰ : در میان جان نشین کامروز جان دیگری
غزل شمارهٔ ۲۸۰۱ : عاشقان را آتشی وآنگه چه پنهان آتشی
غزل شمارهٔ ۲۸۰۲ : آخر ای دلبر تو ما را مینجویی اندکی
غزل شمارهٔ ۲۸۰۳ : ساقیا شد عقلها هم خانه دیوانگی
غزل شمارهٔ ۲۸۰۴ : چون تو آن روبند را از روی چون مه برکنی
غزل شمارهٔ ۲۸۰۵ : ای خوشا عیشی که باشد ای خوشا نظارهای
غزل شمارهٔ ۲۸۰۶ : آه کان سایه خدا گوهردلی پرمایهای
غزل شمارهٔ ۲۸۰۷ : گشت جان از صدر شمس الدین یکی سوداییی
غزل شمارهٔ ۲۸۰۸ : گر چه در مستی خسی را تو مراعاتی کنی
غزل شمارهٔ ۲۸۰۹ : ساخت بغراقان به رسم عید بغراقانیی
غزل شمارهٔ ۲۸۱۰ : ای بداده دیدههای خلق را حیرانیی
غزل شمارهٔ ۲۸۱۱ : از هوای شمس دین بنگر تو این دیوانگی
غزل شمارهٔ ۲۸۱۲ : ای دهان آلوده جانی از کجا می خوردهای
غزل شمارهٔ ۲۸۱۳ : اقتلونی یا ثقاتی ان فی قتلی حیاتی
غزل شمارهٔ ۲۸۱۴ : خنک آن دم که به رحمت سر عشاق بخاری
غزل شمارهٔ ۲۸۱۵ : بمشو همره مرغان که چنین بیپر و بالی
غزل شمارهٔ ۲۸۱۶ : که شکیبد ز تو ای جان که جگرگوشه جانی
غزل شمارهٔ ۲۸۱۷ : مکن ای دوست نشاید که بخوانند و نیایی
غزل شمارهٔ ۲۸۱۸ : صنما چونک فریبی همه عیار فریبی
غزل شمارهٔ ۲۸۱۹ : اگر او ماه منستی شب من روز شدستی
غزل شمارهٔ ۲۸۲۰ : چو به شهر تو رسیدم تو ز من گوشه گزیدی
غزل شمارهٔ ۲۸۲۱ : تو ز هر ذره وجودت بشنو ناله و زاری
غزل شمارهٔ ۲۸۲۲ : تو فقیری تو فقیری تو فقیر ابن فقیری
غزل شمارهٔ ۲۸۲۳ : ز کجایی ز کجایی هله ای مجلس سامی
غزل شمارهٔ ۲۸۲۴ : مه ما نیست منور تو مگر چرخ درآیی
غزل شمارهٔ ۲۸۲۵ : مثل ذره روزن همگان گشته هوایی
غزل شمارهٔ ۲۸۲۶ : همه چون ذره روزن ز غمت گشته هوایی
غزل شمارهٔ ۲۸۲۷ : بده ای دوست شرابی که خدایی است خدایی
غزل شمارهٔ ۲۸۲۸ : خبری است نورسیده تو مگر خبر نداری
غزل شمارهٔ ۲۸۲۹ : تو نفس نفس بر این دل هوسی دگر گماری
غزل شمارهٔ ۲۸۳۰ : هله پاسبان منزل تو چگونه پاسبانی
غزل شمارهٔ ۲۸۳۱ : چو نماز شام هر کس بنهد چراغ و خوانی
غزل شمارهٔ ۲۸۳۲ : صنما چنان لطیفی که به جان ما درآیی
غزل شمارهٔ ۲۸۳۳ : سوی باغ ما سفر کن بنگر بهار باری
غزل شمارهٔ ۲۸۳۴ : به مبارکی و شادی بستان ز عشق جامی
غزل شمارهٔ ۲۸۳۵ : ز گزاف ریز باده که تو شاه ساقیانی
غزل شمارهٔ ۲۸۳۶ : به چه روی پشت آرم به کسی که از گزینی
غزل شمارهٔ ۲۸۳۷ : هله عاشقان بشارت که نماند این جدایی
غزل شمارهٔ ۲۸۳۸ : صفت خدای داری چو به سینهای درآیی
غزل شمارهٔ ۲۸۳۹ : بکشید یار گوشم که تو امشب آن مایی
غزل شمارهٔ ۲۸۴۰ : منگر به هر گدایی که تو خاص از آن مایی
غزل شمارهٔ ۲۸۴۱ : به خدا کسی نجنبد چو تو تن زنی نجنبی
غزل شمارهٔ ۲۸۴۲ : بت من ز در درآمد به مبارکی و شادی
غزل شمارهٔ ۲۸۴۳ : هله ای پری شب رو که ز خلق ناپدیدی
غزل شمارهٔ ۲۸۴۴ : تو کیی در این ضمیرم که فزونتر از جهانی
غزل شمارهٔ ۲۸۴۵ : بت من به طعنه گوید چه میان ره فتادی
غزل شمارهٔ ۲۸۴۶ : چو مرا ز عشق کهنه صنما به یاد دادی
غزل شمارهٔ ۲۸۴۷ : دل بیقرار را گو که چو مستقر نداری
غزل شمارهٔ ۲۸۴۸ : سحر است خیز ساقی بکن آنچ خوی داری
غزل شمارهٔ ۲۸۴۹ : ز بهار جان خبر ده هله ای دم بهاری
غزل شمارهٔ ۲۸۵۰ : ز غم تو زار زارم هله تا تو شاد باشی
غزل شمارهٔ ۲۸۵۱ : شب و روز آن نکوتر که به پیش یار باشی
غزل شمارهٔ ۲۸۵۲ : چو یقین شدهست دل را که تو جان جان جانی
غزل شمارهٔ ۲۸۵۳ : تو ز عشق خود نپرسی که چه خوب و دلربایی
غزل شمارهٔ ۲۸۵۴ : برسید لک لک جان که بهار شد کجایی
غزل شمارهٔ ۲۸۵۵ : هله ای دلی که خفته تو به زیر ظل مایی
غزل شمارهٔ ۲۸۵۶ : صنما چگونه گویم که تو نور جان مایی
غزل شمارهٔ ۲۸۵۷ : چه جمال جان فزایی که میان جان مایی
غزل شمارهٔ ۲۸۵۸ : صنما تو همچو آتش قدح مدام داری
غزل شمارهٔ ۲۸۵۹ : برو ای عشق که تا شحنه خوبان شدهای
غزل شمارهٔ ۲۸۶۰ : هست در حلقه ما حلقه ربایی عجبی
غزل شمارهٔ ۲۸۶۱ : چند روز است که شطرنج عجب میبازی
غزل شمارهٔ ۲۸۶۲ : هله هشدار که با بیخبران نستیزی
غزل شمارهٔ ۲۸۶۳ : وقت آن شد که بدان روح فزا آمیزی
غزل شمارهٔ ۲۸۶۴ : به شکرخنده اگر میببرد دل ز کسی
غزل شمارهٔ ۲۸۶۵ : در رخ عشق نگر تا به صفت مرد شوی
غزل شمارهٔ ۲۸۶۶ : گر گریزی به ملولی ز من سودایی
غزل شمارهٔ ۲۸۶۷ : نیستی عاشق ای جلف شکم خوار گدای
غزل شمارهٔ ۲۸۶۸ : در دلت چیست عجب که چو شکر میخندی
غزل شمارهٔ ۲۸۶۹ : هست اندر غم تو دلشده دانشمندی
غزل شمارهٔ ۲۸۷۰ : ای دریغا در این خانه دمی بگشودی
غزل شمارهٔ ۲۸۷۱ : به دغل کی بگزیند دل یارم یاری
غزل شمارهٔ ۲۸۷۲ : مرغ اندیشه که اندر همه دلها بپری
غزل شمارهٔ ۲۸۷۳ : رو رو ای جان سبک خیز غریب سفری
غزل شمارهٔ ۲۸۷۴ : سحری کرد ندایی عجب آن رشک پری
غزل شمارهٔ ۲۸۷۵ : نی تو شکلی دگری سنگ نباشی تو زری
غزل شمارهٔ ۲۸۷۶ : شکنی شیشه مردم گرو از من گیری
غزل شمارهٔ ۲۸۷۷ : بر یکی بوسه حقستت که چنان میلرزی
غزل شمارهٔ ۲۸۷۸ : هله تا ظن نبری کز کف من بگریزی
غزل شمارهٔ ۲۸۷۹ : ننگ هر قافله در شش دره ابلیسی
غزل شمارهٔ ۲۸۸۰ : به حق و حرمت آنک همگان را جانی
غزل شمارهٔ ۲۸۸۱ : گر تو ما را به جفای صنمان ترسانی
غزل شمارهٔ ۲۸۸۲ : تیغ را گر تو چو خورشید دمی رنده زنی
غزل شمارهٔ ۲۸۸۳ : چه حریصی که مرا بیخور و بیخواب کنی
غزل شمارهٔ ۲۸۸۴ : به شکرخنده بتا نرخ شکر میشکنی
غزل شمارهٔ ۲۸۸۵ : هله آن به که خوری این می و از دست روی
غزل شمارهٔ ۲۸۸۶ : اگر امشب بر من باشی و خانه نروی
غزل شمارهٔ ۲۸۸۷ : بده ای کف تو را قاعده لطف افزایی
غزل شمارهٔ ۲۸۸۸ : به شکرخنده اگر میببرد جان ز کسی
غزل شمارهٔ ۲۸۸۹ : ای که تو چشمه حیوان و بهار چمنی
غزل شمارهٔ ۲۸۹۰ : سخن تلخ مگو ای لب تو حلوایی
غزل شمارهٔ ۲۸۹۱ : هر کی از نیستی آید به سوی او خبری
غزل شمارهٔ ۲۸۹۲ : ای شه جاودانی وی مه آسمانی
غزل شمارهٔ ۲۸۹۳ : قدر غم گر چشم سر بگریستی
غزل شمارهٔ ۲۸۹۴ : با چنین رفتن به منزل کی رسی
غزل شمارهٔ ۲۸۹۵ : چارهای کو بهتر از دیوانگی
غزل شمارهٔ ۲۸۹۶ : قره العین منی ای جان بلی
غزل شمارهٔ ۲۸۹۷ : بوی باغ و گلستان آید همی
غزل شمارهٔ ۲۸۹۸ : هر دم ای دل سوی جانان میروی
غزل شمارهٔ ۲۸۹۹ : بار دیگر عزم رفتن کردهای
غزل شمارهٔ ۲۹۰۰ : بوی مشکی در جهان افکندهای
غزل شمارهٔ ۲۹۰۱ : فارغم گر گشت دل آوارهای
غزل شمارهٔ ۲۹۰۲ : ای درآورده جهانی را ز پای
غزل شمارهٔ ۲۹۰۳ : باوفا یارا جفا آموختی
غزل شمارهٔ ۲۹۰۴ : عاقبت از عاشقان بگریختی
غزل شمارهٔ ۲۹۰۵ : اندرآ در خانه یارا ساعتی
غزل شمارهٔ ۲۹۰۶ : گوید آن دلبر که چون همدل شدی
غزل شمارهٔ ۲۹۰۷ : آفتابا سوی مه رویان شدی
غزل شمارهٔ ۲۹۰۸ : باوفاتر گشت یارم اندکی
غزل شمارهٔ ۲۹۰۹ : هست امروز آنچ میباید بلی
غزل شمارهٔ ۲۹۱۰ : باز گردد عاقبت این در بلی
غزل شمارهٔ ۲۹۱۱ : طبع چیزی نو به نو خواهد همی
غزل شمارهٔ ۲۹۱۲ : با من ای عشق امتحانها میکنی
غزل شمارهٔ ۲۹۱۳ : باز چون گل سوی گلشن میروی
غزل شمارهٔ ۲۹۱۴ : ناگهان اندردویدم پیش وی
غزل شمارهٔ ۲۹۱۵ : خوش بود گر کاهلی یک سو نهی
غزل شمارهٔ ۲۹۱۶ : مرحبا ای پرده تو آن پردهای
غزل شمارهٔ ۲۹۱۷ : هیچ خمری بیخماری دیدهای
غزل شمارهٔ ۲۹۱۸ : میزنم حلقه در هر خانهای
غزل شمارهٔ ۲۹۱۹ : گر سران را بیسری درواستی
غزل شمارهٔ ۲۹۲۰ : ای بهار سبز و تر شاد آمدی
غزل شمارهٔ ۲۹۲۱ : ساقی این جا هست ای مولا بلی
غزل شمارهٔ ۲۹۲۲ : هم تو شمعی هم تو شاهد هم تو می
غزل شمارهٔ ۲۹۲۳ : باد بین اندر سرم از بادهای
غزل شمارهٔ ۲۹۲۴ : آه از عشق جمال حوریی
غزل شمارهٔ ۲۹۲۵ : ای دلی کز گلشکر پروردهای
غزل شمارهٔ ۲۹۲۶ : گر در آب و گر در آتش میروی
غزل شمارهٔ ۲۹۲۷ : ز کجا آمدهای میدانی
غزل شمارهٔ ۲۹۲۸ : آنچ در سینه نهان میداری
غزل شمارهٔ ۲۹۲۹ : ای خیالی که به دل میگذری
غزل شمارهٔ ۲۹۳۰ : تو چرا جمله نبات و شکری
غزل شمارهٔ ۲۹۳۱ : از دلبر نهانی گر بوی جان بیابی
غزل شمارهٔ ۲۹۳۲ : چه باشد ای برادر یک شب اگر نخسپی
غزل شمارهٔ ۲۹۳۳ : ای آنک امام عشقی تکبیر کن که مستی
غزل شمارهٔ ۲۹۳۴ : گفتی شکار گیرم رفتی شکار گشتی
غزل شمارهٔ ۲۹۳۵ : گر چه به زیر دلقی شاهی و کیقبادی
غزل شمارهٔ ۲۹۳۶ : ای نوبهار خندان از لامکان رسیدی
غزل شمارهٔ ۲۹۳۷ : از بهر مرغ خانه چون خانهای بسازی
غزل شمارهٔ ۲۹۳۸ : آن مه چو در دل آید او را عجب شناسی
غزل شمارهٔ ۲۹۳۹ : ما را مسلم آمد هم عیش و هم عروسی
غزل شمارهٔ ۲۹۴۰ : چون زخمه رجا را بر تار میکشانی
غزل شمارهٔ ۲۹۴۱ : ای گوهر خدایی آیینه معانی
غزل شمارهٔ ۲۹۴۲ : اندر مصاف ما را در پیش رو سپر نی
غزل شمارهٔ ۲۹۴۳ : گرمی مجوی الا از سوزش درونی
غزل شمارهٔ ۲۹۴۴ : ای مبدعی که سگ را بر شیر میفزایی
غزل شمارهٔ ۲۹۴۵ : ای حیلههات شیرین تا کی مرا فریبی
غزل شمارهٔ ۲۹۴۶ : دی عهد و توبه کردی امروز درشکستی
غزل شمارهٔ ۲۹۴۷ : یا من عجب فتادم یا تو عجب فتادی
غزل شمارهٔ ۲۹۴۸ : ای کرده رو چو سرکه چه گردد ار بخندی
غزل شمارهٔ ۲۹۴۹ : در غیب هست عودی کاین عشق از او است دودی
غزل شمارهٔ ۲۹۵۰ : ای آنک جان ما را در گلشکر کشیدی
غزل شمارهٔ ۲۹۵۱ : زان خاک تو شدم تا بر من گهر بباری
غزل شمارهٔ ۲۹۵۲ : گر از شراب دوشین در سر خمار داری
غزل شمارهٔ ۲۹۵۳ : بازآمدی که ما را درهم زنی به شوری
غزل شمارهٔ ۲۹۵۴ : گر روشنی تو یارا یا خود سیه ضمیری
غزل شمارهٔ ۲۹۵۵ : چون روی آتشین را یک دم تو مینپوشی
غزل شمارهٔ ۲۹۵۶ : دل را تمام برکن ای جان ز نیک نامی
غزل شمارهٔ ۲۹۵۷ : اندر شکست جان شد پیدا لطیف جانی
غزل شمارهٔ ۲۹۵۸ : مطرب چو زخمهها را بر تار میکشانی
غزل شمارهٔ ۲۹۵۹ : ای آنک جمله عالم از توست یک نشانی
غزل شمارهٔ ۲۹۶۰ : رقصان شو ای قراضه کز اصل اصل کانی
غزل شمارهٔ ۲۹۶۱ : در رنگ یار بنگر تا رنگ زندگانی
غزل شمارهٔ ۲۹۶۲ : با تو عتاب دارم جانا چرا چنینی
غزل شمارهٔ ۲۹۶۳ : میزن سه تا که یکتا گشتم مکن دوتایی
غزل شمارهٔ ۲۹۶۴ : دی دامنش گرفتم کای گوهر عطایی
غزل شمارهٔ ۲۹۶۵ : ای برده اختیارم تو اختیار مایی
غزل شمارهٔ ۲۹۶۶ : هر چند بیگه آیی بیگاه خیز مایی
غزل شمارهٔ ۲۹۶۷ : آمد ز نای دولت بار دگر نوایی
غزل شمارهٔ ۲۹۶۸ : ای چنگیان غیبی از راه خوش نوایی
غزل شمارهٔ ۲۹۶۹ : بوی کباب داری تو نیز دل کبابی
غزل شمارهٔ ۲۹۷۰ : با صد هزار دستان آمد خیال یاری
غزل شمارهٔ ۲۹۷۱ : اندر قمارخانه چون آمدی به بازی
غزل شمارهٔ ۲۹۷۲ : ای آن که مر مرا تو به از جان و دیدهای
غزل شمارهٔ ۲۹۷۳ : ای از جمال حسن تو عالم نشانهای
غزل شمارهٔ ۲۹۷۴ : آن دم که دل کند سوی دلبر اشارتی
غزل شمارهٔ ۲۹۷۵ : هر روز بامداد به آیین دلبری
غزل شمارهٔ ۲۹۷۶ : شد جادوی حرام و حق از جادوی بری
غزل شمارهٔ ۲۹۷۷ : هر روز بامداد درآید یکی پری
غزل شمارهٔ ۲۹۷۸ : ای دل ز بامداد تو بر حال دیگری
غزل شمارهٔ ۲۹۷۹ : هر روز بامداد طلبکار ما تویی
غزل شمارهٔ ۲۹۸۰ : آن لحظه کآفتاب و چراغ جهان شوی
غزل شمارهٔ ۲۹۸۱ : ای سیرگشته از ما ما سخت مشتهی
غزل شمارهٔ ۲۹۸۲ : ای ساقیی که آن می احمر گرفتهای
غزل شمارهٔ ۲۹۸۳ : ای ساقیی که آن می احمر گرفتهای
غزل شمارهٔ ۲۹۸۴ : ای مرغ گیر دام نهانی نهادهای
غزل شمارهٔ ۲۹۸۵ : مه طلعتی و شهره قبایی بدیدهای
غزل شمارهٔ ۲۹۸۶ : ای عشق کز قدیم تو با ما یگانهای
غزل شمارهٔ ۲۹۸۷ : ای جان و ای دو دیده بینا چگونهای
غزل شمارهٔ ۲۹۸۸ : هر چند شیر بیشه و خورشیدطلعتی
غزل شمارهٔ ۲۹۸۹ : رویش ندیده پس مکنیدم ملامتی
غزل شمارهٔ ۲۹۹۰ : جان خاک آن مهی که خداش است مشتری
غزل شمارهٔ ۲۹۹۱ : ای عشق پرده در که تو در زیر چادری
غزل شمارهٔ ۲۹۹۲ : ای بس فراز و شیب که کردم طلب گری
غزل شمارهٔ ۲۹۹۳ : شاها بکش قطار که شهوار میکشی
غزل شمارهٔ ۲۹۹۴ : ای نای خوش نوای که دلدار و دلخوشی
غزل شمارهٔ ۲۹۹۵ : اندر میان جمع چه جان است آن یکی
غزل شمارهٔ ۲۹۹۶ : گر من ز دست بازی هر غم پژولمی
غزل شمارهٔ ۲۹۹۷ : ای آسمان که بر سر ما چرخ میزنی
غزل شمارهٔ ۲۹۹۸ : سوگند خوردهای که از این پس جفا کنی
غزل شمارهٔ ۲۹۹۹ : تا چند از فراق مرا کار بشکنی
غزل شمارهٔ ۳۰۰۰ : ساقی بیار باده سغراق ده منی
غزل شمارهٔ ۳۰۰۱ : ای نای بس خوش است کز اسرار آگهی
غزل شمارهٔ ۳۰۰۲ : شوری فتاد در فلک ای مه چه شستهای
غزل شمارهٔ ۳۰۰۳ : ای کاشکی تو خویش زمانی بدانیی
غزل شمارهٔ ۳۰۰۴ : بزم و شراب لعل و خرابات و کافری
غزل شمارهٔ ۳۰۰۵ : آن دل که گم شدهست هم از جان خویش جوی
غزل شمارهٔ ۳۰۰۶ : سیمرغ و کیمیا و مقام قلندری
غزل شمارهٔ ۳۰۰۷ : دوش همه شب دوش همه شب گشتم من بر بام حبیبی
غزل شمارهٔ ۳۰۰۸ : خواجه سلام علیک گنج وفا یافتی
غزل شمارهٔ ۳۰۰۹ : آه که چه شیرین بتیست در تتق زرکشی
غزل شمارهٔ ۳۰۱۰ : روی من از روی تو دارد صد روشنی
غزل شمارهٔ ۳۰۱۱ : هر نفسی از درون دلبر روحانیی
غزل شمارهٔ ۳۰۱۲ : ای دل چون آهنت بوده چو آیینهای
غزل شمارهٔ ۳۰۱۳ : یار در آخرزمان کرد طرب سازیی
غزل شمارهٔ ۳۰۱۴ : رو که به مهمان تو مینروم ای اخی
غزل شمارهٔ ۳۰۱۵ : جان و جهان میروی جان و جهان میبری
غزل شمارهٔ ۳۰۱۶ : بازرهان خلق را از سر و از سرکشی
غزل شمارهٔ ۳۰۱۷ : لاله ستانست از عکس تو هر شورهای
غزل شمارهٔ ۳۰۱۸ : ای تو ز خوبی خویش آینه را مشتری
غزل شمارهٔ ۳۰۱۹ : ای که تو عشاق را همچو شکر میکشی
غزل شمارهٔ ۳۰۲۰ : پیشتر آ پیشتر چند از این رهزنی
غزل شمارهٔ ۳۰۲۱ : شیردلا صد هزار شیردلی کردهای
غزل شمارهٔ ۳۰۲۲ : گفت مرا آن طبیب رو ترشی خوردهای
غزل شمارهٔ ۳۰۲۳ : قصر بود روح ما نی تل ویرانهای
غزل شمارهٔ ۳۰۲۴ : بستگی این سماع هست ز بیگانهای
غزل شمارهٔ ۳۰۲۵ : جای دگر بودهای زانک تهی رودهای
غزل شمارهٔ ۳۰۲۶ : خیره چرا گشتهای خواجه مگر عاشقی
غزل شمارهٔ ۳۰۲۷ : نیست عجب صف زده پیش سلیمان پری
غزل شمارهٔ ۳۰۲۸ : ای صنم گلزاری چند مرا آزاری
غزل شمارهٔ ۳۰۲۹ : آه که دلم برد غمزههای نگاری
غزل شمارهٔ ۳۰۳۰ : سلمک الله نیست مثل تو یاری
غزل شمارهٔ ۳۰۳۱ : خوشدلم از یار همچنانک تو دیدی
غزل شمارهٔ ۳۰۳۲ : از پگه ای یار زان عقار سمایی
غزل شمارهٔ ۳۰۳۳ : چند دویدم سوی افندی
غزل شمارهٔ ۳۰۳۴ : میرسد ای جان باد بهاری
غزل شمارهٔ ۳۰۳۵ : دوش همه شب دوش همه شب
غزل شمارهٔ ۳۰۳۶ : گاه چو اشتر در وحل آیی
غزل شمارهٔ ۳۰۳۷ : به خاک پای تو ای مه هر آن شبی که بتابی
غزل شمارهٔ ۳۰۳۸ : ببرد عقل و دلم را براق عشق معانی
غزل شمارهٔ ۳۰۳۹ : هزار جان مقدس هزار گوهر کانی
غزل شمارهٔ ۳۰۴۰ : چه آفتاب جمالی که از مجره گشادی
غزل شمارهٔ ۳۰۴۱ : اگر مرا تو ندانی بپرس از شب تاری
غزل شمارهٔ ۳۰۴۲ : چو مهر عشق سلیمان به هر دو کون تو داری
غزل شمارهٔ ۳۰۴۳ : ز حد چون بگذشتی بیا بگوی که چونی
غزل شمارهٔ ۳۰۴۴ : گهی به سینه درآیی گهی ز روح برآیی
غزل شمارهٔ ۳۰۴۵ : من آن نیم که تو دیدی چو بینیم نشناسی
غزل شمارهٔ ۳۰۴۶ : چو صبحدم خندیدی در بلا بندیدی
غزل شمارهٔ ۳۰۴۷ : به جان تو ای طایی که سوی ما بازآیی
غزل شمارهٔ ۳۰۴۸ : تو آسمان منی من زمین به حیرانی
غزل شمارهٔ ۳۰۴۹ : ربود عقل و دلم را جمال آن عربی
غزل شمارهٔ ۳۰۵۰ : خدایگان جمال و خلاصه خوبی
غزل شمارهٔ ۳۰۵۱ : به عاقبت بپریدی و در نهان رفتی
غزل شمارهٔ ۳۰۵۲ : چه باده بود که در دور از بگه دادی
غزل شمارهٔ ۳۰۵۳ : ز قیل و قال تو گر خلق بو نبردندی
غزل شمارهٔ ۳۰۵۴ : منم که کار ندارم به غیر بیکاری
غزل شمارهٔ ۳۰۵۵ : بیا بیا که نیابی چو ما دگر یاری
غزل شمارهٔ ۳۰۵۶ : خورانمت می جان تا دگر تو غم نخوری
غزل شمارهٔ ۳۰۵۷ : اگر ز حلقه این عاشقان کران گیری
غزل شمارهٔ ۳۰۵۸ : ز بامداد درآورد دلبرم جامی
غزل شمارهٔ ۳۰۵۹ : چه باک دارد عاشق ز ننگ و بدنامی
غزل شمارهٔ ۳۰۶۰ : نهان شدند معانی ز یار بیمعنی
غزل شمارهٔ ۳۰۶۱ : اگر تو یار نداری چرا طلب نکنی
غزل شمارهٔ ۳۰۶۲ : اگر تو مست شرابی چرا حشر نکنی
غزل شمارهٔ ۳۰۶۳ : به هر دلی که درآیی چو عشق بنشینی
غزل شمارهٔ ۳۰۶۴ : ز بامداد دلم میپرد به سودایی
غزل شمارهٔ ۳۰۶۵ : شدم به سوی چه آب همچو سقایی
غزل شمارهٔ ۳۰۶۶ : رسید ترکم با چهرههای گل وردی
غزل شمارهٔ ۳۰۶۷ : تو در عقیله ترتیب کفش و دستاری
غزل شمارهٔ ۳۰۶۸ : فرست باده جان را به رسم دلداری
غزل شمارهٔ ۳۰۶۹ : نگاهبان دو دیدهست چشم دلداری
غزل شمارهٔ ۳۰۷۰ : اگر به خشم شود چرخ هفتم از تو بری
غزل شمارهٔ ۳۰۷۱ : دلا همای وصالی بپر چرا نپری
غزل شمارهٔ ۳۰۷۲ : به من نگر که به جز من به هر کی درنگری
غزل شمارهٔ ۳۰۷۳ : بیا بیا که پشیمان شوی از این دوری
غزل شمارهٔ ۳۰۷۴ : مسلم آمد یار مرا دل افروزی
غزل شمارهٔ ۳۰۷۵ : بیا بیا که تو از نادرات ایامی
غزل شمارهٔ ۳۰۷۶ : بلندتر شدهست آفتاب انسانی
غزل شمارهٔ ۳۰۷۷ : ایا مربی جان از صداع جان چونی
غزل شمارهٔ ۳۰۷۸ : ز آب تشنه گرفتهست خشم میبینی
غزل شمارهٔ ۳۰۷۹ : بیامدیم دگربار سوی مولایی
غزل شمارهٔ ۳۰۸۰ : تو نور دیده جان یا دو دیده مایی
غزل شمارهٔ ۳۰۸۱ : تو عاشقی چه کسی از کجا رسیدستی
غزل شمارهٔ ۳۰۸۲ : رهید جان دوم از خودی و از هستی
غزل شمارهٔ ۳۰۸۳ : بیا بیا که چو آب حیات درخوردی
غزل شمارهٔ ۳۰۸۴ : به جان تو که بگویی وطن کجا داری
غزل شمارهٔ ۳۰۸۵ : به حق آنک تو جان و جهان جانداری
غزل شمارهٔ ۳۰۸۶ : شبی که دررسد از عشق پیک بیداری
غزل شمارهٔ ۳۰۸۷ : اگر تو همره بلبل ز بهر گلزاری
غزل شمارهٔ ۳۰۸۸ : حرام گشت از این پس فغان و غمخواری
غزل شمارهٔ ۳۰۸۹ : به اهل پرده اسرارها ببر خبری
غزل شمارهٔ ۳۰۹۰ : بجه بجه ز جهان تا شه جهان باشی
غزل شمارهٔ ۳۰۹۱ : اگر دمی بگذاری هوا و نااهلی
غزل شمارهٔ ۳۰۹۲ : هزار جان مقدس فدای سلطانی
غزل شمارهٔ ۳۰۹۳ : نگفتمت که تو سلطان خوبرویانی
غزل شمارهٔ ۳۰۹۴ : بگو به جان مسافر ز رنجها چونی
غزل شمارهٔ ۳۰۹۵ : از این درخت بدان شاخ و بر نمیبینی
غزل شمارهٔ ۳۰۹۶ : ز بامداد دلم میجهد به سودایی
غزل شمارهٔ ۳۰۹۷ : بیا بیا که شدم در غم تو سودایی
غزل شمارهٔ ۳۰۹۸ : ترش ترش بنشستی بهانه دربستی
غزل شمارهٔ ۳۰۹۹ : بداد پندم استاد عشق از استادی
غزل شمارهٔ ۳۱۰۰ : ببست خواب مرا جاودانه دلداری
غزل شمارهٔ ۳۱۰۱ : کسی که باده خورد بامداد زین ساقی
غزل شمارهٔ ۳۱۰۲ : برست جان و دلم از خودی و از هستی
غزل شمارهٔ ۳۱۰۳ : پدید گشت یکی آهوی در این وادی
غزل شمارهٔ ۳۱۰۴ : طواف کعبه دل کن اگر دلی داری
غزل شمارهٔ ۳۱۰۵ : ز صبحگاه فتادم به دست سرمستی
غزل شمارهٔ ۳۱۰۶ : فرست بادهٔ جان را به رسم دلداری
غزل شمارهٔ ۳۱۰۷ : میان تیرگی خواب و نور بیداری
غزل شمارهٔ ۳۱۰۸ : به دست هجر تو زارم تو نیز میدانی
غزل شمارهٔ ۳۱۰۹ : کالی تیشبی آپانسو، ای افندی چلبی
غزل شمارهٔ ۳۱۱۰ : جان جان مایی، خوشتر از حلوایی
غزل شمارهٔ ۳۱۱۱ : تو چنین نبودی تو چنین چرایی
غزل شمارهٔ ۳۱۱۲ : تو خدای خویی تو صفات هویی
غزل شمارهٔ ۳۱۱۳ : نه ز عاقلانم که ز من بگیری
غزل شمارهٔ ۳۱۱۴ : عشق تو خواند مرا کز من چه میگذری
غزل شمارهٔ ۳۱۱۵ : در لطف اگر بروی شاه همه چمنی
غزل شمارهٔ ۳۱۱۶ : دلا گر مرا تو ببینی ندانی
غزل شمارهٔ ۳۱۱۷ : پذیرفت این دل ز عشقت خرابی
غزل شمارهٔ ۳۱۱۸ : نگارا، چرا قول دشمن شنیدی؟!
غزل شمارهٔ ۳۱۱۹ : نشانت کی جوید که تو بینشانی
غزل شمارهٔ ۳۱۲۰ : اگر چه لطیفی و زیبالقایی
غزل شمارهٔ ۳۱۲۱ : هم ایثار کردی هم ایثار گفتی
غزل شمارهٔ ۳۱۲۲ : الا میر خوبان هلا تا نرنجی
غزل شمارهٔ ۳۱۲۳ : به حیلت تو خواهی که در را ببندی
غزل شمارهٔ ۳۱۲۴ : چو عشقش برآرد سر از بیقراری
غزل شمارهٔ ۳۱۲۵ : بتا گر مرا تو ببینی ندانی
غزل شمارهٔ ۳۱۲۶ : گل سرخ دیدم شدم زعفرانی
غزل شمارهٔ ۳۱۲۷ : عجبالعجایب توی در کیایی
غزل شمارهٔ ۳۱۲۸ : تو هر چند صدری شه مجلسی
غزل شمارهٔ ۳۱۲۹ : رضیت بما قسمالله لی
غزل شمارهٔ ۳۱۳۰ : تماشا مرو نک تماشا تویی
غزل شمارهٔ ۳۱۳۱ : الا هات حمرا کالعندم
غزل شمارهٔ ۳۱۳۲ : خواهیم یارا کامشب نخسپی
غزل شمارهٔ ۳۱۳۳ : حدی نداری در خوش لقایی
غزل شمارهٔ ۳۱۳۴ : تو جان مایی، ماه سمایی
غزل شمارهٔ ۳۱۳۵ : با چرخ گردان تیره هوایی
غزل شمارهٔ ۳۱۳۶ : خواهی ز جنون بویی ببری
غزل شمارهٔ ۳۱۳۷ : سلطان منی سلطان منی
غزل شمارهٔ ۳۱۳۸ : آن به که مرا تمکین نکنی
غزل شمارهٔ ۳۱۳۹ : صنما خرگه توم که بسازی و برکنی
غزل شمارهٔ ۳۱۴۰ : صنما بر همه جهان تو چو خورشید سروری
غزل شمارهٔ ۳۱۴۱ : ای خجل از تو شکر و آزادی
غزل شمارهٔ ۳۱۴۲ : حکم نو کن که شاه دورانی
غزل شمارهٔ ۳۱۴۳ : مستی و عاشقانه میگویی
غزل شمارهٔ ۳۱۴۴ : بحر ما را کنار بایستی
غزل شمارهٔ ۳۱۴۵ : آوخ آوخ چو من وفاداری
غزل شمارهٔ ۳۱۴۶ : ای دلزار محنت و بلا داری
غزل شمارهٔ ۳۱۴۷ : ساقیا ساقیا روا داری
غزل شمارهٔ ۳۱۴۸ : تا شدستی امیر چوگانی
غزل شمارهٔ ۳۱۴۹ : مستم از بادههای پنهانی
غزل شمارهٔ ۳۱۵۰ : من مرید توام مراد تویی
غزل شمارهٔ ۳۱۵۱ : چند اندر میان غوغایی
غزل شمارهٔ ۳۱۵۲ : گر چه تو نیم شب رسیدستی
غزل شمارهٔ ۳۱۵۳ : ز اول بامداد سر مستی
غزل شمارهٔ ۳۱۵۴ : ز اول بامداد سرمستی
غزل شمارهٔ ۳۱۵۵ : در غم یار یار بایستی
غزل شمارهٔ ۳۱۵۶ : در غم یار، یار بایستی
غزل شمارهٔ ۳۱۵۷ : آنکه چون ابر خواند کف ترا
غزل شمارهٔ ۳۱۵۸ : رو، مسلم تراست بیکاری
غزل شمارهٔ ۳۱۵۹ : زندگانی مجلس سامی
غزل شمارهٔ ۳۱۶۰ : جان جانی و جان صد جانی
غزل شمارهٔ ۳۱۶۱ : خامشی ناطقی مگر جانی
غزل شمارهٔ ۳۱۶۲ : ای که مستک شدی و میگویی
غزل شمارهٔ ۳۱۶۳ : عشق در کفر کرد اظهاری
غزل شمارهٔ ۳۱۶۴ : مست و خوشی باده کجا خوردهای؟
غزل شمارهٔ ۳۱۶۵ : جان و جهان! دوش کجا بودهای
غزل شمارهٔ ۳۱۶۶ : ای دل سرمست، کجا میپری؟
غزل شمارهٔ ۳۱۶۷ : از مه من مست دو صد مشتری
غزل شمارهٔ ۳۱۶۸ : یا ملک المغرب والمشرق
غزل شمارهٔ ۳۱۶۹ : گر نه شکار غم دلدارمی
غزل شمارهٔ ۳۱۷۰ : ای که تو از عالم ما میروی
غزل شمارهٔ ۳۱۷۱ : خشم مرو خواجه! پشیمان شوی
غزل شمارهٔ ۳۱۷۲ : ای که ازین تنگ قفس میپری
غزل شمارهٔ ۳۱۷۳ : باده ده، ای ساقی هر متقی
غزل شمارهٔ ۳۱۷۴ : صد دل و صد جان بدمی دادمی
غزل شمارهٔ ۳۱۷۵ : کار به پیری و جوانیستی
غزل شمارهٔ ۳۱۷۶ : کردم با کان گهر آشتی
غزل شمارهٔ ۳۱۷۷ : آدمیی، آدمیی، آدمی
غزل شمارهٔ ۳۱۷۸ : در دل من پردهٔ نو میزنی
غزل شمارهٔ ۳۱۷۹ : این طریق دارهم یا سندی و سیدی
غزل شمارهٔ ۳۱۸۰ : اخلائی! اخلائی! صفونی عند مولایی
غزل شمارهٔ ۳۱۸۱ : ما انصف ندمانی، لو انکر ادمانی
غزل شمارهٔ ۳۱۸۲ : بغداد همانست که دیدی و شنیدی
غزل شمارهٔ ۳۱۸۳ : ای جان، چندان خوبی، نوباوهٔ یعقوبی
غزل شمارهٔ ۳۱۸۴ : کسی کو را بود خلق خدایی
غزل شمارهٔ ۳۱۸۵ : عزیزی و کریم و لطف داری
غزل شمارهٔ ۳۱۸۶ : بگو ای تازه رو، کم کن ملولی
غزل شمارهٔ ۳۱۸۷ : اتیالنیروز مسرورالجنان
غزل شمارهٔ ۳۱۸۸ : ادر کاسی و دعنی عن فنونی
غزل شمارهٔ ۳۱۸۹ : یا ساقی اسقنی براح
غزل شمارهٔ ۳۱۹۰ : سلبالعشق فادی، حصلالیوم مرادی
غزل شمارهٔ ۳۱۹۱ : کالی تیشی آینوسؤای افندی چلبی
غزل شمارهٔ ۳۱۹۲ : لا یغرنک سد هوس عن رایی
غزل شمارهٔ ۳۱۹۳ : غدرالعشق فزلت قدمی
غزل شمارهٔ ۳۱۹۴ : وقتت خوش ای حبیبی، بشنو بحق یاری
غزل شمارهٔ ۳۱۹۵ : درهم شکن چو شیشه خود را، چو مست جامی
غزل شمارهٔ ۳۱۹۶ : بار منست او بچه نغزی، خواجه اگرچه همه مغزی
غزل شمارهٔ ۳۱۹۷ : سیدی ایم هو کی، خذیدی ایم هو کی
غزل شمارهٔ ۳۱۹۸ : گهی پردهسوزی، گهی پردهداری
غزل شمارهٔ ۳۱۹۹ : الام طماعیة العاذل
غزل شمارهٔ ۳۲۰۰ : هذا طبیبی، عند الدوآء
غزل شمارهٔ ۳۲۰۱ : یا ساقی الحی اسمع سؤالی
غزل شمارهٔ ۳۲۰۲ : هذا سیدی، هذا سندی
غزل شمارهٔ ۳۲۰۳ : طیبالله عیشکم، لا اوحشالله من ابی
غزل شمارهٔ ۳۲۰۴ : یا ملک المبعث والمحشر
غزل شمارهٔ ۳۲۰۵ : روزن دل! آه چه خوش روزنی
غزل شمارهٔ ۳۲۰۶ : اضحکنی بنظرة، قلت له فهکذی
غزل شمارهٔ ۳۲۰۷ : قد اسکرنی ربی من قهوة مد راری
غزل شمارهٔ ۳۲۰۸ : الا فیالغشق تشریفی و عیدی
غزل شمارهٔ ۳۲۰۹ : نسیت الیوم من عشقی صلاتی
غزل شمارهٔ ۳۲۱۰ : اتاک الصوم فی حلل السعود
غزل شمارهٔ ۳۲۱۱ : نسیمالصبح جد بابتشار
غزل شمارهٔ ۳۲۱۲ : الا یا مالکا رقالزمان
غزل شمارهٔ ۳۲۱۳ : املا قدح البقا ندیمی!
غزل شمارهٔ ۳۲۱۴ : یا مالک دمة الزمان
غزل شمارهٔ ۳۲۱۵ : یا ساقیةالمدام هاتی
غزل شمارهٔ ۳۲۱۶ : طارت حیلی و زال حیلی
غزل شمارهٔ ۳۲۱۷ : قالت الکأس ارفعونی کم تحبسونی
غزل شمارهٔ ۳۲۱۸ : ترکبن طبقا عن طبق مولائی
غزل شمارهٔ ۳۲۱۹ : اسفا لقلبی یوما هجرالحبیب داری
غزل شمارهٔ ۳۲۲۰ : لا قیالفراش نارا کن هکذا حبیبی
غزل شمارهٔ ۳۲۲۱ : الا حریم لیلی، علیکم سلامی
غزل شمارهٔ ۳۲۲۲ : اخرج عنالمکان، یا صارمالزمان
غزل شمارهٔ ۳۲۲۳ : یا من یزید حسنک حقا تحیری
غزل شمارهٔ ۳۲۲۴ : یا ویح نفسنا بفوات الفضائل
غزل شمارهٔ ۳۲۲۵ : یا ملکالمحشر، ترحم لا ترتشی
غزل شمارهٔ ۳۲۲۶ : قلت له مصیحا یا ملکالمشرق
غزل شمارهٔ ۳۲۲۷ : یا ساقی الراح خذ و امرلاء به طاسی
غزل شمارهٔ ۳۲۲۸ : ایا ملتقی العیش کم تبعدی
غزل شمارهٔ ۳۲۲۹ : یا ولی نعمتی و سلطانی
غزل شمارهٔ ۳۲۳۰ : یا سندا لحاظه عاقلتی و مسکنی
بِسْمِ اللهِّ الَّرحْمنِ الرَّحِیمْ – رَبِّ تِّمِمْ بِالْخَیْرِ : قال النّبی علیه السلّام شَرُّ الْعُلَماءِ مَنْ زَارَ الْاُمَراءَ وَ خَیْرٌ الْاُمَراءِ مَنْ زَارَ اَلْعُلَمَاءَ نِعْمَ الْاَمِيرُ عَلی بَابِ الْفَقيرُ وَ بِٔسَ الْفَقِيرُ عَلَی بَابِ الْاَمیِرِ
فصل اول – یکی میگفت که مولانا سخن نمی فرماید : یکی میگفت که مولانا سخن نمی فرماید گفتم آخر این شخص را نزد من خیال من آورد اینخیال من با وی سخن نگفت که چونی یا چگونهٔ بی سخن خیال او را اینجا جذب کرد اگر حقیقت من او را بی سخن جذب کند و جای دیگر برد چه عجب باشد.سخن سایهٔ حقیقت است و فرع حقیقت چون سایه جذب کرد حقیقت بطریق اولی سخن بهانه است آدمی رابا آدمی آن جزو مناسب جذب میکند نه سخن بلک اگر صدهزار معجزه و بیان و کرامات ببیند چون درو از آن نبی و یا ولی جز وی نباشد مناسب سود ندارد آن جزوست که او را در جوش و بی قرار میدارد در کَهْ از کهربا اگر جزوی نباشد هرگز سوی کهربا نرود آن جنسیت میان ایشان خفیست در نظر نمیآید آدمی را خیال هر چیز با آن چیز میبرد خیال باغ بباغ میبرد و خیال دکان بدکان اما درین خیالات تزویر پنهانست نمیبینی که فلان جایگاه ميروی پشیمان میشوی و میگویی پنداشتم که خير باشد آن خود نبود پس این خیالات بر مثال چادرند و در چادر کسی پنهانست هرگاه که خیالات از میان برخیزند و حقایق روی نمایند بی چادر خیال قیامت باشد آنجا که حال چنين شود پشیمانی نماند هر حقیقت که ترا جذب میکند چیز دیگر غير آن نباشد همان حقیقت باشد که ترا جذب کرد یَوْمَ تُبْلَي الْسَّرَائِرُ چه جای اینست که میگوییم در حقیقت کشنده یکیست اما متعدد می نماید نمیبینی که آدمی را صد چیز آرزوست گوناگون میگوید تُتماج میخواهم بورک خواهم حلو خواهم قلیه خواهم میوه خواهم خرما خواهم این اعدادمینماید و بگفت میآورد اما اصلش یکیست اصلش گرسنگیست و آن یکیست نمیبینی چون از یک چیز سير شد میگوید هیچ ازینهانمیباید پس معلوم شد که ده و صد نبود بلک یک بود.وَمَا جَعَلْنَا عِدَّتَهُمْ اِلاّ فِتْنَةً کدام صد کدام پنجاه کدام شصت قومی بی دست و بی پا و بی هوش و بی جان چون طلسم و ژیوه و سیماب میجنبند اکنون ایشان را شصت و یا صد و یا هزار گوی و این را یکی بلک ایشان هیچند و این هزار و صد هزار و هزاران هزار قَلِیْلٌ اِذَا عُدُّوا کَثِیْرٌ اِذَا شَدُّوا.پادشاهی یکی را صد مرده نان پاره داده بود لشکر عتاب میکردند پادشاه بخود میگفت روزی بیاید که بشما بنمایم که بدانیدکه چرا میکردم چون روز مصاف شد همه گریخته بودند و او تنها میزد گفت اینک برای این مصلحت. آدمی میباید که آن ممیز خود را عاری از غرضها کند و یاری جوید در دین، دین یارشناسیست اما چون عمر را با بی تمییزان گذرانید ممیزهٔ او ضعیف شد نمیتواند آن یار دین را شناختن تو این وجود را پروردی که درو تمییز نیست تمیز آن یک صفت است نمیبینی که دیوانه را دست و پای هست اماّ تمییز نیست تمیز آن معنی لطیفست که در تست و شب و روز در پرورش آن بی تمییز مشغول بودهٔ بهانه میکنی که آن باین قایمست چونست که کلّی در تیمار داشت اینی و او را بکلیّ گذاشتهٔ بلک این بآن قایمست و آن باین قایم نیست آن نور ازین دریچهای
فصل دوم – گفت که شب و روز دل و جانم بخدمتست : گفت که شب و روز دل و جانم بخدمتست و ازمشغولیها و کارهای مغول بخدمت نمي توانم رسیدن، فرمود که این کارها هم کار حق است زیرا سبب امن و امان مسلمانیست خود را فدا کردهاید بمال و تن تا دل ایشان را
فصل سوم – یکی گفت که اینجا چیزی فراموش : یکی گفت که اینجا چیزی فراموش کردهام (خداوندگار)فرمود که در عالم یک چیزست که آن فراموش کردنی نیست اگر جمله چیزها را فراموش کنی و آن را فراموش نکنی باک نیست و اگر جمله را بجای آری و یادداری
فصل چهارم – گفت که این چه لطفست که مولانا تشریف فرمود : گفت که این چه لطفست که مولانا تشریف فرمود توقعّ نداشتم و در دلم نگذشت چه لایق اینم مرا میبایست شب و روز دست گرفته در زمره وصف چاکران و ملازمان بودمی هنوز لایق آن نیستم این چه لطف بود فرمود
فصل پنجم – این سخن برای آنکس است که او بسخن محتاجست : این سخن برای آنکس است که او بسخن محتاجست که ادراک کند، اما آنک بی سخن ادراک کند باوی چه حاجت سخنست آخر آسمانها و زمینها همه سخنست پیش آنکس که ادراک میکند و زاییده از سخنست که کُنْ فَیکُوْنُ پس پیش آنک آواز پست را میشنود مشغله و بانک چه حاجت باشد
فصل ششم – پسر اتابک آمد خداوندگار فرمود : پسر اتابک آمد خداوندگار فرمود که پدر تو دایماً بحقّ مشغول است و اعتقادش غالبست و در سخنش پیداستروزی اتابک گفت که کافران رومی گفتند که دختر را تابتاتار دهیم که دین یک گردد واین دین نو که مسلمانیست برخیزد، گفتم آخر این دین کی یک بوده است همواره دو و سه بوده است و جنگ و قتال قایم میان ایشان شما دین را یک چون خواهید کردن یک آنجا شوددر قیامت اما اینجا که دنیاست ممکن نیست زیرا اینجا هر یکی را مرادیست و هواییست مختلف یکی اینجا ممکن نگردد مگر در قیامت که همه یک شوند و بیکجا نظر کنند و یک گوش و یک زبان شوند. در آدمی بسیار چیزهاست، موش است و مرغست باری مرغ قفس را بالا میبرد و باز موش بزیر میکشد و صدهزار وحوش مختلف در آدمی مگر آنجا روند که موش موشی بگذارد و مرغ مرغی را بگذارد و همه یک شوند زیرا که مطلوب نه بالاست و نه زیر چون مطلوب ظاهر شود نه بالا بود و نه زیر یکی چیزی گم کرده است چپ و راست میجوید و پیش و پس میجوید چون آن چیز را یافت نه بالا جوید و نه زیر و نه چپ جوید و نه راست نه پیش جوید و نه پس جمع شود پس در روز قیامت همه یک نظر شوند و یک زبان و یک گوش و یک هوش چنانک ده کس را باغی یادکانی بشرکت باشد، سخنشان یک باشد و غمشان یک و مشغولی ایشان بیک چیز باشد، چون مطلوب یک گشت پس در روز قیامت چون همه را کار بحق افتاد همه یک شوند باین معنی هر کسی در دنیا بکاری مشغولست یکی در محبّت زن، یکی در مال، یکی در کسب، یکی در علم همه را معتقد آنست که درمان من و ذوق من و خوشی من و راحت من در آنست و آن رحمت حقسّت چون درآنجا میرود و میجوید نمییابد باز میگردد و چون ساعتی مکث میکند میگوید آن ذوق و رحمت جستنیست مگر نیک نجستم بازبجویم و چون باز میجوید نمییابد همچنين تا گاهی که رحمت روی نماید بی حجاب بعد ازان داند که راه آن نبود اماّ حقّ تعالی بندگان دارد که پیش از قیامت چنانند و میبینند آخر علی رضی اللهّ عنه میفرماید لَوْ کُشِفَ الْغِطاءِ مَا اْزْدَدْتُ یَقِیْناً یعنی چون قالب را برگيرند و قیامت ظاهر شود یقين من زیادت نگردد نظيرش چنان باشد که قومی در شب تاریک در خانه روی بهر جانبی کردهاند و نماز میکنند چون روز شود همه ازان باز گردند اماّ آنراکه رو بقبله بوده است در شب چه باز گردد چون همه سوی او میگردند، پس آن بندگان هم در شب روی بوی دارند و از غير روی گردانیدهاند پس در حق ایشان قیامت ظاهرست و حاضر
فصل هفتم – سئوال کرد که از نماز فاضلتر چه باشد یک جواب آنک گفتیم : سئوال کرد که از نماز فاضلتر چه باشد یک جواب آنک گفتیم جان نماز به از نماز مع تقریره، جواب دومّ که ایمان به ازنمازست زیرا نماز پنج وقت فریضه است و ایمان پیوسته و نماز بعذری ساقط شود و رخصت تأخير باشد و تفضیلی دیگر هست ایمان را بر نماز که ایمان بهیچ عذری ساقط نشود و رخصت تأخير نباشد و ایمان بی نماز منفعت کند و نماز بی ایمان منفعت نکند همچون نماز منافقان و نماز در هر دینی نوع دیگرست و ایمان بهیچ دینی تبدلّ نگيرد احوال او و قبله او و غيره متبدلّ نگردد و فرقهای دیگر هست بقدر جذب مستمع ظاهر شود مستمع همچون آردست پیش خمير کننده کلام همچون آبست در آرد آن قدر آب ریزد که صلاح اوست
فصل نهم – پروانه گفت که مولانا بهاءالدین پیش از آنک خداوندگار روی نماید : پروانه گفت که مولانا بهاءالدین پیش از آنک خداوندگار روی نماید عذر بنده میخواست که مولانا جهت این حکم کرده است که امير بزیارت من نیاید و رنجه نشود که ما را حالتهاست حالتی سخن گوییم حالتی نگوییم حالتی پروای خلقان باشد حالتی عزلت و خلوت حالتی استغراق و حيرت مبادا که امير در حالتی آید که نتوانم دلجویی او کردن و فراغت آن نباشد که باوی بموعظه و مکالمت پردازیم، پس آن بهتر که چون ما را فراغت باشد که توانیم بدوستان پرداختن و بایشان منفعت رسانیدن ما برویم و دوستان را زیارت کنیم، امير گفت که مولانا بهاءالدین را جواب دادم که من بجهت آن نمیآیم که مولانا بمن پردازد و (بامن) مکالمت کند (بل که) برای آن میایم که مشرفّ شوم و از زمرهٔ بندگان باشم، ازینها که این ساعت واقع شده است یکی آنست که مولانا مشغول بود و روی ننمود تا دیری مرا در انتظار رها کرد تا من بدانم که اگر مسلمانان را و نیکان را چون بر در من بیایند منتظرشان بگذارم و زود راه ندهم چنين صعب است و دشوار مولانا تلخی آن را بمن چشانید و مرا تأدیب کرد تا بادیگران چنين نکنم، مولانا فرمود نی بلک آنک شما را منتظر رها کردیم از عين عنایت بود
فصل دهم – اینچ میگویند که اَلْقُلُوْبُ تَتَشَاهَدُ کفتیست : اینچ میگویند که اَلْقُلُوْبُ تَتَشَاهَدُ کفتیست و حکایتی میگویند بریشان کشف نشده است و اگر نه سخن چه حاجت بودي چون قلب گواهي مي دهد گواهي زبان چه حاجت گردد، امير نایب گفت که آری دل گواهی می دهد اماّ دل را حظی هست جدا و گوش را حظیّ هست جدا چشم را حظیّست جدا و زبان را جدا بهر یکی احتیاج هست تا فایده افزونتر باشد، فرمود که اگر دل را استغراق باشد همه محو او گردند محتاج زبان نباشد آخر لیلی را که رحمانی نبود و جسمانی و نفس بود و از آب و گل بود عشق او را آن استغراق بود که مجنون را چنان فرو گرفته بود و غرق گردانیده که محتاج دیدن لیلی بچشم نبود و سخن او را بآواز شنیدن محتاج نبود که لیلی را از خود او جدا نمیدید که:
فصل یازدهم – مشتاقیم الا چون میدانیم که شما : مشتاقیم الا چون میدانیم که شما بمصالح خلق مشغولید زحمت دور میداریم گفت برما این واجب بود دهشت برخاست بعد ازین بخدمت آییم فرمود که فرقی نیست همه یکیست شما را آن لطف هست که همه یکی باشد از زحمتها چونید لیکن چون میدانیم که امروز شمایید که بخيرات و حسنات مشغولید لاجرم رجوع بشما میکنیم این ساعت بحث درین میکردیم اگر مردی را عیالست و دیگری را نیست ازو میبرنّد و باین میدهند اهل ظاهر گویند که از معیل میبری بغير معیل میدهی، چون بنگری خود معیل اوست در تحقیق همچنانک اهل دلی که او را گوهری باشد شخصی را بزند و سر و بینی و دهان بشکند، همه گویند که این مظلومست اماّ بتحقیق مظلوم آن زننده است ظالم آن باشد که مصلحت نکند آن لس خورده و سرشکسته ظالمست و این زننده یقين مظلومست چون این صاحب گوهرست و مستهلک حق است کردهٔ او کردهٔ حق باشد، خدا را ظالم نگویند همچنانک مصطفی (صلّی اللهّ علیه و سلمّ) میکشت و خون ميریخت و غارت میکرد ظالم ایشان بودند و او مظلوم مثلاً مغربیی در مغرب مقیمست مشرقیی بمغرب آمد غریب آن مغربیست اماّ این چه غریب است که از مشرق آمد چون همه عالم خانه بیش نیست ازین خانه در آن خانه رفت یا ازین گوشه بدان گوشه آخر نه هم درین خانه است اما آن مغربی که آن گوهر دارد از بيرون خانه آمده است آخر میگوید که اَلْاِسْلَامُ بَدَ أَغَرِیْبَاً نگفت که اَلْمَشرِقیُّ بَدَأَ غَرِیْباً همچنانک مصطفی صلی اللهّ علیه و سلم چون شکسته شد مظلوم بود و چون شکست هم مظلوم بود زیرا در هر دو حالت حق بدست اوست و مظلوم آنست که حق بدست او باشد مصطفی را (صلی اللهّ علیه و سلمّ) دل بسوخت بر اسيران حق تعالی برای خاطر رسول وحی فرستاد که بگو ایشان را درین حالت که شما در بند و زنجيرید اگر شما نیتّ خير کنید حق تعالی شما را ازین برهاند وآنچ رفته است بشما باز دهد و اضعاف آن و غفران و رضوان در آخرت دو گنج یکی آنک از شما رفت و یکی گنج آخرت سوال کرد که بنده چون عمل کند
فصل دوازدهم – قَالَ النَّبُّي عَلَیْهِ السَّلَامُ اَللَّیْلُ طَویْلٌ فَلَا تُقَصِّرْهُ :
فصل چهاردهم – در آدمی عشقی ودردی و خارخاری و تقاضایی هست : در آدمی عشقی ودردی و خارخاری و تقاضایی هست که اگر صدهزار عالم ملک او شود که نیاساید و آرام نیابد این خلق بتفصیل در هر پیشهٔ و صنعتی و منصبی و تحصیل نجوم و طب و غرذلک میکنند و هیچ آرام نمیگيرند زیرا آنچ مقصودست بدست نیامده است آخر معشوق را دلارام میگویند یعنی که دل بوی آرام گيرد پس بغير چون آرام و قرار گيرد این جمله خوشیها و مقصودها چون نردبانیست و چون پایهای نردبان جای اقامت وباش نیست از بهرگذشتن است خنک او را که زودتر بیدار و واقف گردد تا راه دراز برو کوته شود و درین پایهای نردبان عمر خود را ضایع نکند
فصل پانزدهم – فرمود که هرک محبوبست خوبست : فرمود که هرک محبوبست خوبست ولاینعکس لازم نیست که هرک خوب باشد محبوب باشد خوبی جزو محبوبیست و محبوبی اصل است چون محبوبی باشد البتّه خوبی باشد جزو چیزی از کلشّ جدانباشد و ملازم کلّ باشد در زمان مجنون خوبان بودند از لیلی خوبتر امّا محبوب مجنون نبودند مجنون را میگفتند که از لیلی خوبترانند بر تو بیاریم او میگفت که آخر من لیلی را بصورت دوست نمیدارم و لیلی صورت نیست لیلی بدست من همچون جامیست من ازآن جام شراب مینوشم پس من عاشق شرابم که ازو مینوشم و شما را نظر بر قدحست از شراب آگاه نیستید اگر مرا قدح زرّین بود مرصعّ بجوهر و درو سرکه باشد یا غير شراب چیزی دیگر باشد مرا آن بچه کار آید کدوی کهنه شکسته که درو شراب باشد بنزد من به ازان قدح و از صد چنان قدح این را عشقی و شوقی باید تا شراب را از قدح بشناسد همچنانک آن گرسنه ده روز چیزی نخورده است و سيری بروز پنج بار خورده است هر دو در نان نظر میکنند آن سير صورت نان میبیندو گرسنه صورت جان میبنید زیرا این نان همچون قدحست و لذّت آن همچون شرابست دروی وآن شراب را جز بنظر اشتها و شوق نتوان دیدن اکنون اشتها و شوق حاصل کن تا صورت بين نباشی و در کون ومکان همه معشوق بینی صورت این خلقان همچون جامهاست و این علمها و هنرها و دانشها نقشهای جامست نمیبینی که چون جام شکسته میشود آن نقشها نمی ماند پس کار آن شراب دارد که در جان قالبهاست و آنکس که شراب را مینوشد و میبیند که اَلْبَاقِیاَتُ الصَّالِحَاتُ
فصل شانزدهم – نایب گفت که پیش از این کافران بت را میپرستیدند :
فصل هفدهم – ابن مقری قرآن رادرست میخواند آری صورت قرآن را درست میخواند : ابن مقری قرآن رادرست میخواند آری صورت قرآن را درست میخواند ولیکن از معنی بیخبر دلیل برآنک حالی که معنی را میباید ردمیکند بنابینایی میخواند نظيرش مردی در دست قندز دارد قندزی دیگر از آن بهتر آوردند رد میکند پس دانستیم قندزرا نمیشناسد کسی این را گفته است که قندزست او بتقلید بدست گرفته است همچون کودکان که با گردکان بازی میکنند چون مغز گردکان یا روغن گردکان بایشان دهی رد کنند که گردکان آنست که جغ جغ کند این را بانگی و جغجغی نیست آخر خزاین خدای بسیارست و علمهای خدای بسیار اگر قرآن را بدانش میخواند قرآن دیگر را چرا رد میکند با مقریبی تقریر میکردم که قرآن میگوید که قُلْ لَوْ کَانَ الْبَحْرُ مِدَاداً لِکَلِمَاتِ رَبِّیْ لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ اَنْ تَنْفَدَ کَلِمَاتُ رَبِّیْ اکنون به پنجاه درمسنگ مرکب این قرآن را تواند نبشتن این رمزیست از علم خدای همه علم خدا تنها این نیست عطاری در کاغذ پارهٔ دارو نهاد تو گویی همه دکان عطار اینجاست این ابلهی باشد آخر در زمان موسی و عیسی و غيرهما قرآن بود کلام خدا بود بعربی نبود تقریر این میدادم (دیدم) در آن مقری اثر نمیکرد ترکش کردم. آوردهاند که در زمان رسول صلیّ اللّه علیه و سلمّ از صحابه هرکه سورهٔ یا نیم سوره یاد گرفتی او را عظیم خواندندی و بانگشت نمودندی که سورهٔ یاد دارد برای آنک ایشان قرآن را میخوردند منی را از نان خوردن یادومن را عظیم باشد الا که در دهان کنند و نجایند و بیندازند هزار خروار توان خوردن آخر میگوید رُبَّ تالي الْقُرْآنَ وَالْقُرْآنُ یَلْعَنُهُ پس در حق کسیست که از معنی قرآن واقف نباشد الاهم نیکست قومی را خدای چشمهاشان را بغفلت بست تا عمارت این عالم کنند اگر بعضی را ازان عالم غافل نکنند هیچ عالم آبادان نگردد غفلت عمارت و آبادانیها انگیزاند آخر این از غفلت بزرگ میشود و دراز میگردد و چون عقل او بکمال میرسد دیگر دراز نمیشودپس موجب و سبب عمارت غفلتست و سبب ویرانی هشیاریست اینک می گوییم از دو بيرون نیست یابنا بر حسد میگویم یابنا بر شفقت حاشا که حسد باشد برای آنک حسد را ارزد حسد بردن دریغست تا بآنک نيرزد چه باشد الا از غایت شفقت و رحمت است که میخواهم که یار عزیز را بمعنی کشم.آورده اند که شخصی در راه حج در بریه افتاد و تشنگی عظیم بروی غالب شد تا از دور خیمه خرد و کهن دید آنجا رفت کنیزکی دید آواز داد آن شخص که من مهمانم المراد و آنجا فرود آمد و نشست و آب خواست آبش دادند که خوردن آن آب از آتش گرمتر بود و از نمک شورتر از لب تا کام آنجا که فرو میرفت همه را میسوخت این مرد از غایت شفقت در نصیحت آن زن مشغول گشت و گفت شما را بر من حقست جهت این قدر آسایش که از شما یافتم شفقتم جوشیده است آنچ بشما گویم پاس دارید اینک بغداد نزدیکست و کوفه و واسط و غيرها اگر مبتلا باشید نشسته نشسته و غلتان غلتان میتوانید خود را آنجا رسانیدن که آنجا آبهای شيرین خنک بیارست و طعامهای گوناگون و حماّمها و تنعمّها و خوشیها و لذتّهای آن شهرها را برشمرد لحظهٔ دیگر آن عرب بیامد که شوهرش بود تائی چند ازموشان دشتی صید کرده بود زن را فرمود که آن را پخت و چیزی از آن بمهمان دادن مهمان چنانک بود کور و کبود ازان تناول کرد بعد ازان در نیم شب مهمان بيرون خیمه خفت، زن بشوهر می گوید هیچ شنیدی که این مهمان چه وصفها و حکایتها کرد، قصهٔ مهمان تمام بر شوهر بخواند، عرب گفت همانا از زن مشنو ازین چیزها که حسودان در عالم بسیارند چون ببینند بعضی را که بآسایش و دولتی رسیدهاند حسدها کنند و خواهند که ایشان را از آنجا آواره کنند و ازان دولت محروم کنند. اکنون این خلق چنيناند چون کسی از روی شفقت پندی دهد حمل کنند بر حسد الا چون در وی اصلی باشد عاقبت روی بمعنی آرد چون بروی از روزالست قطرهٔ چکانیده باشند عاقبت آن قطره او را از تشویشها و محنتها برهاند بیا آخر چند ازما دوری و بیگانه و در میان تشویشها و سوداها الا باقومی کسی چه سخن گوید چون جنس آن نشنیدهاند از کسی و نه از شیخ خود
فصل هیجدهم – میفرمود که تاج الدیّن قبایی را گفتند که این دانشمندان :
فصل نوزدهم – فرمود که شب و روز جنگ میکنی و طالب تهذیب : فرمود که شب و روز جنگ میکنی و طالب تهذیب اخلاق زن میباشی و نجاست زن را بخود پاک میکنی خود را درو پاک کنی بهتر است که او رادر خود پاک کنی خود را بوی تهذیب کن سوی او رو و آنچ او گوید تسلیم کن اگرچه نزد تو آن سخن محال باشد و غيرت را ترک کن اگرچه وصف رجالست و لیکن بدین وصف نیکو وصفهای بددرتو میاید از بهر این (معنی) پیغامبر صلی اللّه علیه و سلمّ فرمودلارُهْبَانِیَّةَ فِی الْاِسْلَامِ که راهبان را راه خلوت بود و کوه نشستن و زن ناستدن و دنیا ترک کردن خداوند عزوجل راهی باریک پنهان بنمود پیغامبر را (صلی اللهّ علیه و سلمّ) و آنچیست زن خواستن تا جور زنان میکشد و محالهای ایشان میشنود و برو میدوانند و خود را مهذب میگرداند وَاِنَّکَ لَعَلَی خُلُقٍ عَظِیْمٍ جور کسان برتافتن و تحمل کردن چنانست که نجاست خود را دریشان میمالی خلق تو نیک میشود از بردباری و خلق ایشان بد میشود از دوانیدن و تعدیّ کردن پس چون این را دانستی خود را پاک میگردان ایشان را همچو جامه دان که پلیدیهای خود را دریشان پاک میکنی و تو پاک میگردی و اگر با نفس خود برنمیآیی از روی عقل با خویش تقریرده که چنان انگارم که عقدی نرفته است معشوقهایست خراباتی هرگه که شهوت غالب میشود پیش وی ميروم باین طریق حمیّت را و حسد و غيرت را ازخود دفع میکن تا هنگام آن که ورای این تقریر ترا لذتّ مجاهده وتحمّل رو نماید و از محالات ایشان ترا حالها پدید شود بعد از آن بی آن تقریر تو مرید تحمّل و مجاهده و بر خود حیف گرفتن گردی چون سود خود معين درآن بینی
فصل بیستم – شریف پای سوخته گوید : شریف پای سوخته گوید
فصل بیست و دوم – فرمود که جانب توقات میباید : فرمود که جانب توقات میباید رفتن که آن طرف گرم سيرست اگر چه انطالیه گرم سيرست امّا آنجا اغلب رومیانند سخن ما را فهم نکنند اگرچه در میان رومیان نیز هستند که فهم میکنند
فصل بیست وچهارم – شخصی درآمد فرمود که محبوبست : شخصی درآمد فرمود که محبوبست و متواضع و این از گوهر اوست چنانک شاخی را که میوهٔ بسیار باشد آن میوه او را فروکشد و آن شاخ را که میوهٔ نباشد سر بالا دارد همچون سپیدار و چون میوه از حدّ بگذرد استونها نهند تا بکلیّ فرونیاید، پیغامبر صلی اللهّ علیه و سلم عظیم متواضع بود زیرا که همه میوهای عالم اولّ و آخر بروجمع بود لاجرم از همه متواضع تر بود مَا سَبَقَ رَسُوْلَ اللهِّ اَحَدٌ بِالسَّلَامِ گفت هرگز کسی پیش از پیغامبر بر پیغامبر صلّی اللهّ علیه و سلمّ نمیتوانست سلام کردن زیرا پیغامبر پیش دستی میکرد از غایت تواضع و سلام میداد و اگر تقدیرا سلام پیشين ندادی هم متواضع او بودی و سابق در کلام او بودی زیرا که ایشان سلام ازو آموختند و ازو شنیدند هرچ دارند اولّیان و آخریان همه از عکس او دارند و سایه اویند اگر سایهٔ یکی درخانه پیش از وی درآید پیش او باشد در حقیقت اگرچه سایه سابق است بصورت آخر سایه ازو سابق شد فرع اوست و این اخلاق از اکنون نیست از آن وقت در ذرّهای آدم در اجزای او این ذرهّا بودند. بعضی روشن و بعضی نیم روشن و بعضی تاریک این ساعت آن پیدا میشود اما این تابانی و روشنی سابق است و ذرهّٔ او در آدم از همه صافیتر و روشنتر بود و متواضعتر بعضی اول نگرند و بعضی آخر نگرند اینها که آخر نگرند عزیزند و بزرگند زیرا نظرشان بر عاقبت است و آخرت و آنها که باولّ نظر میکنند ایشان خاصترند میگویند چه حاجتست که بآخرنظر کنیم چون گندم کِشتهاند در اول جو نخواهد رستن در آخر و آن را که جو کِشته اند گندم نخواهد رستن پس نظرشان باولّست و قومی دیگر خاصترند که نه باولّ نظر میکنند ونه بآخر و ایشان را اول و آخر یاد نمیآید غرقند در حق و قومی دیگرند که ایشان غرقند در دنیا باول و آخر نمینگرند از غایت غفلت ایشان علف دوزخند پس معلوم شد که اصل محمد بوده است که لَوْلَاکَ مَا خَلَقْتُ الْاَفْلَاکَ و هر چیزی که هست از شرف و تواضع و حکم و مقامات بلند همه بخشش اوست و سایهٔ او زیرا که ازو پیدا شده است همچنانک هرچ این دست کند از سایه عقل کند زیرا که سایهٔ عقل بروست هر چند که عقل را سایه نیست اما او را سایه هست بی سایه همچنانک معنی را هستی هست بی هستی اگر سایهٔ عقل برآدمی نباشد همه اعضای او معطلّ شوند
فصل بیست وپنجم – فرمود لطفهای شما وسعیهای شما و تربیتها که میکنید : فرمود لطفهای شما وسعیهای شما و تربیتها که میکنید حاضراً و غایباً من اگردر شکر و تعظیم و عذرخواستن تقصير میکنم ظاهراً بنا بر کبر نیست یا بر فراغت یا نمیدانم حق منعم را که چه مجازات میباید کردن بقول و فعل لیکن دانستهام از عقیدهٔ پاک شما که شما آن را خالص برای خدا میکنید من نیز بخدا میگذارم تا عذر آن را هم او بخواهد چون برای او کردهٔ که اگر من بعذر آن مشغول شوم و بزبان اکرام کنم و مدح گویم چنان باشد که بعضی از آن اجر که حق خواهد دادن بشما رسید و بعضی مکافات رسید زیرا این تواضعها و عذرخواستن و مدیح کردن حظ دنیاست، چون دردنیا رنجی کشیدی مثل بذل مالی و بذل جاهی آن به که عوض آن بکلّی از حق باشد جهت این عذر نمیخواهم بیان آنک عذرخواستن دنیاست زیرا مال را نمیخورند مطلوب لغيره است بمال اسب و کنیزک و غلام میخرند و منصب میطلبند تا ایشان را مدحها وثناها میگویند پس دنیا خود آنست که بزرگو محترم باشد او را ثنا و مدح گویند
فصل بیست و ششم – از فقير آن به که سؤال نکنند زیرا که آنچنانست :
فصل بیست و هفتم – اوراد طالبان و سالکان ان باشد که باجتهاد و بندگی مشغول شوند :
فصل بیست و نهم – سری هست که بکلاه زریّن آراسته شود و سری هست :
فصل سی ام – پیوسته شحنه طالب دزدان باشد که ایشان را بگيرد : پیوسته شحنه طالب دزدان باشد که ایشان را بگيرد ودزدان ازو گریزان باشند این طُرفه افتاده است که دزدید طالب شحنه است و خواهد که شحنه را بگيرد وبدست آورد حق تعالی با بایزید گفت که یا بایزید چه خواهی گفت خواهم که نخواهم اُرِیْدُ اَنْ لَا اُرِیْدَ اکنون آدمی رادو حالت بیش نیست یا خواهد یا نخواهد اینک همه نخواهد این صفت آدمی نیست این آنست که از خود تهی شداست و کلّی نمانده است که اگر اومانده بودی آن صفت آدمیتی درو بودی که خواهد و نخواهد اکنون حق تعالی میخواست که او راکامل کند و شیخ تمام گرداند تا بعد از آن او را حالتی حاصل شود که آنجا دوی و فراق نگنجد. وصل کلّی باشد و اتحّاد زیرا همه رنجها از آن میخیزد که چیزی خواهی و آن میسّر نشود چون نخواهی رنج نماند مردان منقسمند و ایشان را درین طریق مراتب است بعضی بجهد و سعی بجایی برساند که آنچ خواهند باندرون و اندیشه بفعل نیاورند این مقدور بشرست امّا انک در اندرون دغدغهٔ خواست و اندیشه نیاید آن مقدور آدمی نیست آن را جز جذبهٔ حق ازو نبرد قُلْ جاءَ الحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ اُدْخُلْ یَامُؤْمِنُ فاِنَّ نُوْرَکَ اَطْفاءَ نَاری مؤمن چون تمام اور ا ایمان حقیقی باشد او همان فعل کند که حق خواهی جذبهٔ او باشد خواهی جذبهٔ حق آنچ میگویند بعد از مصطفی (صلیّ اللهّ علیه و سلمّ) و پیغامبران علیهم السلام وحی بردیگران منزل نشود چرا نشود شود الا آن را وحی نخوانند معنی آن باشد که میگوید اَلْمُؤْمِنُ یَنْظُرُ بِنُوْرِاللهِّ چون بنور خدا نظر میکند همه را ببیند اول را و آخر را غایت را و حاضر را زیرا ازنور خدا چیزی چون پوشیده باشد و اگر پوشیده باشد آن نور خدانباشد پس معنی وحی هست اگرچه آن را وحی نخوانند. عثمان رضی اللهّ عنه چون خلیفه شد بر منبر رفت خلق منتظر بودند که تا چه فرماید خمش کرد و هیچ نگفت ودر خلق نظر میکرد و بر خلق حالتی و وجدی نزول کرد که ایشان را پروای آن نبود که بيرون روند و از همدگر خبر نداشتند که کجا نشستهاند که بصد تذکير و وعظ و خطبه ایشان را آنچنان حالت نیکونشده بود فایدهایی ایشان را حاصل شد و سرهّایی کشف شد که بچندین عمل و وعظ نشده بود تا آخر مجلس همچنين نظر میکرد و چیزی نمیفرمود، چون خواست فروآمدن فرمود که اِنَّ لَکُمْ اِمامٌ فَعَالٌ خَیْرٌ اِلَیْکُمْ مِنْ اِمَامٍ قَواّلٍ راست فرمود چون مراد از قول فایده و رقّت است و تبدیل اخلاق بی گفت اضعاف آن که ازگفت حاصل کرده بودند میسر شد، پس آنچ فرمود عين صواب فرمود آمدیم که خود را فعاّل گفت ودر آن حالت که او بر منبر بود فعلی نکرد ظاهر که آن را بنظر و ان دیدن نماز نکرد بحج نرفت، صدقه نداد، ذکر نمیگفت خود خطبه نیز نگفت پس دانستیم که عمل و فعل این صورت نیست تنها بلک این صورتها صورت آن عمل است و آن عمل جان اینک میفرماید مصطفی صلّی اللهّ علیه و سلمّ اَصْحَابِیْ کَالنُّجُوْمِ بِاَیِّهِمِ اقْتَدَیْتُمْ اِهْتَدَیْتُمْ اینک یکی در ستاره نظر میکند و راه می برد هیچ ستارهٔ سخن میگوید باوی نی الا بمجردّ آن که در ستاره نظر میکند راه را از بی رهه میداند و بمنزل ميرسد همچنين ممکنست که در اولیای حق نظر کنی ایشان درتو تصرّف کنند بی گفتی و بحثی و قال و قیلی مقصود حاصل شود و ترا بمنزل وصل رساند
فصل سی و سوم – دیدمش بر صورت حیوان وحشی و علیه جلد الثعلب : دیدمش بر صورت حیوان وحشی و علیه جلد الثعلب فقصدت اخذه و هو علی غرفة صغيرة ینظر من الدرّج فرفع یده و یقفز کذا و کذا ثم رأیت جلال. التبریزی عنده علی صورة دلة فنفر فاخذته و هو یقصد ان یعضنی فوضعت راسه تحت قدمی و عصرته عصرا کثيرا حتی خرج کل ما کان فیه ثم نظرت الی حسن جلده قلت هذه یلیق ان یملأ ذهبا وجوهرا و دراّ ویاقوتا و افضل من ذلک ثم قلت اخذت مااردت فانفر یا نافر حیث شئت واقفز الی ایّ جانب رأیت و انما قفزانه خوفا من ان یغلب و فی المغلوبیة سعادته لاشک انه یصوّر من دقائق الشهابیة و غيره واشرب فی قلبه وهویرید ان یدرک کل شیء اخذ من ذلک الطریق الذی اجتهد فی حفظه و التذبه و لایمکنه ذلک لانّ للعارف حالة لایصطاد بتلک الشبکات ولایلیق ادراک هذا.الصیدّ بتلک الشبکات و ان کان صحیحا مستقیما فالعارف مختار فی ان یدرکه مدرک لایمکن لاحد ان یدرکه الاّ باختیاره انت قعدت مرصاداً لاجل الصیّد الصید یراک و یری بیتک و حیلتک و هو مختار و لا ینحصر طرق عبوره و لا یعبر من مرصدک انما یعبر من طرق طرقها هو و ارض اللّه واسعة ولا یحیطون بشیء من علمه الّا بماشاء ثم تلک الرقائق لمّا وقعت فی لسانک و ادراکک ما بقیت دقائق بل فسدت بسبب الاتصّال بک کما ان کل فاسد اوصالح وقع فی فم العارف و مدرکه لایبقی علی ماهو بل یصير شیئاً آخر متدثرا متزملّا بالعنایات و الکرامات الاتری الی العصا کیف تدثرت فی ید موسی و لم تبق علی ما کان من ماهیّة العصا و کذا اسطوانة الحناّنة و القضیب فی یدالرسّول والدّعاء فی فم موسی و الحدید فی ید داود و الجبال معه مابقیت علی ماهیتّها بل صارت شیئا اَخر غير ما کانت فکذا الرقائق و الدعّوات اذا وقعت فی یدالظلمانی الجسمانی لایبقی علی ما کان
فصل سی و چهارم – مرا عجب میآید که این حافظان چون پی نمیبرند :
فصل سی و هفتم – مصطفی صلی اللهّ علیه و سلم باصحاب نشسته بود :
فصل سی و هشتم – حسام الدیّن ارزنجانی پیش از آنک بخدمت فقرا رسد : حسام الدیّن ارزنجانی پیش از آنک بخدمت فقرا رسد و با ایشان صحبت کند بحّاثی عظیم بود هرجا که رفتی و نشستی بجدّ بحث و مناظره کردی خوب کردی و خوش گفتی اما چون با درویشان مجالست کرد آن بر دل او سرد شد، نبرد عشق را جز عشق دیگر مَنْ اَرَادَ اَنْ یَجْلِسَ مَعَ اللّهِ تَعالی فَلْیَجْلِسْ مَعَ اَهْلِ التَّصوُّفِ این علمها نسبت بااحوال فقرا بازی و عمر ضایع کردنست که اِنَّمَا الدُّنْیا لَعِبٌ اکنون چون آدمی بالغ شد و عاقل و کامل شد بازی نکند و اگر کند از غایت شرم پنهان کند تا کسی او را نبیند این علم و قال و قیل و هوسهای دنیا بادست و آدمی خاک است و چون باد با خاک آمیزد هرجا که رسد چشمها را خسته کند و ازوجود او جز تشویش و اعتراض حاصلی نباشد، اما اکنون اگرچه خاک است بهر سخنی که میشنود میگرید اشکش چون آب روانست تَرَی اَعْیُنَهُمْ تَفِیْضُ مِنَ الدَمْعِ اکنون چون عوض باد بر خاک آب فرومیآید کار بعکس خواهد بودن. لاشک چون خاک آب یافت برو سبزه و ریحان و بنفشه و گل گلزار روید این راه فقر راهست که درو بجمله آرزوها برسی هر چیزی که تمنای تو بوده باشد البته درین راه بتو رسد از شکستن لشکرها و ظفر یافتن بر اعدا و گرفتن ملکها و تسخير خلق و تفوق براقران خویشتن و فصاحت و بلاغت و هرچ بدین ماند چون راه فقر را گزیدی اینها همه بتو رسد هیچکس درین راه نرفت که شکایت کرد بخلاف راههای دگر هرک در آنراه رفت و کوشید از صد هزار یکی را مقصود حاصل شد و آن نیز نه چنانک دل او خنک گردد و قرار گيرد زیرا هر راهی را اسبابیست و طریقی است بحصول آن مقصود و مقصود حاصل نشود اِلّا از راه اسباب و آنراه دورست و پر آفت و پر مانع شاید که آن اسباب تخلف کند از مقصود اکنون چون در عالم فقر آمدی و ورزیدی حق تعالی ترا ملکها و عالمها بخشد که در وهم ناورده باشی و از آنچ اول تمنا میکردی و میخواستی خجل گردی که آوه من بوجود چنين چیزی چنان چیز حقير چون میطلبیدم
فصل چهل و یکم – این کسانی که تحصیلها کردند و در تحصیلند میپندارند : این کسانی که تحصیلها کردند و در تحصیلند میپندارند که اگر اینجا ملازمت کنند علم را فراموش کنند و تارک شوند بلک چون اینجا آیند علمهاشان همه جان گيرد همچنان باشد که قالبی بیجان جان پذیرفته باشد اصل این همه علمها از آنجاست از عالم بیحرف و صوت در عالم حرف و صوت نقل کرد درآن عالم گفتست بی حرف و سخن گفت آخر با حرف و صوت سخن « علیه السلام » صوت که وَکَلَّمَ اللهُّ مُوْسی تَکْلِیْماً حق تعالی با موسی نگفت زیرا حرف را کام و لبی میباید تا حرف ظاهر شود تعالی و تقدسّ او منزهّست از لب ودهان و کام پس انبیا را درعالم بیحرف و صوت گفت و شنودست با حق که اوهام این عقول جزوی بآن نرسد و نتواند پی بردن اماّ انبیا از عالم بیحرف در عالم حرف میآید و طفل میشوند برای این طفلان که بُعِثْتُ مُعَلِّماً اکنون اگرچه این جماعت که در حرف وصوت ماندهاند باحوال او نرسد اماّ از او قوتّ گيرند و نشو و نما یابند و بوی بیارامند همچنانک طفل اگرچه مادر را (نمیداند و) نمیشناسد بتفصیل اماّ بوی میآرامد و قوتّ میگيرد و همچنانک میوه بر شاخ میآرامد و شيرین میشود و میرسد و از درخت خبر ندارد همچنان از آن بزرگ و از حرف و صوت او اگرچه او را ندانند و بوی نرسند اماّ ایشان ازو قوتّ گيرند و پرورده شوند در جمله این نفوس هست که ورای عقل و حرف و صوت چیزی هست و عالمی هست عظیم نمیبینی که همه خلق میل میکنند بدیوانگان و بزیارت میروند و میگویند باشد که این آن باشد
فصل چهل و سوم – هر کسی چون عزم جایی و سفری میکند : هر کسی چون عزم جایی و سفری میکند او را اندیشهٔ معقول روی مینماید اگر آنجا روم مصلحتها و کارهای بسیار میسرّ شود و احوال من نظام پذیرد و دوستان شاد شوند و بر دشمنان غالب گردم او را پیشنهاد اینست و مقصود حق خود چیزی دگر چندین تدبيرها کرد و پیشنهادها اندیشید یکی میسّر نشد بر وفق مراد او مع هذا بر تدبير و اختيار خود اعتماد میکند
فصل چهل و چهارم – نام آن جوان چیست سیف الدین فرمود که سیف : نام آن جوان چیست؟ سیف الدین
فصل چهل و پنجم – شیخ ابراهیم عزیز درویشیست چون اورا میبینیم :
فصل چهل و ششم – اَللهُّ تعالى مُریدُ للخير و الشرّ ولایرضی :
فصل چهل و هشتم – شخصی امامت میکردو خواند اَلْاَعْرَابُ اَشَدُّ کُفْراً وَنِفَاقاً :
فصل چهل و نهم – گفت ما جمله احوال آدمی را یک بیک دانستیم : گفت ما جمله احوال آدمی را یک بیک دانستیم و یک سر موی ازمزاج و طبیعت و گرمی و سردی او از ما فوت نشد، هیچ معلوم نگشت که آنچ درو باقی خواهد ماندن آن چه چیزست، فرمود اگر دانستن آن بمجردّ قول حاصل شدی خود بچندین کوشش و مجاهدهٔ بانواع محتاج نبودی و هیچ کس خود را در رنج نینداختی و فدا نکردی مثلاً یکی ببحر آمد غير آب شور و نهنگان و ماهیان نمیبیند میگوید این گوهر کجاست مگر خود گوهر نیست، گوهر بمجرّد دیدن بحر کی حاصل شود، اکنون اگر صد هزار بار آب دریا را طاس طاس بپیماید گوهر را نیابد، غواّصی میباید تا بگوهر راه برد وآنگاه هر غواّصی نی، غواّصی نیکبختی چالاکی، این علمها و هنرها همچون پیمودن آب دریاست بطاس، طریق یافتن گوهر نوعی دیگرست بسیار کس باشد که بجمله هنرها آراسته باشدو صاحب مال و صاحب جمال الاّ درو آن معنی نباشد و بسیار کس که ظاهر او خراب باشد اورا حسن صورت و فصاحت و بلاغت نباشد الاّ آن معنی که باقیست درو باشد و آن آنست که آدمی بدان مشرفّ و مکرمّ است و بواسطهٔ آن رجحان دارد بر سایر مخلوقات پلنگان و نهنگان و شيران را و دیگر مخلوقات را هنرها و خاصیتّها باشد الاّ آن معنی که باقی خواهد بودن در ایشان نیست اگر آدمی بآن معنی راه برد خود فضیلت خویشتن را حاصل کرد و الّا او را از آن فضیلت هیچ بهره نباشد این جمله هنرها و آرایشها چون نشاندن گوهرهاست بر پشت آینه، روی آینه از آن فارغست روی آینه را صفا میباید آنک او روی زشت دارد طمع در پشت آینه کند زیرا که روی آینه غماّزست و آنک خوب روست او روی آینه را بصد جان میطلبد زیرا که روی آینه مظهر حسن اوست. یوسف مصری را دوستی از سفر رسید گفت جهت من چه ارمغان آوردی، گفت چیست که ترا نیست و تو بدان محتاجی الاّ جهت آنک از تو خوبتر هیچ نیست آینه آوردهام تاهر لحظه روی خود را در وی مطالعه کنی چیست که حق تعالی را نیست و او را بدان احتیاج است پیش حق تعالی دل روشنی میباید بردن تا دروی خود را ببیند اِنَّ اللهَّ لَایَنْظُرُ اِلی صُوَرِکُمْ وَلَا اِلی اَعْمَالِکُمْ وَاِنَّمَا یَنْظُرُ اِلی قُلُوْبِکُمْ بَلادٌ مَا اَرَدْتَ وَجَدْتَ فِیْهَا وَلَیْسَ یَفُوْتُهَا اِلّا الْکِرَامُ شهری که درو هرچ خواهی بیابی از خوب رویان و لذّات و مشتهای طبع و آرایش گوناگون الاّ درو عاقلی نیابی یالیت که بعکس این بودی آن شهر وجود آدمیست اگر درو صدهزار هنر باشد و آن معنی نبود آن شهر خراب اولیتر و اگر آن معنی هست و آرایش ظاهر نیست باکی نیست سراّو میباید که معمور باشد، آدمی در هر حالتی که هست سر او مشغول حقسّت و آن اشتغال ظاهر او مانع مشغولی باطن نیست همچنانک زنی حامله در هر حالتی که هست در صلح و جنگ و خوردن و خفتن آن بچهٔ در شکم او میبالد و قوتّ و حواس میپذیرد و مادر را از آن خبر نیست، آدمی نیز حامل آن سرسّت وَحَمَلَهَا الْاِنْسَانُ اِنَّهُ کَانَ ظَلُوْماً جَهُوْلاً الاّ حق تعالی او رادر ظلم و جهل نگذارد از معمول صورتی آدمی مرافقت و موافقت و هزار آشنایی میآید از آن سِر که آدمی حامل آنست چه عجب که یاریها و آشناییهاآید تا بعداز مرگ ازو چها خیزد سِر میباید که معمور باشد زیرا که سِر همچون بیخ درختست اگرچه پنهانست اثر او بر سر شاخسار ظاهرست اگر شاخی دوشکسته شود چون بیخ محکم است باز بروید الاّ اگر بیخ خلل یابد نه شاخ ماند و نه مرگ
فصل پنجاهم – همه چیز را تا نجویی نیابی، جز این دوست را تا نیابی نجویی : همه چیز را تا نجویی نیابی، جز این دوست را تا نیابی نجویی.طلب آدمی آن باشد که چیزی نایافته طلب کند و شب و روز در جست و جوی آن باشد الاّ طلبی که یافته باشدو مقصود حاصل بود و طالبِ آن چیز باشد این عجبست این چنين طلب در وهم آدمی نگنجد و بشر نتواند آن راتصوّر کردن زیرا طلب او از برای چیز نویست که نیافته است و این طلب چیزی که یافته باشد و طلب کند این طلب حقسّت زیرا که حقّ تعالی همه چیز را یافته است و همه چیز در قدرت اوموجود است که کُنْ فَیَکُوْنْ اَلْواحِدُ الْمَاجِدُ واجد آن باشد که همه چیز را یافته باشد و مع هذا حق تعالی طالبست که هُوَ الطاّلِبُ وَالْغَالِبُ پس مقصود ازین آنست که ای آدمی چندانک تو درین طلبی که حادثست و وصف آدمیست از مقصود دوری چون طلب تو در طلب حقّ فانی شود و طلب حق بر طلب تو مستولی گردد تو آنگه طالب شوی بطلب حق. یکی گفت که ما را هیچ دلیلی قاطع نیست که ولی حقّ وواصل بحقّ کدام است نه قول و نه فعل و نه کرامات و نه هیچ چیز زیرا که قول شاید که آموخته باشد و فعل و کرامات رهابين را هم هست و ایشان استخراج ضمير می کنند و بسیار عجایب بطریق سحر نیز اظهار کردهاند و ازین جنس برشمرد فرمود که تو هیچ کس را معتقد هستی یا نه گفت ای واللهّ معتقدم و عاشقم فرمود که آن اعتقاد تو در حقّ آنکس مبنی بر دلیلی و نشانی بود یا خود همچنين چشم فراز کردی و آنکس را گرفتی گفت حاشا که بی دلیل و نشان باشد فرمود که پس چرا میگوئی که بر اعتقاد هیچ دلیلی نیست و نشانی نیست و سخن متناقض میگوئی. یکی گفت هر ولییّ را و بزرگی را در زعم آنست که این قُرب که مرا با حقسّت و این عنایت که حقّ را با منست هیچ کس را نیست و با هیچ کس نیست، فرمود که این خبر را که گفت ولی گفت یاغير ولی، اگر این خبر را ولی گفت پس چون او دانست که هر ولی را اعتقاد اینست در حقّ خود پس او بدین عنایت مخصوص نبوده باشد واگر این خبر را غيرولی گفت پس فی الحقیقة ولی و خاص حقّ اوست که حقّ تعالی این راز را از جملهٔ اولیا پنهان داشت و ازو مخفی نداشت آنکس مثال گفت که پادشاه را ده کنیزک بود، کنیزکان گفتند خواهیم تا بدانیم که از ما محبوبتر کیست پیش پادشاه، شاه فرمود این انگشتری فردا در خانهٔ هرکه باشد او محبوبترست، روز دیگر مثل آن انگشتری ده انگشتری بفرمود تا بساختند و بهر کنیزک یک انگشتری داد فرمود که سؤال هنوز قایمست و این جواب نیست و بدین تعلقّ ندارد این خبر را از آن ده کنیزک یکی گفت یا بيرون آن ده کنیزک اگر از آن ده کنیزک یکی گفت پس چون او دانست که این انگشتری باو مخصوص نیست وهر کنیزک مثل آن دارد پس او را رجحان نباشد و محبوبتر نبود اگر این خبر را غير آن ده کنیزک گفتند پس خود قِرناق خاصِ پادشاه و محبوب اوست.یکی گفت عاشق میباید که ذلیل باشد و خوار باشد و حَمول باشد و ازین اوصاف برمیشمرد، فرمود که عاشق این چنين میباید وقتی که معشوق خواهد یا نه اگر بی مراد معشوق باشد پس او عاشق نباشد پی رو مراد خود باشد و اگر بمراد معشوق باشد چون معشوق او را نخواهد که ذلیل و خوار باشد اوذلیل و خوار چون باشد پس معلوم شد که معلوم نیست احوال عاشق الاّ تا معشوق اورا چون خواهد، عیسی فرموده است که عَجِبْتُ مِنَ الْحَیَوَانِ کَیْفَ یَأْکُلُ الْحَیَوَانَ اهل ظاهر میگویند که آدمی گوشت حیوان میخورد و هر دو حیواناند این خطاست چرا زیراکی آدمی گوشت میخورد و آن حیوان نیست جمادست زیرا چون کشته شد حیوانی نماند درو، الاّ غرض آنست که شیخ مرید را فرو میخورد بی چون و چگونه عجب دارم از چنين کاری نادر
فصل پنجاه و سوم – فرمود اولّ که شعر میگفتیم داعیۀ بود عظیم :
فصل پنجاه و چهارم – گفت قاضی عزاّلدیّن سلام میرساند : گفت قاضی عزاّلدیّن سلام میرساند و همواره ثنای شما و حمد شما میگوید فرمود:
فصل پنجاه و هشتم – گفت که آن منجمّ میگوید که غيرافلاک : گفت که آن منجمّ میگوید که غيرافلاک و این کرهٔ خاکی که میبینم شما دعوی میکنید که بيرون آن چیزی هست پیش من غير آن چیزی نیست و اگر هست بنمایید که کجاست فرمود که آن سؤال فاسدست از ابتدا زیرا می گویی که بنمایید که کجاست و آنرا خود جای نیست و بعد از آن بیا بگو که اعتراض تو از کجاست و در چه جایست در زبان نیست و در دهان نیست در سینه نیست این جمله را بکاو و پاره پاره و ذرهّ ذرهّ کن ببين که این اعتراض و اندیشه را درینها همه هیچ مییابی پس دانستیم که اندیشهٔ ترا جای نیست چون جای اندیشهٔ خود را ندانستی جای خالق اندیشه را چون دانی چندین هزار اندیشه و احوال بر تو میآید بدست تونیست و مقدور و محکوم تونیست و اگر مطلع این را دانستیی که از کجاست آن را افزودیی ممرّیست این جمله چیزها را بر تو و تو بیخبر که از کجا میآید و بکجا میرودو چه خواهد کردن چون از اطلّاع احوال خود عاجزی چگونه توقّع می داری که بر خالق خود مطلقّ گردی، قحبه خواهرزن میگوید که در آسمان نیست ای سگ چون میدانی که نیست آری آسمان را وژه وژه پیمودی همه را گردیدی خبر میدهی که درو نیست قحبهٔ خود را که در خانه داری ندانی آسمان را چون خواهی دانستن هی آسمان شنیدهٔ و نام ستارهها و افلاک چیزی میگویی اگر تو از آسمان مَطلّع میبودی یا سوی آسمان وژهٔ بالا میرفتی ازین هرزهها نگفتی این چه میگوییم که حقّ بر آسمان نیست مراد ما آن نیست که بر آسمان نیست یعنی آسمان برو محیط نیست و او محیط آسمانست تعلقّی دارد بآسمان ازین بیچون و چگونه چنانک بتو تعلّق گرفته است بیچون و چگونه و همه در دستِ قدرتِ اوست و مَظهرِ اوست ودر تصرفّ اوست پس بيرون از آسمان و اَکوان نباشد و بکلّی در آن نباشد یعنی که اینها برو محیط نباشد و او بر جمله محیط باشد
فصل شصتم – تَواتُر شنیدنِ گوش فعل رؤیت میکند : تَواتُر شنیدنِ گوش فعل رؤیت میکند، و حکم رؤیت دارد آنچنانک از پدر و مادر خود زادی، ترا میگویند که ازیشان زادی تو ندیدی بچشم که ازیشان زادی، اماّ باین گفتن بسیار ترا حقیقت میشود که اگر بگویند که تو ازیشان نزادی نشنوی، و همچنانک بغداد و مکهّ را از خلق بسیار شنیدهٔ بتواتُر که هست اگر بگویند که نیست وسوگند خورند باور نداری پس دانستیم که گوش چون بتواتر شنود حکم دید دارد، همچنانک از روی ظاهر تواتر گفت را حکم دید میدهند باشد که یک شخصی را گفتِ اوحکم تواتر دارد که او یکی نیست صدهزارست پس یک گفتِ او صدهزار گفت باشد، و این چه عجبت میآید این پادشاه ظاهر حکم صدهزار دارد اگرچه یکیست، اگر صدهزار بگویند پیش نرود و چون او بگوید پیش رود پس چون در ظاهر این باشد در عالم ارواح بطریق اولی اگرچه عالم را همی گشتی چون برای او نگشتی ترا باری دیگر میباید گردیدن گرد عالم که قُلْ سِیْرُوافِي الْاَرْضِ ثُمَّ انْظُرُوْا کَیْفَ کَانَ عَاقِبَةُ المُکَّذِبِیْنَ آن سير برای من نبود برای سيرو پیاز بود چون برای او نگشتی برای غرضی بود.آن غرض حجاب تو شده بود نمیگذاشت که مرا ببینی همچنانک در بازار کسی را چون بجدّ طلب کنی هیچکسرا نبینی، و اگر بینی خلق را چون خیال بینی، یا در کتابی مسئلهٔ میطلبی چون گوش و چشم وهوش از آن یک مسئله پر شده است ورقها میگردانی و چیزی نمیبینی پس چون ترا نیتّی و مقصدی غير این بوده باشد هرجا که گردیده باشی ازآن مقصود پُر بوده باشی این راندیده باشی.در زمان عمر رضی اللهّ عنه شخصی بود سخت پير شده بود تا بحدّی که فرزندش او را شير میداد و چون طفلان میپرورد عمر رضی اللهّ عنه بآن دختر فرمود که درین زمان مانند تو که برپدر حق دارد هیچ فرزندی نباشد او جواب داد که راست میفرمایی ولیکن میان من و پدر من فرقی هست، اگرچه من در خدمت هیچ تقصير نمیکنم که چون پدر مرا میپرورد و خدمت میکرد بر من میلرزید که نبادا بمن آفتی رسد و من پدر را خدمت میکنم و شب و روز دعا میکنم و مُردن او را از خدا میخواهم تا زحمتش از من منقطع شود من اگر خدمت پدر میکنم آن لرزیدن او بر من آن را از کجا آرم عمر فرمود که هذِهِ اَفْقَهُ مِنْ عُمَرَ یعنی که من بر ظاهر حکم کردن و تو مغز آن را گفتی فقیه آنباشد که بر مغز چیزی مطلعّ شود حقیقت آن را بازداند حاشا ا زعمر که ازحقیقت و سر کارها واقف نبودی الاّ سيرت صحابه چنين بود که خویشتن را بشکنند ودیگران را مدح کنند. بسیار کس باشد که او را قوتّ حضور نباشد حال اودر غیبت خوشتر باشد، همچنانک همه روشنایی روز از آفتابست، الاّ اگر کسی همه روز در قُرص آفتاب نظر کند ازو هیچ کاری نیاید و چشمش خيره گردد
فصل شصت و یکم – بعضی گفتهاند محبّت موجب خدمتست و این چنين نیست :
فصل شصت و دوم – دوستان را در دل رنجها باشد که آن بهیچ داروی خوش نشود : دوستان را در دل رنجها باشد که آن بهیچ داروی خوش نشود، نه بخفتن نه بگشتن و نه بخوردن الّا بدیدار دوست که لِقاء الْخَلِیْلِ شِفَاءُ العَلیْلِ تا حدّی که اگر منافقی میان مؤمنان بنشیند از تأثير ایشان آن لحظه مؤمن میشود کقوله تعالی وَاِذَا لَقُواالذِّیْنَ آمَنُوْا قَالُوْا آمَناّ فَکَیفَ که مؤمن با مؤمن بنشیند چون در منافق این عمل میکند بنگر که در مؤمن چه منفعتها کند، بنگر که آن پشم از مجاورت عاقلی چنين بساط منقشّ شد واین خاک بمجاورت عاقل چنين سرایی خوب شد صحبت عاقل در جمادات چنين اثر کرد بنگر که صحبت مؤمنی در مؤمن چه اثر کند از صحبت نفسِ جزوی و عقل مختصر جمادات باین مرتبه رسیدند و اینجمله سایه عقل جزویست، از سایه شخص را قیاس توان کردن اکنون ازینجا قیاس کن که چه عقل و فرهنگ میباید که از آن این آسمانها و ماه و آفتاب و هفت طبقهٔ زمين پیدا شود وآنچ در مابين ارض و سماست این جملهٔ موجودات سایهٔ عقل کلیّست، سایهٔ عقل جزوی مناسب سایهٔ شخصش، و سایهٔ عقل کلّی که موجودات است مناسب اوست و اولیای حقّ غير این آسمانها آسمانهای دیگر مشاهده کردهاند که این آسمانها در چشمشان نمیآید و این حقير مینماید پیش ایشان و پای برینها نهادهاند و گذشتهاند
فصل شصت و سوم – هر علمی که آن بتحصیل و کسب در دنیا حاصل شود :
فصل شصت وچهارم – اهل دوزخ در دوزخ خوشتر باشند که اندر دنیا :
فصل شصت و پنجم – سراج الدیّن گفت که مسئلۀ گفتم اندرون من درد کرد فرمود :
فصل شصت و ششم – خَلَقَ آدَمَ عَلی صُوْرَتِهِ آدمیان همه مظهر میطلبند :
فصل شصت و هفتم – سُئِلَ عِیْسی عَلَیْهِ یَا رُوْحَ اللهِّ اَیُّ شَیْیءِ اَعْظَمُ :
فصل شصت و هشتم – میان بنده و حق حجاب همين دوست و باقی حجب ازین دو ظاهر میشود :